دانلود رمان دقایقی تا نیمه شب از فاطیما.ن فرمت های مخصوص موبایل و کامپیوتر

رمان دقایقی تا نیمه شب

خلاصه رمان دقایقی تا نیمه شب :

پسری ۱۸ ساله بنام امیر .. درحال گذروندن زندگی نرمال خودش که متوجه تغییراتی میشه ، تغییراتی که منجر به اتفات غیر طبیعی در اطرافش میشه .

اتفاقاتی که ارتباطی با این دنیا نداره .. پشت آیینه ، دنیایی خاکستری .. و امیر میره پشت ایینه به دنبال قاتل دنیای خاکستری.

دانلود رمان دقایقی تا نیمه شب

قسمتی از متن رمان دقایقی تا نیمه شب :
گفتم: سلام..
صدای جیغ هر دو دختر بلند شد. سریع گفتم: نترسین! من اذیتتون نمی کنم.. من گم شدم..
صدای نفس نفسشون شنیده می شد.. دوباره گفتم: من گم شدم. میشه بگین من کجام؟
هر دو صدا شبیه هم بودن و من از روی گریه و خنده تشخیص می دادم کدوم مال کیه. ولی آئورا دیگه گریه نمی کرد و تشخیصش خیلی سخت بود! یکیشون گفت: اینجا انباری خونه نامادری مونه. اسمش لی لیه. خیلی بدجنسه. من بهش میگم گوتل. میشناسیش؟
گفتم: نه نمیشناسم.. تو کدومی کوچولو؟
گفت: من تالیام. آئورا داره آبغوره می گیره.رمان دقایقی تا نیمه شب
بعد ریز خندید: آخه مارتا قراره بیاد بخورتش!
آئورا با بغض گفت: نخیرم. خودتو می خوره.
تالیا بی توجه بهش گفت: گوتل همون جادوگر بدجنسی بود که راپونزل رو قایم کرده بود.. لی لی هم از مامان هامون پول می گیره که نذاره باباهامون بفهمن ما کجاییم. الانم چون من بهش گفتم کله گلابی هر دو مونو انداخته اینجا. ولی نمی دونه که من نمی ترسم. فقط این بدبخت می ترسه. البته حقم داره! مارتا دندوناش خیلی تیزن.
بعد دوباره خندید. صدای گریه آئورا بلند شد.. : هیچم منو نمی خوره. اصلا مارتا وجود نداره. مگه نه آقا؟ رمان دقایقی تا نیمه شب نوشته فاطیما
دستمو بردم جلو و دنبالش گشتم.. دستم خورد به یه دست کوچولو.. سریع دستشو کشید و جیغ زد.. فهمیدم خودشه!
– نترس! منم..
– فکر کردم ماراتاست.
تالیا: احمق مگه خودت نگفتی وجود نداره؟
دوست داشتم یه فصل کتکش بزنم! موجود خبیث! دست آئورا رو گرفتم و کشیدمش سمت خودم. محکم تو بغلم گرفتمش. ظاهرا اونم دنبال سرپناه می گشت. سریع تو بغلم مچاله شد. یواش یواش گریه می کرد. هنوزم نمی تونستم جایی رو ببینم. با عصبانیت صدا زدم: تالیا.
با بیخیالی گفت: بله؟رمان دقایقی تا نیمه شب
– از آئورا عذر خواهی کن.
– هه.. برو بابا. تو کی هستی که مجبورم کنی؟ حتی لی لی هم از من می ترسه. یه بار شنیدم به مامانم می گفت تالیا خطرناکه. من مسئولیت مراقبتشو به عهده نمی گیرم!
– ازش عذر خواهی کن! زود تند سریع!
– به همین خیال باش.
بعد با دهنش صدای بی ادبی درآورد!
خواستم چیزی بگم که دوباره گفت: فقط دختر لاغره حیاط پشتی زور منو داره!
آئورا: اون دختر وجود نداره. همش ساخته ذهن مریضته!
تالیا باز بی ادب شد: خفه شو ریغوی بدقواره! خیلیم واقعیه. باهاش دعوا کردم.. ببین! جاش رو دستم هست. خیلی وحشیه!
آئورا: من تو این تاریکی چی رو ببینم آخه کله پوک؟
پرسیدم: شما دو تا خواهرین؟
تالیا: نه بابا! همزادیم. ولی منو از دنیای خودم دزدیدن آوردن اینجا. دختر وحشیه حیاط پشتی میگه میخوان ازم سوء استفاده کنن. ولی من نمی دونم معنیش چی میشه!

رمان ترسناک

رمان فانتزی و تخیلی

رمان جدید خورشید ر sun daughter بنام کلاکت دانلود

رمان کلاکت نوشته sun daughter

جهت خواندن رمان کلاکت کلیک کنید

خلاصه رمان کلاکت :

“شهرت برای من احساس منفوری نیست …!از شناخته شدن بی حد و اندازه لذت می برم .از نقش بازی کردن هم همینطور… این باعث میشه که حس کنم من خوشبخت ترم ! چون چیزی که هستم ، نیستم !بخش هایی کوتاه از مصاحبه ی خواندنی و جذاب اقای بازیگر این روزهای رسانه | هفته نامه ی رنگین کمان ؛ با ما همراه باشید .

قسمتی از متن رمان کلاکت :

روشن وارد سالن خانه باغ شد ، مرد جوانی جلو آمد.
پالتوی قرمزش را از روی شانه اش کشید و به دستش داد و پرسید: نمیدونی حامد کجاست؟!
-چرا خانم روشن ، بالا هستن … رمان کلاکت
نگاهش به پله ها رفت و رو به او گفت: پالتومو دم دست بذار … قرار نیست بمونم.
مرد سری تکان داد وپناه بعد از چاق سلامتی با افراد دکور داخل صحنه به سمت پله ها رفت .
دو تا یکی خواست بالا برود اما درست روی سومین پله ، دستش را روی سینه اش گذاشت و نرم نرم ، تکی تکی از پله ها بالا رفت . دستش را به نرده گرفته بود و خوب خودش را فیکس کرد ، پایین مانتوی بلندش را توی مشت دست دیگرش گرفت تا مبادا ، به پایش گیر بکند . رمان کلاکت اثر جدید sun daughter
نفس عمیقی کشید و بالاخره خودش را به بالای پله ها رساند.
با احتیاط از لابه لای سیم های پروژکتور های نورپردازی که قرار بود نصب شوند رد شد ، درب اتاقی نیمه باز بود و صدای خنده های حامد در گوشش می پیچید.مثل همیشه استارت میزد و روشن نمیشد .
به سمت اتاق رفت. رمان از sun daughter
حامد روی صندلی ای نشسته بود و سیگار وینستون سفیدش را توی دست چپش نگه داشته بود ، موهای فر مشکی اش را با هد نازکی بالا زده بود و پیشانی اش بلندتر به نظر می رسید. بر خلاف همیشه اصلاح نکرده بود و با ته ریش مشکی و عینک گردی با فریم مشکی کسی را مخاطب میداد و حرفهای بی سرو تهی میزد و غش غش میخندید .

تمام رمان های خورشید sun daughter

دانلود رمان کلاکت

رمان جدید خورشید ر

دانلود رمان جدید و زیبا نیلوفر قائمی فر بنام دفتر خاطرات نازگل

رمان دفتر خاطرات نازگل

دانلود رمان دفتر خاطرات نازگل

خلاصه رمان دفتر خاطرات نازگل:

دفتر خاطرات نازگل درباره زندگی دختری هیجده نوزده ساله است که همیشه در سر کلی رویا و خیال پردازی های رمانتیک داره و همیشه دنبال گمشده اش هست تا براساس یک اتفاق درگیر یک تعارض میشه و برای نجات آینده اش اقدامی میکنه که تمام ورق های زندگیش برمیگرده اما این اقدام چی بود و با کی بود و در رمان بخوانید…

قسمتی از متن رمان دفتر خاطرات نازگل:
اگر سکوت کنم و هر چی بگه بگم چشم شاید پیش خودش فکر کنه که نازگل اونقدرها هم بد نیست…
خب ابرش یه رئیسِ،یه رئیس همیشه و همه جا می خواد فرمانروائی کنه اول آرومش می کنم بعد آهسته اونو رام خودم می کنم،ابرش مثل علی محمد که نیست آهنگ سرکج باشه اون یه آدم تحصیل کرده و تو اجتماع رفته و اجتماعی شده ست پس می تونم فرمولمو روش اجرا کنم.
بذار هر چی می خواد بگه من فقط باید سکوت کنم و اونو تحریک نکنم تا بر علبه ام بلند بشه اینطوری نقطه ضعف کمتری دست ابرش می دم خودم م عذاب کمتری می کشم.
خونه رو تمیز کردم و غذا آماده کردم و وسایل خونه رو جابجا کردم و اما به هیچ وجه به طبقه ی دوم خونه نرفتم و ترجیح دادم که تو همون قسمت پائین باقی بمونم پرده های خاک و غبار گرفته رو درآوردم و شستم اونم با دست چون لباس شوئی نداشتم،تمام خونه رو با یه جاروبرقی فکسنی جارو زدم و تمام فرش ها رو با آب تاید شستم.
شب هر چقدر منتظر ابرش شدم نیومد که نیومد..دوباره شب و باد و بارون و زوزه ی سگ و گربه و …اینطوری تا صبح سکته می کردم!
ابرش از قصد نیومد چون می دونست که من شبا می ترسم،آخ که نقطه ضعف دستش دادم نامرد نالوتی پست فطرت..خدایا چیکار کنم،اگر الان یه چیزی به چشمم بیاد جابجا سکته می کنم…بسم الله..بسم الله..بسم الله الرحمن الرحیم…فوت کردم تو فضا و گفتم:
-خدایا من جنبه ندارم ها کمکم کن من امشب چطوری بخوا…
حرفمو قورت دادم،چشمامو تا ته باز کرده بودم که یه چیزی ته راهرو ببینم،منتظر دیدم یه چیزی شبیه انسان ولی بنام جنُ بودم!
-بسم الله الرحمن الرحیم،ببینید من می ترسم برید سراغ ابرش که عین خرس می خوابه..برید اونو خفته کنید..

رمان جدید از نیلوفر قائمی فر

رمان های نیلوفر قائمی فر

نیلوفر قائمی فر

بیوگرافی نیلوفر قائمی فر

 

رمان من سرکش نوشته شایسته بانو | رمان جدید شایسته کریمی

رمان من سرکش از شایسته بانو

نام کتاب : رمان من سرکش

دانلود رمان آیینه ای برابر آیینه ات میگذارم نوشته hanak و naqme

رمان آیینه ای برابر آیینه ات میگذارم

ayne-barabare-ayneat-migozaram

نام کتاب : آیینه ای برابر آیینه ات میگذارم

نام نویسنده : hanak و naqme

ژانر:رمان عاشقانه

فرمت های کتاب : APK | ePub | PDF

تعداد صفحات :(A4) 800

خلاصه : - لباساش مارکه اما مال چینه! فیک! به لباسهای او می گوید فِیک؟! نمی فهمد چه دشمنی و خصومتی با او دارد؟ آنها که همدیگر را اصلا نمی شناسند؟! از صدای حرف و خنده شان، ایران خانوم بیدار می شود.

ادامه نوشته

دانلود رمان پاورقی زندگی از پریبانو با فرمت apk epub pdf جلد اول

رمان پاورقی زندگی

http://www.tak-site.com/wp-content/uploads/pavaraghi-zendegi.jpg

خلاصه رمان پاورقی زندگی:
پرویز اجازه نداد غروردختر بخاطرچند تومن بشکند وتشکر کند …مریم مرد بزرگواری جلویش می دید که نظریش ندیده بود.
وارد خانه شد…پریسا روی زمین نشسته بود وامین روی پایش خوابیده بود.با دیدن مریم گفت:مامان راست میگه حال بابا خوبه؟واقعا احتیاج به عمل نداشت؟
لبخندی به این همه مهربانی ودلسوزی زد خواهرش را می شناخت ظاهرش برعکس با طنش بود.

ادامه نوشته

رمان شب پره ها از م.مودب پور رمان جدید مودب پور

رمان شب پره ها از م.مودب پور

shab-pareha

این مطلب صرفا جهت معرفی رمان هست .

تمام رمان های مودب پور

ادامه نوشته