رمان مریم باورم کن7
چادرم رو از سرم باز کردم وروی دستم انداختم....چند قدم داخل اومدمو گفتم --یعنی الان مادر پدرت بیمارستانند؟ --اوهوم --بعد ما اینجا چیکار میکنیم ؟ دستهاشو توی جیبش کردو گفت --خب ماهم بیکار نمیشینیم! بلند گفتم --کیارش!!!! --بله؟ --خب پاشو بریم بیمارستان ...اینطوری که نمیشه! چند قدم اومد نزدیکترو غرغر کنان گفت --پوف مریم مامان ناراحت میشه بیا مثل یه دختر خوب بشین تا بیان.... --ولی... شالمو روی سرم کج کردو گفت --دختر لوس ولی نداره! شالمو با حرص صاف کردمو گفتم --چرا داره من نگرانشم دوباره شالمو رو سرم با دستش چرخوندو گفت --اخی نگران نباش دوباره اومدم شالمو صاف کنم که اونم سریع کجش کرد.... گیج
و اخمو نگاش کردم که شالمو از سرم کشید و موهام سیخ رفتن هوا.... با چشمای
گرد شده نگاش کردم اومدم شالو ازش بگیرم که انداخت دور گردنش.... --شالو بده! --نچ نچ --کیارش گفتم شالو بده من! --بیا بغل من! --هان!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟ خندیدو گفت --جان؟ با دست زدم تو سرشو گفتم --کوفت موهام پراز جریان الکتریسیته شد! دستمو کشیدو همینطور که منو همراه خودش میبرد گفت -- مده! هرچی دستمو میکشیدم فایده نداشت --چی مده؟ جواب نداد و منو از پیچ در پیچ خونه ی بزرگشون گذروندو روبه روی دری ایستاد ....کنجکاو نگاهش کردم که اومد پشت سرمو گفت --اتاقه دوستتو ببین خوبه؟ سرمو کج کردمو گفتم --دوستم؟ با لحن ارومی کنار گوشم گفت --دوستت...نامزدت...هرچی تو بگی سرمو کشیدم عقبو گفتم --چه لوس --به همین بی مزگی که گفتم... دستمو گذاشتم روی دستگیره ی درو گفتم --یک ! دو! سه! درو باز کردمو سریع قدم گذاشتم توی اتاق....قبل ازینکه نگاش کنم رو کردم سمتشو سریع گفتم --ابی قرمز سبز ؟؟؟؟ با دو انگشتش بینیمو کشیدوسرشو اورد جلو گفت --نمیفهممت.... نگاهم
به موهای بهم ریخته ی لختش که روی پیشونیش پخش شده بود افتاد ...بی اختیار
دستمو اوردم بالا و با انگشتهام موهاشو از روی پیشونیش زدم کنارو گفتم --چون تو هیچی کلا نمیفهمی بعدم رومو ازش گرفتمو وارد اتاق شدم.... اولین
چیزی که در اتاق دیده میشد پنجره ی بزرگ و بلندو سرتاسری دیوار مقابل بود
که با پرده های سفید دو طرفه اش شب رو به نمایش گذاشته بود نگاهم رو اطراف
اتاق چرخوندم اتاق خیلی بزرگی بود ....دیوار اتاق رنگ خیلی خیلی ملایم
صورتی چرک بود که خطهای سفیدو نازکی گاه از دیوار رد شده بود... تخت دو
نفره و میز مطالعه اش چوب ابنوس به رنگ سیاه بود که چراغ مطالعه ی ظریفو
بلندی هم روش قرار داشت با لب تاپ سفید رنگش....انتهای اتاق کل دیوار تماما
نقش چترهای سیاه رنگی بود که از بینشون چتر زرد رنگی خودنمایی
میکرد....غیر از صندلی میزش صندلی چرم سیاه رنگی هم وسط اتاق روبه پنجره
گذاشته بود....کمد دیواری هاش در ضلع شرقی اتاق سفید بود....کم کم نگاهم
رسید به خودش که خیره به من بود.....نگاهم روش ثابت شد و یه دفعه گفتم
--کیارش!
--بله!
--خالی بستی!
--نه!
--اتاقت؟!
با حالت متعجبی گفت
--من؟!!!!!! من چیو خالی بستم؟
دستهامو مشت کردمو با قدمهای شمرده همینطور که نزدیکش میشدم گفتم
--که اتاقت ابیو سبزو قرمزه؟؟؟ که منو میزاری سرکار!!؟؟
کنار پنجره ی سرتاسری اتاق که تراسی مقابلش بود ایستاده بود دستهاشو به سینه زدو گفت
--من موافق کار کردن خانومها بیرون از خونه نیستم!
وسط راه متوقف شدم...وارفته گفتم
--چی؟
چشمهاش برقی زدو در عین حال با بدجنسی گفت
--نکنه تو میخوای کارکنی؟
با لکنت گفتم
--خب ...من؟...معلومه!
سرفه ای کردو گفت
--و اگه من بگم نه؟
ابرومو بالا دادمو گفتم
--اونوقت چرا؟
اونم یه تای ابروشو بالا دادو گفت
--چون من میخوام...
منم به تبعیت گفتم
--واگه من نخوامو برم سرکار چی؟
--خب میری؟
--هان؟
خندیدو گفت
--کاری که نباید بشه میشه؟
نگران پرسیدم
--چه کاری نباید بشه میشه ؟
چند قدم باقیمونده رو طی کردو روبه روم ایستاد....
محکم و شجاعانه ازجام تکون نخوردم....یعنی باید باور کنم که اون میگه نرو سرکار....همه ی مردها روشون زیاده ...صد در صد!
لبخند موزی زد که باعث شد دلم گواهی بده مریم اون هیچ وقت نمیتونه جدی باشه نه؟
--میری سرکار !
--اونو که الان خودم گفتم!
--نمیخوای پالتوتو دراری؟
نگاه چپی بهش انداختم ...
--مخالف نیستم فقط میخواستم ببینم نظرت چیه!
گنگ نگاهش کردم....
--حتما علتی داشتم!
کف دستمو زدم تخت سینه اشو گفتم
--حرفهاتو هیچ وقت نباید جدی بگیرم!
مچ دستمو گرفتو گفت
--من همیشه جدی حرف میزنم!
در حالیکه تلاش میکردم مچ دستمو از دستش بیرون بکشم گفتم
--اره...خیلی..معلومه!
یه دفعه مچمو رها کردو روشو برگردوندو رفت سمت پنجره و درحالیکه درشو باز میکرد گفت
--میتونی راحت باشی مریم موردی نیست من بهت محرمم!
نمیدونم چرا حرفش زیاد به مزاقم خوش نیومد ...
--بله خودم هم میدونم نیازی به یاداوری نبود!
دکمه
های پالتوم رو باز کردم و دستی روی لباسم کشیدم... پالتوم رو روی صندلی
مقابل میزتحریرش گذاشتم....روی تختش نشستم و دمپاییهای رو فرشیم رو از کیفم
بیرون اوردمو پام کردم....دوباره نگاهش کردم که دیدم نیست کمی دقت کردم
داخل تراس ایستاده بود ...نگاهی به در انداختم بسته بود ازجام بلند شدم و
جاسوسانه وارد تراس شدم...
سوز
سردی به صورتم خوردکه باعث شد اخم کنم....تراس گردو بزرگی اتاقش داشت که
نرده های چوبی حفاظش شده بودندزمینش سنگ سفید بود.......مقابلمون هم درخت
بلند حیاط قرار داشت که نمیزاشت همسایه ها خونه رو به خوبی ببینن ...نگاهش
کردم دستهاش توی جیبش بود ...کمی خم شده بود و به اسمون نگاه میکرد.....حس
شیطنتم گل کرد .... کمی نزدیکش رفتم انگار توی این دنیا نبود...چه چیزی
میتونست فکرشو مشغول کنه؟ مگر چیزی هم میتونست فکر اینو مشغول
کنه....؟؟؟!!!!
دستمو بالا اوردم که بزارم روی شونه اشو بلندو یکباره بگم پخه چخه
اما اون بود که منو قافل گیر کردو برگشت سمتم....از حرکت ایستادمو خیره نگاهش کردم لبخند کجی زدو گفت
--مثلا میخواستی بگی منو میتونی بترسونی؟
شونه ای بالا انداختم...یعنی اصلا برام مهم نیست چه فکری میکنی !
از کنار نرده ها زیرچشمی اون پایینو نگاه کردم....اوه خدای من! .....ارتفاعش زیادی بلند نیست؟
--چیشد؟
نگاهمو از اون پایین گرفتم به صورتش دوختم...چشمهاش توی این سیاهی برق میزدو مخوف بود!
--هیچی...
--پس چرا رنگت پریده؟
--من؟ نه ...اصلا!
کمی اخم کردو گفت
--مطمئنی؟
--چطور؟
فاصله اش رو باهام کم کردو دستشو دور کمرم حلقه کرد...شوکه از کارش دستمو روی دستهاش گذاشتم که گفت
--میخوای ازین بالا بپریم پایین؟
از
فکرش هم مور مور میشدم.....از ترس سرمو عقب کشیدم که خورد به شونه
اش...دستشو زیر دستهام محکم فشار دادم برعکس دستهای سرد من دستهای اون گرم
بود
--میشه بریم داخل؟
--نه!
--من اصلا اینجارو دوست ندارم!
--ولی من خیلی تراس اتاقمو دوست دارم!
--کیارش تو کلا همش سربه سرم میزاری...
--فکر نمیکردم جدی میگی؟
اخمی
کردم...حقش بود الان یه مشت بزنم پای چشم سیاهش کبود بشه....اون زیادی روش
زیاد بود....خواستم از حلقه ی دستاش بیرون بیام که دیدم صاف میخورم به
نرده ها و شاید یک سقوط ازاد!
چشمهامو بستمو دوباره گفتم
--بریم تو؟
بازهم گفت
--نه!
دستهاشو
از دور کمرم باز کردو روی نرده ها گذاشت...خم شدو باعث شد منم خم بشم روی
نرده ها ...بازهم کناره های بلند پالتوش کنارم قرار گرفتند دستهامو سریع
روی نرده ها گذاشتمو سفت گرفتمشون....صورتش کنار صورتم قرار گرفت
--پایینو نگاه کن
یه درصدم اینکارو نمیکردم!!!! من از ارتفاع میترسیدم کافی بود که پایینو نگاه کنم....بازهم چشمهامو بستم
--مریم تو ترسیدی؟!
--نه من از هیچی نمیترسم!
جالبه که در عین تابلو بودن انکار کنی!!!1با لحن پلیدی پرسش گرانه اهسته گفت
--باور کنم ترسیدی؟
ای نامرد خائن! چشمهامو باز کردمو گفتم
--هیچ وقت باور نکن!
یه نگاه قدی از زمین تا بالای درخت انداختم.....سرم سوت کشید ...
--میگم...
--بگو...
--من اگر غش کردم دیه ام چقدر میشه؟
خندید و دست دیگرشو دور شونه ام حلقه کردو گفت
--هیچی ....ارزشی نداره!
اخمی کردم با لحن عصبانی و بلندی گفتم
--تو داری میگی من من.....
--تو خیلیم با ارزشی ....دیدی اصلا ترسی نداره؟
نفس عمیقی کشیدم
--من دارم سکته میکنم ترس نداره؟
--پریدن از بلندیه زندگی چرا ترس داره!
--بلندیه زندگی؟
--چه واژه ی سختی رو گفتم !
--تو همه واژه هات گنگو سخته!
--جدی؟
--خیلی جدی!
--مریم میدونستی من اگه جدی بشم خیلی بداخلاق میشم؟
در حالیکه چیزی بین شاخه ها نظرم رو جلب کرده بودو من موشکافانه نگاهش میکردم گفتم
--نه نمیدونستم!
لبخندی زدمو دوباره گفتم
--ماله این حرفا نیستی!
صدای خنده اش کنار گوشم پیچید
--یه بار یه جا خوندم زنی شوهرشو جدی نگرفت بعد فهمید شوهرش چه ادم جدی ای بوده و خبرنداشته!!
اینبار نگاهمو از شاخه ها گرفتمو صورتمو برگردوندم سمتشو گفتم
--چطور؟
نیم نگاهی بهم انداختو دوباره نیمرخش مقابل صورتم قرار گرفت
--هیچی اینو میگم روشن شی!
متفکر نگاهش کردم که باز گفت
--مریــــــــــــــــــــــ م!
--بلــــــــــــــــــه!
--غذا!
یه دفعه یاد لحظه هایی افتادم که غذام رو گاز میمونه و مامانم صدام میکنه و اون موقع میفهمم که غذام سوخته!
دستپاچه دستهامو از روی نرده برداشتمو برگشتم سمتشو با نگرانی تندی بهش گفتم
--غذا سوخت؟
دستشو از روی نرده برداشتو موهامو بهم ریختو گفت
--نه مگه غذا رو گاز داشتیم؟
یه
لحظه مغزم برگشت سرجاش....نفس اسوده ای کشیدم و با دست موهامو از توی
صورتم پشت گوشم زدم....ازینکه یه نفر موهامو بهم بریزه حرصم میگیره شدیدا!
--نه نداشتیم! توهم هی منو اذیت کن!!
دستمو گرفت و سرسری گفت
--بیا فعلا بریم کلی فسقلی داریم تو خونه
همراهش از تراس بیرون اومدم ....
دور
میز غذارخوری داخل اشپزخونه نشسته بودیم ....بچه ها هم مقابل من نشسته
بودندو هراز چندگاهی کنار گوش هم پچ پچ میکردندو ساکت میشدند....با لبخند
نگاهشون میکردم....باید یه فکری به حال اینهمه سنگینی جو بچه ها با خودم
بکنم..... کیارش با جعبه های پیتزا و پلاستیکهای توی دستش در استانه در
اشپزخونه ایستاد....یه تیشرت ابی و شلوار کتون کرم پاش بود که بهش
میومدن....یه دفعه پوریا دستهاشو بهم کوبیدو گفت
--اخ جون ! پیتزا!
ملینا لبشو به دندون گرفتو پویا گفت
--پوریا اینا سیب زمینیه!
پوریا لباشو جمع کردو به پویا زبان درازی کرد
صدای معترض کیارش بلند شد
--پویا!
پویا خودش رو جمع و جور کردو گفت
--چیه دایی؟
کیارش در حالیکه جعبه هارو روی میز میگذاشت گفت
--همش اتیش میسوزونی میگی چیه دایی؟؟؟؟!!!!
بعد صندلی کنار منو بیرون کشیدو نشست .......
منهم
کیسه ی روی میز رو برداشتم و سه تا سالاد فصلو سس هارو روی میز گذاشتم
....بچه ها باسروصدا شروع کردن خوردن کیارش هم جعبه ی پیتزایی رو مقابل
خودمون گذاشت و بازش کرد ....تیکه ای از پیتزارو بیرون اوردو سمت من گرفت
با لبخند زیرلب تشکری کردمو تکه ی پیتزارو گرفتم خواستم داخل دهانم بزارم
که صدای زنگ اس ام اسم مانعم شد با دست دیگه ام گوشیمو روی میز روشن کردم و
نگاهی به صفحه اش انداختم گازی به پیتزام زدمو پیامو سریع باز کردم
اون پسر خودسریه نمیتونه برات مرد زندگی باشه!
یکبار دیگه پیامو خوندم ...غذا توی دهنم موند....
--مریم چیزی شده؟
غذا
پرید توی گلوم ...گوشیو روی میز خاموش کردم...کیارش با دست چندبار زد به
کمرمو لیوان ابی مقابلم گرفت ...با نگرانی خیره شد بهمو گفت
--چیشد مریم؟ ابو بخور!
لیوانو گرفتم ازش و ابو تا ته خوردمو خیره شدم بهش.....اونم نگاهم میکرد از نگاه خیره ام چشمهاشو تنگ کرد
چی باید میگفتم؟لبخندی به روش زدمو گفتم
--نه چیزی نیست!
و
سعی کردم این پیام بی نامو نشونو فراموش کنم و از گوشیم پاکش کنم....بعداز
شام مادرپدر کیارش اومدند ...خیلی گرمو صمیمی باهام برخورد کردند اونقدری
که بینشون احساس خوبی داشتم مادرش حالش خوب بود البته با چشمهای خواب الودش
به من گه گاه خیره میشد ترجیح دادم زودتر عزم رفتن کنم با وجود مخالفت
هاشون ازجام بلند شدم کیارش هم با بلند شدن من ازجاش بلند شد تا منو برسونه
....خداحافظی کردیمو از خونه بیرون اومدیم ...نزدیک خونه نگه داشت تا
پیاده بشم برگشت سمتمو گفت
--امشب خوب بود خوش گذشت؟
چهره
ی متفکری به خودم گرفتم امشب باتموم اتفاقاتش برام جالب بود و شیرین
...لبخند خوشگلی بهش زدمو در حالیکه کش چادرمو محکم میکردم گفتم
--بله شب خوبی بود مرسی
اونهم لبخندی زدو گفت
-- خوبه مواظب خودت باش!
خنده ام گرفت...اوه چه زیبا!
--توهم مواظب باش ...خداحافظ
ااز ماشین پیاده شدم ...منتظر موند تا داخل خونه بشم و بعد صدای گاز ماشینش نشون دهنده ی رفتنش بود....
همینطور که از سردر ورودی دانشگاه میگذشتم با خودم تمرین میکردم مریم
مهم نیست کسی چیزی بهت بگه ...مریم فقط خودت مهمی...مریم تو کارات و
زندگیت فقط به خودت ربط داره ...مریم توکل به خدا ...اصلا تا وقتی خدا با
تو پس نیازی به نگرانی نیست.....اصلا این بار دوم بود چرا باید عکس العمل و
حرف بچه ها برام مهم باشه؟ نگاهی به کیارش که کنارم راه میرفت انداختم ...خونسرد دستهاش توی جیبش بودو بی توجه به اطراف نگاهش به روبه رو بود....لباس مردونه ی سورمه ای تنش بود که استینهاشو تا ارنج بالا زده بود به همراه شلوار جین تیره ابی رنگ... نفس
عمیقی کشیدم و نگاهمو ازش گرفتم اما در کثری از ثانیه دوباره به سمتش
برگشتم و پری رو دیدم که تکیه داده به درخت و همونطور که با دوستش حرف
میزنه مارو نگاه میکنه .... رفتار چند وقت قبلش توی ذهنم تداعی شد و فرارش
از من باعث شد چشمهامو تنگ کنم و شاید جوری بهش بفهمونم که رفتارش برام
قابل قبول نبوده...مثله همیشه طوری لباس پوشیده بود که نگاه هارو به سمت
خودش معطوف کنه ....شلوار تنگ خردلی رنگی همراه پالتوی زرد به تن داشت که
هرکسی به خوش اندامی و استیل خاص بدنش پی میبرد.....موهای مش شده ی زیتونی
رنگش از مقنعه حلقه وار کنار صورتش جاخوش کرده بود...با رفتن یکی از پسرهای
دانشگاه سمتش نگاهمو ازش گرفتم این چندمیین پسری بود که باهاش میگشت؟ منی
که دختر بودم چند لحظه ای بهش خیره شدم.....وای به حال پسرها.... با کشیده شدن دستم سرم رو بالا اوردم چشمهای کیارشو دیدم که با تعجب به من خیره شده... --مریم حواست کجاست داشتی میرفتی تو دیوار!!! بعد
انگار چیزی رو کشف کرده باشه سریع برگشت به همون سمت که پری بود....نگران
بودم...کیارش با دیدن اون ایا وسوسه نمیشد؟...چرا باید طوری لباس میپوشید
که من نگران فکر کیارش باشم....چند لحظه بعد برگشت سمت من و گفت --مشکلی پیش اومده؟ نگاه کوتاهی بهش انداختمو گفتم --نه چیزی نیست! داخل
کلاس که شدیم نگاهم روی تک تک بچه ها چرخید ...تک توک میشناختمشون....اما
برام جالب بود که هیچ کدوم از دوستای کیارش نیستند و فقط امیر بود که
انتهای کلاس بالا پایین میپرید و دستش رو روی هوا تکون میداد.... کیارش کنار من میز جلو نشست و امیر رو هم مجبور کرد که کنار خودش بشینه....غرغرای امیر برام جالب بود اروم به کیارش گفت --اه اه کیارش اخه اینم جا بود اومدی نشستی؟ --امیر چند لحظه ببند و سعی کن مثل من تحمل کنی! لبخند پهنی نشست رو لبام...چقدر صمیمی ان واقعا!! به خاطر من رابطه ی دوتا دوست داره خراب میشه ایا؟ حواسم
به استاد بود اما چندبار ویبره ی گوشی توی جیبم باعث میشد که کلافه بشم
تقریبا میدونستم کیه ....هنوز به کیارش چیزی نگفته بودم اما وجدانم بهم
تلنگر میزد بگو .... و رفتار عجیب مهدی دوشبه پیش فکرمو مشغول کرده بود و صداش توی گوشم بود --بدون کسی هست که نگرانته.... هنوز ثنا و فاطمه رو ندیده بودم که حداقل با اونها حرف بزنم.... کلاس
تموم شده بود...خواستم بلندشم که دست شخصی باعث شد جامدادیم روی زمین
بیافته و تمام دارو ندارش پخش زمین شه....سرمو بلند کردم و با دیدن سامان
یکی از دانشجوهای ترم گذشته سریع سرمو به زیر انداختم --عذر میخوام! ازجام بلند شدم که وسایل پخش شده رو جمع کنم درون حینم گفتم --نه مشکلی نیست.... زودتر از من روی زمین نشست و جامدادی رو پر کرد و بلند شدو به دستم داد....بی انکه نگاهش کنم گفتم --ممنون و جامدادی رو ازش گرفتم اما اون هنوزم سرجاش ایستاده بود ....برگشتم سمت کیفم روی میزو بازش کردم --بازم ببخشید --خواهش میکنم! بعد
از کلاس بیرون رفت... سرمو بلند کردم....بعد از کیارش شاید اون بود که
خیلی وقتها اسمش رو به عنوان علاقه مندیه خیلی از دخترها شنیده بودم...به
خاطر تیپش ....متانتش غرورش و بی محلیش به دخترها همینطور
که به سمت محوطه میرفتیم به حرفها و تیکه های کیارش نسبت به استاد جدید
گوش میکردم و هراز گاهی باعث میشد که بخندم ...واقعا در عرض یک جلسه استاد
اینهمه سوتی داد؟؟؟؟ با اعتراض برگشتم سمتشو گفتم --اقا انقدر غیبت نکن سرم رفت فردا منم باتو میرم جهنمااا با بی خیالی دوباره حرفهاش رو شروع کرد...اینبار یاد ثنا افتادم ...اونهم دست کمی ازین نداشت.....
هفته ی سومه که از قرارمون میگذره ...دوباره دستم
میره سمت دفتر خاطرات خاک خورده ام و دوست دارم که بنویسم تا با خودم بالا
پایین کنم یه جمع و تقسیم بزنم.... این سه هفته
انگار مثله باد گذشت خییلی زود و من حس میکنم بیشتر دارم با روحیات کیارش
اشنا میشم ....اون خیلی مهربونه ولی بعضی وقتا واقعا لجبازه....غرور خاصی
داره که گاهی درکش نمیکنم.... بعضی وقتا میتونه بخندونتتو بعضی وقتا میتونه
اشک اتو دربیاره! اروم اروم داره بهم نزدیک میشه .... دیگه اینکه دستمو
بگیره یا گاهی بغلم کنه اذیتم نمیکنه و شاید این میشه راهی برای سربه سر
گذاشتنش چون من ذاتا ادم شیطونیم در همه احوال و حاضرجواب میتونم روی
اعصابش قدم هم بزنم! این یکی خیلی عالیه نه مریم؟؟؟ گرچه اونم روی اعصابم
خوب قدم میزنه!!!1این اصلا خوب نیست! نه مریم؟؟؟! از
همه بهترو قشنگ تر و دلنشین ترو ....اوم دیگه ؟ صفت دیگه؟ اینکه داره
نمازهاشو میخونه تا اونجایی که من میبینم البته نقطه ی ضعفه این قضیه اینکه
نمازهاشو داره از روی شرط میخونه و این منو عذاب میده! کاش از روی عشق
بخونه....سعی میکنم یعنی سعی دارم نزدیکش کنم به خدا اما نمیدونم تا چه حد
موفق بودمو میشم؟! تازگیا بودنش و
مهربونیاش...لجبازیاش...مسخره بازیاش....حتی اذیت کردناش داره میشه جزیی از
زندگیم...بی اونکه بدونم نبودنش کلافه ام میکنه شاید اون خوب بلد بود که منو به خودش وابسته کنه واسه ثانیه ثانیه کنارم بودن و من نمیفهمم....خنگ بودن برای همین وقتا خوبه!! اما
روز به روز به سردرگمی هام داره اضافه میشه....من تا چند وقت پیش باز هم
پیامک های مشکوک داشتم....پیامک هایی که گاهی پراز ابراز علاقه بود که
میترسونتم و گاهی پراز حرفهایی که دوست ندارم بیشتر از این بهش فکر
کنم....من دارم خودم به کیارش نزدیک میشم نیازی به همراهی دوستان برای
اشنایی بیشتر نیست! حدسم میگه اون یه دشمنه خطرناکه یا یه دیونه ی از خدا بی خبر که میتونه تا حد جنون عصبانیم کنه! من
پیامک هارو به کیارش نشون دادم و صدای ساییده شدن دندونهاشو شنیدم مشت شدن
دستهاشو دیدم و رنگ قرمز صورتش و رگ برجسته ی روی پیشونیش !!!! نمیدونم
چرا حس میکنم گفتن این موضوع بهش باعث شده خیلی خوشحال بشه خیلی...یه حس
زیر پوستی مخفی که من تونستم تشخیصش بدم ! ( پس قوه ی تشخیصم خیلی خوبه
نه؟) رفتن ناگهانیش از پیشم و برگشتن با صورت
زخمیش ...لب خونیش و موهای بهم ریخته اش و برق نگاهش کنارم باعث شد به این
پی ببرم که اون طرفو میشناخته امـــــــــــــــــــــــ ــا چطوری؟؟؟؟
خدا میدونه ! اینم جزو لیست اضافه شده به دفترچه یادداشتمه که باید پیداش
کنم .... اوووووووه چقدر لغات مبهم به لیستم زیاد شده و چقدر من داره ازین
بازی خوشم میادو چقدر حسای مختلف دارم به این موضوعو چقدر جالب که هیچ کدوم
حل نمیشه و تنها! من دارم بازی میکنم و این کیارشه که منو به این بازی
داره علاقه مند میکنه....اصلا دوست ندارم که اعتراف کنم که خصوصیاتش
همونهاییکه میتونه منو به خودش وابسته کنه و حس میکنم اونم توی ذهنش داره
به خودش این اعتراف تلخو خط خطی میکنه! البته از نظر من ! هه
امیدوارم...کلا همیشه مشکوک بودنم خوب نیست! هیچ مورد مشکوکی تا به این لحظه دیده نشده که من به حدسیاتم دامن بزنم جز اون اس ام اسا که فریاد کیارش برای اولین بار نسبت به سوال کردنم بعد سکوتم و سوال نکردنم و بعد عذرخواهیش .... خب
توی دانشگاهم تا جاییکه ممکنه من دوستای کیارشو نمیبینم جز اینکه هروقت
دیدم یه تیکه ای بهم اومدن که کیارش یه تیکه ی بهتر بهشون انداخته و این
وسط گاهی فکر میکنم یه جنگ مخفی درمیونه و من تماشاچیه جنگ هستم..... صدای
در اتاق باعث میشه قلمو روی دفتر رها کنمو سریع بزارمش توی کشو تنها یه
جمله بپیچه تو گوشم.....من باید برنده ی این بازی بشم و همه چیزو بفهمم!!!! ثنا وارد اتاق شدو با دیدنم روی صندلی داد زد --مریم تو هنوز حموم نرفتی؟؟؟ سریع از جام بلند شدمو گفتم --چرا چرا الان میرم!!! ثنا داد زد --بدوووووو!!!
موهای نمدارم رو بالای سر سفت میبندم و ازتو اینه قیافه ی عبوس ثنارو میبینم که روی حرکاتم زوم شده.....شال سبزتیرمو که هارمونی قشنگی با عسلی چشمام داره روی سرم طوری میبندم که سفت وایسه ...چادر لبنانی استین دارم رو هم به تن کردم و روبه ثنا گفتم --حاضــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــر! کاملا هیجانزده ام.....فشار خونم فک کنم به هفتم رسیده....دستهام یخ زده ....ازاینکه بخوام کیارشو ببرم و ضایع اش کنم حس خوبی بهم دست میده....اون بایدپای حرفی که زده و شرطی که بسته وایسه! تا اخرش! دست ثنارو گرفتمو با خودم سمت ماشین میکشم....داخلش که میشینیم صدای ذوق زده اش به خاطر شجاعتم داخل ماشین میپیچه .... وسط راه ثنارو پیاده میکنم امروز از صبح خونه امون بوده داشته مسخره ام میکرده.....حوصله اش سرمیره میاد خونه رو سرمن خراب میشه..... روبه روی باشگاه توقف میکنم....از روبه رو ماشین کیارشو میبینم که با ایستادنه ماشینه من عینک روی چشمشو برمیداره و برامون دست تکون میده....منم عینک افتابیمو برمیدارم و نگاهش میکنم...الان یاد فیلمایی افتادم که توش دوئل میکنند....تنها اینجا یه اهنگ کابویی کمه و دوتا کلاه حصیری....... از ماشین پیاده میشم و به سمت باشگاه راه میافم اونم پیاده میشه بهش که میرسم دستشو به سمتم دراز میکنه و میگه --سلام بانو! نگاهی بهش میندازم لباس سورمه ای و شلوار کتون سورمه ای دستشو میگیرمو با جدیت و لحن بامزه ای میگم --سلام اقا! توی چشمهام نگاه میکنه و دستمو فشار خفیفی میده و میگه --خوشحالم که رقیبم تویی لحن تمسخرامیزش باعث میشه اخمی به چهره بنشونموبا پوزخند بگم --منم کوچولو گفتن کوچولو باعث میشه چشماشو گرد کنه و لبخند کجی رو صورتش جاخوش کنه.... وارد باشگاه شدیم.وتوی نوبت ایستادیم تا وقتش بشه....برد دارت اون مقابل خودنمایی میکنه....قراره من دقیقا بزنم وسط برد! نوبتمون که شد به کیارش نگاهی انداختمو گفتم --اول تو! نگاه بی تفاوتی بهم انداختو گفت باشه! مرده مقابلمون پنج دارتو به دستش میده و من به این فکر میکنم که چهارخونه تا خونه ی اصلی طبق قرارمون باید بزنه کیارش ژست خاصی میگیره و با بستن یک چشمشو باز کردنه اون یکی دارت اولو میزنه میره دقیقا به خونه ی اول میخوره!...اون خوب بلده ...این از نشونه گیریش معلومه!...میتونم حدس بزنم بعدیهارم میتونه و حدسمم درست ازاب درمیاد چون با اندک زمانی هر پنج تارو طبق قرارمون میره....برام مهم نیست ! ....اون اینکه من بتونمو انکار کرده پس من اگر بزنم براش جالبه... به سمتم میاد و دارتهارو مقابلم میگیره و میگه --نوبته توا! با لبخند دارتهارو ازش میگیرم لبخند روی لبم باعث میشه خنده ی نگاهشو ببینم ....مقابل برد که وایمیستم مثله خودش و همه ی کسیایی که خوب بلدن ژستی میگیرم...پای راستمو کمی جلوتر از چپم میزارم و با کمی نشونه گیری و جلو عقب کردنه دستم دارتو پرتاب میکنم....کمی کج میره ولی بازم سرجاش وایمیسته....ناخوداگاه نگران میشم و این باعث میشه با نگرانی سه تای دیگه رم بزنم و لحظه ای که پنجمیو میزنم چشمهامو چندلحظه ببندم!.....کیارش مسخره ام کرده و گفته مگه میشه تو دارت و بولینگو این چیزارو بلد باشی...اون فکر میکنه من میشینم تو خونه و هرلحظه کتاب دستمه و هیچ کاریم بلد نیستم!اما من خیلی ورزشارو بلدم فقط رو نمیکنم بلهههههههه! چشمهامو در کثری از ثانیه باز میکنم....واییییی اخ جون خورد هدف خورد....عالیه! لبخند گله گشادمو نمیتونم جمع کنم و با همین لبخند برمیگردم سمتش که دست به سینه داره نگام میکنه.....میرم سمتشو با انگشت اشاره ام ضربه ای به سرش میزنمو میگم --خب بعدی! مرحله ی بعدی! چشمهاشو ریز میکنه و نگام میکنه مشکوک میگه --خودت تنهایی زدی؟ سرمو کج میکنمو میگم --نه دستم زد تقصیر استینم بود! کمی سرشو میخارونه و بابدجنسی میگه --اهان گفتم خودت تنها نمیتونی
چیزی نمیگمو منتظر میمونم تا بازیه بعدی رو بگه....دستی لای موهاش میکنه و کمی فکر میکنه....رد نگاهشو میگیرم
و به قسمی که شلوغه میرسم.....شلوغی اون قسمت برام سوال میشه...حتما چیزه
مهمیه که شلوغ شده....برمیگردم چیزی بهش بگم که با حواس پرتی و لحن تندی میپرسه --امروز چندشنبه اس؟
با ابروهای بالا رفته میگم
--شنبه!
اخمهاشو درهم میکشه و بعد بی حوصله میگه
--مریم بسه خوبه! فهمیدم که اشتباه در موردت فکر میکردم بریم بیرون توام شرط تو بگو!
میخواد دستمو بگیره دستمو عقب میکشم سرمو چپ و راست میکنمو میگم
--نه نه من اینطوری دوست ندارم ! مرحله ی بعدی بولینگه نمیخوای که انکار کنی؟
دستشو بالا میاره و ساعتشو نگاه میکنه! نفسشو فوت میکنه بیرونو بالحن بی احساس و اجباری ای میگه
--مریم عزیزم بیا بریم وقتمون کمه ! من دوست دارم امروز جاهای دیگه ام ببرمت!
از
مریم عزیزمش و نهایت جمله ی لوسش چینی به پیشونیم میندازم ....بعضی وقتا
یه تلنگر بهم میخوره که نکنه همه اش الکیه!....با این فکر خودم دست خودمو
نیش گون میگیرم....قرار شد واقع بینانه فکر کنم نه بدبینانه!
بازهم
جمعیت اون سمت نگاهمو سمت خودش معطوف میکنه.....صدای پیچیده در میکروفون
که بلند برای مسابقه رقیب میطلبه هیجانزده ام میکنه.....بی اختیار ذوق زده
رو میکنم سمتشو میگم
--کیارش مسابقه است !
سعی
میکنه ناراحت بودنشو نشون نده اما من میفهمم که چیزی اذیتش
میکنه........با این حال دستمو میگیره و بی انکه نگاهم کنه منو به اون سمت
میبره و با خنده میگه
--باشه ولی فکر نمیکنی زیادی اعتماد به نفست بالاس؟
بعضی وقتا بازیگر خوبیه... اطرافو نگاه میکنم میگم
--نه فکر نمیکنم اما به بلد بودنم ایمان دارم....
از
بینشون که رد میشیم نگاه بعضیاشون به کیارشو بی هوا حرف زدناشون یا اون
خنده های بلندشون رو اعصابم راه میره و برای اولین بار حس میکنم اصلا ازین
نگاه ها خوشم نمیاد...
جلوی
صف میاستیم....چند نفر در جایگاه ها روبه روی ردیف های بولینگ قرار
گرفتند....ردیف اول خالیه...ظاهرا ما اخرین ردیف به حساب میایم...یک زنو
مرد جوون ردیف دوم اند که دارند نگاهمون میکنند ....ردیف دوم دو پسرند و
ردیف سوم هم دو دختر .....داشتند باهم کل کل میکردند ....صورتهاشون زیاد
واضح نبود....مردی که میکروفون دستشه به ما نگاه میکنه و بعد به صورت
نمایشی میگه
--ایا شما هم میخواین در این مسابقه شرکت کنین؟
کیارش مکث میکنه .... با نگاهی به صورت بی تفاوتش میگم
--بله
مجری مسابقه با خوشرویی و خنده دعوت میکنه ماهم در جایگاه اول قرار بگیریم....
هنوز
داره بازار گرمی میکنه و اینبار تماشاچی میطلبه....متعجب به صورت درهم
کیارش خیره میشم و نگاهش به توپ ها....دستهاش توی جیبشه...با صدای اشنایی
هر دو برمیگردیم...من با بهت و کیارش با خونسردی
--اااا کیارش تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟
پری
بود....حضورشو اینبار پر رنگ تر از قبل حس کردم....دستهاشو به سینه زده
بودو با ابرویی بالا رفته مارو نگاه میکرد....تازه چهره ی پسرها و دخترهارو
به وضوح میبینم...سامان...حامد...پری و المیرا....
پسرها با صدای پریه که نگاهشون به سمت ما میاد و باعث وجد حامدو بالعکس اخم سامان میشه.....
حامد چند قدم نزدیک میشه و دستشو سمت کیارش که سعی داره لبخند بزنه میگیره
--سلام فکر نمیکردم بازم پاشی بیای اینجا!!!
بعد چشمکی میزنه و به سمت من نگاه میکنه....
کیارش لبخند کجشو حفظ میکنه دست حامدو میگیره و میگه
--سلام هربار جاهارو تغییر میدین؟
حامد میخنده و کمی گردنشو میخارونه و به سمت من نگاه میکنه و میگه
--سلام خانوم صبوری حال شما؟
نگاه ازش میگیرم و با سردی میگم
--سلام خوبم ممنون
خواهش
میکنمی میگه و برمیگرده سمت سامان که با پری و المیرا در حال
گفتگوا.....پری برمیگرده تا چیزی بگه اما با صدای مجری که اعلام میکنه درست
مقابل خطها بایستین حرفشو میخوره اما چشمکی به من میزنه و نگاهشو
میگیره....این وسط منم که از رفتارهاشون گیج میشم...چشمکها ...مخفی حرف
زدنها....وجود پری....خونسردی تلخ کیارش....اه وقتی میگن شوهر میکنی حواست
باشه همینه....گند بزنن به این انتخاب منو این بازیه مسخره!
ناخوداگاه منم سرد میشمو بی تفاوت...هیجان جاشو به استرس میده....کیارش کنارم میاسته سرشو سمتم کج میکنه...کنار گوشم میگه
--باید ببریم بهت اعتماد کردم!
ابروهام بالا میره و لبخند ظریفی روی لبم جاخوش میکنه....منظورش چیه؟
ابروهام بالا میره و لبخند ظریفی روی لبم جاخوش میکنه....منظورش چیه؟
توی
این جمله و رفتارها خیلی حرفا هست.....دستمو سمت توپ میبرم همزمان بامن
دستش سمت توپ میره....تردید داره بگیره ازم یانه اما من با اعلام شروع بازی
توپو با دوتا دست برمیدارم...یه نگاه به ردیف میله ها میکنم...میخوره یا
نه؟... صداش رو از کنارم میشنوم
--دخترخانوم دقت کن!
چند
قدم عقب میرم...توپو بالا میارم دو قدم میرمو قدم سوم روی استیل شروع خم
میشم .... توپو با تمام قدرت پرتاب میکنم....چشمهام همراه توپ حرکت
میکنه....
میخوره
همه اش میافته و تنها دوتاباقی میمونه....نگاهم سریع میره سمت حریف
اخری...نه کناری نه سومی...بلکه اخری....پری همه رو میزنه....همه میله هارو
میندازه لبامو روی هم میفشارم...دلم میگیره...چرا حواسم نیست؟...چرا فکر
میکنم مهمه؟...در صورتیکه اصلا مهم نیست نه؟....اما دل گرفته ام چیزه دیگه
ای رو میگه....کیارش توپ دومو برمیداره...نگاهش میکنم...حواس اونم..؟ نه نه
اون اصلا ردیف اخرو نگاه نمیکنه بلکه فقط همون میله هارو نگاه میکنه
...توپو میندازه...میخوره...همه اش میافته! خیلی خوبه!...مجری مسابقه با
لحن پرشوری امتیازهارو اعلام میکنه....امتیاز ما مرزیه بین اولو اخر....
توپ چهارم...میخوام برش دارم اما اون زودتر اقدام میکنه و با سرعت توپو میندازه....میله ها میافتن....
بعضی وقتا ناراحتی...علتشو نمیدونی...شایدم میدونی دوست نداری بهش فکر کنی....
توپ پنجم ....توپ شیشم .... این وسط برعکس اینکه حس میکردم رقابت بین کیارشو پریه متوجه شدم رقابت بین هرسه گروهه.....
حامد دستشو برای توپ شیشم برمیداره....بازم مزه ریختناش شروع میشه ...از کنار نگاهی به پری میکنه و بلند میگه
--پری مواظب باش النگوهات نشکنه ! وزنه ها سنگین اند!
پری تیکه ای از موهاشو که یه طرفه صورتشو پوشونده میزنه کنارو با لحن تمسخرامیزی میگه
--فعلا تو برو مراقب النگوهای بقیه باش که نیومده شکسته!
کیارشو
با دست میزنم کنار....دوباره هر دو دستم میره و توپ رو از روی ریلها
برمیدارم....قبل ازینکه چیزی بگه نگاهی دقیق به میله ها میکنم....بی
اختیار زیرلب بسم الله میگم و توپو میندازم....اینبار میخوره و همه اش
میافته ...تازه یادم میافته که یادم رفته بود عادت همیشگی رو .... مهربون
همیشگی رو...خدای همیشگی رو....خودش یادم انداخت......
نگاهم اینبار نمیره سمت میله ی سه گروه کناری.....
بازی هیجانی تر میشه.....اهنگ ورزشی صداش کم تر میشه و مجری مسابقه بیشتر حرف میزنه....
یکی
در میون توپ بینمون میچرخه و نهایت توپ دسته منه.....اگر بزنم...اگر
بیافته....شاید بازیو ببریم....نه به حرفهای مجریه گوش کردم....نه به
امتیازها نگاه کردم.....شانسی میزنم ....جمله همیشگی رو میگم....میله ها
همه میافته به جز دوتاش.... نگران اینبار امتیازهارو نگاه میکنم.....ما
گروه اولیم بعد پری و المیرا بعد سامانو حامدو نهایت همون دخترپسره....
مجری مسابقه با خوشحالی نتایجو اعلام میکنه و مارو برنده میخونه ...
--افرین به این زوج ....
بقیه اش رو نمیشنوم....زوج...زوج جوان....
خوشحالم....نفسمو
فوت میکنم بیرون....نه اشتباه بود اونقدرام خوشحال نیستم....فقط خوب شد که
اعتمادش خراب نشد... به کیارش نگاه میکنم...چرا تو فکره؟ خوشحال
نیست؟!....دوست داشتم امروز یه روز دونفره باشه...یه بازیه دونفره...یه
شوخی دونفره....نه یه بازیه چند نفره...نه دیدن ادمایی که جز نگرانی و
ناراحتیو شک واسم چیزه دیگه ای درست نمیکنند!
از
کنارش میگذرم ....میخوام از بین چندنفری که اونجان رد بشم که انگشتانی دور
مچ دستم حلقه میشن....حدس میزنم کیه ....نگاه گذرایی به دستم
میندازم...ساعتشو میشناسم....بی توجه راه خودم رو میرم و اونم همراهم میاد
ازونجا که دور میشیم وایمیسته و مجبورم میکنه که وایسم....نگاهش میکنم مثل
خودش...با بی تفاوتی....به چهره ام دقیق میشه ....
--نبینم اینجوری نگام کنیا!
بازم چیزی نمیگم ....
--موش زبونتو خورده؟!
نزدیکم میشه و بی توجه به اطراف خم میشه روی صورتمو میگه
--بگو آ
سرمو میبرم عقبو چپ چپ نگاهش میکنم...با لحن جدی ای میگم
--میدونستی میان ؟
یقه ی لباسشو صاف میکنه و میگه کیا؟
توی چشماش نگاه میکنم ...مکثی میکنه و میگه
--نه! مطمئنن میدونستم نمیودم اینجا!
--چرا وقتی دیدیشون انقدر بهم ریختی؟ چرا وقتی بهشون نزدیک میشیم همه چی رمز الود میشه؟
مکث میکنم ...بازم میپرسم
--چرا بعضی وقتا انقدر بی تفاوتی؟
--نمیفهمم چی داری میگی! ؟
قرار شده اروم باشم...قرار شده منطقی باشم....برای اینکه عصبانی نشم نفس عمیقی میکشمو میگم
--کاش اندازه ی اعتمادی که بهت کردم همون اندازه برام ارزش قائل باشی...
این جمله ته اش یه دنیا ناراحتی...حسش کردم....
سرمو پایین میندازم....اهسته با صدای خفه ای میپرسم
--پری توی زندگیت چه نقشی داره؟ کیارش من چه نقشی دارم؟
دستمو میگیره و میگه
--دنبالم بیا...
همراهش از در خارج میشم .... به ماشین خودش که میرسه میگه
--سوارشو ماشینتو بعدا خودم برات میارمش....
سوارماشین
میشم بی حرف ماشینو راه میندازه...کمی جلوتر جلوی پارکی نگه میداره
....شیشه اشو میده پایین....به سمتی از پارک اشاره میکنه میگه
--فکر میکنی اون توی زندگی من نقشی داره؟
نگاهم رو چند لحظه ای به صحنه ی پشت شیشه میدوزم... برام عجیب نیست که پری همراه چند پسرو تنها یک دختر روی نیمکت پارک نشسته....عجیبم نیست که یکیشون تنگ دستشو دور کمر پری حلقه کرده..... بازهم طبق عادت برای اینکه زود قضاوت نکرده باشم توی ذهنم خطا نکنم رو میکنم سمت کیارشو میپرسم --برادرشه؟ فامیل.... میون حرفم میپره دقیق نگاهم میکنه و میگه --نه دوستشه! نگاهمو ازش میگیرم و باز بیرونو نگاه میکنم....پری با مشت به بازوی پسر میکوبه...با حرص رومو ببرمیگردونم دستهامو به سینه میزنمو میگم --خب!؟ وقتی میبینه حرف دیگه ای نمیزنم ارنجش رو میزاره روی پشتی صندلی و سرشو کمی کج میکنه و بهش تکیه میده....لبخند کمرنگی روی لبش خودنمایی میکنه.... بعضی وقتا عجیب دوست دارم سرمو بزنم به دیوار....چرا ژستاش انقده قشنگه؟ سرفه ای میکنم که در کمال ارامش میگه --چی دوست داری بشنوی؟ ابروم ناخواداگاه میره بالا....نه بعضی وقتا دوست دارم سر اون بخوره به دیوار! قبل ازینکه چیزی بگم خودش شروع میکنه --فکر کنم واضح باشه چیزی که دیدی....دختری که هر روز با یه پسر بچرخه توی زندگی من نقشی نداره... دقیق نگاهش میکنم میخوام بگم توهم که قبلا باهاش دوست بودی نبودی؟ اما حرفمو میخورم...حس میکنم نه برای من خوشاینده نه خودش...نفس عمیقی میکشم --اگر همچین دختری نبود چی؟ باز هم همینو میگفتی؟ اخمی نامحسوس روی صورتش میشینه....قلبم به یکباره میکوبه....چرا؟ خودم هم نمیدونم... --نه! نه؟ نمیتونم بگم چه حس بدی پیدا میکنمو چه فکری توی ذهنم میچرخه... دستشو از زیر سرش برمیداره ....مکثی میکنه و اینبار جدی میگه --مریم میشه انقدر جنایی نپرسی؟ خب معلومه هیچ وقت راجع به بهش اینطور فکر نمیکردمو اینارو نمیگفتم.... من منظورم چیزه دیگه ای بود ولی....خب!...نفهمید.... -- من قصدم جنایی پرسیدن نیست ولی مسئله جناییه کیارش! بازم لبخند کجش روی صورتش پیدا میشه ....چند لحظه ای نگاهش میکنم چرا انقدر خونسرده؟چشمامو چند لحظه ای میبندمو دوباره باز میکنم -- چرا دوستات باهات کج شدن کیارش؟به خاطر منه؟ نمیدونم چراتو نگاه پری دشمنیه! چرا سامان بهت نزدیک نشد یا چرا تو با دیدنشون بهم میریزی؟ دستشو جلو میاره و میگه --خب خب صبر کن ببینم من قبلا زیاد میومدم با بچه های دانشگاه مسابقه میدادم.... مکثی کردو گفت --اره یکم بعضی ها بامن کج شدن...اونم طبیعیه! من خیلی تغییر کردم! نگاه کجی بهم میندازه و میگه --شاید علت دشمنیا و کج شدنا همین باشه! علت بهم ریختگیه من!؟دوست ندارم با حرفاشون ازارت بدن.... چشمامو ریز میکنم... --مطمئنی فقط همیناست؟ --چیزه دیگه ای غیر از اینه بگو! اخم جلبی میکنم...میتونه درست جواب بده یانه؟ امیدوارم فقط همین باشه.....توی فکر میرم که دستشو میبره زیر چونه ام ..صورتمو چپ و راست میکنه و میگه --حالا به خاطر بردت کدوم ور صورتتو باید ببوسم جایزه؟ متعجب نگاش میکنم...یک الی دو تخته ...نه سه تخته....کم نیست؟ چونه امو رها میکنه و در حالیکه اینه اشو تنظیم میکنه دست دیگه اش میره سمت فرمونو ماشینو روشن میکنه --میگن جایزه به وقتش الان بریم شام ...خیلی گشنمه
خیره ام به خودم؟
آهی میکشم!
با دست تصویر خودم توی اینه رو لمس میکنم دستم رو روی چشمهام میگذارم...
من چشمهامو نمیبندم اما انگار که بستم....
از روی صندلی بلند میشم
انگشتم رو بالا میارم..... برق حلقه ی سر عقد چشمهامو میزنه و من باز چشمهامو میبندم....
سریع بازشون میکنم...
نه!
من نباید چشمهامو ببندم...
روی هیچ چیز!
گاهی به دنیای تو وو …
گاهی به رویای خودم
شک می کنم وقتیکه تو امروز و فردا می کنی
نگاه خیره ام باز به اینه استو باز به خودم....
سرم رو به طرفین تکون میدم....سریع به سمت در برمیگردم...در اتاق باز میشه و کیارش درحالیکه لیوان ابی توی دستهاشه با لبخند مشکوکی وارد اتاق میشه و درو میبنده ....سرشو بالا میگیره و بهم نگاه میکنه و یه ابروشو میده بالا....نگاهشو ازم میگیره و سمت تخت میره و ابو روی میز کنار تخت میزاره ....
درحالیکه کتش رو درمیاره با لحن کلافه ای میگه
--چقدر هوا گرمه!
کتش رو روی تخت میزاره و میره سمت پنجره و بازش میکنه ...استینهای بلندش رو بالا میزنه و دستهای عضلانیو قویش رو به نمایش میزاره....دوباره برمیگرده سمت من که هنوز ایستادم و دارم بهش نگاه میکنم ...
گاهی حرفهای مادرانه خیلی خوبه!.....بیشتر از اونچه که فکر کنی در تو نفوذ دارندو اینده ات رو رقم میزنند....
قدم اول!
هیچ وقت نزار شوهرت حس کنه با نزدیک شدن به تو موجب ازارت میشه و سعی کنه احساس ها و نیازهای خودشو سرکوب کنه!
گاهیم سخته!
چینی به بینیم میندازم ....اوف
قدم دوم!
سعی کن همیشه دست یافتنی نباشی درحالیکه دست یافتنی ترینی!
این یه دونه اشو واقعا نفهمیدم!!!!!
قدم سوم!
شوهرت پسر جونو خوشگلیه سعی کن همیشه براش زیبا باشی ...
سرشو نزدیکم میاره و درحالیکه فشار دستاشو روی دستام بیشتر میکنه ....اون لحظه مثله کسیه که میخواد حرف خیلی مهمی رو بزنه.....دوتا گوش دارم...دوتام دیگه قرض میگیرم و با تمام حواسهای پنج گانه ام متوجه اش میشم ....
--مریم مردها مثله بچه میمونند با کوچکترین چیز ممکنه گول بخورند....بیرون از خونه تا میتونی خودت رو از مردهای نامحرم بپوشون و سعی کن ساده جلوه کنی اما تمیزو شیک و مایه افتخار شوهرت باشی اما جلوی شوهرت بهترینهارو بپوش و نزار فکرش جز در کنار تو بودن جای دیگه ای باشه!
اب دهنم رو به سختی قورت میدم
مامان خیلی جنایی صحبت میکنه!
با اعتراض بهش میگم
اینا که همه اش شدن من! پس اقا چکار میکنند؟
میخنده و میگه اقا هم باید دست از پا خطا نکنن دارم دختر دست گلمو تحویلشون میدم
لبخند کجی میزنمو میگم
--اهان!
مامان نگاهشو به میز کامپیوتر معطوف میکنه....
با تعجب نگاهش میکنم که میگه
--بهتره تا روزه عروسی بهش اجازه ندی که .....یعنی اتفاقی بینتون بیافته!
سرم رو با شرمندگی پایین میندازم و لبم رو به دندون میگیرم قطعا الان لپام از حرارت ناشی از خجالت سرخ شده!
مادر دستش رو زیره چونه ام میبره....سرم رو بلند میکنه و توی چشمهام نگاه میکنه و میگه
--ایشالا خوشبخت بشی عزیزکم
اشک توی چشمهام حلقه میزنه....اشک از چشماش سرازیر میشه...هنوز رد نگاه خیسم روی صورتمه ....گونه ام رو میبوسه و منو توی سخت ترین شب زندگیم تنها میزاره....شبی که امروزش روز عقدمه!
کیارش نزدیکم میشه وسرشو پایین میندازه دستهای گره خورده و قلاب شده ام رو میگیره و یکی یکی انگشتهامو باز میکنه با قیافه ی دوبه شکی نگاهم میکنه....انگار میخواد ذهنمو بخونه...منم نمیخوام پی به افکارم ببره! لبخندی میزنم ...دستامو بالا میارم و دکمه بالایی پیرهنشو باز میکنمو میگم
--گرمت نباشه ایشالا!
اخه اینم حرف بود ؟! ...خب چی بگم؟ ...نگاهش رنگ تعجب میگیره و مچ دستمو که ر وی یقه ی پیرهنشه میگیره
با دست دیگه ام موهای چسبیده به پیشونیه عرق کرده ام رو میزنم کنار... نمیدونم چرا کلا امروز تپش قلبم رفته رو هزار...فکر کنم حرفهای مامان زیادی جنایی بود....
--انگار مریم تو بیشتر گرمته !
خنده ام میگیره....راست میگه اخه کلی رو پیشونیم عرق نشسته...خوبه روزه عروسی نیست..!!!!!!!!
بدم میاد از ضعیف بودن...معمولا تو همه ی شرایطها قوی بودم...پس اینبارم نباید ضعیف باشم نه؟
اینم انرژی در مواقع ضروری!
--میشه بدونم به چی میخندی؟
ناگهانی اخم میکنم و میگم
--نه!
چه معنی میده تو افکار من فضولی میکنه هی؟
سرشو بالا میگیره و در حالیکه سعی میکنه لبخندشو مخفی کنه جهت دیگه ای رو نگاه میکنه و میگه
--اهان!
حرصم میگیره از قیافه ی خونسردش...لبخند پنهانش...چهره اش که امروز خیلی جذاب تر شده ...موهای خوش حالتش که تازگیا کمی بلندتر شده لختیش کمتر شده متمایل به سمت بالا ست و پیشونیه بلندش رو به نمایش گذاشته!...چشمهاش که نافذه و تا ته ذهنمو میخواد بخونه ....
دستهاشو به سینه میزنه و توی چشمهام خیره میشه و با لحن سرزنشگرانه ای میگه
--نمیخوای که فکر کنم خجالتی هستی؟!...مریم ما قبلا هم بهم محرم بودیم الان چیزی فرق نکرده!
نفسمو فوت میکنم بیرون ....چرا هربار اینو به من یاداوری میکنه؟ از لحاظ اون هیچ اتفاقی نیافتاده؟
مایوسانه نگاهش میکنم لبام اویزون میشه .... پس چرا مامان انقدر دیروز بامن جدی صحبت کرد؟
یه دفعه بغلم میکنه و کنار گوشم زمزمه وار میگه
--چرا البته الان دیگه برای خودم شدی!
ازین که نسبت بهم حس مالکیت داره نمیدونم چرا خوشحال میشم....منهم دستمو دور گردنش حلقه میکنم تو دلم میگم قدم اول مامان خانوم به خوبی اجرا شد....تازه خودشم یه چیزایی رو اعتراف کرد
ازینکه مثله همیشه با اعتراض یا بهونه ای نمیخوام که ازش
دورشم تعجب میکنه اینو ازینکه مکث میکنه و حرفی نمیزنه میفهمم ...حس میکنم
خنده اش گرفته چون بالحن شوخی میگه
--چقده مهربون شدی مریم !
سعی میکنم ازبغلش بیام بیرون با خنده محکم نگهم میداره سرمو بلند میکنمو
اخمو نگاش میکنم با دست دیگه اش موهای لخت شده و صافم رو که خورد شده دور
صورتم پخش شده بود کنار میزنه و توی چشمام نگاه میکنه و میگه
--چتریهات چقدر بهت میان!
یه ابرومو میدم بالا و میگم
-ا ؟!
لبخند دندون نمایی میزنه که یه ردیف دندون سفید جلو چشمم ظاهر میشه ...
--اره! تازه ارایش صورتی هم بهت میاد!
قیافه ی از خودمتشکری به خودم میگیرمو میگم
--من همه چی بهم میاد!
سرشو تکونی میده و میگه
--نه نه اشتباه میکنی ! همه ی رنگها انقدر نازت نمیکنن !
اینبار سرمو پایین میندازمو برخلاف دلم که از تعریف کردناش ضعف میره میگم
--عجب ...حالا هی هندونه بزار زیر بغل من!
--تازه وقتی خجالت میکشی خواستنی تر میشی!
ابروهامو بالا میندازمو خنده ی ریزی میکنمو میگم
--من گول نمیخورم!
دستشو میبره زیر چونه امو سرمو بلند میکنه...چشماشو ریز میکنه میگه
--حیف تعریفای من! واسه چی باید گولت بزنم؟
تو فکر میرم....راست میگه!؟ با قیافه ی کجو کوله ای میگم
--نمیدونم!
اندفعه میخنده و میگه
--عجب خنگی ! ولی من میدونم!
اندفعه دستمو بالا میارمو اروم میزنم رو سرشو میگم
--تو ادم نمیشی!
ازش جدا میشم چشمم به لیوانه ابه....صدای قاروقور شکمم بلند میشه نا سلامتی
از صبح که یه لیوان شیر خوردم چیزی نخوردم....برمیگردم سمتشو میگم
--فقط بهت یه لیوان اب دادن؟ همین؟
درحالیکه داره با گوشیش بازی میکنه و سرشو بلند میکنه لبخند موذی میزنه و میگه
--گشنه اته؟
اهی میکشمو صدقانه میگم
--اره خیلی!
درحالیکه میخواد بره سمت در میگه
--بزار الان درستش میکنم
سریع میرم سمتشو میگم
--نه نه زشته ولش کن
قیافه ی جدی میگیره و میگه
--نه نه بزار برم به خاله ات بگم یه فکری بکنه برات
مچشو میگیرمو میگم
--نریااااا
صدای در زدن و پشت سرش صدای مادرم
--مریم جان ؟
--بله مامان؟
--مامانم بیاین شام با اقا کیارش پدرت میخواد صحبت کنه!
--چشم
مچ کیارشو رها میکنمو میرم سمت کمد لباسام...پدرو مادر کیارشم شب مهمونمون هستن پس باید الان لباس مناسبی بپوشم
با وسواس لباس حریر قرمز مشکی خوش رنگی رو همراه شلوار پارچه ای مشکی رنگم
برمیدارم رو میکنم سمت کیارش که رو تخت نشسته پاهاشو روهم انداخته و نگام
میکنه و میگم
--برو بیرون
چقدم راحت لم داده رو تخت من!
دستی توی موهاش میکنه و میگه
--واسه چی؟
سرمو میخارونمو میگم
--واسه چی نداره! من میخوام لباسمو عوض کنم برو بیرون!
با لحن گله مندی میگه
--داری از اتاقت بیرونم میکنی؟
نگاهی به سقف اتاق میندازم....دیگه خبری از ابرای روی سقف نیست...اهی
میکشم...اتاقم دیگه اتاقه من نیست! مامان نباید دکوراسیون و رنگ اتاقو عوض
میکرد!
نگاهش میکنمو میگم
--این دیگه شبیه اتاقه من نیست!
بعدم شونه ای بالا میندازمو میرم سمت حموم اتاقو همونطورم بلند میگم
--لازم نیست بری بیرون شیش ساعت طول میکشه! همون تو حموم لباسمو عوض میکنم!!!