ساعت یک ظهر بود...درون اینه این چشمهای ملتهب از گریه ازارم میده .... سرمو خم میکنم و دستمو تکیه گاه چونه ام....قراره نیم ساعت دیگه با مردی برم و جواب ازمایشهامو بگیرم که هیچی ازش نمیدونم...من به دانسته ها و و تجربیات خودم شک کردم....واقعا اون کیه؟...یه پسر غیر مذهبی که دلشو به یه دختر مذهبی باخته؟...اونم در عرض یه هفته و چند روز.....!
من کیه ام؟...یه دختر مذهبی که خانواده اش ازینکه ازدواج نمیکنه و خواستگارهاشو رد میکنه به سطوح اومدن و تنها راه ازدواج منو اجبار میدونن....چون عقیده دارند که من فقط بلدم با بهانه های الکی خواستگارهای خوبمو رد کنم؟.....یا که چون توی فامیل همه ی دخترای هم سن من ...یعنی بیست و دو ساله بچه دارند یا یک یا دوسالی از ازدواجشون میگذره نگران منند؟.....
آه مریم ....لعنت به تو که گریه کردی!...بابا هر وقت گریه میکنم سخت منو در اغوش خودش میفشاره و بغل میکنه ....وقتی ازش میپرسم چرا؟...میگه خیلی معصوم و زیبا میشی...رنگ قهوه ای چشمهات عسلی میشه...بالای پلک متورم و خمار میشه و و صورتت مهتابی و بعد به خنده میگه الان مثل یک کودک چند ساله ای ...نه یه دختر بزرگ ....
--مریم مادرجان تو هنوز حاضر نشدی؟
صدای مامان باعث میشه با شتاب برگردم سمت در و سرمو زیر بندازم و بگم
--چرا الان حاضر میشم!
مامان چند قدم نزدیکتر میشه ...بوی عطر همیشگی مامان توی بینیم میپیچه و منو مست یه اغوش گرم میکنه...اغوشی که حتی اگر ازش دلخور هم باشم باز محتاجشم....دستهای مامان که دورم حلقه شد و منو بغل کرد نشون میداد که اونم دلتنگه ...دلتنگ بغل کردن دخترش....
در حالیکه موهامو نوازش میکرد پرسید
--بازهم گریه کردی؟
--میترسم مامان !
--دختر عزیزم از چی میترسی؟
--از یه اشتباه بزرگ!
--مگه توکل نکردی ؟
--مگه اشتباهم توکل میخواد؟
--نه! اما وقتی خانواده ات و همه تو رو به سمت مسیری میبرند که تو نمیخوای توکل کن شاید خیری توش باشه!
ازین حرف مامان دلم گرفت....خب چیز دیگه ای میگفتی....انگار حرف دلمو شنید که سریع گفت
--مریمم ازدواج برای هر دختری اولش سخته ...میترسه از شوهر ...ولی شوهر که لولوخور خوره نیست....وارد زندگی که بشی شوهرت برات از همه عزیزتر میشه....حتی خانواده ات و حتی بچه های خودت!
لبخند تلخی نشست رو لبام...مگه من میخوام از شوهر فرار کنم؟
مامان دست از نوازش موهام گرفت و ازم جدا شدو گفت
--اوخ مریم بدو دختر تایه ربع دیگه کیارش میرسه !
بعدم از اتاق رفت بیرون....دلم میخواست بدترین لباسم رو بپوشم اونیکه اصلا بهم نمیاد اما چه کنم که اهل بد لباس خریدن نبودم چه بسا همه ی مانتو روسریهام بهمم میومدن...پس ساده ترین شون رو انتخاب کردم.....یه شال گل بهی رنگ ساده و یه پالتو مشکی ....
با زنگ گوشیم بدون اینکه جواب بدم رفتم سمت پنجره ...با دیدن ماشین کیارش از اتاقم خارج شدم و از مامان خداحافظی کردم...گوشیم هنوزم داشت زنگ میخورد ....اومدم بیرون...قرار بود امروز بریم جواب ازمایشهای چند روز پیشو بگیریم برای صیغه نامه...در خانواده ی ما رسم بود برای اینکه دخترو پسر بیشتر همو بشناسن روز بله بران صیغه کنند و یک ماه بعد عقد .... و بابام صبر نکرد که جواب ازمایشو بشنوه بلکه خودش سرخود گفت که مشکلی نیست تا روز دلخواه خودش یعنی تولد امام رضا صیغه ی محرمیت بین ما خونده بشه.....


در ماشین رو باز کردم و نشستم ....تصمیم داشتم عقب بشینم ولی این کار مسخره ای بود ...کار یه دختر لوس ...منکه لوس نیستم!
--سلام!
سلام اهسته ای از زبان من و سلام پرخنده ای از زبان اون
--سلـام!!!!!!!!
چیزی نگفتم و به روبه رو خیره موندم...چیزی نگفت و ماشین رو روشن کرد...برعکس من که تیپم ساده بود اون مثل همیشه خوشتیپ اومده بودو سنگین ...یه پلیور قهوه ای روی لباس سیاهش پوشیده بود با یه شلوار کتون قهوه ای.... تنهایی و سکوت و نشستن کنار یک پسر نامحرم و غریبه توی ماشین برام سخت بود ...
--خوبی؟
--ممنون
--منم خوبم
پخ ...منکه نپرسیدم حالشو....چند دقیقه ای گذشت ..هر کسی در افکار خودش غرق بود ...سنگینی نگاهشو هر از چند گاهی حس میکردم .... به ازمایشگاه که رسیدیم ماشینو کناری نگه داشتو برگشت سمتمو گفت
--صبر کن برم جوابارو بگیرم بیام
یه لحظه ترسیدم که شاید کلک بزنه ..شاید اصلا گروه خونیامون بهم نخوره ! برای همین سریع نگاهش کردمو گفتم
--نه!! منم میام!
متعجب نگاهم کرد که رومو ازش گرفتم و راه افتادم سمت ازمایشگاه.....صدای قدمهای تندش پشت سرم اومد و بعد کنارم قرار گرفت....نگاهی بهش انداختم ...پالتوی بلند چرم قهوه ایشم پوشیده بود....بابا اقا یواش یواش...خوش پوشم که هستی!....خانم پشت میز نگاهی به ما دونفر که باهم وارد شدیم اومدیم پشت میزش ایستادیم انداختو گفت
--بفرمایید!
بی شک ازین هماهنگی و و قرار گرفتنمون پشت میزش ترسید ....خواستم بگم که کیارش زودتر از من اقدام به گفتن کرد
--قبادی هستم ...برای گرفتن ازمایشهای خودم و همسرم اومدم .... خانم صبوری!
یه لنگه ابروم رفت بالا...چه زود پسرخاله شد ...
--چند لحظه بفرمایید
بعد دست برد سمت کشوی میزش و شروع کرد به گشتن در این حینم هر از چند گاهی نگاهی به منو کیارش که هر دو منتظر و ساکت نشسته بودیم و خیره بودیم بهش میکرد و سرشو تکون میداد...حالا منظورش چی بود خدا داند....اوف
برگه ای رو بیرون کشیدو گفت --بفرمایید! هر دو مثل جت از جامون بلند شدیم و رفتیم سمتش....کیارش برگه رو ازش گرفت و نگاه مرموزو سریعی به خانومه کردو پرسید --حالا جواب چیه؟ خانومه لبخندی زد ...ازونا که خنده اشم پشت بندش میاد...اخه این حالت گانگستر بازی ما براش معما بود.... --جواب مثبته ! شما خونتون بهم میخوره کیارش لبخندی زد و دستشو توی جیبش کردو پولی دراوردو با غرور به خانومه گفت --اره میدونستم از اولشم! اما من از درون کرک و پرم ریخت و توی دلم یه فحش به این همه اعتماد به نفس دادم...کیارش نگاهی به من انداختو گفت --بریم؟ سرمو به معنی اره تکون دادمو راه افتادم سمت در....نگاه متعجب خانومه رو میتونستم تصور کنم ...هیچ ذوقو شوقی توی کار نبود .... نگاه دلخور کیارشم میتونستم ببینم .... اینکه حتی لبخندی هم نزدم داخل ماشین نشسته بودیم که باز کیارش شد خودش ...همون پسر شلوغو شیطون پرو --خب خب بزار ببینم باید نهار چی مهمونت کنم؟؟؟؟ با بی تفاوتی گفتم --لازم نیست! خونه ناهار داریم برگشت سمتم...به غرورش برخورد ...توقع داشت الان کله ملق بزنم که میخوام باهاش ناهار بخورم....راستی چرا یه همچین ذهنیتی نسبت بهش داشتم؟....خیلی جالبه که میتونستم حالاتشو بفهمم....اهان شاید چون خیلی از دخترای دانشگاه برای ناهار دعوت شدن از سمت کیارش ذوق مرگ میشن....حتما توقع داره منم مثل اونا باشم.... --خب ما خونه امون ناهار نداریم ! هان ؟ ...بی توجه به موقعیتم برگشتم سمتشو نگاهش کردمو گفتم --خب من چیکار کنم؟؟؟ دستش روی دنده بود ...نگاهشو ازم گرفتو لبخندی زدو گفت --بیا بامن ناهار بخور! بعدم ماشینو روشن کردو با سرعت حرکت کرد....از سرعتش چسبیدم به صندلی ...چه پرو!....بدون مشورت منو با خودش میبره ناهار....دست به سینه گفتم --واگه نخوام ناهار بخورم؟
چیزی نگفت....این یعنی مهم نیست....سنگ پا قزوین شنیده بودم....


خیلی وقت بود که حرکت کرده بودیم.....کم کم چشمهام داشت گرم میشد...از زور گریه ی دیشب چشمهامو خواب سنگینی گرفته بود و هر از گاهی پلکهام روی هم میافتاد....سکوت ماشینم باعث شده بود کلا از فضا فاصله بگیرم.......خواب تنها فکری بود که به ذهنم میرسید ...حتی حضور کیارشم یادم رفته بود....اینبار که پلکم روی هم افتاد دیگه باز نشد....بی اراده دستمو مقابل دهانم گرفتمو ها کردم
--دختر خوب خوابت برد؟
چشمهام باز شد.... اخمی کردمو برگشتم سمتشو بهش گفتم
--میخوام برم خونه!
یه دفعه ماشین ایستاد ...

تو چشمام نگاه کردو با لحن لجبازی گفت --منم میخوام برم ناهار بخورم! --اااا به من ربطی نداره! دلخور نگاهم کردو گفت --باشه بشین تو ماشین یه چیزی بگیرم بخوریم! فک کنم زیاده روی کردم ...ذاتا که مردم ازار نبودم ....قبل ازینکه از ماشین پیاده بشه گفتم --صبر کن! نشست اما نگاهم نکرد .... اروم گفتم --بریم ناهار یه چیزی بخوریم بعد میریم خونه! برگشت سمتم...یه تای ابروش رفته بود بالا و لبخند داشت...ای بابا بی جنبه شد باز....خواستم رومو برگردونم که گفت --ای کلک امروز چرا انقدر خوشگل شدی؟
فکم ازین حرفش اومد پایین ...صورتم سرخ شد...بازم لقبی که همیشه بهش میدادم اومد تک زبونم....پروووووووووووو ...
قبل ازینکه چیزی بگم اروم گفت --هی هی دعوام نکنیا...خب نگاهات خیلی معصومانه شده ...
بعد زیر لب گفت --چه بد...
اولین شک واسه تعریف بی پرواش و دومیش برای ناراحتیش...ای چه بد!... دستشو گذاشت رو دنده خواست حرکت کنه که گفتم --پشیمون شدم ...بریم خونه زود! --پیشنهاد داده شده پس گرفته نمیشود یه دفعه خنده ام گرفت ...چقدر زود تغییر ماهیت داد...چقدر خوب حرفشو به کرسی میشونه... باتعجب گفتم --اون کالا! --چی؟
باز اعصبانی گفتم --خونههههههههه --ناهارررررررر --به من ربطی ندارههههههه --چرا تو زنمی همه چی به تو مربوطههههه بی اراده برگشتم سمتش و به نیمرخش خیره شدمو دست به کمر گفتم --کی من زنت شدم؟ --فردا --الان چه ربطی به فردا داشت؟ --امروز و دیروزو فردا بهم ربط دارند بعد روشو کرد سمت منو گفت --ندارن؟ اه زبونش دومتره....اخم کردمو دست به سینه تکیه دادم به صندلی....یه دفعه ماشین ایستاد....دقیقا مقابل یه رستوران بزرگ وایساد...در سمت خودشو باز کردو پالتوشو از صندلی عقب برداشت ...نگاهی به من کردو درو بست....از شیشه نگاهش کردم ...پالتوشو پوشید...اه بدبختی زیادی خوشتیپه!!!!....اومد سمت در منو باز کرد....نگاهش نکردم که گفت --مریم خانوم پایین نمیاین؟ ... بعد با طرز خنده داری گفت --ناهاره! من گشنمه ...به خاطر منکه پسر بدی بودم ! خوبه خودش میدونه پسر بدی....رفتارش برام عجیب بود...شنیده بودم که جون دخترارو میگیره که بهشون یه لبخند بزنه ..اونوقت چه راحت منت منو میکشیدو باهام شوخی میکرد...البته در کل پسر شوخی بود...دوستای پسرش عاشقش بودند....دستمو مقابلش گرفتمو گفتم --فقط همین یه دفعه ...برو کنار از جلوی در رفت کنار و دست به سینه خیره شد بهم...چادرمو روی سرم درست کردم و پیاده شدم....


از ماشین که پیاده شدم سوز سردی خورد به صورتم....نگاهی بهش انداختم که دستاشو توی جیبش کردو راه افتاد سمت رستوران ...منم پشت سرش وارد رستوران شدم....رستوران بزرگ و شلوغی بود ... همه جا پر بود...منو کیارش کنار در ایستاده بودیم...رفتم نزدیکشو گفتم
--اینجا که خیلی شلوغه جا نداره؟ نگاه کوتاهی بهم انداختو گفت --چرا داره! بعد به گارسونی که داشت رد میشد اشاره کرد ...گارسون اومد نزدیکمون .... سریع گفت --خوش اومدین اقا کیارش --مرسی با دستش سمتی رو نشون دادو گفت --بفرمایید اونجا
جایی رو که نشون داده بود نگاه کردم....کنار پنجره ی بزرگ و سرتاسری رستوران بود ... هر دو به اون سمت رفتیم.... مردم نزدیک بهم نشسته بودند...این حالت معذبم میکرد خوشم نیومد...اما با تعجب دیدم میزی که برای ما بود با فاصله ی زیادی گذاشته شده بود....یه میز دو نفره ....که روش یه شمعدون و گل قرار داشت....کیارش سریع صندلی رو بیرون کشیدو گفت
--بشین
--ممنون
نشستم که خودش اومد و صندلی مقابلم نشست و دستشو گذاشت زیر چونه اشو خیره شد بهم...کمی شالمو جلو کشیدمو گفتم
--از قبل رزرو شده بود؟
--اوهوم
--اهان پس از قبل میدونستین که ناهار ندارین خونه!
--بله!
روشو کرد سمت پنجره و و دستشو از زیر چونه اش برداشت....بعد با لبخند کجی گفت
--داره برف میاد
یه دفعه با خوشحالی گفتم
--برف؟
بعد از جام بلند شدمو رفتم روبه روی شیشه ایستادم و دستمو گذاشتم روشو خیره شدم به دونه های ریزو درشت سفید رنگ اسمون....اونم از جاش بلند شد و کنارم ایستاد ... برگشتم نگاهش کردم...اونم داشت به برفها نگاه میکرد....بدون اینکه برگرده گفت
--ازیه دختر جدیو مغرور بعید بود با دیدن برف از روی خوشحالی ازجاش بلند شه و بیاد کنار شیشه.....نگاهمو ازش گرفتم و چیزی نگفتم...من عاشق برف و بارونم ..هر دو... با دیدنشون شاد میشم اونقدری که هیچ چیز نمیتونه ناراحتم کنه ...حتی این اتفاقات اخیر....با شنیدن صدای مردی هردو برگشتیم به سمتش
مرد لبخندی زدو گفت
--چی میل دارین؟
نگاهم رفت به لبخندش بعد به دفتر توی دستش ....رفتم و دوباره پشت میز نشستم....کیارشم نشست .... منو رو از مرد گرفت و بعد گذاشت مقابلمو جدی گفت
--چی میخوری؟ انتخاب کن!
شونه ای بالا انداختم...شاید قرار گذاشته بودم چیزی نخورم اما با دیدن برف اشتهام باز شده بود...ریز به غذاهاش نگاه کردمو گفتم
--من کباب لقمه میخورم با دوغو سالاد
کیارش ابرویی بالا انداخت و منو رو ازم گرفت و داد به مرده و گفت
--پس دوتاکباب لقمه و دوغو سالاد!
مرد یاداشت کردو رفت....
با لحن خبیثی گفت
--خوبه خونه ناهار دارین!
با اخم نگاش کردمو گفتم
--اره ...چه خوب!


ایه های قران صیغه نامه خوانده میشد و من با هر ایه در دل توکل میکردم...من به خدا توکل میکردم...از مامان دیروز پرسیدم یک تصمیم اشتباه توکل داره؟؟....الان به این نتیجه رسیدم که من تصمیمی نگرفتم بلکه راهی به وجود اومد که من در این مسیر قرار بگیرم....من توکل میکنم
خدایا کمکم کن خدایا اگه اشتباه میکنم مانعم شو... دفتری رو روی زانوانم گذاشتن...عمه نگاه مهربونی بهم کردو کنار گوشم گفت --مریم جانم امضا میکنی؟ برای محرم شدنتونه! زیرلب بسم الله گفتم و ....خدایا به امید تو.... دفترو که امضا کردم صدای دست بلند شد و پشت سر اون صدای عمه ی بزرگم که گفت --برای سلامتی و خوشبختی این دو جوان صلوات بفرستید صدای بلند صلوات که پیچید دلم اروم گرفت...نفس عمیقی کشیدم...حضور کسی رو کنارم حس کردم....نگاه همه به من بود....چشم ازین نگاها گرفتم و با دیدن دخترخاله ام لبخند زدم .... --وای مریم چقدر ناز شدی! --مرسی همون کت و پیرهن سفید تنم بود و با جورابی هم رنگ پا...با وجود صورت اصلاح شده ام و ابروهام که هنوز پیوسته بود و فقط حالت هلالی گرفته بود خجالت میکشیدم...اینهمه تغییر در عرض یه روز.... --الان دامادم میگن بیاد هول گفتم --الان؟ برای چی؟ مهتاب دستی به شونه ام زدو گفت --پس برا چی محرم شدین؟ باید بیاد اقاتون خودی نشون بده یا نه! بی هوا گفتم --نه! خندیدو از جاش بلند شد و رو به من گفت --نه و نگمه! چقدم خجالتیه عروسمون ..... بعدازین حرف از من دور شد پشت سرش مادر کیارشو مادر خودمو دیدم که هرردو به سمتم میومدن ...طلاخانوم که بهم رسید از جام بلند شدم اونم با خوشحالی صورتمو بوسیدو گفت --ایشالا خوشبخت بشی عروس خوشگلم ! امشب کیارش مارو میخوای سکته بدی؟ این حرفو با خنده زد ...ازش تشکر کردم...اینهمه تغییر بایدم خوشگلم میکرد دیگه! اما کیارش.....اوه مامانم اومد روبه روم ...حلقه ی اشک رو توی چشماش هنوز میتونستم ببینم....محکم بغلم کرد...ناخوداگاه بغضم گرفت ... گفت --ایشالا که خوشبخت بشی عزیزدلم!

صورتشو میون دستهام گرفتم و گونه اش رو بوسیدم....همه دورم جمع بودند و چادرهاشونو روی سر مرتب میکردند....میخواستن کیارش رو به مجلس زنونه بیارن....ضربان قلبم ناخوداگاه رفته بود بالا ...نه به خاطر شوق دیدن یا رسیدن...نه ...منکه حسی ندارم اما شرم و حیا و اینکه کیارش منو در این لباسو این موهایی که دور خودم رها کردم ببینه چرا!.... باعث میشد که خجالت بکشم و قلبم تندتر از حد معمول بزنهصدای کل کشیدن که بلند شد قلبمم ریتمش کلا بهم ریخت...کلی فحش آبدار نثار خودم کردم برای اینهمه خجالت..... کیارش از بین خانومها که با چادر ایستاده بودند و روی سرش نقلو پرپرگل میریختن گذشت ...سرش پایین بود و لباش به خنده ی بزرگی باز....یکی ازدستاشو روی سرش گرفته بود و سرش پایین بود...طلا خانوم رفت سمتش و دستشو گرفت....من روی مبل سه نفره و بزرگ خونه امون نشسته بودم....میزی پراز گل و شمع هم مقابلم بود...خانمها کنار رفتند و جلوی منو خلوت کردند....طلاخانوم کت و دامن کرم رنگی به تنش بود ...راحت کیارشو اورد مقابل من ....سرم زیر بود روم نمیشد نگاهش کنم...وا اسفا فک کنم رنگم شده بود لبو....دستامم که از استرس یخ کرده بود...دیگه هیچی...اشکمم که تازگیا دم مشکم بود الان بابت شوک نهانی میتونست فوران کنه.... سرمو از شلوار سرمه ای اتو کشیده اش بردم بالا تا ببینم چرا همینطور منتظر ایستاده ...تا یه فحش ازونا که به خودم دادم به اینم بدم که مجرم اصلی توی دادگاه منه.....نگاهم از لباس سفیدو کت سورمه ایش رسید به صورتش....باز صدای کل بلند شد ...دیدم خیره خیره داره منو نگاه میکنه....معنی نگاهشو نمیتونستم درک کنم.....نه لبخندی داشتو نه اخمی ...فقط خیره نگاهم میکرد ....خوشگل شده بود...نگاهم بهش فرق کرده بود ...الان جسورتر میتونستم بهش نگاه کنم....به کسی که سه سال منو مسخره کرد و بعد در عرض سه هفته شد نامزدم.....یه پسر جذاب با موهای مشکی پر و لخت...دماغی استخونی و متناسب صورتش...چشمهای نافذو مشکی ....ابروهایی پهن و بلند که غرورشو به رخ میکشید و لبانی نه کوچیک نه بزرگ ولی بازهم متناسب بیضیه صورتش....قدی بلند و هیکلی متناسب.....من برای اولین بار یه پسرو انالیز کردم و اجازه دادم اونم منو که مثل عروسک گردون توی دستش چرخونده بودو انالیز کنه.....کلا توی این چند روز مغزمو از دست داده بودم.....با صدای طلاخانوم که گفت --کیارشم نمیشینی؟ به خودش اومدو ازپشت میز رفت کنار...میزو دور زدو اومد کنارم نشست....منم ماتم زده نشستم سرجام....با حداکثر فاصله....واقعا من خل نبودم که الان با اینهمه حسای مختلف اینجا بودم؟؟؟....من به عقل خودمم شک دارم!!!!!!!....من به خانواده امم شک دارم...من کلا به همه شک دارم این منم ...مریمی که یکبار هم خیره نشد به صورت پسری....یکبارهم اجازه نداد پسری صورتشو...شکلشو انالیز کنه...دقیق نگاه کنه....همیشه این چادرم بود که مقابل صورتم قرار میگرفت و این چشمهای من بودند که نگاه نامحرمو تاب نمیاوردند..... صداها کم کم خوابید ....همینطور همه رو نگاه میکردم که نگاهم به ماهرخ افتاد....یه چادر صورتی سرش بود و بادستش زیر چادر اشاره به کیارش میکرد....ناخوداگاه صورتم برگشت سمت کیارش و بهش نگاه کردم....خیلی جدی داشت بقیه رو نگاه میکرد و توجهی به من نداشت....برای اولین بار بود که قیافه ی جدیشو میدیم....معمولا در حال لودگی و مسخره بازی دیده بودمش....پوف سنگینی نگاهمو که حس برگشت سمتم...با تعجب نگاهی به من و فاصله امون انداختو گفت --چقده تو دور از من نشستی!!!! ابروهام رفت بالا که خودش یه دفعه از جاش بلند شد و اومد دقیقا کنارم نشست....خواستم خودمو کنار بکشمو دورتر بشینم که دستمو گرفت و مانعم شد....از تماس دستش مثل برق گرفته ها نگاش کردم ...از نگاهم خنده ی ارومی کردو زد نک بینیم....بعد کنار گوشم با لحن مسخره ای گفت --اااا مریم زشته! الان میگن اینا چه نامزدایی هستن که انقدر دور از هم نشستن!!!! دستمو از دستش کشیدم بیرون و خجالت زده سرمو انداختم پایین....ای بابا مریم میزنم له شیااااااا....خب جواب این بچه پرو رو بده دیگه.....اخمی کردمو شروع کردم با انگشتهام بازی کردن.....فعلا وقتش نبود...وقت حالگیری! دوباره کنار گوشم گفت --مامانتو ببین
سرمو بلند که کردم دیدم مامان بین میز شام که چیده شده بود وایساده و داره با اخم نگاهم میکنه....اخمامو باز کردم و سعی کردم لبخند بزنم ....که همون لحظه انگشتهای بلند کیارش بین انگشتهای دستم قفل شد....


متعجب برگشتم سمتش که نور فلش باعث شد چشمامو ببندم....سریع برگشتم که دیدم ماهرخ دوربین به دست وایساده مقابلمون و به قولی شکار لحظه ها میکنه البته همراه یه هم دست به نام کیارش!
اخم کردم که کیارش بلند شد ...دستمو رها کرد و باخنده گفت
--ماهرخ خانوم ما کجا قراره شام بخوریم؟
ماهرخم که کلا امروز شاد بود با خنده جواب داد
--اون اتاق ته سالن
منظورش اتاق مامانو بابام بود....دیروز مامان بهم گفته بود که اتاقت برای شب بله برون خوب نیست...پسر مردم شوکه میشه ...فعلا برین اتاق ما شامتونو بخورین....چقدرم که من مشتاق شام خوردنم!
کیارش چشمکی به ماهرخ زدو گفت
--پس لطفا همراه دوربینتون بیاین اتاق شام
ماهرخ بله ای گفت و راه افتاد سمت میز شام که اول بشقاب غذارو پر کنیم بعد بریم...اینجوری خانمای توی سالنم راحت تر باشند....
منم مجبوری پشت سر کیارش راه افتادم...دوشادوش...به هر حال الان باید حفظ ظاهر میکردم یا نه؟
کیارش بشقابی رو برداشت و ماهرخ دوربین به دست مقابلمون ایستاد...اولین غذا ...زرشک پلو با مرغ...کیارش نیم نگاهی بهم انداختو گفت
--مریم خانوم مرغ میخوری؟
سرمو به معنی نه تکون دادم....یه تیکه مرغ برداشت گذاشت توی بشقاب....متعجب ازین کارش ...اروم گفت
--من هرچی تو بخوری برمیدارم نگران نباش!
اوهوم بلندی گفتم که باز روبه روی شوید پلو با گوشت ایستادو گفت
--مریم خانوم گوشت دوست داری؟
بازم گفتم نه و بازم اون گوشتو برداشت.....تا انتهای میز من هرچیو رد کردم برداشت ...و منم کم نیاوردم همه چیو میگفتم نه و اونم برمیداشت....هه
ماهرخم که شاهد گفت و گوی ما بود میخندیدو فیلم میگرفت....بشقاب که پر شد راه افتاد سمت اتاق ...توی دلم هزار بار خدارو شکر کردم که ماهرخ همراهمون میاد....
سه تایی وارد اتاق شدیم ...ماهرخ درو بست و با خنده گفت
--خب بنده مامور شدم عکس بگیرم!
کیارش روی تخت مامانم نشستو گفت
--چه ماموریت خوبی!
با لحن تندی رو به ماهرخ گفتم
--عکس لازم نیست!
ماهرخ متعجب از لحنم خواست حرفی بزنه که کیارش تندتر از من گفت
--چرا اتفاقا عکس میگیربم!
بازم ماهرخ دهنش واموند چی بگه....عصبانی رو کردم به کیارشو گفتم
--تا همینجاشم بس بود! عکسم بگیریم؟
کیارش اخم بدی کردو گفت
--بله عکس میگیریم!
ماهرخم با ناراحتی رو به من گفت
--مریم بله برونته ها!!! واقعا مسخره است بدون عکس!
شونه ای بالا انداختم که یعنی برام مهم نیست اما کیارش ازجاش بلند شد و روبه روم نشستو دستمو گرفتو با لودگی گفت
--خواهش میکنم بانو!
نگاهش کردم دیدم نگاهش چقدر مظلومه ... یا اعصبانیه یا لوسه یا مسخره ..اوه....بازم از تماس دستش مور مور شدم....بازم خجالت کشیدم که انقدر راحت روبه روش وایسادم ...اون هنوزم برام غریبه بود...
بازم صدای فلش دوربین اومد و من فهمیدم که ماهرخ عکس گرفته...انگار چاره ای نداشتم....اما با تعجب دیدم که کیارش از مقابلم بلند شدو به ماهرخ گفت
--همین عکس خوبه....
ماهرخ با لبخندچشمی گفت و از اتاق رفت بیرون و درم بست....با بسته شدن در باز استرس گرفتم ...یهو در بازشدو ماهرخ سرشو کردتو و روبه کیارش گفت
--همین عکس رو بزرگش میکنم همراه قاب میدم خودت!
دوباره درو بست...کیارش خنده ای کردو باز روی تخت نشست...منم نشستم روی صندلی روبه اینه ....اتاق مامانم خیلی خیلی لوکس و امروزی بود ....بیشتر وسایل اتاقش چرم قهوه ای بود هراه چوب....
--میگم چقدر لباسایی که برات انتخاب کردم بهت میاندا!!!
چیزی نگفتم که از جاش بلند شد و با خنده گفت
--چقدر سلیقه ام خوبه ...خوش به حالت که شوهرت شدمة!
چپ چپ نگاش کردم که اومد دستمو کشیدو ازجا بلندم کرد...دستمو از دستش کشیدمو گفتم
--چیکار میکنی؟
لبخندی زدو گفت
--باید شام بخوری بیا کنارم بشین!
--من میلی به غذا ندارم!
--پس منم میرم مامانتو میارم ببینه دختر دسته گلش با پسر مردم بداخلاقه!
رفت سمت در که گفتم
--نه نه وایسا!
رفتم کنار بشقاب غذا نشستم و کلافه گفتم
--توکه هر چی من گفتم نمیخورم با خودت برداشتی اوردی!
موذیانه نگاهم کردو گفت
--ازین به بعد هرچی که من دوست داشته باشم توهم دوست داری!
با بداخلاقی گفتم
--کی یه همچین حرفی زده؟
با لحن محکمی که قاطعیتو توش حس میکردم گفت
--من
یه لحظه ازین همه اعتمادبه نفس ترسیدم ...اوه چقدر خشن یعنی هرچی گفت بگم باشه؟


با قدمهای کج و خیلی مسخره اومد مقابلم نشست ...چنگالو برداشت و یه تیکه جوجه جدا کرد و گرفت جلوی دهنم ...با نگاهی که پراز شیطنت بود خیره شد به نگاه متعجب منو با لحن مسخره ای گفت
--مریم عزیزم جوجه!
بازم حس غریبی که داشتم و شرم مانع جواب دادنم شد ...رومو ازش گرفتم و نفس عمیقی کشیدمو اهسته گفتم
--میل به غذا ندارم!
از جاش بلند شدو اومد روبه روم نشست....جوجه رو گرفت مقابلمو گفت
--نه باید بخوری!
با اخمی که ناخوداگاه نشسته بود رو پیشونیم بدون اینکه نگاش کنم گفتم
--نمیخورم!
سرشو کج کردو گفت
--تو از من خجالت میکشی نه؟
ابروهام رفت بالا ... چقدر تیزه...ولی نه اونقدر نه...اگه بود میفهمید که دوستش ندارم....
--نه!
--پس چرا نگام نمیکنی؟
--چون دوست ندارم!
--کیو دوست نداری؟
اینبار تو چشماش نگاه کردم بدجنسیم گل کرده بود....اما نمیدونم چرا دهنم باز نشد بگم تو...بلکه بازم سکوت کردم
لبخند کجی زدو از جاش بلند شد ... کتشو پرت کرد روی تختو رفت کنار پنجره اتاق...دستهاش توی جیبش بود و ازونجا زل زده بود به بیرون.....فکر کنم زیاده روی کردم...نمیدونم چرا احساس گناه کردم...اون الان شده بود نامزدم....ولی بدتر از اون احساس بدبختی میکردم چرا که با میل من نبود این نامزدی....
نگاهمو ازش گرفتم که دست به جیب اومد کنار تخت مقابلم وبا لحن بچه گانه ای گفت
--مریم بیا شاممونو بخوریم دیگه!
متعجب ازین رفتارش نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم که لبخندی زدو اومد دقیقا کنارم نشست .... بشقابو برداشت و گذاشت کنار خودش ....چنگالی که جوجه توش بودم برداشت و گرفت مقابل دهنم...اینبار زل زده بود بهمو نزدیکم نشسته بود....سرمو گرفتم عقب که چنگالو اورد جلو و گفت
--زود زود بخور ببینم
--نمی خور
نزاشت حرفم تموم بشه جوجه رو کرد توی دهنم ...یه لحظه ازین کارش هنگ کردم...جوجه پرید تو گلوم...شروع کردم سرفه کردن...سریع لیوان ابو گرفت مقابلمو گفت
--اوه ببین چیکار میکنی مجبور میشم زورکی بهت غذا بدم؟؟؟
لیوان ابو خواستم ازش بگیرم که بهم نداد...همونطور با سرفه بهش نگاه کردم که یعنی ابو بده بهم ...اما به نگاهم لبخندی زدو دستشو گذاشت پشت کمرم و لیوانو گرفت مقابل دهنم....تا ابو بخورم...دیگه وقت نکردم پیش خودم حرکتشو تجزیه کنم بلکه به سرعت ابو خوردم و از جام بلند شدم....عصبانی برگشتم سمتشو با ته ریزه سرفه ای که تو گلوم مونده بود گفتم
--این چه وضع غذا دادنه هان؟؟؟
بلند شد مقابلم ایستاد بعد دستمو کشیدو با خنده گفت
--مریم بیا ...زود بیا
همراهش کشیده شدم که بردم کنار پنجره و پرده رو زد کنارو گفت
--ببین چه برفی نشسته!
بعد برگشت سمتمو با شیطنت گفت
--تو برفو دوست داری نه؟
همینطور نگاش میکردم که دستی توی موهاش کردو گفت
--خوبه پس زود پالتوتو بپوش بریم برف بازی!
با تعجب و دهنی باز گفتم
--الان؟ این موقع شب؟ توی تاریکی؟
خندیدو گفت
--اره ! چه اشکالی داره ؟
بعد دستمو رها کردو رفت سمت کمد مامانم و درشو باز کرد...پالتویی برداشت و گرفت مقابلم و گفت
--بپوش بریم زود
بازم با حیرت گفتم
--میون اینهمه مهمون ؟؟؟

--اوهوم!



دست به سینه کله امو کج کردمو گفتم
--تو برو ...بزار همه بدونن که دوماد دیونه است! نچ نچی کردو گفت --اره خب!...داماد دیونه ی عروسه! اخمی کردمو گفتم --نخیر ...داماد خودش کلا دیونه است ...یه تخته اشم کمه! اوهوم کشداری گفتو باز رفت توی کمد....با کنجکاوی خم شدمو سرمو بالا گرفتم ببینم دنبال چی میگرده که بیشتر رفت داخل کمد طوری که نتونم ببینم داره چیکار میکنه....وقتی طول کشید ...نفسمو با حرص فوت کردم بیرون...سرمو بابت اینهمه دیونگی تکون دادمو پشتمو کردم بهش و نگاهمو دوختم به برفای سفید که روی زمین نشسته بود و در قاب پنجره زیباتر از همیشه.....نور چراغهای حبابی توی حیاط روی سفیدیه برفا وسوسه انگیز بود برای لمسشون...لمس برفا یه دفعه یه چیزی اومد روی سرمو جلوی دیدمو گرفت....سریع دستمو بردم روی سرم ...از لمس نرمی پشم فهمیدم که کلاه روی سرمه...کلاهو کشیدم اما ذره ای بالا نرفت...ظاهرا اقای سرخوش دستشو روش گذاشته بود.....با عصبانیت برگشتم ...نمیدیدم جاییو دستمو روی هوا تکون دادمو گفتم --میشه کلاهو برداری؟ --نه --زود برش دار! یه چیزیم افتاد روی شونه هام....حسم گفت همون پالتو قهوه ایست که از کمد برداشته....دست بردم تا کلاهو از روی سرم بردارم که دستمو روی هوا گرفت --وای مریم چقدر قیافه ات بامزه شده اینجوری.....عین این دختربچه های خنگ شدی! با این حرفش مثل بمب منفجرشدمو گفتم --ساکتتتتتتت....خودت مثه ادمای خنگ منو داری میبری تو این هوا برف بازی!..حالا زودباش دستمو ول کن...وگرنه...وگرنه.... با صدای خونسردی گفت --وگرنه چی؟ --وگرنه.... --بگو میشنوم!
--وگرنه خودتو میکنم ادم برفی
نمیدونم چرا اینو گفتم.....یه دفعه دستامو رها کرد....صدای کف زدنش اومد....
--عالیه عالیه مریم اگه میتونی بیا بیا منو به ادم برفی تبدیل کن!
با یه انگشتم کلامو یه خورده دادم بالا...در حدی که تقریبا یه چشمم اومد بیرون....نگاهش کردم...دو قدمیم روبه روم ایستاده بود.....به خاطر قد بلندش سرمو گرفتم بالا ...چشمامو ریز کردمو مثل ادمای گیج گفتم
--چی؟؟؟؟؟
دستاشو گذاشت رو شونه هامو گفت
--مریم انقدر خنگ نباش! قرار نیست ده بار یه حرفیو بزنم!...تو گفتی میتونی منو ادم برفی کنی!
یه لحظه چشمامو بستم....اوه فک کن من توی یه زمین که کلا برفه ایستادم و در حالیکه با خوشحالی بالا و پایین میپرم هویجی رو به عنوان دماغ روی صورت تمام برف کیارش میزارم.....اوه چقدر خوب!
شونه هامو تکون دادو گفت
--هی کجایی؟
دستشو از رو شونه ام پس زدمو با بدجنسی گفتم
--باشه قبوله!
پالتویی که روی شونه ام بودو تنم کردم و و کلاهو خواستم بردارم که کیارش سریع دستشو گذاشت روی کلاه روی سرمو گفت
--نه کلاتو برندار...میبرمت جایی که فقط خودمون دوتا باشیم و نیازی به چادر و روسری نباشه!
با تعجب و اخم گفتم
--کجا؟
لبخندی زدو با لحن ارومی گفت
--چقدر فکرت منحرفه بچه!
بعد خندیدو گفت
--میبرمت پارک نزدیک خونه تون که همیشه خلوته!
--نه!
--چرا!
--ولش کن منصرف شدم
در اتاق تقی خورد...کیارش سریع گفت
--بفرمایید
ماهرخ سرشو از لای در اورد تو و گفت
--اجازه هست؟
کیارش دست به سینه و با لبخند گفت
--بله!
ماهرخ اومد تو با دهنی باز به من خیره شد
--مریم! چرا پالتو و کلاه تنت کردی؟
قبل ازینکه چیزی بگم کیارش گفت
--میخوایم بریم برف بازی!
ماهرخ یه دفعه خندیدو گفت
--نه!
کیارش--اره!
--وای چه قدر جالب
کیارش--ازونم جالبتر
--باشه برین...بزار به مامان بگم
کیارش--ممنون لطف میکنی!
دهن باز کردم چیزی بگم که در بسته شد.....


چشمامو یه بار بازو بسته کردمو برگشتم سمتش...سرمو کج کردم که توپ کلاه افتاد کنار سرم...دستبه کمر گفتم
--چرا انقدر سرخود شدی!!! توپ کلاهو زد توی صورتمو گفت --چون تو خیلی ناز شدی!
بعد از کنارم گذشت....با این حرفش دستام از کمرم افتادند...یه حس خوب یا بد نمیدونم ...یه حس خاص برای اولین بار....سرمو تکونی دادمو توی دلم گفتم همینم مونده از کسی خوشم بیاد که هرکاری که من بدم میومد جلو چشمم انجام داده....مخصوصا یه قسمتیش...دوست دخترای رنگارنگ....اوه....اصلا خوشم نیومد....
بازم در اتاق یهویی باز شد و ماهرخ اومدتو...اینبار یه مانتوی عربی تنش و یه روسری بلند سرش بود....خیره بهش بودم که اومد سمتمو با خنده گفت
--وقتی برای مامان گفتم از خنده مرد ...خواهر اقا کیارشم گفت این دیونه بازیا مختص کیارشه!
با تعجب گفتم
--بی خیال ماهرخ کیارش شوخی کرد!
کیارش اومد کنارمو گفت
--نه من معمولا شوخی نمیکنم!
نگاه کجی بهش انداختم....شاید واقعا امروز ادم برفیش کردم فکر بدی نیست.....چیزی نگفتم که ماهرخ رفت سمت کمد....خوبه اگه مامان بدونه همه تو کمدشن....یه شلوارو چادر گرفت سمتمو گفت
--بیا مریم مامان گفت این شلوار گرمشو بپوش........
توی ماشین کیارش نشسته بودم ...توی فکر بودم .... ماشین وایساد.....کیارش برگشت سمتمو گفت
--این پارک بزرگو خلوتیه...ترسم اصلا نداره....من مثل شیر پیشتم....
سری به معنی اره جون خودت تکون دادمو در ماشینو باز کردم....پیاده شدم... طبق عادتم دست بردم زیر کش چادرمو مرتبش کردم....کلاهو شالمو طوری درست کردم بشه مثل روسری....همه جا پوشیده.....کیارش هم از ماشین پیاده شد و کاپشن سیاه رنگشو تنش کرد و با یه چشمک بهم گفت
--بریم؟
خندیدم...یعنی واقعا سعی در پنهان کردن خنده ام این لحظه خیلی سخت بود....مخصوصا با یاد وقتی که جلوی مهمونا خداحافظی کردیم...همه اشون چشاشون چهارتا شده بود....به جای بدرقه....
همینطور خیره نگام میکرد که شونه ای بالا انداختمو رفتم نزدیکش.... یه دفعه گفت
--دستکش اوردی؟
از باد سردی که به صورتم شلاق میزد لرزی کردمو دستامو دور خودم حلقه کردم و با لبخند کجی گفتم
-- نه...چه به موقع یاداوری کردی!
لبخند نمکیی زدو دستکشای چرمشو از دستش دراوردو گفت
--بیا دستت کن!
جدی شدمو گفتم
--نه نمیخوام!
دستامو کشیدو درحالیکه دستکشی رو توی یکی از دستام میکرد گفت
--بعضی وقتا نیازی به حرف زدن نیست!
دستکش ذومم سریع دستم کردو شروع کرد به دوییدن....با تعجب نگاش میکردم .... وسط راه وایساد و برگشت سمتم و دستشو تکون دادو گفت
--بیا دیگه....پس چرا وایسادی؟
نگاهی به اطرافم کردم.....هیچ کس نبود....خلوته خلوت....بعد نگاهی به قیافه ی سرخوش کیارش انداختم...نفس عمیقی کشیدمو برای اینکه لجشو دربیارم اهسته و پیوسته رفتم سمتش....خیره نگام میکرد .... رسیدم بهش.....با حرص گفت
--چه عجب!
بعد دوباره شروع کرد راه رفتن
اخیش اینهمه اون منو حرص داد یه خورده من حرصش بدم....با این فکر خبیصانه اطرافمو نگاه کردم و سریع دوییدم سمت جاییکه برف زیاد بود.....کیارش جلوتر داشت راه میرفت....یه تیکه برف رو برداشتم و سریع رفتم پشت سرش....این برف اگه بره تو یقه ی یه نفر....میتونه یه تنبیه حسابی براش باشه.....قبل ازینکه برفو توی یقه اش بریزم برگشت سمتمو مچمو روی هوا گرفت ....اهی از روی بدشانسی کشیدم...بعد زیرلب درحالیکه نگاش میکردم اروم گفتم
--بدجنس ...حداقل میزاشتی دلم خنک شه
با این حرفم یه ابروش رفت بالا....یه لحظه چیزی رو تو نگاهش دیدم...مثل مهربونی....دستمو کشید جلوی صورتش طوری که برف کامل خورد توی صورتش.....بعد دستمو رها کرد.....با دهانی باز به صورت برفیش خیره شدم....بعد به خودم اومدمو سریع با دستکش توی دستم صورتشو پاک کردم....یه دفعه ازم دور شدو گفت
--بدو مریم بدو...الان بهت تخفیف دادم...ولی قرار نیست همش بهت تقلب برسونمااااااا
هنوز توی بهت کارش بودم که یه گوله شوت شد روی سرم....ازون حالت درومدم ...خودمم دوییدم سمت برفا....یه گوله من شوت میکردم یه گوله ام اون....اوضاعی شده بود...پشت درختا سنگر میگرفتیم....
من به قصد تلافی حرصام گوله هارو دقیقا میزدم بهش و اونم اصلا کم نمیاوردو تلافی میکرد....
در لحظه ی اخر جایی قرار گرفتیم که درخت نبود و اونجا کیارش با یه گوله ی برفی افتاد دنبالم....منم پابه فرار گذاشتم اما توی لحظه ی اخر پام به چادرم گیر کردو باسر رفتم تو برفا....ای که من اصلا شانس ندارم

در لحظه ی اخر جایی قرار گرفتیم که درخت نبود و اونجا کیارش با یه گوله ی برفی افتاد دنبالم....منم پابه فرار گذاشتم اما توی لحظه ی اخر پام به چادرم گیر کردو باسر رفتم تو برفا....ای که من اصلا شانس ندارم......... حس کردم تمام بدنم یخ زد.....سریع دستی دور بازوم حلقه شد و بلندم کرد....به سختی روی زمین نشستم....تمام بدنم ازینکه محکم زمین خورده بودم درد میکرد.....سرماییم که بهم خورد.... کیارش مقابلم به زانو نشستو گفت --چرا مراقب نیستی؟ درحالیکه برفارو از رو دستام میتکوندم نگاه اخمومو دوختم بهش .....یه خنده ایم رو لباش بود که بیاو ببین....دهن کجی کردمو گفتم --لطفا خنده اتو جمع کن وگرنه..... سرشو کج کردو گفت --وگرنه چی؟ --وگرنه...... دماغشو گرفتو گفت --اوف از تو بخاری بلند نمیشه مثل همیشه! با تعجب و عصبانیت گفتم --چرا؟ --چون میخواستی ادم برفیمم کنی اما خودت شدی....یه ادم برفیه کوچولوی خوشگل....متاسفم..... حس کردم چقدر جمله اش چابلوسانه است.....از روی حرص سریع ازجام بلند شدمو راه افتادم سمت ماشین....کیارش چندبار صدام کرد اما بعد خودش اومد دنبالم....تا بهش برف نمیزدم دلم خنک نمیشد برای همین با نقشه پشت سرمو نگاه کردم دیدم سرش پایینه و دستاش تو جیبش....توی فکره و داره راه میاد....برف جلوی پامو برداشتم ....یه گوله ی بزرگ ....نگاهش کردم...هنوزم توی فکر قدم میزد ....گوله رو شوت کردم سمت صورتش ....خورد دقیقا به صورتشو گردنش.....بعد بلند خندیدم....خیلی خوب بود ....باید ادب میشد ..... سریع برف صورتشو پاک کردو با تعجب خیره شد بهم....ازونجا داد زدم --دیگه نگی از من بخاری بلند نمیشه هاااااا شونه ای بالا انداخت و بی خیال دوباره شروع کرد قدم زدن....بازم نفس عمیقی کشیدم...خونسرد....اقای خونسرد.


به سردر دانشگاه نگاهی انداختم ....سرمو گرفتم رو به اسمونو نگاهی به ابرای بنفش انداختم....بعد زیر لب گفتم
--بسم لا....خدایا با امید به تو
از در گذشتم....ثنا و فاطمه توی کلاس بودند.....اینکه بخوام با بچه ها روبه رو بشم به عنوان نامزد کیارش اصلا خوشایند نبود....اصلا!....
سرمو بالا گرفتمو سعی کردم مثل همیشه با اعتماد به نفس راه برم....


با قدمهای شمرده وارد دانشگاه شدم...سعی کردم که فقط به روبه رو نگاه کنم ...تمرکز حواس فقط روبه رو ...هوم؟....مهم نیست که قبلا چه اتفاقایی افتاده نه؟.....مهم نیست که دید بچه ها نسبت به این قضیه چیه نه؟....مهم نیست که من راضی نبودم ولی خب.....نفس حبس شدمو فوت کردم....نگاهم به نیمکت محوطه ی دانشکده افتاد ...مهم نیستت که یه بار وقتی روی اون نیمکت بودم...روز اول دانشگاه یه پسر خیلیسوسول ازونا که دوست دارم کلی تیکه بارشون کنم بابت لباس تنگشون...کت بد رنگشون...کفشای مارکدار کالجشون که با شلوار مخمل تنگ پوشیدند....ازونا که موهای بلندشون رو میشه حسابی کوتاه کرد....از همونا که ژل و تافت میزنند و کرم تا این موها بره رو هوا....!کاش خوش حالت بشه اما!!!....میره رو هوا...از همونا که بابا وقتی رد میشه از کنارشون میگه
استغفرالله
اما من چیزی نمیگم...خب معلومه منکه گشت ارشاد نیستم منکه بابا نیستم منکه پسر نیستم....اما همون روز اول ....روی همون نیمکت وقتی تنها بودم یه پسر از خودراضی ...با دارو دسته ی از خودراضی ترش وقتی از کنارم رد میشدند....پسره نگاهی بهم انداختو و سوتی زد و با بی خیالی بلند گفت
--ارمین صد دفعه بهت نگفتم که چادر با خودت بیار گشت بهت گیر نده؟
همه اشون خندیدند....قرمز شدم....سعی کردم چیزی نگم ...فعلا روز اول نباید وارد این بحثا میشدم....نباید نشون میدادم که طالب این بحثا هستم....خیلی کم پیش میاد بابت چادر یا حجابم مسخره بشم اما خب ....بعضی وقتام میشم.....شاید سکوت کنم و شاید.....یه حرف حسابی.....
به خودم اومدمو رومو از نیمکت گرفتم ...فک کنم بازم اون حسای بدم نسبت به کیارش تشدید شد....چیشد که من مجبور به ازدواج شدم...چیشد؟...من با خودم چه کردم؟؟.....نگاه خیره امو از نیمکت گرفتم....نگاهی به ساعتم انداختم ....وای پنج دقیقه ی کلاس رفته بود....شروع کردم تند تند راه رفتن...سریع وارد دانشکده شدمو رفتم سمت پله ها....دیگه حواسم به این نبود که ایا کسی نگاهش به من هست یا نه.....کسی میدونه که مریم نامزدش کیارشه یا نه....کسی میخواد به منو این نامزدیم بخنده یا نه....و حتی کسی هست که جزو عشاق کیارش باشه و بخواد بهم حسودی کنه یا نه! به در کلاس که رسیدم نفسم بالا نمیومد....کمی ایستادم تا نفسام هماهنگ بشه....دستی به مقنعه ی سیاهم کشیدم و باز جلوتر اوردمش....چند ضربه به در زدمو وارد شدم....
استاد کنار تخته بودو داشت حرف میزد .... سرشو برگردوند و نگاهشو به من دوخت
سریع گفتم
--سلام استاد!
استاد سرشو تکون دادو باز مشغول درس دادنش شد و من در کلاسو بستمو بی اینکه بچه هارو نگاه کنم رفتم تا روی صندلی اول بشینم اما قبلش یه دفعه کسی چادرمو کشید....متعجب برگشتم و متوجه کیارش شدم....اصلا یادم نبود که کلاس فوق العاده ی استاد رضایی همه گانی بوده ...برای همه دانشجوهای کامپیوتر....بعد از امتحانا ...خیلی دوست داشتم نیام اما اصرارهای ثنا و فاطمه باعث اومدنم شد...بی اختیار وضعیتشو بررسی کردم...یه پلیور خاکستری تنش بود زیرش یه پیرهن طوسی...یه شال گردن راه را رنگی ک خوب دور گردنش بسته بود......با یه شلوار مخمل سورمه ای....موهاشم خوب بود ...کمی ژل روشون بود اما کمی ...در حد اعتدال و خوب
کیارش سریع صندلی بغل خودشو نشون داد و با خنده گفت
--بیا بشین برات جا گرفتم با غیظ گفتم --خسته نباشید
بعدم روی همون صندلی نشستم که متاسفانه پشتشم کیارش بود....به چندتا دخترکناریم نگاه کردم ...نمیشناختمشون....چشمم چرخید بلکه دوستای خودمو پیدا کنم ...اونام هم ردیفم بودند و داشتند به حرفهای استاد گوش میکردند.... دست کردم توی کیفم تا دفترو خودکارمو درارم اما با پچ پچ کناریم دستم تو کیفم موند.....
--میگم سحر این همون دختره نبود که کلیم ادعا داشت!
--چرا خودشه
--نامزد کیا؟
--اره!
--خوبه والا! نه به چادری بودنش نه به نامزدش.... سرفه ای کردم و دفترمو روی میز گذاشتم....سعی کردم روی حرفهای استاد تمرکز کنم....شروع کردم نت برداری...یه کاغذ مچاله افتاد روی دفترم...سرمو از رو دفترم بلند کردم و نگاهی به اطرافم انداختم....استاد که داشت پای تخته مینوشتو بچه هام نت برداری میکردند...این کاغذ از کیه؟...سریع بازش کردم .... دوساعت کیفمو گذاشته بودم روی صندلی که نامزدم بشینه اما.....
با همون نقاشی افتضاحش برام یه صورتک گرد کشیده بود با دوتا چشمو ابروهای کجو کوله....ناراحت...لبای اویزون....میخواستم جوابشو ندم اما دلمم میخواست حرصشو درارم...سریع پایینش نوشتم
میخواستی جا نگیری!
بعدم سریع برگشتمو بدون نگاه کاغذو گذاشتم رو میزش...چند لحظه بعد دوباره کاغذ افتاد رو ورقم...بزش کردم
عجب نامزد بد اخلاقی...خوش به حالت که من خوش اخلاقم:دی


لبخندی زدم...اره اخلاقش خوبه....روی کاغذ سریع نوشتم
حالا اقای خوش اخلاق درسو میزاری گوش بدم؟؟
برگشتم و کاغذو روی میزش گذاشتم .... چند لحظه بعد سریع کاغذو مقابلم گذاشت....ای وای من...همینم مونده بود توی کلاسا بشینم نامه نگاری کنم....کاری که تاحالا نکردم...اینم از عوارض نامزدیه!....
چشممممممممممممممممممممم عزیزممممممممم
یه شکلک گلم تنگ نوشته اش گذاشته بود....پوفی کردمو کاغذو گذاشتم لای دفترم...تا اخر کلاس دیگه حرفی زده نشد....کلاس که تموم شد بچه ها یکی یکی خارج میشدند و منم در حال جمع کردن کیفم بودم که با صدای جیغی از جام پریدم و دستم رو هوا خشک موند....
--مریمممممممم
سریع سرمو بلند کردم ....ثنا با چشمای گرد شده داشت نگام میکرد....
بی اراده لبخندی به نگاه خیره اش زدم .... خم شدو دستامو گرفت و با خوشحالی گفت
--وای چقدر خوشگل شدی ناقلا !
دستم بی اختیار رفت سمت مقنعه امو باز جلوتر کشیدمش....ثنا پوفی کردو دستمو کشیدو گفت
--بابا چه میکنی .؟؟؟نکنه میخوای کلا صورتتو مخفی کنی؟
بعد با چشمو ابرو به پشت سرم اشاره ای کردو گفت
--اقاتون چه هواتونم داره!
سریع برگشتم پشتمو ببینم که کیارش نگاهمو قافل گیر کرد....دوباره برگشتم سمت ثناو سرمو به معنای تایید تکون دادم....فاطمه ام که کنار ثنا قرار گرفت اول با تعجب و بعد با شوخی تغییری که در چهره ام بابت برداشتن ابروهای بلندو پهنم به وجود اومده بود رو تذکر داد....ازجام بلند شدم...کلاس خالی شده بود و فقط من بودمو ثناو فاطمه و کیارش که داشت روی کاغذش چیزی رو یادداشت میکرد حالا چی...خدا داند...
همراه ثناو فاطمه کشیده میشدم که بریم بیرون اما ناگهان کنار در برگشتم سمت کلاس و با دیدن کیارش که خودکارش هنوز روی دفترش الکی میچرخید برای اولین بار یه حسی مانع رفتنم شد....اون شاید به خاطر من توی کلاس بود! ...سریع دستمو از دست فاطمه دراوردمو روبهش گفتم
--چندلحظه الان برمیگردم....
فاطمه لبخندی زدو گفت
--باشه
هر دو از کلاس رفتند بیرون ....کیارش سرشو بلند کرد و با لبخند گفت
--پس چرا برگشتی؟
پرسشگرانه نگاهش کردمو گفتم
--چرا هنوز توی کلاسی؟
خندید...
--جواب سوالمو با سوال میدی؟ چون تو توی کلاس بودی!
لبخندی زدمو گفتم
--خب بعد که نبودم؟
--منم نیستم...کجا میری؟
--سلف پیش بچه ها!
--اهان کارت تموم شد بگو باهم برگردیم...من توی محوطه منتظرتم

--خودم میرم
--نه میبرمت...
--اوهوم چه خوش خیال
--نه شما خوش خیالی! اهانی گفتمو از کلاس اومدم بیرون....


داخل سلف نشسته بودیم....ثنا و فاطمه هر کدوم به نحوی از زیر زبان من حرف میکشیدند و من در کمال خونسردی جواب هر کدوم رو میدادم .... گاه با اخم...اخمی ناشی از حرص و گاه با لبخند ...لبخندی ناشی از اذیت کردن اما اینها همه در اخر به خنده های بلند ما سه نفر ختم میشد مگه میشه کنار دوتا از بهترین دوستام که هر کدوم به نوعی سعی در کمک کردن...راضی کردن...همکاری کردن...همدردی کردن باهام رو داشتن باشمو بهم خوش نگذره؟ یا که نخندم...احساس میکنم الان کنار همین دو نفر تونستم غم و اضطرابهای این چند روزم رو فراموش کنم....

کلی ثنا سربه سرم میگذاردو خاطره های مسخره امون با همین کیارش رو یاداوری میکند و من در هر خنده ام یک دلواپسی میبینم...یک سردرگمی....اینده چه میشود....من الان محرم شدم...شرعا ...دونیروی مختلف برای سرکوب کردن احساساتم وجود دارد...یکی بابت ندانستن و دیگری بابت مجبور بودن.... از سلف که خارج میشوم...نگاهم بی اختیار در محوطه میچرخد...زیر درختها...کنار نیمکت ها...در ورودی....نه هیچ کدوم نبود....پوزخندی میزنم...خوبه که گفت در محوطه .... با خیال راحت پله هارو پایین میام و به سمت در خروجی دانشگاه میروم....کنار در دوستش امیر ایستاده بود ...بی توجه میخواستم از کنارش رد بشم که سریع سلام میکند...رسم ادب میگهکه خب مریم خانوم دوست نامزدتونه به هر حال اشناست ...سلام کن...! در حالیکه نگاهم هنوز به دره بهش سلام میکنم...سریع انگار که فکر میکنه یه لحظه ممکنه فرار کنم با خودشیرینی میگه --تبریک میگم ...ازدواج فرخنده اتون رو... نگاهم به گوشی تو دستش میافته که تند تند انگشتش روی صفحه میلغزه...مثل وقتایی که پیام میدی... --ممنون با عجله گوشیشو خاموش میکنه و نگاهشو به من میدوزه و میگه --خواهش میکنم...دیگه به هر حال ایشالا که خوشبخت بشینو ...خوش باشینو.... کلافه در حالیکه از درون به حرفهای صد من یه غازش میخندم میگم --بله مرسی دستی توی موهای فشنش میکنه و میگه --مزاحم نمیشم دیگه ...با اجازه اتون..! متعجب ازینهمه عجله و حرفهای عجیبش میگم --خداحافظ! اما اون رفته بود...نگاهمو از جای خالیش میگیرم.... کنار ماشین میرسم...قبل ازینکه درو بزنم نگاهم به کیارش میافته که دست به سینه تکیه داده بود به ماشین و با ابروهای بالا رفته اش زل زده بود به من....چینی به پیشونیم میندازم که میگه
--مگه قرار نشد کلاست که کنسل شد باهم بریم خانوم هان؟
نفسمو با حرص فوت میکنمو با سیاستی که نمیدونم الان کجا به ذهنم رسیده بود میگم --مگه قرار نشد داخل محوطه باشی تا من بیام ...دنبالت گشتم...نبودی...کجا بودی؟ هان؟ اینبار یک تای ابرویش را بالا میده و با دست به کاپوت ماشین اشاره میکنه و میگه... --نگاه کن خانوم بداخلاق رفتم براتون بستنی گرفتم! بستنی شکلاتی رنگ توی ظرف بهم چشمک میزنه...اه تو از کجا فهمیدی من شکلاتی دوست دارم ؟؟؟ چه پسر باهوشی! بازهم بی تفاوت میگم --مگه یه بستنی چقدر طول میکشه حاضر شدنش؟ تو خیلی وقته که نستی! از سوالام کلافه میشه..چنگی به موهاش میزنه و میاد نزدیکم و روبه روم ....سرشو کج میکنه و میگه --ببین چقدر دروغ میگی!!! منکه دیدم کی اومدی بیرون...همین چندلحظه پیش...تو چطوری فهمیدی من خیلی وقته نیستم؟ با تعجب نگاهش میکنم...میخوام حرفی بزنم که بستنی هاروبا یک دستش بر میداره و با دست دیگه اش به ماشینش اشاره میکنه و میگه --سوارشو مریم ماشین اونجاست میخوام مخالفت کنم که سریع میگه --نگاه کن! ماشینت پنچره! با این حرفش سریع خم میشم و با سر کج شده ام لاستیکهارو نگاه میکنم....حسم میگه ازین دیونه هر چیزی برمیاد.... با دیدن لاستیکهای پنچر شده...دادم میره هوا....ای وای ببین همشو پنچر کرده!


سرمو بلند میکنم و با حیرت زل میزنم بهش...تکیه داده به ماشین و دست به سینه منو نگاه میکنه....از فرط عصبانیت انگشت اشاره ام رو روی هوا تکان میدم و با صدایی بریده بریده میگم
--واقعا....واقعا...چطور؟ تونستی همه ی لاستیکهای ماشینمو پنچر کنی؟؟؟؟
تکیه از ماشین میگیره و به سمتم میاد اما من ترجیح میدم الان نبینمش...پشت سرم بلند میگه
--مریم بیا سوارشو توضیح میدم!
بلند میگم
--لازم نیست توضیح بدی!
بی توجه بهش دستم رو برای تاکسی که مقابل پام بوق میزنه تکون میدم و سوار میشم....صدام میکنه .... ذهنم فعالیتشو شروع میکنه...تجزیه تحلیل تمام رفتارها در دقایق اخیر....امیر کنار در....معطل کردنم.... ماشین پنچرشده ام....
با صدای ترمز بد ماشین که باعث جابه جا شدنم روی صندلی میشه سریع از شیشه بیرون رو نگاه میکنم.....با تعجب ماشین کیارش رو میبینم درست مقابل ماشین ما....
کیارش از ماشین پیاده میشه و با اخمهای درهم سمت ماشین میاد....منم اخم میکنم...چقدر رو داره ...خدا میدونه....میاد سمت در من و درو باز میکنه....راننده که سنشم بالا بود و بی اعصاب شیشه اش رو میده پایین و با داد میگه
--هی اقا برا چی پیچیدی جلوی ماشین من؟؟؟؟
کیارش رو به من در حالیکه با چشماش خط و نشون میکشید برام....با لحن پوزش خواهانه ای به راننده گفت
--معذرت میخوام اقا....خانوم بنده متاسفانه اشتباها سوار تاکسی شده
با لجبازی میگم....
--لطفا مزاحم نشید
بعدم دستمو روی دستگیره میزارم و درومیبندم و روبه راننده میگم
--اقا حرکت کنید
مرد نگاهی به ماشین انداخت بعد نگاهی به کیارش که اخمو ماشین رو نگاه میکرد بعد برگشت سمت منو گفت
--ایشون شوهرتونن؟
--نه نامزدم هستن!
مرد پوفی کردو گفت
--لطفا پیاده شید ....دعوای شما به من ربطی نداره!
انقدر جمله اش رو بد ادا کرد که ناخوداگاه دستم بازهم رفت سمت دستگیره و پیاده شدم...ماشین تاکسی با سرعت منو دور زدو رفت.....همینطور ماشینشو نگاه میکردم که صدای کیارش نزدیکم باعث شد چند قدم برم عقب...
--دوست ندارم وقتی من هستم...ماشینم هست...زنم بره سوار یه ماشین دیگه بشه!
زنم؟...پوف...منم توی چشمای جدیش زل میزنمو میگم
--منم دوست ندارم یکی بره چهارتا چرخ ماشینمو پنچر کنه!
با لحن ارومی میگه
--پنچری کار من نبود!
پوزخندی زدمو گفتم
--اهان! حتما خودم کردم!
--شاید!
بازم عصبانی میشم
--خجالت نمیکشی میری چرخ ماشینو پنچر میکنی؟ قصدت چی بود ازین کار؟؟؟
دستی توی موهاش کرد
--من پنچر نکردم!
--بسه...گوشام مخملیه؟
--دقت نکردم عزیزم چطوریه؟
از نگاهم انگار متوجه جدی بودنم میشه...
--خب باشه...کار من نبود ولی هرکی بود دستش دردنکنه...تو که نمیومدی سوارشی اینطوری!
--دلیل کاراتو میشه بدونم؟
--دلیلی نداره!
--
ذقت کردی چقدر رو عصابی؟
اروم خندیدو گفت
--نه دقیقا چقدر؟
برگشتم سمت مخالفشو راه افتادم ...اونم به مقصدی نامعلوم.... و سعی کردم بهش فکر نکنم...اون دوست داره که منو دیونه کنه ولییییییییی من نمیزارم...نه نمیزارم....
مچ دستمو گرفت و گفت
--مریم بیا سوارشو دیگه! ببین هرماشینی بری همینه هاااااا
برگشتم سمتش و دستمو کشیدم و با کله ای کج گفتم
--چطوریه؟
--من چهارتا چرخ نو تا اخر هفته به ماشین میزنم خوبه؟
سرمو چپ و راست میکنم
--ماشین من دستت
مرموز نگاش میکنم
--خوبه دیگه....ماشین خوبیه....باورکن
سرمو تکون میدم ....


دستمو روی دنده ی اتوماتیک ماشین میزارم...طبق عادتم اینه رو تنظیم میکنم....پامو روی گاز میزارم و بعد حرکت....
ماشینی که الان دو روزه دسته منه .... ویژگیهای خاصی داره و یه راننده ی خاص! این ماشین داخلش عطری زده شده که با صدتا اسپریی که من توش زدم هنوزم بوش هست!....توش همه چی پیدا میشه...مثل عینک افتابی مارکدار....یه جعبه سی دی و چندتا بیسکوییت و ادامس خارجی!....کمی هم تمیزو مرتبه که از شخص راننده بعید به نظر میرسه پس...انگار یه نقشه ی از قبل تعیین شده بوده.....!!!راننده اش از من درخواست کرده و نه البته التماس کرده مواقعی که میخواد منو ببره بیرون من دنبالش بیام....و البته بعد از کلی چک و چونه از سمت من التماسش مورد قبول واقع شد!....و اینکه از من خواسته اگر از دستش عصبانی شدم کافیه که با یه تیکه چوب شیشه های ماشینو بیارم پایین و البته پنچریم بد نیست....ینی من بهش گفتم اونم قبول کرد.....فقط ازم خواست دوتاشو پنچر کنم که پولش برسه...هه با نگاه به ادرس توی دستم ماشینو نگه داشتم....اینجا کجا بود؟ هرچی جلوتر میرفتم به بیابان نزدیکتر میشدم.....منظورم اینکه از اتوبان رسیده بودم به جاده خاکی.... این بار اولی بود که میومدم دنبالش....از ماشین پیاده شدم....با ترس اطرافمو از نظر گذروندم که یکی پشت سرم گفت --پخ! قشنگ قلبم ازحنجره ام پرت شد بیرون! دستمو گذاشتم روی قلبم و نزدیک بود بیافتم که دستی بازومو گرفت و با صدای خندونو متعجبی گفت --مریم!!! مریم چیشد؟
چشمامو باز کردم و خودمو کشیدم کنار و صاف ایستادم ....صدای اشنا....صدای کیارش!
برگشتم سمتش....یه نگاه ترسناک بهش انداختم...یه کلاه شیطونی سورمه ای سرش بود که از کنار موهاش ریخته بود بیرون همراه یه شال گردن از جنس کلاه بافتنی به صورت کراواتی دور گردنش....یه پالتوی بلند مشکیم تنش بود .... شلوار کتون مشکیو لباس سورمه ای....
--اوه مریم چرا اینطوری نگام میکنی؟؟
--دقت کردی داشتی سکته ام میدادی؟
--ببخشید عزیزم شوخی بود!
بعد با جرات بیشتری اومد نزدیکمو روبه روم ایستادو سریع گفت
--سلام
نیشخندی زدم
--سلام! اینجا کجاست؟
سرشو کمی خاروندو گفت
--اینجا نزدیک به جاییکه من میخوام ببرمت!
اهان کشداری گفتم که گفت
--د مریم جان نشد بریم بیرون شما اذیت نکنی! مامانت زورت کرد نه؟
با یاداوری مامان اخمی کردمو گفتم
--ارهرفتی به مامانم گفتی؟
جدی شدو تکیه اشو داد به ماشینو گفت
--وقتی اسم اساتو سربالا جواب میدی فک کنم راه دیگه ای نباشه نه؟
با تعجب به قیافه ی جدیش که کمتر رو میشه نگاه میکنم و چیزی به ذهنم نمیرسه که بگم
با همون لحن میگه
--سوییچو بده لطفا تا بریم!
سریع میگم
--خودت رانندگی میکنی؟
--بله!
با بدجنسی میگم
--ولی قرارداد این بود که کلا این هفته دسته من باشه نه؟
لبخند موذیانه ای میزنه و میگه
--اهان اره! یادم نبود...باشه تو بشین پشت فرمون!
با لبخند کجی درو باز میکنمو میشینم و ازونطرف کیارشم سوار میشه و درو میبنده....


-بپیچ راست
کلافه دوباره فرمونو چرخوندم....
--مریم مریم جانم حالا اینجارو مستقیم برو سر پیچ اول برو چپ
نفسمو فوت کردم....ای بگم چی نشی تو که دوساعته منو میچرخونی....دوباره پیچیدم...اینبار اطرافمون رو دارو درخت پر کرده بود....
--خب خب وایسا!
سریع ترمز کردم طوریکه هم من هم خودش داشتیم میرفتیم تو شیشه ولی اون سریع دستشو مقابل من گرفت تا نیافتم....این یه نوع محبت بود نه؟...یه نوع به فکر بودن....هردو تکیه دادیم به صندلیا....کیارش برگشت سمتمو گفت
--میخواستی بکشیمون؟؟؟
با عصبانیت گفتم
--الان اینجا واقعا نزدیک بود به جایی که قرار گذاشته بودیم؟؟؟؟
فک کنم مثل مقایسه ی غربو شرق بود....منو از غرب برد شرق!
خندید بلند....
--با حرص گفتم
--اره بایدم بخندی....منم جای تو بودم میخندیدم...
درو باز کردو پیاده شد بعداومد سمت منو در سمت منو باز کرد...کمی خم شدو بالحن لوسی گفت
--بفرمایید پایین لیدی!
چادرمو جمع کردمو پیاده شدم....به محیط نااشنای اطراف نگاهی انداختم....اطراف کنار جاده همه درخت بود ....یه لحظه از ذهنم رد شد اینجا لواسانی فشمی اینا نیست؟؟؟
سریع برگشتم سمتشو گفتم
--کیارش میگم اینجا لواسان نیست؟
کیارش لبخند عمیقی زدو چند لحظه نگام کرد بعد اومد کنارم ایستاد و با غرور گفت
--بله اینجا لواسانه!
با تعجب گفتم
--یعنی تو منو کشوندی بیابون که بعد بیای باهم بریم لواسون؟
خندیدو گفت
--خب مریم مزه اش به این بود دیگه!
دستمو مشت کردم....یعنی من یه مزه ای به تو نشون بدم....چادرمو گرفتو گفت
--دنبال من بیا
بعد راه افتاد....با این فکر که کجا ایستادمو مشکوک نگاهش کردم...از توقف من اونم وایساد برگشت سمتمو گفت
--اونجا رستورانه حالا بریم؟
بی تفاوت راه افتادم ....پشت چندتا درخت یه رستوران سنتی بود ....یه سردر بزرگ...شیشلیک مش کاظم.....کنار درش یه مردی ایستاده بود با جلیقه و کلاه قرمز و لباسو شلوار سفید...با دیدن ما خوش امدگویی کرد ...وارد که شدیم یه ابشار کوچیک روبه رو در جریان بود و تختهای سنتی جاهای مختلفی ازونجا پخش بود....کیارش ازم پرسید کجا بشینیم....جمعیت زیادی اونجا بود ...به هرحال روز جمعه بودو هوای سرد ولی افتاب پاییزی....به تختی که کنار ابشار مرکزی بود اشاره کردمو گفتم
--اونجا خوبه!
شونه ای بالا انداخت ....رفتیم روی تخت نشستیم...کیارش روبه روم نشست....هوای سرد و خنک باعث حس تازگی در روح و جسمم بود البته با کمی لرز...
مردی کنارمون اومد برای سفارش غذا....بازم هوای خوب باعث نشاطم شده بود سرخوش گفتم
--من شیشلیک میخورم با دلسترو سالاد
کیارش بازم متعجب از سرخوشی من گفت
--منم همیناکه خانوم گفتن....وقتی مرده رفت کیارش با حالت مرموزی نگام کردو گفت
--یادم باشه ازین به بعد اگر عصبانی بودی ببرمت رستورانهای روباز!
گنگ نگاش کردم که خندید....اما نگاهش جایی قفل شدو حرف توی دهنش موند...یه دفعه اومدم سرمو برگردونم که سریع گفت
--مریم!
سریع نگاهش کردمو گفتم
--بله؟
دستاشو توی هم غلاب کردو سرشو تا حد امکان پایین اورد و گفت
--میخواستم باهات صحبت کنم
مشکوک گفتم
--در مورد؟
باز سرشو بلند کردو کمی جابه جاشد و باز نگاهش چرخید...
--در مورده؟
دستپاچه گفت
--مهلا!
با حیرت گفتم
--مهلا؟؟؟
نگاه سرگردونش اومد سمت منو گفت
--چی؟
--تو گفتی مهلا!
--نه من کی گفتم؟
--کیارش تو الان نگفتی مهلا؟
--نه ! حتما خیالاتی شدی!


--من با همین گوشام شنیدم
--نه مریم داری اشتباه میکنی!
ناراحت نگاش کردم....من شنیدم که گفت مهلا...شنیدم...تند گفتم
--راجب چی میخوای صحبت کنی؟
نگاهی به من بعد به گوشیش انداختو گفت
--راجب...راجب خودمون!
ابروهام ناخوداگاه رفتن بالا....
--خودمون؟
جدی نگام کردو گفت
--اره!
--اما....من دوست دارم راجب مهلا حرف بزنیم
اخم کردو گفت
--حالا من اشتباها یه چیزی گفتم نه؟؟؟خیره نگاش کردم ...تکیه داد به پشتیا
--مهلا دوست دختر امیره!
--هان؟
--امیر اینجا بود....
بازم بی حرف نگاش کردم که تکیه اشو از پشتی گرفت و سرشو او.رد جلو گفت
--الان متوجه شدی؟
--چرا از اول نگفتی؟
پوفی کردو بازم تکیه داد به پشتی.....
سکوت کردم....همون موقع غذارو اوردن گذاشتن مقابلمون....اشتهام تا حدودی کور شده بود....دوست داشتم رو سرش خالی کنم...هرچی جلوم بودو.....غذاها و دلستراااااا
متفکر به غذاها نگاه میکردم که گفت
--چرا نمیخوری؟
قاشق اولمو پر کردمو با حرص خوردم....قاشق دومم همینطور....کل غذارو خوردم....
بعد شیشه ی دلسترو برداشتم کلشو خوردم....سرمو بلند کردم دیدم کیارش متعجب نگام میکنه....کمی بهش نگاه میکنم و از جام بلند میشم...سریع میگه کجا؟
پوزخندی میزنمو میگم
--من میرم زود برمیگردم!
منتظر جوابش نمیشمو راه میافتم سمت ماشین ....از در رستوران خارج میشم و همینطورم اطرافمو خوب نگاه میکنم مگر چیزی پیداکنم بکوبم شیشه های ماشین قشنگش بیاد پایین....یه تیکه اجر کنار درختا بهم چشمک میزنه ...خم میشمو برش میدارم.....نگاهم بین تکه اجر و ماشین کنارم میچرخه....کمی فکر میکنم ....نه مریم الان نه....الان که ماشین یه هفته قراره دست تو باشه نه.....
ناخوداگاه اجرو میندازم و راه رفته رو برمیگردم....کنار در که میرسم....کمی به روبه رو...تخت....کیارش ....نگاه میکنم....خسته ام از ندونستن های پی در پی....از کنجکاویهایی که بی جواب موندن.....
با دستهای کیارش که الکی تکون میخورن تعجب میکنم....بامنه؟؟؟
اما اونکه نگاهش به من نیست....رد نگاهشو میگیرم و به انتهای درختها میرسم....روی تختی که چندتا دخترو پسر بودن....اخمام توهم میره....بی اراده تمام فکرم میره سمت امیر...مهلا...اما نمیتونم دقیق ببینم پس...بی خیال میشم...پیداشون نکردم....دوباره کیارشو نگاه میکنم....داره دنبال کسی میگرده .... دستم میره سمت سوییچ توی جیبم ....فشارش میدم و برمیگردم...برمیگردم سمت ماشین....دلم میخواست بزارم پیش همین دوستاش خوش باشه.....دیگه فعلا سوالی نمیمونه که بکنم....حرفی نیست که الان بزنم....
سوار ماشین میشمو درو میبندم....بی خیال کیفم که روی تخته میشم....دلم میخواد از محیط دور بشم....خیلی دور فعلا....
دنده عقب میگیرم و میرم توی جاده.....