رمان پایان بازی15
- سرم
توی پروژه و درس و کتابام بود... راه خودم رو می رفتم و می اومدم...
نفهميدم چه طور بيتا توی زندگيم پيدا شد... همه ی روزها و تنهايیهام رو پر
کرد و شد خاص ترين آدم زندگيم...! - اونقدر وابسته اش شدم که ديگه زندگيم
بدون اون معنا نداشت... - به خودم که اومدم ديدم اين يه وابستگیه ساده
نيست و من عاشق شدم و بيتا شده همه کسم...! - درسم داشت تموم می شد... به
فکر ازدواج بودم... به فکر يه خانواده ی گرم، خانواده ای که ازم دريغ شده
بود... می دونستم خانواده ی خودم مخالفتی ندارند... يعنی بابام اونقدر توی
کارخونه اش غرق بود و مامانم اونقدر خودش رو با مهمونی و ميتينگ های دوست و
آشناش سرگرم کرده بود که توجهی به بچه هاشون نداشتند... بهداد همون موقعی
که 17 – 18 ساله اش بود نتونست اين وضعيت رو تحمل کنه و از ايران رفت...
منم اگه عشقم به ايران و درسم نبود خيلی وقت بود که رفته بودم... -
پيشنهادم
رو که با بيتا مطرح کردم، اونم استقبال کرد... کم کم به بهانه ی آشنايی
های بيشتر، پای من به خونه و مهمونی های پدرش باز شد... از خانواده ی بيتا
خوشم ميومد... محبتی که پدر و مادرم ازم دريغ می کردند اونها بی کم و کاست
نصيبم می کردن... هر چی می گذشت از انتخابی که کرده بودم بيشتر مطمئن می
شدم... - همون
موقع ها بود که دفاع کردم و تصميم گرفتم واسه ی دکترا اقدام کنم... قبولیم
راحت بود... اونقدر مقاله چاپ شده تو مجالات معتبر علمی- پژوهشی داخلی و
خارجی داشتم که تقريبا همه ی اساتيد منو دانشجوی دکترای پرديس می دونستند..
می موند اسکيس و کنکور مرحله ی اولش که با اونا هم مشکلی نداشتم... اما از
وقتی تصميمم واسه دکترا جدی شد، بهونه های بيتا هم شروع شد، مدام بهونه می
گرفت و می گفت علاقه ای به ايران موندن نداره... - ازم
می خواست برای ادامه ی تحصيل از ايران بريم... می گفت حيفم و ايرانی ها
قدر منو نمی دونند...می گفت با اينجا موندن عمر خودمون رو تلف می
کنيم...اما واسه منی که عاشقانه وطنم رو دوست داشتم و تمام سختی ها رو به
خاطرش تحمل کرده بودم، سخت بود که از ايران دل بکنم... - بازهم
بيتا کوتاه نمی اومد. می گفت اگه اون رو می خوام بايد همراهش از ايران
برم... آخه بيتا اقامت انگليس داشت... تو موقعيت سختی بودم. از يه طرف
ايران رو دوست داشتم و می خواستم بمونم از يه طرف ديگه عاشق بيتا بودم و به
خاطر عشقم مجبور به رفتن... - اونقدر
توی تصميمم تعلل کردم تا بالاخره بيتا به سطوح اومد. يه شب که داشتم از
محل کارم می رفتم خونه بهم زنگ زد ... گفت تصميمش رو گرفته و می خواد
بره... گفت بايد زودتر تصميم بگيرم وگرنه منتظر من نمی مونه... - واقعا
شوکه شده بودم... می دونستم بايد دير يا زود انتخاب کنم اما... اصلا فکر
نمی کردم مجبور باشم انقدر زود تصميم آخر رو بگيرم... - همون شب رفتم خونه
ی بيتا...در رو برام زد و ازم خواست توی حياط منتظرش بشم. - همون
موقعی که منتظرش بودم، صدای ناواضح و گنگی از يه مشاجره رو شنيدم...
کنجکاو شدم، دنبال صدا رو گرفتم و از شيشه های نورگير زيرزمين، متوجه مساله
شدم...! - پدر
و برادر بيتا، با يه نفر که نمی شناختمش... در حال بحث و جدل بودند... از
حرفاشون چيزی سردر نمی آوردم... بحث سر به هم خوردن يه نقشه بود... يه نقشه
که به خاطر يه نيروی نفوذی لو رفته بود...! - برای
سردرآوردن از ماجرا کنجکاو شدم، تمام حواسم رو به زيرزمين دادم... کار
داشت بالا می گرفت... پدر بيتا با مرد دست به يقه شده بود...وسط اون درگيری
برادر بيتا غيبش زد و وقتی که پيداش شد، با اسلحه ی توی دستش پيشونیه مرد
رو نشونه گرفت و خيلی راحت شليک کرد...! به همين راحتی...جلوی چشمهای
ناباور من يه ادم کشته شد...! - اونقدر وحشت زده شده بودم که نمی تونستم
چيزی رو که با چشمهای خودم ديدم باور کنم... - همون
موقع صدای بيتا رو از پشت سرم شنيدم... به سمتش که برگشتم، خونسرد ايستاده
بود و نگاهم می کرد، فکر کردم، متوجه ماجرا نشده اما، وقتی بهت زدگی من رو
ديد جلو کشيد، از شيشه های نورگير به زيرزمين و مرد نقش زمين شده نگاهی
انداخت و دوباره به صورت وحشت زده ی من لبخند زد...! - باورم
نمی شد... اون دختر با اون همه احساسات رقيق بتونه انقدر راحت از کنار
قتلی که برادرش انجام داده بگذره... اين بيتا رو نمی شناختم... يعنی انگار
اصلا نمی شناختمش... اصلا اون دختری نبود که به خاطر يه عصبانيت پيش و پا
افتاده ی من بغض و برای کوچکترين اتفاقت و ناملايمات احساسات خرج می
کرد...از لبخند وقيحانه ی روی لبش بيزار شدم... - موندن جايز نبود... بايد
می رفتم... بايد از آدمهای نفرت انگيز اونجا فاصله می گرفتم... - به تهديد
و داد و بيداد بيتا اهميتی ندادم و قبل از اينکه دير بشه از اون خونه خارج
شدم...! - مدام
تصوير مرد و اثر گلوله ی روی پيشونيش، توی چشمام جون می گرفت... می خواستم
برم و به پليس خبر بدم اما... می ترسيدم...! از اينکه توی دردسر بيفتم می
ترسيدم...! بايد فکر می کردم... ذهنم اونقدر بهم ريخته بود که نمی تونستم
تصميم درست بگيرم... تمام محاسباتم در رابطه با بيتا و خانواده اش به
وحشتناک ترين وضع ممکن غلط از آب در اومده بود...! - تمام
اون شب نتونستم حتی يه لحظه پلک روی هم بذارم... فردا صبح، بيتا باهام
تماس گرفت... جوابش رو ندادم... اما اونقدر زنگ و اس ام اس زد تا بالاخره
راضی به جواب دادن شدم... پشت خط مدام گريه می کرد... ترسيده بودم... با
همه ی اتفاقات پيش اومده هنوز به بيتا احساس داشتم... همه ی اميدم اين بود
که بيتا تو مسئله ی قتل دست نداشته باشه... پشت خط فقط گريه و التماس می
کرد که ببينمش... می گفت توی دردسر افتاده ... می گفت پدر و برادرش تهديدش
کردند...دوباره شده بود همونی که می شناختمش... همون بيتايی که عاشقش
بودم... همونی که حاضر بودم تمام عمرم رو بدم اما ناراحتی شو حتی يه لحظه
هم نبينم.... نمی دونم... اونقدر گيج بودم که حتی نتونستم به حرفهاش شک
کنم... چی کار بايد می کردم...!؟ بهم پناه آورده بود! - به
خودم که اومدم تو کوچه های الهيه، پشت فرمون کنار بيتا نشسته بودم...
بيتايی که کنارم نشسته بود، اصلا اونی نبود که پشت تلفن گريه و بیتابی می
کرد...از اين رنگ عوض کردن لحظه به لحظه اش شوکه شده بودم... دوباره
پيشنهادش رو تکرار کرد... ازم خواست، همراهش برم... می گفت اگه نرم به خاطر
چيزی که ديدم زنده ام نمی ذارن... اما من نمی تونستم به اونها که انقدر
راحت ادم کشته بودن اعتماد کنم... نمی خواستم با طنابشون توی چاه برم... -
التماس
که تاثير نکرد، تهديدم کرد... باز هم بی فايده بود... بهم گفت پشيمون می
شم... برام مهم نبود... مطمئن بودم از بيتا که جدا بشم يه راست می رم سراغ
پليس و هرچيزی رو که ديدم براشون گزارش می کنم... - اما خيلی دير به اين
نتيجه رسيدم... به محض پياده شدن بيتا، سرو کله ی ماشين پليس هم پياده
شد...! - باقیش رو هم می دونی... - همون داستانی که در مورد حسام بهت
گفتم... با اين تفاوت که بيتا باعث بدبختی من بود نه حسام! - می بينی...
من اونقدرها هم دروغگو نبودم...! - نقشه
شون انقدر حساب شده و دقيق بود که حتی يه بار بازجويی نشدم و رنگ بازجو رو
هم نديدم... می دونستم يه جای کار می لنگه... می دونستم يه کاسه ای زير
نيم کاسه است... به من حتی اجازه ندادن با خانوادم تماس بگيرن...حتی توی
بازداشتگاه رنگ يه متهم و بازداشتیه ديگه رو هم نديدم...از ترس اينکه
حرفهام رو به کس ديگه ای انتقال بدم، توی بازداشتگاه انفرادی حبس شدم...
تنها کسی که ديدم بيتا بود.. دوباره سراغم اومد و پيشنهادش رو تکرار کرد...
اما من تصميمم رو گرفته بودم... نمی خواستم تسليمشون بشم...! - فردای
اون روز بدون اين که کوچکترين بازجويی از من بشه به دادسرا فرستاده شدم...
دلم بدجور شور می زد... می دونستم داره يه اتفاقاتی می افته... مطمئن بودم
نمیذارن پام به دادسرا برسه، که اگه می رسيد و بازپرس کوچکترین سوالی ازم
می کرد، سير تا پياز ماجرا رو براشون تعريف می کردم...پس... انتقال من به
دادسرا با هيچ کدوم از معيارها و منطق عقلی جور در نمی اومد! - اما
اتفاقی که قرار بود بيفته وحشتناک تر از چيزی بود که انتظار می رفت...به
خودم که اومدم، ديدم پشت ون نشستم و با ضربه ای که به سرم خورده گيجم و بی
اونکه جونی برای فرار و مقاومت داشته باشم دارم از پنجره ی ماشين، صحنه ی
تير خلاص زدن به سرباز ی رو که توی ماشين پليس کنار دستم بود رو نگاه می
کنم...! - بازی
تموم شده بود..! من باخته بودم....! نه فقط اتهام حمل و نگهداریه مواد،
اتهام فرار و دست داشتن توی کشتن يه پليس درجه دار و يه سرباز وظيفه هم به
پرونده ی سياهم اضافه شده بود... اين وسط، اثر انگشت به جا مونده روی اسلحه
که به زور و توی همون حالت گيجی ازم گرفته بودن، دليل محکمی برای اثبات
گناهکاریم بود...! - می
بينی تارا... من ناخواسته... درگير شدم...! زندگی خودم رو می
کردم...بيتا... خانواده ام... حتی پليس هايی که هيچ وجدانی نداشتند و با شل
شدن سرکيسه تمام تعهداتشون رو زير پا گذاشتن شدن عامل بدبختيم... - تا
آخرين لحظه برای پاک موندن تلاش کردم...اونا خوب می دونستن اگه من رو
بازور و تهديد با خودشون ببرن از هر فرصتی برای برگشتن استفاده می کنم...
اما با نقشه ی تميزی که کشيدن، دهن من رو واسه هميشه بستن... شدم يه متهم
فراری، يه جنايتکار که زمين تا آسمون از زندگیه آروم قبليش فاصله گرفته
بود... ديگه حتی جرائت قدم زدن تو خيابون ها و کوچه پس کوچه های شهر رو
نداشتم... زندگی بی دغدغه ی گذشته ام واسم شده بود آرزو... -
از همه بيزار شده بودم... از خانواده ام... از دورو وريهام...از
مردمم...اصلا از همه ی آدمها...! همه ی آدمهایی که نشستن و غرق شدن من رو
تماشا کردن... همه ی اونايی که دست و پا زدن من رو ديدن اما دستم رو
نگرفتن...! دلم... احساسم... قلبم... همه شون رو توی خودم کشتم... همه ی
وجودم پر شد از کينه...من عوض شده بودم...! - وقتی
به صورت قاچاق از ايران خارج شدم، تازه فهميدم تک تک اعضای خانواده ی
دلسوز و پرمحبت بيتا، اعضای سازمان بودند و جز همکار بودن هيچ نسبتی باهم
نداشتن... تمام هدفشون دام پهن کردن برای من و امثال من بود... اگه می
تونستن با پول و وعده ی ادامه ی تحصيل خارج از کشور و يه زندگیه ايده آل،
جذبشون کنن که هيچ، اگه نه به روش خودشون عمل می کردند...اون مرد هم که توی
زير زمين کشته شد، نيروی نفوذی وزرات اطلاعات بود که شناسايی شده بود...!
- اونجا
3 سال آموزش ديدم...هرآموزشی که فکرش رو بکنی... با آموزشهای جورواجور و
سختی که ديدم و اون همه نفرت و کينه ای که توی دلم بود، شدم گرگ بارون
ديده... -
اونقدر توی مخمون کار کرده بودند که ديگه کم کم باورم شد، اونايی که توی
ايران زندگی می کنند يه مشت تروريست آشغالن که لياقت زندگی کردن ندارن...
هر چند، بغض و کينه ای که از دورووريهام به دل گرفته بودم، بيشترين تاثير
رو داشت... - به
خودم که اومدم... تا خرخره توی لجن فرو رفته بودم... غرق شده بودم تارا...
غرق شده بودم و از اين غرق شدن ناراضی نبودم...از اينکه می ديدم اونقدر
قدرت دارم که می تونم انتقام بگيرم... از آدمهايی که من رو رها کردند و
اجازه دادن غرق بشم... خوشحال بودم... از اينکه خوشبختیشون رو تيره و تار
می کردم، قلبم آروم می شد...صدای ضجه ها و التماساشون، روحمو تازه می
کرد...از آدم بودن و آدميت فاصله گرفته بودم... چشمام فقط انتقام رو می
ديد... مهم نبود بی گناه باشن... مهم اين بود که چون خوشبختیم از من گرفته
شده، پس نبايد خوشبخت زندگی کنن...! زندگی خوب و بی دغدغه شون... صدای خنده
هاشون، خانواده های محکم و گرمشون ... ديوونه ام می کرد... عذابم می
داد... - آخرين
ماموريتم، بهانه ی آشنا شدن با تو بود... با تو که آشنا شدم، تازه فهميدم،
هنوز آدمم... هنوز دل دارم... هنوز می تونم عاشق بشم...! هنوز می تونم که
خوب باشم! - تارا می فهمی... من می تونستم عاشق بشم... و به پای اين
تونستن و خواستن، عاشق شدم... عاشق تو... ! - عاشق که شدم، زندگیم عوض
شد...زندگيم خوب شد... حالم خوب شد تارا...! -
کاش می فهميدی و می ديدی که به خاطر توئه که الان اينجام... همه ی خطرها
رو به جون خريدم و اومدم نشستم جلوت تا بلايی سرت نياد... تارا... به خدا
دوستت دارم... بفهم...! - کاش می فهميدی و
می ديدی که به خاطر توئه که الان اينجام... همه ی خطرها رو به جون خريدم و
اومدم نشستم جلوت تا بلايی سرت نياد... تارا... به خدا دوستت دارم...
بفهم...! بفهمم؟ چی رو بفهمم؟ عاشق شدنت رو... يا حال و روزم رو...! شايد
هم پدری که می خوای از من بگيری...! چرا من بايد حال خوش و ناخوش همه رو
بفهمم اما هيچ کس پیدا نمی شه حال خراب من رو بفهمه... چرا
بايد حامد رو بفهمم... حسام رو بفهمم... رهام رو بفهمم... خدايا همه ی
آدمهای اطرافم رو بهفهمم... اما هيچ کس... هيچ کس محض رضای خدا... من رو ،
حالم رو ... دلم رو نفهمه... نخونه! نگاهم رو از حامد می گيرم... از حامدی
که نمی شناسمش... نمی فهممش...! توی سرم غوغا برپاست...! درد پهلو و
سنگينی سينه ی به درد نشسته که هيچ... تمام درد و مرض های دنيا هم نمی تونه
هم پای غم به دل نشسته ام آزارم بده...! درد دارم... دلم... قلبم...
روحم... همه ی وجودم... ذره ذره احساسم... با درد غريبه ام عجين می شه...
کاش
می شد، اين نفس های نصف و نيمه، اين قلب زخمی و تکيده، اين جسم دردآشنای
از پاافتاده، برای هميشه خاموش بشه و از اين همه بی رحمی فاصله بگيره... -
می دونم ازم بدت میاد... می دونم حالت ازم بهم میخوره... اما... می خوام
خودخواه باشم... اگه هميشه به خاطر ديگرون کشتم... سفارشی کشتم... سفارشی
نامرد شدم و ويرون کردم... می خوام اين بار به خاطر دل خودم، به سفارش دل
خودم... برای هميشه نگهت دارم... نمیذارم ازم بگيرنت... نميذارم از دستم
بری... صداش توی سرم می پيچه و برای بغض سنگين روی گلوم بار سفارشی می
شه... صدای قدمهاش رو می شنوم... کنارم می ايسته... دستش رو روی پيشونيم
می کشه: - دوست دارم... بفهم! سرم
رو از زير دستش عقب می کشم... برای دوست داشتن و عاشق شدن توی دنيای حامد،
هنوز بچه ام... هنوز نمی تونم توی دنيای اين آدم بزرگها، برای عشق و
عاشقی خودخواه باشم... آدم بکشم... نامرد باشم.... پس هنوز اندازه ی عاشق
شدن نيستم...! سنگينیه
نگاهش حتی نمی تونه من رو مجبور به پذيرش تلاقی نگاهمون کنه... چشمهام رو
با سماجت روی ديوار ميخ می کنم... حالا... با اين نگاه خيره شده... می تونم
رد تمام ترک های نصف و نيمه و گاهی عميق روی ديوار رو از بر کنم...! از
من فاصله می گيره... صدایی توی دلم فرياد می زنه... وقت ها رو از دست می
دم... فرصت ها هدر می رن... باز شدن در که با ناليدن لولای روغن کاری نشده
اش همراهه، زنگ خطری برای پايان سکوتم می شه... لبم رو گاز می گيرم...
چشمهام رو روی هم فشار می دم... بايد از اين بازی بچه گانه ی سکوت دور
بشم...: - حامد...! می ايسته... اين رو از صدای خاموش شده ی قدمهاش متوجه
می شم... نگاهم رو روی سقف قفل می کنم... همين حالا... تنها پدرم، توی
نگاهم جون می گيره و ديگر هيچ... لبام بی اجازه، نافرمان... باز می شن: -
اگه... بابام... طوريش بشه، من... ميميرم! در اتاق که بهم کوبيده می شه...
صدای آوار شدن همه ی باورهام توی سرم می پيچه... بايد برای نجات بابا
کاری کنم... نمیذارم به همين اسونی بابام رو از من بگيرن... نميشينم و مرگش
رو انتظار نمی کشم... من از اينجا فرار می کنم... بايد فرار کنم...! دستم
رو به ديوار می گيرم و بی خيال درد پهلو، روی تخت می شينم... نگاهم رو توی
اتاق می چرخونم... بايد از اين قفس تنگ و نفرت انگيز خلاص بشم... بايد که
خلاص بشم...! خودم
رو روی تخت می کشم و پاهام رو به زمين بند می کنم... خيلی زود از اين خونه
و آدمهای سياهش، فرار می کنم... مطمئنم که فرار می کنم... نفسم رو توی
سينه حبس می کنم... دستم رو به پهلوم می گيرم... دندونهام رو روی هم فشار
می دم و با يک حرکت، روی پاهام می ايستم... برای قدم اول بد نيست... هنوز
می تونم سرپا باشم...! هنوز پاهايی برای دويدن و چشمهايی برای ديدن دارم...
هنوز اميدم نااميد نشده...! با
قدمهای کوتاه به پنجره نزديک می شم... درد دارم اما... فکر فرار ... فکر
آزادی... فکر بابا... انرژیم رو مضاعف می کنه ... بی خيال تمام دردهای
دنيا...! به پنجره می رسم... دستم رو به پرده بند می کنم... سرم رو به
ديوار تکيه می زنم و نفس های عميق می کشم... نفس که تازه می کنم، دستم رو
به مقوای کارتنی می کشم و با حرص اون رو از قاب پنجره جدا می کنم... نور
غروب کرده ی خورشيد، چشمهام رو می زنه... نگاهم رو می دزدم و با احتياط و
از لای چشمهای نيمه باز، به حياط خيره می شم... هنوز ماشين ها زير روکش
برزنتی مخفی شدند... هنوز سکوت مرگبار، بين تن خشک و بی جون درختای حياط می
پيچه... نگاهم رو دوباره و برای بار هزارم تو حياط می چرخونم... بايد
دنبال راه فرار بگردم... بايد پيداش کنم... می دونم که پيداش می کنم...!
------------------------
- کاش می فهميدی و می ديدی که به خاطر توئه که الان اينجام... همه ی خطرها رو به جون خريدم و اومدم نشستم جلوت تا بلايی سرت نياد... تارا... به خدا دوستت دارم... بفهم...! بفهمم؟ چی رو بفهمم؟ عاشق شدنت رو... يا حال و روزم رو...! شايد هم پدری که می خوای از من بگيری...! چرا من بايد حال خوش و ناخوش همه رو بفهمم اما هيچ کس پیدا نمی شه حال خراب من رو بفهمه... چرا بايد حامد رو بفهمم... حسام رو بفهمم... رهام رو بفهمم... خدايا همه ی آدمهای اطرافم رو بهفهمم... اما هيچ کس... هيچ کس محض رضای خدا... من رو ، حالم رو ... دلم رو نفهمه... نخونه! نگاهم رو از حامد می گيرم... از حامدی که نمی شناسمش... نمی فهممش...! توی سرم غوغا برپاست...! درد پهلو و سنگينی سينه ی به درد نشسته که هيچ... تمام درد و مرض های دنيا هم نمی تونه هم پای غم به دل نشسته ام آزارم بده...! درد دارم... دلم... قلبم... روحم... همه ی وجودم... ذره ذره احساسم... با درد غريبه ام عجين می شه... کاش می شد، اين نفس های نصف و نيمه، اين قلب زخمی و تکيده، اين جسم دردآشنای از پاافتاده، برای هميشه خاموش بشه و از اين همه بی رحمی فاصله بگيره... - می دونم ازم بدت میاد... می دونم حالت ازم بهم میخوره... اما... می خوام خودخواه باشم... اگه هميشه به خاطر ديگرون کشتم... سفارشی کشتم... سفارشی نامرد شدم و ويرون کردم... می خوام اين بار به خاطر دل خودم، به سفارش دل خودم... برای هميشه نگهت دارم... نمیذارم ازم بگيرنت... نميذارم از دستم بری... صداش توی سرم می پيچه و برای بغض سنگين روی گلوم بار سفارشی می شه... صدای قدمهاش رو می شنوم... کنارم می ايسته... دستش رو روی پيشونيم می کشه: - دوست دارم... بفهم! سرم رو از زير دستش عقب می کشم... برای دوست داشتن و عاشق شدن توی دنيای حامد، هنوز بچه ام... هنوز نمی تونم توی دنيای اين آدم بزرگها، برای عشق و عاشقی خودخواه باشم... آدم بکشم... نامرد باشم.... پس هنوز اندازه ی عاشق شدن نيستم...! سنگينیه نگاهش حتی نمی تونه من رو مجبور به پذيرش تلاقی نگاهمون کنه... چشمهام رو با سماجت روی ديوار ميخ می کنم... حالا... با اين نگاه خيره شده... می تونم رد تمام ترک های نصف و نيمه و گاهی عميق روی ديوار رو از بر کنم...! از من فاصله می گيره... صدایی توی دلم فرياد می زنه... وقت ها رو از دست می دم... فرصت ها هدر می رن... باز شدن در که با ناليدن لولای روغن کاری نشده اش همراهه، زنگ خطری برای پايان سکوتم می شه... لبم رو گاز می گيرم... چشمهام رو روی هم فشار می دم... بايد از اين بازی بچه گانه ی سکوت دور بشم...: - حامد...! می ايسته... اين رو از صدای خاموش شده ی قدمهاش متوجه می شم... نگاهم رو روی سقف قفل می کنم... همين حالا... تنها پدرم، توی نگاهم جون می گيره و ديگر هيچ... لبام بی اجازه، نافرمان... باز می شن: - اگه... بابام... طوريش بشه، من... ميميرم! در اتاق که بهم کوبيده می شه... صدای آوار شدن همه ی باورهام توی سرم می پيچه... بايد برای نجات بابا کاری کنم... نمیذارم به همين اسونی بابام رو از من بگيرن... نميشينم و مرگش رو انتظار نمی کشم... من از اينجا فرار می کنم... بايد فرار کنم...! دستم رو به ديوار می گيرم و بی خيال درد پهلو، روی تخت می شينم... نگاهم رو توی اتاق می چرخونم... بايد از اين قفس تنگ و نفرت انگيز خلاص بشم... بايد که خلاص بشم...! خودم رو روی تخت می کشم و پاهام رو به زمين بند می کنم... خيلی زود از اين خونه و آدمهای سياهش، فرار می کنم... مطمئنم که فرار می کنم... نفسم رو توی سينه حبس می کنم... دستم رو به پهلوم می گيرم... دندونهام رو روی هم فشار می دم و با يک حرکت، روی پاهام می ايستم... برای قدم اول بد نيست... هنوز می تونم سرپا باشم...! هنوز پاهايی برای دويدن و چشمهايی برای ديدن دارم... هنوز اميدم نااميد نشده...! با قدمهای کوتاه به پنجره نزديک می شم... درد دارم اما... فکر فرار ... فکر آزادی... فکر بابا... انرژیم رو مضاعف می کنه ... بی خيال تمام دردهای دنيا...! به پنجره می رسم... دستم رو به پرده بند می کنم... سرم رو به ديوار تکيه می زنم و نفس های عميق می کشم... نفس که تازه می کنم، دستم رو به مقوای کارتنی می کشم و با حرص اون رو از قاب پنجره جدا می کنم... نور غروب کرده ی خورشيد، چشمهام رو می زنه... نگاهم رو می دزدم و با احتياط و از لای چشمهای نيمه باز، به حياط خيره می شم... هنوز ماشين ها زير روکش برزنتی مخفی شدند... هنوز سکوت مرگبار، بين تن خشک و بی جون درختای حياط می پيچه... نگاهم رو دوباره و برای بار هزارم تو حياط می چرخونم... بايد دنبال راه فرار بگردم... بايد پيداش کنم... می دونم که پيداش می کنم...! ------------------------از ديد زدن و کلنجار رفتن با حياط و ديوار آجريش خسته می شم... دستهام رو با حرص به دور ميله های حفاظ روبروی پنجره حلقه می کنم و سرم رو به ميله ها تکيه می زنم... چشمهام رو می بندم و سعی می کنم تمرکز کنم.... چه طور می تونم از اين اتاق در بسته و اين پنجره ی محافظت شده با اين حفاظهای آهنی خلاص بشم... سرم رو از حفاظ فاصله می دم و دوباره آروم به ميله ها ضربه می زنم: - چه جوری می تونم... خدايا چی کار کنم...؟ با اين ضربات آروم و اما بی وقفه ی سرم به حفاظ، کم کم پيشونيمم به درد می شيينه و ضعف بدنی ام خودش رو به رخ می کشه... از پنجره و از حفاظ فاصله می گيرم... می چرخم و روی زمين و پايين پنجره، کنار شيشه خرده ها، روی تکه مقوایی که قرار بود، شيشه ی زندانم باشه و مانع ديد زدنم، می شينم... پاهام رو داخل شکمم جمع می کنم و دستهام رو به دور پام حلقه می زنم... چونه ام رو روی زانوهام محکم می کنم و نگاهم رو به روبرو خيره... فکرم به سمت حامد و حرفهاش کشيده می شه... سرم رو تکون می دم و سعی می کنم از افکار پراکنده فاصله بگيرم... بايد ذهنم رو متمرکز کنم... اما... گرسنگی شديدی که به سراغم اومده... درد پهلو و ضعفی که به شدت آزارم می ده، بهانه های خوبی برای فکر نکردن می شه... سرم رو به ديوار تکيه می دم... حس می کنم سردم شده... از خنکای هوای بهاری و نسيم غروب هنگامش، از لای شيشه ی شکسته ی اتاق، لرز خفيفی به تنم می شينه... خودم رو بيشتر جمع می کنم... فشاری که به پهلوم وارد می شه، دليل در هم کشيده شدن ابروهامه اما، هنوز در برابر سرمايی که خوب می دونم نتيجه ی ضعف و افت فشاره ناتوانم... سرم گيج می ره و تصوير اتاق، پيش نگاهم می لرزه... تازه می فهمم، آخرين رمق و توانم رو پای ايستادن کنار پنجره خرج کردم و حالا... از هر تلاشی برای ادامه مقاومت و سرپا بودن، پاک پاکم‼! بی اختيار روی ديوار سر می خورم و سرم ، روی فرش خاکخورده ی اتاق ثابت می شه... حلقه ی دستهام شل و نگاهم تارتر از قبل می شه... چشمهام تمايل زيادی برای بسته شدن دارن اما به شدت برای بیداری تلاش می کنم... با اينکه با وضع فعليم، هيچ کاری در توانم نيست اما... نمی خوام توی اين برهه های حساس و نفس گير از زمان، غرق خواب و بیهوشی باشم... پلکهام که به هم نزديک می شن، با سماجت اون ها رو از هم دور می کنم و ابروهام رو بالا نگه می دارم... تلاشم برای دور نگه داشتن پلکها، بی نتيجه می مونه... در حاليکه نگاهم روی سينی واژگون شده ی صبحانه ثابت مونده، چشمهام روی هم می ره و من رو برای بيدار موندن ناکام ميذاره... ------------- از سروصدایی که از اطراف می شنوم، از خواب می پرم... چشمهام رو باز می کنم... نگاهم با فضای تاريک اتاق غريبگی می کنه... خيلی طول نمی کشه تا با اين اتاق کوچيک و سياهیه دامن گيرش اخت می گيرم... دستم رو به زمين و بين خرده شيشه ها تکيه می زنم و صاف می شينم... صداهای ناواضح و گنگ اطراف حالا با وضوح بيشتری شنيده می شه... گوش تيز می کنم... برای تمرکز کردن و فهميدن ماجرا، انرژی زيادی به کار می گيرم... تقريبا، همه ی انرژی ناقابلی که از اين خواب چند ساعته نصيبم شده...‼! صدای حامد رو از بين باقیه صداها تشخيص می دم... بيشتر که دقت می کنم، رد صدا رو می زنم... حياط...! با احتياط دستم رو به ديوار بند می کنم و برای ايستادن از لبه ی پنجره کمک می گيرم... دستم رو که به لبه ی فروروفتگیه قاب پنجره نزديک می برم، با سوزش نواری روی انگشتهام، به سرعت عقب می کشم.... لبم رو به دندون می گيرم... صدای آخ گفتنم رو خفه و چشمهام رو به هم فشار می دم... تریه انگشتهام، خبر از بريده شدنشون می ده... با تصور خون جاری از زخمم، دلم ضعف می ره .. توی اين اوضاع و احوال ضعف و بی حالی، از دست دادن خون، هرقدر کم و بی مقدار، ضعفم رو تشديد می کنه...شايد اثر تلقين باشه اما، هر چی که هست، تاثيرخودش رو خوب میذاره... دست ديگه ام رو به ديوار می گيرم و سعی می کنم تعادلم رو حفظ کنم... صداها واضح تر می شه... حالا می تونم، صدای خفه و آروم توی حياط رو که در حال نزديک شدن به پنجره ی اتاقه راحت تر بشنوم... - فقط حواست باشه کيوان... گند نزنی... فهميدی...! شامش رو بهش بده و در رو روش قفل کن...! اصلا اگه ديدی داره سرو صدا می کنه، يا می خواد دردسر درست کنه، دهن و دستهاشو ببند...! - چند بار می گی شهاب... به خدا فهميدم... خنگ که نيستم بابا جون... - آره می دونم... سابقه ی درخشانت نشون می ده اصلا نياز به تذکر نداری... بی خود نگران می شم.. - سخت می گيری شهاب... بابا تقصير من چيه... اين پسره خيلی زرنگ بود... اصلا نفهميدم، چه جور رد شروين بدبخت رو زد، به خودمون که اومديم ريختن تو خونه... از زرنگیم بود که از دستشون در رفتم و رفيقتو فرستادم اون دنيا...‼! تازه مگه ضرر کرديم... اين پسره خيلی موی دماغ شده بود... اينجوری از شرش خلاص شديم...! - خيله خوب ديگه... بسه... به خاطر شاهکار جنابعاليه که شاخکاشون انقدر تيز شده... زدی يه مامورو کشتی... اونم چی...! يه کله گندشونو...! وسط يه ماموريت مثلا سری... که بايد همه چيز بی سروصدا و تميز از آب در بياد... با اين گندی که تو زدی، تا سر مارو بالای دار نبينن، آروم نمی شن...فقط حواست باشه کيوان، اگه امشب باز گند بزنی... باور کن خودم با دستهای خودم می کشمت... شيرفهم شد؟ - ای بابا...! - خيله خوب ديگه... حواست به گوشيتم باشه... بهت زنگ می زنم... سعی می کنم زود برگرديم...! مامور...‼! دارن از کی حرف می زنن؟! از حسام؟! از حسام من؟؟؟ خدايا اينجا چه خبره... دارن کجا می رن... نکنه می رن سراغ بابا...‼مامور...‼! دارن از کی حرف می زنن؟! از حسام؟! از حسام من؟؟؟ خدايا اينجا چه خبره... دارن کجا می رن... نکنه می رن سراغ بابا...‼ بايد چی کار کنم؟ چی کار می تونم بکنم؟... از اين بی خبری که به سراغم اومده دارم ديوونه می شم...! نکنه بلايی سر حسام اومده باشه... نکنه ماموری که ازش حرف می زنن حسام باشه...‼! آخ.. اگه بلايی سر حسام من اومده باشه... چقدر باهاش بدتا کردم... چقدر رنجوندمش...! خدايا نکنه اون آخرين ديدارمون بوده...نه‼! دستم رو به سرم می گيرم و گيجگاهم رو بين دستهام فشار می دم... نفس پرحرصم رو بيرون می دم و چشمهام رو می بندم... تری خون روی ساعد دستم راه می گيره... دستم رو از سرم جدا می کنم... صدای روشن شدن ماشين ها و باز شدن در پارکينگ بلند می شه... می ايستم و نگاهم رو از پنجره به بيرون خيره می کنم... اثری از 407 سفيد رنگ نيست... ! نگاهم روی قامت چهارشونه و کشيده ی مرد که رو به در ايستاده و دستهاش رو توی جيب شلوارش فرو برده خيره می مونه... همون مردی که روز اول با حامد جر و بحث می کرد...کيوان‼ پس فقط کيوان توی خونه مونده... چه شوری به دلم نشسته... دلم از اين شور به هم می پيچه... وقتی که حس می کنم مرد برای برگشتن تکون می خوره، دوباره روی زمين می شينم و خودم رو از جلوی پنجره کنار می کشم.... صدایی توی سرم می پيچه... اگه بخوای کاری کنی، الان بهترين موقعيته... الان که فقط کيوان مونده! آره... بايد دست به کار بشم... بايد فکرم رو متمرکز می کنم... نگاهم توی اتاق چرخ می خوره و روی سينی واژگون شده ثابت می مونه... از نگاه خيره و ممتدم روی سينی کم کم جرقه هايی اميدوارکننده ای توی ذهنم جون می گيره... جلو می کشم و سينی رو از روی زمين بلند می کنم... سنگينیه چندانی نداره... دوباره نگاهم رو توی اتاق می چرخونم...تکه شيشه ی نسبتا بزرگتر توی اتاق... زير انعکاس نور ماه که به داخل اتاق راه گرفته، توجهم رو جلب می کنه... بازهم جلو می کشم و شيشه رو بلند می کنم... نگاهم روی لبه ی تيز شيشه سر می خوره... از تصور چيزی که توی ذهنم نقش می بنده، دلم ريش می شه... شيشه رو روی زمين پرت می کنم اما... خيلی زود دوباره به دستم می گيرم و بی اونکه نگاهش کنم به سمت در می رم... زير لب زمزمه می کنم،کار از محکم کاری عيب نمی کنه! به در که می رسم سعی می کنم تمام ضعف و درد پهلو و سوزش انگشتها رو فراموش کنم...سينی رو کنار پام و به در تکيه می زنم.. با پا ضربه ای به در می زنم... دست مشت شدم رو روی در می کوبم و صدام رو تا بلندترين حد ممکنه از گلو خارج می کنم: - آهای...آقای محترم قاتل... آقای دزد... آقای گروگانگير،... - با توام... مگه کری... صدای بی حوصله و عصبی رو از پشت در می شنوم...: - چته... باز افسار پاره کردی؟ لگد ديگه ای به در می زنم...: - من گشنمه... بيا اين در رو باز کن... اصلا می خوام برم دستشويی... ضربه ای از پشت به در می زنه که از جا می پرم: - لازم نکرده بری دستشويی... بتمرگ سرجات ، غذاتو ميارم... ابروهام از خوشحالی بالا می پره... لبم خندون می شه... به رهايی نزديک می شم...! شيشه رو توی جيب مانتوم جا می دم و سينی رو از روی زمين بلند می کنم... صدای چرخيدن قفل رو می شنوم... دستم رو بالا می برم... نفسم رو حبس می کنم... در باز می شه... نور هال توی اتاق می دوه و سايه کشيده ی مرد روی زمين نقش می بنده... - کجايی تو؟ بيا شامت آوردم کوفت کن... منتظر می ايستم تا داخل بشه... - هوی... کجا رفتی؟ دندونهام رو روی هم فشار می دم ... چرا نمياد تو؟... نکنه پشيمون بشه و برگرده... با دست در رو به عقب هل می ده : - کدوم گوری رفتی؟ بيا بيرون تا نزدم ناکارت کنم... لبم رو به دندون می گيرم ... مرتيکه ی ترسو... بيا تو ديگه... از يه دختر می ترسی... - داری عصبانیم می کنی... با پای خودت بيا بيرون و گرنه بد می بينی... سينی رو توی دستهام فشار می دم... از التماس و تهديد کردن خسته می شه... صدای تماس کفشش رو با موکت پوسيده ی اتاق احساس می کنم... پس بالاخره وارد شد...! - دارم میام تو... دعا کن پيدات نکنم...! ابروهام رو در هم می کشم و منتظر می شم تا نزديکتر بشه... قدم بعدی که برميداره، درست مقابلم و پشت به من قرار می گيره... سرش رو توی اتاق می چرخونه... قبل از اينکه به پشت در متمايل بشه سينی رو با شدت به سمتش حرکت می دم و پشت سرش می کوبم... صدای آخ گفتنش بلند می شه... ظرف غذای توی دستش به زمين می افته... دستش رو به پشت سرش می گيره و به سمتم می چرخه... نگاهم که می کنه از ترس غالب تهی می کنم... چشمهاش از حد معمول گشادتر شده... ابروهاش به شدت به هم گره خوردن... قلبم از ترسی که به سراغم اومده پرسروصدا تپش می گيره.. دستهام رو دوباره بالا می برم و با سينی به صورتش ضربه می زنم... صدای فريادش بلند می شه... خون از بينی اش فواره می زنه.... دستهاش رو روی صورتش جمع می کنه.... از خونی که از بين انگشتهاش راه می گيره چندشم می شه... صورتم رو جمع می کنم ... بايد ضربه ی آخر رو بزنم.. پام رو جلو می کشم و لگد محکمی به زير دلش می زنم... از زو درد پخش زمين می شه.... لبخند رضايت روی لبهام پخش می شه و از اتاق خارج می شم ... صدای فريادش توی اتاق می پيچه... هنوز دو قدم از اتاق دور نشده، برمی گردم و در رو می بندم و از پشت قفل می کنم... صدای فحش دادن مرد، توی خونه می پيچه: - دختره ی...، مگه دستم بهت نرسه... با دستهای خودم خفه ات می کنم... با پا به در ضربه می زنم و لبخند پيروزی روی لبم نقش می گيره...با پا به در ضربه و به تهديد کيوان پوزخند می زنم. کم کم لبخند پيروزی روی لبم جای پوزخند رو می گيره و حس خوشی از رهايي توی دلم می پيچه...از اين حال خوشی که دارم، حال ناخوشم رو فراموش و با نيرویی که خيلی وقته از خودم سراغ ندارم، با سرعت به سمت در هال قدم تند می کنم...! در رو با احتياط باز می کنم و از لای در نيمه باز به داخل سالن سرک می کشم... وقتی که از سکوت و نبودن کس ديگه توی خونه مطمئن شدم، از هال نسبتا تنگ و قديمی خونه، هم خارج می شم... نگاهم توی فضای تاريک سالن می چرخه... روی ديوار دست می کشم و سعی می کنم کليد چراغ ها رو پيدا کنم... کمی که دستم رو جلو می برم، کليد رو زير انگشتهام احساس می کنم... با لمس دکمه ی چراغ اتاق، فضای تاريک سالن فقط برای لحظه ای روشن و با جرقه ای که از کليد بلند می شه، دوباره توی تاريکی بی اندازه ای فرو می ره...دستم رو که از ترس عقب کشيده ام با احتياط ، به کليد بند و برای روشن کردن مجدد چراغ تلاش می کنم... بی فايده است...! دست از تلاش بیهوده می کشم...نگاهم کم کم به تاريکی عادت می کنه، با کمک نور خفيفی که از پنجره ی قدی هال به سالن وارد می شه و از لای اين چشمهای ريز شده، می تونم در ورودی رو پيدا کنم... دستهام رو از فرط خوشیه سرريز شده به حالم،به هم می کوبم... بیخيال سوزش انگشتها! از شدت خوشحالی چشمهام پرآب می شه... خلاص شدم...! جونی بی نهايت می گيرم...برای فرار! با اين سرعتی که پاهام می گيرن تقريبا به سمت در پرواز می کنم... فاصله ی بلند شده تا در ورودی رو يک نفس و بی مکث می دوم...به در که می رسم، بی معطلی دستم رو به سمت دستگيره می کشم و با فشار دست بالا و پايينش می کنم... باز نمی شه... تکون نمی خوره... قفله‼ لبخند روی لبهام می ماسه... کليد! کليد کجاست؟ انگشتهام رو روی قفل در می کشم، اثری از کليد نيست... با حرص نگاهم رو روی در می چرخونم... لعنت به اين در آهنی با اين ميله ها و حفاظ فلزیش... چه طوری می تونم بدون کليد از اينجا خارج بشم...! سرم رو با تاسف تکون می دم... نمی خوام شاهد نااميد شدن اميدم باشم!... فکر می کنم... به ذهنم التماس می کنم...راه فرار می طلبم..! شايد راه ديگه ای باشه...حتما ... بايد... راه فراره دیگه ای باشه...! يه راه فرار ديگه...مثل... يه در ديگه...! يه در ديگه؟! آره... يه در ديگه، که من رو از شر اين خونه ی قديمی خلاص کنه...! معطل نمی کنم... کورمال کورمال توی اين سياهیه مطلق و دامن گير ، راه می گيرم و تک تک اتاق های شب زده رو می گردم...بی فايده است... فکر همه جا رو کردند...! هيچ پنجره ای بدون حفاظ و هيچ بازشوی جوش نخورده ای، وجود نداره...! نفس پرحرصم رو بيرون می دم... نگاه عادت زده ام به تاريکی... روی آخرين در ثابت می مونه...لبخند روی لبم پخش می شه... برای ناميد شدن، هنوز زوده...! وارد آشپزخونه که می شم... نگاهم روی پنجره ی حفاظ خورده اش مات می مونه... تموم شد... تمام تلاشم برای فرار ناکام موند...ابروهام رو در هم می کشم.. دستهام رو مشت می کنم... از حرص روميزیه ی سفره ایه پهن شده ی روی ميز رو، با حرکت سريع از روی ميز می کشم... از کشيده شدن روميزی، ظرف های کثيف غذا پر سرو صدا روی زمين پخش می شن! صدای شکستن و خرد شدن شکستنی ها، فقط ذره ای روحم رو نوازش می ده...! اما خيلی زود احساس تلخ محبوس بودن، به سراغم مياد... روی صندلی می شينم... چی کار کنم... خدايا...؟ نگاهم روی درز جوشکاری شده ی پنجره ثابت می مونه... يعنی واقعا هيچ راه فراری نيست! از جا بلند می شم... با دستهام به شيشه ضربه می زنم و همزمان با ضربات بی امانم فرياد می کشم: - کسی صدای منو می شنوه....؟ توروخدا يکی کمکم کنه... کسی اينجا نيست..؟ تورو خدا يکی به دادم برسه...! لحظه ای دست از تلاش می کشم... سکوت می کنم... گوشهام برای شنيدن پاسخ تيز می شن...اما... سکوت محض بيرون از خونه، پاسخ تمام فريادهای کمک طلبانه ی منه! به ديوار تکيه می دم و به سمت زمين سر می خورم... صدای نعره های مرد هنوز توی خونه می پيچه و وحشت من رو بيشتر میکنه...زير لب می نالم: - با وضع پيش اومده اگه نتونم فرار کنم، حتما فاتحه ام خونده است...! لبم رو به دندون می گيرم...چشمهام رو می بندم و کمی بعد باز می کنم... به پايه های ميز و صندلی خيره می شم...فکرم برای فرار، راه به جايي نمی بره...حرف حامد توی سرم زنده می شه... ذهن مشوشم بی اختيار به سمت حسام چرخ می خوره... ! از حسام به سمت بابا... ! و از بابا به سمت مامان و حال نزارش... چشمهام رو روی هم فشار می دم و با انگشتهام دو طرف سرم رو می مالم... صدام بی اونکه بخوام بلندمی شه : - نبايد نااميد بشم... نبايد به اين راحتی نااميد بشم... اما خيلی زود به ياد تلاش بی ثمرم برای فرار می افتم... اين درهای قفل شده ی خونه، تمام اميدم رو نااميد می کنه.... سرم رو به ديوار تکيه می زنم و دستهام رو مشت می کنم... از فشردن انگشتهام، بريدگی دستم می سوزه اما شوری که به دلم افتاده، سوزش دستم رو بی اثر می کنه...! چشمهام رو باز و سعی می کنم توی تاريکی آشپزخونه، فکرم رو متمرکز کنم...: - خدايا کمکم کن... کمک کن از اينجا خلاص بشم... - يه راه جلو پام بذار... کمک کن بتونم به بابا و مامان خبر بدم. - خدايا...صدام رو می شنوی نه؟! عجزم رو می بينی نه؟! تمام اميدم به تو ... نااميدم نکن...! توی حال و هوای خودم غرقم که صدای زنگ کوتاه شبيه به اس ام اس گوشیه موبايل سکوت آشپزخونه رو می شکنه... از اجابت بلافاصله ی دعاهام، لبخند بی بهونه روی لبم می شينه... حرف مامان توی گوشم زنگ می زنه...: - « خدای نزديکتر از رگ گردن...!!!» لبخندم پررنگتر می شه...: - ممنونم ازت مهربون من...! دستم رو روی زمين تکيه گاه می کنم و روی پاهای بی جونم می ايستم... از سرعتی که برای ايستادن به خرج دادم سرم گيج می ره... اما... شوقی که برای پيدا کردن گوشی به دلم راه گرفته، راهی برای فکر کردن به ضعف و بی حالیه تحميلی رو برام باقی نمیذاره... نگاهم رو توی آشپزخونه می چرخونم... اثری از گوشی نيست...! بی معطلی از آشپزخونه خارج و دوباره وارد سالن تاريک می شم... صفحه ی روشن شده ی گوشی، روی مبل، زير پنجره ، حسابی بين اين سياهیه دامن گير خونه، توی ذوق می زنه... هرچند که من از اين توی ذوق زدن غير منتظره، لبريز از اميد می شم...! از نيروی اميدی که با سرعت نور به تک تک سلولهای بدنم تزريق شده، پاهام نافرمان می شن و بی اونکه منتظر فرمان مغزم باشن،به سمت گوشی پروزا می کنن...! با شوقی که نمی تونم هيچ جور پنهانش کنم، اس ام اس رو نخونده می بندم و شماره ی بابا رو می گيرم... و ... منتظر برقراریه تماس، گوشی رو به گوشم نزديک می کنم.... تماس برقرار می شه... اما... به جای بابا صدای اشنای زن توی سرم می پيچه: - مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد....! آنتن نمی ده...‼! با حرص تماس رو قطع می کنم و شماره ی خونه رو می گيرم... صدای مامان توی گوشی می پيچه: - سلام... از شنيدن صدای مامان جون می گيرم...با ذوق ميان حرفش می پرم و سلام می کنم: - الو ... مامان... مامان جونم... - شما با خانواده ی شريفی تماس گرفتيد...در حال حاضر پاسخگو نيستيم... لطفا پيغام بگذاريد تا در اسرع وقت تماس بگيريم...متشکرم! دندونهام رو با حرص به هم فشار می دم: - لعنتی...! پس کجاين؟! تلاشم برای برقراری تماس با تلفن همراه مامان هم بی نـتيجه می مونه...! خاموشه...! از شدت فشاری که به دندونهام وارد می کنم، فکم منقبض می شه و رگه های درد لابه لای رگهای عصبی نيمه ی پايينی صورتم می پيچه... با کی تماس بگيرم...! چه جوری پيداتون کنم... چه جوری خبرتون کنم.... آخه شماها کجاين...! نکنه رفته باشن سرقرار... نکنه بلايی سرشون اومده باشه... سرم رو به طرفين تکون می دم... نمی خوام به اين افکار مزاحم میدون بدم... چشمهام رو روی هم ميذارم... نفس عميق می کشم... بايد فکرم رو متمرکز کنم! پيداشون می کنم... خبرشون می کنم...آره... مطمئنم... قبل از اينکه اتفاقی بيفته پيداتون می کنم...! - « کاری داشتی بزنگ! می دونی که واسه تو 24 ساعته در دسترسم...!!!» صدای حسام توی گوشم می پيچه...! آره... بايد به حسام زنگ بزنم... بايد بهش خبر بدم.... حتما می تونه کمکم کنه... آره... حتما بابا رو پيدا می کنه...! شماره ی حسام رو می گيرم... بوق آزاد می خوره...! حس می کنم: با بوق اول... ضربان قلبم شدت می گيره... با بوق دوم... نفسهام عميق می شه... بوق سوم... پلکم بی هوا می پره... بوق چهارم... پاهام ضعف می ره... بوق پنجم... دستم به ديوار بند می شه... بوق شيشم...و صدای آشنای زن... و حال خراب... و اميد به ياس نشسته ی من: - مشترک مورد نظر در حال حاضر پاسخگو نمی باشد...! چشمهام رو می بندم و سرم رو به زير خم می کنم... تمام تلاشم برای برقراریه ارتباط با دنيای بيرون بی نتيجه می مونه... به ديوار تکيه می زنم... دستهام از دوطرف بدنم آويزون ...حلقه انگشتهام به دور گوشی شل می شه... گوشی از دستم روی زمين می افته... سرم گيج می ره... چقدر درد دارم.. دستم می سوزه... پهلوم تير می کشه... قفسه ی سينه ام سنگين شده...! حس می کنم با رخت بستن اميد نوپای جوونه زده از قلبم، همه ی درد ها و ضعف فراموش شده ام، يکباره به جسمم هجوم آوردند...! توی تاريکيه محيط شده ام غرق می شم و گوشهام به فرياد های گوشخراش مرد، عادت زده می شن... نگاهم روی کفشهای راحتی و کثيف شده ام ثابت می مونه... چقدر کثيفن...!! چقدر شلخته شدم...! به اوضاع آشفته ام پوزخند می زنم...! نفس پرحسرتم رو بيرون می دم...دلم برای روزهای از دست رفته ام ضعف می ره...! با نوک پام به زمين ضربه می زنم... حالا چيکار کنم... می دونم اگه با پليس 110 هم تماس بگيرم خيلی دير می شه...يعنی تا صحت و سقم ماجرارو پيگيری کنن... تا من رو پيدا کنن... تا به خانواده ام خبر بدن... کار از کار می گذره... ! دستم رو به پيشونيم می کشم... شايد بايد به همون پليس 110 دل خوش کنم... حتما اونقدرها هم طول نمی کشه...! يعنی... يعنی... اميدوارم که طول نکشه..! توی حال خرابم غرق شده ام و برای تماس دل دل می کنم که صدای خوش آهنگ زنگ موبايل موج بی نهايتی از انرژی رو به وجودم سر ريز می کنه... چشمهام رو باز می کنم... نگاهم روی صفحه ی روشن شده ی گوشی ثابت می مونه... شماره ی آشنای حسام چشمهام رو نوازش می ده... با اين نيرویی که تمام وجودم رو سرريز از شوق کرده با حرکتی شتاب گرفته روی زمين پخش می شم و به گوشی چنگ می زنم ... دکمه ی برقراری تماس رو فشار می دم... صدای خسته و بی حال حسام توی گوشی می پيچه: - الو...! شما با اين خط تماس گرفتيد... بغض می کنم...چقدر لحنش خسته است...! چقدر دلم برای صدای دوست داشتنی و آهنگ مردونه اش تنگ شده...! چقدر محتاج بودنش هستم...! چقدر برای ديدن و داشتنش بی صبر شده ام...! دهانم رو برای جواب باز می کنم... اما... بغضی که به گلوم چنگ می زنه مانع از حرف زدنم می شه... - الو؟... صدای من رو می شنويد؟ دهانم رو دوباره باز می کنم... تلاشم از بين اين بغض خفه کننده فقط به يک حسام نصفه و نيمه ختم می شه و تمام : - ح...سا... فقط برای لحظه ای سکوت پشت خط می پيچه... صدای مردد حسام، سکوت ايجاد شده رو بر هم می زنه: - تارا؟؟؟ خودتی؟ بغضم می شکنه... چقدر دلم برای تارا گفتنش ضعف می ره...! - تارا جان خودتی... چرا گريه می کنی؟ کجايی؟ چه بلايی سرت آوردن؟ صدای هق هقم اوج می گيره: - حسام ...! - جان حسام... گريه نکن... حرف بزن ... کجايی...؟از کجا داری زنگ می زنی؟ نگاهم توی تاريکی اتاق چرخ می خوره و روی در ورودی ثابت می مونه: - نمی دونم ...! اينجا... اينجا خيلی تاريکه... همه ی درها قفله... من اينجا گير افتادم..! لحن مهربونش، آروم و نوازشگر ...مرهمی برای بغض سنگين گلوم می شه: - گريه نکن عزيزم...مگه حسام مرده... پيدات می کنم...! باشه تارا... بغضم رو به سختی فرو می دم... اما در برابر هق هق بی امانم مستاصل می شم... صداش برای لحظه ای دور می شه...گوش تيز می کنم، حتی نفس هم نمی کشم... با اين همه تلاش اما، از بين مکالمات رد و بدل شده، حتی يک کلام رو هم متوجه نمی شم...! باز هم صدای آروم و مردونه ی حسام بهانه ای خيس شدن گونه هام می شه: - بچه ها دارن رد تماست رو می زنن... پيدات می کنم تارا... قول می دم...باز هم صدای آروم و مردونه ی حسام بهانه ای خيس شدن گونه هام می شه: - بچه ها دارن رد تماست رو می زنن... پيدات می کنم تارا... قول می دم... دلم به قولش گرم... احساسم به بودنش محکم... وجودم به داشتنش پرغرور می شه. جواب من به محبت بی اندازه و قول مردونه اش، هق هق گريه و لغات بريده بريده و نصف و نيمه ایه که از دهانم خارج می شه: - با... بام... حسام.. حرفم رو با صدای مطمئن و آرومش قطع می کنه: - نگران نباش عزيزم، حواسم بهشون هست. همه چيز تحت کنترله... آب دهانم رو فرو می دم و برای پرسيدن سوال بعدی دل دل می کنم: - ما...مان؟ سکوت می کنه.. سکوتش به وجود من که تماما گوش شده برای شنيدن، آشکارا دهن کجی می کنه: - حسام؟ اين بار نامطمئن جواب می ده: - جانم عزيزم... خوبه... فقط... يه کم بیتابت بود...! از لحن نامطمئنش دلم به شور می شينه... ابروهام در هم کشيده می شه...: - حسام؟ - بچه ها تماس گرفتن حسام... ردشو زدن... پيداش کرديم. مهرشهر کرج! صدای به ذوق نشسته ی حسام حرف مرد رو قطع می کنه: - می شنوی تارا؟ پيدات کرديم؟ دارم ميام پيشت؟ با اعتراض بلند و يکباره ی مرد به حسام، چيزی ته قلبم فرو می ريزه... - چرا بلند شدی تو؟ لازم نکرده دنبال ما راه بيفتی.. تو هنوز حالت مناسب نيست! گوشم زنگ می خوره! حالش مناسب نيست؟ حسام من...حالش خوب نيست! برای شنيدن گوش تيز می کنم! صدای کلافه و آرومش رو می شنوم:- حالم خيليم خوبه... به جای اينکه اينجا وايسی و مثل دکترا نصيحتم کنی، برو ماشين رو روشن کن... - لجبازی نکن حسام... چرا متوجه نيستی، تو 3 روز پيش... صدای عصبیه حسام حرفش رو قطع می کنه: - امير با من بحث نکن... د برو ديگه پسر! گوشهام به صدای نفس های منقطع و گاهی عميقش حساس می شه: - حسام؟ با همون مهربونی و آرامش خاصش جواب می ده: - جان حسام.. بينیم رو بالا می کشم... وحشت زده فکر مزاحم دويده به راه بيانم رو مزمزه می کنم: - حالت خوب نيست؟ کجايی؟ برای نگرانی حالم ... شيطون می شه: - اين سواله می پرسی آخه زن سعدی...! کجا رو دارم باشم... وقتی شما نيستی مجبورم هوار بشم سر نازی جون... موفق شد... برای شيرين کردن تلخیه حالم، تلاشش نتيجه داد... گريه رو فراموش می کنم... صدای اعتراضم ميون سکسکه های بی امانم بلند می شه: - حسام... اذيتم نکن... خنده ی کوتاهی می کنه: - اذيتت کنم؟؟؟ من؟ بنده غلط بکنم از راه دور اذيتت کنم... بنده متخصص اذيت کردن از راه نزديکم... - آقا دارين چيکار می کنيد؟ چرا از روی تخت بلند شديد؟ اين چه وضعيه اخه.. گوشم به صدای پرناز و ظريف زن پشت خط حساس می شه... شيطون و مهربون، توی گوشم زمزمه می کنه: - بفرما، اينم نازی جون...شاهد از غيب رسيد! صدای جدی و پر جذبه ی حسام، ميان حرف زن می دوه و مجبور به سکوتش می کنه: - من حالم خوبه... نيازی به استراحت بيشتر ندارم. - يعنی چی حالتون خوبه... دکتر استراحت مطلق تجويز کرده... برای ما مسئوليت داره آقا... بفرماييد روی تخت دراز بکشيد... صدای کلافه ی حسام اينبار، محکم و پرکنايه حرف زن رو قطع می کنه: - به مسئوليت خودم مرخص می شم... ازتون سلب مسئوليت شد خانوم؟ منتظر جواب زن می مونم، اما، فقط صدای برخورد پاشنه های بلندش با کف احتمالا سنگیه زمین که خبر از دلخوری از لحن جدی و پرکنایه حسام می ده، توی سکوت اتاق می پيچه... سرم رو به ديوار تکيه می زنم...نفس های حسام و قدمهای بی رمقش رو عميقا می شنوم... اب دهانم رو فرو می دم: - حسام؟! از بين نفسهای کشيده اش، که رگه های درد رو خيلی راحت به رخم می کشه جواب می ده: - جون حسام... برای محبت هميشگيش بغض ...لبای خشک شده از زور تشنگیم رو تر... سرم رو به راست خم می کنم: - حالت خوب نيست ... نه؟ صداش رو به رسم شوخی، مشکوک می کنه: - آخه اين سوالا چیه می پرسی بچه.. معلومه که حالم خوب نيست...می دونی چند روزه دستم بهت نرسيده... بابا منم آدمما... يه نيازهای به خصوصی دارم...!! لبخند رو از روی لبام جمع می کنم: -جدی پرسيدم حسام... بلافاصله جواب می ده: - منم جدی جواب دادم عزيزم.. ابروهام رو در هم می کشم... برای پنهان کردن دردش شاکی می شم: - فکر کردی نمی فهمم؟ بچه گول می زنی...؟ صدات داد می زنه که حالت خوب نيست...بيمارستانی آره؟ بغض می کنم: - تير خوردی می دونم! اجازه ی صحبت بيشتر رو نمی ده...به عادت لودگيه هميشگيش برای بغض سنگينم، شيطون می شه و شیطنت می کنه : - اين چند روز چيزای خوردنی زياد خوردم والا... اما اصل کاری هنوز مونده... بينيم رو بالا می کشم: حسام! می خنده ... به زور می خنده... برای دل خوشیه حال نزارم می خنده...: - چی کار کنم خوردنی من! دروغ بگم؟ دلم برای اين مهربونی... برای اين لودگی دوست داشتنی، برای شيطنت ها و شوخی های هميشگیش ضعف می ره... اما خيلی زود، نفرت و کينه ی به راه افتاده و نشسته به دل حامد، پيش چشمم زنده می شه... چيزی ته دلم می لرزه... شوری به قلبم می شينه : - نيا حسام... نمی خوام بلايی سرت بياد... حرفم رو قطع می کنه... مثل هميشه شيطون...اما... پر از احساس دردی که خوب از صداش می خونم : - از جون من می ترسی... يا فکر خودتو می کنی؟ از زور بغض سکسکه می کنم: - نيا حسام... خواهش می کنم... با صدایی که به زحمت سعی در شاد نگه داشتنش داره، حرفم رو قطع می کنه: - نترس بچه جون، نمی خورمت... جلو همکارها آبرو دارم! کلافه و مستاصل، چشمهام رو روی هم فشار می دم...صدای آلارم گوشی توی گوشم می پيچه... موبايل رو از گوشم جدا می کنم و مقابل صورتم می گيرم... ابروهام با ديدن هشدار تمام شدن شارژ باطری در هم می ره... گوشی رو به گوشم نزديک می کنم: - حسام ، گوشيم داره خاموش می شه... قدمهاش تند ... نفسهاش کوتاه و بی وقفه... صداش محکم می شه: - نگران نباش عزيزم... زود خودمو می رسونم... چشمهام توی تاريکی اتاق چرخ می خوره... زود؟ يعنی چقدر زود حسام؟ نگاهم روی در ورودی سالن زوم می شه... صدای افکار گوشم رو پر می کنه... زود يعنی زودتر از رسيدن حامد... زودتر از برگشت رهام... شايد هم زودتر از رهايی مردی که پشت در سلول انفرادیه من، حبس شده و با فريادش ريشه های ترس دويده به حالم رو عميق تر میکنه... حس می کنم آلارم گوشی، تلنگر خوبيه برای به ياد آوردن تموم شدن فرصت ها... فرصت های ناب دوست داشتن... عاشق شدن... دل باختن! تمام فرصت هايی که می تونستم عاشق باشم و زندگی کنم اما... خيلی زود... به بهانه ی تصميم اشتباهم تموم شدن و از دست رفتن... می بينی حسام...من باختم...فرصت های من، تموم شد... زمان برای من، به انتها رسید...بازیه به راه افتاده ی سرنوشت من، به خط تلخ باختن و پايانش نزديک شد... برای روح خسته ای که سوت پايان راهش خیلی وقته نواخته شده، کی می رسی حسام؟ برای اين پايان تلخ حسرت می خورم...! آه می کشم... حيف که قدر ندونستم... حيف که با خودم و احساسم روراست نبودم... چه ساده از دست دادمت حسام...! چه آسون حسرت زده ی عشق موندم حسام...! شرمندم ... حسام... از تو ... از بابا... از مامان... از خودم...! چشمهام رو می بندم... خيسی اشک رو از پشت پلکهای ترم احساس می کنم... نفس عميقی می کشم... تلنگر گوشی با همه ی تلخی ، زمزمه ی پر اميدی رو هم به حال خرابم، هديه می کنه...شايد هنوز فرصتی برای جبران اشتباه آخرم باشه...! صدام، همراه با بغضی که به گلوم راه گرفته، خفه و نصف و نيمه، سکوت چند ثانيه ای اتاق رو می شکنه : - دوستت داشتم حسام! صدای قدمهاش قطع... لحنش پر ترديد می شه... سکوت چند لحظه ایه ايجاد شده رو با صدای شک زده اش می شکنه : - يعنی حالا نداری؟ تلاشم برای ذخيره ی اشکهای پشت پلکم بی نتيجه می مونه... اشکهای دونده ام روی گونه هام سرعت می گيرن: - تا آخر عمرم... دوستت دارم حسام... نفسهای عميق و بلندش رو حس می کنم... دستم رو به روی اشکهایی که به راه گردنم از هم سبقت می گيرن، بند می کنم: - معذرت می خوام... اگه تلخ بودم... اگه بهت شک کردم... از سر حماقت، قضاوت بد کردم...من... من... حرفم رو قطع می کنه... صداش ناباور و مردد می شه: - شوخيت گرفته تارا..اين چرت و پرتا چیه داری می گی...داری نگرانم می کنی... لبم رو به دندون می گيرم... برای راه ندادن بغضم به بازیه تلخ به راه افتاده تقلا می کنم...تير خلاص به غرورم می زنم... اعتراف می کنم: - لياقتت رو نداشتم حسام.. می دونم! صداش بغض آلود و گرفته می شه: - اين رو من بايد تشخيص بدم ...نه تو! ابروهام رو در هم می کشم... لبم از فشار دندونهام، به درد می شينه: - آخه تو انقدر خوبی که هيچ وقت به روم نیاوردی... نفس عميق می کشم... مات آسمون شب زده ی پشت در ورودی می مونم...: - مراقب مامان و بابام باش... توی امانتداریت، شک نمی کنم...! بی صبر حرفم رو قطع می کنه...رد اشک رو از صدای خفه و آرومش می خونم: - داری وصيت می کنی کله پوک؟ بينيم رو بالا می کشم... برای خفه کردن هق هق نشسته به راه صدام دست به دامن دستم می شم... کف دستم رو روی دهانم ميذارم و فشار می دم ... صدای خفه ام، بغضم رو می شکافه و توی گوشی می پيچه : - مراقب حسام منم باش ... نفسش رو ازاد می کنه... صداش کلافه... بی صبر... پر از غصه می شه : - قبول نيست تارا... بازم داری جر می زنی...داری از زير مسئوليت شونه خالی می کنی... وظيفتو به من محول می کنی تنبل... لبخند نيم بند و بی جونی میزنم..به راه شاد کردنش، ناشيانه تقليد می کنم: - جا رو برای نازی باز می کنم... صدای حرص زده و به بغض نشسته اش تبديل به فرياد می شه: - لازم نکرده فداکاری کنی... دلم برای فريادش ضعف می ره... برای نفس های حرص آلودش... برای نگاه تر شده اش... نگاهم رو از تاريکيه دويده به اتاق پشت پنجره می گيرم... چشمهای تارم رو به گوشه ی اتاق خيره می کنم... روی احساسم بی رحمانه پا ميذارم... - فراموشم کن حسام...! نمی خوام اينجا بيای...! همه چيز تموم شد حسام...! صدای قدمهای شتاب گرفته اش ، لجوج و مصرانه توی سکوت پشت خط می پيچه : - می بينمت ... خيلی زود... آب دهانم رو فرو می دم... چشمهام به روبرو ثابت می مونه... سرم رو به ديوار تکيه می زنم: - دوستت دارم حسام... برای آخرين بار احساسم رو مرور می کنم...اما... صدای آلارمی که بی اجازه ميون حرف من و حسام می دوه ... هم صحبت تنهایی من می شه... - حسام... سکوت پشت خط، خبر از قطع شدن تماس می ده... گوشی رو از گوشم جدا می کنم و مقابل صورتم می گيرم... نگاهم روی تصوير ذهنیم از حسام، توی صفحه ی مستطيل شکل و خاموش گوشی ثابت می مونه... دلم برای حسام... برای نگاهش... برای داشتنش... برای بودنش کنارم همين حالا، حتی برای شوخی و لودگی مخصوصش ضعف می ره.. ابروهام رو در هم می کشم... برای خاموش کردن، بغضی که به راه گلو خفه اش کرده ام، بهانه ی ديگری ندارم...گوشی رو روی قلبم میذارم و فشار می دم... صدای هق هق بی امان گريه ام، بی واهمه... سکوت خونه رو می شکنه و شريکی برای احساس تلخ غربتم می شه.گوشیه خاموش توی دستم...احساسم تلخ از طعم دلتنگی...دلم نازک شده از اين جدايیه اجباری... و چشمهايم، هم پای اين دل نازک و احساس تلخ شده، بارانيه بارانی...! کمی که می گذره...يک دل سير که به پای اين بی تابی و دل تنگی اشک می ريزم... هق هق گريه ام رو خاموش می کنم...نگاه دويده ام توی تاريکی غالب شده، پر اضطراب ميان گوشه گوشه ی اين حبسگاه پرقدمت، چرخ می خوره! ثانيه ها اگرچه کند اما با همين تيک تيک روح بخش عقربه های ساعت، سکوت وهم انگيز اين تاريکخانه ی سکوت گرفته رو می شکنه و تمام شدن عمر اين انتظار به درازا کشيده شده رو نويد می ده...! دلم پرشور... قلبم پرتپش... جسمم يخ زده و ذهنم ناآرام، مسير کش اومده از تهران تا مهرشهر رو پای پياده مرور می کنه...! از اين شمردن گاه و بيگاه ثانيه ها، دل می کنم. پر ياس... ناخوش... بیقرار... حس می کنم، چقدر فاصله ها تا تهران... تا خونه... تا خانواده دوست داشتنی ام ... زياد ... يا شايد قدمهای ذهن من خسته... و حتما مسافت دوری تا حسامم به درازا کشيده شده...! سرم رو به ديوار تکيه می دم... صدای مردونه ی حسام بی اجازه، هول زده، ميان ذهنم می دوه و مرور می شه.. آهنگ صدای مهربونش...تلاشش برای ديدنم... برای ديدار دوباره ام... نوای خوش آهنگی از حس دوست داشتن به قلبم سرريز می کنه. شيرينیه مرور آهنگ صدای مرد دوست داشتنی ام به لبهام کشيده می شه و نقش خوشرنگی از لبخند می زنه... از همون لبخندها که بی اختيار و ناخواسته روی لبت می شينه و خبر از شوق درونت می ده...! دلم برای حسامم تنگ می شه. برای ديدن مردم ثانيه شماری می کنم. هماهنگ با ريتم کند شده ی عقربه ی ثانيه شمار ساعت ، ثانيه ها رو می شمارم... ته ته دلم، از اين پس زدنم و پيش کشيدنش، از اين ناز کردنم و ناز خريدنش، از اين مهم بودنم و خواستنش... حسابی غنج می ره... لبخند لبهام، پررنگ تر می شه... اين بار هم بی اختيار و ناخواسته. برای ديدنش بیقرارتر می شم... دل نازک شده ام برای تمام شدن اين انتظار ناپايان، بی تاب می شه... توی حال خوشم و احساس انتظار پر شورم، غرقم که سروصدای خارج از خونه توجهم رو جلب می کنه...نگاهم از در شيشه ای، از ميان حفاظ های مقابل در، بی مجال فکر کردن و فرصت گمانه زنی ميان حياط می دوه. زيرلب زمزمه می کنم: - يعنی چه خبر شده؟ حسام رسيده يا حامد برگشته؟! از احساس رسيدن حسام دل خوش و از فکر باز گشت حامد، مو به تنم سيخ می شه. با کمک دستهام، خودم رو روی زمين می کشم، بی خيال فرشهای کثيف و کفش خورده و مانتوی نه چندان تميز من! گونه و طرف راست صورتم رو به ديوار سرد کنار قاب پنجره می چسبونم و با احتياط گوشه ی پرده ی ضخيم آويزی رو کنار می زنم. از همين باريکه ديد ايجاد شده میان پرده و قاب پنجره، با احتياط نگاهم رو توی تاريکی بيرون از اتاق خيره می کنم. توی سياهیه شب زده ی حياط، ميان نور قوی چراغ های ماشين شاسی بلند تازه پارک شده، با وجود تمام تاری ديد و ضعف چشمهای بی رمقم، خيلی راحت می تونم قامت چارشونه ی حامد رو که به سمت در ورودی می ره تشخيص بدم. خيلی زود، قيژ قيژ در، همون نوای آشنای کهنگی خونه، صدای سکوت پيچيده میان حياط رو قطع می کنه. لبم رو به دندون می گيرم... زير لب می نالن: - بالاخره برگشتند... چه زود! چشمهام رو برای واضح ديدن، ريز می کنم.توی اين تاريکی بی حد و اندازه ی حياط، که حالا و بعد از خاموش شدن چراغ های ماشين بيش از حد توی ذوق می زنه، حتی نمی تونم تعدادشون رو تشخيص می دم اما... هنوز هم خيلی خوب می تونم، قامت مردونه ی حامد رو با همون نگاه ساده ی ريز شده، بشناسم... خنده ی يک وری لبهام خبر از حرص درونم می ده... هرچی باشه و نباشه، اين قد رشيد و قامت چارشونه که تک تک عضلاتش رو از بحرم مربوط به کسیه که زمانی قرار بود مرد زندگيم باشه! نفس سنگينم رو پر حرص بيرون می دم، گوشهام رو تيز می کنم... چشمهام که توی تاريکی از کار افتادند، خودم رو به سلاح شنيدن مجهز می کنم... صدای قدمهایی که به اتاق نزديک می شه، با پچ پچ ها و صداهایی که گاهی بی هوا بلند می شه، همراهه... بی اونکه بخوام، پرده ی مشت شده توی دستم، بيش از حد مجاز کنار زده شده. به خودم که ميام... خيلی سريع عقب می کشم... توی تاريکی 3 کنج سالن، ميون چين و شکن های پرده ی ضخيم آويزی گم می شم. خوب که استتار می کنم، ضربان بالا گرفته ی قلبم رو توی سينه، حس می کنم. از اين تاپ و توپ بی هوای قلبم، مضطرب می شم. دستم رو روی سينه ام فشار می دم، بايد آروم بگيرم. بايد فکر کنم. بايد فکری برای فرار کنم. با اين استرس و اضطرابی که نم نم به حالم راه می گيره، خيلی راحت شکست می خورم... نبايد اشتباه کنم. نبايد تسليم باشم. شنيدن صدای عصبانی بالا گرفته ی رهام که ديگه حتی تلاشی برای پايين نگه داشتنش نمی کنه، دستم رو کنار بدنم سر می ده... همه ی تلاشم برای حفظ خونسردی ناکام می مونه، چشمهام سياهی... پاهام ضعف می ره... حالا نفسهام هم به شماره می افته... - بهت گفتم بهش اعتماد نکن.. اين مرتيکه آدم نمی شه. همون اول بايد ازش زهر چشم می گرفتيم. اصلا بيخود دارم مراعات تورو می کنم شهاب. خبر به گوش بالایی ها برسه، تيکه بزرگمون گوشمون می شه، بفهم احمق جون! صدای عصبی حامد، رهام رو خفه می کته... - بس کن ديگه بهداد.. می خواستی چی کار کنم؟ چی کار ديگه بايد می کردم که نکردم، تهديدش کردم. دخترشم گروگان گرفتم.. باز هم رهام بی هوا ميان حرف حامد می دوه: - خودتو به حماقت می زنی يا واقعا انقدر ساده ای شهاب. همون موقع که گفتم واسه زهر چشم از باباهه يه بلایی سر عزيزدردونه اش بيار بايد گوش می کردی...گوش نکردی، بيا اين شد نتيجه اش... اين دفعه ديگه معطل تو يکی نمی مونم. گوشهام بیش از هميشه تيز می شه... احساس خطر می کنم، بيشتر از هميشه، بيشتر از اين چند روز که توی اتاقم حبس بودم و از دنيای بيرون از اتاق بی خبر. حرص توی صدای حامد رو خيلی خوب می خونم: - خفه شو بهداد... همون اول بهت گفتم، نمیذارم بلایی سر تارا بياری... حاليت شد.. همون يه بار غلط اضافی هم که کردی و اون بلا رو سرش آوردی، از دستم در رفت، وگرنه به خواب ببينی که بخوای دوباره دست روش بلند کنی. به غيرت و مردونگی حامد پوزخند می زنم... - از کی تا حالا سوژه هات واست مهم شدن، آقای رئيس...نگو که از اول انقدر دل نازک بودی و ما خبر نداشتيم... ببينم شهاب جان نکنه راستی راستی عاشق شدی؟ بی هوا، تمام وجودم برای دونستن جواب حامد، گوش شنيدن می شه: - حرف مفت نزن بهداد.. تارا هيچ گناهی نداره... نمیذارم بلایی سرش بیاری. حالیت شد. دوست داشتن و نداشتن من هم به تو هيچ ربطی نداره، دارم بهت هشدار می دم بهداد...دور تارا رو خط بکش. بی حوصلگیه صدای بهداد رو می خونم... - ببين شهاب يا مثل آدم حرف گوش کن و کاری رو که می گم انجام بده يا خودتو بکش کنار و بذار من گندی رو که زدی جمع کنم... و گرنه مجبورم به بالایی ها گزارش کنم. می دونی که اون موقع چی می شه؟ هوم؟ صدای حامد بالا می گيره... - تهديدم می کنی احمق؟! رهام هم به پای صدای بالا رفته ی حامد فرياد می کشه... - آره تهديدت می کنم... اصلا چرا فقط تهديد کنم، همين الان عمليش می کنم... - می خوای چه غلطی کنی؟ - وايسا ببين چه غلطی می کنم. می خوام بی عرضگی تورو جمع کنم. صدای کوبيده شدن جسمی به حفاظ های در ورودی، من رو از جا می پرونه... بی هوا جيغ می کشم... اما خيلی زود دستم رو جلوی دهانم می گيرم و جيغ نصفه و نيمه ام رو خفه می کنم... لرزش بی امان و بی وقفه ی دستم، خبر از ترس راه گرفته به حالم رو می ده... ابرو در هم می کشم... دست بند شده به دهانم رو با دست ديگه می گيرم... چشمهای بيش از حد گشاد شده ام رو به هم فشار می دم... نترس تارا... حسام توی راهه.. چيزی پيش نمیاد... فرار می کنی... قوی باش تارا... بارها و بارها... صدای ذهنم رو مرور می کنم... بايد قوی باشم... نبايد بترسم... نه! من اصلا نمی ترسم...آره نمی ترسم... حتی از اين دعوای به راه افتاده هم نمی ترسم! يعنی نبايد که بترسم... ! يعنی مجبورم که نترسم! چشمهام رو بار ديگه روی هم فشار می دم... پلکهام برای ريزش جريان اب جمع شده ی پشت پلکم مقاومت می کنه... صدای زير لبم بی هوا بلند می شه: - کجايی حسام؟ چرا نمی رسی... چرا دير کردی حسام؟! صدای فرياد نفر سومی که تا اين لحظه متوجه حضورش نبودم، بين سروصدای به راه افتاده گم می شه: - بسه بابا...شما دو تاهم عين سگ و گربه افتاديد به جون هم... اما خيلی زود فرياد رهام، دعوت به سکوتش می کنه: - خفه شو سيا... - بس کن ديگه بهداد، اوضاع به اندازه ی کافی پيچيده هست، بيشتر از اين گند نزن به وضع پيش اومده... از عقل و منطقی که برای آروم کردن رهام به کار می گيره، پوزخند می زنم... آب دهانم رو فر می دم و سعی می کنم آرامش از دست رفته ام رو همگام با اوضاعی که رو به آرومی می ره، به دست بيارم. ضربات آرومی که به شيشه می خوره، دوباره سوهان آرامش نصف و نيمه ی روحم می شه... - کيوان... باز کن در رو... کيوان! صدای بی حوصله ی حامد، ميان صدای سيا می پره: - کدوم گوری رفته اين که انقدر اينجا سوت و کوره... چراغا چرا خاموشه؟! ضربه ی محکمی که حدس می زنم با پاش به حفاظ های آهنی در می زنه، قلبم رو از جا می کنه، دستهای مشت شده ام رو جلوی دهانم می گيرم و صورتم رو از فرط اضطراب جمع می کنم... - چرا جواب نمی ده اين؟ نکنه اتفاقی افتاده... کف دستم رو به دندون می گيرم... با وضع پيش اومده... با عصبانيت بی حد و حصر رهام، اين بار فقط خدا بايدبه حالم رحم کنه! اين بار صدای خفه ی کيوان از توی اتاق از پشت در قفل شده، بلند می شه: - شهاب... شهاب... باز کن اين در لعنتی رو! پشتم تير می کشه! چشمهام بيش از حد گشاد می شه... سرد سردم... يخ بستم اما، رد عرقی که روی کمرم سر می خوره، بيش از حد آزارم می ده... صدای گنگ و ناواضح کيوان از پشت اين درهای قفل شده، بيش از حد برای هر 3 نفر دور و آهسته است. هرچند توی دلم دعا دعا می کنم که کيوان ياد شيشه ی شکسته شده ی اتاق نباشه يا شايد ضربه ی پام اونقدر کاری بوده باشه که توان حرکت رو ازش گرفته باشه... به افکار بيهوده و بيش از حد ناشيانه ام، توی اين حال خراب و اضطراب محيط شده، پوزخند می زنم... صدای چرخش کليد توی قفل در، نفسم رو از کار میندازه... قلبم بی اجازه سروصدا به راه میندازه...تمام بدنم شل می شه... فکر کردن حتی برای خلاصی از اين وضعيت برام آرزو می شه... کمرم رو به ديوار فشار می دم، کاش می شد، لا به لای آجرهای ديوار پناه بگيرم... صدای مشکوک و مردد حامد اين بار از فاصله ی نزديک شده به دوریه يک قدم توی سرم می پيچه و شدت می گيره: - چرا اينجا انقدر تاريکه؟! پس اين کيوان کدوم گوریه...؟ فريادش، قدم رو بيش از پيش صاف می کنه: - کيوان! چشمهام رو روی هم فشار می دم... به سختی جيغ تا پشت لبها بالا اومده ام رو خفه می کنم... ضربه ای که به در چوبیه حبسگاه کيوان می خوره، تير خلاص به نفس از کار افتاده ام می زنه: - لعنتی ها بياين اينجا..بياين اين در رو باز کنيد! با شنيدن صدای شتاب گرفته ی قدمهایی که از من دور می شن و به سمت اتاق می دوند، آب دهانم رو به سختی فرو می دم، نفس نصفه و نيمه ای از سر آسودگیه و به پای فاصله ی ايجاد شده می کشم... از ديوار فاصله می گيرم... سرم رو از پشت پرده فقط کمی جلو می کشم. نگاه عادت زده ام به تاريکی، روی قامت چارشونه ی هر 3 نفر که از در هال عبور می کنند ثابت می شه... دست از تماشا کردن می کشم... نسيمی که به صورتم می خوره، من رو متوجه در نيمه باز سالن می کنه...لبخند روی لبهام پخش می شه... اين هم راه آزادی! بی معطلی... با قدمهای آروم و پر احتياط، در حاليکه نگاهم ميخکوب در هال مونده، از مخفيگاهم بيرون ميام و از در نيمه باز سالن به حياط راه می گيرم.. بايد هرچه زودتر قبل از اينکه پيدام کنند از خونه خارج بشم و تا رسيدن حسام، همين اطراف پنهان بشم... پاورچين پاورچين، درحاليکه چشمهام رو توی تاريکی می چرخونم و همون نور کم و قليل شده ی هلال ماه رو با تمام وجود می بلعم، از باغچه ی پر از شاخ و برگ خشک شده ی حياط می گذرم و خودم رو به درخت تنومند و بی برگ انتهای حياط و نزديکترین به در ورودی می رسونم.. پشت درخت پناه می گيرم و نفس حبس شده ام رو آسوده بيرون می دم... از پشت تنه ی قطور درخت سر می کشم و نگاهم رو وی در ورودی و پنجره ها می چرخونم... توی تاريکی خونه، نه صدایی می شنوم نه حرکتی می بينم... دوباره عزمم رو جزم می کنم و به سمت در ورودی با گام های کوتاه و محتاط، قدم تند می کنم... از کنار استخر خالی از آب می گذرم و خودم رو به سرعت به ماشين شاسی بلند که حالا می تونم پرادو بودنش رو تشخيص بدم، می رسونم و به پشت به ماشين تکيه می زنم... لبخند روی لبهام پهن می شه...نگاهم فاصله ی کوتاه در رو بارها و بارها رفت و برگشت می کنه... دستهام رو مشت می کنم... عزمم رو جزم...! از ماشين جدا می شم و برای بار آخر از پشت شيشه های خاک گرفته اش سر می کشم و پنجره های تاريک زده و در ورودی سالن رو نگاه می کنم.. نگاه چرخ خورده ام روی پنجره ی شکسته شده ی اتاقم ثابت می مونه... با اين فاصله ی کم شده تا پنجره ی شکسته، راحت تر می تونم سروصدای نه چندان بلند برخاسته از اتاق رو بشنوم... صدای داد و بيداد و بحث و جدل به راه افتاده، خبر از فهميدن فرار من می ده. تعلل جايز نيست...! بيشتر از اين نبايد دست دست کنم، برای رسيدن به در، از ماشين فاصله می گيرم و با قامتی خم شده به فاصله ها رو کم می کن... اما...هنوز به در نرسيده، صدای خفه ای از شليک اسلحه، گوشم رو پر... من رو سرجام ميخکوب می کنه... سرجام می ايستم... کمر صاف می کنم... سخت اما با هزار جون کندن، به عقب برمی گردم. نگاهم روی پنجره ی حبس گاهم ثابت می مونه! از بين هياهوی خاموش شده، صدای فرياد سيا بلند می شه: - چه غلطی کردی شهاب؟! حرص آشکار شده ی توی لحن حامد رو می خونم: - به اين احمق گفته بودم اگه خرابکاری کنه می کشمش... صورتم رو در هم می کشم، تصوير صورت کيوان و خون راه گرفته از لای انگشت هاش، توی ذهنم زنده می شه... صدای فريادش گوشم رو پر می کنه... دلم می لرزه... برای يک لحظه خودم رو شريک کشته شدنش می دونم... معده ام از تصور چنين فکری به هم می پيچه.. اما صدای خونسرد رهام، حال خرابم رو خرابتر می کنه: - بهتره بگرديم تا دختره از اينجا خارج نشده پيداش کنيم... چه طور يه آدم می تونه اينقدر راحت از کنار همکاری که تا چند ساعت قبل رفيقش هم بوده، بگذره و کشته شدنش رو به تماشا بشينه... از تصور اين حالت مشمئز کننده سرم سوت می کشه...به خودم ميام... سرم رو به طرفين تکون می دم...زير لب می نالم: - وقتی به رفيقشون رحم نکردن، ببين چه بلايی سر من ميارن! راه باقی مونده تا در رو با قدمهای بلندم، به صفر می رسونم... حس خوش آزادی توی دلم می پيچه... سرخوش دست جلو می برم و به قفل در بند می کنم... قفل در رو با احتياط و آروم عقب می کشم.. اما... در برابر چشمهای اميدوار من، در باز نمی شه... ابرو در هم می کشم... امکان نداره...! باز هم برای باز کردن اين در قديمی، تلاش می کنم، دوباره ...3 باره ... بارها و بارها... اما دری که قفله و باز نمی شه، برای باز شدن کليد لازم داره... نه التماس چدست از کلنجار رفتن با قفل در می کشم... پيشونيم بی اجازه به تن زنگ زده ی در بند می شه... خنکی در فلزی توی سرم می پيچه... چقدر خوش خيال بودم که به قفل نبودن در اميد داشتم...! دندونهام رو از حرص روی هم فشار می دم... بيا ديگه حسام...! من راه فراری ندارم! صدای فرياد رهام از فضای داخلی خونه ، توی سرم می پيچه و فرصت دست دست کردن و تعلل بی مورد رو ازم می گيره : - اينجا نيست شهاب... برو تو حياط رو بگرد... پرشتاب از در فاصله می گيرم و بی وقفه به سمت ماشين قدم تند می کنم... به ماشين که می رسم، نگاهم روی درش ثابت می مونه، محاله که قفل نباشه! تلاشم برای باز کردن در ماشين به بن بست می خوره... صدای خش خش خرد شدن شاخه های خشک و سرمازده ی حياط، اون هم توی شبهای خنک ارديبهشت ماه ، زير گامهای محکم و مردونه، بيش از حد توی ذوق می زنه...! و برای آرامش فراريم هنرنمایی میکنه و اضطراب راه گرفته به حالم رو دامن می زنه... پاهام از تصور گير افتادن سست می شه و ضعف می ره...نای ايستادنم از کف می ره و جسم از نا افتاده ام نااميد از بنده ی ماشين به روی زمين سر می خوره... به چرخ ماشين تکیه می زنم و پاهام رو به سمت شکمم جمع می کنم... پيشونيم رو به زانوهام، تکيه می زنم و در برابر ضربان رو به بی نهايت قلبم، رو ترش می کنم. توی ذهنم به تمام تلاشم برای فرار که به بن بست ختم می شه فکر می کنم...! تسليم شده... بی اميد...دست رو روی زمين می کشم و سعی می کنم گرمای بيش از حد وجودم رو با خنکای زمين شريک بشم... گوشم به صدای قدمهای نه چندان نزديک توی حياط، حساس می شه... دستم رو به زمين فشار می دم و زير لب خدا خدا می کنم ... هنوز گيج صدای پاها هستم که دستم کنار چرخ ماشين، به جسم کوچيک اما بی شباهت به سنگريزه برخورد می کنه. جسم کوچيک رو به دست می گيرم و جلوی چشمهام ثابت می کنم، با ديدن سوئيچ ماشين، لبخند بی مجال فکر کردن، روی لبهام نقش می گيره...! سوئيچ رو توی دستم فشار می دم و بی معطلی برای باز کردن در، از جام بلند می شم و از زمين فاصله می گيرم...! خيلی راحت در ماشين رو باز می کنم... نگاهم داخل ماشين چرخ می خوره... برای لحظه ای به گيجی حالم تاسف می خورم... باز شدن در ماشين وقتی که در ورودی قفل باشه چه دردی از من دوا می کنه... نفسم رو پر حرص بيرون می دم...نگاهم رو از پشت شيه ی ماشين توی حياط می چرخونم... خبری از تعقيب کننده هام نمی گيرم... دست از ديد زدن حياط می کشم ونگاهم رو متوجه ماشين می کنم... راه فرار که ندارم، اما ترجيح می دم خودم رو پشت ماشين پنهان کنم! از در جلو فاصله می گيرم و اون رو می بندم و با قدی خميده، قدم کوتاهی به سمت در عقب ماشين برميدارم... دستم رو روی صندلی های عقب ماشين می کشم و پام رو برای بالا رفتن، به لبه ی ماشين تکيه می زنم... هنوز وارد ماشين نشدم که صدای عصبی و مردونه ی سيا من رو از هر حرکت اضافی منع می کنه... - به به تارا خانوم... مثل اينکه برای رفتن خيلی عجله دارين... کجا به سلامتی؟ هستيم حالا در خدمتتون.. قلبم به يکباره پرتپش می شه... پای توی هوا خشک مانده ام رو به زمين بند می کنم. نگاهم توی تاريکی ، به سايه روشن ايجاد شده روی صورت سيا، ثابت می مونه... چشمهام رنگ التماس می گيره... کاش التماس نگاهم رو از توی چشمام توی اين تاريکيه وهم انگيز بخونه... کاش به عذابم راضی نشه...! - بياين... پيداش کردم... تمام اميدم، با صدای بلند شده ی سيا نااميد... حال خوش چند لحظه پيشم ناخوش ناخوش... دلم از اين شانس رنگ باخته ام خشمگين می شه... - حالا دختر خوبی باش و با زبون خوش با پای خودت بيا پيش عمو... ابرو در هم می کشم... به لحن کثيف و پرآلوده اش، اخم می کنم... تنفرم رو از نزديکیش به چشمهام می کشونم، حتی اگه توی اين تاريکه نگاه پرخاشگرم رو نخونه...! به پای اين تنفر فوران زده از عمق چشمهام، نافرمان می شم و نافرمانی می کنم... و به پای اين نافرمانی برای فاصله گرفتن از ماشين دست دست می کنم... - حرف حساب حاليت نمی شه بچه جون؟ بيا جلو تا نيومدم بلایی سرت بيارم... از تهديدش، پاهام سست می شه... تجربه ی چند روزه نشونم داده که تهديدهای اين قشر رو جدی بگيرم... با اکراه دستم رو برای جدا شدن، از صندلی ماشين عقب می کشم اما... از لمس سردی جسم فلزی زير دستم، بی حرکت می شم... از تصور چيزی که توی ذهنم جون گرفته، باز هم به برنده شدن بليط شانسم، لبخند می زنم... امروز روز منه...! حتی اگه با کتک مفصل خوردن زير مشت و لگد رهام شروع ... و به فرارم از اين خونه ختم بشه... دستم رو روی کلت می کشم و اون رو همراهم از صندلیه ماشين جدا می کنم... - آفرين دختر خوب... حالا آروم بيا پيش من... از پناه در ماشين فاصله می گيرم و توی يک حرکت پرشتاب اسلحه توی دستانم رو به سمت مرد نشونه می گيرم: - اين در رو باز کن من برم... ! سفيدی گشاده شده ی چشمهای مرد رو توی تاريکی حياط تشخيص می دم : - ديوونه شدی دختر؟ فک کردی می تونی فرار کنی... سر اسلحه رو خم می کنم و در رو نشون می دم و بی حوصله دم می گيرم : - زود باش ديگه... در رو باز کن... - اينجا چه خبر شده...! بی هوا اسلحه ی توی دستم، حامد رو که تو فاصله ی نه چندان زياد ايستاده و مهمان ناخوانده خلوت دوستانه ام شده ، نشونه می گيرم... صدام بی اختيار بالا می ره: - در رو بازکنيد، می خوام برم...! حامد، که انگار تازه متوجه اسلحه توی دستم شده... جلو می کشه و سعی می کنه با حرفهاش خامم کنه...: - اين چيه توی دستت تارا... اسلحه گرفتی... می خوای باهاش آدم بکشی؟ فکر کردی بچه بازیه... شليک می کنی و تموم می شه می ره...؟! نگاهم فاصله ی در حال کم شدن تا حامد رو رفت و برگشت می کنه، بی هوا فرياد می زنم و اسلحه رو توی دستم فشار می دم: - جلو نيا حامد... به خدا می زنمت... سرجاش می ايسته و دستهاش رو بالا می گيره... : - خيله خوب عزيزم... آروم باش... نيازی به اين کارها نيست... باور کن نميذارم کسی اذيتت کنه... می دونی که دوست دارم... اسلحه رو با هر دو دستم می گيرم و دستهای کشيده شده به سمت حامد رو بالا و پايين می کنم: - بس کن حامد، فقط کليد اين در لعنتی رو بده به من...! يک قدم نزديکتر می شه: - که چی کار کنی... خودم رو عقب می کشم: - در رو باز کن لعنتی...! با قدم ديگه نزديکترم می شه: - می خوای فرار کنی؟ تا کجا؟؟؟ برای حفظ درازای اين فاصله اصرار می کنم... قدمم به پای گام جلو کشيده اش عقب می ره... سنگينی اسلحه برای دستهای ضعيف و رنجورم، زياده از حد خودنمايی می کنه... کمرم رو خم می کنم و سعی می کنم بار سنگينی اسلحه کوچيک کمری رو با تمام وجود به دوش بکشم...! نگاهم روی حامد ثابت می مونه... دستش رو به طرفم دراز می کنه: - اون اسلحه رو بده به من تارا... تو حتی بلند نيستی ازش استفاده کنی... دستم رو عقب می کشم...: - جلو نيا حامد... به خدا می زنم... با سماجت جلو می کشه: - می خوای منو بزنی؟!... خيله خوب بزن! اگه می تونی بزن! اگه انقدر ازم متنفری بزن و خودتو راحت کن...! نگاهم روی برق چشمهاش چرخ می خوره و دوباره به دستش خيره می شه... ذهنم با اسلحه ی توی دستم کلنچار می ره: - نه..! نمی تونم!... نمی تونم شليک کنم... نمی تونم مردی رو که عاشقش بودم با دستهای خودم بکشم... نمی تونم...! به ضعف و حال خراب و ذهن مشومشم که پی می بره...فاصله اش کم و کمتر می شه... دستهام لرز می گيره... متوجه لرز دستهام می شه... قدمهای بعدی رو با اجتياط بيشتری جلو می کشه... خوب که نزديکم می شه... به خودم ميام... اسلحه رو توی يک حرکت تکون می دم و روی گيجگاهم ثابت می کنم: - جلو نيا حامد... به خدا می زنم... به جون بابام می زنم... می دونی که می زنم...! می ايسته... سرجاش... بی حرکت ... بی حرف... شوک زده، می ايسته و مات نگاهم می کنه: - ديوونه شدی تارا...چی کار داری می کنی ... بازی در نيار دختر...! اسلحه رو بده به من...! اسلحه ی نشونه رفته به سمت سرم رو توی يک دست، روی گيجگاهم فشار می دم: - می زنم حامد... به خدا که می زنم...! اين در لعنتی رو باز کن....! حالم خرابه... دستهام خيس عرق شدن، چشمهام گشاد شده، ملتمس به حامد ساکت و صامت خيره مونده... می دونم که با همه ی سنگدليش، به مرگم رضايت نمی ده... به صدام رنگ التماس می پاشم: - تورو خدا حامد... در رو باز کن بذار برم... دوباره يک قدم نزديکتر می شه... دستش رو اين بار جلوتر می کشه: - اسلحه رو بده به من، تا در رو باز کنم و بذارم بری... آخرين گام به عقب رو برميدارم و به بن بست بدن سرد در آهنی متوقف می شم... زير لب می نالم و التماس می کنم: - باز کن در رو حامد... توروجون تارا در رو باز کن حامد...! مکث می کنه... همراه سکوتش مکث می کنه. خيره نگاهم می کنه و به پای خيرگیه نگاهش سکوت می کنه. نمی دونم توی نگاهم چی می خونه که دست به جيب می بره... با چشمهای گشاد شده ام رد دستش رو تا جيب شلوار می زنم، طولی نمی کشه که دستش رو به سمتم می گيره و کليد رو توی هوا تکون می ده... - ديوونه شدی شهاب... می خوای بذاری بره... بی خيال صدای اعتراض سيا، گيج و منگ نگاهم بين کليد توی دست و چشمهای حامد رد و بدل می شه... آب دهانم رو فرو می دم و پراحتياط و درحاليکه نگاهم به چشمهای حامد خيره مونده، دست ديگه و آزادم رو جلو می کشم و کليد رو توی هوا از دستش قاپ می زنم... بی حرکت می ايسته و مات، به حرکاتم خيره می مونه... شوک زده از بی حرکتیه حامد، دست لرزونم رو برای جا زدن کليد توی قفل در جلو می کشم... اسلحه رو به سمتش نشونه می گيرم و کليد رو توی قفل می چرخونم... صدای تق باز شدن قفل در توی سکوت چند ثانيه ای حياط می پيچه و لبخند رو به لبهام می کشونه... بی معطلی به دستگيره، دست می کشم و در رو باز می کنم... همراه با باز شدن در ، لبخند پخش شده روی لبم رو می بلعم و نگاه قدرشناسانه و متعجبم رو به حامد خيره می کنم... توی تاريکی حياط، درخشش چشمهاش، خبر از پرآب شدن ديده اش می ده... دلم برای لحظه ای به پای اشک حامد، فشرده می شه... پای رفتنم سست... دلم بی هوا تنگ می شه... زبون مطيع شده از حالم، به راه صدا زدنش باز می شه...: - حامد... نگاهش رو از من میگيره و به سمت ديگه ی حياط خيره می کنه: - برو ديگه...! ناباور با قدم عقب گرد شده، فاصله ام رو از حامد زياد می کنم...اما، نگاهم هم چنان روی صورت و نگاه گرفته شده اش از من، و دستهای مشت شده ی آويزونش خيره می مونه... باز هم به خواهش دلم لب باز می کنم: - حامد... بی حوصله، پرحرص، سرش رو به سمتم می چرخونه و نگام می کنه: - مگه همينو نمی خواستی، برو ديگه...! نمیذارم کسی دنبالت بياد...خيالت راحت! اشک به چشمهام می دوه... نمی دونم چرا اما، بی هوا دلتنگش می شم... شايد دلم بهونه ی روزهای گذشته رو می گيره...بغض توی گلوم، به راه صدام می شينه و صدای نازکم رو خشدار می کنه: - ممنونم...! جوابم رو نمی ده... رو از من می گيره و پشت به من می کنه... نگاهم به قامت چارشونه اش خيره می شه.... برای بار آخر، بلندای قامتش رو از بر می کنم... نگاهم رو قدرجويانه بدرقه ی راهش می کنم و قطره اشک مزاحم رو با دستم پس می زنم... صدای زير لبم بلند می شه و به سکوت حياط ضربه می زنه: - فراموشت نمی کنم حامد... می ايسته... سرجاش خشک می شه...! به پای ايستادنش، چرخ می خورم... موندن جايز نيست... بايد برم...! دستم رو روی صورتم می کشم و اشکهای پخش شده روی گونه ام رو پاک می کنم... برای دل کندن از حامد، اين بار من، پيشقدم می شم... پاهای سست و کم جونم به راه رهايی از زمين فاصله می گيره اما... هنوز قدم اول رو برنداشته صدای بلندی توی حياط می پيچه و پای رفتنم سست می شه...! همراه اين پای سست شده، سينه ام می سوزه...! درد بی نهايتی، توی قفسه ی سينه ام می پيچه و بدن بی جونم روی زمين پخش می شه...! ----------------شمها و انگشت های خسته من رو !اهای سست و کم جونم به راه رهايی از زمين فاصله می گيره اما... هنوز قدم اول رو برنداشته صدای بلندی توی حياط می پيچه و پای رفتنم سست می شه...! همراه اين پای سست شده، سينه ام می سوزه...! درد بی نهايتی، توی قفسه ی سينه ام می پيچه و بدن بی جونم روی زمين پخش می شه...! سينه ام تير می کشه، آتيش می گيره...! از درد و سوزشی که تمام قفسه ی سينه ام رو پر کرده، حتی نمی تونم نفس بکشم... دهانم رو برای آخ گفتن باز می کنم اما، هيچ صدایی از حلق خشک شده ام، خارج نمی شه... چشمهام تار می شه... ردی از خيسی روی زمين راه می گيره و به زير انگشت های بی حرکت مونده ام پخش می شه... زير نور مهتاب، با اين چشمهای بی جون... تيرگی اين رد خيس رو می خونم...! برای نفس کشيدن، هوا کم ميارم... سينه ام خس خس می کنه... با هر بار نفس کشيدنم، حجم قویی از جريان خون، از سينه ام بيرون می زنه و من اين شدت گرفتن خونريزی رو از ردی که روی بدنم به جا میذاره و گرمایی که روی پوستم پخش می کنه، خوب حس می کنم...! برای نفس کشيدن حريص می شم ... دهانم رو همپای بينی کمک می گيرم، اما، خونی که به دهانم می دوه و روی صورتم سرما زده ام راه می گيره، تلاشم برای مدد گرفتن از دهان رو ناکام میذاره...! چشمهام آروم آروم... به پای از دست دادن توانم برای مقاومت، بی هيچ معطلی بسته می شه... از لای چشمهای در حال بسته شدنم، نگاهم روی حامد که مات زده به تماشای دست و پا زدن من ايستاده، ثابت می مونه...! توی اين حال خراب،لبحند ناباور و نيم بندی برای اين مات بودن و بی حرکت شدن، به لبهام کشيده می شه... انگار باور تير خوردنم به جز برای من برای حامد هم عجيب غيرمنتظره بوده... برای باز نگه داشتن چشمهام، هيچ توانی ندارم... جسم خسته و زخم خورده ام برای فاصله گرفتن از دنيای کثيف و بی رحم اين آدم ها، عجيب بهانه می گيره...! چشمهام که بسته می شه... صدای حامد خيلی دور، توی سرم می پيچه و لا به لای هجوم سياهیه راه گرفته به وجودم گم می شه: - تارا...! --------- از تکون هایی که می خورم... از تاريکیه محيط شده ام فاصله می گيرم... به هوش اومدم اما، هنوز سينه ام می سوزه... نفسهام تنگه...و تشنگیه بی نهايتی به تک تک سلولهای بدنم دويده... توی ماشينم... بی حرکت و دراز کشيده روی صندلیه عقب! اين رو از تکونهای گاه و یی گاهی که می خورم خوب متوجه می شم... چشمهام تا نيمه باز می شه اما، با اين همه تاریه ديد، هيچ چيز رو تشخيص نمی دم جز، نوری که گهگاه فضای تاريکی اطرافم رو پر می کنه و دوباره من رو توی اين همه سياهی تنها، به جا میذاره... عطش دارم... لبهام به هم چسبيده اند و برای فاصله گرفتن از هم عجيب بی ميلن...لبهای خشک شده ام رو در طلب آب تکون می دم اما جز، صدای ناله کوتاه شده و ضعيفم کلامی از دهانم خارج نمی شه... صدای ناله ی نصفه و نيمه ام، از صدای آشناي و هراس زده ای جواب می گيره: - بهوش اومدی تارا... دارم می برمت بيمارستان... چيزی نمونده... سعی می کنم به تاریه ديدم غلبه کنم و صاحب اين صدای آشنا و دست پاچه رو ببينم اما، جز تصوير ناواضح و گنگ از مردی که روی صندلی جلو نشسته و سرش رو گهگاه به سمتم می چرخونه، چيزی نمی بينم...! تمام توانم برای ديدن همين تصوير کوتاه چند ثانيه ای از دست می ره... دوباره پلکهام روی هم ... چشمهام بسته می شه ... و تلاش من برای شناختن مرد بی نتيجه می مونه...! صدای خس خس سينه ام و نفسهای تنگ شده ام توی سرم می پيچه و اوج می گيره ... قفسه ی سينه ام می سوزه و من حتی توانی برای تکون دادن دست و لمس جای زخمم ندارم...! - تارا... تارا جان... جان حامد دووم بيار عزيزم... داريم می رسيم...! حامد...! انگار...نمی شناسم...! انگار... دوست ندارم که بشناسم...! يعنی... نمی خوام که بشناسم...! انگار...به پای اين نخواستن ودوست نداشتن، سلولهای از کار افتاده ی مغزم برای پس زدن هر آشنايی با اين مرد، عجيب فعال می شن...! و من به پای اين ميل بی پايان، مصرانه و مصمم مهر تائيد می زنم...نه... نمی شناسم...!!! صدای مزاحم و فرياد گون مرد، توی سرم می پيچه و برای جسم ضعيف شده و حال خرابم عذابی دو چندانه... توانی برای اعتراض ندارم... جز، نفسهایی که هربار سنگيتر و بی جونتر از قبل، جوابی به تلاش مرد برای بهوش نگه داشتنم می شه... حس می کنم زير اين دست عجولی که برای قطع نفسها، به گلوم بند شده، نایی برای مقاومت ندارم، بار ديگه از ماشين ... از مرد و شايد از حامدی که نمی شناسمش... و از فريادهای گاه و بيگاهش فاصله می گيرم...! ---------------- حرکت آروم نوازشگونی که روی گونه ام حس می کنم، برای بار ديگه من رو از سياهی غالب شده ام جدا می کنه... جون و رمقی برای باز کردن چشمهام ندارم... تمام توانم برای نشون دادن هوشياریم، تکون آروم لبهام می شه و ديگر هيچ...! - صدامو می شنوی تارا... عزيزم... ما جلوی بيمارستانيم...من بايد برم،مجبورم تنهات بذارم ... الان حسام می رسه، همين اطرافه... طاقت بيار باشه...! صدای مزاحم مرد رو عقب می زنم و به خواهش جسم غرق سکونم، نفس عميقی می کشم... نفس عميقی می کشم و از مرد و از نوازش آروم انگشتهاش به راه صورت و موهام فاصله می گيرم... -----------------
- کاش می فهميدی و می ديدی که به خاطر توئه که الان اينجام... همه ی خطرها رو به جون خريدم و اومدم نشستم جلوت تا بلايی سرت نياد... تارا... به خدا دوستت دارم... بفهم...! بفهمم؟ چی رو بفهمم؟ عاشق شدنت رو... يا حال و روزم رو...! شايد هم پدری که می خوای از من بگيری...! چرا من بايد حال خوش و ناخوش همه رو بفهمم اما هيچ کس پیدا نمی شه حال خراب من رو بفهمه... چرا بايد حامد رو بفهمم... حسام رو بفهمم... رهام رو بفهمم... خدايا همه ی آدمهای اطرافم رو بهفهمم... اما هيچ کس... هيچ کس محض رضای خدا... من رو ، حالم رو ... دلم رو نفهمه... نخونه! نگاهم رو از حامد می گيرم... از حامدی که نمی شناسمش... نمی فهممش...! توی سرم غوغا برپاست...! درد پهلو و سنگينی سينه ی به درد نشسته که هيچ... تمام درد و مرض های دنيا هم نمی تونه هم پای غم به دل نشسته ام آزارم بده...! درد دارم... دلم... قلبم... روحم... همه ی وجودم... ذره ذره احساسم... با درد غريبه ام عجين می شه... کاش می شد، اين نفس های نصف و نيمه، اين قلب زخمی و تکيده، اين جسم دردآشنای از پاافتاده، برای هميشه خاموش بشه و از اين همه بی رحمی فاصله بگيره... - می دونم ازم بدت میاد... می دونم حالت ازم بهم میخوره... اما... می خوام خودخواه باشم... اگه هميشه به خاطر ديگرون کشتم... سفارشی کشتم... سفارشی نامرد شدم و ويرون کردم... می خوام اين بار به خاطر دل خودم، به سفارش دل خودم... برای هميشه نگهت دارم... نمیذارم ازم بگيرنت... نميذارم از دستم بری... صداش توی سرم می پيچه و برای بغض سنگين روی گلوم بار سفارشی می شه... صدای قدمهاش رو می شنوم... کنارم می ايسته... دستش رو روی پيشونيم می کشه: - دوست دارم... بفهم! سرم رو از زير دستش عقب می کشم... برای دوست داشتن و عاشق شدن توی دنيای حامد، هنوز بچه ام... هنوز نمی تونم توی دنيای اين آدم بزرگها، برای عشق و عاشقی خودخواه باشم... آدم بکشم... نامرد باشم.... پس هنوز اندازه ی عاشق شدن نيستم...! سنگينیه نگاهش حتی نمی تونه من رو مجبور به پذيرش تلاقی نگاهمون کنه... چشمهام رو با سماجت روی ديوار ميخ می کنم... حالا... با اين نگاه خيره شده... می تونم رد تمام ترک های نصف و نيمه و گاهی عميق روی ديوار رو از بر کنم...! از من فاصله می گيره... صدایی توی دلم فرياد می زنه... وقت ها رو از دست می دم... فرصت ها هدر می رن... باز شدن در که با ناليدن لولای روغن کاری نشده اش همراهه، زنگ خطری برای پايان سکوتم می شه... لبم رو گاز می گيرم... چشمهام رو روی هم فشار می دم... بايد از اين بازی بچه گانه ی سکوت دور بشم...: - حامد...! می ايسته... اين رو از صدای خاموش شده ی قدمهاش متوجه می شم... نگاهم رو روی سقف قفل می کنم... همين حالا... تنها پدرم، توی نگاهم جون می گيره و ديگر هيچ... لبام بی اجازه، نافرمان... باز می شن: - اگه... بابام... طوريش بشه، من... ميميرم! در اتاق که بهم کوبيده می شه... صدای آوار شدن همه ی باورهام توی سرم می پيچه... بايد برای نجات بابا کاری کنم... نمیذارم به همين اسونی بابام رو از من بگيرن... نميشينم و مرگش رو انتظار نمی کشم... من از اينجا فرار می کنم... بايد فرار کنم...! دستم رو به ديوار می گيرم و بی خيال درد پهلو، روی تخت می شينم... نگاهم رو توی اتاق می چرخونم... بايد از اين قفس تنگ و نفرت انگيز خلاص بشم... بايد که خلاص بشم...! خودم رو روی تخت می کشم و پاهام رو به زمين بند می کنم... خيلی زود از اين خونه و آدمهای سياهش، فرار می کنم... مطمئنم که فرار می کنم... نفسم رو توی سينه حبس می کنم... دستم رو به پهلوم می گيرم... دندونهام رو روی هم فشار می دم و با يک حرکت، روی پاهام می ايستم... برای قدم اول بد نيست... هنوز می تونم سرپا باشم...! هنوز پاهايی برای دويدن و چشمهايی برای ديدن دارم... هنوز اميدم نااميد نشده...! با قدمهای کوتاه به پنجره نزديک می شم... درد دارم اما... فکر فرار ... فکر آزادی... فکر بابا... انرژیم رو مضاعف می کنه ... بی خيال تمام دردهای دنيا...! به پنجره می رسم... دستم رو به پرده بند می کنم... سرم رو به ديوار تکيه می زنم و نفس های عميق می کشم... نفس که تازه می کنم، دستم رو به مقوای کارتنی می کشم و با حرص اون رو از قاب پنجره جدا می کنم... نور غروب کرده ی خورشيد، چشمهام رو می زنه... نگاهم رو می دزدم و با احتياط و از لای چشمهای نيمه باز، به حياط خيره می شم... هنوز ماشين ها زير روکش برزنتی مخفی شدند... هنوز سکوت مرگبار، بين تن خشک و بی جون درختای حياط می پيچه... نگاهم رو دوباره و برای بار هزارم تو حياط می چرخونم... بايد دنبال راه فرار بگردم... بايد پيداش کنم... می دونم که پيداش می کنم...! ------------------------از ديد زدن و کلنجار رفتن با حياط و ديوار آجريش خسته می شم... دستهام رو با حرص به دور ميله های حفاظ روبروی پنجره حلقه می کنم و سرم رو به ميله ها تکيه می زنم... چشمهام رو می بندم و سعی می کنم تمرکز کنم.... چه طور می تونم از اين اتاق در بسته و اين پنجره ی محافظت شده با اين حفاظهای آهنی خلاص بشم... سرم رو از حفاظ فاصله می دم و دوباره آروم به ميله ها ضربه می زنم: - چه جوری می تونم... خدايا چی کار کنم...؟ با اين ضربات آروم و اما بی وقفه ی سرم به حفاظ، کم کم پيشونيمم به درد می شيينه و ضعف بدنی ام خودش رو به رخ می کشه... از پنجره و از حفاظ فاصله می گيرم... می چرخم و روی زمين و پايين پنجره، کنار شيشه خرده ها، روی تکه مقوایی که قرار بود، شيشه ی زندانم باشه و مانع ديد زدنم، می شينم... پاهام رو داخل شکمم جمع می کنم و دستهام رو به دور پام حلقه می زنم... چونه ام رو روی زانوهام محکم می کنم و نگاهم رو به روبرو خيره... فکرم به سمت حامد و حرفهاش کشيده می شه... سرم رو تکون می دم و سعی می کنم از افکار پراکنده فاصله بگيرم... بايد ذهنم رو متمرکز کنم... اما... گرسنگی شديدی که به سراغم اومده... درد پهلو و ضعفی که به شدت آزارم می ده، بهانه های خوبی برای فکر نکردن می شه... سرم رو به ديوار تکيه می دم... حس می کنم سردم شده... از خنکای هوای بهاری و نسيم غروب هنگامش، از لای شيشه ی شکسته ی اتاق، لرز خفيفی به تنم می شينه... خودم رو بيشتر جمع می کنم... فشاری که به پهلوم وارد می شه، دليل در هم کشيده شدن ابروهامه اما، هنوز در برابر سرمايی که خوب می دونم نتيجه ی ضعف و افت فشاره ناتوانم... سرم گيج می ره و تصوير اتاق، پيش نگاهم می لرزه... تازه می فهمم، آخرين رمق و توانم رو پای ايستادن کنار پنجره خرج کردم و حالا... از هر تلاشی برای ادامه مقاومت و سرپا بودن، پاک پاکم‼! بی اختيار روی ديوار سر می خورم و سرم ، روی فرش خاکخورده ی اتاق ثابت می شه... حلقه ی دستهام شل و نگاهم تارتر از قبل می شه... چشمهام تمايل زيادی برای بسته شدن دارن اما به شدت برای بیداری تلاش می کنم... با اينکه با وضع فعليم، هيچ کاری در توانم نيست اما... نمی خوام توی اين برهه های حساس و نفس گير از زمان، غرق خواب و بیهوشی باشم... پلکهام که به هم نزديک می شن، با سماجت اون ها رو از هم دور می کنم و ابروهام رو بالا نگه می دارم... تلاشم برای دور نگه داشتن پلکها، بی نتيجه می مونه... در حاليکه نگاهم روی سينی واژگون شده ی صبحانه ثابت مونده، چشمهام روی هم می ره و من رو برای بيدار موندن ناکام ميذاره... ------------- از سروصدایی که از اطراف می شنوم، از خواب می پرم... چشمهام رو باز می کنم... نگاهم با فضای تاريک اتاق غريبگی می کنه... خيلی طول نمی کشه تا با اين اتاق کوچيک و سياهیه دامن گيرش اخت می گيرم... دستم رو به زمين و بين خرده شيشه ها تکيه می زنم و صاف می شينم... صداهای ناواضح و گنگ اطراف حالا با وضوح بيشتری شنيده می شه... گوش تيز می کنم... برای تمرکز کردن و فهميدن ماجرا، انرژی زيادی به کار می گيرم... تقريبا، همه ی انرژی ناقابلی که از اين خواب چند ساعته نصيبم شده...‼! صدای حامد رو از بين باقیه صداها تشخيص می دم... بيشتر که دقت می کنم، رد صدا رو می زنم... حياط...! با احتياط دستم رو به ديوار بند می کنم و برای ايستادن از لبه ی پنجره کمک می گيرم... دستم رو که به لبه ی فروروفتگیه قاب پنجره نزديک می برم، با سوزش نواری روی انگشتهام، به سرعت عقب می کشم.... لبم رو به دندون می گيرم... صدای آخ گفتنم رو خفه و چشمهام رو به هم فشار می دم... تریه انگشتهام، خبر از بريده شدنشون می ده... با تصور خون جاری از زخمم، دلم ضعف می ره .. توی اين اوضاع و احوال ضعف و بی حالی، از دست دادن خون، هرقدر کم و بی مقدار، ضعفم رو تشديد می کنه...شايد اثر تلقين باشه اما، هر چی که هست، تاثيرخودش رو خوب میذاره... دست ديگه ام رو به ديوار می گيرم و سعی می کنم تعادلم رو حفظ کنم... صداها واضح تر می شه... حالا می تونم، صدای خفه و آروم توی حياط رو که در حال نزديک شدن به پنجره ی اتاقه راحت تر بشنوم... - فقط حواست باشه کيوان... گند نزنی... فهميدی...! شامش رو بهش بده و در رو روش قفل کن...! اصلا اگه ديدی داره سرو صدا می کنه، يا می خواد دردسر درست کنه، دهن و دستهاشو ببند...! - چند بار می گی شهاب... به خدا فهميدم... خنگ که نيستم بابا جون... - آره می دونم... سابقه ی درخشانت نشون می ده اصلا نياز به تذکر نداری... بی خود نگران می شم.. - سخت می گيری شهاب... بابا تقصير من چيه... اين پسره خيلی زرنگ بود... اصلا نفهميدم، چه جور رد شروين بدبخت رو زد، به خودمون که اومديم ريختن تو خونه... از زرنگیم بود که از دستشون در رفتم و رفيقتو فرستادم اون دنيا...‼! تازه مگه ضرر کرديم... اين پسره خيلی موی دماغ شده بود... اينجوری از شرش خلاص شديم...! - خيله خوب ديگه... بسه... به خاطر شاهکار جنابعاليه که شاخکاشون انقدر تيز شده... زدی يه مامورو کشتی... اونم چی...! يه کله گندشونو...! وسط يه ماموريت مثلا سری... که بايد همه چيز بی سروصدا و تميز از آب در بياد... با اين گندی که تو زدی، تا سر مارو بالای دار نبينن، آروم نمی شن...فقط حواست باشه کيوان، اگه امشب باز گند بزنی... باور کن خودم با دستهای خودم می کشمت... شيرفهم شد؟ - ای بابا...! - خيله خوب ديگه... حواست به گوشيتم باشه... بهت زنگ می زنم... سعی می کنم زود برگرديم...! مامور...‼! دارن از کی حرف می زنن؟! از حسام؟! از حسام من؟؟؟ خدايا اينجا چه خبره... دارن کجا می رن... نکنه می رن سراغ بابا...‼مامور...‼! دارن از کی حرف می زنن؟! از حسام؟! از حسام من؟؟؟ خدايا اينجا چه خبره... دارن کجا می رن... نکنه می رن سراغ بابا...‼ بايد چی کار کنم؟ چی کار می تونم بکنم؟... از اين بی خبری که به سراغم اومده دارم ديوونه می شم...! نکنه بلايی سر حسام اومده باشه... نکنه ماموری که ازش حرف می زنن حسام باشه...‼! آخ.. اگه بلايی سر حسام من اومده باشه... چقدر باهاش بدتا کردم... چقدر رنجوندمش...! خدايا نکنه اون آخرين ديدارمون بوده...نه‼! دستم رو به سرم می گيرم و گيجگاهم رو بين دستهام فشار می دم... نفس پرحرصم رو بيرون می دم و چشمهام رو می بندم... تری خون روی ساعد دستم راه می گيره... دستم رو از سرم جدا می کنم... صدای روشن شدن ماشين ها و باز شدن در پارکينگ بلند می شه... می ايستم و نگاهم رو از پنجره به بيرون خيره می کنم... اثری از 407 سفيد رنگ نيست... ! نگاهم روی قامت چهارشونه و کشيده ی مرد که رو به در ايستاده و دستهاش رو توی جيب شلوارش فرو برده خيره می مونه... همون مردی که روز اول با حامد جر و بحث می کرد...کيوان‼ پس فقط کيوان توی خونه مونده... چه شوری به دلم نشسته... دلم از اين شور به هم می پيچه... وقتی که حس می کنم مرد برای برگشتن تکون می خوره، دوباره روی زمين می شينم و خودم رو از جلوی پنجره کنار می کشم.... صدایی توی سرم می پيچه... اگه بخوای کاری کنی، الان بهترين موقعيته... الان که فقط کيوان مونده! آره... بايد دست به کار بشم... بايد فکرم رو متمرکز می کنم... نگاهم توی اتاق چرخ می خوره و روی سينی واژگون شده ثابت می مونه... از نگاه خيره و ممتدم روی سينی کم کم جرقه هايی اميدوارکننده ای توی ذهنم جون می گيره... جلو می کشم و سينی رو از روی زمين بلند می کنم... سنگينیه چندانی نداره... دوباره نگاهم رو توی اتاق می چرخونم...تکه شيشه ی نسبتا بزرگتر توی اتاق... زير انعکاس نور ماه که به داخل اتاق راه گرفته، توجهم رو جلب می کنه... بازهم جلو می کشم و شيشه رو بلند می کنم... نگاهم روی لبه ی تيز شيشه سر می خوره... از تصور چيزی که توی ذهنم نقش می بنده، دلم ريش می شه... شيشه رو روی زمين پرت می کنم اما... خيلی زود دوباره به دستم می گيرم و بی اونکه نگاهش کنم به سمت در می رم... زير لب زمزمه می کنم،کار از محکم کاری عيب نمی کنه! به در که می رسم سعی می کنم تمام ضعف و درد پهلو و سوزش انگشتها رو فراموش کنم...سينی رو کنار پام و به در تکيه می زنم.. با پا ضربه ای به در می زنم... دست مشت شدم رو روی در می کوبم و صدام رو تا بلندترين حد ممکنه از گلو خارج می کنم: - آهای...آقای محترم قاتل... آقای دزد... آقای گروگانگير،... - با توام... مگه کری... صدای بی حوصله و عصبی رو از پشت در می شنوم...: - چته... باز افسار پاره کردی؟ لگد ديگه ای به در می زنم...: - من گشنمه... بيا اين در رو باز کن... اصلا می خوام برم دستشويی... ضربه ای از پشت به در می زنه که از جا می پرم: - لازم نکرده بری دستشويی... بتمرگ سرجات ، غذاتو ميارم... ابروهام از خوشحالی بالا می پره... لبم خندون می شه... به رهايی نزديک می شم...! شيشه رو توی جيب مانتوم جا می دم و سينی رو از روی زمين بلند می کنم... صدای چرخيدن قفل رو می شنوم... دستم رو بالا می برم... نفسم رو حبس می کنم... در باز می شه... نور هال توی اتاق می دوه و سايه کشيده ی مرد روی زمين نقش می بنده... - کجايی تو؟ بيا شامت آوردم کوفت کن... منتظر می ايستم تا داخل بشه... - هوی... کجا رفتی؟ دندونهام رو روی هم فشار می دم ... چرا نمياد تو؟... نکنه پشيمون بشه و برگرده... با دست در رو به عقب هل می ده : - کدوم گوری رفتی؟ بيا بيرون تا نزدم ناکارت کنم... لبم رو به دندون می گيرم ... مرتيکه ی ترسو... بيا تو ديگه... از يه دختر می ترسی... - داری عصبانیم می کنی... با پای خودت بيا بيرون و گرنه بد می بينی... سينی رو توی دستهام فشار می دم... از التماس و تهديد کردن خسته می شه... صدای تماس کفشش رو با موکت پوسيده ی اتاق احساس می کنم... پس بالاخره وارد شد...! - دارم میام تو... دعا کن پيدات نکنم...! ابروهام رو در هم می کشم و منتظر می شم تا نزديکتر بشه... قدم بعدی که برميداره، درست مقابلم و پشت به من قرار می گيره... سرش رو توی اتاق می چرخونه... قبل از اينکه به پشت در متمايل بشه سينی رو با شدت به سمتش حرکت می دم و پشت سرش می کوبم... صدای آخ گفتنش بلند می شه... ظرف غذای توی دستش به زمين می افته... دستش رو به پشت سرش می گيره و به سمتم می چرخه... نگاهم که می کنه از ترس غالب تهی می کنم... چشمهاش از حد معمول گشادتر شده... ابروهاش به شدت به هم گره خوردن... قلبم از ترسی که به سراغم اومده پرسروصدا تپش می گيره.. دستهام رو دوباره بالا می برم و با سينی به صورتش ضربه می زنم... صدای فريادش بلند می شه... خون از بينی اش فواره می زنه.... دستهاش رو روی صورتش جمع می کنه.... از خونی که از بين انگشتهاش راه می گيره چندشم می شه... صورتم رو جمع می کنم ... بايد ضربه ی آخر رو بزنم.. پام رو جلو می کشم و لگد محکمی به زير دلش می زنم... از زو درد پخش زمين می شه.... لبخند رضايت روی لبهام پخش می شه و از اتاق خارج می شم ... صدای فريادش توی اتاق می پيچه... هنوز دو قدم از اتاق دور نشده، برمی گردم و در رو می بندم و از پشت قفل می کنم... صدای فحش دادن مرد، توی خونه می پيچه: - دختره ی...، مگه دستم بهت نرسه... با دستهای خودم خفه ات می کنم... با پا به در ضربه می زنم و لبخند پيروزی روی لبم نقش می گيره...با پا به در ضربه و به تهديد کيوان پوزخند می زنم. کم کم لبخند پيروزی روی لبم جای پوزخند رو می گيره و حس خوشی از رهايي توی دلم می پيچه...از اين حال خوشی که دارم، حال ناخوشم رو فراموش و با نيرویی که خيلی وقته از خودم سراغ ندارم، با سرعت به سمت در هال قدم تند می کنم...! در رو با احتياط باز می کنم و از لای در نيمه باز به داخل سالن سرک می کشم... وقتی که از سکوت و نبودن کس ديگه توی خونه مطمئن شدم، از هال نسبتا تنگ و قديمی خونه، هم خارج می شم... نگاهم توی فضای تاريک سالن می چرخه... روی ديوار دست می کشم و سعی می کنم کليد چراغ ها رو پيدا کنم... کمی که دستم رو جلو می برم، کليد رو زير انگشتهام احساس می کنم... با لمس دکمه ی چراغ اتاق، فضای تاريک سالن فقط برای لحظه ای روشن و با جرقه ای که از کليد بلند می شه، دوباره توی تاريکی بی اندازه ای فرو می ره...دستم رو که از ترس عقب کشيده ام با احتياط ، به کليد بند و برای روشن کردن مجدد چراغ تلاش می کنم... بی فايده است...! دست از تلاش بیهوده می کشم...نگاهم کم کم به تاريکی عادت می کنه، با کمک نور خفيفی که از پنجره ی قدی هال به سالن وارد می شه و از لای اين چشمهای ريز شده، می تونم در ورودی رو پيدا کنم... دستهام رو از فرط خوشیه سرريز شده به حالم،به هم می کوبم... بیخيال سوزش انگشتها! از شدت خوشحالی چشمهام پرآب می شه... خلاص شدم...! جونی بی نهايت می گيرم...برای فرار! با اين سرعتی که پاهام می گيرن تقريبا به سمت در پرواز می کنم... فاصله ی بلند شده تا در ورودی رو يک نفس و بی مکث می دوم...به در که می رسم، بی معطلی دستم رو به سمت دستگيره می کشم و با فشار دست بالا و پايينش می کنم... باز نمی شه... تکون نمی خوره... قفله‼ لبخند روی لبهام می ماسه... کليد! کليد کجاست؟ انگشتهام رو روی قفل در می کشم، اثری از کليد نيست... با حرص نگاهم رو روی در می چرخونم... لعنت به اين در آهنی با اين ميله ها و حفاظ فلزیش... چه طوری می تونم بدون کليد از اينجا خارج بشم...! سرم رو با تاسف تکون می دم... نمی خوام شاهد نااميد شدن اميدم باشم!... فکر می کنم... به ذهنم التماس می کنم...راه فرار می طلبم..! شايد راه ديگه ای باشه...حتما ... بايد... راه فراره دیگه ای باشه...! يه راه فرار ديگه...مثل... يه در ديگه...! يه در ديگه؟! آره... يه در ديگه، که من رو از شر اين خونه ی قديمی خلاص کنه...! معطل نمی کنم... کورمال کورمال توی اين سياهیه مطلق و دامن گير ، راه می گيرم و تک تک اتاق های شب زده رو می گردم...بی فايده است... فکر همه جا رو کردند...! هيچ پنجره ای بدون حفاظ و هيچ بازشوی جوش نخورده ای، وجود نداره...! نفس پرحرصم رو بيرون می دم... نگاه عادت زده ام به تاريکی... روی آخرين در ثابت می مونه...لبخند روی لبم پخش می شه... برای ناميد شدن، هنوز زوده...! وارد آشپزخونه که می شم... نگاهم روی پنجره ی حفاظ خورده اش مات می مونه... تموم شد... تمام تلاشم برای فرار ناکام موند...ابروهام رو در هم می کشم.. دستهام رو مشت می کنم... از حرص روميزیه ی سفره ایه پهن شده ی روی ميز رو، با حرکت سريع از روی ميز می کشم... از کشيده شدن روميزی، ظرف های کثيف غذا پر سرو صدا روی زمين پخش می شن! صدای شکستن و خرد شدن شکستنی ها، فقط ذره ای روحم رو نوازش می ده...! اما خيلی زود احساس تلخ محبوس بودن، به سراغم مياد... روی صندلی می شينم... چی کار کنم... خدايا...؟ نگاهم روی درز جوشکاری شده ی پنجره ثابت می مونه... يعنی واقعا هيچ راه فراری نيست! از جا بلند می شم... با دستهام به شيشه ضربه می زنم و همزمان با ضربات بی امانم فرياد می کشم: - کسی صدای منو می شنوه....؟ توروخدا يکی کمکم کنه... کسی اينجا نيست..؟ تورو خدا يکی به دادم برسه...! لحظه ای دست از تلاش می کشم... سکوت می کنم... گوشهام برای شنيدن پاسخ تيز می شن...اما... سکوت محض بيرون از خونه، پاسخ تمام فريادهای کمک طلبانه ی منه! به ديوار تکيه می دم و به سمت زمين سر می خورم... صدای نعره های مرد هنوز توی خونه می پيچه و وحشت من رو بيشتر میکنه...زير لب می نالم: - با وضع پيش اومده اگه نتونم فرار کنم، حتما فاتحه ام خونده است...! لبم رو به دندون می گيرم...چشمهام رو می بندم و کمی بعد باز می کنم... به پايه های ميز و صندلی خيره می شم...فکرم برای فرار، راه به جايي نمی بره...حرف حامد توی سرم زنده می شه... ذهن مشوشم بی اختيار به سمت حسام چرخ می خوره... ! از حسام به سمت بابا... ! و از بابا به سمت مامان و حال نزارش... چشمهام رو روی هم فشار می دم و با انگشتهام دو طرف سرم رو می مالم... صدام بی اونکه بخوام بلندمی شه : - نبايد نااميد بشم... نبايد به اين راحتی نااميد بشم... اما خيلی زود به ياد تلاش بی ثمرم برای فرار می افتم... اين درهای قفل شده ی خونه، تمام اميدم رو نااميد می کنه.... سرم رو به ديوار تکيه می زنم و دستهام رو مشت می کنم... از فشردن انگشتهام، بريدگی دستم می سوزه اما شوری که به دلم افتاده، سوزش دستم رو بی اثر می کنه...! چشمهام رو باز و سعی می کنم توی تاريکی آشپزخونه، فکرم رو متمرکز کنم...: - خدايا کمکم کن... کمک کن از اينجا خلاص بشم... - يه راه جلو پام بذار... کمک کن بتونم به بابا و مامان خبر بدم. - خدايا...صدام رو می شنوی نه؟! عجزم رو می بينی نه؟! تمام اميدم به تو ... نااميدم نکن...! توی حال و هوای خودم غرقم که صدای زنگ کوتاه شبيه به اس ام اس گوشیه موبايل سکوت آشپزخونه رو می شکنه... از اجابت بلافاصله ی دعاهام، لبخند بی بهونه روی لبم می شينه... حرف مامان توی گوشم زنگ می زنه...: - « خدای نزديکتر از رگ گردن...!!!» لبخندم پررنگتر می شه...: - ممنونم ازت مهربون من...! دستم رو روی زمين تکيه گاه می کنم و روی پاهای بی جونم می ايستم... از سرعتی که برای ايستادن به خرج دادم سرم گيج می ره... اما... شوقی که برای پيدا کردن گوشی به دلم راه گرفته، راهی برای فکر کردن به ضعف و بی حالیه تحميلی رو برام باقی نمیذاره... نگاهم رو توی آشپزخونه می چرخونم... اثری از گوشی نيست...! بی معطلی از آشپزخونه خارج و دوباره وارد سالن تاريک می شم... صفحه ی روشن شده ی گوشی، روی مبل، زير پنجره ، حسابی بين اين سياهیه دامن گير خونه، توی ذوق می زنه... هرچند که من از اين توی ذوق زدن غير منتظره، لبريز از اميد می شم...! از نيروی اميدی که با سرعت نور به تک تک سلولهای بدنم تزريق شده، پاهام نافرمان می شن و بی اونکه منتظر فرمان مغزم باشن،به سمت گوشی پروزا می کنن...! با شوقی که نمی تونم هيچ جور پنهانش کنم، اس ام اس رو نخونده می بندم و شماره ی بابا رو می گيرم... و ... منتظر برقراریه تماس، گوشی رو به گوشم نزديک می کنم.... تماس برقرار می شه... اما... به جای بابا صدای اشنای زن توی سرم می پيچه: - مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد....! آنتن نمی ده...‼! با حرص تماس رو قطع می کنم و شماره ی خونه رو می گيرم... صدای مامان توی گوشی می پيچه: - سلام... از شنيدن صدای مامان جون می گيرم...با ذوق ميان حرفش می پرم و سلام می کنم: - الو ... مامان... مامان جونم... - شما با خانواده ی شريفی تماس گرفتيد...در حال حاضر پاسخگو نيستيم... لطفا پيغام بگذاريد تا در اسرع وقت تماس بگيريم...متشکرم! دندونهام رو با حرص به هم فشار می دم: - لعنتی...! پس کجاين؟! تلاشم برای برقراری تماس با تلفن همراه مامان هم بی نـتيجه می مونه...! خاموشه...! از شدت فشاری که به دندونهام وارد می کنم، فکم منقبض می شه و رگه های درد لابه لای رگهای عصبی نيمه ی پايينی صورتم می پيچه... با کی تماس بگيرم...! چه جوری پيداتون کنم... چه جوری خبرتون کنم.... آخه شماها کجاين...! نکنه رفته باشن سرقرار... نکنه بلايی سرشون اومده باشه... سرم رو به طرفين تکون می دم... نمی خوام به اين افکار مزاحم میدون بدم... چشمهام رو روی هم ميذارم... نفس عميق می کشم... بايد فکرم رو متمرکز کنم! پيداشون می کنم... خبرشون می کنم...آره... مطمئنم... قبل از اينکه اتفاقی بيفته پيداتون می کنم...! - « کاری داشتی بزنگ! می دونی که واسه تو 24 ساعته در دسترسم...!!!» صدای حسام توی گوشم می پيچه...! آره... بايد به حسام زنگ بزنم... بايد بهش خبر بدم.... حتما می تونه کمکم کنه... آره... حتما بابا رو پيدا می کنه...! شماره ی حسام رو می گيرم... بوق آزاد می خوره...! حس می کنم: با بوق اول... ضربان قلبم شدت می گيره... با بوق دوم... نفسهام عميق می شه... بوق سوم... پلکم بی هوا می پره... بوق چهارم... پاهام ضعف می ره... بوق پنجم... دستم به ديوار بند می شه... بوق شيشم...و صدای آشنای زن... و حال خراب... و اميد به ياس نشسته ی من: - مشترک مورد نظر در حال حاضر پاسخگو نمی باشد...! چشمهام رو می بندم و سرم رو به زير خم می کنم... تمام تلاشم برای برقراریه ارتباط با دنيای بيرون بی نتيجه می مونه... به ديوار تکيه می زنم... دستهام از دوطرف بدنم آويزون ...حلقه انگشتهام به دور گوشی شل می شه... گوشی از دستم روی زمين می افته... سرم گيج می ره... چقدر درد دارم.. دستم می سوزه... پهلوم تير می کشه... قفسه ی سينه ام سنگين شده...! حس می کنم با رخت بستن اميد نوپای جوونه زده از قلبم، همه ی درد ها و ضعف فراموش شده ام، يکباره به جسمم هجوم آوردند...! توی تاريکيه محيط شده ام غرق می شم و گوشهام به فرياد های گوشخراش مرد، عادت زده می شن... نگاهم روی کفشهای راحتی و کثيف شده ام ثابت می مونه... چقدر کثيفن...!! چقدر شلخته شدم...! به اوضاع آشفته ام پوزخند می زنم...! نفس پرحسرتم رو بيرون می دم...دلم برای روزهای از دست رفته ام ضعف می ره...! با نوک پام به زمين ضربه می زنم... حالا چيکار کنم... می دونم اگه با پليس 110 هم تماس بگيرم خيلی دير می شه...يعنی تا صحت و سقم ماجرارو پيگيری کنن... تا من رو پيدا کنن... تا به خانواده ام خبر بدن... کار از کار می گذره... ! دستم رو به پيشونيم می کشم... شايد بايد به همون پليس 110 دل خوش کنم... حتما اونقدرها هم طول نمی کشه...! يعنی... يعنی... اميدوارم که طول نکشه..! توی حال خرابم غرق شده ام و برای تماس دل دل می کنم که صدای خوش آهنگ زنگ موبايل موج بی نهايتی از انرژی رو به وجودم سر ريز می کنه... چشمهام رو باز می کنم... نگاهم روی صفحه ی روشن شده ی گوشی ثابت می مونه... شماره ی آشنای حسام چشمهام رو نوازش می ده... با اين نيرویی که تمام وجودم رو سرريز از شوق کرده با حرکتی شتاب گرفته روی زمين پخش می شم و به گوشی چنگ می زنم ... دکمه ی برقراری تماس رو فشار می دم... صدای خسته و بی حال حسام توی گوشی می پيچه: - الو...! شما با اين خط تماس گرفتيد... بغض می کنم...چقدر لحنش خسته است...! چقدر دلم برای صدای دوست داشتنی و آهنگ مردونه اش تنگ شده...! چقدر محتاج بودنش هستم...! چقدر برای ديدن و داشتنش بی صبر شده ام...! دهانم رو برای جواب باز می کنم... اما... بغضی که به گلوم چنگ می زنه مانع از حرف زدنم می شه... - الو؟... صدای من رو می شنويد؟ دهانم رو دوباره باز می کنم... تلاشم از بين اين بغض خفه کننده فقط به يک حسام نصفه و نيمه ختم می شه و تمام : - ح...سا... فقط برای لحظه ای سکوت پشت خط می پيچه... صدای مردد حسام، سکوت ايجاد شده رو بر هم می زنه: - تارا؟؟؟ خودتی؟ بغضم می شکنه... چقدر دلم برای تارا گفتنش ضعف می ره...! - تارا جان خودتی... چرا گريه می کنی؟ کجايی؟ چه بلايی سرت آوردن؟ صدای هق هقم اوج می گيره: - حسام ...! - جان حسام... گريه نکن... حرف بزن ... کجايی...؟از کجا داری زنگ می زنی؟ نگاهم توی تاريکی اتاق چرخ می خوره و روی در ورودی ثابت می مونه: - نمی دونم ...! اينجا... اينجا خيلی تاريکه... همه ی درها قفله... من اينجا گير افتادم..! لحن مهربونش، آروم و نوازشگر ...مرهمی برای بغض سنگين گلوم می شه: - گريه نکن عزيزم...مگه حسام مرده... پيدات می کنم...! باشه تارا... بغضم رو به سختی فرو می دم... اما در برابر هق هق بی امانم مستاصل می شم... صداش برای لحظه ای دور می شه...گوش تيز می کنم، حتی نفس هم نمی کشم... با اين همه تلاش اما، از بين مکالمات رد و بدل شده، حتی يک کلام رو هم متوجه نمی شم...! باز هم صدای آروم و مردونه ی حسام بهانه ای خيس شدن گونه هام می شه: - بچه ها دارن رد تماست رو می زنن... پيدات می کنم تارا... قول می دم...باز هم صدای آروم و مردونه ی حسام بهانه ای خيس شدن گونه هام می شه: - بچه ها دارن رد تماست رو می زنن... پيدات می کنم تارا... قول می دم... دلم به قولش گرم... احساسم به بودنش محکم... وجودم به داشتنش پرغرور می شه. جواب من به محبت بی اندازه و قول مردونه اش، هق هق گريه و لغات بريده بريده و نصف و نيمه ایه که از دهانم خارج می شه: - با... بام... حسام.. حرفم رو با صدای مطمئن و آرومش قطع می کنه: - نگران نباش عزيزم، حواسم بهشون هست. همه چيز تحت کنترله... آب دهانم رو فرو می دم و برای پرسيدن سوال بعدی دل دل می کنم: - ما...مان؟ سکوت می کنه.. سکوتش به وجود من که تماما گوش شده برای شنيدن، آشکارا دهن کجی می کنه: - حسام؟ اين بار نامطمئن جواب می ده: - جانم عزيزم... خوبه... فقط... يه کم بیتابت بود...! از لحن نامطمئنش دلم به شور می شينه... ابروهام در هم کشيده می شه...: - حسام؟ - بچه ها تماس گرفتن حسام... ردشو زدن... پيداش کرديم. مهرشهر کرج! صدای به ذوق نشسته ی حسام حرف مرد رو قطع می کنه: - می شنوی تارا؟ پيدات کرديم؟ دارم ميام پيشت؟ با اعتراض بلند و يکباره ی مرد به حسام، چيزی ته قلبم فرو می ريزه... - چرا بلند شدی تو؟ لازم نکرده دنبال ما راه بيفتی.. تو هنوز حالت مناسب نيست! گوشم زنگ می خوره! حالش مناسب نيست؟ حسام من...حالش خوب نيست! برای شنيدن گوش تيز می کنم! صدای کلافه و آرومش رو می شنوم:- حالم خيليم خوبه... به جای اينکه اينجا وايسی و مثل دکترا نصيحتم کنی، برو ماشين رو روشن کن... - لجبازی نکن حسام... چرا متوجه نيستی، تو 3 روز پيش... صدای عصبیه حسام حرفش رو قطع می کنه: - امير با من بحث نکن... د برو ديگه پسر! گوشهام به صدای نفس های منقطع و گاهی عميقش حساس می شه: - حسام؟ با همون مهربونی و آرامش خاصش جواب می ده: - جان حسام.. بينیم رو بالا می کشم... وحشت زده فکر مزاحم دويده به راه بيانم رو مزمزه می کنم: - حالت خوب نيست؟ کجايی؟ برای نگرانی حالم ... شيطون می شه: - اين سواله می پرسی آخه زن سعدی...! کجا رو دارم باشم... وقتی شما نيستی مجبورم هوار بشم سر نازی جون... موفق شد... برای شيرين کردن تلخیه حالم، تلاشش نتيجه داد... گريه رو فراموش می کنم... صدای اعتراضم ميون سکسکه های بی امانم بلند می شه: - حسام... اذيتم نکن... خنده ی کوتاهی می کنه: - اذيتت کنم؟؟؟ من؟ بنده غلط بکنم از راه دور اذيتت کنم... بنده متخصص اذيت کردن از راه نزديکم... - آقا دارين چيکار می کنيد؟ چرا از روی تخت بلند شديد؟ اين چه وضعيه اخه.. گوشم به صدای پرناز و ظريف زن پشت خط حساس می شه... شيطون و مهربون، توی گوشم زمزمه می کنه: - بفرما، اينم نازی جون...شاهد از غيب رسيد! صدای جدی و پر جذبه ی حسام، ميان حرف زن می دوه و مجبور به سکوتش می کنه: - من حالم خوبه... نيازی به استراحت بيشتر ندارم. - يعنی چی حالتون خوبه... دکتر استراحت مطلق تجويز کرده... برای ما مسئوليت داره آقا... بفرماييد روی تخت دراز بکشيد... صدای کلافه ی حسام اينبار، محکم و پرکنايه حرف زن رو قطع می کنه: - به مسئوليت خودم مرخص می شم... ازتون سلب مسئوليت شد خانوم؟ منتظر جواب زن می مونم، اما، فقط صدای برخورد پاشنه های بلندش با کف احتمالا سنگیه زمین که خبر از دلخوری از لحن جدی و پرکنایه حسام می ده، توی سکوت اتاق می پيچه... سرم رو به ديوار تکيه می زنم...نفس های حسام و قدمهای بی رمقش رو عميقا می شنوم... اب دهانم رو فرو می دم: - حسام؟! از بين نفسهای کشيده اش، که رگه های درد رو خيلی راحت به رخم می کشه جواب می ده: - جون حسام... برای محبت هميشگيش بغض ...لبای خشک شده از زور تشنگیم رو تر... سرم رو به راست خم می کنم: - حالت خوب نيست ... نه؟ صداش رو به رسم شوخی، مشکوک می کنه: - آخه اين سوالا چیه می پرسی بچه.. معلومه که حالم خوب نيست...می دونی چند روزه دستم بهت نرسيده... بابا منم آدمما... يه نيازهای به خصوصی دارم...!! لبخند رو از روی لبام جمع می کنم: -جدی پرسيدم حسام... بلافاصله جواب می ده: - منم جدی جواب دادم عزيزم.. ابروهام رو در هم می کشم... برای پنهان کردن دردش شاکی می شم: - فکر کردی نمی فهمم؟ بچه گول می زنی...؟ صدات داد می زنه که حالت خوب نيست...بيمارستانی آره؟ بغض می کنم: - تير خوردی می دونم! اجازه ی صحبت بيشتر رو نمی ده...به عادت لودگيه هميشگيش برای بغض سنگينم، شيطون می شه و شیطنت می کنه : - اين چند روز چيزای خوردنی زياد خوردم والا... اما اصل کاری هنوز مونده... بينيم رو بالا می کشم: حسام! می خنده ... به زور می خنده... برای دل خوشیه حال نزارم می خنده...: - چی کار کنم خوردنی من! دروغ بگم؟ دلم برای اين مهربونی... برای اين لودگی دوست داشتنی، برای شيطنت ها و شوخی های هميشگیش ضعف می ره... اما خيلی زود، نفرت و کينه ی به راه افتاده و نشسته به دل حامد، پيش چشمم زنده می شه... چيزی ته دلم می لرزه... شوری به قلبم می شينه : - نيا حسام... نمی خوام بلايی سرت بياد... حرفم رو قطع می کنه... مثل هميشه شيطون...اما... پر از احساس دردی که خوب از صداش می خونم : - از جون من می ترسی... يا فکر خودتو می کنی؟ از زور بغض سکسکه می کنم: - نيا حسام... خواهش می کنم... با صدایی که به زحمت سعی در شاد نگه داشتنش داره، حرفم رو قطع می کنه: - نترس بچه جون، نمی خورمت... جلو همکارها آبرو دارم! کلافه و مستاصل، چشمهام رو روی هم فشار می دم...صدای آلارم گوشی توی گوشم می پيچه... موبايل رو از گوشم جدا می کنم و مقابل صورتم می گيرم... ابروهام با ديدن هشدار تمام شدن شارژ باطری در هم می ره... گوشی رو به گوشم نزديک می کنم: - حسام ، گوشيم داره خاموش می شه... قدمهاش تند ... نفسهاش کوتاه و بی وقفه... صداش محکم می شه: - نگران نباش عزيزم... زود خودمو می رسونم... چشمهام توی تاريکی اتاق چرخ می خوره... زود؟ يعنی چقدر زود حسام؟ نگاهم روی در ورودی سالن زوم می شه... صدای افکار گوشم رو پر می کنه... زود يعنی زودتر از رسيدن حامد... زودتر از برگشت رهام... شايد هم زودتر از رهايی مردی که پشت در سلول انفرادیه من، حبس شده و با فريادش ريشه های ترس دويده به حالم رو عميق تر میکنه... حس می کنم آلارم گوشی، تلنگر خوبيه برای به ياد آوردن تموم شدن فرصت ها... فرصت های ناب دوست داشتن... عاشق شدن... دل باختن! تمام فرصت هايی که می تونستم عاشق باشم و زندگی کنم اما... خيلی زود... به بهانه ی تصميم اشتباهم تموم شدن و از دست رفتن... می بينی حسام...من باختم...فرصت های من، تموم شد... زمان برای من، به انتها رسید...بازیه به راه افتاده ی سرنوشت من، به خط تلخ باختن و پايانش نزديک شد... برای روح خسته ای که سوت پايان راهش خیلی وقته نواخته شده، کی می رسی حسام؟ برای اين پايان تلخ حسرت می خورم...! آه می کشم... حيف که قدر ندونستم... حيف که با خودم و احساسم روراست نبودم... چه ساده از دست دادمت حسام...! چه آسون حسرت زده ی عشق موندم حسام...! شرمندم ... حسام... از تو ... از بابا... از مامان... از خودم...! چشمهام رو می بندم... خيسی اشک رو از پشت پلکهای ترم احساس می کنم... نفس عميقی می کشم... تلنگر گوشی با همه ی تلخی ، زمزمه ی پر اميدی رو هم به حال خرابم، هديه می کنه...شايد هنوز فرصتی برای جبران اشتباه آخرم باشه...! صدام، همراه با بغضی که به گلوم راه گرفته، خفه و نصف و نيمه، سکوت چند ثانيه ای اتاق رو می شکنه : - دوستت داشتم حسام! صدای قدمهاش قطع... لحنش پر ترديد می شه... سکوت چند لحظه ایه ايجاد شده رو با صدای شک زده اش می شکنه : - يعنی حالا نداری؟ تلاشم برای ذخيره ی اشکهای پشت پلکم بی نتيجه می مونه... اشکهای دونده ام روی گونه هام سرعت می گيرن: - تا آخر عمرم... دوستت دارم حسام... نفسهای عميق و بلندش رو حس می کنم... دستم رو به روی اشکهایی که به راه گردنم از هم سبقت می گيرن، بند می کنم: - معذرت می خوام... اگه تلخ بودم... اگه بهت شک کردم... از سر حماقت، قضاوت بد کردم...من... من... حرفم رو قطع می کنه... صداش ناباور و مردد می شه: - شوخيت گرفته تارا..اين چرت و پرتا چیه داری می گی...داری نگرانم می کنی... لبم رو به دندون می گيرم... برای راه ندادن بغضم به بازیه تلخ به راه افتاده تقلا می کنم...تير خلاص به غرورم می زنم... اعتراف می کنم: - لياقتت رو نداشتم حسام.. می دونم! صداش بغض آلود و گرفته می شه: - اين رو من بايد تشخيص بدم ...نه تو! ابروهام رو در هم می کشم... لبم از فشار دندونهام، به درد می شينه: - آخه تو انقدر خوبی که هيچ وقت به روم نیاوردی... نفس عميق می کشم... مات آسمون شب زده ی پشت در ورودی می مونم...: - مراقب مامان و بابام باش... توی امانتداریت، شک نمی کنم...! بی صبر حرفم رو قطع می کنه...رد اشک رو از صدای خفه و آرومش می خونم: - داری وصيت می کنی کله پوک؟ بينيم رو بالا می کشم... برای خفه کردن هق هق نشسته به راه صدام دست به دامن دستم می شم... کف دستم رو روی دهانم ميذارم و فشار می دم ... صدای خفه ام، بغضم رو می شکافه و توی گوشی می پيچه : - مراقب حسام منم باش ... نفسش رو ازاد می کنه... صداش کلافه... بی صبر... پر از غصه می شه : - قبول نيست تارا... بازم داری جر می زنی...داری از زير مسئوليت شونه خالی می کنی... وظيفتو به من محول می کنی تنبل... لبخند نيم بند و بی جونی میزنم..به راه شاد کردنش، ناشيانه تقليد می کنم: - جا رو برای نازی باز می کنم... صدای حرص زده و به بغض نشسته اش تبديل به فرياد می شه: - لازم نکرده فداکاری کنی... دلم برای فريادش ضعف می ره... برای نفس های حرص آلودش... برای نگاه تر شده اش... نگاهم رو از تاريکيه دويده به اتاق پشت پنجره می گيرم... چشمهای تارم رو به گوشه ی اتاق خيره می کنم... روی احساسم بی رحمانه پا ميذارم... - فراموشم کن حسام...! نمی خوام اينجا بيای...! همه چيز تموم شد حسام...! صدای قدمهای شتاب گرفته اش ، لجوج و مصرانه توی سکوت پشت خط می پيچه : - می بينمت ... خيلی زود... آب دهانم رو فرو می دم... چشمهام به روبرو ثابت می مونه... سرم رو به ديوار تکيه می زنم: - دوستت دارم حسام... برای آخرين بار احساسم رو مرور می کنم...اما... صدای آلارمی که بی اجازه ميون حرف من و حسام می دوه ... هم صحبت تنهایی من می شه... - حسام... سکوت پشت خط، خبر از قطع شدن تماس می ده... گوشی رو از گوشم جدا می کنم و مقابل صورتم می گيرم... نگاهم روی تصوير ذهنیم از حسام، توی صفحه ی مستطيل شکل و خاموش گوشی ثابت می مونه... دلم برای حسام... برای نگاهش... برای داشتنش... برای بودنش کنارم همين حالا، حتی برای شوخی و لودگی مخصوصش ضعف می ره.. ابروهام رو در هم می کشم... برای خاموش کردن، بغضی که به راه گلو خفه اش کرده ام، بهانه ی ديگری ندارم...گوشی رو روی قلبم میذارم و فشار می دم... صدای هق هق بی امان گريه ام، بی واهمه... سکوت خونه رو می شکنه و شريکی برای احساس تلخ غربتم می شه.گوشیه خاموش توی دستم...احساسم تلخ از طعم دلتنگی...دلم نازک شده از اين جدايیه اجباری... و چشمهايم، هم پای اين دل نازک و احساس تلخ شده، بارانيه بارانی...! کمی که می گذره...يک دل سير که به پای اين بی تابی و دل تنگی اشک می ريزم... هق هق گريه ام رو خاموش می کنم...نگاه دويده ام توی تاريکی غالب شده، پر اضطراب ميان گوشه گوشه ی اين حبسگاه پرقدمت، چرخ می خوره! ثانيه ها اگرچه کند اما با همين تيک تيک روح بخش عقربه های ساعت، سکوت وهم انگيز اين تاريکخانه ی سکوت گرفته رو می شکنه و تمام شدن عمر اين انتظار به درازا کشيده شده رو نويد می ده...! دلم پرشور... قلبم پرتپش... جسمم يخ زده و ذهنم ناآرام، مسير کش اومده از تهران تا مهرشهر رو پای پياده مرور می کنه...! از اين شمردن گاه و بيگاه ثانيه ها، دل می کنم. پر ياس... ناخوش... بیقرار... حس می کنم، چقدر فاصله ها تا تهران... تا خونه... تا خانواده دوست داشتنی ام ... زياد ... يا شايد قدمهای ذهن من خسته... و حتما مسافت دوری تا حسامم به درازا کشيده شده...! سرم رو به ديوار تکيه می دم... صدای مردونه ی حسام بی اجازه، هول زده، ميان ذهنم می دوه و مرور می شه.. آهنگ صدای مهربونش...تلاشش برای ديدنم... برای ديدار دوباره ام... نوای خوش آهنگی از حس دوست داشتن به قلبم سرريز می کنه. شيرينیه مرور آهنگ صدای مرد دوست داشتنی ام به لبهام کشيده می شه و نقش خوشرنگی از لبخند می زنه... از همون لبخندها که بی اختيار و ناخواسته روی لبت می شينه و خبر از شوق درونت می ده...! دلم برای حسامم تنگ می شه. برای ديدن مردم ثانيه شماری می کنم. هماهنگ با ريتم کند شده ی عقربه ی ثانيه شمار ساعت ، ثانيه ها رو می شمارم... ته ته دلم، از اين پس زدنم و پيش کشيدنش، از اين ناز کردنم و ناز خريدنش، از اين مهم بودنم و خواستنش... حسابی غنج می ره... لبخند لبهام، پررنگ تر می شه... اين بار هم بی اختيار و ناخواسته. برای ديدنش بیقرارتر می شم... دل نازک شده ام برای تمام شدن اين انتظار ناپايان، بی تاب می شه... توی حال خوشم و احساس انتظار پر شورم، غرقم که سروصدای خارج از خونه توجهم رو جلب می کنه...نگاهم از در شيشه ای، از ميان حفاظ های مقابل در، بی مجال فکر کردن و فرصت گمانه زنی ميان حياط می دوه. زيرلب زمزمه می کنم: - يعنی چه خبر شده؟ حسام رسيده يا حامد برگشته؟! از احساس رسيدن حسام دل خوش و از فکر باز گشت حامد، مو به تنم سيخ می شه. با کمک دستهام، خودم رو روی زمين می کشم، بی خيال فرشهای کثيف و کفش خورده و مانتوی نه چندان تميز من! گونه و طرف راست صورتم رو به ديوار سرد کنار قاب پنجره می چسبونم و با احتياط گوشه ی پرده ی ضخيم آويزی رو کنار می زنم. از همين باريکه ديد ايجاد شده میان پرده و قاب پنجره، با احتياط نگاهم رو توی تاريکی بيرون از اتاق خيره می کنم. توی سياهیه شب زده ی حياط، ميان نور قوی چراغ های ماشين شاسی بلند تازه پارک شده، با وجود تمام تاری ديد و ضعف چشمهای بی رمقم، خيلی راحت می تونم قامت چارشونه ی حامد رو که به سمت در ورودی می ره تشخيص بدم. خيلی زود، قيژ قيژ در، همون نوای آشنای کهنگی خونه، صدای سکوت پيچيده میان حياط رو قطع می کنه. لبم رو به دندون می گيرم... زير لب می نالن: - بالاخره برگشتند... چه زود! چشمهام رو برای واضح ديدن، ريز می کنم.توی اين تاريکی بی حد و اندازه ی حياط، که حالا و بعد از خاموش شدن چراغ های ماشين بيش از حد توی ذوق می زنه، حتی نمی تونم تعدادشون رو تشخيص می دم اما... هنوز هم خيلی خوب می تونم، قامت مردونه ی حامد رو با همون نگاه ساده ی ريز شده، بشناسم... خنده ی يک وری لبهام خبر از حرص درونم می ده... هرچی باشه و نباشه، اين قد رشيد و قامت چارشونه که تک تک عضلاتش رو از بحرم مربوط به کسیه که زمانی قرار بود مرد زندگيم باشه! نفس سنگينم رو پر حرص بيرون می دم، گوشهام رو تيز می کنم... چشمهام که توی تاريکی از کار افتادند، خودم رو به سلاح شنيدن مجهز می کنم... صدای قدمهایی که به اتاق نزديک می شه، با پچ پچ ها و صداهایی که گاهی بی هوا بلند می شه، همراهه... بی اونکه بخوام، پرده ی مشت شده توی دستم، بيش از حد مجاز کنار زده شده. به خودم که ميام... خيلی سريع عقب می کشم... توی تاريکی 3 کنج سالن، ميون چين و شکن های پرده ی ضخيم آويزی گم می شم. خوب که استتار می کنم، ضربان بالا گرفته ی قلبم رو توی سينه، حس می کنم. از اين تاپ و توپ بی هوای قلبم، مضطرب می شم. دستم رو روی سينه ام فشار می دم، بايد آروم بگيرم. بايد فکر کنم. بايد فکری برای فرار کنم. با اين استرس و اضطرابی که نم نم به حالم راه می گيره، خيلی راحت شکست می خورم... نبايد اشتباه کنم. نبايد تسليم باشم. شنيدن صدای عصبانی بالا گرفته ی رهام که ديگه حتی تلاشی برای پايين نگه داشتنش نمی کنه، دستم رو کنار بدنم سر می ده... همه ی تلاشم برای حفظ خونسردی ناکام می مونه، چشمهام سياهی... پاهام ضعف می ره... حالا نفسهام هم به شماره می افته... - بهت گفتم بهش اعتماد نکن.. اين مرتيکه آدم نمی شه. همون اول بايد ازش زهر چشم می گرفتيم. اصلا بيخود دارم مراعات تورو می کنم شهاب. خبر به گوش بالایی ها برسه، تيکه بزرگمون گوشمون می شه، بفهم احمق جون! صدای عصبی حامد، رهام رو خفه می کته... - بس کن ديگه بهداد.. می خواستی چی کار کنم؟ چی کار ديگه بايد می کردم که نکردم، تهديدش کردم. دخترشم گروگان گرفتم.. باز هم رهام بی هوا ميان حرف حامد می دوه: - خودتو به حماقت می زنی يا واقعا انقدر ساده ای شهاب. همون موقع که گفتم واسه زهر چشم از باباهه يه بلایی سر عزيزدردونه اش بيار بايد گوش می کردی...گوش نکردی، بيا اين شد نتيجه اش... اين دفعه ديگه معطل تو يکی نمی مونم. گوشهام بیش از هميشه تيز می شه... احساس خطر می کنم، بيشتر از هميشه، بيشتر از اين چند روز که توی اتاقم حبس بودم و از دنيای بيرون از اتاق بی خبر. حرص توی صدای حامد رو خيلی خوب می خونم: - خفه شو بهداد... همون اول بهت گفتم، نمیذارم بلایی سر تارا بياری... حاليت شد.. همون يه بار غلط اضافی هم که کردی و اون بلا رو سرش آوردی، از دستم در رفت، وگرنه به خواب ببينی که بخوای دوباره دست روش بلند کنی. به غيرت و مردونگی حامد پوزخند می زنم... - از کی تا حالا سوژه هات واست مهم شدن، آقای رئيس...نگو که از اول انقدر دل نازک بودی و ما خبر نداشتيم... ببينم شهاب جان نکنه راستی راستی عاشق شدی؟ بی هوا، تمام وجودم برای دونستن جواب حامد، گوش شنيدن می شه: - حرف مفت نزن بهداد.. تارا هيچ گناهی نداره... نمیذارم بلایی سرش بیاری. حالیت شد. دوست داشتن و نداشتن من هم به تو هيچ ربطی نداره، دارم بهت هشدار می دم بهداد...دور تارا رو خط بکش. بی حوصلگیه صدای بهداد رو می خونم... - ببين شهاب يا مثل آدم حرف گوش کن و کاری رو که می گم انجام بده يا خودتو بکش کنار و بذار من گندی رو که زدی جمع کنم... و گرنه مجبورم به بالایی ها گزارش کنم. می دونی که اون موقع چی می شه؟ هوم؟ صدای حامد بالا می گيره... - تهديدم می کنی احمق؟! رهام هم به پای صدای بالا رفته ی حامد فرياد می کشه... - آره تهديدت می کنم... اصلا چرا فقط تهديد کنم، همين الان عمليش می کنم... - می خوای چه غلطی کنی؟ - وايسا ببين چه غلطی می کنم. می خوام بی عرضگی تورو جمع کنم. صدای کوبيده شدن جسمی به حفاظ های در ورودی، من رو از جا می پرونه... بی هوا جيغ می کشم... اما خيلی زود دستم رو جلوی دهانم می گيرم و جيغ نصفه و نيمه ام رو خفه می کنم... لرزش بی امان و بی وقفه ی دستم، خبر از ترس راه گرفته به حالم رو می ده... ابرو در هم می کشم... دست بند شده به دهانم رو با دست ديگه می گيرم... چشمهای بيش از حد گشاد شده ام رو به هم فشار می دم... نترس تارا... حسام توی راهه.. چيزی پيش نمیاد... فرار می کنی... قوی باش تارا... بارها و بارها... صدای ذهنم رو مرور می کنم... بايد قوی باشم... نبايد بترسم... نه! من اصلا نمی ترسم...آره نمی ترسم... حتی از اين دعوای به راه افتاده هم نمی ترسم! يعنی نبايد که بترسم... ! يعنی مجبورم که نترسم! چشمهام رو بار ديگه روی هم فشار می دم... پلکهام برای ريزش جريان اب جمع شده ی پشت پلکم مقاومت می کنه... صدای زير لبم بی هوا بلند می شه: - کجايی حسام؟ چرا نمی رسی... چرا دير کردی حسام؟! صدای فرياد نفر سومی که تا اين لحظه متوجه حضورش نبودم، بين سروصدای به راه افتاده گم می شه: - بسه بابا...شما دو تاهم عين سگ و گربه افتاديد به جون هم... اما خيلی زود فرياد رهام، دعوت به سکوتش می کنه: - خفه شو سيا... - بس کن ديگه بهداد، اوضاع به اندازه ی کافی پيچيده هست، بيشتر از اين گند نزن به وضع پيش اومده... از عقل و منطقی که برای آروم کردن رهام به کار می گيره، پوزخند می زنم... آب دهانم رو فر می دم و سعی می کنم آرامش از دست رفته ام رو همگام با اوضاعی که رو به آرومی می ره، به دست بيارم. ضربات آرومی که به شيشه می خوره، دوباره سوهان آرامش نصف و نيمه ی روحم می شه... - کيوان... باز کن در رو... کيوان! صدای بی حوصله ی حامد، ميان صدای سيا می پره: - کدوم گوری رفته اين که انقدر اينجا سوت و کوره... چراغا چرا خاموشه؟! ضربه ی محکمی که حدس می زنم با پاش به حفاظ های آهنی در می زنه، قلبم رو از جا می کنه، دستهای مشت شده ام رو جلوی دهانم می گيرم و صورتم رو از فرط اضطراب جمع می کنم... - چرا جواب نمی ده اين؟ نکنه اتفاقی افتاده... کف دستم رو به دندون می گيرم... با وضع پيش اومده... با عصبانيت بی حد و حصر رهام، اين بار فقط خدا بايدبه حالم رحم کنه! اين بار صدای خفه ی کيوان از توی اتاق از پشت در قفل شده، بلند می شه: - شهاب... شهاب... باز کن اين در لعنتی رو! پشتم تير می کشه! چشمهام بيش از حد گشاد می شه... سرد سردم... يخ بستم اما، رد عرقی که روی کمرم سر می خوره، بيش از حد آزارم می ده... صدای گنگ و ناواضح کيوان از پشت اين درهای قفل شده، بيش از حد برای هر 3 نفر دور و آهسته است. هرچند توی دلم دعا دعا می کنم که کيوان ياد شيشه ی شکسته شده ی اتاق نباشه يا شايد ضربه ی پام اونقدر کاری بوده باشه که توان حرکت رو ازش گرفته باشه... به افکار بيهوده و بيش از حد ناشيانه ام، توی اين حال خراب و اضطراب محيط شده، پوزخند می زنم... صدای چرخش کليد توی قفل در، نفسم رو از کار میندازه... قلبم بی اجازه سروصدا به راه میندازه...تمام بدنم شل می شه... فکر کردن حتی برای خلاصی از اين وضعيت برام آرزو می شه... کمرم رو به ديوار فشار می دم، کاش می شد، لا به لای آجرهای ديوار پناه بگيرم... صدای مشکوک و مردد حامد اين بار از فاصله ی نزديک شده به دوریه يک قدم توی سرم می پيچه و شدت می گيره: - چرا اينجا انقدر تاريکه؟! پس اين کيوان کدوم گوریه...؟ فريادش، قدم رو بيش از پيش صاف می کنه: - کيوان! چشمهام رو روی هم فشار می دم... به سختی جيغ تا پشت لبها بالا اومده ام رو خفه می کنم... ضربه ای که به در چوبیه حبسگاه کيوان می خوره، تير خلاص به نفس از کار افتاده ام می زنه: - لعنتی ها بياين اينجا..بياين اين در رو باز کنيد! با شنيدن صدای شتاب گرفته ی قدمهایی که از من دور می شن و به سمت اتاق می دوند، آب دهانم رو به سختی فرو می دم، نفس نصفه و نيمه ای از سر آسودگیه و به پای فاصله ی ايجاد شده می کشم... از ديوار فاصله می گيرم... سرم رو از پشت پرده فقط کمی جلو می کشم. نگاه عادت زده ام به تاريکی، روی قامت چارشونه ی هر 3 نفر که از در هال عبور می کنند ثابت می شه... دست از تماشا کردن می کشم... نسيمی که به صورتم می خوره، من رو متوجه در نيمه باز سالن می کنه...لبخند روی لبهام پخش می شه... اين هم راه آزادی! بی معطلی... با قدمهای آروم و پر احتياط، در حاليکه نگاهم ميخکوب در هال مونده، از مخفيگاهم بيرون ميام و از در نيمه باز سالن به حياط راه می گيرم.. بايد هرچه زودتر قبل از اينکه پيدام کنند از خونه خارج بشم و تا رسيدن حسام، همين اطراف پنهان بشم... پاورچين پاورچين، درحاليکه چشمهام رو توی تاريکی می چرخونم و همون نور کم و قليل شده ی هلال ماه رو با تمام وجود می بلعم، از باغچه ی پر از شاخ و برگ خشک شده ی حياط می گذرم و خودم رو به درخت تنومند و بی برگ انتهای حياط و نزديکترین به در ورودی می رسونم.. پشت درخت پناه می گيرم و نفس حبس شده ام رو آسوده بيرون می دم... از پشت تنه ی قطور درخت سر می کشم و نگاهم رو وی در ورودی و پنجره ها می چرخونم... توی تاريکی خونه، نه صدایی می شنوم نه حرکتی می بينم... دوباره عزمم رو جزم می کنم و به سمت در ورودی با گام های کوتاه و محتاط، قدم تند می کنم... از کنار استخر خالی از آب می گذرم و خودم رو به سرعت به ماشين شاسی بلند که حالا می تونم پرادو بودنش رو تشخيص بدم، می رسونم و به پشت به ماشين تکيه می زنم... لبخند روی لبهام پهن می شه...نگاهم فاصله ی کوتاه در رو بارها و بارها رفت و برگشت می کنه... دستهام رو مشت می کنم... عزمم رو جزم...! از ماشين جدا می شم و برای بار آخر از پشت شيشه های خاک گرفته اش سر می کشم و پنجره های تاريک زده و در ورودی سالن رو نگاه می کنم.. نگاه چرخ خورده ام روی پنجره ی شکسته شده ی اتاقم ثابت می مونه... با اين فاصله ی کم شده تا پنجره ی شکسته، راحت تر می تونم سروصدای نه چندان بلند برخاسته از اتاق رو بشنوم... صدای داد و بيداد و بحث و جدل به راه افتاده، خبر از فهميدن فرار من می ده. تعلل جايز نيست...! بيشتر از اين نبايد دست دست کنم، برای رسيدن به در، از ماشين فاصله می گيرم و با قامتی خم شده به فاصله ها رو کم می کن... اما...هنوز به در نرسيده، صدای خفه ای از شليک اسلحه، گوشم رو پر... من رو سرجام ميخکوب می کنه... سرجام می ايستم... کمر صاف می کنم... سخت اما با هزار جون کندن، به عقب برمی گردم. نگاهم روی پنجره ی حبس گاهم ثابت می مونه! از بين هياهوی خاموش شده، صدای فرياد سيا بلند می شه: - چه غلطی کردی شهاب؟! حرص آشکار شده ی توی لحن حامد رو می خونم: - به اين احمق گفته بودم اگه خرابکاری کنه می کشمش... صورتم رو در هم می کشم، تصوير صورت کيوان و خون راه گرفته از لای انگشت هاش، توی ذهنم زنده می شه... صدای فريادش گوشم رو پر می کنه... دلم می لرزه... برای يک لحظه خودم رو شريک کشته شدنش می دونم... معده ام از تصور چنين فکری به هم می پيچه.. اما صدای خونسرد رهام، حال خرابم رو خرابتر می کنه: - بهتره بگرديم تا دختره از اينجا خارج نشده پيداش کنيم... چه طور يه آدم می تونه اينقدر راحت از کنار همکاری که تا چند ساعت قبل رفيقش هم بوده، بگذره و کشته شدنش رو به تماشا بشينه... از تصور اين حالت مشمئز کننده سرم سوت می کشه...به خودم ميام... سرم رو به طرفين تکون می دم...زير لب می نالم: - وقتی به رفيقشون رحم نکردن، ببين چه بلايی سر من ميارن! راه باقی مونده تا در رو با قدمهای بلندم، به صفر می رسونم... حس خوش آزادی توی دلم می پيچه... سرخوش دست جلو می برم و به قفل در بند می کنم... قفل در رو با احتياط و آروم عقب می کشم.. اما... در برابر چشمهای اميدوار من، در باز نمی شه... ابرو در هم می کشم... امکان نداره...! باز هم برای باز کردن اين در قديمی، تلاش می کنم، دوباره ...3 باره ... بارها و بارها... اما دری که قفله و باز نمی شه، برای باز شدن کليد لازم داره... نه التماس چدست از کلنجار رفتن با قفل در می کشم... پيشونيم بی اجازه به تن زنگ زده ی در بند می شه... خنکی در فلزی توی سرم می پيچه... چقدر خوش خيال بودم که به قفل نبودن در اميد داشتم...! دندونهام رو از حرص روی هم فشار می دم... بيا ديگه حسام...! من راه فراری ندارم! صدای فرياد رهام از فضای داخلی خونه ، توی سرم می پيچه و فرصت دست دست کردن و تعلل بی مورد رو ازم می گيره : - اينجا نيست شهاب... برو تو حياط رو بگرد... پرشتاب از در فاصله می گيرم و بی وقفه به سمت ماشين قدم تند می کنم... به ماشين که می رسم، نگاهم روی درش ثابت می مونه، محاله که قفل نباشه! تلاشم برای باز کردن در ماشين به بن بست می خوره... صدای خش خش خرد شدن شاخه های خشک و سرمازده ی حياط، اون هم توی شبهای خنک ارديبهشت ماه ، زير گامهای محکم و مردونه، بيش از حد توی ذوق می زنه...! و برای آرامش فراريم هنرنمایی میکنه و اضطراب راه گرفته به حالم رو دامن می زنه... پاهام از تصور گير افتادن سست می شه و ضعف می ره...نای ايستادنم از کف می ره و جسم از نا افتاده ام نااميد از بنده ی ماشين به روی زمين سر می خوره... به چرخ ماشين تکیه می زنم و پاهام رو به سمت شکمم جمع می کنم... پيشونيم رو به زانوهام، تکيه می زنم و در برابر ضربان رو به بی نهايت قلبم، رو ترش می کنم. توی ذهنم به تمام تلاشم برای فرار که به بن بست ختم می شه فکر می کنم...! تسليم شده... بی اميد...دست رو روی زمين می کشم و سعی می کنم گرمای بيش از حد وجودم رو با خنکای زمين شريک بشم... گوشم به صدای قدمهای نه چندان نزديک توی حياط، حساس می شه... دستم رو به زمين فشار می دم و زير لب خدا خدا می کنم ... هنوز گيج صدای پاها هستم که دستم کنار چرخ ماشين، به جسم کوچيک اما بی شباهت به سنگريزه برخورد می کنه. جسم کوچيک رو به دست می گيرم و جلوی چشمهام ثابت می کنم، با ديدن سوئيچ ماشين، لبخند بی مجال فکر کردن، روی لبهام نقش می گيره...! سوئيچ رو توی دستم فشار می دم و بی معطلی برای باز کردن در، از جام بلند می شم و از زمين فاصله می گيرم...! خيلی راحت در ماشين رو باز می کنم... نگاهم داخل ماشين چرخ می خوره... برای لحظه ای به گيجی حالم تاسف می خورم... باز شدن در ماشين وقتی که در ورودی قفل باشه چه دردی از من دوا می کنه... نفسم رو پر حرص بيرون می دم...نگاهم رو از پشت شيه ی ماشين توی حياط می چرخونم... خبری از تعقيب کننده هام نمی گيرم... دست از ديد زدن حياط می کشم ونگاهم رو متوجه ماشين می کنم... راه فرار که ندارم، اما ترجيح می دم خودم رو پشت ماشين پنهان کنم! از در جلو فاصله می گيرم و اون رو می بندم و با قدی خميده، قدم کوتاهی به سمت در عقب ماشين برميدارم... دستم رو روی صندلی های عقب ماشين می کشم و پام رو برای بالا رفتن، به لبه ی ماشين تکيه می زنم... هنوز وارد ماشين نشدم که صدای عصبی و مردونه ی سيا من رو از هر حرکت اضافی منع می کنه... - به به تارا خانوم... مثل اينکه برای رفتن خيلی عجله دارين... کجا به سلامتی؟ هستيم حالا در خدمتتون.. قلبم به يکباره پرتپش می شه... پای توی هوا خشک مانده ام رو به زمين بند می کنم. نگاهم توی تاريکی ، به سايه روشن ايجاد شده روی صورت سيا، ثابت می مونه... چشمهام رنگ التماس می گيره... کاش التماس نگاهم رو از توی چشمام توی اين تاريکيه وهم انگيز بخونه... کاش به عذابم راضی نشه...! - بياين... پيداش کردم... تمام اميدم، با صدای بلند شده ی سيا نااميد... حال خوش چند لحظه پيشم ناخوش ناخوش... دلم از اين شانس رنگ باخته ام خشمگين می شه... - حالا دختر خوبی باش و با زبون خوش با پای خودت بيا پيش عمو... ابرو در هم می کشم... به لحن کثيف و پرآلوده اش، اخم می کنم... تنفرم رو از نزديکیش به چشمهام می کشونم، حتی اگه توی اين تاريکه نگاه پرخاشگرم رو نخونه...! به پای اين تنفر فوران زده از عمق چشمهام، نافرمان می شم و نافرمانی می کنم... و به پای اين نافرمانی برای فاصله گرفتن از ماشين دست دست می کنم... - حرف حساب حاليت نمی شه بچه جون؟ بيا جلو تا نيومدم بلایی سرت بيارم... از تهديدش، پاهام سست می شه... تجربه ی چند روزه نشونم داده که تهديدهای اين قشر رو جدی بگيرم... با اکراه دستم رو برای جدا شدن، از صندلی ماشين عقب می کشم اما... از لمس سردی جسم فلزی زير دستم، بی حرکت می شم... از تصور چيزی که توی ذهنم جون گرفته، باز هم به برنده شدن بليط شانسم، لبخند می زنم... امروز روز منه...! حتی اگه با کتک مفصل خوردن زير مشت و لگد رهام شروع ... و به فرارم از اين خونه ختم بشه... دستم رو روی کلت می کشم و اون رو همراهم از صندلیه ماشين جدا می کنم... - آفرين دختر خوب... حالا آروم بيا پيش من... از پناه در ماشين فاصله می گيرم و توی يک حرکت پرشتاب اسلحه توی دستانم رو به سمت مرد نشونه می گيرم: - اين در رو باز کن من برم... ! سفيدی گشاده شده ی چشمهای مرد رو توی تاريکی حياط تشخيص می دم : - ديوونه شدی دختر؟ فک کردی می تونی فرار کنی... سر اسلحه رو خم می کنم و در رو نشون می دم و بی حوصله دم می گيرم : - زود باش ديگه... در رو باز کن... - اينجا چه خبر شده...! بی هوا اسلحه ی توی دستم، حامد رو که تو فاصله ی نه چندان زياد ايستاده و مهمان ناخوانده خلوت دوستانه ام شده ، نشونه می گيرم... صدام بی اختيار بالا می ره: - در رو بازکنيد، می خوام برم...! حامد، که انگار تازه متوجه اسلحه توی دستم شده... جلو می کشه و سعی می کنه با حرفهاش خامم کنه...: - اين چيه توی دستت تارا... اسلحه گرفتی... می خوای باهاش آدم بکشی؟ فکر کردی بچه بازیه... شليک می کنی و تموم می شه می ره...؟! نگاهم فاصله ی در حال کم شدن تا حامد رو رفت و برگشت می کنه، بی هوا فرياد می زنم و اسلحه رو توی دستم فشار می دم: - جلو نيا حامد... به خدا می زنمت... سرجاش می ايسته و دستهاش رو بالا می گيره... : - خيله خوب عزيزم... آروم باش... نيازی به اين کارها نيست... باور کن نميذارم کسی اذيتت کنه... می دونی که دوست دارم... اسلحه رو با هر دو دستم می گيرم و دستهای کشيده شده به سمت حامد رو بالا و پايين می کنم: - بس کن حامد، فقط کليد اين در لعنتی رو بده به من...! يک قدم نزديکتر می شه: - که چی کار کنی... خودم رو عقب می کشم: - در رو باز کن لعنتی...! با قدم ديگه نزديکترم می شه: - می خوای فرار کنی؟ تا کجا؟؟؟ برای حفظ درازای اين فاصله اصرار می کنم... قدمم به پای گام جلو کشيده اش عقب می ره... سنگينی اسلحه برای دستهای ضعيف و رنجورم، زياده از حد خودنمايی می کنه... کمرم رو خم می کنم و سعی می کنم بار سنگينی اسلحه کوچيک کمری رو با تمام وجود به دوش بکشم...! نگاهم روی حامد ثابت می مونه... دستش رو به طرفم دراز می کنه: - اون اسلحه رو بده به من تارا... تو حتی بلند نيستی ازش استفاده کنی... دستم رو عقب می کشم...: - جلو نيا حامد... به خدا می زنم... با سماجت جلو می کشه: - می خوای منو بزنی؟!... خيله خوب بزن! اگه می تونی بزن! اگه انقدر ازم متنفری بزن و خودتو راحت کن...! نگاهم روی برق چشمهاش چرخ می خوره و دوباره به دستش خيره می شه... ذهنم با اسلحه ی توی دستم کلنچار می ره: - نه..! نمی تونم!... نمی تونم شليک کنم... نمی تونم مردی رو که عاشقش بودم با دستهای خودم بکشم... نمی تونم...! به ضعف و حال خراب و ذهن مشومشم که پی می بره...فاصله اش کم و کمتر می شه... دستهام لرز می گيره... متوجه لرز دستهام می شه... قدمهای بعدی رو با اجتياط بيشتری جلو می کشه... خوب که نزديکم می شه... به خودم ميام... اسلحه رو توی يک حرکت تکون می دم و روی گيجگاهم ثابت می کنم: - جلو نيا حامد... به خدا می زنم... به جون بابام می زنم... می دونی که می زنم...! می ايسته... سرجاش... بی حرکت ... بی حرف... شوک زده، می ايسته و مات نگاهم می کنه: - ديوونه شدی تارا...چی کار داری می کنی ... بازی در نيار دختر...! اسلحه رو بده به من...! اسلحه ی نشونه رفته به سمت سرم رو توی يک دست، روی گيجگاهم فشار می دم: - می زنم حامد... به خدا که می زنم...! اين در لعنتی رو باز کن....! حالم خرابه... دستهام خيس عرق شدن، چشمهام گشاد شده، ملتمس به حامد ساکت و صامت خيره مونده... می دونم که با همه ی سنگدليش، به مرگم رضايت نمی ده... به صدام رنگ التماس می پاشم: - تورو خدا حامد... در رو باز کن بذار برم... دوباره يک قدم نزديکتر می شه... دستش رو اين بار جلوتر می کشه: - اسلحه رو بده به من، تا در رو باز کنم و بذارم بری... آخرين گام به عقب رو برميدارم و به بن بست بدن سرد در آهنی متوقف می شم... زير لب می نالم و التماس می کنم: - باز کن در رو حامد... توروجون تارا در رو باز کن حامد...! مکث می کنه... همراه سکوتش مکث می کنه. خيره نگاهم می کنه و به پای خيرگیه نگاهش سکوت می کنه. نمی دونم توی نگاهم چی می خونه که دست به جيب می بره... با چشمهای گشاد شده ام رد دستش رو تا جيب شلوار می زنم، طولی نمی کشه که دستش رو به سمتم می گيره و کليد رو توی هوا تکون می ده... - ديوونه شدی شهاب... می خوای بذاری بره... بی خيال صدای اعتراض سيا، گيج و منگ نگاهم بين کليد توی دست و چشمهای حامد رد و بدل می شه... آب دهانم رو فرو می دم و پراحتياط و درحاليکه نگاهم به چشمهای حامد خيره مونده، دست ديگه و آزادم رو جلو می کشم و کليد رو توی هوا از دستش قاپ می زنم... بی حرکت می ايسته و مات، به حرکاتم خيره می مونه... شوک زده از بی حرکتیه حامد، دست لرزونم رو برای جا زدن کليد توی قفل در جلو می کشم... اسلحه رو به سمتش نشونه می گيرم و کليد رو توی قفل می چرخونم... صدای تق باز شدن قفل در توی سکوت چند ثانيه ای حياط می پيچه و لبخند رو به لبهام می کشونه... بی معطلی به دستگيره، دست می کشم و در رو باز می کنم... همراه با باز شدن در ، لبخند پخش شده روی لبم رو می بلعم و نگاه قدرشناسانه و متعجبم رو به حامد خيره می کنم... توی تاريکی حياط، درخشش چشمهاش، خبر از پرآب شدن ديده اش می ده... دلم برای لحظه ای به پای اشک حامد، فشرده می شه... پای رفتنم سست... دلم بی هوا تنگ می شه... زبون مطيع شده از حالم، به راه صدا زدنش باز می شه...: - حامد... نگاهش رو از من میگيره و به سمت ديگه ی حياط خيره می کنه: - برو ديگه...! ناباور با قدم عقب گرد شده، فاصله ام رو از حامد زياد می کنم...اما، نگاهم هم چنان روی صورت و نگاه گرفته شده اش از من، و دستهای مشت شده ی آويزونش خيره می مونه... باز هم به خواهش دلم لب باز می کنم: - حامد... بی حوصله، پرحرص، سرش رو به سمتم می چرخونه و نگام می کنه: - مگه همينو نمی خواستی، برو ديگه...! نمیذارم کسی دنبالت بياد...خيالت راحت! اشک به چشمهام می دوه... نمی دونم چرا اما، بی هوا دلتنگش می شم... شايد دلم بهونه ی روزهای گذشته رو می گيره...بغض توی گلوم، به راه صدام می شينه و صدای نازکم رو خشدار می کنه: - ممنونم...! جوابم رو نمی ده... رو از من می گيره و پشت به من می کنه... نگاهم به قامت چارشونه اش خيره می شه.... برای بار آخر، بلندای قامتش رو از بر می کنم... نگاهم رو قدرجويانه بدرقه ی راهش می کنم و قطره اشک مزاحم رو با دستم پس می زنم... صدای زير لبم بلند می شه و به سکوت حياط ضربه می زنه: - فراموشت نمی کنم حامد... می ايسته... سرجاش خشک می شه...! به پای ايستادنش، چرخ می خورم... موندن جايز نيست... بايد برم...! دستم رو روی صورتم می کشم و اشکهای پخش شده روی گونه ام رو پاک می کنم... برای دل کندن از حامد، اين بار من، پيشقدم می شم... پاهای سست و کم جونم به راه رهايی از زمين فاصله می گيره اما... هنوز قدم اول رو برنداشته صدای بلندی توی حياط می پيچه و پای رفتنم سست می شه...! همراه اين پای سست شده، سينه ام می سوزه...! درد بی نهايتی، توی قفسه ی سينه ام می پيچه و بدن بی جونم روی زمين پخش می شه...! ----------------شمها و انگشت های خسته من رو !اهای سست و کم جونم به راه رهايی از زمين فاصله می گيره اما... هنوز قدم اول رو برنداشته صدای بلندی توی حياط می پيچه و پای رفتنم سست می شه...! همراه اين پای سست شده، سينه ام می سوزه...! درد بی نهايتی، توی قفسه ی سينه ام می پيچه و بدن بی جونم روی زمين پخش می شه...! سينه ام تير می کشه، آتيش می گيره...! از درد و سوزشی که تمام قفسه ی سينه ام رو پر کرده، حتی نمی تونم نفس بکشم... دهانم رو برای آخ گفتن باز می کنم اما، هيچ صدایی از حلق خشک شده ام، خارج نمی شه... چشمهام تار می شه... ردی از خيسی روی زمين راه می گيره و به زير انگشت های بی حرکت مونده ام پخش می شه... زير نور مهتاب، با اين چشمهای بی جون... تيرگی اين رد خيس رو می خونم...! برای نفس کشيدن، هوا کم ميارم... سينه ام خس خس می کنه... با هر بار نفس کشيدنم، حجم قویی از جريان خون، از سينه ام بيرون می زنه و من اين شدت گرفتن خونريزی رو از ردی که روی بدنم به جا میذاره و گرمایی که روی پوستم پخش می کنه، خوب حس می کنم...! برای نفس کشيدن حريص می شم ... دهانم رو همپای بينی کمک می گيرم، اما، خونی که به دهانم می دوه و روی صورتم سرما زده ام راه می گيره، تلاشم برای مدد گرفتن از دهان رو ناکام میذاره...! چشمهام آروم آروم... به پای از دست دادن توانم برای مقاومت، بی هيچ معطلی بسته می شه... از لای چشمهای در حال بسته شدنم، نگاهم روی حامد که مات زده به تماشای دست و پا زدن من ايستاده، ثابت می مونه...! توی اين حال خراب،لبحند ناباور و نيم بندی برای اين مات بودن و بی حرکت شدن، به لبهام کشيده می شه... انگار باور تير خوردنم به جز برای من برای حامد هم عجيب غيرمنتظره بوده... برای باز نگه داشتن چشمهام، هيچ توانی ندارم... جسم خسته و زخم خورده ام برای فاصله گرفتن از دنيای کثيف و بی رحم اين آدم ها، عجيب بهانه می گيره...! چشمهام که بسته می شه... صدای حامد خيلی دور، توی سرم می پيچه و لا به لای هجوم سياهیه راه گرفته به وجودم گم می شه: - تارا...! --------- از تکون هایی که می خورم... از تاريکیه محيط شده ام فاصله می گيرم... به هوش اومدم اما، هنوز سينه ام می سوزه... نفسهام تنگه...و تشنگیه بی نهايتی به تک تک سلولهای بدنم دويده... توی ماشينم... بی حرکت و دراز کشيده روی صندلیه عقب! اين رو از تکونهای گاه و یی گاهی که می خورم خوب متوجه می شم... چشمهام تا نيمه باز می شه اما، با اين همه تاریه ديد، هيچ چيز رو تشخيص نمی دم جز، نوری که گهگاه فضای تاريکی اطرافم رو پر می کنه و دوباره من رو توی اين همه سياهی تنها، به جا میذاره... عطش دارم... لبهام به هم چسبيده اند و برای فاصله گرفتن از هم عجيب بی ميلن...لبهای خشک شده ام رو در طلب آب تکون می دم اما جز، صدای ناله کوتاه شده و ضعيفم کلامی از دهانم خارج نمی شه... صدای ناله ی نصفه و نيمه ام، از صدای آشناي و هراس زده ای جواب می گيره: - بهوش اومدی تارا... دارم می برمت بيمارستان... چيزی نمونده... سعی می کنم به تاریه ديدم غلبه کنم و صاحب اين صدای آشنا و دست پاچه رو ببينم اما، جز تصوير ناواضح و گنگ از مردی که روی صندلی جلو نشسته و سرش رو گهگاه به سمتم می چرخونه، چيزی نمی بينم...! تمام توانم برای ديدن همين تصوير کوتاه چند ثانيه ای از دست می ره... دوباره پلکهام روی هم ... چشمهام بسته می شه ... و تلاش من برای شناختن مرد بی نتيجه می مونه...! صدای خس خس سينه ام و نفسهای تنگ شده ام توی سرم می پيچه و اوج می گيره ... قفسه ی سينه ام می سوزه و من حتی توانی برای تکون دادن دست و لمس جای زخمم ندارم...! - تارا... تارا جان... جان حامد دووم بيار عزيزم... داريم می رسيم...! حامد...! انگار...نمی شناسم...! انگار... دوست ندارم که بشناسم...! يعنی... نمی خوام که بشناسم...! انگار...به پای اين نخواستن ودوست نداشتن، سلولهای از کار افتاده ی مغزم برای پس زدن هر آشنايی با اين مرد، عجيب فعال می شن...! و من به پای اين ميل بی پايان، مصرانه و مصمم مهر تائيد می زنم...نه... نمی شناسم...!!! صدای مزاحم و فرياد گون مرد، توی سرم می پيچه و برای جسم ضعيف شده و حال خرابم عذابی دو چندانه... توانی برای اعتراض ندارم... جز، نفسهایی که هربار سنگيتر و بی جونتر از قبل، جوابی به تلاش مرد برای بهوش نگه داشتنم می شه... حس می کنم زير اين دست عجولی که برای قطع نفسها، به گلوم بند شده، نایی برای مقاومت ندارم، بار ديگه از ماشين ... از مرد و شايد از حامدی که نمی شناسمش... و از فريادهای گاه و بيگاهش فاصله می گيرم...! ---------------- حرکت آروم نوازشگونی که روی گونه ام حس می کنم، برای بار ديگه من رو از سياهی غالب شده ام جدا می کنه... جون و رمقی برای باز کردن چشمهام ندارم... تمام توانم برای نشون دادن هوشياریم، تکون آروم لبهام می شه و ديگر هيچ...! - صدامو می شنوی تارا... عزيزم... ما جلوی بيمارستانيم...من بايد برم،مجبورم تنهات بذارم ... الان حسام می رسه، همين اطرافه... طاقت بيار باشه...! صدای مزاحم مرد رو عقب می زنم و به خواهش جسم غرق سکونم، نفس عميقی می کشم... نفس عميقی می کشم و از مرد و از نوازش آروم انگشتهاش به راه صورت و موهام فاصله می گيرم... -----------------
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ساعت 14:11 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|