با Take offای که می کشم، صدای جيغ لاستيکهام بلند می شه... جلوی چشم حيرتزده ی پليس سر چهاراه، با سرعت نور، به خيابون ياسمی می پيچم و توی يک لحظه از راننده ی بی عرضه ی 206 نقره ای رنگ سبقت می گيرم... خيابون ياسمی جاش رو به آرارات می ده... از آرارات، وارد آفتاب و از آفتاب وارد خدامی می شم... توی خدامی گوشه ی خيابون می ايستم و بلافاصله روی آخرين شماره تماس می گيرم... ،جوابم رو نمی ده... بلافاصله اس ام اس می زنم: - کجايی حامد؟ من ونکم... اس ام اس رو می فرستم و منتظر جواب، به صفحه خيره می مونم... به دقيقه نرسيده جواب اس ام اس می رسه: - عزيزم.. بيا همونجای هميشگی... بلافاصله از ماشين پياده می شم و همونطور که دزدگير رو به سمت ماشين می گيرم، از عرض خيابون رد می شم.. اونقدر عجله دارم، که متوجه خيابون و ماشينهای سرعت گرفته نيستم... با بوق پرايدی که با فاصله ی مويي از کنارم رد می شه، از جا می پرم... از خيابون که فاصله می گيرم، صدای فرياد راننده ی پرايد تو هياهوی بوق ماشينها گم می شه... برای رسيدن به مرکز خريد ونک قدم تند می کنم... قدم زدنم توی خيابون، بی شباهت به دويدن نيست...آدمهايی که توی پياده رو مشغول تماشای ويترين مغازه ها ثابت ايستاده اند يا با خيال راحت و بی دغدغه پياده روی میکنن، راه گرفتن رو برام سخت می کنن... توی حرکات مارپيچ از کنارشون رد می شم و برای ورود به مرکز خريد، در شيشه ای الکترونيکی رو به سرعت رد می کنم... به سمت انتهای پاساژ، مغازه ی home modaقدم تند می کنم، شتابی که به خرج دادم، نگاه متعجب آدمهای اطرافم رو دنبال خودش می کشه... از اين نگاه های حريص و متعجب، آزرده می شم... مغازه رو که از فاصله ی دور می بينم، برای پيدا کردن حامد، چشمهام رو توی راهروی پاساژ می چرخونم.. با قدمهای آهسته شده و با احتياط به مغازه نزديک می شم... اثری از حامد نمی بينم... بيرون مغازه می ايستم و سعی می کنم، از پشت ويترين، داخلش رو ببينم... برای ديد زدن، از پشت مانتو و کيف های آويزی قدم رو بلند و کوتاه می کنم... نگاهم روی مشتری دختر و پسر جوون و فروشنده ی آشناش ثابت می مونه... - خانوم تارا؟ از شنيدن اسمم از صدای غريبه، دست از ديد زدن مغازه می کشم و به سمت صدا می چرخم... - نه... برنگرديد... شما رو تعقيب می کنن.... با حرفش، ضربان قلبم تندتر می شه، تمام شتابم، رنگ استرس می گيره و به وجودم سرريز می شه... سعی می کنم از انعکاس تصوير مرد کنارم توی شيشه ی مغازه، ببينمش.. - شما کی هستيد؟ من چرا دارم تعقيب می شم... پس حامد کجاست؟ - حامد همين دورو وره... نتونست بياد جلو... اومدم ببرمتون پيشش.. از ديدن تصوير کم رنگ و نصف و نيمه ی مرد توی شيشه خسته می شم.. بی اختيار سرم رو به سمتش می چرخونم: - شما کی هستيد... اين بازیا واسه چیه... با داد خفه شدش، دوباره سرم به روبرو ثابت می شه: - برنگرديد خانوم... از فريادش دلخور می شم... اما شوری که به دلم افتاده، فرصت، فکر کردن به رفتار مرد رو از من می گيره... - خانوم متوجه نيستيد... شما تحت تعقيبيد... اگه از توی شيشه می تونيد ببينيد، اون آقايی که تی شرت مشکی و شلوار جين پوشيده، خيلی وقته داره تعقيبتون می کنه... نگاهم رو توی شيشه دقيق می کنم... مردی رو پشت سرم ، ايستاده کنار چند رديف مغازه دورتر می بينم... - من که رفتم، بدون اينکه جلب توجه کنيد، بريد سمت سرويس بهداشتی... يه پاکت دست، نظافت کننده ی اونجا گذاشتم، بگيريد و چادر داخلش رو سرتون کنيد... وقتی مطمئن شديد، رد گم کرديد، از در داخل کوچه ی پاساژ خارج شيد... من تویه زانتيای مشکی منتظرتون هستم... بدون اينکه منتظر جوابم بمونه... از من فاصله می گيره: - بريم عزيزم... من که چيزی چشمم رو نگرفت... زير چشمی که نگاهش می کنم، تازه متوجه دختر جوون همراهش می شم... چند ثانيه که به اندازه ی تمام ساعت های عمرم طول می کشه، منتظر می مونم ... وقتی که بيشتر از اين نمی تونم، تحمل کنم، به سمت سرويس بهداشتی، قدم تند می کنم... با حضور مردی که تعقيبم می کنه، تمام اعتماد به نفسم رو از دست می دم... از شدت، استرس، حس می کنم فشار خونم به زير صفر می رسه... پاهام شل می شن و به زحمت سنگينی وزنم رو تحمل می کنند... توی نگاهم،اين فاصله ی کوتاه مغازه تا سرويس بهداشتی، به اندازه ی طول خيابون ونک طولانی و کش اومده می شه... لبم رو به دندون می گيرم و سعی می کنم، اضطراب نگاهم رو پنهان کنم... به سرويس که می رسم، خودم رو داخلش پرت می کنم و در رو پشت سرم می بندم... نگاهم روی زن مسنی که پشت ميز چهار گوش سفيد رنگ نشسته ثابت می شه.. چشمهام رو توی سرويس می چرخونم و یعد از مطمئن شدن از خالی بودن سرويس لب باز می کنم: - من ... تارا هستم... زن خيره نگاه می کنه و واکنشی نشون نمی ده... دستم رو به پيشونيم بند می کنم: - به من گفتن يه بسته پيش شما گذاشتن... زن که انگار تازه متوجه من شده، سرش رو به نشونه ی تائيد تکون می ده و هان بلند و بالايی می کشه... بسته رو از زير ميز به سمتم ميگيره و شروع به غر زدن می کنه: - ببين دختر جون.. مااصلا از اين کارا نمی کنيم... اصلا واسه ما خلافه... اگه بفهمن، واسم دردسر می شه... منظورش رو می فهمم... دستم رو به سمت کيفم می برم... جای خالی کيف روی دوشم، تازه متوجه ام می کنه که اصلا کيف رو همراه خودم نيوردم... دستم رو داخل پاکت می کنم و چادر مشکی رو از توش بيرون می کشم: - متاسفام خانوم... الان کيفم همراهم نيست... برگشتم براتون میارم... صدای غرغر زن ، اعصابم رو تحريک می کنه... سعی می کنم به حرفهای تحريک کننده ی اعصابش، بی توجه باشم... چادر رو باز می کنم و روی سرم می کشم،... خودم رو توی آينه برانداز می کنم... رو که می گيرم، کاملا با ظاهر چند دقيقه قبلم متفاوت می شم... برای برداشتن پاکت دست می برم که سنگينی چيزی رو توش احساس می کنم... دوباره پاکت رو باز می کنم... نگاهم به کفشهای کتونی مشکی رنگ ثابت می شه... خيلی سريع کفشهام رو در ميارم و با کتونی عوض می کنم... قبل از جا زدن کفشهام داخل پاکت، سنگينیه نگاه زن رو احساس می کنم... رد نگاهش رو می گيرم و به کفشهای جفت شده ی کلارک توی دستم می رسم... نفسم رو پرصدا بيرون می دم و کفش ها رو به سمت زن می گيرم: - ماله شما... من احتياجی ندارم... چشمهای زن برق می زنه و کفشها رو از دستم پرشتاب می قاپه... معطل نمی کنم... رو می گيرم و از دستشويی بيرون می زنم... زير چشمی و از زير نقاب چادر، همون مرد تعقيقیب کننده ام رو که صاف ايستاده و به در دستشويی خيره مونده از نظر می گذرونم... پرشتاب از کنارش رد می شم و به نگاه کنجکاوش، بی توجه می شم... از تيررس نگاهش که خارج می شم، تقريبا فاصله ی باقی مونده تا در خروجی رو با قدمهای بلند می دوم.. از بين در چرخون پاساژ که خارج می شم، چشمهام خيابون رو پی رانتيای سياه پارک شده بالا و پايين می کنه... چند مغازه دورتر، پارک شده می بينمش... اين فاصله ی کوتاه رو تا ماشين، پرواز می کنم... خودم رو که توی صندلیه ماشين میندازم... فقط صدای جيغ لاستيکها توی سرم می پيچه.... و فرياد مرد : - بخواب رو صندلیه عقب...‼! مغزم بی سوال فرمان می بره.... با دور زدن ماشين، به سمت در پرت می شم... سرم به شدت به دستگيره ی در برخورد می کنه... با سرعتی که ماشين داره، خيلی زود خودم رو توی بزرگراه کردستان می بينم... هنوز به سختی، نگاهم رو از لبه ی پايينی شيشه، به بزرگراه دوختم که صدای زنگ موبايلم بلند می شه... باز هم شماره ی غريبه... اين بار از تلفن ثابت... جواب می دم: - الو حامد؟ - معلوم هست چه غلطی می کنی؟ ... کجا غيبت زد تارا... صدای حسام تمام اعتماد به نفسم رو از من می گيره... خشک می شم... گند زدم‼! مات به گوشیه توی دستم، نگاه می کنم... هنوز مات گوشی هستم، که مرد، از فاصله بين دو صندلی عقب می کشه و گوشی رو از دستم می قاپه و به بزرگراه پرت می کنه... گيج... گنگ... مات... نگاهش می کنم....‼! -----------------------------
هنوز مات گوشی هستم، که مرد، از فاصله بين دو صندلی عقب می کشه و گوشی رو از دستم می قاپه و به بزرگراه پرت می کنه... گيج... گنگ... مات... نگاهش می کنم....‼! - ديوونه شدی، می خوای ردتو بزنن‼! چشمهام متعجب و درشت شده، روی نيم رخ مرد ، ثابت می شه... از اين همه پليس بازی و تعقيب و گريز مات می مونم... وقتی مسافتی که قرار بود، کوتاه باشه طولانی می شه، جرائتم رو توی صدام جمع می کنم و با صدای لرزون می پرسم: - کجا داريم می ريم...مگه نگفتی حامد همين نزديکيه؟ جوابم رو نمی ده... با سرعتی که می پيچه، جز صدای جيغ لاستيکها و ضریه ای که برای بار دوم به سرم می خوره، جوابی نمی گيرم ... دستم رو به سرم بند می کنم و جای ضربه رو میمالم.. از شدت ضربه چشمهام سياهی می ره... اون سرعت بالا، بلافاصله و توی يک لحظه به صفر می رسه و من از روی صندلی به کف ماشين پرت می شم... هنوز نتونستم خودم رو از بين صندلی جلو و عقب بيرون بکشم، که در ماشين باز می شه و دست مرد، به بازوم بند.. از بين صندلی، چهره ی درهمش رو می بينم و اضطرابی که بد توی ذوق می زنه... با کشيدن دستم، از جا کنده می شم و تقريبا توی بغل مرد می افتم... برای حفظ تعادلم تمام نيروم رو به کار می گيرم، که همين نيروی کم به کار رفته هم با شتابی که برای حرکت می گيره، پوچ می شه.. روی زمين می افتم و سعی می کنم هم پای مرد بلند شم و از ماشين فاصله بگيرم... جلوی چشمهای حيرتزده ی من، دزدگير ماشين 407 رو می زنه و در صندوق رو باز می کنه... با دست من رو به جلو هل می ده: - برو تو... نگاه مرددم بين مرد و صندوق رد و بدل می شه: - اينجا... ؟ اخمهاش رو تو هم می کشه : - زود باش، وقت نداريم... هرآن ممکنه برسن‼ يک قدم به عقب قدم برميدارم: - نه... من از جاهای تنگ و تاريک می ترسم... کلافه سرش رو تکون می ده: - بازی در نيار تارا... مگه نمی خوای حامد رو ببينی...بجنب ديگه... نگاه مستاصلم رو به چهره ی مرد می دوزم... دستش رو جلو می کشه و به بازوم بند می کنه... هم زمان با کشيدن بازوم صداش بلند می شه: - فقط چند دقيقه...قول می دم زود بيارمت بيرون.. باشه؟ التماس می کنم: نه... توروخدا... من رو همون صندلیه عقب می شينم... اصلا می شينم کف ماشين... باشه؟‼ نفسش رو پر حرص بيرون می ده: - تارا ما وقت نداريم... سعی می کنم، بازوم رو از دستش آزاد کنم: - نمی خوام... اصلا اين بازیا واسه چيه.... حرفم رو قطع می کنه: - ببين دختر خوب ... من اصراری ندارم ببرمت.. اگه می خوای همراه من بيای و حامد رو ببينی بايد بری اين تو... من نمی تونم، همين طور که تو روی صندلی عقب ماشينم نشستی، تو خيابونا ويراژ بدم... حامد بهترين دوستمه.. نمی خوام به خاطر حماقت تو، جون اون رو به خطر بندازم... خيله خوب... مات نگاهش می کنم...حرفهاش متقاعدم می کنه اما.. هنوز هم همون ترس و احساس خفگی از محيط کوچيک و بسته ی صندوق، مانع از تسليم شدنم می شه... - تارا بجنب... فرياد بلند مرد کافيه تا توی يک لحظه تسليم بشم.. با کمکش، وارد صندوق عقب ماشين می شم و دراز می کشم... وقتی که دستش رو برای بستن در بالا می بره، قلبم از سياهیی که به زودی دچارش می شم می گيره.. چشمهام رو می بندم و سعی می کنم تمام ذهنم رو روی حامد متمرکز کنم... با صدای بسته شدن در صندوق، چشمهام خودکار باز می شن... توی اين تاريکی، احساس خفگی و کمبود اکسيژن می کنم،... پاهای مچاله شدم، ضعف می ره... بدنم خشک می شه... سرم به دوران می افته... هرچند هنوز، ماشين حرکت نکرده و پشت صندوق عقب اين 407 سفيدرنگ، بی حرکت شدم، اما... همين وحشتی که دامن گيرم شده، کافيه تا مغلوب تاريکی باشم و خودم رو ببازم... دستم رو به گلوم می برم و سعی می کنم برای اين ريه های حريص شده، نفس های عميق بکشم... از حرکت ماشين، تکون می خورم و وحشتم بيشتر می شه... توی ذهنم هرآن صحنه ی تصادف قريب الوقوع ماشين و مچاله شدن صندوق عقب، مرور می شه... سرم رو تکون می دم و افکار مزاحم رو پس می زنم... اما... نمی تونم در برابر اين احساس کمبود اکسيژن مقاومت کنم... هر لحظه که می گذره، حس می کنم، هوای صندوق کم و کمتر می شه... با دستم به مانتو چنگ می زنم و پارچه ی مانتو رو توی مشت عرق کردم، مچاله می کنم... صدای لاستيک ها، بوی تند لنت ترمز... بوق های ممتد و کشيده... بهانه های تازه ای برای خرابتر شدن حالم می شه... چشمهام رو روی هم فشار می دم و سعی می کنم، دووم بيارم... اونقدر به مانتو چنگ می زنم و گلو رو فشار می دم، تا کم کم بی جون و بی رمق، احساس ضعف و سرگيجه می کنم... حالم رو نمی فهمم.... سرم سنگين می شه و احساس می کنم، قفسه ی سينه ام به سختی بالا و پايين می ره... بيشتر که می گذره، ديگه صدای اطراف رو هم نمی شنوم... کم کم حس می کنم، دارم از ماشين و اين فضای تنگ و تاريک فاصله می گيرم... حتی تکونهای شديد ماشين هم نمی تونه من رو از اين خلسه ی بی حسی که دچارش شدم، خارج کنه... تسليم اين حال و هوای جديد، توی عالم بی خبری فرو می رم.... --------------------------صدايی مثل صدای جرو بحث دو نفر، توی سرم می پيچه ... چشمهام رو خيلی کم باز می کنم و از لای اين چشمهای نيمه باز، نگاهم رو روی ديوار سفيد و دود زده ی روبروم ثابت می کنم... صدای جروبحث بالاتر می شه اما، من هنوز الفاظ گنگ و نامفهمومی رو می شنوم که مثل پتکی روی سر به درد نشسته ام کوبيده می شه... نگاهم رو از روی ديوار سر می دم و توی فضاي چارديواری اطرافم می چرخوم... تنها روزنه ی اتاق با پرده ی ضخميی پوشيده شده و از لای باز مونده ی پرده، باريکه نور کم جونی به داخل اتاق راه گرفته و روی پاهای من ثابت شده... صداهای مبهم و بلند اطراف، به شدت آزارم می ده و من هنوز موقعيت خودم رو نمی دونم... چشمهام که به دنبال باريکه ی نور ، روی پاهام ثابت شده، روی تخت فلزی و ملحفه ی سفيد رنگ روی تشک، کشيده می شه... با ديدن، ملحف ی سفيد چرک مورد، همون احساس بيزاری از خوابيدن توی رختخواب های عمومی به سراغم مياد... خودم رو جمع می کنم و سعی می کنم با کمک ميله ی تخت، بشينم... روی تخت که می شينم، تمام اتاق دور سرم می چرخه... از شدت حالت تهوع، معدم به هم می پيچه... دستام رو به دو طرف سرم می گيرم و چشمهام رو روی هم فشار می دم... کمی که حالم بهتر می شه و درد آرومتر، پاهام رو از روی تخت به سمت زمين سر می دم... حالا که نشسته ام راحت تر می تونم، کهنگی وسايل داخل اتاق رو تشخيص بدم... فرش رنگ و رورفته و خاکی رنگ کف اتاق، که جای گلی کفشهای مردونه رو ، روی تنش داره، با ديوارهای دود خورده و تخت زهواردررفته ی که حالا روش نشستم، عجيب... همخونی داره... روی تخت که تکون می خورم، صدای قيژ قيژش بلند می شه و اعصابم رو به هم می ريزه... هنوز نتونستم فکرم رو متمرکز کنم... : - من کجام ... اينجا چی کار می کنم؟! سروصدای بيرون از اتاق قصد تموم شدن نداره... سعی می کنم، گوشهام رو تيز کنم تاشايد از بين اين همه بحث و جدل چيزی عايدم بشه... صداها ناواضحتر و گنگتر از اونيه که چيزی دستگيرم و من رو متوجه موقعيتم کنه...تمام سعیم رو به کار می گيرم تا فکرم رو متمرکز کنم و جايگاهم رو به ياد بيارم... چشمهام رو می بندم و دو طرف پيشونيم، گيجگاهم رو با انگشتهای کشيده دستم، ماساژ می دم... کم کم تاريکی و احساس خفگی توی صندوق و وحشتی که به سراغم اومده بود رو به ياد ميارم... ماشين 407 و زانتيای مشکی رنگ... مرد تعقيب کننده ی توی پاساژ... فرارم به کمک مرد جوون و راننده ی ماشينها... و... قراری ملاقاتی که با حامد داشتم...! نگاهم رو دور اتاق می چرخونم اما نه از حامد اثری می بينم نه از مرد راننده... کم کم استرس به سراغم ميآد... اين که کجا هستم و چه بلايی سرم اومده... سعی می کنم برای خبر گرفتن از اوضاع بيرون، از اتاق خارج بشم... دستم رو به ديوار می گيرم ... با برداشتن وزنم از روی تخت، صدای جير جير بلندی توی اتاق می پيچه... برمی گردم و نگاه پرنفرتم رو به تخت ميندازم... با قدمهای کوتاه به در نزديک می شم و دستم رو به دستگيره اش بند می کنم... با فشار کمی که به دستگيره وارد می کنم، لای در باز می شه... قبل از اينکه برای باز کردن کامل در تلاشی کنم، صدای محکم حامد رو از پشت در تشخيص می دم : - تو بیخود کردی که سرخود، تصميم گرفتی... بيا اينه نتيجه ی حماقتت... حرف حامد هنوز تموم نشده، صدای غريبه ای توی اتاق می پيچه: - چيکار کنم، توی اون موقعيت اين تنها راه بود... - خفه شو... خفه شو و يه کلمه ديگه حرف نزن... فهميدی... اين گندی که تو بالا آوردی دامن همه رو می گيره... خفه شو... خفه شو و يه کلمه ديگه حرف نزن... فهميدی... اين گندی که تو بالا آوردی دامن همه رو می گيره... از فرياد حامد، دستگيره توی دستم شل می شه... - دِ لعنتی چرا نمی فهمی... چندبار برات توضيح بدم...تو اون موقعيت اين بهترين تصميم بود... نمی تونستم سرصبر باهات تماس بگيرم و راه چاره بخوام... بفهم بابا...من راه ديگه ای نداشتم... صدای عصبی حامد اينبار بلندتر و پرخاشگر می شه... - دهنتو ببند مرتيکه و ديگه به من نگو نفهم... اين کار رو به هر احمق ديگه ای داده بودم، نتيجه اش بهتر از اين می شد... يه مدت برو يه قبرستونی، گم و گور شو... نمی خوام اين ورا آفتابی بشی و با حماقتات، گند بزنی به تمام برنامه هام... نمی تونم، جلوی ميل سرکش شده ام رو برای فهميدن ماجرای پيش اومده کنترل کنم... متعجب از تغيير فرهنگ واژگان حامد، از جلوی در کنار می رم و با يک حرکت دستگيره در رو به عقب هل می دم... با باز شدن در، نگاهم روی قامت چهارشونه ی حامد که پشت به من ايستاده و دستهاش صورتش رو پوشونده ميخکوب می مونه... از برخورد در با ديوار کناری، صدای خفيفی ايجاد میشه.. همون صدا کافيه تا بلافاصله به سمتم برگرده و نگاه غافلگيرش روی من ثابت بشه... توی اين لباس اسپرت و آرايش متفاوت موها ... با اين عينک فريم کائوچويي ... کاملا متفاوت از هميشه به چشم مياد...از اين ظاهر متفاوت حس می کنم نگاهم با حامد غريبگی می کنه...‼ تلاقی نگاه هامون که طولانی می شه...خيلی زود به خودش مياد و برای به هم زدن جو غير عادی ايجادشده، بلافاصله لبخند ساختگی می زنه همزمان دستهاش رو به سمتم می گيره: - بيدار شدی عزيزم...؟ جواب توی دهانم با شنيدن صدای آشنا و مردونه ی خارج از هال می ماسه....چشمهامون هماهنگ به سمت در کشيده میشه... - شهاب بيا بالاخره گرفتمش... پشت خطه... بالاخره انتظارم به سر میاد و نگاه ماتم روی رهام برادر حامد که از در نيمه باز کناری وارد هال میشه و تلفن همراه توی دستش رو به سمت حامد می گيره ثابت می مونه... ذهنم به طور خودکار، به کار می افته... شهاب؟‼ دوباره نگاهم از تماشای رهام دست می کشه و گيج زده به سمت حامد برمیگرده... ناخواسته اسمی که چند لحظه ی پيش از زبون رهام شنيدم، زير لب تکرار می کنم : - شهاب...‼ حامد کلافه، گوشی رو از دست رهام می قاپه و با قطع کردنش به سمت مبل پرت می کنه... نگاهم همراه گوشی روی مبل پرت می شه...! از تکون خوردن هاله ی تصوير حامد روبروم، به خودم ميام... دست از تماشای گوشی می کشم و به حامد خيره می مونم... همقدم با قدمهايی که به من نزديک می شه... پاهام به صورت خودکار به عقب راه می گيره... قبل از اينکه فاصله ی بينمون با اون قدمهای بلند به هيچ برسه، دستم رو جلوی بدنم حائل می کنم و صدای غريبه ام از دهان خارج می شه : - اينجا چه خبره؟ روبروم بی حرکت می ايسته و سعی می کنه تا به خودش مسلط باشه... تلاش بی ثمرش رو برای حفظ آرامش می خونم... اين خوندن بیتابی رو از عادت کلافگیه بند شدن دستش به پشت گردن، خوب می فهمم... نگاه ملتمسم رو به حامد می دوزم... هنوز گيج گيجم... هنوز نتونستم اتفاقات اطرافم رو حلاجی کنم... به خودم مياد... انگار تمام واقعيت های زندگیم زير و رو می شه... چشمهام رنگ خواهش می گيره... لحنم ملتمس می شه : - حامد... بهم بگو اينجا چه خبره؟ با سرم به رهام و به مرد ناآشنا اشاره می زنم: - اينا کين؟‼... مگه نگفتی از خانواده ات هيچ کس از زنده بودنت خبر نداره... پس اين کيه...؟ هنوز حرفم تموم نشده، رهام پوزخند صداداری می زنه و خودش رو روی مبل پخش می کنه: - آره شهاب جوون... زودتر بهش بگو و ملتفتش کن... بيچاره الان سنگوپ می کنه می افته رو دستت...! نگاه تند حامد به سمت رهام کشيده می شه: - می شه خفه شی بهداد... از بين تمام حرفهای رد و بدل شده ی حامد و رهام فقط دو کلمه رو خوب می فهمم... بهداد... شهاب...‼! باز هم اين اسم لعنتی توی سرم تکرار می شه... شهاب..‼! از بيتابیه انعکاس شدت گرفته ی اين اسم توی سرم، فرياد می زنم: - چی داره می گه حامد...؟! شهاب ديگه کيه..؟! دستش رو با احتياط به سمتم جلو می کشه : - آروم باش تارا جان... همه چی رو برات توضيح می دم... دستش رو پس می زنم ...صدام بالاتر می ره: - به من دست نزن...‼! بلافاصله دستش رو عقب می کشه و جلوی من ثابت می کنه : - باشه خيله خوب...!... فقط داد نزن.. باشه؟ از احساس تلخ بازی خوردن... از باور به اشتباه اين عشق دروغي... از اين همه سادگی و اعتماد بی چون و چرا... تمام تنم از خشم می لرزه... نفسهام طولانی و عميق می شه...چشمهام رو روی هم فشار می دم و از بين دندونهای کليد شدم تکرار می کنم: - بهم بگو اينجا چه خبره...؟ صدای تک ضرب دستهای رهام، که آرنج روی زانو بند کرده و انگشتهاش رو به هم گره زده... و همزمان با هيکل جلو کشيده اش روی مبل... نگاه مشتاقش بين من و حامد رد و بدل می شه ... ديوونه ترم می کنه! - خيلی خوبه...داره جالب می شه...‼! با حرص نگاهم رو از رهام می گيرم و دوباره فرياد می زنم: - گفتم اينجا چه خبره؟ سرش رو از سمت رهام به طرف من می چرخونه و سعی می کنه با لحن ملايمتری آرومم کنه: - تارا جان مگه نمی خوای بدونی، چه خبره... بيا اينجا روی مبل بشين... همه چيز رو واست توضيح می دم... خيلی خوب...؟! دستش رو هم زمان محتاطانه به سمتم نزديک می کنه، چشمهام روی دستش ثابت می مونه... برای همراه شدن با دستهاش، مردد می شم... نگاهش دوباره رنگ همون آشنای دوست داشتنیم رو می گيره... با اينکه می دونم، دروغ ديگه ای در راهه... اما دلم می خواد که خام اين مرد و دروغهای محضش بشم و باز هم فريب خورده ی احساسم باشم... توی ذهن خسته ام، برای اثبات حامد، اصرار می کنم... شايد چيزی نباشه... شايد بیخود مشکوک شدم... احتمالا زيادی بدبينم... بايد حرفهاش رو بشنوم... بايد بهش فرصت بدم... بايد به خودم و زندگیم فرصت بدم... ذهنم توی اين بايدها و نبايدها دست و پا می زنه که باز هم صدای بی خيال رهام تمام ترديدم رو پس می زنه : - چی رو می خوای واسش توضيح بدی شهاب جون... بهش بگو همش يه بازی بوده و خلاص! از قطع شدن اميدم... وا می رم... نگاه خشمگينم روی رهام ثابت می مونه... - می شه خفه شی بهداد... صدای اعتراض حامد تلنگر ديگه ای برای اشتباه بودن خوش باوريم می شه... بهداد‼! ... نشونه ی ديگه ی بازی خوردن من‼! از اين هويت های دروغی بيزار می شم... دستهام رو مشت می کنم... حس می کنم سرم از شدت درد به مرز انفجار می رسه... دندونهام از حرص روی هم فشرده می شه... حالم رو نمی فهمم... فقط دوست دارم از آدمهای نفرت انگيز روبروم دور بشم... از زور نفسهای عميقی که می کشم، سينه ام با شدت بالا و پايين می شه... کف دستهام، از شدت عرق و فشار ناخونهام به شدت می سوزه... بی اعتنا به حال خرابم، برای آخرين بار نگاهم رو روی صورت مستاصل حامد می کشونم... از نگاه ملتمسش هيچ احساسی به جز نفرت نصيبم نمی شه... جواب من به خواهش چشمهاش پوزخندی می شه و برای فرار از اين همه دورنگی مصمم تر می شم.. توی سکوت ايجاد شده ی اتاق فقط صدای قدمهای محکم من، می پيچه و نفسهای بلند شده ام!... صدای سخت و مردونه اش فقط می تونه برای يک لحظه من رو سرجام متوقف کنه: - کجا؟ پوزخندی به قيافه ی جديش می زنم و بدون اينکه لايق جواب دادن بدونمش، دوباره به راه می افتم... از کنارش که می گذرم، دستش رو بی هوا به مچ دستم بند می کنه: - متاسفم تارا... تو هيچ جا نمی تونی بری... ------------------------از کنارش که می گذرم، دستش رو بی هوا به مچ دستم بند می کنه: - متاسفم تارا... چون نو هيچ جايی نمی ری... نگاه عصبيم بين دست بند شده به مچم و صورتش که به روبرو خيره موندده، چرخ می خوره... برای آزاد کردن دستم تقلا می کنم... نگاهش رو از روبرو می گيره و به من ثابت می کنه: - هروقت تونستی به اعصابت مسلط بشی با هم حرف می زنيم... دست از تلاش بیهوده می کشم... توی صورتش براق می شم: - من هيچ حرفی با تو ندارم... می خوام برم... همين حالا! سرش رو خم می کنه و خيلی خونسرد توی چشمهام دقيق می شه: - اين اصلا خوب نيست که تو از من فرار می کنی... من و تو خیلی حرفای نگفته داريم... باهام موافق نيستی عزيزم؟ پوزخندی به ابراز محبتش می زنم...بی توجه به لحن سوالی و انتظارش برای جوابم... برای بار آخر زورم رو امتحان می کنم و دستم رو به عقب می کشم... وقتی کاملا نااميد می شم ، با حرص به بازوش می کوبم...: - دستمو ول کن لعنتی... من با توی دروغگو چه حرفی می تونم داشته باشم... از ضربه ای که به بازوش می زنم و تلاشی که برای رهايیم به کار می بندم...، صدای خنده ی رهام بلند می شه... از قهقهه ای که می زنه، عصبی تر می شم... : - شهاب جون... کتک خورت هم که ملسه... چه نمايش کمدی کلاسيکی ...جون می ده از اين بزن بزن فيلم بگيرم و به موقعش رو کنم...چه حالی بکنيم اين چند روز... آی خدا ميميرم از خوشی...‼ با نگاهم سرتاپاش رو ورانداز می کنم... صورتم از ديدن اين لودگی چندش اور و اين شوخی احمقانه جمع می شه... به خواسته ی قلب سرکش شده ام، برای جوابش پيشقدم می شم : - دلم به حالت می سوزه که با چيزای ساده ی مثل اين می ميری از خوشی... از جاش بلند می شه و فاصله ی بينمون رو با 3 قدم بلند، کوتاه می کنه... به من که می رسه، بی معطلی دستش رو به يقه ی مانتوم بند می کنه و من رو به سمت خودش می کشونه... با نيرويی که به کار می گيره، تقريبا از زمين کنده می شم و تماسم با کف اتاق، همون سطح اتکای ناچيز نوک انگشتهام می شه ... با واکنش رهام، حامد بازوم رو ول می کنه و برای آروم کردن برادرش به سمتش می چرخه... توی چشمهای رهام خيره می مونم ... توی اين جنگ به راه افتاده ی نگاه ها.... به هيچ وجه قصد ندازم مغلوب شراره های آتيش خشمش بشم...صدای عصبيش از لای دندونهای کليد شدش، رعشه به همه ی بدنم ميندازه : - ببين دختره ی لوس و ناز نازی... من شهاب نيستم که لی لی به لالات بذارم و چرت و پرتات رو تحمل کنم... دفعه ی ديگه بيشتر از کوپونت حرف بزنی، خودم از خجالتت در ميام...اونوقت بايد دلت به حال خودت بسوزه که اوضاعت خيلی بی ريخته... نگاهم کم کم رنگ ترس می گيره و در برابر چشمهای پيروز رهام، بازنده می شه... از کشيده شدن يقه ی مانتوم و نازک شدن پوستم...، پشت گردنم می سوزه ... برای کم کردن فشاری که به گردنم وارد می شه، دستم رو به مچ دستهاش گره می زنم... دستهای مردونه ی حامد، رهام رو از من جدا می کنه و به عقب هل می ده: - بس کن ديگه بهداد... فهميدی...‼! از شتابی که رهام برای رها کردنم به کار می گيره، تعادلم به هم می ريزه و روی زمين پرت می شم... نگاه ترسيده ام به سمت رهام که برای رسيدن به من با حرص حامد رو عقب می زنه کشيده می شه... نگاهم رو که متوجه خودش می بينه دستش رو به نشونه ی تهديد به سمتم می گيره: - دفعه ی بعد انقدر خوش شانس نيستی که از دستم قسر در بری ... هميشه که شهاب دورو ورت نيست تا ازت حمايت کنه...‼!... اون وقت می خوام ببينم هنوزم انقدر بلبل زبونی می کنی؟؟؟ بدون اينکه متوجه باشم... خودم رو از روی زمين به سمت ديوار می کشم و وحشت زده به مردی که تا چند هفته پيش به چشم برادر عزيزترين کسم، ميزبانش بودم و تمام و کمال رسم مهمونداری رو به جا آوردم...، خيره می مونم..‼ بالاخره حامد موفق می شه و رهام رو از اتاق خارج می کنه... در رو پشت سرش می بنده و پشت به من دستهاش رو به کمرش بند می کنه... نفسش رو که پرصدا بيرون می ده، می چرخه و نگاه خيره اش مستقيم متوجه حالم و ترس رسوخ کرده به وجودم می شه... زير سنگينی نگاه خيره اش، خودم رو روی زمين جمع و جور می کنم و نگاهم رو از چشمهاش می گيرم... به سمتم مياد و روبروم روی يک پا، به زمين زانو می زنه... دستش که به سمت دستهای مشت شده ی روی پام حرکت می کنه، صدای فريادم بی هوا بلند می شه: - به من دست نزن... دستش رو عقب می کشه و خيره نگاهم می کنه: - چته تو ... افسار پاره کردی هی هوار می کشی... بار آخرت باشه اينجوری سر من داد می زنی... اگه فکر کردی رابطه مون باعث می شه به خودت اجازه بدی داد و بيداد راه بندازی ... سخت اشتباه کردی... اين که الان اينجا راحت داری واسه خودت می چرخی و با اعصاب من بازی می کنی، فقط به خاطر علاقه ای که بهت دارم... پس سعی کن از من و از علاقه ام سواستفاده نکنی که بد می بينی... با حرص توی صورتش براق می شم... تمام بدنم از شدت اين موج عظيم خشم، می لرزه... احساس غريبی از فريب خوردن تو وجودم شکل می گيره... ميل سرکشی از طغيان در برابر مرد روبروم تو وجودم شعله می کشه... تک تک لحظات... تمام روزهایی که خالصانه و عاشقانه، وجود و زندگيم رو خرج اين عشق کردم جلوی چشمام رفت و برگشت می کنه... تمام روزهای تنهايی و حسرت کشيدنم... حال خراب 6 ماهه ام... عذابی که کشيده ام... توی ذهنم زنده می شه... وقتی که به ياد ميارم به خاطر مردی که روبروم نشسته، از زندگی دست کشيدم... بازی خوردم و برای اين بازی تا مرز هر روز مردن و دوباره زنده شدن پيش رفتم ، گر می گيرم... بی اونکه متوجه حالم باشم... تمام خشمم... به زبونم سرريز می شه و صدام لحظه به لحظه اوج می گيره: - ازت بدم مياد... از اينکه روبروم می شينی و با وقاحت علاقت رو به رخم می کشی و برای اين محبت بی اندازه ات منت سرم ميذاری حالم بهم می خوره... - چه لطف بزرگی می کنی که چتر حمايتت رو رو سرم پهن می کنی... من چه جوری از پس، اين شرمندگيت بربيام آقا... خجالت زدم می کنی که با حيله و فريب من رو کشوندی اينجا، وسط اين لاشخورها و چهارچشمی مراقبمی که اتفاقی برام نيفته... - راستی چه جوری از پس جبرانش بربيام... سرش رو به طرفین تکون می ده و چشمهاش رو از من می گيره: - چيه آقای فداکار... آقای از خود گذشته، ناراحتتون کردم؟ حرف زيادی زدم... من عذر می خوام... من بچه ام .. خامی کردم... به دنيای کثيف شما عادت ندارم... می شه بزرگی کنيد و من رو ببخشيد... از من و از حرفهام کفری می شه، دستش رو به نشونه ی سکوت روبروم می گيره و سرش رو بالا و پايين می کنه...: - گوش کن تارا... صدام اين بار خارج از کنترلم، به فريادی که ديگه، هيچ تسلطی برای مهارش ندارم تبديل می شه: - نه!.. تو گوش کن حامد... خيلی کثافتی که با من و احساسم بازی کردی... همش فکر می کنم واقعا آشغالتر و رذل تر از تو هم پيدا می شه... تا همين چند لحظه پيش مدام به خودم نهيب می زدم که حامد خوبه... حامد مرده.... من اشتباه می کنم... اما انگار تو پست تر و کوچکيتر از اونی هستی که بخوام واسه ی بخشيدنش پا روی غرورم بذارم... صدای بلند شده ام آروم می شه و اشک های بی برنامه ام کم کم به گونه هام راه می گيرن: - چه طور دلت اومد با من بازی کنی؟... چه جوری تونستی اين بلا رو سرم بياری...؟ - من که با تو کاری نداشتم.... از کجا پيدا شد و افتادی تو زندگی من ... تقاص کدوم گناه نابخشودم بودی که اينجوری داغونم کردی...؟ ديگه به کی می تونم اعتماد کنم؟... چه جوری می تونم با اين داغ... کمر صاف کنم...؟ - حامد چرا؟... مگه من چی کار کردم؟... مگه جز دوست داشتن و محبت چيزديگه ای از من ديدی...؟... مگه حتی يه بار... يه بار بهت خيانت کردم؟.. من که واست می مردم حامد...‼! - حامد... يعنی باور کنم همه ی اينها يه بازی بوده؟ يعنی باور کنم برای منه از همه جا بی خبر، نقش بازی کردی ...؟... تموم اون روزایي که به ديدنم ميومدی... حتی يه لحظه... حتی يه لحظه ی کوتاه هم عاشقم نبودی؟ - اين بازی که واسش با جون و دل نقش بازی کردی، چی بوده که حتی حاضر شدی تا پای ازدواج هم پيش بری... - ديگه کدوم حرفت رو باور کنم حامد... ديگه چه جوری روت حساب کنم... - برای چی منو اينجا کشوندی... تو که خوب تازوندی و منو ديوونه کردی... واسه ی چی دوباره برگشتی و به اين همه دوست داشتن گند زدی... نگاهم رنگ التماس می گيره... خودم رو زمين جلو می کشم و توی چشمهام زل می زنم...: - اگه منو نمی خواستی، اگه عاشقم نبودی....چرا نذاشتی برم... چرا خودتو نشونم دادی... چرا نذاشتی واسه هميشه توی ذهنم دوستت داشته باشم...؟ - چه جوری بايد باور کنم که اين همه مدت بازی خوردم... چه جوری دلت اومد بازيم بدی... - حامد من هنوزم نمی تونم باور کنم؟... - دارم خواب می بينم نه؟... داری باهام شوخی می کنی مگه نه؟ از اشکها و التماسم نگاهش رنگ ترحم می گيره... جلو می کشه و ناغافل دستش رو به صورتم بند می کنه... با حرص، دستش رو عقب می زنم و دوباره شعله می کشم: - به من دست نزن... تو آدم نيستی... تویه حيوونی.... از سوزش سيلی که به صورتم می خوره... سرم به سمت چپ پرت می شه و رگه های درد، به سمت چشم و گونه ام راه می گيره... شوری اشک طعم تلخ ذائفه ی احساسم رو ،تلخ تر می کنه.... دستم به گونه ام بند می شه و بااحتياط و ناباور به سمت حامد چرخ می خوره... نگاهم روی صورت عصبی و ابروهای در هم گره خوردش ثابت می مونه... قلبم از اين نگاه نااشنا فشرده می شه... گريه بی امانم رنگ هق هق می گيره... لبهام میلرزه... تصوير حامد از شدت اشکی که تمومی نداره تار و ناواضح می شه... حالم از خودم و اين وضع اسفناکم به هم می خوره... از جاش بلند می شه و با قدمهای بلند توی اتاق رفت و برگشت می کنه.. مقابلم می ايسته و دستهاش رو روی صورتش می کشه... - نمی خواستم کار به اينجا بکشه... نمی خواستم دست روت بلند کنم... - چرا ديونه ام می کنی؟ چرا باعث می شه نتونم خودمو کنترل کنم... - با اعصاب من بازی نکن تارا... نذار يه کاری کنم که بعدش پشيمون بشم... - چرا نمی فهمی که منم دوستت دارم... چرا نمی خوای يه لحظه باورت بشه که عاشقت شدم... د لعنتی من اگه عاشقت نبودم که الان اينجا نبودی و اين همه بد و بيراه بارم نمی کردی... - چرا فک کردی اين وسط تو فقط احساس خرج کردی و من تماشا کردم... - منم عاشق شدم... منم دل بستم... - خارج از برنامه... خارج از همه ی بازی که براش حلو کشيدم... می فهمی؟‼! - تو برناممون قرار نبود عاشق بشم... قرار نبود انقدر وابسته بشم... - اين عشق يه دفعه ای و بی برنامه... گند زد به همه ی برنامه مون.. نگاهش رو از من می گيره ... پشت به من می ايسته و دستهاش رو کلافه پشت گردنش بند می کنه: - اين که جلوت وايسادمو دست و پام میلرزه ... اين که جرائت نمی کنم بهت بگم گروگانمی و قراره بشم قاتل بابات... اين که دارم واسه اجرای برنامه هامون مدام امروز و فردا می کنم...به جز احساسی که بهت دارم چی می تونه باشه لعنتی...‼! -----------------------------------دهانم باز مونده... اشکهام خشک... چشمهام بيشتر از حد معمول گشاد... نفسم تنگ شده... ابروهام توی هم گره خورده اند... تنها عضو فعال بدنم، ذهنم شده که مدام روی تنها 2 کلمه از حرف های حامد رفت و برگشت می کنه...: - قاتل بابات.. کمی طول می کشه تا به خودم بيام... اما، همون زمان کم کافيه تا ذهنم به نتيجه برسه... اين ادعا رو به پای يکی ديگه از دروغ های بزرگ حامد ميذارم... از ته دل به دروغ وحشتناکش ... ناخواسته...می خندم!... ديوانه وار می خندم...! نگاهم روی حامد ثابت مونده... و فقط ... بلند بلند...می خندم... برمی گرده و متعجب نگاهم می کنه... دست راستم رو جلوی دهانم می گيرم و دست ديگه ام رو توی هوا تکون می دم: - شوخیه بامزه ای بود...‼! انتظار دارم به پای خنده های بی وقفه ام،حرفم رو تائيد کنه و هم پای اين خنده های هيستريک، هم دردی ... همدردی فقط محض دل خوشیه من ... هرچند، باز هم به دروغ...‼! اما... سرش رو به زير میندازه و هم چنان دستهاش رو پشت گردنش نگه میداره... از ديدن سر به زيریه حامد، ته دلم میلرزه... به خودم میام... انگار شوخی نيست... دروغ نيست... خواب نيست‼ حتی يه کابوس آشفته و ترسناک هم نيست... کم کم حرفش رو توی ذهنم حلاجی می کنم...قاتل پدروم ... گروگان بودنم... بازی به راه افتاده... نه؟! دستم رو به ديوار می گيرم و با کمکش از روی زمين بلند می شم... قدم هام ناباور روی زمين کشيده می شه... به حامد می رسم.... صدای اميدوارم، صدای از ته چاه بيرون اومده ام، از گلوم خارج می شه: - حامد؟؟؟! سرش رو بالا می گيره... توی چشمام خيره می شه... توی نگاهش شرم می خونم... دلم فرو می ريزه... دستهام به بازوهاش بند می شه: - شوخی می کنی، آره؟... دروغ گفتی حامد... آره؟... توروخدا اين بارم مثل هميشه دروغ بگو... به خدا هيچی ازت نمی خوام... من...من... اصلا من غلت کردم سرت داد زدم... غلت کردم بهت گفتم آدم نيستی... غلت کردم گفتم ازت بدم مياد...دروغه حامد نه؟ - اين که می گی... می گي... توی دهنم نمی چرخه... نگاهم رو توی چشمای حامد قفل می کنم... تمام بدنم می لرزه... يخ بستم... سردمه... التماس می کنم... خواهش می کنم... توی نگاهم دقيق می شه... تاب چشمهای اشک زده و التماس آلودم رو نداره، نگاهش رو از من می گيره... بازوهاش رو تکون می دم: - حامد نگام کن... توروخدا نگام کن... ببين... منم تارا... می خوای باهام شوخی کنی آره... می خوای بازم سربه سرم بذاری آره؟توروخدا حامد... يه چيزی بگو... سکوت می کنه... اين سکوت نفرين شده، قاتل من و اميدم می شه... کم کم ازش بدم مياد... از اينکه ايستاده روبروم و با وقاحت خبر خيانتش رو می ده ازش متنفر می شم... صورتم جمع می شه... بازوهاش رو ول می کنم... دسهام مشت می شه... حالم رو نمی فهمم... با حرص... با نفرت... با خشمی که به سراغم اومده... با اين مشت های گره کرده به سينه اش می کوبم.. - خيلی پستی... نامرد... از حيوونم پست تری... ازت بدم مياد... ازت متنفرم... حالم رو بهم می زنی... کاش واقعا مرده بودی... کاش هيچ وقت نمی ديدمت...چرا دست از سرم برنميداری... چی از جونم می خوای... چرا گورتو گم نمی کنی و واسه هميشه نمی ری... نامرد... نامرد.. نگاهم رو به چشمهاش و پشيمونی که اثری ازش نيست، ثابت می کنم ... دستهام از ضرباتی که به سينه اش می زنم، درد می گيره... دست از مشت زدن می کشم... پاهام توان همراهيم رو نداره... با حرکتی شتاب گرفته، زانوهام خم می شه و پيش پاش زانو می زنم... صورت مهربون بابا، پيش چشمم نقش می بنده... قلبم برای از دست دادنش می گيره... برای داشتنش بايد تلاش کنم... برای نگه داشتنش التماس می کنم... نگاهم به دستهام که کنار کفش هاش، روی فرش خاکی و پوسيده ی کف اتاق به زمين بند شده، کشيده می شه... حالا که تنفرم راه به جايی نمی بره باز هم التماس می کنم... دستهام رو به کفشهاش می رسونم... چشمهام جز زلالیه اين هجوم اشک چيزی نمی بينه...: - حامد... حامد جان... عزيزم... مگه منو دوست نداری... مگه نمی گی عاشقمی... ببين حامد... ببين عزيزم، بيا اصلا همه چيزو فراموش کنيم... بيا حرفای منو فراموش کن... ببين منم دوستت دارم.... اصلا... اصلا دروغ گفتن ازت بدم مياد... ببين... ببين... تو که دوست نداری منو ناراحت کنی... آره.. می دونم... تو خيلی مهربونی... حامد ... بگو به بابام کاری نداری... بگو به بابام کاری نداشته باشن... ببين حامد به خدا خودم واسه هميشه پيشت می مونم.... اصلا هر بلايی می خوای سر من بيار... به خدا چيزی نمی گم... ببين حامد... ببين ... به خدا هر چقدر دلت می خواد اذيتم کن... هر روز بذارتم و برو... هر روز کتکم بزن... به خدا هيچ وقت حرفی نمی زنم... حامد توروخدا... حامد جان... ببين منو... نيگام کن حامد... به خدا قول می دم... هيچ وقت اذيتت نکنم.. هيچ وقت گله نکنم.. اصلا من لال بشم اگه بخوام اعتراضی کنم...حامد توروخدا... التماست می کنم... به پات می افتم... حامد... حالم خرابه... حالم خيلی خرابه... هنوز نمی دونم چه طور دستهام به کفشهاش بند شد و سرم به کفشهاش تکيه زد... هنوز نمی دونم اين رد خيس روی کفشهای حامد، از گريه های بی امانه منه يا عرق بی شرمیه شرم حامد ... حالم خيلی خرابه.... التماس می کنم... برای نگه داشتن پدرم التماس می کنم... برای تمام بودن يک مرد التماس می کنم... من برای داشتن پدرم... التماس می کنم... هق هقم که بی امان می شه... اشکهام که سيل آسا و بی توقف می شه... دستم رو به ساق پای حامد بند می کنم... نگاه ملتمسم رو به چشمهای از من گرفته شده ی حامد می دوزم... نگاهم نمی کنه... صدام رو نمی شنوه... اصلا توجهی به من و خرابیه حالم نمی کنه... از من و از التماسم که خسته می شه، بی حوصله پاش رو تکون می ده و من رو که سست و بی رمق به حامد چنگ زدم، از خودش دور می کنه... روی زمين پرت می شم... دستم از اين شتاب و از اين برخورد با زمين، درد می گيره... موهام روی صورتم پخش می شه... اونقدر بی رمق و بی جوون شدم که برای جمع و جور کردن خودم نايی ندارم... با صدای کوبيده شدن در اتاق و قفل شدنش، تمام اميدم نااميد می شه... صورت مهربون بابا، توی ذهنم پررنگ می شه و من از ديدن چشمهای هميشه خندونش، ته دلم ضعف می ره و داغ دلم بيشتر می شه... صدای گريه هام اوج می گيره... احساس بی پناهی می کنم... از خودم.... از خودم که ناخواسته پای حامد رو به خونه ام باز کردم، بيزار می شم... از احساسم، احساسی که خالصانه برای حامد خرج کردم، به انزجار می رسم... من... ناخواسته ... برای کشته شدن پدرم، شريک شدم‼! قلبم از اين فکر، به درد می شينه... حال بدی دارم... معده ام زير و رو می شه... سرم به مرز انفجار می رسه.... چشمهام از زور درد ذوق ذوق می کنند... راه نفسم تنگ شده... و سخت تر از همه... دلم برای پدر خوبم تنگ شده‼!از لرزی که به تنم می شينه، چشمهام رو باز می کنم و نگاهم رو توی تاريکی اتاق می چرخونم... مچاله روی زمين ... روی فرش خاک خورده و نزديک به در... خوابيده بودم و کابوس می ديدم... سرم از زور درد، به بی حسی رسيده...‼! و سنگين تر از يک توپ بسکتبال، روی گردنم، اضافی احساس می شه... نگاهم کاملا تار شده... و من از بين اين ديد نصف و نيمه ی چشمهام، فقط می تونم، تاريکی اتاق رو احساس کنم و بوی خاکی که از روی فرش بلند می شه... دستم رو روی زمين ... مقابل صورتم، ستون بدن قرار می دم و سعی می کنم با تکيه بر اين ستون سست از زمين فاصله بگيرم ... از تکونهایی که می خورم، نبض درد خاموش شده ی سرم، اوج می گيره و زير لب به ميگرنی که از 16 سالگی ميزبانش شدم، لعنت می فرستم... خودم رو به هزار زور و ضرب با کشيدن روی زمين، به ديوار می رسونم و تکيه می زنم... سرم رو با احتياط، به ديوار نزديک می کنم اما... هجوم دردی که به سراغم مياد، بی حرکتم می کنه... چشمهام رو روی هم فشار می دم و سعی می کنم تا با اين فشار خفيف چشمها، کمی از فشار و قدرت نمايی درد کم کنم...! دستم روی زمين مشت می شه و معده ام، از زور نبض های بيقرار اين ميگرن به جا مونده از استرس و اضطراب، به هم می پيچه... کمی که آروم می شم، يا شايد وقتی به اين درد عادت می کنم، چشمهام رفته رفته باز و محو تاريکیه اتاق می شن ...! از اين تاريکیه دلچسب و دوای درد بی امانم، احساس رضايت می کنم... سرم رو خيلی آروم به ديوار نزديک و به راستای پوسيده و دود گرفته اش، تکيه می زنم... سرم که به ديوار بند می شه، آخ آروم و زيرلبی، بی اختيار از دهانم خارج می شه... - حالت بده...؟ سرته...؟ بازم ميگرن...؟ از صدایی که توی تاريکی اتاق و از فاصله ی نزديک می شنوم، می ترسم... قلبم از اين ترس ضربان و نبض آروم شده ی سرم، فعاليت کند شده اش رو از سر می گيره... دستهام رو به دو طرف پيشونيم بند می کنم و گيجگاهم رو فشار می دم...: - ترسوندمت؟ برای جواب به مردی که در عين بی رحمی من رو پس زد و التماسهام رو ناديده گرفت، در خودم تمايلی نمی بينم... - خيلی وقته خواب بود؟‼ نگرانت شدم..؟ از اصراری که برای حرف زدن و مکالمه ی دو طرفه، به کار می گيره، بیزار می شم... سرم رو از سمت صداش می گيرم و سعی می کنم تا جای ممکن ازش دور بشم... با کمک دستهام ، با حرکات آروم و حسابی کند شده... محتاطانه، خودم رو روی زمين سر می دم ... توی تاريکی اتاق، که چشمهام هنوز هم به حضورش عادت زده نشده، سعی می کنم، ورودی اتاقی که به عنوان اولين جای اين خونه، پذيرای من به گروگان گرفته شده بود، رو پيدا کنم... کمی که تکون می خورم، دستم به لبه ی جسم مسطحی که حدس می زنم سينی باشه، برخورد می کنه... درد خاموش شده ی دستم، دوباره بيدار می شه... با حرص دستم رو عقب می کشم و به سبزه ی حالم که به گل هم آراسته شد، زير لب بد و بيراه می گم... - برات غذا آوردم... ‼! پوزخندم بی اونکه معطل کنه، روی لبم پهن می شه... توی دلم جواب می دم: - چه مهربون! سينی رو با احتياط با دستم عقب می زنم و به تلاشم برای دور شدن ادامه می دم... - می خوام بدونی، يه سری از کارها تو حيطه ی اختيارات من نيست! پوزخندم غليظ تر می شه...: - مثل کشتن بابام...‼ دستم به چارچوب در می رسه... برای اين فتح باشکوه، بی معطلی لبخند می زنم... تلاشم برای داخل شدن به اتاق، بيشتر می شه... - دارم باهات حرف می زنم تارا... خودم رو کاملا توی اتاق می کشم و در رو پشت سرم می بندم و به در تکيه می زنم... توی اين پناهگاه کوچيکم، با اين تخت زهوار دررفته، کنار اين پنجره ی شب زده و پرده ی ضخيم نخ نما شده، احساس بهتری دارم تا کنار حامد و هم صحبتی با مردی که به تمام باورهای زندگيی عاشقانه ام خيانت کرده! سرم رو به در تکيه می دم و سعی می کنم تا به اين دردی که قرار رو از دلم گرفته، غلبه کنم... چشمهام رو می بندم و آخرين ديدار با خانواده ام رو توی ذهنم مرور می کنم... درست شب گذشته... کنار مامان و بابا... وقتی که برای اذيت کردن مامان، شريک و همپای بابا... شديم يک گروه و تا آخر شب، به جيغ و دادهای مامان، بلند خنديدم... از صميم قلب آرزو می کنم که فرصت دوباره ای برای بودن توی اين جمع دوست داشتنی و کنار بابا و مامان محبوبم، نصيبم بشه...! از طعم شيرينی که توی دلم می پيچه، ذائقه ی شيرين شده ی احساسم، سخاوتمندانه آرامشی عميق به قلبم سرريز می کنه... نفس عميقی می کشم و سعی می کنم تا با مرور خاطرات شيرينم، از اين شب تلخ و آدمهای نفرت انگيز اطرافم، فاصله بگيرم... **** با صدای ضربه هایی که به در می خوره، چشمهام باز می شه... توی نگاه افقی ام، تصوير خوابيده ی در و چهارچوب چرک مورد شده ی سفيدش، تار و واضح می شه... از نبض های نامهربون توی سرم اثری نيست... اما گردنم از بی حرکت موندن و تکيه زدن به تخت، خشک شده... از روزنه های کوچيک و بزرگ پرده ی ضخيم اتاق می تونم، رد و پای صبح رو احساس کنم... قبل از اينکه حرکتی بکنم، در باز می شه و حامد، با سينی توی دستش، در چهارچوب در ظاهر می شه... چشمهام رو که باز می بينه، لبخند پهنی می زنه و به داخل قدم برميداره: - بيداری شدی عزيزم؟ خوب خوابيدی؟ از جمله ی کاملا احمقانه اش، حرص می خورم... - برات صبحونه آوردم... شامتم که نخوردی... از اينکه طوری وانمود می کنه که هيچ اتفاقی نيفتاده، جوشی می شم... هرچند هنوز لايق حرف زدن نمی دونمش... اما برای پاسخ به محبت دروغينش، چشمهام رو می بندم و سعی می کنم بيشتر از اين ناديده بگيرمش... روی زمين کنارم می شينه و با دستش با احتياط به گونه ام ضربه می زنه... - نخواب ديگه خواب آلو... سرت درد می گيره... چشمهام عطش شديدی برای بسته موندن پيدا می کنن...! - تارا... می دونم از من دلخوری... می دونم بهت بد کردم...! توی دلم باز هم به تحليل های ساده ی حامد می خندم! دلخور بودن و بد کردن...‼ دلخور بودن حتی برای يک دعوای کوچيک دوستانه، برای يک رنجش سطحی و پيش پا افتاده... هم کوچيک و کم ارزش تلقی می شه... بد کردن برای اين خيانت بزرگ و بازی دادن و سواستفاده از احساس من... هيچ هم حساب نمی شه... حتما حالا توقع داره از دلخوريم دست بکشم و برای گروگان گرفته شدنم ازش تشکر کنم... شايد هم توقعش اونقدر زياد نباشه و به طعمه شدن با تمام بی رغبتی ام برای مرگ پدرم رضايت بده... - اگه هم صحبتی ام انقدر آزارت میده، از اين به بعد بچه ها غذات رو ميارن...! چه لطف خارج از تصوری...‼ چه مردونگی بی حد و حصری... چشمهام برای روی هم موندن لجوج می شن...! و زبونم برای حرف زدن عجيب بی ميل می شه... سينی صبحونه رو به طرفم هل می ده و من اين رو از کشيده شدنش روی فرش و ضربه ی سينی به پام، احساس می کنم... - صبحونه تو زودتر بخور... از من بدت مياد، چرا می خوای خودکشی کنی؟؟ از من فاصله می گيره و من اين رو از صدای قدمهاش می شنوم... چشمهام رو باز می کنم... دستم که زير سرم خواب رفته و گز گزمی کنه نامحسوس تکون می دم ... نگاهم به قامت چهارشونه ی حامد، توی چهارچوب در ثابت و زبونم بی اختيار باز می شه... و به اين سکوت چند ساعته پايان می ده: - از کی انقدر پست شدی که نفهميدم...از کی انقدر کوچيک شدی که نديدم... باورم نمی شه انقدر کم و حقير شدی...‼ هرچند قد کوتاه مردونگيت، اونقدرها هم بلند نبود... اما خوب نقش بازی کردی که مرد ديدمت...‼! برمی گرده و با حرص نگاهم می کنه.... فاصله ی بينمون رو با 2، 3 قدم بلند کوتاه می کنه... انگشت اشاره اش رو به نشونه ی تهديد به سمتم می گيره اما... قبل از اينکه حرفی بزنه، نگاهش روی پوزخند لبهای من ثابت می مونه و حرف توی دهانش می ماسه...! نگاه خشمگينش، پيش آتيش چشمهام، هيچ رنگی نداره... اين بار توی اين جدال به راه افتاده ی چشمها، برنده ی بازی من می شم... نگاهم که پر شده از حقارت و خواری مرد روبروم، از چشمهای ريز شدش می گيرم و به رسم ناديده گرفتنش، پلکهام روی هم می رن... صدای کوبيده شدن در، نويد تنها شدنم رو می ده... به پاس اين تنهايی چشمهام رو باز می کنم و بدن ضعيف شده ام رو برای لمس آزادی در بند شده ، تکون می دم... دستهام رو از دو طرف می کشم و گردنم رو با احتياط ماساژ می دم... برای لحظه ای خاطره ی گرفتگی گردنم... توی ماشين... کنار حسام... توی ذهنم زنده می شه... دلم هوای حسام رو می کنه... نگاه خيره ام روی فرش ثابت می مونه: - يعنی... حسام کجای اين بازیه کثيف بود؟؟! نفسم رو پر حسرت بيرون می دم... نگاهم روی سينی صبحانه و ليوان شيشه ای چايی کشيده می شه... دلم از ضعف مالش می ره... تمام غذايی که توی اين دو روز خوردم، به صبحانه ی نصف و نيمه ی ديروز منتهی می شه...وسوسه ی خوردن چای و نون و پنير، به دلم هجوم مياره... در مقابل اين عطش و گرسنگی بيش از اندازه بی طاقت می شم... دستم رو به سمت سينی جلو می کشم... لحظه ی آخر، چهره ی خندون بابا، پيش چشمم زنده می شه... ابروهام رو در هم می کشم و با حرص سينی صبحانه رو واژگون می کنم... نگاهم روی فرش که با خيسی چای و تکه های نون و خرده های پنير در کنار تن خاک خورده اش، به شدت کهنه و کثيف به نظر می رسه کشيده می شه... سرم رو به زير ميندازم و برای دور شدن از وسوسه ی چنگ زدن به همان خرده های نان، از زمين کنده می شم و کنار پنجره می ايستم... کنار پنجره که می ايستم، دلم به يکباره از فکری که جرقه می زنه، روشن می شه.. با بی صبری و اشتياق بی نهايت، پرده رو کنار می زنم، اما... شيشه ی مات و کثيف پنجره اولين اميدم رو برای خبر گرفتن از فضای بيرون ناميد می کنه... بی خيال شيشه و تن غبار گرفته و کثيف شده اش... نگاهم روی دستگيره ی کنده شده و درز جوش خورده ی بازشوی پنجره ثابت می شه...از حرص، دستم رو به شيشه می کوبم... از اينکه حتی نمی دونم کجام ، به حماقت خودم پوزخند می زنم... دستم رو به صورتم می کشم و سعی می کنم به اين خشم بی نهايت و ميل سرکش شده برای شکستن شيشه غلبه کنم... با دو قدم بلند خودم رو از پنجره دور می کنم و دوباره روی زمين کنار سينی واژگون شده... به تخت تکيه می زنم... پاهام رو توی شکمم جمع می کنم و دستهام رو به دور پاهام حلقه می کنم... پيشونيم رو روی پاهام تکيه می دم و سعی می کنم، دليل اين خيانت و علت اين دربند بودن رو توی ذهنم حلاجی کنم...تمام فکرم حول و حوش خونه و خانواده ام می چرخه... از اينکه توی اين وضعيت گير افتادم و نمی تونم از حال مامان و بابا با خبر بشم، آروم و قرار از دلم فراری شده، وضعيت خودم رو فراموش کردم و فقط به بابا و مامان فکر می کنم ... ذهنم حتی يک لحظه از حال خراب مامان دور نمی شه... مطمئنم ،تا الان از زور اين بی خبری تحميل شده، کارش به اورژانس و بيمارستان کشيده... کلافه سرم رو تکون می دم... کاش راهی پيدا می شد تا از خانوادم خبر بگيرم... تمام مدت، مامان و اون همه وابستگیش، نگرانی رو از ذهنم دور نمی کنه...نمی دونم بايد نگران وضعيت مامان باشم يا تهديد حامد در رابطه با بابا...! سرم از زور اين همه فکر و خيال به مرز انفجار می رسه... دست آخر به نتيجه می رسم... بايد برای باخبر کردن مامان و بابا از حالم کاری کنم... بايد بابا رو از تهديد حامد مطلع کنم... نبايد همينجا بشينم و با اين اعتصاب غذا پايينتر سطح اعتراضم رو به رخ حامد بکشم... اما، از منی که توی اين اتاق گير افتاده، چه کاری برمياد... چی کار می تونم بکنم، وقتی حتی نمی دونم کجام و برای چی اينجام... دوباره فکرم به سمت بابا کشيده می شه... بابای خوب من... بابای که تمام عمرش حلال رو از حروم جدا کرد ... بابايی که جز خير و خوبی نصيب کسی نکرد... چه طور ممکنه خطايی ازش سر زده باشه تا مستحق مرگ شناخته بشه....مگه می شه بابام با اين همه مردی و مردونگی کاری کرده باشه که برای خودش دشمن تراشيده باشه...اون قضيه مهم چيه که حامد برای رسيدن بهش انقدر برنامه ريخته و يکی دو سال از عمرش مايه گذاشته... چرا نمی تونم به نتيجه برسم... چرا به جواب نمی رسم...! بی حوصله سرم رو بين دستهام می گيرم و چشمهام رو می بندم...صدای زير لبم اونقدر ها آروم نيست که نتونم بشنومش: ... خدايا... اينجا چه خبره... از اين بی خبری که دچارش شدم... از اين استرس و نگرانی که توی وجودم موج می زنه... از اين تلخی که خروار خروار به قلبم سرريز می شه، معده ام سخت به هم می پيچه... ضعف و گرسنگی و عطش زيادم به اين حال خراب اضافه می شه و عصبی ترم می کنه... دندونهام رو روی هم فشار می دم و سعی می کنم با محکم گرفتن بازوهام، در برابر لرزی که به سراغم اومده مقاومت کنم..! دستم رو به ديوار می گيرم و با حرص مسير اتاق رو رفت و برگشت می کنم... حرفهای زير لبم رفته رفته بلند می شه و خشمم برای آزاد شدن،سرکش و بی مهار... بدون اينکه کنترلی روی رفتارم داشته باشم، کنار سينی واژگون شده می ايستم ... نگاهم روی ليوان خالی از چای ثابت می شه... خم می شم و بی معطلی از روی زمين بلندش می کنم و به سمت پنجره پرتاب می کنم... شيشه که با صدای زيادی می شکنه و تکه هاش روی زمين پخش می شه، فقط ذره ای از التهاب درونی من کم می شه... سرجام می ايستم و به شاهکارم نگاه می کنم... حالا، از بين اين شيشه های شکسته خيلی خوب می تونم، درخت های خشک و بی برگ روبروم رو تشخيص بدم... جلو می کشم و کنار پنجره می ايستم و سعی می کنم تا از فرصت پيش اومده نهايت استفاده رو ببرم و موقعيتم رو بسنجم... نگاهم هنوز بين درختهای اين حياط بزرگ چرخ می خوره که صدای چرخيدن کليد و باز شدن در، توی اتاق می پيچه... برای برگشتن به صدا زحمتی نمی کشم و دستهام رو به پنجر بند می کنم و سرم رو تا حد ممکن به لبه های اين شيشه ی شکسته نزديک می برم... نگاهم روی در آهنی زنگ زده انتهای حياط ثابت می مونه... ماشين هايی که زير روکش برزنتی پنهان شده اند اما با وجود اين استتار، خوب می تونم، پورشه و 407 رو تشخيص بدم... ديش بزرگ سفيد رنگ که کنار استخر خالی و کثيف وسط حياط، توی ذوق می زنه ... و... صدای قدم هايی که از پشت می شنوم من رو برای هرچه بيشتر ديد زدن حريص تر می کنه... ارتفاع بلند ديوار و حفاظ های 1متری و کشيده شده روش، امکان فرار از روی ديوار رو کم می کنه...! دستی به شونه ام می خوره و با چرخوندن به يکباره ی من، جلوی ديد زدنم رو می گيره... به سمت صاحب دست چرخيده می شم... چشمهام توی نگاه خشم زده ی رهام بند می شه... و خيلی زود، برق سيلی که از شدتش به عقب پرت می شم، چشمهام رو می زنه... خودم رو روی زمين جمع می کنم... دستهام رو از عقب بدنم ستون می کنم و سعی می کنم در برابر طغيان خشمش محکم بايستم... - هار شدی... افسار پاره کردی... دهانم رو برای حرف زدن باز می کنم که... با لگدی که به پهلوم می خوره، از درد خفه می شم... خودم رو روی زمين مچاله می کنم و در برابر آماج ضربات پی در پی مردی که از انسانيت فقط جسمش رو يدک کشيده ، احساس بی پنهای می کنم...! دستهام رو جلوی صورتم می گيرم تا ضرباتی که به سمتم مياد رو مهار کنم... - ولش کن بهداد... داری می کشيش... - ولش کن ديوونه... الان سرو کله ی شهاب پيدا می شه... از بين نگاه های تار شده ام تنها هيبت مردی رو می بينم که فقط برای جلوگيری از بازخواست احتمالی و نه بهانه ی انسان بودنم ... ، سعی می کنه تا رهام رو از من جدا کنه... وقتی که خوب بی رمق می شم، به رها کردنم رضايت می ده... حالا فقط از بهوش بودن، يک بدن لمس شده و تری روی گونه ام رو احساس می کنم... - برو يه چيز بيار ببندمش... - لازم نکرده... تا همين جاشم زياده روی کردی... شهاب ببينه قيامت به پا می کنه... - انقدر ضر نزن کاری که گفتم انجام بده.... - بهداد اين که ديگه حتی نمی تونه تکون بخوره... - می ری يا نه... تمام اين مکالمات رو تنها شنونده هستم... چشمهام رمقی برای باز موندن نداره... دستهام که با خشونت کشيده می شه و سردی پايه های فلزی تخت رو لمس می کنه، چشمهام برای هوشياری مقاومت نمی کنن..توی آخرين تلاش جسمم برای بهوش موندن صدای پرنفرت بهداد رو می شنوم: دختره ی آشغال.. ببين به خاطر توی کثافت به چه روزی افتاديم... ضربه ای که به پهلوم می زنه، بدرقه ی راهم برای اين راه بی خبری می شه.... ---------- از سوزش گونه ام... از درد پهلو و از نفس تنگ شده ام... از سياهی که توش غرق شده ام، فاصله می گيرم... چشمهام رمقی برای باز شدن ندارن اما... برای خبر گرفتن از اطرافم، اصرار می کنن.. بی جون و بی حال، از لای چشمهای نيمه بازم، مردی رو می بينم که روی زمين روبروم، زانو زده و با بهت نگاهم می کنه... چشمهای نيمه بازم رو که می بينه، دستش رو روی سرم می کشه... و انگشت شصتش به نوازش پيشونیم می نشونه... صداش رو هرچند سخت اما می شنوم: - ببين اين حيوون چه بلایی سرش آورده... مگه مرده بودی کيوان... - تقصير خودشه... يه دفعه زد شيشه ی اتاق رو شيکوند... اخلاق اين بهداد ديوونه رو هم که می شناسی... - تارا... عزيزم... صدام رو می شنوی... توی دلم برای محبتی که خرج می کنه نيشخند می زنم... چشمهام رو روی هم ميذارم... سياهی و تاریکی رو به هم نشينی با عاشق سينه چاک دروغينم ترجيح می دم... --------------- اين بار که بهوش ميام... حال بهتری دارم... نه از سوزش دور مچ دستم خبری هست... نه از خيسی روی گونه ام... هرچند هنوز دامن گير نفس های نصف و نيمه و درد پهلومم... اما از اون وضعيت اسفناک ساعات قبل خبری نيست ... با تکونی که می خورم... قيژ و قيژ اين تخت زهواردررفته و قديمی بلند می شه... تازه متوجه موقعيتم می شم... روی تخت... همون تخت منزجز کننده... همون که برای بار اول، از ملحفه ی کثيف و کهنه ا ش فراری شدم، توی همون اتاقی که پناهگاهم شده بود، خوابيدم ... دستهام از شر طناب های مزاحم و سردیه فلز تخت خلاص شدند و پاهام از زور جمع شدن، و بی حرکت موندن آزاد ... نگاهم به صورت خودکار روی پنجره ثابت می مونه... جای شيشه ی شکسته شده رو، مقوای کارتنی گرفته... نور خورشيد، مصرانه از لای درزهای مقوا، خودش رو به داخل می کشه و زورش رو به رخ... به ابتکار عملی که برای مخفی نگه داشتن فضای باغ و البته فضای داخل به خرج می دن، پوزخند می زنم... سرم رو می چرخونم و نگاهم به پايين پام کشيده می شه... مردی که روبروم روی زمين نشسته و سرش رو به روی دستهای حلقه شده روی زانوهای خم شده اش تکيه زده... نگاهم رو روی خودش ثابت می کنه. با همين نگاه ساده هم می تونم تشخيصش بدم... حامد...! چشمهام رو از حامد می گيرم و دوباره به ماتی شيشه های سالم پنجره خيره می مونم... حس می کنم، غرورم... روحم... احساسم... زير لگدهای رهام جون داده و از دست رفته... قلبم از اين بی پناهی فشرده شده ... از زور بغضی سنگينی که بی رحمانه برای شکست شدن به گلوم چنگ می زنه ، راه نفسهام تنگ می شه... لجوجانه برای شکسته نشدن اين بغض پافشاری می کنم... چشمهام که تار و پرآب می شه رو می بندم و مانع ريزش اشکهام می شم... برای فرو بردن بغضم مصرانه تلاش می کنم... از ديدن پنجره و روزنه های نوری که بيش از پيش اين اسارت ناخواسته رو به رخم می کشه سير می شم... برای رو گرفتن از پنجره و چرخيدن به سمت ديوار تلاش می کنم اما...تمام تلاشم برای تکون خوردن، به دردی که به پهلوم سرريز شده، ختم می شه و ابروهایی که از شدت اين درد طاقت فرسا به هم گره می خوره... با تکون خفيفی که می خورم صدای جير جير تخت بلند می شه و از اين صدای مزاحم، حامد تکونی می خوره... سرش رو از دستهاش جدا می کنه و با ديدن چشمهای باز من، لبخند روی لبهاش پخش می شه... جلو می کشه و دستش رو به سمت صورتم حرکت می ده... نگاهم به دستش ثابت می مونه...به دستی که قراره خيلی زود به خون بابام آلوده بشه...از اين ابراز محبتش بيزار می شم... سرم رو عقب می کشم و روم رو ازش می گيرم... - از دستم ناراحتی می دونم...نبايد تنهات میذاشتم... سکوت می کنم... بودن و نبودنت چه فرقی می کنه وقتی از نبودنت جسمم و از بودنت روحم آسيب می بينه... - چيزيت نشده... فقط يه کوفتگیه... با استراحت خوب می شه... باز هم سکوت می کنم... قلبم جريحه دار شده... احساسم لگد مال شده... اين کوفتگیه ساده و اين درد پهلو که خواه ناخواه خوب می شه.. - نمی خوای چيزی بگی؟ من خيلی نگرانت بودم... حس می کنم برای سکوت کردن و ساکت موندن عجيب پرميل میشم... - ديگه نمیذارم رهام نزديکت بشه... ديگه نميذارم همچين اتفاقی بيفته... قول می دم نذارم بلايی سرت بياد... ناخواسته، لبهام به حرف باز می شه و نگاه پراميدم به سمتم حامد چرخ می خوره: - بابام چی؟ توی نگاهم مات می مونه... اشک اين بار بی اجازه، از گوشه ی چشمم به گونه ام راه می گيره...: - قول می دی مراقب بابام باشی... بهش آسيب نرسونی؟ نگاهش رنگ شرم می گيره...سرش رو به زير ميندازه... اميدم از اين سکوت نااميد می شه...صدای زير و پردردم رنگ التماس می گيره: - چرا حامد...؟ چرا بابای من؟مگه چه گناهی کرده که مستحق کشته شدنه؟ ------------------------------------ خودش رو روی زمين عقب می کشه و دوباره به ديوار تکيه می زنه... پاهاش رو از زانو خم و دستهاش رو کشيده به باهاش بند می کنه... - چی رو می خوای بدونی تارا... اينکه چرا بابات...؟ همين که بابات مَرده کافی نيست... تو مملکتی که مرد بودن و مردونگی کردن رو پول و مقام و شهرت تعيين می کنه، جرم بابات زيادی بزرگ به نظر نمی رسه... برای چی می خوای اين گندآب رو هم بزنی که اگه بيشتر از اين هم بخوره بوی تعفنش همه جا رو می گيره... !؟ از من می خوای بهت بگم جرم بابات چيه...؟ چرا واسه کشتنش اين همه برنامه ريختيم و 2 سال وقت صرف کرديم...؟ - چی بهت بگم که باورت بشه... چه جور بهت بگم بابات بی گناه تر از تمام آدماییه که توی عمرم ديدم...؟! چه جوری بگم مامور شدم، تا يه بی گناه رو از بين ببرم...! تارا باورت می شه؟ من مامور شدم... مامور به کشتن مردی که جز مرد بودن و پای اين مردونگی وایسادن هيچ خطايی نکرده... گيج به حامد که به روبرو خيره شده و از من و از دنيای من فاصله گرفته مات می مونم...صدای خفه ام بلند می شه: - چی می گی حامد...؟ من متوجه نمی شم. نگاهش رو از روبرو می گيره و به چشمهای متعجب من خيره می کنه... توی اين سکوت چند ثانيه ای فقط صدای پوزخندی که می زنه توی شنيده می شه و نفس های عميق و غم آلودش...دوباره نگاهش رو از من می گيره و به روبرو مات می مونه: - 2 سال پيش از طرف ... مامور شدم تا از طريق نفوذ توی خانواده ی شريفی، بتونم به مسعود شريفی... دکترای علوم و تکنولوژی هسته ای،استاد دانشگاه... نزديک بشم. هدف از اين ماموريت انجام يه کار نيمه تموم بود. بايد سعی می کردم اطلاعاتی که نتونستن از طريق تهديد و وعده و وعيد از دکتر بگيرن، از طريق نفوذ توی خانواده اش به دست بيارم. برای نفوذ به خانواده و نزديک شدن به پدرت، چه راهی بهتر و آسونتر از دختر يکی يه دونه و مورد علاقه ی دکتر... اين شد که 4 ماه تموم برای سر در آوردن از کارت، وقت صرف کردم ... صبح تا شب تعقيبت می کردم.ديگه از حفظ می تونستم، تمام خيابونها، رستوران ها و کافی شاپ ها، حتی آدرس خونه ی دوستات رو بگم. می دونستم کی از خونه خارج می شی و کی برمی گردی.کی کلاس داری و حتی توی اون ساعت چه درسی داری. اونقدر بهت نزديک شده بودم که حتی می دونستم غذای مورد علاقه ات چيه و اغلب چی سفارش می دی.می دونستم آدم سختی هستی.ازاون آدما که توی عمرشون هيچ کس رو هم قد و اندازه ی خودشون نمی دونن.اونقدر خودت رو دسته بالا گرفته بودی که با وجود تمام شيطنتهات حتی محض رضای دلت هم يه بار عاشق نشدی... وقتی خوب از زير و بم کارهات سر درآورم. بايد وارد عمل می شدم، ديگه وقتی نبود. ماموريت من نهايت 6ماهه بود... بايد ظرف شيش ماه اطلاعات مورد نياز رو از دکتر به دست می آوردم.که با وسواسی هم که برای تميز دراومدن کار به خرج داده بودم،4 ماهش هم گذشته بود و فقط 2ماه فرصت داشتم. توی اين 4 ماه برای تاسيس شرکت هم اقدام کردم. برای نزديک شدن بهت نياز بود، تا تمام راه های ممکن رو امتحان کنم. برای تو که انقدر سخت گير بودی بايد بهترين به نظر می رسيدم. برای شروع آشنايی،بايد يه نقشه ی بی عيب می کشيدم،يه نقشه که خواسته يا ناخواسته درگيرت کنم.بايد اعتمادت رو جلب می کردم. حتی اگه بهم اعتماد هم نمی کردی، بايد مجبورت می کردم تا توی اين بازی بهم تکيه کنی... نزديکم بشی... من رو توی خونه ات راه بدی... روز اول... وقتی توی بزرگراه با اون لايی کشيدن و دور و ورت پلکيدن تونستم توجهت رو جلب کنم، هيچ وقت فکر نمی کردم قدم بعدی برای نزديکتر شدن اين رابطه رو تو برداری...! تصادفی عمدی که راه انداختی، کار من رو خيلی جلو انداخت... وقتی از صحنه ی تصادف فرار کردی، تقريبا مطمئن بودم، بازی رو من بردم... کار تموم شده بود... بهونه ی اين بازی رو تو دستم داده بودی... اون شب که سر از خونه تون درآوردم، هيچ وقت،سفت و سخت ازم نپرسيدی آدرس خونتون رو از کجا دارم...؟ شوکه شده بودی.. انتظار ديدنم رو نداشتی. هرچند هربار که ذهنت به اون سمت هم می رفت، خودم منحرفش می کردم و اجازه ی کنجکاوی بيشتر بهت نمی دادم. وقتی از ديدنم شوکه شدی و از حال رفتی، بهترين فرصت بود برای اينکه، توی گوشی تلفن خونه شنود کار بذارم و جاهايی که به نظرم امکان پنهان کردن مدارک کاری و تحقيقاتی پدرت بود، رو بگردم... اما، پدرت از اين حرفها زرنگتر بود... هيچ اثری از تحقيقاتش توی خونه پيدا نکردم... بايد ماموريتم رو ادامه می دادم تا از اين ارتباط نزديکم با تو، به پدرت نزديکتر بشم... با همه ی ماموريتی که داشتم، اما... کم کم از سرسختی و بی عقليت خوشم اومد... وقتی توی شرکت توی گوشم زدی، اونقدر از اين جذبه ای که به خرج دادی، لذت بردم که اگه پررو نمی شدی، همونجا بغلت می کردم... هه... ديگه داشت از اين بازی خوشم ميومد...از اينکه سربه سرت میذاشتم و نمی تونستی خشم بی حدت رو کنترل کنی، کيف می کردم. مادرت که مريض شد، ديگه همه چيز واسه ی پررنگ شدنم توی خانوادت مهيا بود... پيدا کردن کليه، سرزدن های هر شب... ديگه کم کم رفت و آمدهام توجيه پيدا کرده بود... وقتی همه چيز بر وفق مراد شد، بايد پيشنهاد می دادم،پيشنهاد دوستی... بايد برای نزديک شدن ادای عاشق ها رو در مياوردم... هرچند عاشقت نبودم اما... ياد گرفته بودم برای انجام ماموريتم خوب نقش بازی کنم... اونقدر قشنگ نقش يه عاشق رو بازی کردم که هيچ وقت بهم شک نکردی... توی تموم مدتی که باهات ارتباط داشتم و به بهانه ی ديدار مادرت به خونه تون سر می زدم، تونستم اعتماد خانواده ات رو هم جلب کنم... کم و بيش از اطلاعاتی که از زير زبونت کشيده بودم، می دونستم که سفرهای چند روزه ی پدرت بی ارتباط با غنی سازی اورانيوم 20 درصد نيست.يعنی دقيقا همون چيزی که من برای به دست آوردن اطلاعات دقيقش، پا توی اين بازی گذاشتم. راضی بودم. همه چيز نرم و آروم پيش می رفت. کم کم داشتم به نتيجه می رسيدم... اما از اون فرصت 6 ماهه، هيچ زمانی نمونده بود... وقتی که بعد از عمل جراحی مادرت 2 هفته، غيبم زد،به ... سفر کردم تا برای درست انجام شدن اين ماموريت زمان بيشتری بخرم.علاوه بر اون بايد گزارش کاملی از نتايج ماموريتم ارائه می کردم... بالاخره اصرارهام نتيجه داد و بهم زمان بيشتری دادن... خيلی راحت به خاطر هم رشته بودنمون، تونستم پات رو به شرکت باز کنم و نگهت دارم ... از اينکه تونستم تمام وقتت رو به خودم اختصاص بدم، واقعا لذت می بردم... جدا از اين ماموريت... کم کم بهت علاقه پيدا کرده بودم... به بودنت... به ديدنت... به صدات و شيطنتهات... شرطی شده بودم... همه چيز داشت عالی پيش می رفت... طبق برنامه... اما يه دفعه و نمی دونم از کجا سرو کله ی اون حسام لعنتی پيداش شد... خيلی قشنگ تونست خودش رو توی رابطمون جا بده و همه جا کنارت باشه... به رفتارش مشکوک شده بودم... می دونستم يه ريگی به کفشش هست... اما هنوز از خيلی چيزها مطمئن نبودم...حتی مدرکی برای اثبات مامور بودنش نداشتم. با وجود تمام عميق شدن رابطمون، به خاطر سخت گيری های بابات، رفت امدم توی خونه تون خيلی محدود شده بود... بايد پا رو از اين دوستی ساده جلوتر میذاشتم ... وقت نبود، زمان داشت تموم می شد. بايد تير خلاص رو می زدم. شبی که به خاستگاريت اومدم، مطمئن بودم هفته ی ديگه، دست پر برمی گردم و اين ماموريت مضخرف رو تموم می کنم. بعد از اون می تونستم بدون اينکه کسی از ماجرا بو ببره،برای هميشه تورو واسه خودم نگه دارم. اما... وقتی پام رو از خونتون بيرون گذاشتم، رابطمون خبر داد که نقشه لو رفته... شناسايی شده بودم... حدسم درست بود... حسام مامور از آب در اومد... بايد هرچه زودتر از کشور خارج می شدم.برای همين غيبم زد. اما بايد برای گم کردن ردم به خاطر حسام، مجبور شدمرنقشه ی دروغیه مرگم رو بکشم. با نيروهایی که تو ايران داشتيم، خيلی راحت تونستيم، يه قبر خالی توی بهشت زهرا، درست کنيم و يه پدر و مادر با شناسنامه های جعلی واسه مراسم کفن و دفن پيدا کنيم... اونقدر همه چيز تميز و خوب از آب دراومد که هيچ کس حتی پدرت که توی تمام مراسم شرکت کرده بود، حدس نزد که دروغی در کار بوده و يه جای کار می لنگه... هه... می دونی تارا... تو اين مملکت فقط بايد پول خرج کنی... وقتی که خوب پول خرج کردی... ديگه کسی دليل کارهات رو نمی پرسه ... به جاش کاری رو که ازشون می خوای، به بهترين نحو انجام می دن... از خارج از کشور، گزارشها به دستم می رسيد... می ديدم حسام، حتی يه روز هم تنهات نميذاره... وقتی می ديدم انقدر مرگ خياليم روت تاثير گذاشته، احساس رضايت می کردم، می فهميدم هنوز هم بهم فکر می کنی. اين برای منی که وابسته ات شده بودم، خبر خوشی بود... اما وقتی می ديدم حسام مدام دورو ورت می پلکه ديوونه شده بودم... کم کم اين مسئله حيثيتی شده بود.. جدا از برنامه های سازمان... ديگه اين خود من بودم که برای پيروز شدن و شکست دادن حسام اصرار می کردم... تو مال من بودی... حسام حق نداشت، تورو از من بگيره.... وقتی تونستم، موافقت بالایی ها رو جلب کنم،به ايران برگشتم... بايد هرجور بود اين پرونده رو به نفع خودم عوض می کردم... می دونستم يه جای کار ايراد داره... می دونستم که قلبا راضی به اين ماموريت نيستم... حتی اون موقع اصلا قرار به کشتن بابات نبود... هدف به دست آوردن اطلاعات هسته ای سايت جديد... بود... اطلاعاتی که نشون می داد تا چه حد کار غنی سازی پيشرفت کرده و چه جوری می شه متوقفش کرد... مهم، فلج کردن فعاليت های هسته ای ايران بود.. همين! تنها چيزی که باعث می شد برای برگشتن و به دست گرفتن اين ماموريت انقدر سماجت کنم ...فقط... داشتن تو بود...می فهمی تارا، فقط به خاطر تو! اين آخريها از هر فرصت استفاده می کردم که بهت نزديک بشم... حواست نبود... حسابی غرق حسام شده بودی... از اينکه فراموش می شدم، ديوونه شده بودم... محافظت روت زياد شده بود... هرجا که تنها می رفتی، هميشه يکی مراقبت بود... وقتی م که با حسام بودی، کار سخت تر می شد... از اين بازیه موش و گربه حالم بهم می خورد... اما... هم تلفنهات کنترل می شد... هم خودت شديدا تحت مراقبت بودی... نمی تونستم بهت نزديک بشم... تمام تلاشم برای نزديک شدن به خطا می رفت... چاره ای نبود... ديگه داشت صدای بالايی ها در ميومد... بهداد رو برای سرکشی یه خونتون فرستادم... بايد يه شکاف بين تو و حسام پيدا می کردم... بايد زمينه رو برای به دست آوردنت مهيا می کردم... اون انگشتر، فقط يه نشون و يه يادگاری نبود... يه ردياب بود، تا هر کجا باشی بتونم راحت پيدات کنم... طبق چيزایی که از رهام دست گيرم شد، داشتی از ايران می رفتی... اين اصلا خوب نبود... اگه از ايران می رفتی، بازی به هم می خورد... ماموريتم شکست می خورد و به مجازات سازمان، بايد قيد تورو برای هميشه می زدم... برای ادامه ی اين بازی بايد تمام مهره ها تا آخر باقی می موندن... اگه از ايران می رفتی... انگار مستقيم پا تو دهن شير گذاشته بودی... نمی خواستم بلايی سرت بياد... سازمان از اين اتلاف وقتی که به خرج می دادم به سطوح اومده بود... می دونستم که اگه پات رو از ايران بذاری بيرون، ماموريتم عوض می شه و کسای ديگه ای از خارج ايران مامور پرونده ی تو می شن... خيلی راحت گروگان گرفته می شدی و اگه شانس می آوردی و پدرت به بهانه ی از دست ندادنت تمام اطلاعات درخواستی رو بهشون می داد چند روزی بيشتر زنده می موندی... وقتیم کارشون با تو تموم می شد، می کشتنت... تموم...! اونا با هيچ کس شوخی ندارن...تارا... می فهمی؟! من نمی خواستم بلايی سرت بياد... دوستت داشتم... نمی خواستم ز دستت بدم... برای این ماموريت من از هرکسی بهتر بودم. برای اينکه بلایی سرت نياد، فقط من بايد پيشقدم می شدم... اون روز توی فرودگاه از غفلت حسام استفاده کردم و خودم رو نشون دادم... ازت خواستم از زنده بودنم به کسی حرفی نزنی... می دونستم پدرت با هشدارهای حسام، از ماموريت من مطلع شده ... اما... تو همه چيز رو خراب کردی... نمی خواستم کار به اينجا بکشه... می خواستم از طريق خودت اطلاعات رو به دست بيارم... اما... با مسئله ای که پيش اومد، و اطلاعاتی که رابطمون بهم مخابره کرد، فهميدم بايد عجله کنم...! ------------------دستهاش رو از زانوش جدا می کنه و روی صورتش می کشه... صدای آه بلندش سکوت چند ثانيه ایه اتاق رو همراه با بهت وحشت زده ی من می شکونه: - کاش نمی ديدمت تارا... کاش هيچ وقت اين ماموريتو قبول نمی کردم...! برای باور حقيقتی که پيش چشمم به تصوير کشيده شده، وجود و احساسی از جنس فولاد نياز دارم.. توی گشت زنیه احساسم، حتی نمی تونم اين بازیه کثيف رو باور کنم... واقعيت مثل پتک، بی رحمانه و سنگدلانه، روی وجود بند زده ام فرود میاد و بند بند هست و نيستم رو به نابودی می کشونه ...تمام عاشقانه ها، همه ی ابراز علاقه ها... همه ی بودها و نبودها... جلوی چشمم قطار می شن و حقيقت با صدای بلند توی ذهنم فرياد می کشه: - فقط برای رسيدن به يک هدف... هدفی به پستی و کثيفیه حذف يک انسان...؟! انسانی که قامت مردی و بلندای مردونگيش، خار چشم شده و عشقش به وطن و مردمش، استخون توی گلو...! خدای من....! يعنی من واسطه ی مرگ پدرم هستم؟ عروسک خيمه شب بازی که موعد هنر نمايی رو صحنه ش تموم شده و بايد حذف بشه؟ باورم نمی شه... نمی تونم باور کنم... نبايد که باور کنم...! اما... راه گريزی نيست...! نگاه گيج زده و مات برده ام، روی صورت حامد که پوشيده شده با دستهاش، يخ بسته... کاش فقط بازی می خوردم... کاش فقط طرد می شدم... کاش فقط تنها می شدم اما... پدرم...‼! صدای خفه ام، سکوت اتاق رو می شکنه...: - باورم نمی شه...! حامد... دروغ می گی نه؟! دستهاش رو از صورتش جدا می کنه و به چشمهای ملتمس من خيره می شه... شرم نگاهش به بهت و ناباوریم مهر تائيد می زنه... من شکست خوردم...! حالم رو نمی فهمم... سردم شده...لرز گرفته ام...چشمهام خيس خيس ...نبض زندگيم کمرنگ شده... ردپای اين حرکت تر گون روی صورت، سوزش زخم گونه ام رو پيشکش می کنه اما... سوزش قلب زخم خورده ام، هزاران بار تلخ تر و کارسازتر از هر درد و ضربه ی ديگره...: - چه طور می تونی جلوم بشينی و راحت از نقشه های کثيفت حرف بزنی؟ حامد...!؟ واقعا می خوای بابام رو.... حتی از تصور چنين فاجعه ای دلم ريش می شه... از شدت بغضی که به گلوم چنگ می زنه و حتی با آزاد شدن اشکها آروم نمی شه، حس می کنم دارم خفه می شم... نگاهش دوباره از من دور می شه و روی تن فرش خاک زده کف اتاق ثابت می مونه... صداش هرچند غمزده اما،سوهان روحم می شه... برای همدرد شدن با احساس حامد، توانی ندارم... اونقدر توی اين بازی شکست خورده ام که حتی نايی برای نفس کشيدن هم ندارم.. - در مورد من چی فکر می کنی تارا... فکر می کنی دل ندارم... احساس ندارم...فکر کردی من از اول قاتل به دنيا اومدم... فکر کردی، خوشم مياد راه بيفتم تو خيابون و نقش بازی کنم و آدمها رو فريب بدم... در مورد من چی می دونی تارا... چی می دونی که راحت قضاوت می کنی و توی دادگاه وجدانت محکومم می کنی... - اينکه هيچ وقت نخواستم از گذشته ام حرف بزنم، واسه اين نبود که حرفی برای گفتن نداشتم ... به خاطر اين بود که گذشته ام اونقدر تعريف کردنی بود که توی لغات و کلمات جا نمی شد... نمی خواستم حسرت بخورم... روزهای خوب من تموم شده بود... من از زندگی صاف و ساده و ايده الم فاصله گرفته بودم... خودم اينو نمی خواستم... مجبور بودم فاصله بگيرم... - اگه بهت بگم، اين نامردی که روبروت نشسته و داره از کشتن بابات دم می زنه، رتبه ی 6 کنکور سراسریه سال 77 بود باور می کنی؟... اگه بهت بگم شاگرد اول پرديس هنرهای زيبا بودم قبولم می کنی... نه... نمی تونی باور کنی... هيچ کس باور نمی کنه... حتی خودم هم نمی تونم باورش کنم... انگار همه چيز خواب بوده... يه خواب که شيرينیش هنوز ته ته وجودم، احساس می شه... - همه ی فکر و ذهنم درس بود و پيشرفت تارا... من عاشق درسم بودم... هيچ چيز توی دنيا نمی تونست من رو به اندازه ی درس شيفته ی خودش کنه... - همه چيز خوب بود... بروفق مراد... - بهت گفته بودم توی عشق شکست خوردم و به زنها اعتمادی ندارم... دروغ نگفتم... - من بدتر از تو بازی خوردم... عشق صاف و ساده و بی شيله پيله ی من، از من يه نامرد ساخت... يه نامردی که بهت حق می ده وایسی جلوشو تف بندازی توی صورتش، می فهمی تارا... اشتباه من عاشق شدن بود...! - اگه تو به بهانه ی عاشق شدن، به اينجا رسيدی که توی اين اتاق منفور، حبس بشی و منتظر خبرهای تلخ... من به بهانه ی عشقم، از زندگی و از همه ی هست و نيستم دست کشيدم و شدم يه تروريست وطن فروش...‼! يه آشغال که کافيه بخواد اعتراف کنه و از جبر زندگيش بگه، تا بوی گند کثافت کاريهاش همه رو فراری بده... - بازیه جالبيه نه؟؟ انگار تو اين دنيا عاشق شدن بهای گزافی داره...؟! - سرم توی پروژه و درس و کتابام بود... راه خودم رو می رفتم و می اومدم... نفهميدم چه طور بيتا توی زندگيم پيدا شد... همه ی روزها و تنهايیهام رو پر کرد و شد خاص ترين آدم زندگيم...! ----------------------