توی جاده با کلی پرسو جو راه اصلی رو پیدا میکنم....بازم صدای زنگ گوشیم بلند میشه....عصبانی گوشیو از روی صندلی برمیدارم نگاه میکنم این شیشمین میس کالش بود....با یه دست میرم قسمت اس ام اسها....بی توجه به اس ام اسهای خودش که همه از لحن اروم شروع میشه و بعد به گلایه میرسه براش میزنم برو با دوستات خوش باش...بعد گوشیو میندازم روی صندلی.... وقتی میرسم خونه ساعت چهار عصره....وارد خونه که میشم خونه در سکوت کامل به سر میبره....چادرمو کنار در اویزون میکنم بعد میرم سمت مبل راحتیاو روش ولو میشم...روسریمو در میارم...مامانو بابا وقتی میخواستم برم گفتن میرن خونه ی عموم برای نهار ....ماهرخم با مهدی و علی و دخترخاله امو شوهرشو بچه اش رفته بودن سینما..... اهی کشیدم...خوش به حالشون....اخمی کردم....حالا که من مثلا با کیارش رفته بودم بیرون باید همه میرفتن پی تفریحشون؟؟ نگفتن شاید برگردم تنها باشم....شاید مشکلی پیش بیاد؟؟ بازم اه کشیدم...چقر خودخواهی تو دختر....خب اونا که نمیتونن به خاطر تو بشینن تو خونه!.....از کجا برنامه های تو و کیارشو بدونن؟ اره اصلا بهتر ....حس میکنم به این ارامش نیاز دارم...به این سکوت ....دکمه های مانتومو باز میکنم و میرم سمت اتاقم....بلوز شلوار راحتی صورتیمو برمیدارمو میپوشم و موهامم باز میکنم ....پتومم برمیدارم...میرم پایین...روبه روی تلوزیون روی مبل دراز میکشم...پتورم میندازم رومو تلوزیونو روشن میکنم....هر کانالی که میزنم به درنخوره....نه فیلمی هستو نه چیزی که دلمو بهش خوش کنم....فکرمو مشغول کنه....بازم صدای زنگ گوشیم میاد....تلوزیونو خاموش میکنم برمیگردم گوشیو برمیدارم....اونم خاموش میکنم....چشمامو میبندم....فکر میکنم ...فکر میکنم که باید چیکار کنم...چه تصمیمی بگیرم....اینهمه شک و دودلیو بی فکری دیونه ام میکنه....اینکه ندونم چیکلار کنم داره بهم فشار میاره.....خانواده ی من یه خانواده ی مذهبی اسم و رسم داره....ابروداره....جدایی؟؟؟...اوف محاله اصلا معنا نداره.... مامانو بابام دلشون به من خوشه....به ازدواج اول فرزندشون....یاد نگاهای پراز محبتشون که مییافتم....یاد ذوقشون واسه لباس خریدنم...یاد حرف مامان که داشت دیروز پشت گوشی برای زنموم تعریف میکردکه دامادم فلانه و اینا.....یاد خنده ی بابا که وقتی گفتم ماشینم پنچر شده کیارش بهم ماشینشو فعلا داده....چقدر با غرور از غیرتش تعریف کرد.....یاد اینکه میگفتن به من به ما اعتماد کن....یاد مادربزگم که گفت خوش حاله که بالاخره منم سروسامون گرفتم....چقدر حس اضافی بودن بهم دست داد....یعنی دیر بخوای ازدواج کنیااااا ......................... اخرشه که یاد خودم میافتم.....کلی پشت سرم حرفه....دیگه به چشم یه دختر شوهر کرده نگام میکننن....بد بازیو شروع کردم....کلی تو دلم حسرت میخورم که چرا اون موقع به خواستگارای دیگم جواب رد دادم....همون مهندس عمرانه همونم خوب بودااااا.....یه چیزی مثل پتک میخوره تو سرم....نگو اینارو مریم...خدا خوش نداره ببینه یه دختری که صیغه ی محرمیتش با پسری خونده شده داره به یکی دیگه فکر میکنه....نه من اهل گناه نیستم...اهل اینکه خداهم از دستم دلخور بشه....ناراحت بشه....نیستم....دلم به خدامه که بالاسرمه ...هوامو داره......خوشه..... باید چیکار میکردم....چه تصمیمی میگرفتم؟....کاش حداقل کیارش باهام صادق بود....حرف دلشو میزد.... نگاهم به این ازدواج شبیه یه بازیه....بازیی که باید من برنده اش بشم....باید حواسمو جمع کنم....باید با توکل به خدا ببرم....بردن من به معنیه حفظ زندگیمه...حفظ ابروم و حفظ اینده ام.....نگاهم پر از ارامشه که فریاد میزنه تو عزم کن ...تو تصمیم بگیر و برو جلو..... الان هیچی معلوم نیست....هیچی...فقط یه سری داده داری و خاطره و اتفاق.... دو روزه توی خونه ام ....دو روزه گوشیمو جواب نمیدم....دو روزه مامانو ماهرخو همه ازم میپرسن چه خبر و من الکی یه چیزی تحویلشون میدم....دو روزه دارم فکر میکنم..... روی صندلی توی اشپزخونه نشستم و دارم به هم زدن مواد کباب مایتابه ای که ماهرخ جان زحمتشو میکشه نگاه میکنم.... --مریم هیچ معلوم هست چته؟؟؟ چرا بامن حرف نمیزنی هان؟...تازگیا حس میکنم برات غریبه شدم.... سرمو بالا میگیرم و به صورت گرفته اش نگاه میکنم....راست میگه قبلا هرچی بود بهش میگفتم ولی حالا...... اخه اونم منو ترقیب به ازدواج کرد....اونم کمکم نکرد..... لبخندی بهش میزنمو میگم --نه بابا چیزیم نیست.... با صدای زنگ ایفون هردو ساکت میشیم...بلند میگم --مامان کی بود؟ مامان جوابمو نمیده میاد توی اشپزخونه و هول هولکی میگه --مریم اقا کیارشه زود برو استقبالش..... متعجب نگاش میکنم.....میدونستم بالاخره پامیشه میاد....همون لحظه تصمیممو میگیرم.....همون لحظه کل فکرامو جمع میکنم ...فکرای دو روزمو روی هم میزارمو تصمیم میگیرماروم از کنار مامان رد میشم...مامانی که با شنیدن صدای کیارش دامادش با عجله اومده سمتم خبرم کنه برم استقبالش....خنده ام میگیره....ازین خنده یه لبخند میاد گوشه ی لبم و بعد میشه یه پوزخند....کنار در بی اختیار برمیگردم و به خودم در اینه ی قدی نگاه میکنم.... یه تیشرت استین کوتاه صورتی که چندجاش حروف انگلیسی نوشته شده تنم بودهمراه شلوار ورزشی طوسی....دست بردم و کش روی موهامو سفت کردم ... خوبه...درسته تیپه ورزشیه ..تو خونه ایه امـا بهم میاد ... تا برگشتم سمت در دستم روی دستگیره اش موند ..... اه بازهم خجالت...من مغرورم اما یاد گرفتم شرم کنم ...شرم ازینکه مقابل مردی بی حجاب باشم....اما کیارش که محرمم بود و شاید .....از همه محرم تر.....اما من بازم ازش خجالت میکشیدم.....نفسمو با حرص فوت کردم...مریم؟؟ صدای زنگ در باعث شد از جا بپرم و سریع درو بازکنم .... با دیدنش ساکت خیره شدم بهش اونم انگار بدتر از من هول شده بودو نگاهم میکرد ... لباس زمستونی زرد رنگی زیر بارونی سیاهش تنش بود با شلوار کتون مشکی....لباس زرد پوست کمی سبزه اش رو روشن تر نشون میداد....بهش میومد.... زودتر از من به خودش اومد .... اروم و با لحن دلگیری گفت --سلام جواب سلام واجب بود...بابا از بچگی تو گوشم خونده ....منم مثل خودش با لحنی اروم گفتم --سلام لبخندی زدو دسته گلی رو مقابلم گرفت --تقدیم با عشق به نامزد عزیزم مریم نگاهم روی گلای مریم توی دسته گل موند....گل مریم؟؟...تردید در گرفتنش داشتم که با صدای مامانم دستم رفت جلو و گلو ازش گرفتم -- بفرمایید تو از جلوی در رفتم کنار ... صبر کردم که بره داخل....مامان مقابلمون بود....با تعجب نگاهی به لباسهاش کردم... چقدر زود رفته بود لباسهاشو عوض کرده بود که جلوی کیارش اراسته باشه... لباس کارشده ی کرمی همراه دامن بلندش....با چشم و ابرو به لباسهام اشاره کرد و بعد شروع کرد با کیارش سلام و احوالپرسی کردن....یه لبخند گله گشاد اومد رو لبام....ببین ببین تو رو خدا انقدر هول کرده بود لباسهای خودش جلوی کیارش خوب باشه که دیگه حواسش به من نبود....فک کنم مامانم جای من عروس شده بود و من خبر نداشتم...پخ داخل حال شدم مامان رو کرد به منو گفت --مریم بشین کنار اقا کیارش تا من چاییو میوه بیارم.... میخواستم بگم نه من میرم رو اون مبل تکیه هست اون ته میشینم اما میدونستم میگه برو بشین سرجات! رفتم و کنارش نشستم....سنگینی نگاهشو حس میکردم.... اروم گفت --مریم؟ اهسته گفتم --بله؟ --خوبی؟ چیزی نگفتم که دوباره گفت --عادت داری همیشه زود قضاوت کنی؟ اون داشت از من گلایه میکرد جای اینکه من.... بی اختیار نگاهش کردم..اونم نگاهم میکرد جدی ..........با اومدن مامان ساکت شد....ماهرخم اومد داخل نشست....مامان شروع کرد احوال مادر پدر کیارشو پرسیدن...کیارشم با ادبی که به حالت شوخش نمیخورد جواب میداد....وقتی مامان ساکت شد ماهرخ رو کرد به کیارشو گفت چطوری شما این مریم بداخلاق مارو تحمل میکنید؟ با این حرفش تیز نگاهش کردم...چشم غره ای بهش رفتم...به من میگفت بداخلاق....به من که به مهربونی خوش اخلاقی معروف بودم میگفت بداخلاق! کیارش خندید و با لحن بدجنسی گفت --خیلی سخت.... اینبار نگاهش کردم ....نگاهمو که دید برگشت سمت ماهرخو گفت --نه بابا مریم که بداخلاق نیست فقط نگاهاش خشنه! با این حرفش مامانو ماهرخ ریز ریز خندیدند.... بعد از چند لحظه صحبت و بعد سکوتی که بینمون افتاد مامان از جاش بلند شدو گفت --مریم میخوای با اقا کیارش برین اتاق خودت؟! الان علیم میاد شیطونی میکنه نمیزاره شما دوتا حرف بزنید.... این لحن دستوری بود ایا؟؟....تشر زدم به خودم مگه قرار نبود ...قرار با خودتو یادت رفت؟ --باشه مامان جان! ازجام بلند میشم و به کیارش نگاه میکنم...اما اون روبه مامانم میگه --نه دیگه من مزاحم نمیشم .... مامان حرفشو قطع میکنه... --نه پسرم چه مزاحمتی؟ شمادوتا تازه نامزد شدید کلی حرف دارین باهم .... تو دلم میگم اره چه حرفاییم داریم....کیارش که بلند میشه به پله ها اشاره میکنم در عین حالم سعی میکنم بر استرسی که وجودمو تسخیر کرده غلبه کنم.....نه مریم تنها شدن که ترسناک نیست...کیارش که لولو خور خوره نیست!... هر پله ای که میریم بالا یه چیزی توی ذهنم روشن تر میشه و اونم شکل اتاقمه ...یعنی با دیدن اون اتاق عکس العملش چیه؟؟ کلی بهم میخنده؟؟.... غش میکنه؟؟ یا فکر میکنه که با یه بچه با جثه ی بزرگ ازدواج کرده؟ به اتاقم که میرسیم منتظر نگاهم میکنه....درو اروم باز میکنم و خودم اول داخل میشم....وسط اتاق وایمیستم و نگاهش میکنم....داخل میاد و درو میبنده بعد نگاهشو دور تا دور اتاق میچرخونه.......سرشو برمیگردونه و عقبو نگاه میکنه.....برمیگرده و بازم منو نگاه میکنه....با لبخند گوشه ی لبش میپرسه --اتاق خودته؟ سرمو بالا پایین میکنم..... --چه خوب متعجب ازش میپرسم --چی خوبه؟ قدم زنان با دستهای توی جیب بارونیش نزدیکم میشه و میگه --اتاق همسر اینده ام! یه ابرومو دادم بالا و گفتم --همسر اینده ات؟ نزدیکم ایستاد و گفت --اوهوم! --اونوقت فکر میکنی با کارایی که میکنی همسر اینده دارم میشی؟ اخمی میکنه و میگه --چه کارایی؟؟ نگاهمو از چشمهای سیاه پر از سوالش و اون اخم بی موقعش میگیرم...نه واقعا رو رو دارید؟؟؟؟....نه واقعا تا این حد ؟؟ پلاک زنجیر دور گردنم رو توی دستم میفشارمو میگم --واقعا نمیدونی یا خودتو زدی به اون راه؟ --نه ! تو بهم بگو..... بازم زل میزنم توی چشمهاشو با اخم میگم --دوستات؟! چشمهاشو ریز میکنه و میگه --دوستام چی؟ بعد نفسشو فوت میکنه و با لحن بی تفاوتی میگه --فکر نمیکنی دوستام کاراشون به خودشون مربوطه؟ من جمعه همراه نامزدم رفتم ناهار بیرون بخورم و دوستام همراه دوستاشون! بعد صورتشو نزدیک صورتم میاره و میگه --همیشه اینطوری برداشت میکنی؟ منو از روی دوستام؟ رومو سمت دیگه ای میکنم و میگم --نمیخوای انکار کنی که دوست توی زندگی ادما نقشی نداره که نه؟ --نه ولی فک کنم متوجه شدی رابطه ام باهاشون چقدر کم شده.... بعد به یکباره دستهاشو از بارونیش در میاره و میزاره روی شونه هام و با لحن پر خنده ای میگه --جدی اتاقه خودته مریم؟؟؟ جدا اتاق خودته؟ جدی نگاهش میکنم مگه جذبه ام بگیرتش فکرای الکی نکنه.... با نک انگشتش میزنه روی بینیمو و با لحن شوخی میگه --تو که از منم شیطون تری ! سرخ میشم...نگاه جان من چه جذبه و اخمی اومدم براش اونوقت با دیدن اتاق چه برداشتی کرد --نه بحثو عوض نکن....تو انکار کردی دوستاتو --توام انکار نکن این اتاقته! با چشمای گرد شده نگاش میکنم....حس میکنم صورتم گر گرفته که با لبخندی به پهنای ردیف دندونای سفیدش میگه --نه خجالت نکش راحت باش منم اتاقم دست کمی از تو نداره! سریع میپرسم --اتاقت چه رنگیه؟ سرشو میاره نزدیکمو میگه --قرمز...دوست داری؟؟ متفکر نگاهش میکنم....اره قرمز رنگ قشنگیه.....شاده ...پر انرژی ...پس بی خود نیست صبحا با کیلو کیلو انرژی میبینمش.... لبخندی میزنم ....دچار پیش فعالی شده...... --البته رنگهای دیگه ام هست مثل لیمویی خب دارم بیشتر پی میبرم که چرا انقدر شاده..... --خب دیگه چه رنگی؟ لباشو جمع میکنه متفکر نگاهم میکنه و میگه --ابیم هست لبخندم عمیق تر میشه ....چه پسر شادی ...وای وای اسفندم کجاست دود کنم براش چشم نخوره..... --سبز چی؟ سبز نیست؟ اروم دستهاش دور گردنم حلقه میشن پیشونیشو میچسبونه به پیشونیمو میگه --نه نیست حس میکنم گرمم میشه و قلبم تند تند میزنه سریع دستمو روی صورتش میزارم واز حلقه دستهاش بیرون میام و ازش فاصله میگیرم ...... تصمیم جدیدم باعث میشه جلوی زدن هر حرف تلخیو بگیرم...همینطور که ازش دور میشدم مچ دستمو گرفت....منو کشید سمت خودش....طوری که افتادم بغلش ....دستهاشو دورم حلقه کرد....یه قسمت از بارونیش روی موهامو گرفت....صدای خنده ی ریزش باعث شد اخم کنم و بعد اروم همونطور با خنده و لحن وسوسه انگیزی لبهاش کنارگوشم زمزمه کرد --ادم که از نامزدش فرار نمیکنه مریم!!!!! فک کنم دمای بدنم رفت بالا...متعجب از رفتارش دستمو گذاشتم روی سینه اش تا از خودم دورش کنم اما تکون نخورد.....باز دوباره گفت --چرا اسمون سقفت بی ستاره است؟؟ابریه ابریه؟ ناخوداگاه سرمو بلند کردم و به سقف اتاقم نگاه کردم....راست میگه اسمونم بی ستاره است....چرا توش غیر از ابر ستاره نزاشتم؟؟ سرمو خواستم بیارم پایین که با دیدن چشمهای خیره اش به خودم سریع گفتم --نمیدونم! از بسی که حرص میخورم اسمونم همیشه ابریه! نگاهش مهربون شد.....نگاه مهربونش اذیتم میکرد باعث میشد دلم تکون بخوره ....یه حسی بهم بگه کاش همیشه این نگاها برای من باشه... نک بینیمو بوسیدومنو از خودش جدا کرد اما دستمو گرفت و با خودش کشید ... اوردم کنار تخت ...خودش نشست و منو نشوند کنار خودش.... باخنده دم اسبی موهامو کشیدو گفت --نبینم اسمونت ابری باشه ...کی ابریش کرده حالا؟؟ متفکر نگاهش کردم و سریع گفتم --نامزدم --چرا؟ --چون نگفت چرا انتخابم کرده؟ چهره اش توهم رفت....سعی کردم توی چشماش پیدا کنم ...حقیقتو.... اما نگاهشو ازم گرفتو روشو کرد سمت دیگه ای و گفت --نگفت بهت علاقه داره!؟ --چرا شنیدم اما چطوری؟ دوباره برگشت سمتم ....چند لحظه نگاهم کرد....رنگ نگاهش عوض شد..... یه دفعه کش موهامو کشید و باخنده گفت --اینطوری! موهام ریختن دورم ....بهت زده دستمو دراز کردم که کشو ازش بگیرم اما دستشو برد بالا و گفت --آی آی سوالای سخت جواباشونم سخته اخم کردمو گفتم --کشو بده ببینم .با صدای مامان پشت در به خودم اومدم و ازجام بلند شدم در اتاقو باز کردمو رفتم بیرون ...درم پشت سرم بستم....مامان دقیقا پشت در وایساده بود تا منو دید مشکوک نگاهم کرد....لبخند مسخره ای زد...لبشوبه دندن گرفت که نخنده... ظرف میوه ای مقابلم گرفت --بیا این میوه رو ببر تو اتاق ....براش پوست بگیر بخوره ابروهام رفت توهم --مگه بچه است که براش پوست بکنم؟ مامانم اخمی کردو گفت --وا دختر هر چی بهت میگم گوش بده دیگه چقدر تو لجبازی! سرمو با تاسف تکونی دادمو گفتم --چشم همینطور وایساده بودم که مامانم تشر زد --برو دیگه چرا وایسادی؟ نفس عمیقی کشیدمو برگشتم تو اتاق...رفتم کنارش....میوه ی توی دستمو ازم گرفتو گفت --اخ جون میوه! نگاش کردم که چشمکی بهم زدو گفت --میوه دوست ندارم کنارش نشستم و با خنده گفتم --په کلا میوه دوست نداری؟ دستشو زد زیر چونه اشو خیره بهم گفت --نه! خیاری از توی ظرف برداشتم و شروع کردم پوست کندن در عین حالم گفتم --خوبه....میوه میخوای چیکار اونم چی؟ من واست پوست بگیرم....مامانم .... بقیه حرفمو خوردم....پوستشو که کندم چاقو رو گذاشتم سرجاش...یه طرف موهامو پشت گوشم زدم...خیار نمک زده ام رو باخوشحالی بردم سمت دهنم اما در فاصله ی یه میلی به لبام خیارو از بین انگشتام کشید....سریع برگشتم سمتش که دیدم تکیه داده به تختمو پاهاشو دراز کرده ...با دیدن نگاه متعجبم خیارو گازی زدو گفت --فقط خیار ... (واییییییییی ...نه مریم عصبانی نشو...نه نه...خونسردی خودتو حفظ کن...چندتا نفس عمیق بکش....:دی) دستامو زدم به کمرمو تیز نگاهش کردم که صاف نشست سرجاشو خیار گاز زده اشو گرفت سمتمو گفت --خب چرا اینطوری نگاه میکنی؟مال خودت؟ هوم؟ چینی به پیشونیم انداختم....پسره ی از خودراضی...فک کرده الان خیار دهنیشو میخورم....لبخندی زدو گفت --اهان دهنی دوست نداری؟؟؟ولی ماله نامزدته ! بالشو برداشتم...نه واقعا این باید ادب شه....هرچی میخوام کوتاه بیام... یه دفعه دستشو دراز کرد سمتم...ترسیدمو سریع بالشو بردم عقب اما همینطور که دستش سمتم بود گفت --این استین بارونیمو بکش مریم!!!! چی؟؟؟....واااااااااااای .....با خنده ای که روی صورتم ناخوداگاه اومده بود ....استینشو گرفتم....حالا هرچی من میخوام اینو درست کنم خودم بدتر دارم خراب میشم....خدایا ببین من اهل این کارا نبودماااااا.....نگاهی به نیمرخ خونسردش کردم....استینشو به شدت کشیدم....اما تکون نخورد....فقط استین اول درومد....بدون توجه به من استین دست دیگه اشم درواوردو برگشت سمتم ....با اخم و نگاهی شیطون گفت --علت این شدت در کشیدن استین من چی بود؟؟؟؟ بی اختیار کف دستامو گذاشتم روی تختو کمی خودمو عقب کشیدمو با لحن بی تفاوتی گفتم --فکر کنم توهم زدی..... بارونی شو گذاشت کنارشو گفت --نه تو به یه منظوری استینمو کشیدی! سرمو به چپ و راست تکون دادمو گفتم --نه نه کیارش داری اشتباه میکنی! لبخندی زد و باز نگاهم کرد....دلیل این لبخندای گاه به گاهشو نمیفهمیدم...تنها چیزی که میفهمیدم این بود که لبخنداش خیلی به دلم میشست....حالا میگن هرانچه از دل براید بر دل نشینده ؟؟؟ با صدای زنگ گوشیش دستش رفت سمت جیب بارونیشو گوشیشو دراورد....نگاهی به صفحه اش انداخت و بعد قطعش کردو انداخت رو بارونیش....اینبار متفکر نگاهم کرد..... ************************************** کنار در کافی نت وایساده بودم تا کیارش ماشینو پارک کنه....سه روزه که دارم انتخاب واحد میکنم ...بعد از کلی چک و چونه با ثنا و فاطمه تعداد واحدامو کم برداشتم علتشم مامان بابای عزیزم بودند که میگفتند تو دیگه باید هم به درست برسی هم به شوهرت....ای داد من....من هنوزم گیجم...خیلی گیج....کاش یکی اینو میفهمید....... با دیدن کیارش از اونور خیابون که تند داشت میومد سمتم براش دست تکون دادم....مثل همیشه خوش پوش..اما این چند وقت سنگین.....در همه حال به تیپش اهمیت میداد....رسید بهم....عینک افتابیشو از چشمش برداشت....نگاهی بهم انداختو گفت --بریم؟؟ سرمو به معنای باشه تکون دادم .... عجله داشت...میترسید ظرفیتا پربشن خودش بامن نیافته ...البته چون چندترم ازم جلوتر بود فقط میتونست عمومیارو باهام برداره و البته چندتا اختصاصی....در کافی نتو باز کردو وارد شد ....منم پشت سرش....کافی نت طبقه ی شیشم توی پاساژ بود....پسر تپلی که پشت میز بود با دیدن کیارش از جاش بلند شدو دستشو سمتش دراز کرد.... --به به سلام مهندس! کیارش دستشو فشردو سریع گفت --خوبی ؟ جا هست؟ پسرک با خوشحالی سمتیو نشون دادو گفت --برین اونجا.... کیارش یه دفعه دستمو گرفتو با خودش کشید ....رسیدیم خودش پشت کامپیوتر نشست....منم کنارش روی صندلی نشستم...برگه هارو ازم گرفت...نگاهی به دستش کردم....انگشتهاش تند روی کیبورد حرکت میکردند.....با دستی که روی شونه اش اومد سرمو بلند کردم....امیر دوست صمیمیش بود که از پشت دستهاشو روی شونه کیارش گذاشت....یه کت اسپورت قهوه ای تنش بود و یه لباس سفید زیرش با شلوار لی ابی....موهاشو ژل زده بود رو به بالا.... کیارش سرشو چرخوند و با دیدن امیر لبخند گله گشادی زدو گفت --های میس لیدی امیر! بعد سرشو انداخت پایینو دوباره نگاهشو به صفحه ی کامپیوتر دوخت....امیر در جوابش سریع گفت --مستر کیا نبینم بی محلیتو.... بعد رو کرد به منو دستشو به نشونه ی احترام روی سینه اش گذاشت --سلام مریم خانوم !!! حال شما؟؟ پیش خودم فکر کردم که الان این چطوری خودمونی شد....مریم خانوم....؟؟؟ قدیما میگفت خانوم صبوری ولی حالا!!!! --سلام مرسی.... دستی به موهای کیارش کشیدو رو به من گفت --مسترمون شمارو اذیت نمیکنه که؟ متعجب از رفتارش لبخند کجی زدمو گفتم --نه خوبه.... البته تو دلم گفتمخیلی زیاد..... امیر لبخندی زدو گفت --خوبه! بعد سرشو برد کنار گوش کیارش و چیزی گفت....مشکوک نگاهشون میکردم که اخمای کیارش رفت توهمو سرفه ی خشکی کرد که پاسخش سرفه ی امیر بود.....منم که حتما نگرفتم الان چیزی شده نه؟؟....کیارش دستشو مشت کردو زیرلب کلمه ی لعنتی رو شنیدم.... از جاش بلند شدو رو کرد به من و با عجله و لحن گول زنکی گفت --مریم چندلحظه تو جای من کدارو وارد کن من با امیر برمو برگردم چشمامو ریز کردمو مستقیم نگاهش کردم --کجا؟؟؟؟؟ دستی روی شونه ام گذاشت و گفت --برات میگم عزیزم فعلا برم برمیگردم.... قبل ازینکه چیزی بگم رفت ....نگاهی به در کافی نت کردم....چقدر سریع ازم دور شد....به سرعت ازجام بلند شدم....قصد داشتم برم و ببینم کجا میرن....کاراگاه بازیم گل کرده بود حسابی....هیجانی ناشناخته وجودمو گرفت که کیفمو روی صندلی و برگه هارو روی میز رها کردمو از کافی نت خارج شدم.....به اینور اونورم نگاهی انداختم....نه اثری ازش نبود....دوییدم سمت راست.....قسمت گردی که وسط پاساژ بود و نرده ای دورشو گرفته بود دید خوبی داشت به طبقات پایین تر.....کنار نرده هاش ایستادمو به دقت اول اطراف خودمو و بعد با کنجکاوی خم شدمو طبقات پایین تر رو نگاه کردم.....مسلما قبل ازینکه برسم رفته بودند... صاف ایستادم...با دیدن چند دختر مانتویی که مقنعه سرشون بود و کوله به دست سمت کافی نت میرفتند اهی کشیدم....اگر دیر میکردم ظرفیتا پر میشد....تا بخوامم اینارو پیدا کنم شاید خودم گم بشم....زیر لب غرغر کنان برگشتم توی کافی نت و پشت کامپیوتر نشستم ...اینبار انگشتهای من بود که به سرعت روی کیبورد میچرخید.....ببینم این داستان به کجا میرسه..... کد اخرم که زدم دست به سینه زل زدم به صفحه ی مانیتور....خب اقا کیارش نیم ساعته کجا پاشدی رفتی؟؟؟؟ با حس سنگینی نگاهی کنارم برگشتم و با دیدن کیارش کنارم و نگاهش به خودم اخمی کردمو مچ دستمو بالا گرفتم و بهش ساعتو نشون دادم.... کنارم روی صندلی نشست و لبخند خسته و کلافه ای بهم زدو گفت --شرمنده کاری واسم پیش اومد که مجبور شدم برم..... --چه کاری؟ متوجه شدم که مثل صبح سرحال نیست و شاید عصبیم هست.....-امیر ازم کمک خواست منم رفتم.... --چه کمکی؟ برام مهم نبود که نمیخواد جواب بده ...که جوابای سربالا میده....فعلا برام مهم خودم بودم ....خودم که باید خیلی چیزارو میفهمیدم.... کیارش بازم نفسشو فوت کردو گفت --یه چندتا خریدش تو پاساژ مونده بود ازم نظر میخواست چشمامو ریز کردمو گفتم --برای همین انقدر عجله داشتی؟؟ انقدر بهم ریختی؟؟ الان کلافه ای ؟؟ برگه های روی میزو برداشتو نیم نگاهی بهم انداخت و گفت --بهتره بریم بیرون صحبت کنیم.... سرمو به نشونه ی موافقت تکون دادمو از جام بلند شدم...کیارشم بلند شد از دوستش خداحافظی کردو با من از کافی نت بیرون اومد.... همه ی توجهم به فتارش بود ....سعی داشت حواسمو پرت کنه اما وقتی با جواب ندادنای من مواجه میشد ..... داخل ماشین که نشستیم دستش که رفت روی دنده رو کردم بهشو گفتم --نه حرکت نکن ....صبر کن همین جا میخوام حرفاتو بشنوم .... مکث کردبرگشت سمتمو گفت --اونقدرا مهم نیست که بشینیم تو ماشین راجع به بهش صحبت کنیم ...نظرت با پارک چیه هان؟ جدی نگاهش کردمو گفتم --نه کیارش من الان میخوام حرفهاتو بشنوم ...دقیقا همین لحظه همینجا توی ماشین یه ابروشو داد بالا گفت --دقیقا الان؟ با ترشرویی گفتم --مسخره بازی بسه کیارش بیا یکم محض خدا جدی باش ...تاکی میخوای منو دور بزنی؟؟ متعجب از حرفم لبخندی زدو گفت --وای خانوم چقدر جدی تشریف دارن!! دستم رفت سمت دستگیره ی ماشین... --نه واقعا بحث مسخره ایه میدونی کیارش وقتی الان جوابای منو انقدر سربالا میدی وای به حال اینده.... در ماشینو باز کردم که دستمو گرفت --کجا داری میری ؟؟ رو کردم بهشو اینبار عصبانی گفتم --جایی که جوابامو پیدا کنم.... --خب بشین من برات میگم درو بستم خیره شدم به نیمرخش....کمی فکر کرد....دستاشو روی فرمون گذاشت و روش ضرب گرفت --تو از گذشته ی من خبر داری....میدونی که اشتباهاتی در گذشته داشتم ولی از وقتی تصمیم به ازدواج گرفتم قرار شد از خیلی کارام دست بکشم....امروز چندتا از بچه های دانشگاه توی پاساژ بودن ....راستشو بخوای خیلی با ازدواجم لجشون گرفته و اکثر جاهایی که میرم میان تا ..... سکوت کردو رو کرد به منو گفت --اگر بهت چیزی نمیگم نمیخوام ناراحتت کنم نمیدونم واکنشت چیه.... نگاهمو ازش گرفتم و کمی فکر کردم... --مطمئنی که میتونی تغییر کنی ....؟ --قرار نیست من ازین ادمی که هستم به کس دیگه ای تبدیل بشم باشک بهش نگاه کردم که ناراحت برگشت سمتمو گفت --قراره اشتباهات گذشتمو تکرار نکنم .... همینم برای شروع خوبه ... اما انگیزه از کجاش اب میخوره؟؟ --یه سوال تخصصی داشتم از حضورتون کیارش دستش که روی فرمون بود تکیه گاه سرش کردو کامل برگشت سمت منو گفت --بفرمایید!! --انگیزه اش؟ انگیزه ی این تصمیم ناگهانی چیه؟ --چه دلیلی بالاتر از ازدواج !!! --دلیل ازدواجتون چیه؟ --چه دلیلی بالاتر از علاقه!!! --ازکی علاقه مند شدی؟ کیارش پوفی کردو گفت --مریم خیلی مسخره است....نمیفهمم سوالاتو ...از کی بهت علاقه مند شدم؟؟ خودمم نفهمیدم.... نفسمو فوت کردمو به روبه رو خیره شدم....کاش حرفهاش راست باشه....کاش......... فصل(چندمه؟) پشیمون شدم یه ویراستار معرفی کنید بالهای موشک کاغذیمو صاف کردم و با چند لحظه نشونه گیری پرتاب....دقیقا خورد به پیشونیش... سریع سرمو انداختم پایینو روی لپ تاب کلید کردم.....زیرچشمی نگاهش میکردم...سرشو بلند کردو اطرافشو نگاه کرد....ماهرخ دقیقا پشت سرم روی مبل نشسته بودو داشت روزنامه میخوند ....بابا و مامانم داشتند باهم صحبت میکردند ....من روی زمین به پایه های مبل تکیه داده بودم و توی اینترنت بودم....مهدیم که داشت درس میخوند روبه روی من روی زمین....نگاهش تیز رفت سمت ماهرخ....یه دونه از توپای علی رو برداشت از روی زمین و پرت کرد صاف توی روزنامه که افتاد پایین....بعدم مثل من سرشو دوباره توی کتاباش کرد.....خواهر برادری مثل هم بودیم دیگه.....بدبخت ماهرخ ....:دی ماهرخ سریع سرشو از روزنامه برداشتو روبه مهدی بلند گفت --مهدیـ!!!!!!!!!!!!!!! مهدی سرشو اورد بالا و گفت --چیه ماهرخ چیزی شده؟؟؟ ماهرخ توپ رو از روی زمین برداشتو قبل ازینکه حرفی بزنه توپو به سرعت پرتاپ کرد از قضام خورد به پیشونی مهدی....اخ الهی براش بمیرم.... --دفعه اخرت باشه برامن توپ پرت میکنی!!! مهدی عصبانی کتابشو روی زمین زدو گفت --فک کنم الان موشک شما صاف رفت تو پیشونیم!! لپ تابو بستم ...نه دیگه اینجا جای من نیست.....خب عملیات با موفقیت انجام شد.... --من کی موشک پرت کردم ؟؟ داشتم میرفتم سمت اشپزخونه...گشنه ام بود به خدا....اون که درس میخونه ...یکی روزنامه میخونه...مامانو بابامم که یاد دوران جوونیشون افتادن....فقط من بیچاره الان باید معده ام سوراخ بشه؟؟؟....دستی روی دلم کشیدم برای اروم شدنش....نه معده ی عزیزم کیارش نیومده فدای سرش ...بره زیر تریلی ...تو شامتو بخور.... صدای جروبحثشون دیگه نمیومد...اشتی کردن؟؟؟...چه زود.... بین راه سالن تا اشپزخونه بودم که صدای پای تندی پشتم اومد....ای وای عملیات لو رفت....سریع کشیدم کنارو رفتم بین پله های مارپیچ سالن.....نگاه کردم مهدی بود که به علت سرعت تند رفت توی اشپزخونه....اوه دستمو تکون دادم.... --مهدی من اینجام مهدی!!! یکی نیست بگه مگه مشکل داری؟؟؟ تو در میری بعد صداش میکنی؟؟.... مهدی از اشپزخونه اومد بیرونو دست به سینه گفت --خب مریم خانوم منو میندازی به جون ماهرخ هان؟؟؟ لبخندی زدمو گفتم --نه بابا.... --چرا عزیزم.... دنبالم که اومد با یه جیغ سریع دوییدم تو سالن....حالا این معده امم داشت اعلام وضعیت قرمز میکرد...حیف که جونم واجب تر بود..... بی توجه به همه رفتم پشت مبل سنگر گرفتمو روبه مهدی که داشت با قدمهای اهسته بهم نزدیک میشد زبونمو دراز کردمو گفتم --عمرا بگیری منو!!!! مهدی لبخند بدجنسی زدو گفت --شتر کوچولو توهم زدی.... سریع اومد پشت مبل....منم یه پا داشتم دوتا دیگه ام قرض گرفتمو عین جت دوییدم....پشت سرمو نگاه میکردمو میخندیدم که خوردم به یکی....ازش فاصله گرفتم تندی نگاهش کردم با دیدن کیارش دستمو اوردم بالا و گفتم --یا عیسی مسیح! صدای مهدی از پشت سرم که اومد رفتم پشت کیارش قایم شدم ... استینای کتشو از پشت گرفتمو گفتم --دفاع کن....زودباش دیگه!!! مهدی با دیدن کیارش سلام بلندی کرد --سلام اقا کیارش!! نامزد عزیز مریم خانوم.... پخ این کجاش عزیز منه...؟؟؟؟ کیارش با لحن متعجبی گفت --سلام اقا مهدی ...برادر مریم عزیزم باهم دیگه دست دادن که گفت --مریم بیا اینطرف زشته.... سرمو از یه طرف اویزون کرردمو گفتم --تضمینی؟ گارانتی ای؟ مهدی با دست زد به پیشونیشو رو به کیارش گفت --اینم زن بود گرفتی؟؟؟ بعد روبه من گفت --اره مریم بیا بیرون .... گارانتی تا اخرشب.... از پشت کیارش اومدم بیرونو روبه مهدی گفتم --اخرشب میرم خونه ی ثنا ...توام بشین تا اخرشب فکراتو بکن.... با اسم ثنا مهدی چشماشو ریز کردو گفت --نمیخواد بری خونه مرزدم مزاحم بشی ...اونوقت فکر میکنن خانوادتا مزاحمیم.... چشمامو گرد گکردم که با صدای مامان ...مثل همیشه....این اقتدار خانوادگی ....به خودمون اومدیم --مریمـ....زشته اقا کیارشو روی پا نگه داشتین که چی؟ کل کل کنین؟؟؟خوبه علی زودتر خوابیده بود وگرنه الان خیلی خوش میگذشت.... مهدی دستشو به سمت پذیرایی گرفت و روبه کیارش گفت --خوش اومدین ...بفرمایید... کیارش تشکری کردو راه افتاد سمت پذیرایی....مهدی چشمکی به من زدو خودش جلوتر رفت....منم نگاه حسرت باری به اشپزخونه انداختمو براش دست تکون دادم...من میرم اما زودتر از اونچه که فکر کنی برمیگردم .... داخل هال نشسته بودیم ... بحث مورد علاقه ی بابا راجع به فوتبال داشت حوصله ام رو سرمیبرد...نگاهی به نیمرخ کیارش انداختم که کنار بابا نشسته بودو با علاقه به حرفهای بابا گوش میداد....حتی ماهرخ هم ابراز علاقه میکردو نظر میداد.... اما قربون داداش خودم برم که نهایت تفاهم رو بامن داره ....یه ذره علاقه به فوتبال نشون نمیداد و ترجیح میداد هنوز هم درسشو بخونه....از همونجا براش یه موشک فرستادم....اینبار سریع به من نگاه کرد که دستمو مشت کردمو اوردم بالا چشمکی بهش زدم و زیرلب گفتم --دوست دارم داداشی درستو بخون! متعجب نگام کردو دستشو کنار سرش برد و اشاره ای به گیجگاش کردو چشماشو بست....دوباره سرشو انداخت پایین...یه ذره هم جنبه ی ابراز محبتو نداره...اصلا... توی حالو هوای خودم بودم و داشتم برای کیارش خط و نشون میکشیدم....کلا براش یه سری برنامه ها داشتم.... --مریم پاشو شامو بکشیم... خیلی به موقع بود ...ساعت داشت از ده شبم میگذشت...مامان همیشه وقت شناسه....با خوشحالی بلند شدم .... سر میز شام مشغول غذا خوردن بودیم....من شاممو تموم کردم و مشغول دید زدن شدم...کیارش خیلی اروم و ریلکس شامشو میخورد طوری که داشت خوابم میبرد از حرکت اروم قاشق و چنگالش توی بشقاب ... موهاشو رو به بالا حالت داده بود که صورتشو جذاب تر میکردو یه پیرهن سفید زیر پلیور طوسی تنش کرده بود.... در کل بازم خوشتیپ ...به هرحال خونه ی پدرزنش اومده....عجب! کاش میفهمیدم چی تو سرش میگذره....کلا الان یه جور دیگه میدیدمش....داشت دیدگاه قبلیم نسبت بهش توی ذهنم کم رنگ میشد....اما من نمیزارم اونقدرام کم رنگ بشه تا خیلی چیزا برام روشن بشه.... بابا از سرمیز بلند شد ...مامانم پشت سرش ....کیارش با نگاه دنبالشون کردو سریع برگشت سمتمو اروم گفت --منو خوردی مریم دقت کردی؟ سرخ شدمو رومو سمت دیگه ای کردم...به هرحال دید زدن یه ادم جدید بهتر از بی کاری بود دیگه نه؟؟؟ ماهرخ و مهدی متوجه ما نبودند از سرمیز بلند شدند....منم خواستم بلند بشم که کیارش مچ دستمو گرفت و وادار به نشستنم کرد....وقتی همه رفتند رو کرد به منو گفت --پسندیدی؟ چقدر خودشیفته .... چینی به پیشونیم دادمو گفتم --نه! اخمی کردو گفت --دروغ خوب نیست! --اعتماد به نفس بالا! --واقعیت تلخ! چقدر خوبه بازی با کلمه ها!!!! --فردا خونه ی مادربزرگم دعوت شدیم با تعجب گفتم --من؟ اخمی کردو گفت --نه ما! لبخند کجی زدمو گفتم --ودیگه؟ --فقط باباو مامانمو خواهرام.... --اهان خوبه...برای چی؟ --دیگه پرسیدن داره؟...از روی علاقه ای که به من داره.... --یعنی به من نداره.... لبخند بدجنسی زدو گفت --چرا به توام علاقه مند میشه.... بازم خودشیفتگی؟با صدای زنگ گوشیم کرم توی دستم رو از روی حرص فشار دادم....اه بار شیشمش بود توی این یه ساعت زنگ میزد.... --مریم!!! گوشیتو جواب بده از اون سمت تخت پرواز کردم ...با یک پرش خودم رو به گوشی که روی تخت بود رسوندم....تا خواستم پاسخ رو بزنم قطع شد....نفس عمیقی کشیدم و به ماهرخ که پشت میز نشسته بود و با گوشه چشمش حرکاتم رو در نظر داشت دهن کجی کردم... --نیازی نیست که انقدر توی خودت بریزی .... ابروهامو با تعجب بالا دادم ولی بعد به سرعت اخم کردمو گفتم --ماهرخ اینهمه تلفنو تذکر بابت چیه؟ ماهرخ مداد توی دستشو روی ورقهای مقابلش رها کردو برگشت سمت من .... --نمیدونم شاید یه نوع حساسیت باشه که نسبت به مادربزرگش دارن! دستی توی موهام کردمو کشیدمشون و از روی تخت بلند شدم.... --چه حساسیت بی خودی! ماهرخ بازم برگشت سمت میزو گفت --شاید! مانتوی خوش دوخت یاسی رنگم رو برداشتم و روسری ابریشمی به رنگ یاسی سرم کردم...کمی هم از عطر ملایمم زدم ... ارایشم در حد یه رژ صورتی رنگ لبو یه مداد توی چشمهام بود ... پوست شفافی داشتم ...فقط روش کمی کرم زده بودم.... رنگ یاسی یا صورتی رنگهایی بودند که بهم میومدند...چادرو کیفمو برداشتمو روبه ماهرخ گفتم --خوبه؟ برگشت سمتمو با نگاهش براندازم کردو گفت --اره یه پا عروس شدی! موزیانه گفتم --خواهر شوهرام میپسندن؟ انگار خودمم باور کرده بودم که عروس شدم...چه واقعیتی غیرقابل باوری....ماهرخ عینکشو از رو چشماش برداشت و گفت --خوب خانومی شدیا!!!!! لبخندی زدمو ازش خداحافظی کردم....پایین مامانمم کلی چپ و راستم کرد که یه وقت عیب و ایرادی نداشته باشم...به عنوان اولین مهمونی خوب باشم...البته به نکته ی خوبی اشاره کرد!!! مثل همیشه داشتم بدون کفش رو فرشی رهسپار مهمونی میشدم.....کفش رو کنار چادرم توی کیف گذاشتم و موبایلم رو که داشت توی کیفم خودکشی میکرد جواب دادم... --الو مریم؟؟؟ --بله! --چیشد؟؟ اماده ای؟؟ دیره هااااا با خونسدی در خونه رو بستمو روبه روی ماشینش ایستادم و گفتم --بله.... نگاهش از تو ماشین به من افتاد گوشیشو پایین گرفت ...رفتم سمتش و در جلو رو بازکردم...سوار که شدم نفس عمیقی کشیددر حالیکه فرمون رو میچرخوند با صدای بمی گفت --سلام! معلوم بود ازینکه دیر کردم کلافه است شاید عصبی...اما سعی میکرد به روی خودش نیاره....رو کردم بهشو گفتم --سلام! با مکث گفتم --میتونستی کمی زودتر خبر بدی ! با لحن جدی ای گفت --من دقیقا همون موقع که باتو تماس گرفتم متوجه شدم ساعتش کمی جلو افتاده --چرا تغییر کرد؟ نگاه گذرایی بهم انداخت و گفت --چون مادربزرگ کمی کسالت دارند ابروهامو بالا انداختمو سکوت کردم....چقدر جالب ...چون کسالت دارند پس مهمونی جلوتر میافته؟ --یه ساعت پیش بهم خبر دادند که گفته زودتر بیایم... --کیارش توی مراسم بله برون مادربزرگت نبود؟ نه؟ --نه نبود ...بازم حالش بد شده بود.... ناراحت نگاهش کردمو گفتم --چرا مگه چندسالشه؟ چه مریضی داره؟ لبخند کجی زد --نود سالشه ...مریضی که زیاد داره گاهی عود میکنه تو خونه موندنی میشه --مادربزرگتو دوست داری؟ لحنش تهش خنده داشت --اره ...خیلی ..البته اون منو بیشتر دوست داره بیشتر از نوه های دیگه اش ! کنار گل فروشی نگه داشت و قبل ازینکه پیاده بشه توی چشمام مستقیم نگاه کردو گفت --به هرحال من از بقیه ی نوه هاش جذاب ترم...باحال ترم...خوشگل ترم...کلا یه چیزه دیگه ام... بعدم بدون اینکه منتظر جوابم بمونه در ماشینو باز کردو پیاده شد....یعنی اگر بیشتر ازین ادامه میداد......................... مطمئنن از همه ی نوه هاش پروتر و خودخواه ترو مسخره تره .... یا مادربزرگش توهم زده یا خودش داره توهم میزنه.... کیارش دوتا خواهر داشت ...بزرگترینشون به اسم سمانه 35 سالش بود و یه دختر 13 ساله به اسم ملینا و یه پسر پنج ساله به اسم پوریا داشت و اون یکی سمیرا 28سالش بود و یه پسر 8 به اسم پویا داشت ....خواهر بزرگشون خیلی خوش سروزبون بود ولی کوچیکتره نه کم حرف ...باهشون زیاد روبه رو نشدم ...زمان خواستگاریو بله برون دیده بودمشون...اما همون توی این دوبارم خیلی مودب و صمیمی برخورد کردند.... بعد از پنج دقیقه با دسته گل بزرگی اومد سمت ماشین ...نگاهی به دسته گل بزرگ هفت رنگش انداختم .... نمیشد از من نظر بگیره؟؟؟....حتما از همه خوش سلیقه ترم بین نوه ها کیارشه.... کیارش باز به سرعت ماشینو روشن کردو رو به من گفت --خوبه؟ لبخند ژکوندی تحویلش دادمو به جلو نگاه کردم.... --اوهوم سلیقه امم خوبه....خوش به حالت! اتفاقا توی گل خریدن سلیقه اش خوب نبود....هر چی گل دیده بود داده بود به فروشنده....البته به جز اون یه باری که برام گل مریم خریده بود....فقط با اخم خیره شدم بهشو گفتم --چرا خوش به حال من؟نگاهی به اخم روی پیشونیم کردو دستشو اورد بالا و انگشتشو اروم وسط ابروهام کشیدتا اخممو باز کنه و بالحن ملایمی گفت --خانوم خوشگله این اخم چیه کردی؟ برا همینه میگم خوش به حالت دیگه...شوهر به این خوش اخلاقی نصیبت شده ... تو که همش اخم میکنی! دستشو از روی پیشونیم کنار زدم و گفتم --گوشام مخملی شد .... که من اخم میکنم اره؟ با لحن شوخی گفت --مگه غیر ازینه عزیزم؟ مطمئنن زبون باز خوبیه...نه؟....از زبون بازی بدم میاد....شاید فکر میکنه منم مثل بقیه ی دخترایی که باهاش دوست بودند ازین طرز حرف زدن خوشم میاد....با لحن تهدید امیزی گفتم --کیارش شانس اوردی ...خیلی شانس اوردی که تقدیر یه طوری رقم خورده که الان توی ماشین..... حرفم نصفه کاره موند...نگاهم به جعبه ی دستمال کاغذی که روی داشبورد بود افتاد ....برش داشتم و موذیانه زدم روی سرش .... با تعجب گفت --اااااا چیکار میکنی؟ دستمو اوردم پایین...خطرناکه ...راستش جون خودمم در میونه .... دنده عقب رفتو با یک حرکت ماشینو پارک کرد....وقتی نگه داشت برگشت سمتم که بازم با جعبه زدم به کمرش...ای بعضی اوقات دوست دارم بعضیارو ادب کنم!!!!! توی یه موقعیت مچمو گرفتو دستمو نگه داشت....خیره نگام کردو با اخم و لحن نیمه جدی ای گفت --مریم منو میزنی؟ جدی نگاهش کردمو گفتم --نه داشتم ادبت میکردم!!! لبخند موذی زدو گفت --تو میخوای منو ادب کنی کوچولو ؟؟؟ --پس فکر کردی کی باید ادبت کنه؟؟؟ اینهمه سال هرکاری دلت خواسته کردی...شاید این فرصتیه برای ادب کردن تو که من پیدا کردم درسته جمله ام در هنگام یک دعوای نیمه شوخی بود اما کاملا جدی بود....وقتی نگاه جدیمو دید.... پوزخندی زدو اینبار اون در دعوای نیمه شوخیمون جدی با لحن مطمئنی گفت --باشه ببینم چیکار میکنی!فقط مواظب باش برعکس نشه! بعد مچمو رها کردو در سمت خودشو باز کرد و از ماشین پیاده شد....نمیدونم چرا همین یه جمله کافی بود تا بهم بریزم ... فکرمو درگیر کنه ....از ماشین پیاده شدم... روبه روی درویلایی بزرگ ایستاده بودیم...کیارش بادست دیگرش که ازاد بود زنگو زد ...در با صدای تیکی باز شد....کیارش که انگار میخواست دلخوریشو بپوشونه کنار در ایستادوروبه من گفت --بفرمایید نگاه گذرایی بهش کردم....یه کت اسپرت مشکی پوشیده بود با لباس سفیدو شلوار جین ....موهای پرپشتشم دست نزده بود و به حالت جالبی که زیاد جلب توجه نکنه شلوغش کرده بود.... وارد که شدم روبه روم یه جاده راه بود نه طولانی تقریبا چهل متری بود ...اطرافش پراز درخت های بلند....ته اون راه خونه ی ویلایی با نمای سفیدی قرار داشت....زیاد معلوم نبود...کیارش درو بست و جلوتر حرکت کرد....وسطای راه با صدای مردی که کیارشو مخاطب قرار داد به سمت چمن کاری بین درختها نگاه کردم...کیارش هم وایساد ...مردی ازون دور نزدیکمون شد...وقتی جلو اومد خوب که نگاهش کردم میخورد باغبونشون باشه....یه پیرمرد...با لباس سبزیه دستی که گلی شده بود...مقابلمون که رسیدنگاهمو دوختم به زمین اول رو کرد به کیارشو گفت --به سلام کیارش خان چطوری ؟ کیارش با خوش رویی و لحن شیطونی گفت --سلام اقاحیدر .... معلومه خیلی خوبم...عالی.... مرد که حالا متوجه شدم اسمش حیدره با خنده گفت --میفهمم میفهمم ...اقا کیارش ایشون خانومتونه دیگه نه؟ بعد روبه من گفت --سلام خانوم خوش اومدین.... --سلام خیلی ممنون -- کیارش جان برو که خانوم بزرگ منتظرن.... کیارش باشه ای گفت و دوباره حرکت کرد...از پله هایی که ورودی خونه بود بالا رفتیم ...مقابل یک در شیشه ایستادیم ...کیارش درو باز کرد ...باهم داخل شدیم ...بعد از یه گردی که ورودی بود وارد سالن اصلی شدیم....اول یه نگاه کلی به سالن انداختم....چند پله برای ورود به سالن قرار داشت با کلی فاصله...یه سالن یا پذیرایی مستعطیل شکل ....که انگار از هر طرف به قسمتی دیگر راه داشت چون باز بود...انگار در عین اصلی بودن میتونست محل تردد خوبی باشه....یه سالن تقریبا اشرافی که در هر سه متر فاصله روی دیوار بلندش به سمت حیاط یک پنجره ی بلند با پرده های مخمل کرم رنگ که نقش های ریزی روش کار شده بود قرار داشت...فرش ابریشمی دست بافی وسط سالن ....سنگهای سفید...روی مبل های کرم رنگ سلطنتی شکل....پایه های کوتاه ...پشتی های بلند ...دورتادور سالن مادرو پدرو خواهرها و شوهر خواهرهای کیارش نشسته بودند و باهم صحبت میکردند....کمی دقت کردم ...پس مادربزرگش کجاست....با گرفته شدن دستهام به خودم اومدم ...متوجه سردی دستهام شدم و گرمی دستهای او... چرا فراموش کرده بودم که تا حدودی استرس هم دارم....استرس رفتن به اولین مهمونیه خانواده ی کیارش....من با خانواده اش جز مادرش هنوز اونقدر روبه رو نشده بودم....این اولین مهمونی بود...یاد حرفهای کیارش راجع به مادربزرگش که میافتم....کمی نگران میشم...اون منو چطوری میبینه؟....ایا از من خوشش میاد؟.... منو به عنوان همسر نوه اش میپذیره؟ ... البته!.... که باید بپذیره!!! صداش کنار گوشم باز منو متوجه خودم کرد --مریم چرا انقدر یخی دختر ؟ بابا مادربزرگ که ترسناک نیست! بی اختیار ازین دلگرمی یه لبخند میزنم...همین لحن شوخ ..همین بی خیالی و اعتماد به نفس دوبل کیارش باعث میشه تا حدودی دلم اروم بگیره....نگاهی به چهره ی خونسردش و نگاه شوخش...میکنم نگاهمو که میبینه روشو برمیگردونه و منو همراه خودش به سمت پله ها میبره ...انقدر بحث بین خانواده اش گرمه که کسی متوجه حضور مانمیشه جز پویا که با دیدن ما بلند میگه --دایی کیارش! بعد میدوا میاد سمت کیارش....بهش که میرسه کیارش دستاشو بالا میاره و پویا محکم با دوتا دستاش میزنه کف دستهای کیارش....بعدم سریع خودشو میندازه بغلش....متعجب به این صحنه نگاه میکنم که با صدای سمیرا خواهرش به خودم میام... --اااا پویا ! باز تو دایی تو دیدی شیطنتت گل کرد؟؟ بعد روبه من کرد که سریع رفتم سمتشو گفتم سلام --سلام عزیزم... بعد از حال احوالپرسی با همه اشون که به گرمی برخورد کردند روی مبل کنار کیارش نشستم....خنده دار بود که اونجا حس میکردم که با کیارش خیلی احساس راحتی میکنم.... شاید به خاطر حس غریبه گی بود که با بقیه داشتم....سمیرا رو کرد به کیارشو گفت --خیلی دیر کردین... کیارش شونه ای بالا انداخت و گفت --مادربزرگ هنوز نیومده؟ سمیرا با لبخند مسخره ای گفت --نه داره استراحت میکنه...گفته اگر شماها اومدین صداش کنند! پویا اومد کنار کیارش و روی پاش نشست ...کنار گوش کیارش چیزی گفت که باعث خنده اش شد.... کنجکاوانه نگاهشون میکردم که سینیه شربتی مقابلم گرفته شد....نگاهی به خانوم مسنی که روسری سفید رنگی به همراه پیشبند سفید روی لباس سورمه ای رنگش تنش بود کردم و با تشکر شربت رو برداشتم... --میتونید چادرتون رو اتاقک کنار سالن عوض کنید! --کجاست؟ به قسمتی اشاره کرد که باز لبخند زدمو ازش تشکر کردم و از جام بلند شدم که مژده خانوم گفت --عروسم حشمت خانوم گفتن کجا بری؟ نگاهی به مژده خانوم کردمو گفتم --بله الان برمیگردم رفتم گوشه ی سالن و دری که گفته بودو باز کردم....داخل شدم و بستمش....یه اتاق تقریبا هشت متری که دورتادورش اینه بود ....خوبه نمیخوام لباس مهمونی بپوشم....چادر و صندل هامو از کیف دراوردم و حاضر رفتم بیرون.... کنار کیارش نشسته بودم و به حرفهای مادرش که در مورد مادربزرگ میگفت گوش میکردم و این بین کشف کردم که همه بهش میگن خانوم بزرگ وفقط کیارشه که میگه مادربزرگ....تازه متوجه شدم که خانوم مغرورو خودخواهیم هست البته مادر کیارش میگفت قلب بسیار رئوفی داره که در پشت چهره ی جدیش پنهان کرده....و کیارش رو هم خیلی دوست داره...خب منم باشم نسبت به نوه ی خلو چلم حسام خاص میشه و فرق داره....و حتی ممکنه نسبت بهش دلسوزی هم بکنم نه؟ با صدای تق تق عصا مادر کیارش ساکت شد .... و نگاهش رفت سمت پله ها...من هم سرمو چرخوندمو به سمت پله ها خیره شدم.... خانومی عصا به دست سعی داشت که بدون کمک پرستار کنارش که با نگرانی نگاهش میکرد از پله ها پایین بیاد....خمیده قامت نبود اما به خاطر عصا خم شده بودو با دقت و وسواس از همون چندتا دونه پله پایین میومد....نمیشد بگی اندامش خوبه اما خب کمی چاق بود ....یه لباس استین بلند بافتنی بنفش رنگ گشاد تنش بود و روش پلاکهای سنگین طلاش جا خوش کرده بود....دامن بلندی هم تنش بود به همون رنگ....دمپایی های راحتی سفیدی پاش بود.... همینطور نگاهش میکردیم که رسید پایین پله ها و خیره شد به ما.....همه به احترامش بلند شدند منهم سریع ا جام بلند شدم.......پوست سفیدو گلگونش در قاب روسری سیاه به چشم میومد....عینکشو با یک دست از روی اویز پیرهنش برداشت و به چشم زدو به ما دقیق نگاه کرد....ازین حرکتش خنده ام گرفت اما سعی کردم لبخند هم نزنم....مادر کیارش سریع به به سمتش رفت و با مهربانی در اغوش گرفتتش... --سلام خانوم بزرگ ...حال شما چطوره؟ بهترین انشالا؟ مادربزرگ دستی روی شونه ی عروسش گذاشت و با لحنی که ازش هیچ حسی نمیشد برداشت کرد گفت --خوبم خداروشکر مژده.... مژده خانوم خدارو شکری گفتو اون موقع بود که به ترتیب خواهرهای کیارش جلو اومدند و سلامو روبوسی کردند.... مادربزرگ بدون اینکه به دامادها توجهی کنه چشمهای جستجوگرش رو چرخوند تا به من رسید....با نگاهش به خودم لبخند خجولی زدمو سلام کردم... اونهم در حالیکه نگاهم میکرد جواب سلامم رو داد و با عصای چوبی قهوه ای رنگش به من نزدیک شد....بی اختیار نگاهی به کیارش که کنارم ساکت ایستاده بود کردم...اونهم به مادربزرگش نگاه میکرد ...برگشتم و خانوم بزرگ رو در چند سانتی خودم دیدم....نزدیکم ایستاده بود....چشمهاش عسلی روشن بود و دماغ استخونی و عقابی ظریف و کوچکی داشت لبهای کوچیک و قلوه ای شکلی داشت...نگاه جدیشو که دیدم با لبخند پرسیدم --خوب هستین مادربزرگ؟ نگاهش مهربون شد خودم هم نمیدونم چجوری به ذهنم رسید که اینطوری خطابش کنم....ایا اشتباه نکردم....کمی نگران شدم که با لحن ملایمی گفت --خوبم مادر.... نگاهی به کیارش کردو اینبار برای اولین بار لبخندشو دیدم.... --کیارش این عروسمه؟ کیارش لبخند مهربونی زدو نگاهی به من کرد و روبه مادربزرگ گفت --بله مادربزرگ مادربزرگ باز به سمت من برگشت و اینبار گفت --مبارکت باشه! از درون دلم قرص شد که اونقدرام که فکر میکردم مادربزرگ کیارش ترسناک نیست البته به جز لبخندی که فقط مختص نوه اش شده بود.... سرمو پایین انداختمو گفتم --خیلی ممنون... سرشو تکونی داد و عصاش رو مقابلم گرفت...متعجب نگاهش کردم که گفت --عصام رو بگیر چند لحظه! عصارو از دستش گرفتم....دست برد و یکی از گردنبندهاشو باز کرد و به سمت من گرفت.... --این هدیه ی من برای ازدواجتونه! لبخندم پر رنگ تر شد....سریع گفتم --مرسی اخه... با لحن جدی و سردش گفت --بگیر اخه نداره! گردنبند رو از دستش گرفتم --مرسی مادربزرگ.... چیزی نگفت و عصاش رو ازم گرفت و از مقابلم که رد شد کیارش رفت سمتش...قد مادربزرگ شاید خیلی کوتاه بود در مقابل کیارش با اون قد بلندش... --مادربزرگ زحمت کشیدین راضی به زحمت نبودیم اخه... مادربزرگ دست دراز کردو سر کیارشو پایین اورد و پیشونیشو بوسید باز هم از همون لبخندهای نایابش تحویل کیارش دادو گفت --برو پسر ...زبون نریز!!! کیارش روسری مادربزرگش رو مرتب کردو گفت --ای به چشم خانوم بزرگ مادربزرگ سرش رو تکونی دادو رفت سمت مبل تکی ای که در وسط سالن بود....دامادها باز به احترامش بلند شدند و سلام کردند.... روی صندلی تا نشست پرستارش که از اول راه کنارش بود از سالن بیرون رفت... پدر کیارش --خانوم بزرگ خوبین؟ بهتر شدین؟ مادربزرگ نگاه بی تفاوتی به پسرش انداختو گفت --بله...تا کمی بهترم... بعد با لحن پرسشگری گفت --سعید کمی از عروسمون بگو.... پدر کیارش نگاهی به من کرد و روبه مادرش گفت --ایشون مریم خانوم هستند...همون که تعریفشونو براتون کردم...دختر حاج اقا صبوری....یکی از دوست های خودم.... مادربزرگ نگاهشو به من دوخت و من باز دستپاچه شدم ازین نگاه های زیره ذربینیش....نگاهمو ازش گرفتمو به خط های افقی و عمودی چادرم دوختم...گردنبندش رو توی مشتم فشار دادم...--خب درست تموم شده دخترجون؟ سرمو بلند کردم و به چهره ی بی تفاوتش نگاه کردم....لحنش محکمو سرد بود....دستهاشو روی عصاش گذاشته بود...مثل عکسهای قدیمی روی تابلوهای فرش.... --نه هنوز یک سال به اتمامش مونده! ابروهاش درهم گره خوردند....متعجب نگاهش میکردم که روبه کیارش کردو گفت --تو چی درست کی تموم میشه؟ منهم پرسشگرانه کیارشو نگاه کردم...متاسفانه اصلا نپرسیده بودم ..... --همین ترم درسم تموم میشه دیگه مادربزرگ!!! باز پرسید --بعدش هم....؟ کیارش دستی لای موهایش کردو با لبخند مغرورانه ای گفت --بله شرکت...قرار نیست پیش بابا کار کنم...قرار ور دل شما شرکت بزنم البته با مهرداد! هنوز اخم روی پیشونی مادربزرگ بودو باعث میشد کمی نگران بشم....ولی با این حال نیمچه لبخندی زدو گفت --نیازی نیست تو و مهرداد بیاین پیش من شرکت بزنین...نکنه قصد جونمو کردین؟ کیارش به حالت نمایشی کتش رو صاف کرد و سرفه ای کردو گفت --نه! قراره رییس پروژه هامون بشی مادربزرگ!!! مادر بزرگ دستش رو روی هوا به حالت نه تکون دادو با سوالی که از پدر کیارش پرسید بحث و خاتمه داد... --سعید عقد کردند؟ پدر کیارش کمی مکث کردو گفت --نه هنوز عقد نکردن فعلا صیغه ان! مادربزرگ با لحن ناراحتی گفت --درسش هم تمام نشده؟ پدر کیارش کمی معذب شد.... دلیلی نداشت جلوی من اینگونه بیان کنند .... خب درسم تموم نشده که نشده!!!! --خب سال دیگه انشالا خانوم بزرگ... خانوم بزرگ اینبار ساکت شد و متفکر به عصایش خیره شد....منهم بی اختیار به اون خیره شدم.....جالب بود که کسی سکوت به وجود اومده رو نمیشکست و من بیشتر احساس غریبی میکردم....حتی الان که فکرشو میکنم کیارش هم نمیتونست این حس رو از بین ببره....با صدای حشمت خانوم که سریع وارد سالن شد همه نگاها به سمت اون رفت... --خانوم بزرگ شام حاضره ...اگر دوست دارین الان میل .... خانوم بزرگ نگاهی به حشمت خانوم انداخت ومیون حرفش گفت --فعلا نه! حشمت خانوم چشمی گفت و از سالن خارج شد....همینطور به خروجش نگاه میکردم که صدای خانوم بزرگ باز بلند شد... --مژده فکر نمیکنی بیش از دو هفته جایز نیست که صیغه بمونند و باید عقد کنند؟ گردنبندش رو باز توی مشتم فشار دادم....ببین هنوز نیومده ...ندیده ...چه برای خودش دستور صادر کرد؟....اخه خانوم بزرگ تو که نوه اتو میشناسی چرا؟...من هنوز نتونسته ام قبولش کنم حالا عقدم بکنیم؟ حتما پشت سرش هم عروسی؟....هنوز این فکر از ذهنم کامل عبور نکرده بود.... --به نظر من حتی عروسی هم باید تاریخش مشخص بشه! مغزم در حال انفجار بود و الان سوت قرمز کشیده میشد...پوف... --نه عروس خانوم؟ تو موافق نیستی؟ با گیجی مادربزرگش رو نگاه کردم .....از واژه ی عروس خانوم خوشم نیومد نمیشد بگه مریم خانوم؟...هان؟ --راستش من نمیدونم باید چی بگم؟! --به نظر من هفته ی دیگه که تولد امام رضا هست برای عقد خوبه...روز خوش یمنیه! نگاهمو به مژده خانوم دوختم....بگو نه....بابا یکی از من سوال کنه!!!! مژده خانوم لبخندی زدو به منو کیارش گذری نگاهی انداختو روبه مادربزرگ گفت --اره خیلی خوبه....حتی عروسیشون رو هم میتونیم برای عید قربان یا غدیر بگیریم!!! تو دلم کلی به خودم خندیدم...من گفتم بگو نه...روز عروسی رو هم تایین کردی؟ کمی فکر کردم که چه حرفی مناسبه بزنم اما قبلش پدر کیارش گفت --خانوم بزرگ اینها بستگی به نظر مریم و خانواده اش داره... اینجا بود که من عاشق پدرشوهرم شدم............ خانوم بزرگ تند به پسرش نگاه کردو گفت --درسته! اما فکر کنم همه ی خونواده ها خوشحال میشن که بچه هاشون زودتر سروسامون بگیرن! نیازی نیست که شما به فکر خوشحالی خونواده ی ما باشین....اصلا نظر کیارشم نپرسیدن....سریع زیر چشمی کیارشو نگاه کردم ....دستش زیر چونه اش بود و متفکر به مادربزرگش نگاه میکرد... --سعید دخترهاتم زود عقدو عروسیو گرفتن سمیرا خواهر بزرگتر کیارش همینطور که دست دختر کوچکش رو میمالید با لحن دوستانه ای گفت --فعلا خانوم بزرگ بحث و بزارین برای وقتیکه با خانواده ی مریم جون صحبت کردند.... خانوم بزرگ تیز به سمیرا نگاه کردو گفت --باشه! فعلا وقته شامه! همه از جاشون بلند شدند .... با کرختی از جام بلند شدم...یعنی به تمام معنا حالمو گرفت این مهمونی.... کیارش --مریم بریم؟ تیز نگاهش کردم و رومو ازش گرفتم....من هرچی میکشم از دسته اینه! با بی میلی به سمت میز ناهار خوری رنگارنگشون رفتم و کنار سمانه خواهر کوچکتر کیارش نشستم ...کیارش هم چند لحظه ی بعد کنارم نشست.... میان غذا کیارش خودشیرینی میکرد و همش دیس های غذارو مقابلم میگرفت .... هم ....منهم با حفظ ابرو صمیمانه با لبخند و یا اینکه همین بسه سیرم غذاهارورد میکردم....ازش دلخور بودم بی بهانه و یا شاید با هزاران بهانه .... باز داشت بغضم میگرفت....از ندونم کاری...ازینکه خودم هم نمیدونستم که چی میخوام....ازینکه سکوتم و همراهیم رو نمیفهمیدم...به خاطر خانواده؟...به خاطر ابرو؟....به خاطر خودم؟....من ازش خوشم اومده بود؟...من چه مرگم بود؟ مادربزرگ هم زیرچشمی از زیر اون عینک قاب گردش به ما نگاه میکرد....توی دلم گفتم خب به دامادتون نگاه کنیدو نوه اتون....فقط ما اینجاییم؟ بعد از غذا همه عزم رفتن کردند چون خود مادربزرگ هم باید استراحت میکرد..... مادربزرگ با عصاش مقابل در ایستاده بود انقدر مغرور بود که حاضر نبود کسی کمکش کنه با این پای خرابش.... من رفتم نزدیکش و سعی کردم مثل یک عروس نه اما همونطور که مادرم یادم داده بود ازش خداحافظی کنم ....خم شدم و گونه اش رو بوسیدمو گفتم --ببخشید که زحمت دادیم با لحن محکمی گفت --مرحمت کردی...به مادر و پدرت سلام برسون با لبخند گفتم چشم و خداحافظی کردم....کیارش هم همراهم بیرون اومد ....از خانواده اش هم کنار در خداحافظی کردیم.... توی ماشین ساکت بودمو داشتم فکر میکردم و هر لحظه صحنه ای از خاطراتم رو مرور میکردم.... --مریم خوبی؟ جوابی ندادم .... سکوت!....اونهم بعد از چندبار چرتو پرت گفتن ساکت شد.... وقتی رسید و ماشینو نگه داشت بدون اینکه نگاهش کنم گفتم خداحافظ و در ماشینو باز کردم که مچمو گرفت و نزاشت پیاده بشم ... --برای چی انقدر گرفته و ناراحتی؟ میشه علتش رو بدونم؟ ننفس عمیقی کشیدمو برگشتم سمتش مچمو از دستش کشیدم..... صادقانه گفتم --من هنوز تو رو نشناختم...هنوز نمیفهممت....این ازدواج کمی غیرمنتظره بود....نه خیلی غیر منتظره بود...غیرقابل پیش بینی...مثل تو!....نمیتونم به این سرعت عقدو عروسی رو قبول کنم! کیارش همینطور که توی چشمهام خیره بود چشمهاشو ریز کردو با لحن ناراحتی گفت --مریم تو منو چی تصور میکنی؟....خیلی داری سخت میگیری ! اونقدرام که داری میپیچونیش پیچیده نیست! مسئله ی لاینحل ازدواج رو!....فکر کنم هر چیزی که یک مرد باید برای ازدواج داشته باشه رو من دارم .... سرمو با تاسف چپ و راست کردمو گفتم --متاسفم کیارش تو هنوز نفهمیدی که ازدواج یعنی یک عمر اعتماد ...ارامش...نه شک و دو دلی...نه بی اعتمادی! کیارش سرش رو جلو اوردو پرسشگرانه گفت --توی فلسفه ی ازدواجت جایی برای علاقه و دوست داشتن نبود؟ ازین حرفش متعجب شدم اما جدی نگاهش کردمو گفتم --چرا هست...به موقعش هست.... و بی هیچ حرف دیگه ای از ماشین پیاده شدمفردای روز مهمونی شبش با حرفهای عجیبی که انتظارشو به این زودی نداشتم مواجه شدم!!!!!--مریم مامان صورت خوشی نداره که صیغه بمونین به نظر منم عقد رو زودتر برگزار کنیم نه رسول؟بابا هم سرشو به نشونه ی موافقت تکون دادو گفت--اره به هرحال ماکه میخواستیم یه سه هفته دیگه باشه فوقش سه هفته جلوتر....سعی کردم روی رفتارم کنترل داشته باشم ...مجله ای که از حرص مقابل صورتم گرفته بودم رو پایین اوردمو با ناراحتی و گله گفتم--اصلا نظر من مهم نیست؟ اصلا خودمن مهم نیستم؟نه؟ میخواین فردا عروسیم بگیریم؟ میخواین همین الان ازین خونه برم؟؟؟ من موجود اضافی هستم توی خونه؟؟؟مامان با چشمهای گرد شده گفت --مریم...!!!!بابا دستشو سمت مامان گرفت که حرفی نزنه --چت شده بابا؟؟ خب نظر تو چیه؟ مگه غیر ازین بود که سه هفته ی دیگه عقدته؟؟دستامو مقابل زانوهام قفل کردمو گفتم--مگه نمیگین سه هفته ی دیگه؟؟ من میخوام به من سه هفته فرصت بدین اماده بشم ....من هیچ شناختی هنوز نسبت به کیارش ندارم....اصلا نمیدونم اخلاقش کامل چطوریه؟ نمیدونم تفاهم داریم یانه؟! چرا یه بارم نشد که به حرف من اهمیت بدین؟مامان خواست باز حرفی بزنه که بابا جلوتر گفت--باشه ...سه هفته دیگه....سه هفته دیگه همونیکه بوده عقدته خوبه؟؟برای اولین بار لبخند از ته دلی زدمو سرمو تکون دادمو توی چشمهای بابا با یه دنیا تشکر خیره شدمو گفتم--اره! خیلی خوبه....وای که ذوق مرگ شدم.....چی میشد همیشه به نظرات من اهمیت میدادن هان؟؟؟؟ماهرخ کوسن مبلو پرت کرد سمتمو گفت--نگا تو رو خدا نیشش چه باز شد!!!مجله رو از روی مبل با خودم برداشتمو درحالیکه میرفتم تو اتاق رو بهش زبون درازی کردمو گفتم--شماهم بله؟؟؟روی تختم دراز کشیده بودمو مجله روبه روم باز بود و من هیچی از مطالبش نمیفهمیدم...همش از خودم میپرسیدم حالا چیکار کنم؟؟؟ حالا چیکار کنم؟؟؟کلا دوساعته دارم به این موضوع فکر میکنمو به موضوع مجله!!!!!!!!با زنگ گوشیم از جا پریدم...صاف نشستم رو تخت....گوشیو از کنار تخت برداشتم کیارش بود ...--بله؟--سلام!متعجب از صدای جدیش اروم گفتم--سلام!--مریم من جلو خونه اتونم میای پایین؟از روی تخت بلند شدم و پرده ی اتاقمو زدم کنارو وقتی ماشین کیارشو مقابل خونه دیدم شاخام درومد--جلو خونه؟--میخوام باهات حرف بزنملبخند کجی زدمو گفتم --باشه ولی الان؟ جلو در ؟با کنایه گفت--میتونی دعوتم کنی بیام بالا....کمی فکر کردمو گفتم--اره...ببخشید بیا بالا ولی....نگاهی به ساعت انداختم...ساعت 9 شب بود....خب زیادم دیر وقت نبود!...خودمو تو اینه نگاه کردم....یه لباس قرمز استین بلند گشاد تنم بودو یه شلوار گرمکن مشکی ...خوب بود...موهای پریشونمو از کناره های گردنم جمع کردمو بردم بالا و سفت بستم ...و از اتاق اومدم بیرون...خوبه بعضی وقتا خودتو بزنی به بی خیالی....رفتم سمت ایفون و روبه همه گفتم--کیارش پشت درهبابا روزنامه اشو اورد پایینو گفت--بگو بیاد بالا!!چه ریلکس!مامانمم با نگرانی گفت--ای وای دم در بده ...اره مامان جان بگو بیاد بالا سرمو با بی خیالی تکون دادم....خوبه که کسی از خودش حالت تعجبو نشون نمیده....خب شماهام نمیگفتین میگفتم بیاد بالا....پوفدرو زدم ...داشتم میرفتم سمت در خونه که ماهرخ از یه طرف دویید سمت اتاق بابا اینا و مامانم از یه طرف دیگه.....خنده ام گرفت ...ای وای نگا تو رو خدا....من هنوزم نفهمیدم من نامزد کردم یا مامانم ......مهدی روی مبل خوابش برده بود....صدای بابا میومد که سر مهدی داشت داد میزد پاشو برو تو اتاقت بخواب زشته ....درو با خنده باز کردم...چشمم افتاد به کیارش...اوف این چرا هر دفعه جذاب تر میشه قیافه اش؟؟؟؟ ....یه نگاه به سرتاپاش انداختم...یه کت مشکی روی پیرهن مردونه ی سفید چهارخونه ای تنش کرده بودبا شلوار مشکی جذب کتون و در اخر کفشهای مشکی کالج ...بیاتو بابا زیادی خوش تیپ کردی اخره شبه ...من خودم هفت به بعد جلو اینه نمیرم...البته دروغ چرا چند دقیقه پیش رفتم!...یادم باشه دفعه بعدی به قول ثنا یه تیپ پسرکش بزنم روش کم شه...خنده امو جمع و جور کردمو گفتم --سلامیه ابروشو داد بالا و دستی توی موهاش کردو گفت --سلام مریم خانوم!!!خوبه خنده اتم دیدیم.....منم یه ابرومو دادم بالاو گفتم--چشم بصیرت میخواد ....نگاهش رفت توی خونه و درون حینم گفت --بلههههههه!!! خیلی چیزا چشم بصیرت میخواد....از جلو در رفتم کنار تا بیاد داخل ...وارد خونه شدو کفشاشو دراوردو صداشو صاف کردو گفت--یا الله!چه خودشوتحویل میگیره!!!!!!!!!!!!! واقعا شرمنده نشد اینموقع مزاحم ماشده؟؟؟!!!!مامانم --بفرمایید بفرماییدبعد از یه سلام و احوالپرسی خیلی مشکوک ...کمی مشکوک شدم.!!!...مثل اینکه از قبل گفته بوده من میام.... اخه رفتارا اینو نشون میده...صداش کنار گوشم باعث شد از فکر بیام بیرون...--حاضرشو میخوام ببرمت بیرونسریع برگشتم سمتشو گفتم--چی؟با لحن بی تفاوتی گفت--بیرون...میخوام ببرمت بیرون باهات حرف بزنم تا تو حاضربشی به مامانت اینام میگم--الان؟اطرافشو نگاهی کردو بینیمو کشیدو گفت--اوهومدستمو رو بینیم گذاشتمو گفتم--منم میخوام باهات حرف بزنم--خوبه!--الان تصمیم گرفتی باهام حرف بزنی؟--بله!--همیشه یهویی تصمیم میگیری؟--بله!شیطونه میگفت بگو بله و بلا!!!نگاهمو ازش گرفتم که بابارو مخاطب قرار داد--حاجا اقا رسول؟--بله پسرم؟--با اجازه اتون ما میریم بیرونو برمیگردیم...--اختیار داری پسرم....چقدر زود اجازه داد...خب فکر کنم اینجا یه خبرایی بودو من نفهمیدم ترجیح دادم چیزی نپرسم تا وقتش ...از روی مبل بلند شدم و نگاهی به کیارش انداختمو گفتم --من میرم حاضرشم زود برمیگردم!کیارش لبخندی زدو گفت-- باشه!وارد اتاق شدم ....پالتوی ابیم رو همراه شال طوسی رنگم برداشتم ...رفتم مقابل اینه....خب بزار ببینم من تیپم چطوره؟؟؟!!!!!!عالی....چقدر رنگ طوسی بهم میاد ....توی اینه واسه خودم دهن کجی کردمو حاضر از اتاق بیرون اومدم ...مریم تو چادر سرته پس اصلا تیپت مهم نیست فعلا!!!....پله هارو یکی یکی پایین میومدم ولی روی اخرین پله ایستادم ....--نه شما نگران نباشین من باهاش صحبت میکنم.....--ممنون پسرمبه حالت خیلی خنده داری سرمو کج کرده بودم سمت پذیرایی که -- چخه چخه!!!!!هول شدم ...دستمو از روی نرده برداشتم ...خواستم صاف بایستم که برعکس به صورت عمودی افتادم ...صدام بلند شد-- اوخ...وای...ااااااااااما هنوز به زمین نرسیده یکی منو گرفت ....نفس عمیقی کشیدم....اوه از سرم گذشت!-- ضعیفه فال گوش وایمیستی؟از بقل مهدی اومدم بیرون و خودمو تکوندم...چشمامو ریز کردمو نگاهش کردم-- ضعیفه خودتی پسرم نزار بحثمون به جاهای باریک بکشه!!!مهدی خنده ی بلندی کردو گفت-- مریم چرا انقدر روت زیاده تو الان نبودی فال گوش وایساده بودی؟؟؟چشمامو گرد کردمو گفتم-- نه!-- چیشده؟کیارش بود سریع برگشتم سمتشو عجولانه گفتم-- هیچی!بعد نگامو دوختم به مهدی....مهدیم لبخند موزی زدوروبه کیارش گفت-- یه بحث دوستانه بود در مورد ...-- خب مهدی ما دیگه باید بریم بعدا راجع به بهش صحبت میکنیم!!-- کجا مریم؟بی اختیار دست کیارشو گرفتمو در حالیکه میکشیدمش سمت راهرو رو به مهدی گفتم-- یه گردش شبانه است شمام میای؟ البته که نه!مهدی در حالیکه انگشت اشاره اشو تکون میداد گفت-- مریم فعلا چیزی نمیگم ....بعد رو به کیارش گفت-- خوش بگذره!!نفس اسوده ای از پایان این بحث کشیدمو دست کیارشو رها کردم رفتم سمت کمد توی راهرو و چادرمو از جایگاه همیشگیش برداشتمو سرم کردم و برگشتم سمت کیارش که ایستاده بودو منو نگاه میکرد گفتم-- بریم؟تکیه اشو از دیوار پشت سرش گرفت و گفت--بریم...توی ماشین نشسته بودیم .... بینمون سکوت بود برعکس همه ی لحظه هایی که تو ماشینش نشسته بودم به نظرم این سکوت سنگین بود....--مریم خیلی فکر کردم...پرسشگرانه نگاهش کردمو گفتم--راجع به چی؟--راجع به حرفات!کج نشستم روی صندلی تا نگاهم بهش باشه سریع گفتم--خب؟--تو میگی منو نمیشناسی....تو میگی منو نمیفهمی!!!...تو میگی اینهمه مدت نفهمیدی اخلاق من چجوریه.....نیم نگاهی بهم انداختو با لحن متعجبی گفت--چرا؟بی اختیار بلند گفتم--چــــــــــــــــــــــرا ؟ یعنی اون نمیفهمه یا خودشو زده به نفهمی؟--تو هنوز نفهمیدی چرا من اینارو گفتم؟--نه باید از کجا بفهمم؟--کیارش تو ....لحظه ای چشمامو بستم ...هجوم کلی حرف رو توی ذهن پراز خالیم حس کردم....کنار هم چیدمشون.... چشمهامو بعد از چند لحظه باز کردمو روبهش گفتم--تا حالا پیش خودت فکر کردی چقدر میتونه خواستگاری یه هم دانشجوییت که از تو خوشش نمیومده و بیشتر مواقع مسخره ات میکرده ...عقب افتاده خطابت میکرده...برات غیرمنتظره و خیلی عجیب باشه؟؟؟ کیارش تو حتی چادر منو قبول نداشتی پس چیشد که از من خواستگاری کردی؟بله من کیارشی که انقدر تغییر کرده رو نمیشناسم...دوم اینکه مگه من چقدر باتو در ارتباط بودم که خصوصیات اخلاقیتو بدونم بگم باهم تفاهم داریم؟دستی روی صورتش کشید و بعد فرمونو چرخوند کنار خیابون توقف کرد...برگشت سمتمو گفت--همین؟جدی نگاهش کردم --ببین مریم چندبار این سوال روپرسیدی؟؟؟ --من دوست دارم واقعیتو بدونم....--الان جواب این سوالتو بگیری حله؟ مشکلی دیگه نیست؟--چرا هست ...خیلی چیزهای دیگه هست....نفسشو فوت کردو رو بهم گفت--تو شنیدی که خانواده ی من گفتن وقته ازدواج کردنمه درسته؟قرارم بوده یه دختر مذهبی مثل خودشون یا خواهرام برام انتخاب کنن؟ازمن خواستن که اگر خودم کسی رو میشناسم بهشون معرفی کنم ....چند لحظه ای سکوت کرد و نگاهشو دور ماشین چرخوند....انگار داشت فکر میکرد منم همینطور زل زده بودم بهش--خب منم تو رو بهشون معرفی کردم...علتشم نمیدونم...شاید تنها کسیی که به ذهنم رسید اون لحظه تو بودی....دستاشو از روی فرمون برداشتو دست ازادمو که روی چادرم بود گرفت میون دستهاشو گفت--راضی شدی؟متفکر نگاهش کردم --اینارو میگی که من راضی بشم؟قیافه اش ازهم وارفت و دستمو رها کردو صاف نشست سرجاشو زل زد به شیشه ی جلو و زیر لبی چیزی گفت که نفهمیدم.....لبهاشو با زبونش تر کردو گفت--تا همینجایی که بهت گفتم فک کنم کافیه....من خودمم هم نفهمیدم علت انتخابم چی بود ولی تورو انتخاب کردم کمی فکر کردم....اینکه خانواده کییارش براش میخواستن یک زن مذهبی بگیرن منطقی بود....اینکه منو انتخاب کرده بود چیزی به ذهنم نیومد ....بعدا بهش فکر میکنم....--مریم؟--بله؟--به نظرم برای اینکه با اخلاقیات من اشنا بشی یا شناخت کافی رو نسبت بهم پیدا کنیم چندتا شرط داره!--چه شرطایی؟یه دستشو روی فرمون گذاشت اونم کج به سمتم نشست و توی چشمهام خیره شدو شمرده شمرده گفت--با هم دوست باشیم!ناخواداگاه اخمام رفت تو هم دوست؟واژه ی دوست منو یاد دوستای کیارش انداخت و باعث شد نسنجیده بگم--مثل دوستای قبلیت؟ مثل دوست دخترات؟برای اولین بار عصبانی شدنش رو حس کردم--مریم میشه چرتو پرت نگی؟حالا که گفتم پس--کیارش اعتماد؟!--واضح تر میگی؟--بهم قول بده تنها دوستت من باشم!لبخند کجی زدو بعد لبخندش به خنده تبدیل شد.....--من اصلا شوخی ندارم!خنده اشو جمع و جور کردو کمی مکث کردو بعد اروم گفت--باشه!بازم نگاهش کردم که با لحن مسخره ای گفت--چیشد؟ خب...من عهد میبندم که هیچ دوستی به غیر از شما نداشته باشم ولی....حوصله ام اینطوری سر میره که حداقل بزار امیر دوستم باقی بمونه...نفس عمیقی کشیدم...لبخند کجی زدمو با لحن شمرده ای گفتم--اصلا باهات شوخی ندارم کاملا هم مشخصه منظورم چی بود .... --خوبه منم فهمیدم...--کیارش یه سری چیزا برای من خیلی مهمه.... --مثلا؟کمی نگاهش میکنم ... خب خیلی مثلا ها وجود داره....کدوم یک رو باید بگم؟ بازهم خودم رو سرزنش میکنم و چند ای کاش میگم شاید که این مثلا ها به ذهنم بیان....سرش رو جلو میاره میگه --چقدر زیادن لطفا یکی یکی بگو ...من نمیفهمم!!!اخمی به شوخی بی جاش میکنم و نگاهش میکنم لبخند دندون نمایی میزنه و شونه ای بالا میندازه و کمی خودش رو جابه جا میکنه تا راحتر بشینه.....سنگینی نگاهش بر روی افکارم مثل یه پشه ی مزاحم میمونه...خب بهتر نبود در مورد این مسائل در جای بهترری صحبت کنیم؟...انگار ذهنمو میخونه که سریع بهم میگه--مریم راستی من تورو اوردم بیرون که بریم کافی شاپی چیزی ...صاف که میشینه نگاهی بهم میندازه و چشمکی میزنه و میگه--بستنی ای شکلاتی بخوریم تا تو بهتر فکر کنی....اول متوجه منظورش نمیشم و سرم رو تکون میدمو میگم--اره! خیلی خوبه...اما اسم بستنی و خوب فکر کردن من باعث میشه که چپ چپ نگاهش کنم. ..روبه روی کافی شاپی ماشینو نگه میداره....پیاده میشیم و با اصرار خودش روی صندلی هایی که بیرون در فضای باز کافی شاپ چیده شده میشینیم....نگاهی به اطراف میندازم و کمی چادرم رو روی سرم مرتب میکنم دستشو زیر چونه اش میزنه و منتظر نگاهم میکنه....نگاهی بهش میندازمو بعد به ساعت مارکدار سیاه دور مچش وهمونطورم میگم--کیارش میدونی بین منو تو فرق هایی هست ...خب نمیدونم تو توی یه خانواده ی مذهبی بزرگ شدی باید خیلی چیزهایی که برای من مهمه رو بدونی...نفس عمیقی میکشمو در حالیکه به خانواده ای که در همون نزدیکیمون نشسته اندو مشغول خوردن بستنیو کیک هستن نگاه میکنم میگم--همیشه پیش خودم تصور میکردم که شوهرم یکی میشه شبیه خودم....یعنی اونم عقایدش شبیه منه و نیازی نیست بعضی چیزهارو بهش یاداوری کنم..همراهمه ...نمیدونملبخند کجی گوشه ی لبم میشینه--البته چیزای دیگه ایم هست که غیر از عقاید طرفین توی زندگی مهمه....مثل صداقت...صمیمیت...تفاهم اخلاقی....از حرفهای کمی پراکنده ام و مقدمه چینیم خسته میشم و سرمو بالا میگیرم و بهش مستقیم نگاه میکنم...به نظر کمی ناراحت و کلافه میرسه چون اخم نامحسوسی روی پیشونیش خودنمایی میکنه....--خب کیارش بزار راحت باهات صحبت کنم اول چندتا سوال.... مرد برای گرفتن سفارشها میاد و باعث میشه سکوت کنم کیارش با نگاهی به من میپرسه--بستنی ویژه ی شکلاتی؟لبخندی میزنم که همونو سفارش میده.... برای اینکه فضای خشک به وجود اومده از بین بره لبخندی میزنمو با لحن شوخی اروم میپرسم--راستشو بگو چقدر از حرفات راست بوده؟دستشو از زیر چونه اش برمیداره و صاف میشینه و به اطراف نگاهی میندازه و تندی میگه....--همش!با لحن جدی ای میگم--برای من صداقت خیلی مهمه! همونطور که گفتم از شک و دودلی بیزارم!بازهم نگاه جدیشو که حالا فکر میکنم کلافه است به من میدوزه و میگه --خوبه! منم ....بعد با انگشتهاش روی میز ضرب میگیره...حس میکنم چیزی میخواد بگه برای همین چیزی نمیگم ...--مریم من!....خب الان توی ماشین راستشو به تو گفتم نه؟متعجب نگاهش میکنم که میگه--نمیدونم منظورت از عقاید چیه؟ ببین! ... نه ولش کن!!!!....نگاهشو توی چشمام میدوزه ....با تردید و شمرده میگه--اهان در مورد صداقت شاید خیلی چیزهارو به تو نگفتم اما دروغم نگفتم....مشکوک میپرسم--چه چیزهایی؟خیلی خلاصه میگه--فعلا نیازی به گفتنشون نیست...مهمم نیست....مهم الانه!کلافه نفسمو فوت میکنمو توی دلم میگم بالاخره میفهمم ...بالاخره پیداش میکنم....مطمئنم کیارش حالا حالاها حرفهای نگفته رو نمیگه....از گفتن حرفی که میخوام بزنم شرم دارم ....اون بار پیش خودم که فکر کردم و فکرهای زیادی ذهنمو پر کرده بوداز بینشون این فکر الان توی ذهنم رژه میره....خب یه حسی به من میگه درسته ...شاید درست باشه و شایدم.....سرمو زیر میندازمو ازینکه میخوام این حرفو بزنم خیلی غصه ام میگیره اما مریم تو با خودت احد کردی سعی خودتو میکنی ..... مگه برات مهم نیست؟...مگه برات غذاب نیست؟ ...اینکه اتمام حجت کنی کار سختی نیست! --کیارش توی ماشین بهت گفتم من تنها دوستت باشم...تنها دوست دخترت و تو خندیدی و مسخره ام کردی الان یه باره دیگه میگم و ازت میپرسم و تو باید بامن صادق باشی ...مسخره است من الان زنتم اما تو باید بهم قول بدی...تند و سریع و با لحن اعصبانیی میگه --مریم من...قبل ازینکه ادامه بده بدون اینکه نگاهش کنم تندی میگم--نه چیزی نگو!!!! الان بهم قول بده ...نمیخوام بهم بگی من تغییر کردم من میخوام اشتباهات گذشته رو تکرار نکنم.. نه! این برای اینکه دلم اروم بشه ....فقط بگو باشه یا نه!ولی ایا واقعا من باور میکنم؟اینبار سرمو بلند میکنم .... سعی میکنم بهش نگاه کنم...به هرحال گفتن جوابش برام مهمه ...خیلی!مشخصه ناراحته از بحث پیش اومده...اما سعی میکنه اروم باشه...اون برعکس من خیلی ادم خونسردیه... طبق عادتش دستی لای موهاش و میکنه و جدی توی چشمهام خیره میشه و میگه-- تا حالا تجربه نکردی!!!...مزه ی تلخ این سوالو!....در حالیکه کسی ازت میپرسه که.....اوف باشه مریم اگر الان با گفتن باشه ی من اروم میشی باشه...بهت قول میدم خوبه؟بازهم از خودم میپرسم...ایا قول دادنه اون باعث میشه شک نکنم؟ و چیزی توی دلم میگه شاید...نه!ته دلم کمی اروم میشه...من گفتم و اون ناراحت شد که چرا من ازش اینو پرسیدم پس غیرت داره...اون ازینکه من ازش پرسیدم ناراحت شد..خوبه....سریع میگم--بقیه اش هم...سریع میگه--برای شناخت بیشتر چطوره این چندوقت بیشتر باهم بیرون بریم ...بیشتر در کنار هم باشیم....؟؟اون درست میگه و شاید من خیلی چیزها بفهمم....سریع میگم--خیلی خوبه....! فقط....بازهم حرفی دیگر و بازهم تردیدی دیگر....--فقط چی؟--کیارش تو نمازهاتو میخونی؟از سوالم جا میخوره اینو به وضوح میفهمم....تقریبا میدونم که نمیخونه...تا به حال توی نمازخونه ی دانشگاه ندیده بودمش...و شاید این یک حدس باشه...سکوت میکنه کهبا لحن اروم و قاطعی میگم--من نماز برام خیلی مهمه ...نمیتونم ازت نخوام ...نمیتونم چشممو روش ببندم ... شاید خواسته ی نابه جایی باشه و شاید به جا.... تو باید برای خدا بخونی نه خواسته ی من....اما....کمی نگاهم میکنه و بعد از چند لحظه میگه--انگار باز من توی موقعیتی باید قرار بگیرم که کسی از من بخواد نماز بخونم....منتظر نگاهش میکنم...بازهم؟....اما اون سریع میگه--قبوله ....لباسهارو با دقت نگاه میکردم...یکی رو از داخل کمد بیرون اوردم ..رو کردم سمت ماهرخو گفتم --این خوبه؟ ماهرخ عینک مطالعه اش رو برداشت و کمی چشمهاشو مالیدو بعدم سریع روشو کرد سمتمو لباسو نگاه کرد ....کلافه گفت --نه! با دلخوری گفتم --من که هرچی برمیدارم میگی نه! از جاش بلند شد...سرشو به چپ و راست تکونی دادو اومد سمت من و منو با دست کشید --برو اونور کمی از کمد فاصله گرفتم تا بتونه راحت تر کمدو ببینه...چند لحظه بعد برگشت سمتمو با صدای بلندی که تا اون لحظه نشنیده بودم به طرز خنده داری گفت --قرار نیست بری خونه ی مادرشوهر من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! قراره بری خونه ی مادرشوهرت پیش نامزد دلبندت... بعدم لباسهارو با خشونت انداخت بغل منو نشست پشت میزش....خنده ام گرفت...اخه این چرا تازگیا اعصاب نداره؟؟؟ لباس انتخابی ماهرخ لباس دخترونه ی قشنگی بود که در عین سادگی قشنگیه خاصی داشت....شلوار کتون مشکی رنگم رو پوشیدم همراه لباس خاکستری رنگ استین بلندی که از بالا گشاد بود اما از کمر و ارنج استنها به پایین تنگ میشد ....کشوی میزم رو بیرون کشیدم و از بین گلسرهای رنگارنگ کش طوسی رنگم رو برداشتم و طوری موهامو بستم که پاپیون روی کش بالای موهام قرار بگیره.....ارایش ملیح و کم رنگی کرده بودم ... رژ صورتی رنگی که تقریبا رنگ لبهای خودم بود رو هم به لبم زدم .... کمی از اینه فاصله گرفتم ..... از خودم راضی بودم ....روبه ماهرخ گفتم --خوبه؟ باز هم با دقت نگاهم کرد و لبخند رضایت بخشی زدو گفت --اره خوشگل شدی..... سرمو تکونی دادمو گفتم --خوشگل بودم.... سریع مانتو و شالم رو هم برداشتم و از خونه اومدم بیرون....گوشیم رو چک کردم هنوز تماس نگرفته بود...تصمیم گرفتم کمی دم در منتظرشم ...هوای سرد باعث شد دستهامو دور خودم جمع کنم و به در خونه تکیه بدم....همینطور به تاریکی شب به نقطه ای نامعلوم زل زده بودم...هنوز پنج دقیقه تا اومدن کیارش فرصت داشتم...به پیشنهاد خودش قرار بود امروز برم خونه اشون ....خب این شروع بدی نبود دو روز دیگه ام که دانشگاه ها..... --سلام خانوم صبوری! با ترس صاف ایستادم و با نور ضعیف کوچه تونستم مردی که مقابلم ایستاده بود رو ببینم نگاه گذرایی بهش انداختم ...همینم مونده بود که این وقت شب پسر اقای شاپوری رو ببینم سرمو زیر انداختمو سریع گفتم --سلام! با مکث پرسید --این وقت شب اینجا ایستادین...مشکلی پیش اومده؟ توی دلم گفتم الان این وقته شبه؟ ساعت تازه هفته ..درسته زود تاریک میشه اما....چادرم کمی جلوتر کشیدم و درحالیکه نگاهم به زمین بود گفتم --نه نه منتظر کسی هستم --اهان ببخشید گفتم شاید اتفاقی افتاده به هر حال با اجازه --نه خواهش میکنم خدانگهدار سلام برسونین --سلامت باشین سرمو بلند کردم و رفتنشو نگاه کردم ... سریع گوشیمو دراوردم که به کیارش زنگ بزنم که با صدای توقف ماشینی سریع سرمو بلند کردم ...کیارش بود...رفتم سمت ماشینو سوار شدم...درو بستمو روبهش گفتم --سلام رو کرد به منو با لبخند گفت --سلام خانوم خانوما خوبی؟ لبخند کجی زدمو گفتم --بهله شما خوبین؟ خانواده خوبن؟ سرشو بالا پایین کردو با خنده گفت --من اگه تو رو یه روز نبینم خوب نیستم که!!! فرمونو چرخوند و ماشینو حرکت داد .... یقه ی پالتوی سیاهشو دادم بالا وگفتم --خالی بستن اصلا خوب نیست ! یقه اشو صاف کرد...با لحن جدی گفت --اصلا اهلش نیستم! --اهل چی؟ --خالی بندی! پقی زدم زیر خنده....چه از خود مطمئنم هست..چه جدی میگیره .... --به خودت بخند!!کنار ساختمانی توقف کرد....این اولین باری بود که خونه اشون میومدم... دستی به مانتو چادرم کشیدم و شالمو روی سرم مرتب کردم....نگاهی به ساختمون انداختم نماش عالی بود تماما سنگ سفید ....دربزرگی داشت که اطرافش رو با چند ستون بلند فلزی و قطور و بلندو دو شیر سنگی سفید پر کرده بود... کلیدش رو از جیبش بیرون اورد و درو باز کرد.....متعجب گفتم --خب زنگ میزدی --بی خیال با کلید باز کردم بریم تو زنگم میزنم... لابی بزرگ و قشنگی داشت اما رفتن کیارش مانع این شد که خوب نگاه کنم سریع کنارش قرار گرفتم ...اسانسورو زد....خونه کلا دوازده طبقه بود و خونه ی کیارش و خانواده اش طبقه ی دوازدهم..هه خوبه!! من از ارتفاع در حد مرگ میترسم....چه تفاهمی در باز شدو ما از اسانسور بیرون اومدیم....کیارش زنگ درو زد...صدای بچه گانه ای گفت --کیه؟ --رییس!! --کی گفته دایی شما رییسین؟ کیارش دستشو از جیبش دراوردو انگشت اشاره اشو مقابل در تکون داد که سریع در باز شد ...وارد خونه شدیم...کفشهامو دراوردم و کمی جلو رفتم ....با تعجب نگاهمو اطراف خونه چرخوندم....پذیرایی بزرگشون خالی بود سریع برگشتم سمت کیارش که اومد مقابلم ایستاد و دست به سینه با خنده گفت --مریم به خونه ی ما خوش امدی!!!! یعنی چی؟ کسی اینجا نیست؟ قبل ازینکه چیزی بگم چندتا بچه دوییدن وسط پذیرایی و مقابلم ایستادنو گفتن --سلام چشمام گرد شد....! پویا... پوریا... ملینا... کیارش با اخم رو کرد به بچه ها و گفت --این چه طرز مهمون نوازیه ؟ هان؟ ملینا که از همه اشون بزرگتر بود اروم گفت --ببخشید دایی مگه ما چیکار کردیم؟ کیارش با کلافگی نفسشو فوت کرد بیرون....سریع گفتم --اینجا چه خبره؟؟؟ کیارش به خودش اومد و سریع رو بهم گفت --مریم مامان ظهر حالش بد شد...فشارش بالا بود مجبور شدیم ببریمش بیمارستان یه چند ساعتی بستریه اخرشب همراه پدرم برمیگرده دلشم نمیخواست که مهمونیه امشب کنسل بشه برای همین اینجاشو شمرده شمرده و با لحن مسخره ای گفت --گفت برای اینکه تنها نباشیم بچه ها بیان و شاممونم هرچی که تو بگی ... پویا لباس کیارشو کشیدو اهسته تندی گفت --دایی پیتزا بعد صاف سرجاش ایستادو به من خیره شد...کمی که نگاهش کردم متوجه شباهت زیادش با کیارش شدم....چرا تا حالا دقت نکرده بودم؟... کیارش نفس عمیقی کشیدو در حالیکه دستش زیر چونه اش بود گفت --بله پیتزا هم گزینه ی مناسبیه ... چشمهامو چند لحظه بستم ... بعد باز کردم --مریم میتونی لباسهاتو اتاق من عوض کنی چشمامو ریز کردمو بهش نگاه کردم که پویا گفت --دایی الان ما باید بریم؟ یه دفعه کیارش زد زیر خنده ...از خنده اش منم خنده ام گرفت...دیوانه! کیارش اخمی کردوگفت --نه هر وقت من گفتم ملینا دست پویا و پوریا رو کشیدو گفت -- بچه ها بریم اتاق مامانم .... بعد روبه من گفت --ببخشید مریم جون لبخندی بهش زدمو گفتم -- خواهش میکنم گلم راحت باشین با رفتن بچه ها کیارش رو بهم گفت --بفرمایید اصلا این لحن بهش نمیومد...بفرمایید؟ چه محترمانه!...