رمان کلاکت نوشته sun daughter

جهت خواندن رمان کلاکت کلیک کنید

خلاصه رمان کلاکت :

“شهرت برای من احساس منفوری نیست …!از شناخته شدن بی حد و اندازه لذت می برم .از نقش بازی کردن هم همینطور… این باعث میشه که حس کنم من خوشبخت ترم ! چون چیزی که هستم ، نیستم !بخش هایی کوتاه از مصاحبه ی خواندنی و جذاب اقای بازیگر این روزهای رسانه | هفته نامه ی رنگین کمان ؛ با ما همراه باشید .

قسمتی از متن رمان کلاکت :

روشن وارد سالن خانه باغ شد ، مرد جوانی جلو آمد.
پالتوی قرمزش را از روی شانه اش کشید و به دستش داد و پرسید: نمیدونی حامد کجاست؟!
-چرا خانم روشن ، بالا هستن … رمان کلاکت
نگاهش به پله ها رفت و رو به او گفت: پالتومو دم دست بذار … قرار نیست بمونم.
مرد سری تکان داد وپناه بعد از چاق سلامتی با افراد دکور داخل صحنه به سمت پله ها رفت .
دو تا یکی خواست بالا برود اما درست روی سومین پله ، دستش را روی سینه اش گذاشت و نرم نرم ، تکی تکی از پله ها بالا رفت . دستش را به نرده گرفته بود و خوب خودش را فیکس کرد ، پایین مانتوی بلندش را توی مشت دست دیگرش گرفت تا مبادا ، به پایش گیر بکند . رمان کلاکت اثر جدید sun daughter
نفس عمیقی کشید و بالاخره خودش را به بالای پله ها رساند.
با احتیاط از لابه لای سیم های پروژکتور های نورپردازی که قرار بود نصب شوند رد شد ، درب اتاقی نیمه باز بود و صدای خنده های حامد در گوشش می پیچید.مثل همیشه استارت میزد و روشن نمیشد .
به سمت اتاق رفت. رمان از sun daughter
حامد روی صندلی ای نشسته بود و سیگار وینستون سفیدش را توی دست چپش نگه داشته بود ، موهای فر مشکی اش را با هد نازکی بالا زده بود و پیشانی اش بلندتر به نظر می رسید. بر خلاف همیشه اصلاح نکرده بود و با ته ریش مشکی و عینک گردی با فریم مشکی کسی را مخاطب میداد و حرفهای بی سرو تهی میزد و غش غش میخندید .

تمام رمان های خورشید sun daughter

دانلود رمان کلاکت

رمان جدید خورشید ر