رمان پایان بازی12
توی اين سياهی تلخی که دامن گيرم شده، تصوير ناواضحی
از حامد و همه ی خاطرات کم رنگ و پررنگ يک ساله، پيش چشمم، مرور می شه..
بين
اين هياهوی خاطرات ... ميان رفت و آمد عاشقانه ها... نيروی عجيب و لجوجی،
به حقيقت مرگ و نبود حامد ... به عزای 6 ماهه و تمام روزهای سپری شده بدون
حضورش ، مغروضانه، اصرار می کنه... و من ... از اين همه اصرار به وجودی که
موجود نيست، حيرا ن می مانم... بين
اين کشمکش بودن و نبودن .. رويای شيرينی از تصوير حامد، روبروی من.. وَ
درست روبه روی من و بين تمام مردمی که با چشمهای باز و نگاه های ازاردهنده،
خيره به تماشای من و استيصال روحم نشسته اند... ذهنم رو به تشويش می
کشه... کم
کم حس می کنم اونقدر گيج و گنگ می شم، که حتی اين بی خبری و دوری از دنيای
بی رحم انسانها هم، نمی تونه آرومم کنه.. تمام تلاشم برای بيدار شدن و
خلاص شدن از اين کابوس وهم انگيز، برای دور شدن از خيال حضور حامد و تلخی
احساسم، دست آخر به نتيجه می شينه... چشمهام
که به تقلای رهايی از سياهی تسليم می شه، پلک هام ،آروم آروم ... برای
ديدن و روبرو شدن با حقايق بهانه می گيرن... بی جون و خيلی سخت به بهانه ی
تموم شدن تلخی کابوس پيش روم، چشم بازمی کنم ... اما... با
باز شدن چشمهام تصوير تار و گنگی از حامد توی نگاهم جون می گيره.. از اين
کابوسی که به سراغم اومده و داغ کم جون شده ی دلم رو دوباره، پر سوز و شعله
ور می کنه زير لب می نالم:- حامد... - جانم تارا... از
شنيدن صداش، حسی از ترديد به وجودم سرريز می شه... چشمهام رو بازتر می کنم
و روی صورت مردی که درست کنارم، روی صندلی نشسته و خيره به چشمهام نگاه می
کنه، دقيق می شم... ذهنم به تلاطم می شينه و احساسم رو مواخذه می کنه...
يعنی اين مرد حامده... حامد من... مردی که 6 ماهه پيش با مرگ و شوک نبودنش،
جون دادم و تموم شدم... مرد زندگی من....؟ دستم ناباور به لمس صورتش به
جلو کشيده می شه ... انگشتهام ، لرزگرفته... به تماس حضورش، راه می گيرن...
انگشتاهای لرزيده و ناتوانم ، روی گونه اش ثابت می مونه... دلم از اين
همه شباهت، فرو می ريزه... برای
حرف زدن دهان باز می کنم اما... به گلويی که خشک شده و زبانی که توی دهان
نمی چرخه، بيهوده اميد بستم ... با باز شدن لبها، تلاشم برای حرف زدن بی
نتيجه می مونه... و من.. مستاصل.. تنها، به صورت مرد خيره می مونم... با
چشمهای مخمورم به چشمهای نگرانش راه می گيرم ... و برای خاتمه دادن به اين
بازی بی رحمانه، بی اغراق، التماس می کنم... دست
بند شده ام به روی گونه اش رو با دست راست می گيره و روبروی لبهاش ثابت می
کنه ... توی چشمام خيره می مونه و به انگشتهام بوسه می زنه... توی
نگاهش غرق می شم و با چشمهاش به حرف می شينم...کمی که می گذره، با اين
نگاه و اين چشمهای نگران، حس قربت می کنم و احساس نزديکی... انگستهام خم
می شن و به صورتش تکيه می زنند ومن حس می کنم که چقدر با اين دستها و لبها
احساس مشترک دارم و خاطرات فراموش نشدنی... آروم ... آهسته، قلبم از باور
حقيقتی که پيش رومه، ضرب می گيره... چشمهای
بی جون و خشک شده ام، می جوشه و تصوير مرد، توی نگاهم می لرزه... زبونم
بالاخره به استيصال روحم بخشنده می شه و برای هم حسی با احساس رقيقم،
سخاوتمند... دهان که باز می کنم .. تنها اسم حامد از بين لبهام خارج می شه
و ديگر هيچ... : - حامد... از
شنيدن اسمش، از درک صدای بی جونم، آرزومندو مشتاق، دستم رو بين هر دو دستش
می گيره و فشار می ده: - جاااانم...عزيزم... تارای من... بغض
توی گلوم، آزارم می ده اما،برای رها کردن اين بغض وقت مناسب و مجال کافی
نمی بينم... سعی می کنم طاقت بيارم، يعنی... بايد که طاقت بيارم... چشمهام
رو روی مرد می بندم و سرم رو به سمت ديگه می چرخونم: - حامد من... مرده...
سرش رو به دست مهار شده ام بين دستاش تکيه می زنه و آه می کشه: - من زندم
تارا... تصوير حامد مهربونم، خاطره ی اولين بوسه و تمام عاشقانه ها ...
توی ذهنم زنده می شه... اشک روی صورتم و به سمت موهام راه می گيره... از
چنگی که بغض سنيگنم به گلوم می زنه، حس خفگی می کنم، راه نفسم بسته می شه و
بار سنگينی از تلخی، روی قلب بی حونم... احساس می کنم... - تارا... ذهنم
به تلنگر شنيدن اسمم، مشغول و زير و رو می شه: تارا... مثل هميشه...
آهنگين و پر طمانينه... يعنی واقعا حامد من زنده شده... يعنی خدا ... به من
و حال و روزم رحم کرده... يعنی.. يعنی... حامد من.. مرد زندگی من... همه ی
هست و نيست من.. زنده است... - عزيزم... نمی خوای نگام کنی... نمی خوای
باهام حرف بزنی... گريه ام شدت می گيره... يعنی باور کنم که اين صدای به
التماس نشسته ، صدای حامد منه.... با
خودم کلنجار می رم... با احساسم.. با تصوير پررنگ شده ی مزارحامد توی
ذهنم، با همه ی خاطرات نبودن ها... با همه... می جنگم و خيلی سخت، همه ی
تلخی ها رو پس میزنم... تسليم احساسم که می شم.. سرم رو به سمتش می چرخونم
و به صورت خسته اش خيره می مونم... تمام وجودم رو چشم می کنم و با چشمهام
همه ی هستی ام رو به تماشا می شينم... اگه
اشکهام مجالم بدن... اگه لرزش هق هق سينه ام صبور باشه، می تونم خوب
تارهای به سفيدی نشسته رو از بين خروار موی سياهش تشخيص بدم... دستم
رو توی دستاش تکون می دم و دوباره به صورتش بند می کنم... گونه هاش زير
اين ته ريشی که داره، لاغرتر و گودتر به نظر می رسه و من... دلم برای اين
ضعفی که به صورتش نشسته، غنج می ره... دستم به زير چشمها و دو خط تيره ی
هلالی زيرش، راه می گيره و من... دلم برای چشمهای مردونش، ضعف می ره...
کنار چشمهای جذابش، خطوط کم رنگی از جنس گذر عمر نشسته و من حس می کنم که
مردم سالها پيرتر و خسته تر شده... توی چشمهاش دقيق می شم و ناخواسته،
اسمش رو زير لب زمزمه می کنم: - حامد... دستش به بالش، بالای سرم، بند می
شه و به بازی موهام، مشغول... از
تماس دستش، هجومی از خاطرات دور و نزديک به ذهنم سر ريز می شه... صدای به
بغض نشسته ام به سختی برای حرف زدن اجازه می گيره...: - تو... نبودی...
من.. من... بدون تو... ----------------------بغض توی
گلوم، اونقدر سنگينه که مجالی برای تموم شدن حرفم نمی ده و من.. تو حسرت هم
صحبتی با حامدم می مونم .. اما.. تمام هست و نيستم رو توی نگاهم برای حامد
خلاصه می کنم و برای چشمهای پرشورش، تارا می شم و باز هم... پر نياز به
حضورش... دستم
رو دوباره توی دست می گيره و به سينه اش نزديک می کنه و من... هوای آغوشش
رو می کنم و حس می کنم برای اين آغوش و اين سينه ی مردونه چه محتاج بودم
... برای اين عطش پرنياز شده.. چه بيتاب و بيقرار... با
نگاهش، توی صورتم دقيق می شه... به چشمهام خيره می مونه... نگاهش روی
صورتم چرخ می خوره... با چشمهاش همه ی هستی منو به تاراج می بره و من...
حس می کنم: « چه بی رحم بودم که بدون اين وجود دوست داشتنی زنده بودم و
زندگی کردم...» دستش
که به نوازش گونه ام بند می شه، رد اشک روی گونه ام که پاک می شه، چشماش
متاثر از عمق بیچارگی احوالم، رنگ غم می گيره و سر به زير می شه... توی
اين سکوت ايجاد شده، کلمات نمی تونند بارِ عمق احساس من و گيجی و گنگی
احوالم رو به دوش بکشند و فقط ... اين وجودم هست که يکپارچه نگاه می شه و
حضور حامد رو با تمام احساس می بلعه... از
اين نزديکی و لمس حضوری که 6 ماه حسرت کشيدمش .. يکپارچه غرق خوشی
می شم... توی حال و هوای خوشم.. سرخوش می شم از وجود مرد روياهام...
بيتابتر و بيقرارتر از هميشه... حس می کنم... اونقدر شوکه و مات زده ام که
کلمات رو گم کردم و برای ابراز احساساتم، به بيان نگاهم، دل بستم و
تمام.... خوب که نگاهش می کنم، بی تاب صداش که می شم و بيقرار آغوشش...
ناخواسته لب باز می کنم : - حامد... نگاه به زير دوخته اش رو
دوباره به چشمام بند می کنه و من شرمندگی نگاهش رو می خونم... انگشت
اشاره ی خم شدش، باز هم به نوازش گونه ام بند می شه، به رسم هميشه ... از
تماس دستش، نيروی کشش عجيبی توی وجودم می جوشه و من... بی هوا دست مردونه
اش رو قاپ می زنم و روی سينه ام بند می کنم... نگاهش
مات زده، متعجب... محو چشمام می شه... از اين نگاه مهربون.. يک دل سير
حسرت می خورم و به پای حسرتم اشک می ريزم..: - کجا بودی حامد... کجا بودی
که انگار اصلا نبودی... نگاهش
رنگ می بازه... از کلافگی حال و چشمهاش که توی اتاق چرخ می خوره و به
روبرو خيره می مونه...برای گفتن و نگفتن حرفش... ترديد رو از نگاهش می
خوونم... - نمی
دونم چی بهت بگم... فقط ... معذرت می خوام تارا... بايد بدونی که روزای
بدی رو گذروندم....خيلی دوريت برام سخت بود... باور کن... داشتم ديوونه می
شدم... جواب تمام بدبختی و بيچارگی حال و تلخی روزهای من... همين عذرخواهی
ساده بود... بی دليل... بی دليل موجه... ناخواسته
و خواسته، تصوير مزار و سنگ مشکی غبار گرفته اش، به ذهنم رفت و برگشت می
کنه و من از اين دوگانگی بودن و نبودنش مستاصل می شم و قلبم زير فشاری که
می بينه، به درد می شينه... نگاهم
روی چشمهای خيره و دست به آغوش کشيده ام ثابت می مونه و توی خلوتم، به
لمس حضورش لبخند می زنم...اما... خيلی زود تلخی طعم شش ماهه ی نبودنش،
ذائقه ی احساسم رو تلخ می کنه و بهانه ای برای کشيدن دستم از آغوشش می شه..
متعجب به من و دست پس گرفته ام خيره می مونه... هر دو دستم رو روی شکم بند
می کنم و به سقف سفيد و چراغ های مهتابی سفيدرنگش خيره می مونم.. دستش رو
به روی دستهام می کشه و فشار خفيفی به دستهام می ده.... -
تارا... با
اينکه دلم برای آهنگ صداش ضعف می ره... با اينکه محتاج به شنيدن اسمم از
بيان گيراش هستم، با اينکه می میرم و جون می دم برای تارا گفتنش اما...
توی اين ترديدی که به سراغم اومده تلخ می شم و برای خيره موندن به سقف
اصرار می کنم... - می دونم از من دلخوری... می دونم، اذيتت
کردم... می دونم 6 ماه از زندگی رو بهت مديونم.. با
حرفش به مرز جنون می رسم... 6 ماه... فقط 6 ماه...6 ماه يعنی 180 روز و
نصف سال.. اما... واقعا ...من فقط 180 روز...يا 6 ماه...شايدم نيمی از سال
... عذادار بودم... همين؟‼! نگاهم رنگ خشم می گيره و توی چشمهایی که واسش
جون می دم... براق می شه: - پيش
خودت چی فکر کردی حامد... 6 ماه؟ فقط 6 ماه؟... واقعا فقط 6 ماه به من و
زندگی و احساسم مديونی... همين... اشتباه نکردی؟... با چه چرتکه ای ، حساب
کتاب کردی و بالا و پايين انداختی که برای وجود فنا شده ی من به 6 ماه
رسيدی .. حتما می خوای جبرانش کنی.. آره؟ مثل مردهای خوب... مثل مردهای
باوفا... مثل عاشقای واقعی... - حتما
منم بايد ببخشمت.. مثل قصه ها.. بگم که خوش اومدی عزيزم.. چه خوب شد
برگشتی... چه خوب شد که زنده از آب در اومدی...همين.. اوه ... راستی کلک،
اين چند وقته که سراغ منو نمی گرفتی، سرت به کجا بند بود و درگير بازی و
برنامه ی عشق کدوم بخت برگشته ی ديگه ای بودی... چه شوخی بامزه ای بود..
چقدر خنديدم... همين.. به همين سادگی... - پيش
خودت چی فکر کردی... فکر کردی... 6 ماه... فقط 6 ماهه... می رم... می
ميرم.. می کشم... نابود می کنم... به فنا می رسونم... بعد... برمی گردم..
خيلی راحت برمی گردم...آره.. کی ساده تر از تارا... کی ديوونه تر از
تارا... همينا رو فکر کردی حامد... - نگو که می خواستی عشقم رو
محک بزنی...نگو که به مرگ من راضی شدی حامد... نگو که يه گوشه نشستی و ذره
ذره آب شدن منو تماشا کردی... به چشمهای غم گرفته اش بدبين می شم...: -
آره... نکنه قصه همون قصه ی امتحان کردن بوده.... - خوب
آقای محتاط... آقای عقل کل.. توی بازیه عشقت چه نمره ای بهم می دی... خوب
به پات سوختم... ؟‼ به پای مرگت مردم...؟‼ برات فنا شدم؟‼ راضی شدی؟ دلت
گرم شد...ديگه به من و احساسم شک نمی کنی ... سرفراز شدم؟ -
حامد.. پيش خودت چی فکر کردی ... من... من... عاشقت بودم...
------------------------
با چشمهای ريز شده و بدبينم به حامدِ سر به زير ، خيره می مونم...احساسم يخ بسته و من در تمام اين لحظات سخت و نفس گير، برای اشتباه بودن حدسيات تلخم.. خدا خدا می کنم.. از اين سکوت و سرِ به زير خم شده، شور بدی به دلم می شينه... تمام احساسم.. به حامد التماس می کنه و... برای حرف زدن و خط زدن تمام ظن های به سوء نشسته اصرار.... دلم برای زنده نگه داشتن باورِ پاکی و صداقت عشقش، تقلا می کنه... نگاهم رنگ خواهش می گيره و به حامد که بی حرکت و ساکت ، کنارم نشسته... خيره می مونه اما... برای اين سکوت نفرت انگيز پايانی نمی بينم... زنگ اس ام اس گوشی ام از همين اطراف و نزديکی، نگاهم رو به سمت ميز می کشونه... قبل از اينکه برای برداشتنش حرکتی کنم، سر حامد به سمت گوشی می چرخه... نگاه اروم و شرمزدش کم کم رنگ عوض می کنه و در کسری از ثانيه، پر از خشم و بغض می شه... متعجب به اين تغيير رنگ و اين حال و احوال خيره می مونم.. دستش رو جلو می کشه و در برابر چشمهای مات زده ی من گوشی موبايل رو از روی ميز بلند می کنه... جلوی صورتش می گيره و خيره به صفحه ی گوشی نگاه می کنه... احساس می کنم، که فشار دستش روی گوشی زياد می شه... از قرمز شدن دستش تحت تاثير فشاری که به گوشی ميده، می تونم خيلی خوب حدس بزنم، که تغيير حالش نامربوط به اس ام اس و گوشی من نيست...... نگاه کنجکاوم بين حامد و دستش رد و بدل می شه... زير سنگينی نگاهم، از صفحه ی گوشی دل می کنه، و به چشمهام خيره می مونه... حالتش اونقدر عصبانی و خشمناک هست که برای يک لحظه از نزديکی حضورش، احساس ترس می کنم... مثل احساس ترسی که ماه ها پيش توی خيابون جردن، توی ماشينم ... کنار مسافر غريبه و طاق زده ام به جای پری، به سراغم اومد... حس می کنم، چقدر از اين خشم غيرمنتظره، می ترسم.. مات عصبانيت نگاهش هستم که گوشی رو به سمتم می گيره... صداش غرق توی طعنه و نيشخند می شه : - حسامم... هان...؟! رودروايسی نمی کردی... لااقل میذاشتی عشقم.. عزيزم.. محبوبم... - زود دست به کار شدی... اين بود همه ی عشقت... لااقل ميذاشتی 1 سال ميگذشت اونوقت هوس يه نفر ديگه رو می کردی... از توهينش، از حس حقارتی که با جملاتش به من و غرورم سرريز می شه، ديوونه می شم .. حس می کنم تمام خون بدنم، توی رگهای صورتم جمع می شه و من از هجوم يکباره ی اين خون، بی اندازه سرخ و عصبی می شم.. توی اين حال خراب و خشمی که به سراغم اومده، نيمخيز توی صورتش براق می شم... صدام رو آروم و پرناز می کنم و لبخند تلخی رو روی لبهام می کشونم...: - چي شد عزيزم.. ناراحت شدی ...؟ انتظار نداشتی نه...؟ بلافاصله خشم توی صدام پررنگ می شه و لبخند رو ی لبها، جاش رو به بغض توی صدام می ده : - اون موقع که نقشه ی مردنت رو می کشيدی بايد فکر اينجاهاشم می کردی... - اصلا با خودت فکر کردی بعد از من چه بلايی سر تارا مياد... نه... چرا فکر کرده باشی... چه اهميتی داشت که به من و حال و روز خرابم فکر کنی.. چه اهميتی داشت اگه بميرم و از زور اين داغ جون بدم ...نه... مهم خودت بودی و خواست خودت... - من اين وسط چی بودم... يه بازی احمقانه...يه عروسک خيمه شب بازی.... منی که تمام زندگيم رو به پای اين عشق گذاشتم... واست چی بودم حامد... جوابی نداری نه؟... مهمون من باش، بذار اينبار من به جات جواب بدم... هيچی... هيچی نبودم حامد... هيچ ارزشی نداشتم... من و احساسم برات هيچ ارزشی نداشتيم حامد... ‼! - اما اين حسام که با ديدن اسمش اونقدر عصبی و ديوونه می شی... من رو تو اوج تنهايیم، تنها نذاشت... اون روزايی که نبودی و من از غصه نبودت هر لحظه میمردم.. اون روزايی که هيچ کس تحمل من و گنداخلاقی هامو نداشت... اون روزايی که جون می کندم از داغ دوريت... حسام لحظه به لحظه همراهم بود... اگه می بينی الان زندم و دارم واست نطق می کنم... اگه می بينی عقلم هنوز سرجاشه و بين ديوونه ها جولون نمی دم ... فقط به خاطر حسام و حمايتشه... قبل از اينکه حرفم تموم بشه، عصبی از روی صندلی بلند می شه ...گوشی رو به سمتم پرت می کنه... و دستش رو به نشونه ی سکوت به سمتم، بالا می گيره...: - بس ديگه... خفه شو... از برخورد گوشی با سينم، درد خفيفی توی قفسه ی سينم می پيچه اما...شوک رفتار حامد و فرياد توهين آميزش، فرصت هرعکس العملی رو از من سلب می کنه... با چشمهای بيش از حد گشاد شده و دهانی باز به حامد که پشت به من، رو به ديوار ايستاده و دستهاش رو بين موهای سرش فرو برده خيره می مونم... توی سکوت و سنگينی ايجاد شده ی اتاق، حتی نمی تونم نفس بکشم... از حامد و شتابزدگی رفتارش .. حامدی که تمام هست و نيستم بود.. کسی که برام به اندازه ی ، يک مرد به تمام معنا مرد.. عزيز و تکيه گاه بود .. جا می خورم... وا می رم ... تحمل تلخی حامد، حق به جانب بودن و متهم کردن من، اون هم بعد از ضربه ی سختی که به من و زندگی و روحم وارد کرده...خارج از حد تصورات و احساس معصوم و عاشق پيشه ی منه ... وجودم زير اين بی رحمی و خق به حانبی برای عزادار موندن ابدی يک مرگ دروغی، پوچ می شه ... حرف توی دهانم می ماسه ... سعی می کنم بغضم رو فرو بدم... موندن رو جايز نمی دونم.. حس می کنم... حامد من با مردی که روبروم ايستاده، به اندازه ی تمام تفاوت های يک مرد و مردونگيش فرق می کنه و من اصلا .. به هيچ وجه... اين مرد و خودخواهی نگاهش رو نمی شناسم.. باورهام، از حامد.. از عشق.. از مردونگی، زير سوال میره و من ... ملتمسانه... برای دور کردن احساس درگير شده و قلب تقديم شده ام از هر خدشه و بدبينی... بيهوده با حقیقت محض روبروم جدال می کنم... حس می کنم من، حامد رو 6 ماه پيش درست وقتی که می خواستم توی خوش ترين لحظات زندگی شريکش کنم، از دست دادم و حالا.. با جسد مردی که از مرد بودن اسمش رو يدک می کشه و تمام وجودش، بوی نامطبوع خودخواهی می ده...روبرو شدم.. حالا.. من... منی که درست يا غلط... خاصلانه و صادقانه، به پای اين عشق سوختم و خاکستر شدم، به نقطه ی پايان می رسم... تمام وجودم فرياد می شه ... اما.. زبونم از بيان احساسم باز می مونه... حقيقت اينه.. حقيقت محض روبرومه... من... فريب خوردم... فريب اين عشق خيالی .. فريب مردونگی دروغي... من بازی خوردم‼! دستهام بی اراده به لبه ی تخت بند می شه... خودم رو روی تخت سر می دم و پاهام رو از لبه اش آويزون می کنم.. کفشهام که کنار تخت جفت شده اند رو پا می زنم و توی سکوت بی اندازه ی احساسم به سمت در راه می گيرم.. نگاهم، سخت و خشک، بی جون و بی رمق می شه... با قدمهايی که روی زمين می کشم... از مرد و احساس له شده ام، فرار می کنم... دستم که به دستگيره ی در بند می شه صدای سنگين و مردونه اش توی اتاق می پيچه: - متاسفام... نمی خواستم اينجوری بشم... يه دفعه عصبی شدم... تاسف مرد.. غريبه ای که روبرومه، برای من و احوالم هيچ فرق نمی کنه.. برای موندن و هم صحبت شدن دليلی نمی بينم، در رو با فشار دست باز می کنم... - اگه حسام اونقدر واست مهمه که بخاطرش از من بگذری، برای موندنت اصرار نمی کنم.. نگاه رنجيدم بلافاصله به سمتش کشيده می شه... چه طور می تونه حال من رو درک نکنه.. باورم نمی شه که انقدر حق به جانب، روبروم ايستاده و به خاطر ضربه ای که به من و زندگيم زده، مواخذه ام می کنه.. سرم رو به نشونه ی تاسف تکون می دم... لبخند پرشباهت به پوزخندم، روی لبام می شينه .. و من فکر می کنم، به خاطر فداکاری که در حقم می کنه و فرصت انتخابی که به من می ده، مديون بزرگی و لطف اقامنشانه اش می شم ... وقتی که نگاهم نمی کنه، برای رفتن و دور شدن از اين سکوت نفرت انگيز مصر می شم.. در رو باز می کنم و به سمت خارج از اتاق راه می گيرم... هنوز پا از اتاق بيرون نذاشته، صداش مثل پتکی، حقيقت رو روی سرم آوار می کنه...: - دلم نمی خواست اينو بدونی اما... اونی که اين روزا شده همدم ويار قالت .. عامل اين همه بدبختی و حدایی بين ما بود... دستم رو به درگاه بند می کنم... برای برگشتن و هم نگاه شدن با نگاهش، قدرتی توی بدنم نمی بينم... صداش اروم ، اروم من رو به مرز نابودی نزديک می کنه... ------------------------------دستم رو به درگاه بند می کنم... برای برگشتن و هم نگاه شدن با نگاهش، قدرتی توی بدنم نمی بينم... صداش اروم ، اروم من رو به مرز نابودی نزديک می کنه... - می خوای حقيقتو بدونی؟ می خوای بدونی که چرا به مرگم راضی شدم؟ آره؟ - خيلی خوب بهت می گم...می دونم واست سخته... اما اميدوارم ظرفيت شنيدنشو داشته باشی...خوب گوشاتو وواکن.. صدای اوج گرفته اش از پشت سرم هر لحظه بلند تر می شه و من، لحظه لحظه، بی تاب تر و بی جون تر می شم... قلبم توی سينه ضرب گرفته و نفسهام عميق تر و طولانی تر می شه. .. - همش از اون ژوژمان لعنتی شروع شد.. بدبختی من و جدايی از تو از همون روز رقم خورد... همون روز دفاعت، که سرو کله ی حسام، آقازاده ی عزيز دردونه ی استاد راهنمات پيداش شد... - از همون روز، که حسام به بهانه ی مورد توجه قرار گرفتن موضوع پايان نامه ات، بی مناسبت و وقت و بی وقت با تو قرار ملاقات میذاشت... همون روزا فاتحه ی رابطه ی من و تو خونده شده بود... - وقتی می ديم که حسام از هر بهانه ای برای نزديکيت استفاده می کنه، عصبی می شدم.. کم کم بهش شک کردم... از تو مطمئن بودم اما... می ترسيدم ... از حسام می ترسيدم... از یه مرد با تمام غرائض مرد بودنش می ترسيدم... - از وقتی هم که سر و کله ی حسام به گروه دوستی و ميتينگهای شبونه تون باز شد، فهميدم قضيه خيلی بيشتز از يه علاقه ی ساده به موضوع پايان نامه است.. خيلی زود متوجه شدم، هر جا که تو هستی، حسامم هست... انگار طبق يه قرارداد نانوشته، حسام نفر سوم رابطه ی ما دو نفر شده بود... - احساس خطر کرده بودم.. بهت گفته بودم از اين حسام خوشم نمياد... اما تو جدی نمی گرفتی.. حق داشتی.. تو انقدر پاک . معصومی که عادت به زشتی ها نداشتی... فک می کردی همه مثل خودت صاف و صادق و روراستن.. صدای حامد، توی سرم می پيچه و من از زمين و زمان کنده می شدم ...تک تک خاطرات روزهای گذشته ، توی ذهنم زنده می شد و من ناباور، به همه ی باورهای اين چند ماهه ی آخر، حس می کنم که... تمام وجودم، به نيستی می ره... صداش به من نزديک و نزديکتر می شد... دستم برای ايستادن و شنيدن، به قاب در التماس می کنه... پاهام سست می شه... اما... نه قدرت حرکت دارم... نه جونی برای حرف زدن... - اين انصاف نبود... من عاشقت شده بودم... همه ی زندگی من شده بودی... دلم به بودن و وجودت کنارم، عادت کرده بود.. نمی تونستم بايستم و ببينم يکی پيداش بشه و با زيرکی همه ی زندگیمو از من بگيره... - وقتی ديدم، تو هم نسبت به حسام بی توجهی، ته دلم قرص شد... می دونستم عاشقمی... می دونستم ديوونتم... اين وسط فقط حسام بود، که با هر بار اومدنش، گند می زد به تمام گرمی رابطه مون... - تصميم گرفتم به اين بازیه احمقانه خاتمه بدم.. بايد واسه هميشه دندون طمع حسام رومی کشيدم... برای عملی کردن، تصميمی که گرفته بودم مصمم شدم... - تنها راهش اين بود که تورو واسه خودم می کردم... بايد برای هميشه برای من می شدی... خيلی زودتر از چيزی که فکر می کردم... خارج از همه ی برنامه ريزي هام، بهت پيشنهاد ازدواج دادم.. - مطمئن بودم حسام هرچی که باشه، دنبال يه زن متاهل راه نمی افته و قيد تورو واسه هميشه می زنه... اما... حسام رو دست کم گرفته بودم... چی می شنوم حسام... يعنی بايد باور کنم که حضور 8 ماهت کنارم، از روی نقشه بوده و برنامه ريزی از قبل شده... يعنی بايد باور کنم که تمام زجر کشيدنهام، به خاطر يه خودخواهيه ساده ی از روی عشق بوده... نه...باور نمی کنم... هيچ وقت نمی تونم باور کنم... اون همه محبت خالصانه.. اون همه مردی و مردونگی.. نمی تونه از روی خودخواهی باشه... نمی تونم باور کنم حامد... نبايد که باور کنم... اگه باور کنم... اگه قائل به باور اين عشق برنامه ريزی شده باشم.. اون وقت... محاله که باز عاشق بشم.. محاله بتونم کمر صاف کنم... حامد... من ... زير اين وزنه ی سنگينی که به روی احساسم سنگينی می کنه، دارم خرد می شم... آخ... حسام... با من و احساسم... با من و زندگيم.. چه کردی حسام.... . حسام... حسام مهربون من... مرد دوست داشتنی روز های سختم... بی هوا، هوای حسامم رو می کنم.... تصوير حسام... چهره ی خندون و مهربونش... جلوی چشمام زنده می شه و من اما اينبار... نامطمئن به صداقت اين حضور عاشقانه... چشمهام رو به روی محبتش، می بندم... صدای حامد، آروم... غمزده و خسته ،از پشت سرم شنيده می شه... برای نشنيدن .. برای خراب نکردن باورهای 6 ماهه ام... برای اجازه ی فرصت زندگی، به حامد التماس می کنم... اما... اونقدر توی خودش غرقه که صدای التماس دلم رو نمی شنوه... - روزی که با خانوادت صحبت کردم،واقعا سبک بودم.. حس می کردم کار تموم شده است و تو واسه ی همه ی عمر برای منی... نفسش رو پرصدا بيرون می ده... ذهنم به اون شب و سرخوشی بی حد و اندازه ام پر می کشه... صدای آروم و بی روحش، سرخوشی حالم رو به هم ميريزه... - اما، انگار خيلی خوش باور بودم که همه چیز رو تموم شده فرض کردم... اينبار، صداش اونقدر آروم و زيرلبه که به سختی می تونم، زمزمه های زير لبش رو بشنوم.. - آره همه چيز تموم شده بود... همه چيز برای من تموم شده بود... زندگيم.. عشقم... آيندم... دلم برای حامدم می گيره... - بعد از اينکه از خونه تون زدم بيرون... حسام بهم زنگ زد.. گفت که يه کار خيلی مهمی باهام داره.. گفت توی دردسر افتاده و نياز فوری به کمک داره... نمی دونم با اينکه ازش بيزار بودم چطور نتونستم، نسبت به خواسته اش بی اعتنا باشم... من... من... حتی فکرشم نمی کردم که قراره اين اتفاق بيفته... - دوست نداشتم رابطه ام باهاش نزديکتر بشه، واسه همين به خونه دعوتش نکردم... توی خيابون باهاش قرار گذاشتم... به ديدنش رفتم...... نزديک خونه اش... - وقتی که اومد و توی ماشين نشست، خونسردتر از آدمی که بود که با يه مشکل روبه رو شده... رفتارش واسم مشکوک بود... - وقتی ازش خواستم دليل اون قرار رو بدونم... اونقدر واضح و روشن حرفش رو زد که چند دقيقه نتونستم حلاجی کنم... گوشهام رو تيز می کنم...حس می کنم ... به سمتش می چرخم...روی صندلی نشسته و سرش رو بين دستهاش گرفته... لحظه هایی که می گذره، سخت ترين لحظه های عمرم تلقی می شه ... حس آدمی رو دارم که از زندگی رودست خورده...احساس می کنم تحمل روزهای بدون حامد، تمام صبر و قرار من رو برده و حالا... تعريف کردنی ها و راز های برملا شده ی حامد، بی رحمانه، تمام احساس و وجودم رو به سخره می گيره... من عاشق بودم... عاشق مردی که.... - فقط يه چيز بهم گفت...هيچ وقت ... نميذارم با تارا ازدواج کنی... - اونقدر گيج بودم که نفهميدم چی شد و کی از ماشينم پياده شد... وقتی که به خودم اومدم، نور قرمز چراغ گردون پليس، توی صورتم می افتاد... قبل از اينکه به خودم بيام، توی ماشين پليس نشسته بودم... بازداشت شده بودم به اتهام حمل ---- گرم ، شيشه‼!-----از روی صندلی، پرشتاب بلند می شه.. صندلی از شتاب اين حرکت سرعت گرفته، به روی زمين پرت می شه و نگاه من به صندلی پخش شده روی زمين ثابت می مونه... - باورت می شه‼‼...من... منی که تمام عمرم حتی يه نخ سيگار هم نکشيده بودم، به اتهام حمل مواد، توی بازداشتگاه بودم... - می خواستم باهات تماس بگيرم، می خواستم ازت کمک بخوام... اما... واقعا حرفی برای گفتن نداشتم،چی می تونستم بهت بگم، چی داشتم که بهت بگم... می ترسيدم تو هم اين دروغ کثيف رو باور کنی.... - اولين کاری که کردم انکار بود... اما... خيلی زود همه ی اميدهام نااميد شد... بسته ی شيشه ی کشف شده از خونم، توی دست بازپرس، بهم فهموند که انکار، هيچ فايده ای نداره...‼! - دستم به هيچ جا بند نبود.. خانوادم ايران نبودند.. روی تو و خانوادت هم نمی خواستم حساب کنم... دوست نداشتم، حتی به غلط، تصوير بدی از من توی ذهن تو و خانوادت بمونه... می موند بچه های شرکت... اما... واقعا شرايطم طوری نبود که بشه رو کمک بقيه حساب کرد... من تصادف نکرده بودم و آدم نکشته بودم.... که اگه تصادف کرده بودم و آدم کشته بودم،وضعم بهتر از اين بود... لااقل با يه وصيغه ازاد می شدم.. لااقل انگ نامردی و قاچاقچی بهم زده نمی شد.... - می دونی تارا.. کافی بود تا يکی از بچه های شرکت از وضع من خبردار بشد، اون وقت حتی اگه به فرض محال و برخلاف تمام مدارک و شواهد، بی گناهيم، هم ثابت می شد، واقعا ديگه دل هيچ کس با من صاف نمی شد...هميشه و تاآخر عمرم بايد اون نگاه های حقارت بار رو تحمل می کردم.... من آدم مغروری بودم... نمی خواستم هيچ کس به چشم يه مجرم بهم نگاه کنه، نمی خواستم تصوير موجه و سالم خودم رو پيش اطرافيانم خراب کنم... - اما کم کم شرايط اونقدر برام سخت شد، که تصميم گرفتم با رسولی تماس بگيرم ..از شانس بد من اثری از رسولی نبود.. نه گوشيش رو جواب می داد... نه تلفن خونه اش رو... - انگار حسام خوب فکر همه جا رو کرده بود... قبل از اينکه بتونم با کس ديگه ای تماس بگيرم توی همون بازداشتگاه به ديدنم اومد... بهم گفت که بهم کمک می کنه، از اين مخمصه ای که توش گير افتادم نجات پيدا کنم، اما فقط به يه شرط.... به شرطی که واسه هميشه، ازت دست بکشم... نمی دونم يه ادم به کجا می رسه که حاضر می شه برای يه خودخواهی، به چنين جنايتی دست بزنه... حتی نمی تونم تصورش رو بکنم... - با شنيدن حرفاش ديوونه شدم... باهاش دست به يقه شدم... اما واقعيت چيزی بود که باهاش روبرو بودم... من به جرم حمل و نگهداری مواد بازداشت شده بودم.. هيچ راه فراری نبود... اون همه مدرک بر عليه من... اثر انگشتِ من بی خبر، روی پلاستيک مواد ...، نمی دونم از کجا و چه طوری؟ فقط حقيقت مثل روز برام روشن و مشخص بود... من راه فراری نداشتم تارا... - يکم که با خودم کلنجار رفتم، ديدم اگه محکوم بشم، همه ی زندگيم رو از دست می دم... تورو... شرکت رو... موقعيتم رو... همه چيزم رو...تازه اگه شانس می آوردم و محکوم به اعدام نمی شدم، بعد از چندسال حبس از زندان که آزاد می شدم، يعنی اگه طاقت مي آوردم و زنده می موندم و آزاد می شدم... می شدم آدمی که هيچ چيزی برای دست انداختن و چنگ زدن بهش نداره... - حسام اونقدر توی گوشم خوند تا وسوسه شدم، قبول کنم... اما.... فکر دست کشيدن از تو يه لحظه هم راحتم نمیذاشت...می دونستم اگه ازت دست بکشم، يعنی از زندگيم دست کشيدم از آينده ای که هميشه آرزوم بوده... من بدون تو.. تموم شده بودم.. - همين باعث شد که، پيشنهادش رو رد کنم... ترجيح دادم قبول نکنم،حبس بشم... زندانی بشم... متهم بشم اما، شانس موندن و داشتن تورو با خودم داشته باشم...حتی اگه اين شانس به اندازه ی تمام غيرممکن ها، غيرممکن و دست نيافتنی باشه، اما برام مثل يه دلخوشی، دليل محکم و منطقی بود... توی اون موقعيت، هرچی بيشتر با خودم فکر می کردم، بيشتر اميدوار می شدم تا با يه وکيل خوب تبرعه بشم... - اين بهتر بود تا برای هميشه قيد تورو بزنم... لااقل تو خيالم به آينده و داشتنت اميد داشتم... - همه چيز انقدر سريع اتفاق افتاد، که هنوز گيج و گنگم... - از لحظه ای که از خونه تون بيرون زدن، تا صبح فردا، اتفاقت تلخ ،لحظه به لحظه ، وضع من رو خراب تر می کرد.... فک نمی کردم که حسام انقدر نفوذ داشته باشه... که حتی بتونه، بی گناهی مثل من رو به زندان و بازداشتگاه بکشونه... - فردا صبح اون روز، بی مقدمه، بی خبر... زودتر از موعد... برای انتقال به دادسرا حرکت کرديم... - تمام مدت ، درخواست من برای برقراری تماس با وکيلم بی نتيجه بود... احساس می کردم، وکيلم خواسته يا ناخواسته، شايد هم تحت تاثير تهديد حسام، يک پای اين پاپوشه بی رحمانه است.. - وقتی که از بازداشتگاه خارج شديم، ديگه تقريبا هيچی يادم نيست.. همه چيز انقدر سريع و ناگهانی اتفاق افتاد که وقتی به خودم اومدم، بی حال و بی جون، پشت يه ون درحال حرکت بودم.... - من فرار کرده بودم... - هنوز درست يادم نمياد که چی شد و چه اتفاقی افتاد... خيلی زودتر از چيزی که فکرش رو می کردم، با گردش ناگهانی ماشين سرم به شيشه خورد و بيهوش شدم... - بهوش که اومدم نه اثری از بازداشتگاه بود نه ماشين نه پليسهای همراهم... - حسام اولين کسی بود که می ديدم.. تو فکر خودمم نمی گنجيد که حسام می تونه هم چين آدم خطرناکی باشه... - اما... واقعيت تلخ تر از اون چيزیه که آدمها باهاش روبرو می شن... - حسام من رو فراری داده بود‼! حالا من يه مجرم فراری بودم، کسی که واقعا ديگه شانسی برای تبرعه نداشت... - ديگه واقعا کم آورده بودم... نمی تونستم تمرکز کنم... نمی تونستم برای فرار از اين وضعيت فکرم رو جمع کنم... مثل آدم بدبختی شده بودم که از زور بيچارگی به مسبب همه ی بدبختی هاش پناه می بره... - وضعيتم طوری نبود که حتی فکر برگشتن و تسليم شدن به ذهنم خطور کنه... می دونستم با برگشتم، اوضاعم بدتر از چيزی که هست می شه... - با کمک حسام از ماجرا دور شدم اما.. تمام اين يه سال تو سايه ی وحشت از گناه نکرده، زندگی کردم.. تمام اين 1 سال... تک تک روزهایی که می گذشت، کنار تو بودم اما... تو منو نمی ديدی... برات مرده بودم... من زنده، واسه ی تو مرده بودم... می فهمی تارا... عزادار من بودی.. منی که پات وايسادم...داشتی به حسام وابسته می شدی... حسامی که تورو ازم گرفت.... حسامی که نابودم کرد.. من اما... حتی نمی تونستم نزديکت بشم... کوچکترين تلاشم برای نزديک شدن به تو... منو به آينده ی وحستناکی که ازش می ترسيدم سوق می داد... - حالا می فهمم که ... شکست خوردم... - من ناخواسته، درگير اين بازی شدن... جرمم عاشق شدن بود... گناهم پای تو و اين عشق ايستادن بود...مجازاتم، دور شدن از تو و زندگی با عالم مرده ها بود.... من به معنای واقعی کلمه شکست خوردم تارا... بازنده اين بازی من بودم... -----------------------نگاه ناباورم، به سختی از صندلی کنده می شه... و پی حامد ايستاده کنار پنجره، توی اتاق پرسه می زنه... حالم رو نمی فهمم.. خوبم؟... بدم؟.... گرمم شده؟... نه... ‼! چقدر سردم... اکسيژن می طلبم... احساس خفگی می کنم... اکسيژن...‼! ريه هام بهانه ی هوای تازه می گيرند.... راه نفس کشيدن رو گم می کنم... وااای.... هوای اتاق... چقدر سنگينه...‼! ناباور لبخند می زنم.. لبخند از روی لبهام جمع می شه... بغض می کنم... اشک نمی ريزم.... معدم می سوزه... دلم به هم می پيچه... سرم به دوران می افته... باز اما... هوای اين اتاق... چقدر سنگينه... اکسيژن... اکسيژن... طلب می کنم...‼! نگاهم از حامد کنده می شه .. با دست چنگ زده به در، به بيرون راه می گيرم... گيجم... گنگم... ماتم...‼! نمی دونم...‼! توی اين دنيا و بازی آدمهاش... من... بيشتر از همه بازی خوردم.... قدم هام کوتاه... پاهام روی زمين کشيده می شه... راهرو توی نگاهم بالا و پايين می شه و من هنوز، گيجم... گيج گيج... هنوز در باور شنيده هايم، دست و پا می زنم... حس می کنم، کم کم ... به آخر خط نزديک می شوم... - تارا... صدای حامد توی سرم می پيچه... قدم هام به حرمت اين عشق فنا شده ، بی حرکت می شه... به سمتش نمی چرخم... نای برگشتن ندارم...‼! همين که روی پا ايستادم و از واقعيت فرار می کنم، به خودم و جون سختی که دارم، پوزخند می زنم... - تارا جان... - عزيزم... حالت خوبه؟ حالم؟ حالم خوبه؟‼ با صدايی نامفهموم و کشيده ، بدون حرکت سرم... خيره به انتهای راهرو و تاب خوردنش، جواب می دم: - آره... خوبم... حالم... خوبه... حرفم که تموم می شه، دوباره قدمهای کشيده ام روی زمين راه می گيره... سنگينی دستش رو روی شونه ام احساس می کنم: - تو حالت خوب نيست تارا؟ کجا داری می ری؟ دست بند شده اش به روی شونه ام، من رو متوقف می کنه... سرم روی گردن، به راست متمايل می شه... برای رفتن اصرار می کنم... فشار دستش از روی شونه ام کم می شه... من رو با حرکت دست مردونه اش به سمت خودش می چرخونه... توی صورتم ... توی نگاهم ... مات می شه...: - تارا... رنگ به روت نيست‼ ساکت... صامت... بی حرف.. نگاهش می کنم... چشمهام روی چشمهاش ثابت می مونه... باز و بسته شدن لبهاش رو می فهمم.. اما از حجم لغاتی که به سمتم سرازير می شه.. حتی يک کلمه.... چيزی نمی فهمم.. انگار حالم خوش نيست... شايد...‼! انگار....‼! نگاهم روی دهان حامد ثابت می مونه و تلاشم برای درک حرفهای يک ريزش بی نتيجه .. پاهام ضعف می ره... تصوير مرد روبروم.. کم رنگ و پررنگ می شه... سرم که با ضربه ی سيلی حامد به سمت ديگه برمی گرده.. تازه به خودم ميام... دوباره روح جدا شده ام به جسم خسته ام برمی گرده... دوباره اسير اين ضعف و بی تابی... اين شکنجه و عذاب تمام ناشدنی می شم.. حامد، ناباور، دستهاش رو به دور بازوهام بند می کنه: - خوبی تارا؟ صدای منو می شنوی؟ از نگاه نگران حامد، دلم دگرگون می شه... ، چشمهام پر آب... نفس کشيدن توی اين هوای خفه کننده، سخت می شه... با دست به گلوم چنگ می زنم...بغض.. اين بغض لعنتی... بغضی که به راه نفسم نشسته و از جونم انتقام می گيره... از اين بغض... بيزار می شم‼! گلوم زير فشار انگشتها، فشرده می شه... دست حامد به دستم بند می شه: - چی شده تارا.. حرف بزن... يه چيزی بگو.. می خوام حرف بزنم... می خوام داد بزنم... می خوام هوااااااار بکشم... اما... نمی تونم... چشمهام از درد اين بغض ريز می شه... گونه ها، منتظر به راه بغض به ثمر نشسته و اشکهام منتظر به تلنگر بغض خفه شده... جووون می کنم... چشمهای نگران حامد روی صورتم چرخ می خوره ... با تکون دستهاش، جلو و عقب می شم... : - د يه چيزی بگو تارا... داری منو می ترسونی... توی نگاهش خيره می شم... با زبان بی زبان چشمهايم، برايش از دردِ های دلم... می گويم... حسرت اين روزهای جدايی.... حال منِ به استيصال نشسته رو ، از چشمهام نمی خونی، حامد؟.. حال منی که دستهام رو برای زندگی بالا گرفته ام... تسليم شدم... نمی فهمی؟ کاش می ديدی، من از پا افتاده ام... حامد... من عزادار، مرگ تارای بازی خورده ام... نه... حال من و احوال من.... خرابتر از اين درد و دل ساده ی چشمهای بيقرارم هست ...حال من .. اصلا... تعريف کردنی نيست... بايد تارا باشی... بازی خورده باشی... شکست خورده باشی... شايد برای حال و روزم ، همدرد باشی.... سرم به دوران می افته... زمين زير پام، به هم می پيچه و من... توی اين لرزش پی در پی نگاهم، آخرين تلاش رو، برای شکستن اين بغض خفه کننده، به کار می گيرم ... تلاشم... بی نتيجه نمی مونه... نرم نرم... آرو آروم... چشمهام گرم اشک می شه... پاهام از زور شکست اين بغض سنگين ، ضعف می ره... برای ايستادن رمقی نمی بينم... روی زمين... کنار در... بازو در دست حامد، سقوط می کنم ... سردی زمين، با روح سرد و جسم يخ بسته ام، تناسب پيدا می کنه... بغضی که شکسته... حنجره ای که ازاد شده... هق هق گريه ای که بلند شده... صورتی که از اب چشمهايم خيس شده... سرم به سينه ی حامد بند می شه.... به راه گريه ام، برای حال خرابم...به پای بغض شکسته ام... مويه می کنم... مرثيه می خوانم... با تنی پخش شده، به روی زمين... کنار حامد... سر به سينه ی ستبرش.... بين دستهای اين آغوش محروم شده ی 6 ماهه... برای بی تابی احساسم ضجه می زنم.... ------------------------------دست نوازش حامد، به روی موهای باز شده ام، راه می گيره... : - عزيزم... می دونم... نبايد بهت می گفتم... معذرت می خوام.... حق داری... تصوير چهره ی مهربون حامد توی نگاهم می لرزه... از سنگينی پلک های ترم، چشمهام رو می بندم و اينبار.. نگاه خندون حسام، پيش ديده ام، جون می گيره... و من برای اولين بار، حس می کنم شايد، برای بی خبر ماندن و رفتن ، محق تر بودم تا ماندن و باخبر شدن ... برای آروم کردن، هق هق اوج گرفته ام تلاشی نمی کنم.. دستم به پيراهن حامد، چنگ می زنه... صورتم رو بين سينه ی مردونه اش پنهان می کنم.... برای باور حامد و متهم کردن حسام... ذهنم متلاطم ... قلبم عزادار می شه... حسام و شيطنت هاش... حامد و کمک های بی دريغش... حسام و حمايت هر روزه اش... حامد و احساس خوش عاشق شدنش... من ... توی اين ترديد به راه افتاده، دست و پا می زنم... باور خيانت حسام.. باور مرگ دروغين حامد..باور عشق و حمايت پوشالی حسام... من رو تا مرز جنون ، پيش می بره... توی اين گنگی... توی اين حال خراب... برای پناه بردن و تکیه زدن به شانه ی مردانه ی يک مرد، در دل به التماس می سينم... فشار دستهای حامد رو زير زانوها و کمرم احساس می کنم... از زمين و سرمای تلخش، فاصله می گيرم... اما توی آغوش گرم حامد هم.. احساس سرما می کنم... روی تخت که گذاشته می شم، چشم باز می کنم و بهانه گير می شم: - می خوام برم... شونه ام رو به تخت می چسبونه: - با اين حالت؟ کجا؟ دستش رو عقب می زنم.. هق هقم رو فرو می برم... با دست رد اين اشکهای بی پايان رو پاک می کنم... هرچند.. تلاش بيهوده می کنم... به ثانيه نرسيده، صورتم از خيسی ديده ، تر می شه...اما... برای محکم شدن و مواخذه کردن، از اولين ها شروع می کنم...: - بايد با حسام حرف بزنم... بايد بدونم .. بايد فهمم.. چرا؟ چرا با من بازی کرد؟ ... چرا حاضر به نابودی من شد؟... چشمهام رو ريز می کنم و باز گوشه ی چشم به حامد دقيق می شم: - اصلا.. اصلا... بايد مطمئن بشم... کلافه، من رو به تخت ثابت می کنه... دستش آزادش، روی چشمها و صورتش کشيده می شه.. نفسش رو پرصدا بيرون می ده... دقيق... خيره... نگاهم می کنه.. سنگينی اين نگاه حرص آلود رو حس می کنم... سرم رو به سمتش می چرخونم: - باور نمی کنی؟ من رو ... حامد رو... قبول نمی کنی؟ می خوای بگی به من اعتماد نداری؟ نگاهم رو از حرص چشمهاش می گيرم... ابرو در هم می کشم... برای شکستن قلبی که يک بار برايم مرد، شمشير بغضم رو، از رو می بندم : - حسام حق داره از خودش دفاع کنه... من بايد حسام رو ببينم.. تماس دستش با شونه ام قطع و از روی صندلی بلند می شه... توی اتاق چرخ می زنه.. کلافگی رو از حرکاتش می خونم... دوباره، روی صندلی می شينه... آرنج دستهاش روی پاهاش، بند می شه و انگشتهاش رو، توی هم قفل می کنه.. نگاهم روی حرکات شتابزده و لحظه ای حامد ثابت می مونه... هق هق گريه ام خاموش شده... چشمه ی اشکم خشک شده... اما، سنگينی بار قلبم بيشتر و بيشتر از قبل شده... حس می کنم از همه بيزارم... از حامد... به خاطر مرگ دروغينش.. از حسام به خاطر راضی شدن به زجر بی اندازه ام... از خودم برای بازيچه شدن... نگاه مستاصل و بی تابش رو روی صورتم قفل می کنه: - تارا... می دونی که اگه حسام بفهمه من برگشتم، برام گرون تموم می شه... با يادآوری روزهای تلخ و عزادار گذشته ام، تلخ ... لجباز.... خودخواه می شم..: - برام اهميتی نداره... از جوابم وا می ره... خشک می شه... ناباور صدا می زنه: - تارا.... چيشهام رو از صورتش می گيرم و به روبرو خيره می مونم: - من نمی خوام توی اين بازیه کثيف همبازیه شما بشم... سکوت می کنه... دلم از بی رحمی کلامم ، سنگين می شه... اگه حامد راست می گفت... اگه حسام بد کرده بود... حامد من... حامد بی گناه من... بی تقصير بود... بی تقصير بود و من خوب می دانستم که برای بی گناه خجر کشيده ام.. توی يک حرکت، سريع و پرشتاب از روی صندلی بلند می شه... از من و از تخت فاصله می گيره... نزديک به در، دوباره می ايسته... به سمتم برمی گرده... دهانش رو برای گفتن حرفی باز می کنه اما... پشيمون می شه و به سمت در می ره... بهت و ناباوری رو از نگاهش می خونم... دلم برای حامدم ريش می شه...دستش که به دستگيره ی در بند می شه... از بی رحمیه احساس لجوجم، پشيمون می شم، شمشيرم غلاف می کنم...ناخواسته صدا می زنم... : - حامد.. ------------------------سرجاش می ايسته... حرکت نمیکنه ... سکوتم رو که می بينه دوباره برای رفتن مصمم می شه... اينبار پرشتاب لب باز می کنم: - معذرت می خوام... دوباره می ايسته... سرش رو به سمتم می چرخونه.. نگاه نامطمئنش رو به صورتم می دوزه..: - من.. من.. انقدر گيجم که حالم رو نمی فهمم... هنوز نمی تونم اتفاقاتی اين چندماهه رو حلاجی کنم... حامد به من حق بده... من تا چند ساعت قبل، برای مرگ تو عذادار بودم... نگاهش رو از من می گيره... به پنجره ی سمت راست اتاق خيره می شه... صداش ، وادار به خجالتم می کنه...: - ... و عاشق‼ سر به زير می شم .. با انگشتهام بازی می کنم... هق هق گريه ی خاموش شده ام به سک سکه تبديل می شه... شرم نگاهم رو می خونه.... احساس می کنم از در فاصله می گيره .. نزديکم که می شه، بی حرکت می ايسته... سنگينی نگاهش، سرم رو به سمت بالا می کشونه... خيره نگاهم می کنه...توی نگاه پرمحبتش، غرق می شم... خاطره های عاشقی يکی يکی برام زنده می شه... حس رقيقی از دوست داشتن توی دلم می پيچه... برای مردی که چند ماه، از نبودش لحظه به لحظه، زجر کشيدم و آب شدم، دلم غنج می ره... اونقدر مات نگاهش هستم، که از زمين و زمان کنده می شم،... با تکونی که می خورم ، با نيروی دستهایی که من رو به سمت خودش می کشونه، توی آغوشش پرت می شم... توی اين آغوش.. بين اين دستهایی که دلم را احاطه کرده، گرمای اين وجود رو... ذره ذره، مزمزه می کنم... رفته رفته، آروم آروم... قلبم، عاشق می شه... سرم روی سينه... دست حلقه شده به دور کمرم... نگاهم غرق چشمهای جذابش، دستش به نوازش گونه ی ترم،... اينجا... توی اتاق... کنار حامد...توی اين سکوت دل انگيز، که شکسته می شه با سک سکه های بی خيال من.... پر می شم از اين عشق ممنوعه... روی تخت ... روبروی من می شينه و من رو بيشتر به آغوش می کشه... حالا که کنارش نشسته ام، فارغ از همه ی دلواپسی ها ... دور از حسرت از دست رفتن ها... محبت رو مرور می کنم... دلم به گرمی وجودش محکم می شه... با دست موهای بيرون ريخته از گل سرم رو ، پشت گوشم جا می زنه... با انگشت شصت، گونه ام رو لمس می کنه...نگاه دقيقش.. روی صورتم چرخ می خوره... من اما هنوز... غرق اين چشمهای محروم شده هستم... دوست دارم، از همه ی ترديد ها فاصله بگيرم... همه ی تلخی های دلم رو پس بزنم... دوست دارم.. اينجا... همين لحظه... کنار مرد زندگيم.... بمونم و برای آينده ی مبهمم، بی دغدغه باشم... چشمهام آروم آروم ، به رسم هميشه ی اين نزديکی، روی هم می ره... دستم به دست مشغول نوازشش، بند می شه... به موسيقی آروم نفسهاش، پرخواب میشم... توی آغوش گرمش مسخ شدم، که صدام می زنه: - تارا... چشمهام رو باز می کنم و نگاهم رو به بالا، به چشمهاش می کشونم...: - نمی دونی تمام اين 6 ماه، حسرت اين نزديکی رو می کشيدم..می خوام باور کنی، اگه الان اينجام و همه ی خطرها رو به جون خريدم، واسه اينه که ديگه نمی تونستم ازت دست بکشم... باورم می کنی تارا؟ عشقم رو ... باور می کنی؟ دستم رو روی سينه اش بالا می کشم... کنار صورتم، کنار رديف دکمه های پيراهنش، بند می کنم... لبخند روی لبهام کشيده می شه... با نفس های عميقی که می کشه، سرم همراه سينه اش، بالا و پايين می ره.... با دست، به بازی دکمه ی پيراهنش مشغول می شم... ذهنم برای اين حال خوشی که دارم، فراموش زده میشه... حالا که حامد رو دارم... حالا که شانس ديگه ای برای زندگی دارم... چرا نبايد اين عشق رو باور کنم... اون همه عذاب چه اهميتی داره وقتی، حالا، کنارم هستی و من حضورت رو با تمام وجود می بلعم... عشقت رو باور می کنم حامد... توی اين عشق ...مرد و مردونه قول می دم... به پات می شينم... برات می ايستم... من... عاشقانه ... برای با تو بودن، آستين بالا می زنم... حالا که هستی... مهم نيست که... برای آينده... برای پايان اين عاشقانه ی دل انگيز به اضطراب بنشينم... من ... کنار تو... خوشبخت ترين زن روی زمينم... می بينی... من عاشقم‼! سکوتم رو که می بينه...لبخند روی لبهاش کشيده می شه... با دست ، سرم رو به سمت صورتش بالا می کشه... روی پيشونيم بوسه می زنه... از اين بوسه دلم می لرزه... عطشی از تکرار عاشقانه ها، توی دلم می پيچه... چشمهام.. .مخمور نگاهش می شن... نگاهش روی لبخندم مات می مونه... باز هم به رسم عاشقانه ها سر به زير می شم... به شرم نگاهم، دلخوش می شه... نفسهايی که به گونه ام میخوره، خبر از رقيق شدن فاصله ها می ده...حس می کنم... زمان نزديکی نزديک است... نگاهم ريز شده، به صورتش کشيده می شه... برای لمس لبهای پر از زندگی حامد، دلم بی تاب می شه... برای چشيدن شيرينی و طعم اين حسرت بر دل مانده،... دلم به اين آغوش، دلخوش می شه... لبش که با لبم صميمی می شه... باز هم به رسم همه ی عاشقانه ها...نا خواسته چشمهام روی هم میره... در تماس لبهای حامدم اما... پشت تاريکی پلکهای بيقرارم ، تصوير حسام و مهربونی و بوسه ی شيرينش، زنده می شه.... از يادآوری حسام.. حالی به حالی می شم... سرخوش بودم اما... حالا سخت دلگير می شم... توی دلم، طوفان برپا می شه... از حامد و بوسه ی آرزو شده ام، چیزی جز بیقراری حسام، نمی فهمم.. تصوير حسام.. پيش چشمم تاب می خوره... دستم بی هوا.. پيراهن لک شده از اشک حامد رو چنگ می زنه... از بوسه ی لبهام دست می کشه... چشمهام رو باز می کنم.. نگاهش روی نگاهم ثابت می شه... از چشمهاش، رنجش رو می خونم... آرزو می کنم تا.. توی نگاهم حسام و ذهن آشفته ام رو نخونه... اما انگار.. بی تابیم رو می خونه... ترديدم رو می شناسه... از این ترديد و حالی به حالی شدنم، بيقرار می شه، آغوشش رو محکمتر می کنه.. بين گره ی سفت شده ی دستهاش، بيشتر به سينه اش فشرده می شم... تلاشش رو برای تصاحب همه ی من نامطمئن... به کار می گيره: - جبران می کنم تارا... قول می دم که ديگه تنهات نذارم... دلم به قولش گرم... گرم که نه... انگار ... آروم می شه... تصوير حسام و خنده های عجين شده روی لبهاش اما، از پيش چشمام کنار نمی ره... کلافه می شم.. خودم رو از آغوشش جدا می کنم... باز هم... می خوام جدا بشم... دور بشم.. از حامد فاصله بگيرم... خدايا... اين چه حاليه که من درگيرش می شم... حال خرابم رو می فهمه: - می خوای ببرمت بيرون؟ نگاهم از زير کنده می شه و روی چشمهای مستاصلش خيره می مونه... سرم رو به سمت شونه ام متمايل می کنم: - می شه؟ لبخند می زنه... جلو می کشه و دوباره به پيشونيم بوسه می زنه... اين بار اما... از تماس لبهاش، جونی نمی گيرم... روبروم .. کنار تخت می ايسته... دستش رو برای کمک به سمتم جلو می کشه: - دستتو بده به من.. به دستی که برای کمک به سمتم توی هوا مونده، خيره می شم... دل لجوجم برای گرفتن اين دست، بهونه گير می شه اما... احسام، بيشتر از اين به ناراحتی حامد رضايت نمی ده... بی ميل... دستش رو می گيرم... دست ديگم رو به لبه ی تخت بند می کنم... خودم رو از تخت پايين می کشم... روی پاهام.. که به شدت سست و بی رمق شده، می ايستم... زانوهام از تحمل وزن نه چندان سنگينم خم می شه... حامد خودش رو جلو می کشه.. با دستهاش بازوهام رو می گيره و من رو بالا و ثابت نگه می داره: - حالت خوبه؟ مطمئنی می تونی راه بری؟ سرم رو به نشونه ی تائيد تکون می دم... يکی از بازوهام رو رها و دستش رو به دور کمرم بند می کنه... : - به من تکيه بده... به من تکيه بده... اين بار صدای حسام به جای حامد توی سرم می پيچه... خاطره ی اورژانس و پای ضرب ديده ام... توی ذهنم زنده می شه... برای لحظه ای دلم هوای حسام رو می کنه...بلافاصله از خيانت دلم به دوست داشتن خالصانه ی حامد، رنجور می شم... اما... دلم برای خواستن حسام... لجوجانه... اصرار می کنه... سعی می کنم با تکرار حرفهای حامد... حسام رو از ذهنم دور کنم.. بايد که از حسام و دوست داشتنش دل بگيرم... اما... اين سايه ی سنگين حمايت و حضور هميشگی حسام، بيشتر از تصميم و تلاش نوپای منه .. قدمهام با قدمهای حامد يکی می شه.. از تخت که فاصله می گيرم.. ذهنم متوجه گوشی جامونده ام می شه.. به سمت تخت برمی گردم... بين چين های پتوی حوله ای آبی رنگ به هم ريخته ی تخت، پيداش می کنم... حامد رد نگاهم رو می گيره.. از من دست می کشه و به سمت تخت می ره ... گوشی رو برميداره و به سمتم می گيره.. سرم رو به نشونه تشکر تکون می دم... جلوی در که می رسيم... اينبار حامد مکث می کنه.. راهم رو سد می کنه... مقابلم.. می ايسته... روی صورتم خم می شه...نگاهش روی صورتم می چرخه.. به چشمهای متعجبم لبخند می زنه... دستش رو جلو می کشه و شال روی شونه افتاده ام رو به روی موهام بالا می کشه... دستم رو به لبه ی شال بند می کنم... با دستش موهای بلند از گوشه ی شال بيرون زده ام رو عقب می بره.. دستش.. گوشه ی صورتم... نيمی از گونه و گوشم رو قاب می گيره.. از تماس دستش با گوشم، حسی به سادگی و شيرينی قلقلک توی دلم می پيچه... سرم رو به سمت دستش خم می کنم.. از خم شدن سرم، لبخندش پررنگ می شه... چشمهاش رو ريز می کنه... توی نگاهم دقيق می شه...: - هنوزم قلقکی هستی؟ چشم راستم رو سريع می بندم و باز می کنم.. از مرور خاطراتم... از نقطه ضعفی که به دستش دادم... خندم می گيره.. بلافاصله جواب می دم: - هنوزم؟ مگه چند وقت گذشته که ترک عادت کنم... دستش رو از صورتم جدا می کنه و صاف می ايسته: - ناراحت نباش عزيزم... خودم ترک عادتت می دم... از اتاق و راهروی مراقبت های پزشکی، فرودگاه فاصله می گيريم... باقی راه تا خروجی، حامد برام حرف می زنه و من فقط گوش می دم... به خودم که به ميام.. روبروی پورشه ی خوشرنگ و آشنای گذشته، ايستادم.... دوباره حرف حامد توی سرم تکرار می شه: - تمام اين 1 سال... تک تک روزهایی که می گذشت، کنار تو بودم اما... تو منو نمی ديدی... - برات مرده بودم... من زنده، واسه ی تو مرده بودم... می فهمی تارا... عزادار من بودی.. منی که پات وايسادم...داشتی به حسام وابسته می شدی... حسامی که تورو ازم گرفت.... حسامی که نابودم کرد.. من اما... حتی نمی تونستم نزديکت بشم... کوچکترين تلاشم برای نزديک شدن به تو... منو به آينده ی وحستناکی که ازش می ترسيدم سوق می داد... - حالا می فهمم که ... شکست خوردم... از خودم که به حرف های حامد شک کردم بيزار می شم... توی دلم به احساس نامتعادلم، به مهری که از حسام به دلم نشسته ... پوزخند می زنم... در رو برام باز می کنه: - تارا می خوای همونجا وایسی و فقط نگاه کنی... بیا دیگه... به خودم میام... فاصله ی کوتاه تا در باز شده ی ماشين رو با دو قدم، تمام می کنم... روی صندلی ماشين که می شينم... گوشی توی جيب مانتو به کمرم فشرده می شه... گوشی رو از جيبم بيرون می کشم... صفحه ی گوشی از تماس دستم روشن می شه... تصوير صورت من و حامد، توی چهارگوشه ی صفحه به احساسم دهن کجی می کنه... قبل از سوار شدن حامد، وارد گالری گوشی می شم... روی پوشه ی عکسهای من و حسام ثابت می مونم، کليک راست می کنم.. روی گزينه delet مکث می کنم... برای لحظه ای ترديد می کنم... اما... با نشستن حامد کنارم و روی صندلی راننده ... ترديد رو پس می زنم... انگشتم، صفحه ی گوشی رو لمس می کنه... توی نگاه مرددم، نوار حذف شدن فايل آروم آروم پر می شه... دلم از اين حذف شدن، بالا و پايين می شه.. اما.. عقلم لجوجانه پای تصميمم می ايسته... حسام... تو ... محکوم شدی‼‼بايد فراموشش کنم... برای خيانتی که در حقم کرد... محکومش می کنم... آره... آره... محکوم میشی... تو...محکوم به فراموشی می شی...حسام‼! مدام توی ذهنم تکرار می کنم تا دوباره هوايی نشم.. مستقيم به روبرو خيره شدم و برای شکستن سکوتی که توی فضای ماشين پيچيده، تلاشی نمی کنم... سکوتمون که طولانی می شه، دست می کشه و ضبط رو روشن می کنه... از پخش موزيک توی فضای ماشين، سکوت گوشنوازم، شکسته می شه و سرم ناراضی به سمت ، شيشه ی کناری می چرخه.. دستم رو از روی پام می کشه و روی پاش میذاره... با گرمای دستی که روی دستم بند می شه ، نگاهم رو از بيرون می گيرم و به حامد خيره می کنم... به چشمهام نگاه می کنه و لبخند می زنه و دوباره غرق خيابون روبرو می شه... چشمهام هنوز روی نمیرخ جذابش چرخ می خوره که از گوشه ی چشم نگاهم می کنه: - چيزی می خوای بگی؟ نگاهم رو از صورتش می گيرم... دوباره به روبرو خيره می شم: - نه! دستم رو زير دستش فشار میده: - اما من يه چيزايی بايد بهت بگم... نگاهم از خيابون کنده می شه و دوباره به حامد خيره می مونه.. همونطور که يک دستش به فرمون بند شده و دست ديگه اش روی دست من، با حرکت تندی، گوشه ی خيابون می کشه و پارک می کنه... نگاه متعجبم که روی خيابون خدامی ثابت می شه، تازه می فهمم تمام راه از فرودگاه تا اينجا رو يه ضرب مشغول فکر و خيال بودم‼! به در تکيه می ده و دستم رو بين هر دو دستش می گيره و خيره نگاهم می کنه: - تارا می خوام قبل ار هرچيز بدونی که چقدر دوستت دارم و اگه اينجا پيشتم فقط واسه اينه که ديگه نمی خوام تنهات بذارم ... باشه؟ سرم رو به نشونه ی متوجه شدن، تکون می دم... به دستم فشار خفيفی می ده... - اما... الان يکم شرايط پيچيده است... نمی دونم چطور بايد بهت بگم... خودم رو روی صندلی بالا می کشم و صاف می شينم ... سعی می کنم از کلافگی نگاهش حرفش رو بخونم... - حسام نبايد بفهمه من برگشتم... متوجه ای ؟ اگه بفهمه که من اومدم، اگه بدونه به خاطر برگشت من از سفرت منصرف شدی... دوباره همه چيز بهم می ريزه... اخم هام رو توی هم می کشم.. : - يعنی می خوای اومدنت رو مخفی کنی... می خوای هنوز هم مثل سايه بری و بيای؟ من ازاين قايم موشک بازیا خوشم نمياد... فشار دستش اين بار روی دستم محکمتر تر می شه...: - چرا متوجه نمی شی تارا... شرايط من پيچيده است... بايد يه فکری برای خلاص شدن از اين دردسر پيدا کنم... حواست نيست.. من يه مجرم فراریم... کافيه حسام متوجه بشه تا دوباره توی دردسر بيفتم.. مطمئنم اينبار حسام به اين راحتی ها از اين قضيه نمی گذره... اگه اين بار گير بيفتم ... ديگه خلاصی توش نيست... متوجه می شی تارا... من فعلا به زمان نياز دارم.. سرم رو به نشونه ی متوجه شدن، ناراضی بالا و پايين می کنم... نگاهم رو از صورتش می گيرم و به سمت شيشه کناری متمايل می شم... سعی می کنم دستم رو از فشار دستهاش آزاد کنم اما دستم رو محکمتر نگه می داره... از سماجتش برای رها نکردن دستم، جوشی می شم... به شدت به سمتش می چرخم : - دستمو ول نمی کنی... توی نگاهم دقيق می شه و با چشمهاش می خنده.. از خنده ی نگاهش و از عصبانيت کلامم شرمزده می شم... : - از دست من ناراحتی؟ نگاهم رو روی پياده رو می کشونم... خاطره ی چند هفته پيش.. با حسام... همين حول و حوش... توی ماشين... بعد از انگشتری هديه ی حامد.. توی ذهنم زنده می شه... لبخند روی لبام پخش می شه... حس می کنم، به صداش... به نگاهش.. به حضورش... حتی به خاطره اش شرطی شدم... شرطی شدم که حتی با يادش، لبخند روی لبام می شينه.... - تارا...؟ صدای حامد من رو از قکر و خيال بيرون می کشه... : - جوابم رو نمی دی؟ گيج نگاهش می کنم: - چيزی گفتی؟ به صورتم لبخند می زنه: - با من نيستی؟ نفس عميقی می کشم و جواب می دم: - چرا... هستم... با انگشت اشاره به گونه ام ضربه می زنه: - اگه هستی، اين اخمها واسه چيه؟ دستش رو عقب می زنم: - حامد... من هم به زمان احتياج دارم... گره ی دستاش به دور دستم شل می شه: - می فهمم... دستم رو از بين دستهاش بيرون می کشم: - منو نمی بری خونه؟ به روبرو خيره می شه... ماشين رو روشن می کنه: - چرا.. اما.. بايد برات تاکسی بگيرم... کسی نبايد من رو با تو ببينه... حتی خانوادت.. کلافه... پرحرص... نفسم رو بيرون می دم: - می شه بگی اين موش و گربه بازی واسه چيه؟ نکنه فکر کردی، خانواده ی منم توی دردسر و اين پاپوش احمقانه، تو دست داشتند... سرش رو به سمتم می چرخونه...: معلومه که نه.... اما می ترسم نفوذ حسام انقدر زياد باشه که بتونه از طريق خانوادت متوجه جريان بشه... مهمتر از اون...اصلا فک کردی به خانواده ات چی می خوای بگی؟ می خوای بگی که من فراریم، من يه متهم به حمل موادم که از دست پليس فرار کردم؟... واسه همين نمی تونم بيام به ديدنشون؟ واسه همين اين چند ماه گم و گور شدم؟ بذار وضع من مشخص بشه... باور کن زياد طول نمی کشه... فقط يکم تحمل کن... کلافه نگاهم رو از حامد می گيرم... از اين بازی به راه افتاده کفری می شم... سرم رو به شيشه ی ماشين بند می کنم... غرق توی حال و هوای خرابم می شم.. - تارا... برای برگشتن به سمتش تلاشی نمی کنم.. حتی زبانم برای جواب نمی چرخه... دوباره صدام می زنه: - تارا... بازهم سکوت می کنم... اونقدر توی اين کشمکشی که توی دلم به راه افتاده غرقم... که حتی جواب به اين سادگی رو هم، گم می کنم... از من و جوابم که نااميد می شه... پاش رو روی گاز میذاره و برای رفتن، پرواز می کنه... --------------------------
با چشمهای ريز شده و بدبينم به حامدِ سر به زير ، خيره می مونم...احساسم يخ بسته و من در تمام اين لحظات سخت و نفس گير، برای اشتباه بودن حدسيات تلخم.. خدا خدا می کنم.. از اين سکوت و سرِ به زير خم شده، شور بدی به دلم می شينه... تمام احساسم.. به حامد التماس می کنه و... برای حرف زدن و خط زدن تمام ظن های به سوء نشسته اصرار.... دلم برای زنده نگه داشتن باورِ پاکی و صداقت عشقش، تقلا می کنه... نگاهم رنگ خواهش می گيره و به حامد که بی حرکت و ساکت ، کنارم نشسته... خيره می مونه اما... برای اين سکوت نفرت انگيز پايانی نمی بينم... زنگ اس ام اس گوشی ام از همين اطراف و نزديکی، نگاهم رو به سمت ميز می کشونه... قبل از اينکه برای برداشتنش حرکتی کنم، سر حامد به سمت گوشی می چرخه... نگاه اروم و شرمزدش کم کم رنگ عوض می کنه و در کسری از ثانيه، پر از خشم و بغض می شه... متعجب به اين تغيير رنگ و اين حال و احوال خيره می مونم.. دستش رو جلو می کشه و در برابر چشمهای مات زده ی من گوشی موبايل رو از روی ميز بلند می کنه... جلوی صورتش می گيره و خيره به صفحه ی گوشی نگاه می کنه... احساس می کنم، که فشار دستش روی گوشی زياد می شه... از قرمز شدن دستش تحت تاثير فشاری که به گوشی ميده، می تونم خيلی خوب حدس بزنم، که تغيير حالش نامربوط به اس ام اس و گوشی من نيست...... نگاه کنجکاوم بين حامد و دستش رد و بدل می شه... زير سنگينی نگاهم، از صفحه ی گوشی دل می کنه، و به چشمهام خيره می مونه... حالتش اونقدر عصبانی و خشمناک هست که برای يک لحظه از نزديکی حضورش، احساس ترس می کنم... مثل احساس ترسی که ماه ها پيش توی خيابون جردن، توی ماشينم ... کنار مسافر غريبه و طاق زده ام به جای پری، به سراغم اومد... حس می کنم، چقدر از اين خشم غيرمنتظره، می ترسم.. مات عصبانيت نگاهش هستم که گوشی رو به سمتم می گيره... صداش غرق توی طعنه و نيشخند می شه : - حسامم... هان...؟! رودروايسی نمی کردی... لااقل میذاشتی عشقم.. عزيزم.. محبوبم... - زود دست به کار شدی... اين بود همه ی عشقت... لااقل ميذاشتی 1 سال ميگذشت اونوقت هوس يه نفر ديگه رو می کردی... از توهينش، از حس حقارتی که با جملاتش به من و غرورم سرريز می شه، ديوونه می شم .. حس می کنم تمام خون بدنم، توی رگهای صورتم جمع می شه و من از هجوم يکباره ی اين خون، بی اندازه سرخ و عصبی می شم.. توی اين حال خراب و خشمی که به سراغم اومده، نيمخيز توی صورتش براق می شم... صدام رو آروم و پرناز می کنم و لبخند تلخی رو روی لبهام می کشونم...: - چي شد عزيزم.. ناراحت شدی ...؟ انتظار نداشتی نه...؟ بلافاصله خشم توی صدام پررنگ می شه و لبخند رو ی لبها، جاش رو به بغض توی صدام می ده : - اون موقع که نقشه ی مردنت رو می کشيدی بايد فکر اينجاهاشم می کردی... - اصلا با خودت فکر کردی بعد از من چه بلايی سر تارا مياد... نه... چرا فکر کرده باشی... چه اهميتی داشت که به من و حال و روز خرابم فکر کنی.. چه اهميتی داشت اگه بميرم و از زور اين داغ جون بدم ...نه... مهم خودت بودی و خواست خودت... - من اين وسط چی بودم... يه بازی احمقانه...يه عروسک خيمه شب بازی.... منی که تمام زندگيم رو به پای اين عشق گذاشتم... واست چی بودم حامد... جوابی نداری نه؟... مهمون من باش، بذار اينبار من به جات جواب بدم... هيچی... هيچی نبودم حامد... هيچ ارزشی نداشتم... من و احساسم برات هيچ ارزشی نداشتيم حامد... ‼! - اما اين حسام که با ديدن اسمش اونقدر عصبی و ديوونه می شی... من رو تو اوج تنهايیم، تنها نذاشت... اون روزايی که نبودی و من از غصه نبودت هر لحظه میمردم.. اون روزايی که هيچ کس تحمل من و گنداخلاقی هامو نداشت... اون روزايی که جون می کندم از داغ دوريت... حسام لحظه به لحظه همراهم بود... اگه می بينی الان زندم و دارم واست نطق می کنم... اگه می بينی عقلم هنوز سرجاشه و بين ديوونه ها جولون نمی دم ... فقط به خاطر حسام و حمايتشه... قبل از اينکه حرفم تموم بشه، عصبی از روی صندلی بلند می شه ...گوشی رو به سمتم پرت می کنه... و دستش رو به نشونه ی سکوت به سمتم، بالا می گيره...: - بس ديگه... خفه شو... از برخورد گوشی با سينم، درد خفيفی توی قفسه ی سينم می پيچه اما...شوک رفتار حامد و فرياد توهين آميزش، فرصت هرعکس العملی رو از من سلب می کنه... با چشمهای بيش از حد گشاد شده و دهانی باز به حامد که پشت به من، رو به ديوار ايستاده و دستهاش رو بين موهای سرش فرو برده خيره می مونم... توی سکوت و سنگينی ايجاد شده ی اتاق، حتی نمی تونم نفس بکشم... از حامد و شتابزدگی رفتارش .. حامدی که تمام هست و نيستم بود.. کسی که برام به اندازه ی ، يک مرد به تمام معنا مرد.. عزيز و تکيه گاه بود .. جا می خورم... وا می رم ... تحمل تلخی حامد، حق به جانب بودن و متهم کردن من، اون هم بعد از ضربه ی سختی که به من و زندگی و روحم وارد کرده...خارج از حد تصورات و احساس معصوم و عاشق پيشه ی منه ... وجودم زير اين بی رحمی و خق به حانبی برای عزادار موندن ابدی يک مرگ دروغی، پوچ می شه ... حرف توی دهانم می ماسه ... سعی می کنم بغضم رو فرو بدم... موندن رو جايز نمی دونم.. حس می کنم... حامد من با مردی که روبروم ايستاده، به اندازه ی تمام تفاوت های يک مرد و مردونگيش فرق می کنه و من اصلا .. به هيچ وجه... اين مرد و خودخواهی نگاهش رو نمی شناسم.. باورهام، از حامد.. از عشق.. از مردونگی، زير سوال میره و من ... ملتمسانه... برای دور کردن احساس درگير شده و قلب تقديم شده ام از هر خدشه و بدبينی... بيهوده با حقیقت محض روبروم جدال می کنم... حس می کنم من، حامد رو 6 ماه پيش درست وقتی که می خواستم توی خوش ترين لحظات زندگی شريکش کنم، از دست دادم و حالا.. با جسد مردی که از مرد بودن اسمش رو يدک می کشه و تمام وجودش، بوی نامطبوع خودخواهی می ده...روبرو شدم.. حالا.. من... منی که درست يا غلط... خاصلانه و صادقانه، به پای اين عشق سوختم و خاکستر شدم، به نقطه ی پايان می رسم... تمام وجودم فرياد می شه ... اما.. زبونم از بيان احساسم باز می مونه... حقيقت اينه.. حقيقت محض روبرومه... من... فريب خوردم... فريب اين عشق خيالی .. فريب مردونگی دروغي... من بازی خوردم‼! دستهام بی اراده به لبه ی تخت بند می شه... خودم رو روی تخت سر می دم و پاهام رو از لبه اش آويزون می کنم.. کفشهام که کنار تخت جفت شده اند رو پا می زنم و توی سکوت بی اندازه ی احساسم به سمت در راه می گيرم.. نگاهم، سخت و خشک، بی جون و بی رمق می شه... با قدمهايی که روی زمين می کشم... از مرد و احساس له شده ام، فرار می کنم... دستم که به دستگيره ی در بند می شه صدای سنگين و مردونه اش توی اتاق می پيچه: - متاسفام... نمی خواستم اينجوری بشم... يه دفعه عصبی شدم... تاسف مرد.. غريبه ای که روبرومه، برای من و احوالم هيچ فرق نمی کنه.. برای موندن و هم صحبت شدن دليلی نمی بينم، در رو با فشار دست باز می کنم... - اگه حسام اونقدر واست مهمه که بخاطرش از من بگذری، برای موندنت اصرار نمی کنم.. نگاه رنجيدم بلافاصله به سمتش کشيده می شه... چه طور می تونه حال من رو درک نکنه.. باورم نمی شه که انقدر حق به جانب، روبروم ايستاده و به خاطر ضربه ای که به من و زندگيم زده، مواخذه ام می کنه.. سرم رو به نشونه ی تاسف تکون می دم... لبخند پرشباهت به پوزخندم، روی لبام می شينه .. و من فکر می کنم، به خاطر فداکاری که در حقم می کنه و فرصت انتخابی که به من می ده، مديون بزرگی و لطف اقامنشانه اش می شم ... وقتی که نگاهم نمی کنه، برای رفتن و دور شدن از اين سکوت نفرت انگيز مصر می شم.. در رو باز می کنم و به سمت خارج از اتاق راه می گيرم... هنوز پا از اتاق بيرون نذاشته، صداش مثل پتکی، حقيقت رو روی سرم آوار می کنه...: - دلم نمی خواست اينو بدونی اما... اونی که اين روزا شده همدم ويار قالت .. عامل اين همه بدبختی و حدایی بين ما بود... دستم رو به درگاه بند می کنم... برای برگشتن و هم نگاه شدن با نگاهش، قدرتی توی بدنم نمی بينم... صداش اروم ، اروم من رو به مرز نابودی نزديک می کنه... ------------------------------دستم رو به درگاه بند می کنم... برای برگشتن و هم نگاه شدن با نگاهش، قدرتی توی بدنم نمی بينم... صداش اروم ، اروم من رو به مرز نابودی نزديک می کنه... - می خوای حقيقتو بدونی؟ می خوای بدونی که چرا به مرگم راضی شدم؟ آره؟ - خيلی خوب بهت می گم...می دونم واست سخته... اما اميدوارم ظرفيت شنيدنشو داشته باشی...خوب گوشاتو وواکن.. صدای اوج گرفته اش از پشت سرم هر لحظه بلند تر می شه و من، لحظه لحظه، بی تاب تر و بی جون تر می شم... قلبم توی سينه ضرب گرفته و نفسهام عميق تر و طولانی تر می شه. .. - همش از اون ژوژمان لعنتی شروع شد.. بدبختی من و جدايی از تو از همون روز رقم خورد... همون روز دفاعت، که سرو کله ی حسام، آقازاده ی عزيز دردونه ی استاد راهنمات پيداش شد... - از همون روز، که حسام به بهانه ی مورد توجه قرار گرفتن موضوع پايان نامه ات، بی مناسبت و وقت و بی وقت با تو قرار ملاقات میذاشت... همون روزا فاتحه ی رابطه ی من و تو خونده شده بود... - وقتی می ديم که حسام از هر بهانه ای برای نزديکيت استفاده می کنه، عصبی می شدم.. کم کم بهش شک کردم... از تو مطمئن بودم اما... می ترسيدم ... از حسام می ترسيدم... از یه مرد با تمام غرائض مرد بودنش می ترسيدم... - از وقتی هم که سر و کله ی حسام به گروه دوستی و ميتينگهای شبونه تون باز شد، فهميدم قضيه خيلی بيشتز از يه علاقه ی ساده به موضوع پايان نامه است.. خيلی زود متوجه شدم، هر جا که تو هستی، حسامم هست... انگار طبق يه قرارداد نانوشته، حسام نفر سوم رابطه ی ما دو نفر شده بود... - احساس خطر کرده بودم.. بهت گفته بودم از اين حسام خوشم نمياد... اما تو جدی نمی گرفتی.. حق داشتی.. تو انقدر پاک . معصومی که عادت به زشتی ها نداشتی... فک می کردی همه مثل خودت صاف و صادق و روراستن.. صدای حامد، توی سرم می پيچه و من از زمين و زمان کنده می شدم ...تک تک خاطرات روزهای گذشته ، توی ذهنم زنده می شد و من ناباور، به همه ی باورهای اين چند ماهه ی آخر، حس می کنم که... تمام وجودم، به نيستی می ره... صداش به من نزديک و نزديکتر می شد... دستم برای ايستادن و شنيدن، به قاب در التماس می کنه... پاهام سست می شه... اما... نه قدرت حرکت دارم... نه جونی برای حرف زدن... - اين انصاف نبود... من عاشقت شده بودم... همه ی زندگی من شده بودی... دلم به بودن و وجودت کنارم، عادت کرده بود.. نمی تونستم بايستم و ببينم يکی پيداش بشه و با زيرکی همه ی زندگیمو از من بگيره... - وقتی ديدم، تو هم نسبت به حسام بی توجهی، ته دلم قرص شد... می دونستم عاشقمی... می دونستم ديوونتم... اين وسط فقط حسام بود، که با هر بار اومدنش، گند می زد به تمام گرمی رابطه مون... - تصميم گرفتم به اين بازیه احمقانه خاتمه بدم.. بايد واسه هميشه دندون طمع حسام رومی کشيدم... برای عملی کردن، تصميمی که گرفته بودم مصمم شدم... - تنها راهش اين بود که تورو واسه خودم می کردم... بايد برای هميشه برای من می شدی... خيلی زودتر از چيزی که فکر می کردم... خارج از همه ی برنامه ريزي هام، بهت پيشنهاد ازدواج دادم.. - مطمئن بودم حسام هرچی که باشه، دنبال يه زن متاهل راه نمی افته و قيد تورو واسه هميشه می زنه... اما... حسام رو دست کم گرفته بودم... چی می شنوم حسام... يعنی بايد باور کنم که حضور 8 ماهت کنارم، از روی نقشه بوده و برنامه ريزی از قبل شده... يعنی بايد باور کنم که تمام زجر کشيدنهام، به خاطر يه خودخواهيه ساده ی از روی عشق بوده... نه...باور نمی کنم... هيچ وقت نمی تونم باور کنم... اون همه محبت خالصانه.. اون همه مردی و مردونگی.. نمی تونه از روی خودخواهی باشه... نمی تونم باور کنم حامد... نبايد که باور کنم... اگه باور کنم... اگه قائل به باور اين عشق برنامه ريزی شده باشم.. اون وقت... محاله که باز عاشق بشم.. محاله بتونم کمر صاف کنم... حامد... من ... زير اين وزنه ی سنگينی که به روی احساسم سنگينی می کنه، دارم خرد می شم... آخ... حسام... با من و احساسم... با من و زندگيم.. چه کردی حسام.... . حسام... حسام مهربون من... مرد دوست داشتنی روز های سختم... بی هوا، هوای حسامم رو می کنم.... تصوير حسام... چهره ی خندون و مهربونش... جلوی چشمام زنده می شه و من اما اينبار... نامطمئن به صداقت اين حضور عاشقانه... چشمهام رو به روی محبتش، می بندم... صدای حامد، آروم... غمزده و خسته ،از پشت سرم شنيده می شه... برای نشنيدن .. برای خراب نکردن باورهای 6 ماهه ام... برای اجازه ی فرصت زندگی، به حامد التماس می کنم... اما... اونقدر توی خودش غرقه که صدای التماس دلم رو نمی شنوه... - روزی که با خانوادت صحبت کردم،واقعا سبک بودم.. حس می کردم کار تموم شده است و تو واسه ی همه ی عمر برای منی... نفسش رو پرصدا بيرون می ده... ذهنم به اون شب و سرخوشی بی حد و اندازه ام پر می کشه... صدای آروم و بی روحش، سرخوشی حالم رو به هم ميريزه... - اما، انگار خيلی خوش باور بودم که همه چیز رو تموم شده فرض کردم... اينبار، صداش اونقدر آروم و زيرلبه که به سختی می تونم، زمزمه های زير لبش رو بشنوم.. - آره همه چيز تموم شده بود... همه چيز برای من تموم شده بود... زندگيم.. عشقم... آيندم... دلم برای حامدم می گيره... - بعد از اينکه از خونه تون زدم بيرون... حسام بهم زنگ زد.. گفت که يه کار خيلی مهمی باهام داره.. گفت توی دردسر افتاده و نياز فوری به کمک داره... نمی دونم با اينکه ازش بيزار بودم چطور نتونستم، نسبت به خواسته اش بی اعتنا باشم... من... من... حتی فکرشم نمی کردم که قراره اين اتفاق بيفته... - دوست نداشتم رابطه ام باهاش نزديکتر بشه، واسه همين به خونه دعوتش نکردم... توی خيابون باهاش قرار گذاشتم... به ديدنش رفتم...... نزديک خونه اش... - وقتی که اومد و توی ماشين نشست، خونسردتر از آدمی که بود که با يه مشکل روبه رو شده... رفتارش واسم مشکوک بود... - وقتی ازش خواستم دليل اون قرار رو بدونم... اونقدر واضح و روشن حرفش رو زد که چند دقيقه نتونستم حلاجی کنم... گوشهام رو تيز می کنم...حس می کنم ... به سمتش می چرخم...روی صندلی نشسته و سرش رو بين دستهاش گرفته... لحظه هایی که می گذره، سخت ترين لحظه های عمرم تلقی می شه ... حس آدمی رو دارم که از زندگی رودست خورده...احساس می کنم تحمل روزهای بدون حامد، تمام صبر و قرار من رو برده و حالا... تعريف کردنی ها و راز های برملا شده ی حامد، بی رحمانه، تمام احساس و وجودم رو به سخره می گيره... من عاشق بودم... عاشق مردی که.... - فقط يه چيز بهم گفت...هيچ وقت ... نميذارم با تارا ازدواج کنی... - اونقدر گيج بودم که نفهميدم چی شد و کی از ماشينم پياده شد... وقتی که به خودم اومدم، نور قرمز چراغ گردون پليس، توی صورتم می افتاد... قبل از اينکه به خودم بيام، توی ماشين پليس نشسته بودم... بازداشت شده بودم به اتهام حمل ---- گرم ، شيشه‼!-----از روی صندلی، پرشتاب بلند می شه.. صندلی از شتاب اين حرکت سرعت گرفته، به روی زمين پرت می شه و نگاه من به صندلی پخش شده روی زمين ثابت می مونه... - باورت می شه‼‼...من... منی که تمام عمرم حتی يه نخ سيگار هم نکشيده بودم، به اتهام حمل مواد، توی بازداشتگاه بودم... - می خواستم باهات تماس بگيرم، می خواستم ازت کمک بخوام... اما... واقعا حرفی برای گفتن نداشتم،چی می تونستم بهت بگم، چی داشتم که بهت بگم... می ترسيدم تو هم اين دروغ کثيف رو باور کنی.... - اولين کاری که کردم انکار بود... اما... خيلی زود همه ی اميدهام نااميد شد... بسته ی شيشه ی کشف شده از خونم، توی دست بازپرس، بهم فهموند که انکار، هيچ فايده ای نداره...‼! - دستم به هيچ جا بند نبود.. خانوادم ايران نبودند.. روی تو و خانوادت هم نمی خواستم حساب کنم... دوست نداشتم، حتی به غلط، تصوير بدی از من توی ذهن تو و خانوادت بمونه... می موند بچه های شرکت... اما... واقعا شرايطم طوری نبود که بشه رو کمک بقيه حساب کرد... من تصادف نکرده بودم و آدم نکشته بودم.... که اگه تصادف کرده بودم و آدم کشته بودم،وضعم بهتر از اين بود... لااقل با يه وصيغه ازاد می شدم.. لااقل انگ نامردی و قاچاقچی بهم زده نمی شد.... - می دونی تارا.. کافی بود تا يکی از بچه های شرکت از وضع من خبردار بشد، اون وقت حتی اگه به فرض محال و برخلاف تمام مدارک و شواهد، بی گناهيم، هم ثابت می شد، واقعا ديگه دل هيچ کس با من صاف نمی شد...هميشه و تاآخر عمرم بايد اون نگاه های حقارت بار رو تحمل می کردم.... من آدم مغروری بودم... نمی خواستم هيچ کس به چشم يه مجرم بهم نگاه کنه، نمی خواستم تصوير موجه و سالم خودم رو پيش اطرافيانم خراب کنم... - اما کم کم شرايط اونقدر برام سخت شد، که تصميم گرفتم با رسولی تماس بگيرم ..از شانس بد من اثری از رسولی نبود.. نه گوشيش رو جواب می داد... نه تلفن خونه اش رو... - انگار حسام خوب فکر همه جا رو کرده بود... قبل از اينکه بتونم با کس ديگه ای تماس بگيرم توی همون بازداشتگاه به ديدنم اومد... بهم گفت که بهم کمک می کنه، از اين مخمصه ای که توش گير افتادم نجات پيدا کنم، اما فقط به يه شرط.... به شرطی که واسه هميشه، ازت دست بکشم... نمی دونم يه ادم به کجا می رسه که حاضر می شه برای يه خودخواهی، به چنين جنايتی دست بزنه... حتی نمی تونم تصورش رو بکنم... - با شنيدن حرفاش ديوونه شدم... باهاش دست به يقه شدم... اما واقعيت چيزی بود که باهاش روبرو بودم... من به جرم حمل و نگهداری مواد بازداشت شده بودم.. هيچ راه فراری نبود... اون همه مدرک بر عليه من... اثر انگشتِ من بی خبر، روی پلاستيک مواد ...، نمی دونم از کجا و چه طوری؟ فقط حقيقت مثل روز برام روشن و مشخص بود... من راه فراری نداشتم تارا... - يکم که با خودم کلنجار رفتم، ديدم اگه محکوم بشم، همه ی زندگيم رو از دست می دم... تورو... شرکت رو... موقعيتم رو... همه چيزم رو...تازه اگه شانس می آوردم و محکوم به اعدام نمی شدم، بعد از چندسال حبس از زندان که آزاد می شدم، يعنی اگه طاقت مي آوردم و زنده می موندم و آزاد می شدم... می شدم آدمی که هيچ چيزی برای دست انداختن و چنگ زدن بهش نداره... - حسام اونقدر توی گوشم خوند تا وسوسه شدم، قبول کنم... اما.... فکر دست کشيدن از تو يه لحظه هم راحتم نمیذاشت...می دونستم اگه ازت دست بکشم، يعنی از زندگيم دست کشيدم از آينده ای که هميشه آرزوم بوده... من بدون تو.. تموم شده بودم.. - همين باعث شد که، پيشنهادش رو رد کنم... ترجيح دادم قبول نکنم،حبس بشم... زندانی بشم... متهم بشم اما، شانس موندن و داشتن تورو با خودم داشته باشم...حتی اگه اين شانس به اندازه ی تمام غيرممکن ها، غيرممکن و دست نيافتنی باشه، اما برام مثل يه دلخوشی، دليل محکم و منطقی بود... توی اون موقعيت، هرچی بيشتر با خودم فکر می کردم، بيشتر اميدوار می شدم تا با يه وکيل خوب تبرعه بشم... - اين بهتر بود تا برای هميشه قيد تورو بزنم... لااقل تو خيالم به آينده و داشتنت اميد داشتم... - همه چيز انقدر سريع اتفاق افتاد، که هنوز گيج و گنگم... - از لحظه ای که از خونه تون بيرون زدن، تا صبح فردا، اتفاقت تلخ ،لحظه به لحظه ، وضع من رو خراب تر می کرد.... فک نمی کردم که حسام انقدر نفوذ داشته باشه... که حتی بتونه، بی گناهی مثل من رو به زندان و بازداشتگاه بکشونه... - فردا صبح اون روز، بی مقدمه، بی خبر... زودتر از موعد... برای انتقال به دادسرا حرکت کرديم... - تمام مدت ، درخواست من برای برقراری تماس با وکيلم بی نتيجه بود... احساس می کردم، وکيلم خواسته يا ناخواسته، شايد هم تحت تاثير تهديد حسام، يک پای اين پاپوشه بی رحمانه است.. - وقتی که از بازداشتگاه خارج شديم، ديگه تقريبا هيچی يادم نيست.. همه چيز انقدر سريع و ناگهانی اتفاق افتاد که وقتی به خودم اومدم، بی حال و بی جون، پشت يه ون درحال حرکت بودم.... - من فرار کرده بودم... - هنوز درست يادم نمياد که چی شد و چه اتفاقی افتاد... خيلی زودتر از چيزی که فکرش رو می کردم، با گردش ناگهانی ماشين سرم به شيشه خورد و بيهوش شدم... - بهوش که اومدم نه اثری از بازداشتگاه بود نه ماشين نه پليسهای همراهم... - حسام اولين کسی بود که می ديدم.. تو فکر خودمم نمی گنجيد که حسام می تونه هم چين آدم خطرناکی باشه... - اما... واقعيت تلخ تر از اون چيزیه که آدمها باهاش روبرو می شن... - حسام من رو فراری داده بود‼! حالا من يه مجرم فراری بودم، کسی که واقعا ديگه شانسی برای تبرعه نداشت... - ديگه واقعا کم آورده بودم... نمی تونستم تمرکز کنم... نمی تونستم برای فرار از اين وضعيت فکرم رو جمع کنم... مثل آدم بدبختی شده بودم که از زور بيچارگی به مسبب همه ی بدبختی هاش پناه می بره... - وضعيتم طوری نبود که حتی فکر برگشتن و تسليم شدن به ذهنم خطور کنه... می دونستم با برگشتم، اوضاعم بدتر از چيزی که هست می شه... - با کمک حسام از ماجرا دور شدم اما.. تمام اين يه سال تو سايه ی وحشت از گناه نکرده، زندگی کردم.. تمام اين 1 سال... تک تک روزهایی که می گذشت، کنار تو بودم اما... تو منو نمی ديدی... برات مرده بودم... من زنده، واسه ی تو مرده بودم... می فهمی تارا... عزادار من بودی.. منی که پات وايسادم...داشتی به حسام وابسته می شدی... حسامی که تورو ازم گرفت.... حسامی که نابودم کرد.. من اما... حتی نمی تونستم نزديکت بشم... کوچکترين تلاشم برای نزديک شدن به تو... منو به آينده ی وحستناکی که ازش می ترسيدم سوق می داد... - حالا می فهمم که ... شکست خوردم... - من ناخواسته، درگير اين بازی شدن... جرمم عاشق شدن بود... گناهم پای تو و اين عشق ايستادن بود...مجازاتم، دور شدن از تو و زندگی با عالم مرده ها بود.... من به معنای واقعی کلمه شکست خوردم تارا... بازنده اين بازی من بودم... -----------------------نگاه ناباورم، به سختی از صندلی کنده می شه... و پی حامد ايستاده کنار پنجره، توی اتاق پرسه می زنه... حالم رو نمی فهمم.. خوبم؟... بدم؟.... گرمم شده؟... نه... ‼! چقدر سردم... اکسيژن می طلبم... احساس خفگی می کنم... اکسيژن...‼! ريه هام بهانه ی هوای تازه می گيرند.... راه نفس کشيدن رو گم می کنم... وااای.... هوای اتاق... چقدر سنگينه...‼! ناباور لبخند می زنم.. لبخند از روی لبهام جمع می شه... بغض می کنم... اشک نمی ريزم.... معدم می سوزه... دلم به هم می پيچه... سرم به دوران می افته... باز اما... هوای اين اتاق... چقدر سنگينه... اکسيژن... اکسيژن... طلب می کنم...‼! نگاهم از حامد کنده می شه .. با دست چنگ زده به در، به بيرون راه می گيرم... گيجم... گنگم... ماتم...‼! نمی دونم...‼! توی اين دنيا و بازی آدمهاش... من... بيشتر از همه بازی خوردم.... قدم هام کوتاه... پاهام روی زمين کشيده می شه... راهرو توی نگاهم بالا و پايين می شه و من هنوز، گيجم... گيج گيج... هنوز در باور شنيده هايم، دست و پا می زنم... حس می کنم، کم کم ... به آخر خط نزديک می شوم... - تارا... صدای حامد توی سرم می پيچه... قدم هام به حرمت اين عشق فنا شده ، بی حرکت می شه... به سمتش نمی چرخم... نای برگشتن ندارم...‼! همين که روی پا ايستادم و از واقعيت فرار می کنم، به خودم و جون سختی که دارم، پوزخند می زنم... - تارا جان... - عزيزم... حالت خوبه؟ حالم؟ حالم خوبه؟‼ با صدايی نامفهموم و کشيده ، بدون حرکت سرم... خيره به انتهای راهرو و تاب خوردنش، جواب می دم: - آره... خوبم... حالم... خوبه... حرفم که تموم می شه، دوباره قدمهای کشيده ام روی زمين راه می گيره... سنگينی دستش رو روی شونه ام احساس می کنم: - تو حالت خوب نيست تارا؟ کجا داری می ری؟ دست بند شده اش به روی شونه ام، من رو متوقف می کنه... سرم روی گردن، به راست متمايل می شه... برای رفتن اصرار می کنم... فشار دستش از روی شونه ام کم می شه... من رو با حرکت دست مردونه اش به سمت خودش می چرخونه... توی صورتم ... توی نگاهم ... مات می شه...: - تارا... رنگ به روت نيست‼ ساکت... صامت... بی حرف.. نگاهش می کنم... چشمهام روی چشمهاش ثابت می مونه... باز و بسته شدن لبهاش رو می فهمم.. اما از حجم لغاتی که به سمتم سرازير می شه.. حتی يک کلمه.... چيزی نمی فهمم.. انگار حالم خوش نيست... شايد...‼! انگار....‼! نگاهم روی دهان حامد ثابت می مونه و تلاشم برای درک حرفهای يک ريزش بی نتيجه .. پاهام ضعف می ره... تصوير مرد روبروم.. کم رنگ و پررنگ می شه... سرم که با ضربه ی سيلی حامد به سمت ديگه برمی گرده.. تازه به خودم ميام... دوباره روح جدا شده ام به جسم خسته ام برمی گرده... دوباره اسير اين ضعف و بی تابی... اين شکنجه و عذاب تمام ناشدنی می شم.. حامد، ناباور، دستهاش رو به دور بازوهام بند می کنه: - خوبی تارا؟ صدای منو می شنوی؟ از نگاه نگران حامد، دلم دگرگون می شه... ، چشمهام پر آب... نفس کشيدن توی اين هوای خفه کننده، سخت می شه... با دست به گلوم چنگ می زنم...بغض.. اين بغض لعنتی... بغضی که به راه نفسم نشسته و از جونم انتقام می گيره... از اين بغض... بيزار می شم‼! گلوم زير فشار انگشتها، فشرده می شه... دست حامد به دستم بند می شه: - چی شده تارا.. حرف بزن... يه چيزی بگو.. می خوام حرف بزنم... می خوام داد بزنم... می خوام هوااااااار بکشم... اما... نمی تونم... چشمهام از درد اين بغض ريز می شه... گونه ها، منتظر به راه بغض به ثمر نشسته و اشکهام منتظر به تلنگر بغض خفه شده... جووون می کنم... چشمهای نگران حامد روی صورتم چرخ می خوره ... با تکون دستهاش، جلو و عقب می شم... : - د يه چيزی بگو تارا... داری منو می ترسونی... توی نگاهش خيره می شم... با زبان بی زبان چشمهايم، برايش از دردِ های دلم... می گويم... حسرت اين روزهای جدايی.... حال منِ به استيصال نشسته رو ، از چشمهام نمی خونی، حامد؟.. حال منی که دستهام رو برای زندگی بالا گرفته ام... تسليم شدم... نمی فهمی؟ کاش می ديدی، من از پا افتاده ام... حامد... من عزادار، مرگ تارای بازی خورده ام... نه... حال من و احوال من.... خرابتر از اين درد و دل ساده ی چشمهای بيقرارم هست ...حال من .. اصلا... تعريف کردنی نيست... بايد تارا باشی... بازی خورده باشی... شکست خورده باشی... شايد برای حال و روزم ، همدرد باشی.... سرم به دوران می افته... زمين زير پام، به هم می پيچه و من... توی اين لرزش پی در پی نگاهم، آخرين تلاش رو، برای شکستن اين بغض خفه کننده، به کار می گيرم ... تلاشم... بی نتيجه نمی مونه... نرم نرم... آرو آروم... چشمهام گرم اشک می شه... پاهام از زور شکست اين بغض سنگين ، ضعف می ره... برای ايستادن رمقی نمی بينم... روی زمين... کنار در... بازو در دست حامد، سقوط می کنم ... سردی زمين، با روح سرد و جسم يخ بسته ام، تناسب پيدا می کنه... بغضی که شکسته... حنجره ای که ازاد شده... هق هق گريه ای که بلند شده... صورتی که از اب چشمهايم خيس شده... سرم به سينه ی حامد بند می شه.... به راه گريه ام، برای حال خرابم...به پای بغض شکسته ام... مويه می کنم... مرثيه می خوانم... با تنی پخش شده، به روی زمين... کنار حامد... سر به سينه ی ستبرش.... بين دستهای اين آغوش محروم شده ی 6 ماهه... برای بی تابی احساسم ضجه می زنم.... ------------------------------دست نوازش حامد، به روی موهای باز شده ام، راه می گيره... : - عزيزم... می دونم... نبايد بهت می گفتم... معذرت می خوام.... حق داری... تصوير چهره ی مهربون حامد توی نگاهم می لرزه... از سنگينی پلک های ترم، چشمهام رو می بندم و اينبار.. نگاه خندون حسام، پيش ديده ام، جون می گيره... و من برای اولين بار، حس می کنم شايد، برای بی خبر ماندن و رفتن ، محق تر بودم تا ماندن و باخبر شدن ... برای آروم کردن، هق هق اوج گرفته ام تلاشی نمی کنم.. دستم به پيراهن حامد، چنگ می زنه... صورتم رو بين سينه ی مردونه اش پنهان می کنم.... برای باور حامد و متهم کردن حسام... ذهنم متلاطم ... قلبم عزادار می شه... حسام و شيطنت هاش... حامد و کمک های بی دريغش... حسام و حمايت هر روزه اش... حامد و احساس خوش عاشق شدنش... من ... توی اين ترديد به راه افتاده، دست و پا می زنم... باور خيانت حسام.. باور مرگ دروغين حامد..باور عشق و حمايت پوشالی حسام... من رو تا مرز جنون ، پيش می بره... توی اين گنگی... توی اين حال خراب... برای پناه بردن و تکیه زدن به شانه ی مردانه ی يک مرد، در دل به التماس می سينم... فشار دستهای حامد رو زير زانوها و کمرم احساس می کنم... از زمين و سرمای تلخش، فاصله می گيرم... اما توی آغوش گرم حامد هم.. احساس سرما می کنم... روی تخت که گذاشته می شم، چشم باز می کنم و بهانه گير می شم: - می خوام برم... شونه ام رو به تخت می چسبونه: - با اين حالت؟ کجا؟ دستش رو عقب می زنم.. هق هقم رو فرو می برم... با دست رد اين اشکهای بی پايان رو پاک می کنم... هرچند.. تلاش بيهوده می کنم... به ثانيه نرسيده، صورتم از خيسی ديده ، تر می شه...اما... برای محکم شدن و مواخذه کردن، از اولين ها شروع می کنم...: - بايد با حسام حرف بزنم... بايد بدونم .. بايد فهمم.. چرا؟ چرا با من بازی کرد؟ ... چرا حاضر به نابودی من شد؟... چشمهام رو ريز می کنم و باز گوشه ی چشم به حامد دقيق می شم: - اصلا.. اصلا... بايد مطمئن بشم... کلافه، من رو به تخت ثابت می کنه... دستش آزادش، روی چشمها و صورتش کشيده می شه.. نفسش رو پرصدا بيرون می ده... دقيق... خيره... نگاهم می کنه.. سنگينی اين نگاه حرص آلود رو حس می کنم... سرم رو به سمتش می چرخونم: - باور نمی کنی؟ من رو ... حامد رو... قبول نمی کنی؟ می خوای بگی به من اعتماد نداری؟ نگاهم رو از حرص چشمهاش می گيرم... ابرو در هم می کشم... برای شکستن قلبی که يک بار برايم مرد، شمشير بغضم رو، از رو می بندم : - حسام حق داره از خودش دفاع کنه... من بايد حسام رو ببينم.. تماس دستش با شونه ام قطع و از روی صندلی بلند می شه... توی اتاق چرخ می زنه.. کلافگی رو از حرکاتش می خونم... دوباره، روی صندلی می شينه... آرنج دستهاش روی پاهاش، بند می شه و انگشتهاش رو، توی هم قفل می کنه.. نگاهم روی حرکات شتابزده و لحظه ای حامد ثابت می مونه... هق هق گريه ام خاموش شده... چشمه ی اشکم خشک شده... اما، سنگينی بار قلبم بيشتر و بيشتر از قبل شده... حس می کنم از همه بيزارم... از حامد... به خاطر مرگ دروغينش.. از حسام به خاطر راضی شدن به زجر بی اندازه ام... از خودم برای بازيچه شدن... نگاه مستاصل و بی تابش رو روی صورتم قفل می کنه: - تارا... می دونی که اگه حسام بفهمه من برگشتم، برام گرون تموم می شه... با يادآوری روزهای تلخ و عزادار گذشته ام، تلخ ... لجباز.... خودخواه می شم..: - برام اهميتی نداره... از جوابم وا می ره... خشک می شه... ناباور صدا می زنه: - تارا.... چيشهام رو از صورتش می گيرم و به روبرو خيره می مونم: - من نمی خوام توی اين بازیه کثيف همبازیه شما بشم... سکوت می کنه... دلم از بی رحمی کلامم ، سنگين می شه... اگه حامد راست می گفت... اگه حسام بد کرده بود... حامد من... حامد بی گناه من... بی تقصير بود... بی تقصير بود و من خوب می دانستم که برای بی گناه خجر کشيده ام.. توی يک حرکت، سريع و پرشتاب از روی صندلی بلند می شه... از من و از تخت فاصله می گيره... نزديک به در، دوباره می ايسته... به سمتم برمی گرده... دهانش رو برای گفتن حرفی باز می کنه اما... پشيمون می شه و به سمت در می ره... بهت و ناباوری رو از نگاهش می خونم... دلم برای حامدم ريش می شه...دستش که به دستگيره ی در بند می شه... از بی رحمیه احساس لجوجم، پشيمون می شم، شمشيرم غلاف می کنم...ناخواسته صدا می زنم... : - حامد.. ------------------------سرجاش می ايسته... حرکت نمیکنه ... سکوتم رو که می بينه دوباره برای رفتن مصمم می شه... اينبار پرشتاب لب باز می کنم: - معذرت می خوام... دوباره می ايسته... سرش رو به سمتم می چرخونه.. نگاه نامطمئنش رو به صورتم می دوزه..: - من.. من.. انقدر گيجم که حالم رو نمی فهمم... هنوز نمی تونم اتفاقاتی اين چندماهه رو حلاجی کنم... حامد به من حق بده... من تا چند ساعت قبل، برای مرگ تو عذادار بودم... نگاهش رو از من می گيره... به پنجره ی سمت راست اتاق خيره می شه... صداش ، وادار به خجالتم می کنه...: - ... و عاشق‼ سر به زير می شم .. با انگشتهام بازی می کنم... هق هق گريه ی خاموش شده ام به سک سکه تبديل می شه... شرم نگاهم رو می خونه.... احساس می کنم از در فاصله می گيره .. نزديکم که می شه، بی حرکت می ايسته... سنگينی نگاهش، سرم رو به سمت بالا می کشونه... خيره نگاهم می کنه...توی نگاه پرمحبتش، غرق می شم... خاطره های عاشقی يکی يکی برام زنده می شه... حس رقيقی از دوست داشتن توی دلم می پيچه... برای مردی که چند ماه، از نبودش لحظه به لحظه، زجر کشيدم و آب شدم، دلم غنج می ره... اونقدر مات نگاهش هستم، که از زمين و زمان کنده می شم،... با تکونی که می خورم ، با نيروی دستهایی که من رو به سمت خودش می کشونه، توی آغوشش پرت می شم... توی اين آغوش.. بين اين دستهایی که دلم را احاطه کرده، گرمای اين وجود رو... ذره ذره، مزمزه می کنم... رفته رفته، آروم آروم... قلبم، عاشق می شه... سرم روی سينه... دست حلقه شده به دور کمرم... نگاهم غرق چشمهای جذابش، دستش به نوازش گونه ی ترم،... اينجا... توی اتاق... کنار حامد...توی اين سکوت دل انگيز، که شکسته می شه با سک سکه های بی خيال من.... پر می شم از اين عشق ممنوعه... روی تخت ... روبروی من می شينه و من رو بيشتر به آغوش می کشه... حالا که کنارش نشسته ام، فارغ از همه ی دلواپسی ها ... دور از حسرت از دست رفتن ها... محبت رو مرور می کنم... دلم به گرمی وجودش محکم می شه... با دست موهای بيرون ريخته از گل سرم رو ، پشت گوشم جا می زنه... با انگشت شصت، گونه ام رو لمس می کنه...نگاه دقيقش.. روی صورتم چرخ می خوره... من اما هنوز... غرق اين چشمهای محروم شده هستم... دوست دارم، از همه ی ترديد ها فاصله بگيرم... همه ی تلخی های دلم رو پس بزنم... دوست دارم.. اينجا... همين لحظه... کنار مرد زندگيم.... بمونم و برای آينده ی مبهمم، بی دغدغه باشم... چشمهام آروم آروم ، به رسم هميشه ی اين نزديکی، روی هم می ره... دستم به دست مشغول نوازشش، بند می شه... به موسيقی آروم نفسهاش، پرخواب میشم... توی آغوش گرمش مسخ شدم، که صدام می زنه: - تارا... چشمهام رو باز می کنم و نگاهم رو به بالا، به چشمهاش می کشونم...: - نمی دونی تمام اين 6 ماه، حسرت اين نزديکی رو می کشيدم..می خوام باور کنی، اگه الان اينجام و همه ی خطرها رو به جون خريدم، واسه اينه که ديگه نمی تونستم ازت دست بکشم... باورم می کنی تارا؟ عشقم رو ... باور می کنی؟ دستم رو روی سينه اش بالا می کشم... کنار صورتم، کنار رديف دکمه های پيراهنش، بند می کنم... لبخند روی لبهام کشيده می شه... با نفس های عميقی که می کشه، سرم همراه سينه اش، بالا و پايين می ره.... با دست، به بازی دکمه ی پيراهنش مشغول می شم... ذهنم برای اين حال خوشی که دارم، فراموش زده میشه... حالا که حامد رو دارم... حالا که شانس ديگه ای برای زندگی دارم... چرا نبايد اين عشق رو باور کنم... اون همه عذاب چه اهميتی داره وقتی، حالا، کنارم هستی و من حضورت رو با تمام وجود می بلعم... عشقت رو باور می کنم حامد... توی اين عشق ...مرد و مردونه قول می دم... به پات می شينم... برات می ايستم... من... عاشقانه ... برای با تو بودن، آستين بالا می زنم... حالا که هستی... مهم نيست که... برای آينده... برای پايان اين عاشقانه ی دل انگيز به اضطراب بنشينم... من ... کنار تو... خوشبخت ترين زن روی زمينم... می بينی... من عاشقم‼! سکوتم رو که می بينه...لبخند روی لبهاش کشيده می شه... با دست ، سرم رو به سمت صورتش بالا می کشه... روی پيشونيم بوسه می زنه... از اين بوسه دلم می لرزه... عطشی از تکرار عاشقانه ها، توی دلم می پيچه... چشمهام.. .مخمور نگاهش می شن... نگاهش روی لبخندم مات می مونه... باز هم به رسم عاشقانه ها سر به زير می شم... به شرم نگاهم، دلخوش می شه... نفسهايی که به گونه ام میخوره، خبر از رقيق شدن فاصله ها می ده...حس می کنم... زمان نزديکی نزديک است... نگاهم ريز شده، به صورتش کشيده می شه... برای لمس لبهای پر از زندگی حامد، دلم بی تاب می شه... برای چشيدن شيرينی و طعم اين حسرت بر دل مانده،... دلم به اين آغوش، دلخوش می شه... لبش که با لبم صميمی می شه... باز هم به رسم همه ی عاشقانه ها...نا خواسته چشمهام روی هم میره... در تماس لبهای حامدم اما... پشت تاريکی پلکهای بيقرارم ، تصوير حسام و مهربونی و بوسه ی شيرينش، زنده می شه.... از يادآوری حسام.. حالی به حالی می شم... سرخوش بودم اما... حالا سخت دلگير می شم... توی دلم، طوفان برپا می شه... از حامد و بوسه ی آرزو شده ام، چیزی جز بیقراری حسام، نمی فهمم.. تصوير حسام.. پيش چشمم تاب می خوره... دستم بی هوا.. پيراهن لک شده از اشک حامد رو چنگ می زنه... از بوسه ی لبهام دست می کشه... چشمهام رو باز می کنم.. نگاهش روی نگاهم ثابت می شه... از چشمهاش، رنجش رو می خونم... آرزو می کنم تا.. توی نگاهم حسام و ذهن آشفته ام رو نخونه... اما انگار.. بی تابیم رو می خونه... ترديدم رو می شناسه... از این ترديد و حالی به حالی شدنم، بيقرار می شه، آغوشش رو محکمتر می کنه.. بين گره ی سفت شده ی دستهاش، بيشتر به سينه اش فشرده می شم... تلاشش رو برای تصاحب همه ی من نامطمئن... به کار می گيره: - جبران می کنم تارا... قول می دم که ديگه تنهات نذارم... دلم به قولش گرم... گرم که نه... انگار ... آروم می شه... تصوير حسام و خنده های عجين شده روی لبهاش اما، از پيش چشمام کنار نمی ره... کلافه می شم.. خودم رو از آغوشش جدا می کنم... باز هم... می خوام جدا بشم... دور بشم.. از حامد فاصله بگيرم... خدايا... اين چه حاليه که من درگيرش می شم... حال خرابم رو می فهمه: - می خوای ببرمت بيرون؟ نگاهم از زير کنده می شه و روی چشمهای مستاصلش خيره می مونه... سرم رو به سمت شونه ام متمايل می کنم: - می شه؟ لبخند می زنه... جلو می کشه و دوباره به پيشونيم بوسه می زنه... اين بار اما... از تماس لبهاش، جونی نمی گيرم... روبروم .. کنار تخت می ايسته... دستش رو برای کمک به سمتم جلو می کشه: - دستتو بده به من.. به دستی که برای کمک به سمتم توی هوا مونده، خيره می شم... دل لجوجم برای گرفتن اين دست، بهونه گير می شه اما... احسام، بيشتر از اين به ناراحتی حامد رضايت نمی ده... بی ميل... دستش رو می گيرم... دست ديگم رو به لبه ی تخت بند می کنم... خودم رو از تخت پايين می کشم... روی پاهام.. که به شدت سست و بی رمق شده، می ايستم... زانوهام از تحمل وزن نه چندان سنگينم خم می شه... حامد خودش رو جلو می کشه.. با دستهاش بازوهام رو می گيره و من رو بالا و ثابت نگه می داره: - حالت خوبه؟ مطمئنی می تونی راه بری؟ سرم رو به نشونه ی تائيد تکون می دم... يکی از بازوهام رو رها و دستش رو به دور کمرم بند می کنه... : - به من تکيه بده... به من تکيه بده... اين بار صدای حسام به جای حامد توی سرم می پيچه... خاطره ی اورژانس و پای ضرب ديده ام... توی ذهنم زنده می شه... برای لحظه ای دلم هوای حسام رو می کنه...بلافاصله از خيانت دلم به دوست داشتن خالصانه ی حامد، رنجور می شم... اما... دلم برای خواستن حسام... لجوجانه... اصرار می کنه... سعی می کنم با تکرار حرفهای حامد... حسام رو از ذهنم دور کنم.. بايد که از حسام و دوست داشتنش دل بگيرم... اما... اين سايه ی سنگين حمايت و حضور هميشگی حسام، بيشتر از تصميم و تلاش نوپای منه .. قدمهام با قدمهای حامد يکی می شه.. از تخت که فاصله می گيرم.. ذهنم متوجه گوشی جامونده ام می شه.. به سمت تخت برمی گردم... بين چين های پتوی حوله ای آبی رنگ به هم ريخته ی تخت، پيداش می کنم... حامد رد نگاهم رو می گيره.. از من دست می کشه و به سمت تخت می ره ... گوشی رو برميداره و به سمتم می گيره.. سرم رو به نشونه تشکر تکون می دم... جلوی در که می رسيم... اينبار حامد مکث می کنه.. راهم رو سد می کنه... مقابلم.. می ايسته... روی صورتم خم می شه...نگاهش روی صورتم می چرخه.. به چشمهای متعجبم لبخند می زنه... دستش رو جلو می کشه و شال روی شونه افتاده ام رو به روی موهام بالا می کشه... دستم رو به لبه ی شال بند می کنم... با دستش موهای بلند از گوشه ی شال بيرون زده ام رو عقب می بره.. دستش.. گوشه ی صورتم... نيمی از گونه و گوشم رو قاب می گيره.. از تماس دستش با گوشم، حسی به سادگی و شيرينی قلقلک توی دلم می پيچه... سرم رو به سمت دستش خم می کنم.. از خم شدن سرم، لبخندش پررنگ می شه... چشمهاش رو ريز می کنه... توی نگاهم دقيق می شه...: - هنوزم قلقکی هستی؟ چشم راستم رو سريع می بندم و باز می کنم.. از مرور خاطراتم... از نقطه ضعفی که به دستش دادم... خندم می گيره.. بلافاصله جواب می دم: - هنوزم؟ مگه چند وقت گذشته که ترک عادت کنم... دستش رو از صورتم جدا می کنه و صاف می ايسته: - ناراحت نباش عزيزم... خودم ترک عادتت می دم... از اتاق و راهروی مراقبت های پزشکی، فرودگاه فاصله می گيريم... باقی راه تا خروجی، حامد برام حرف می زنه و من فقط گوش می دم... به خودم که به ميام.. روبروی پورشه ی خوشرنگ و آشنای گذشته، ايستادم.... دوباره حرف حامد توی سرم تکرار می شه: - تمام اين 1 سال... تک تک روزهایی که می گذشت، کنار تو بودم اما... تو منو نمی ديدی... - برات مرده بودم... من زنده، واسه ی تو مرده بودم... می فهمی تارا... عزادار من بودی.. منی که پات وايسادم...داشتی به حسام وابسته می شدی... حسامی که تورو ازم گرفت.... حسامی که نابودم کرد.. من اما... حتی نمی تونستم نزديکت بشم... کوچکترين تلاشم برای نزديک شدن به تو... منو به آينده ی وحستناکی که ازش می ترسيدم سوق می داد... - حالا می فهمم که ... شکست خوردم... از خودم که به حرف های حامد شک کردم بيزار می شم... توی دلم به احساس نامتعادلم، به مهری که از حسام به دلم نشسته ... پوزخند می زنم... در رو برام باز می کنه: - تارا می خوای همونجا وایسی و فقط نگاه کنی... بیا دیگه... به خودم میام... فاصله ی کوتاه تا در باز شده ی ماشين رو با دو قدم، تمام می کنم... روی صندلی ماشين که می شينم... گوشی توی جيب مانتو به کمرم فشرده می شه... گوشی رو از جيبم بيرون می کشم... صفحه ی گوشی از تماس دستم روشن می شه... تصوير صورت من و حامد، توی چهارگوشه ی صفحه به احساسم دهن کجی می کنه... قبل از سوار شدن حامد، وارد گالری گوشی می شم... روی پوشه ی عکسهای من و حسام ثابت می مونم، کليک راست می کنم.. روی گزينه delet مکث می کنم... برای لحظه ای ترديد می کنم... اما... با نشستن حامد کنارم و روی صندلی راننده ... ترديد رو پس می زنم... انگشتم، صفحه ی گوشی رو لمس می کنه... توی نگاه مرددم، نوار حذف شدن فايل آروم آروم پر می شه... دلم از اين حذف شدن، بالا و پايين می شه.. اما.. عقلم لجوجانه پای تصميمم می ايسته... حسام... تو ... محکوم شدی‼‼بايد فراموشش کنم... برای خيانتی که در حقم کرد... محکومش می کنم... آره... آره... محکوم میشی... تو...محکوم به فراموشی می شی...حسام‼! مدام توی ذهنم تکرار می کنم تا دوباره هوايی نشم.. مستقيم به روبرو خيره شدم و برای شکستن سکوتی که توی فضای ماشين پيچيده، تلاشی نمی کنم... سکوتمون که طولانی می شه، دست می کشه و ضبط رو روشن می کنه... از پخش موزيک توی فضای ماشين، سکوت گوشنوازم، شکسته می شه و سرم ناراضی به سمت ، شيشه ی کناری می چرخه.. دستم رو از روی پام می کشه و روی پاش میذاره... با گرمای دستی که روی دستم بند می شه ، نگاهم رو از بيرون می گيرم و به حامد خيره می کنم... به چشمهام نگاه می کنه و لبخند می زنه و دوباره غرق خيابون روبرو می شه... چشمهام هنوز روی نمیرخ جذابش چرخ می خوره که از گوشه ی چشم نگاهم می کنه: - چيزی می خوای بگی؟ نگاهم رو از صورتش می گيرم... دوباره به روبرو خيره می شم: - نه! دستم رو زير دستش فشار میده: - اما من يه چيزايی بايد بهت بگم... نگاهم از خيابون کنده می شه و دوباره به حامد خيره می مونه.. همونطور که يک دستش به فرمون بند شده و دست ديگه اش روی دست من، با حرکت تندی، گوشه ی خيابون می کشه و پارک می کنه... نگاه متعجبم که روی خيابون خدامی ثابت می شه، تازه می فهمم تمام راه از فرودگاه تا اينجا رو يه ضرب مشغول فکر و خيال بودم‼! به در تکيه می ده و دستم رو بين هر دو دستش می گيره و خيره نگاهم می کنه: - تارا می خوام قبل ار هرچيز بدونی که چقدر دوستت دارم و اگه اينجا پيشتم فقط واسه اينه که ديگه نمی خوام تنهات بذارم ... باشه؟ سرم رو به نشونه ی متوجه شدن، تکون می دم... به دستم فشار خفيفی می ده... - اما... الان يکم شرايط پيچيده است... نمی دونم چطور بايد بهت بگم... خودم رو روی صندلی بالا می کشم و صاف می شينم ... سعی می کنم از کلافگی نگاهش حرفش رو بخونم... - حسام نبايد بفهمه من برگشتم... متوجه ای ؟ اگه بفهمه که من اومدم، اگه بدونه به خاطر برگشت من از سفرت منصرف شدی... دوباره همه چيز بهم می ريزه... اخم هام رو توی هم می کشم.. : - يعنی می خوای اومدنت رو مخفی کنی... می خوای هنوز هم مثل سايه بری و بيای؟ من ازاين قايم موشک بازیا خوشم نمياد... فشار دستش اين بار روی دستم محکمتر تر می شه...: - چرا متوجه نمی شی تارا... شرايط من پيچيده است... بايد يه فکری برای خلاص شدن از اين دردسر پيدا کنم... حواست نيست.. من يه مجرم فراریم... کافيه حسام متوجه بشه تا دوباره توی دردسر بيفتم.. مطمئنم اينبار حسام به اين راحتی ها از اين قضيه نمی گذره... اگه اين بار گير بيفتم ... ديگه خلاصی توش نيست... متوجه می شی تارا... من فعلا به زمان نياز دارم.. سرم رو به نشونه ی متوجه شدن، ناراضی بالا و پايين می کنم... نگاهم رو از صورتش می گيرم و به سمت شيشه کناری متمايل می شم... سعی می کنم دستم رو از فشار دستهاش آزاد کنم اما دستم رو محکمتر نگه می داره... از سماجتش برای رها نکردن دستم، جوشی می شم... به شدت به سمتش می چرخم : - دستمو ول نمی کنی... توی نگاهم دقيق می شه و با چشمهاش می خنده.. از خنده ی نگاهش و از عصبانيت کلامم شرمزده می شم... : - از دست من ناراحتی؟ نگاهم رو روی پياده رو می کشونم... خاطره ی چند هفته پيش.. با حسام... همين حول و حوش... توی ماشين... بعد از انگشتری هديه ی حامد.. توی ذهنم زنده می شه... لبخند روی لبام پخش می شه... حس می کنم، به صداش... به نگاهش.. به حضورش... حتی به خاطره اش شرطی شدم... شرطی شدم که حتی با يادش، لبخند روی لبام می شينه.... - تارا...؟ صدای حامد من رو از قکر و خيال بيرون می کشه... : - جوابم رو نمی دی؟ گيج نگاهش می کنم: - چيزی گفتی؟ به صورتم لبخند می زنه: - با من نيستی؟ نفس عميقی می کشم و جواب می دم: - چرا... هستم... با انگشت اشاره به گونه ام ضربه می زنه: - اگه هستی، اين اخمها واسه چيه؟ دستش رو عقب می زنم: - حامد... من هم به زمان احتياج دارم... گره ی دستاش به دور دستم شل می شه: - می فهمم... دستم رو از بين دستهاش بيرون می کشم: - منو نمی بری خونه؟ به روبرو خيره می شه... ماشين رو روشن می کنه: - چرا.. اما.. بايد برات تاکسی بگيرم... کسی نبايد من رو با تو ببينه... حتی خانوادت.. کلافه... پرحرص... نفسم رو بيرون می دم: - می شه بگی اين موش و گربه بازی واسه چيه؟ نکنه فکر کردی، خانواده ی منم توی دردسر و اين پاپوش احمقانه، تو دست داشتند... سرش رو به سمتم می چرخونه...: معلومه که نه.... اما می ترسم نفوذ حسام انقدر زياد باشه که بتونه از طريق خانوادت متوجه جريان بشه... مهمتر از اون...اصلا فک کردی به خانواده ات چی می خوای بگی؟ می خوای بگی که من فراریم، من يه متهم به حمل موادم که از دست پليس فرار کردم؟... واسه همين نمی تونم بيام به ديدنشون؟ واسه همين اين چند ماه گم و گور شدم؟ بذار وضع من مشخص بشه... باور کن زياد طول نمی کشه... فقط يکم تحمل کن... کلافه نگاهم رو از حامد می گيرم... از اين بازی به راه افتاده کفری می شم... سرم رو به شيشه ی ماشين بند می کنم... غرق توی حال و هوای خرابم می شم.. - تارا... برای برگشتن به سمتش تلاشی نمی کنم.. حتی زبانم برای جواب نمی چرخه... دوباره صدام می زنه: - تارا... بازهم سکوت می کنم... اونقدر توی اين کشمکشی که توی دلم به راه افتاده غرقم... که حتی جواب به اين سادگی رو هم، گم می کنم... از من و جوابم که نااميد می شه... پاش رو روی گاز میذاره و برای رفتن، پرواز می کنه... --------------------------
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ساعت 14:6 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|