به صندلي تكيه دادم و دستي به چونه ام كشيدم و فقط بهش خيره شدم ...با لبخند در حال خوردن چايش بود ...

- يعني بهش بگم كه ... براي چي كمك مي خوام ؟
- نه لازم نيست كه همه چي رو براش باز كني و توضيح بدي .. ..فقط ازش كمك بخواه

لبامو تر كردم و با خودم فكر كردم كه بد فكريم نيست ...شايد بتونه كمك خوبي برام باشه
به لبخندش ..لبخندي زدم و گفتم :
- حالا اونطوري نگام نكن پاشو ..پاشو كه كلي كار ريخته رو سرم ..


***

با رفتن حسام به جاي خالي خالقي خيره شدم ....و در حالي كه با انتهاي خودكار روي ميز ضرب مي اومدم ..فكر مي كردم چطوري ازش كمك بخوام .

بايد اول از هر چيزي پي مي بردم كه آيا واقعا تمام حرفاي دختر عموي جديدم واقعيت داره يا نه.... و حرفايي كه در باره مادرم زده چقدر صحت داره ...

وقتي خالقي وارد اتاق شد نگاهي به سر تا پاش كردم و سرمو گرفتم پايين ...و به كارم مشغول شدم

-آقاي طاهري باهاتون كار داره ؟
-با من؟
-بله منتظرتون هستن ..
-نمي تونستي دو دقيقه صبر كني بعد اومدنم..بهش خبر بدي ؟
-اما من
-خيل خوب لازم نيستي هي توجيه كني و حرف بزني ..به كارت برس
و از جام بلند شدم و در حالي كه از كنارش رد مي شدم با دو انگشتم چند ضربه اروم به ميزش نواختم و رفتم

***
-چرا جواب تلفنارو نمي دادي ؟
حوصله جواب دادن نداشتم ولي دايي همچنان مي پرسيد
-مي دوني مادرت چقدر بهم زنگ زد ؟..چقدر نگرانت بود .؟
با حالت طلبكاري به طرفش برگشتم و گفتم :
-ببخشيد دايي يعني حق ندارم يه روزو براي خودم باشم ..هر جا كه مي رم بايد مثل عروسك كوكي به اين اون گزارش بدم ؟
-حالا ما شديم اين و اون ؟
جوابي ندادم و نگاهمو به سمت پنجره معطوف كردم
-حيف مادرت كه برات اون همه زحمت
-چي مي گيد براي خودتون كدوم زحم...
و سريع زبونمو گاز گرفتم
-تو چي گفتي ؟
تندي سرمو تكوني دادم و گفتم :
-هيچي
-چرا داشتي يه غلطايي مي كردي
-اي بابا هيچي ..شما هم چه گيري داديا
-تقصير خودت نيست زيادي بهت پرو بال داديم فكر كردي خبريه
-اوه خيلي پر بال داديد ..نه اينكه يه خونه يه ماشين مدل بالا انداختيد زير پام با يه حساب بانكي... كه جلوي رقمش كلي صفره
دايي مستقيم به چشمام خيره شد ..نمي دونم منظور حرفامو فهميده بود يا نه ولي نگاش بيشتر به جاي اينكه رنگ سر زنش داشته باشه ..رنگ سوال و شك و ترديد داشت

-منظورت از اين حرفا چيه ؟
-هيچي دايي جان ..فقط خواستم معني پرو بالو يكم بيشتر باز كنم.. شايد به معني هاي ديگه اشم رسيديم
-صورتت چي شده ؟
دستي به بينيم كشيدم و گفتم :
-هيچي
-تو چرا امروز هي... هيچي مي كني؟ مي گم چه مرگته ..چرا با خودت اين كارو كردي ؟
پوزخندي زدم و گفتم :
-نمي خوايد بگيد كه ستون پنجمتون ....خبرا رو بهتون نرسونده ؟
-كدوم ستون پنجم؟ ...كدوم خبرا ؟
لبامو بهم فشار دادم و چيزي نگفتم
-تو امروز يه چيزيت شده ...؟
-نه نگران نباشيد هيچي نشده... من همون مجيد پَپه خودتونم ...كه همش سرش تو لاك خودش بوده ..با اجازه اتون اگه كاري نداريد من برم كه كلي كار رو سرم ريخته

دايي با ناراحتي رو صندليش نشست و دست به سينه به من خيره شد
با اينكه با خودم قرار گذاشته بودم كه فعلا بوي چيزي رو در نياروم ولي بازم گند زده بودم و حرفايي زده بودم كه نبايد مي زدم




به سمت اتاق رفتم تو تمام اين مدت فكرامو كرده بودم... بايد از خالقي طوري كمك مي گرفتم كه فكر كنه بايد اينكارو حتما برام انجام بده .
.هر چي بود دوبار مديونم شده بود ..هر چند به روي مبارك خودشونم نيورده بود ..و چيزي نگفته بود .
البته من هم ادمي نبودم كه در ازاي كاري از كسي چيزي بخوام ..ولي اينكه بهش رو بندازم و ازش خواهش كنم ..تو كتم نمي رفت....

به سالن و بچه ها نگاهي انداختم ...نمي شد اينجا باهاش حرف زد ...مجبور بودم بيرون از محيط كار و بدون ايجاد سو تفاهمي حرفامو بهش بزنم ...


اخراي ساعت كاري بود ..كمي استرس داشتم تا حالا حتي يه خواهش كوچيك هم از يه دختر نكرده بودم چه برسه به اين خانوم كه مي خواستم سر به تنش نباشه...

با حالت عصبي پامو تكون مي دادم و خبرارو اماده مي كردم ...
بهش نگاهي انداخت سخت مشغول نوشتن و اماده كردن خبرايي بود كه بهش سپرده بودم..
چه خوب بود كه امروز جعفر نيومده بود ....ومثل هميشه جيم شده بود
بعد از اينكه از خبرا پرينت گرفت بلند شد و به سمتم اومد ...
و برگه ها روي ميزم گذاشت و خواست برگرده سرجاش كه همونطور كه سرم پايين بود بهش گفتم :
-زبونتم كه به حول و قوه الهي از دست دادي
مي دونستم حرصشو در اوردم
برگشت بالا سرم و گوشه برگه ها رو گرفت و به سمت كشيد و گفت:
-بفرماييد خبرايي كه گفته بود اماده كردم ..
سرمو اوردم بالا و با يه پوزخنده بهش گفتم :
- حالا شد
اينبار بر عكس دفعات قبلي به جايي اينكه رنگش بپره و خجالت بكشه ... عصباني شد و گونه هاش از فرط عصبانيت قرمز شد
- حالا چرا اينجا وايستادي؟... كار ديگه اي هم داري ؟
با غيظ فراووني گفت:
-نخير
و رفت و پشت ميزش نشست
تو دلم از اذيت كردنش لذت مي بردم ..حداقل دق و دليمو سر يكي مي تونستم خالي كنم
بعد از آماده كردن و فرستادن خبرا به چاپخونه كش و قوسي به بدنم دادم و زير چشمي بهش نگاه كردم ...هنوز عصباني بود ...
تو دلم گفتم ..:
به درك ...تا تو باشي كه برام ستون پنجم نشي
با اين وجود از رفتارم ناراحت بودم
وسايلمو جمع كردم و با يه خداحافظي سر سري از كنار ميزش رد شدم و به در نزديك شدم ..نبايد فرصتو از دست مي دادم ..لبامو جمع كردم و كمي حرفامو مزه مزه كردم ....و چند قدم رفته رو برگشتم و بهش خيره شدم
سرشو اورد بالا ..داشت برگهايي رو تو كيفش مي ذاشت :
-امروز كه جايي كاري نداري ؟
- بله ؟
-منظورم اينكه ..اينكه ...
حالا چي بايد بهش مي گفتم ..خيلي ضايع بود كه يه راست مي رفتم سر اصل مطلب
به دهنم چشم دوخته بود كه خودمو زدم به بي خيالي و گفتم :
-تا يه ربع ديگه مي توني بيا كافي شاپ سر خيابون ؟
فقط بهم خيره شد
-چرا نگاهم مي كني ..مي توني بياي يا نه ؟
-انوقت براي چي ؟
-شما تشريف بيار مي فهمي
-اما
-وقتتو زياد نمي گيرم ...قول مي دم سر موقع برسي خوابگاهت
بازم حرفام كنايه دار و پر از طعنه بود
ته چشماش انگار پر اشك شد ..كه سريع نگاهشو ازم گرفت ... و من نتونستم خوب تشخيص بدم ..و همونطور كه سرش پايين بود گفت:
-شما بريد من تا يه ربع ديگه ميام
لبخند پيروزمندانه اي زدم و گفتم :
-پس منتظرتم
سرشو تكوني داد ...و هيچي نگفت ..با خروج از اتاق به اوج نامردي خودم پي بردم و فهميدم بعضي وقتا چقدر مي تونم ادم بدي بشم ...حتي تا دل شكستنم پيش مي رم


از پشت شيشه به خيابون چشم دوخته بودم ....هنوز نيومده بود يه ربعش شده بود 20 دقيقه ...هر چند دقيقه به ساعت نگاهي مي نداختم ..كه بلاخره سرو كله اش پيدا شد

باز همون لباسا و همون تيپ هميشگي ..احساس مي كردم بودنش تو دفتر و بيرون باهم فرق مي كنه ...
به تمام حركاتش چشم دوخته بود..طرز راه رفتن و نگاه كردنش ...تيپ زدنش ...اخمي كه هميشه بيرون از محيط كار با خودش داشت و سعي مي كرد كه كمتر جلب توجه كنه ..
انگار توي يه دنياي ديگه بود ...به هيچ چيزي توجه نداشت ...به ادمايي كه از كنارش رد مي شدن... يا مغازه هايي كه اكثر زنها بدون ديدن اجناس داخلشون از كنارشون رد نمي شدن..اون بي توجه رد مي شد ....انگار از جنس اونا نبود .... با صورتي اخمو به طرف كافي شاپ مي اومد ...
سرمو گرفتم پايين و خودمو سرزنش كردم كه نبايد اونطوري باهاش حرف مي زدم ..كه با صداي زنگوله بالاي در متوجه ورودش به داخل كافي شاپ شدم ...
سرمو گرفتم بالا
داشت دنبالم مي گشت .... دستمو بردم بالا و بهش اشاره كردم كه بياد طرفم
نفسشو داد بيرون و به طرفم اومد و بدون كوچكترين...حرفي صندلي رو كشيد بيرون و نشست و كيفش گذاشت رو ميز و دستاشو تو هم قلاب كرد و به بيرون خيره شد ...
-چي مي خوري ؟
با بي تفاوتي نگاهي بهم انداخت و گفت :
-فرقي نمي كنه
-پس اگه مي خواي برات
-لطفا كارتنو بگيد ..من بايد برم.... وقتي براي خوردن ندارم
خيلي بهم برخورد و خواستم كه بي خيال كمك كردنش بشم و از جام بلند بشم و برم ...
اما نمي دونم چي باعث شد اروم بگيرم و سرجام بتمركم و حرفمو بهش بزنم
-خوب راستش..راستش ..تو بايد بهم كمك كني
با تعجب بهم نگاه كرد ...

سعي كردم حالت طلبكاري رو نداشته باشم كه اون مجبور باشه بهم جواب مثبت بده ..
-ببين مي دونم توقع زياديه از اينكه اين پيشنهادو بهت مي دم ..... ولي فعلا به تنها كسي كه اعتماد دارم تويي ..يعني مجبورم كه بهت اعتماد كنم ..همونطور كه تو بهم اعتماد كردي ..هوم ؟

با نگراني بهم خيره شد..فهميدم كه منظورمو گرفته و معني حرفمو از اينكه اونم بهم اعتماد كرده فهميده .... لبامو جمع كردم و بهش گفتم:
-من براي رفتن به يه جايي نياز به يه همراه دارم كه از قضا بايد اون همراه
مكثي كردم و به چشماش خيره شدم و گفتم:
-اوه همراه بايد يه خانوم باشه
ساكت شد و بعد از چند ثانيه اي گفت :
- مگه كجا مي خوايد بريد ؟
- برداشت بدي نكن ..
- اخه كجا ؟
نفسمو دادم بيرون و گفتم :
-بايد منو تو تو نقش يه زن و شوهري رو بازي كنيم كه مي خوان روي يه كارخونه سرمايه گذاري كنن ..البته رو سهامش..و تنها كسي كه مي تونه كمكم كنه تو هستي

- واقعا مي خوايد اين كارو كنيد ؟
- نه بابا ..پول و سرمايه ام كجا بود ..ولي تنها از اين طريق مي تونم ته توي يه ماجرا رو در بيارم
- چه ماجرايي ؟
- خانوم خالقي !!!!!!!

- ولي ممكن من خراب كاري كنم
- اي بابا تو فقط كنارم باش ..چون من اگه تنها برم خيلي شك برندازه...مي دوني ..من... من...من در واقعه براي يه سوژه خبري مي خوام اينكارو كنم ..اگه بفهمن من يه خبرنگارم... رام كه نمي دن هيچ ...با يه اردنگي هم مي ندازنم بيرون

خوب دروغ خيلي تميزي بود ...البته نه در اون حد... فقط كافي بود طرف مقابل خوب منو بشناسه و بفهمه تمام حرفام دروغه ..اما در مورد خالقي اون هيچ شناختي روم نداشت..يا اگرم داشت فكر نمي كرد چنين دروغي رو بهش بگم
- گونه اشو كمي خاروند و گفت:
- يعني باور مي كنن. اخه يه نگاه به خودتون و خودم بندازيد ..كي به يه زن و شوهر جوون كه به احتمال زياد قيمت لباساشون كمتر از لباساي بچه هاشون ميشه اعتماد مي كنه ؟

-تو فقط قبول كن بقيه اش با من
- اگه خرابكاري شد چي ؟
-نميشه ..تازه هم بشه... اتفاقي نمي افتاه ...منو تو كه نمي خوايم خلاف كنيم

- اگه داييتون
- تو جز ايه ياس چيزي ديگه اي به ذهنت نمي رسه؟
ناراحت شد و نگاهشو ازم گرفت و چيزي نگفت:
- ببخش قصد ناراحت كردنتو نداشتم... اين بازي فقط به اندازه يكي دو ساعت بيشتر طول نمي كشه
البته اين حرفي بود كه خودم مي زدم ..اصلا نمي دونستم كه بايد چيكار كنم و اين قضيه چقدر ادامه خواهد داشت
برگشت طرفم و در حالي كه معلوم بود زياد راضي نيست سرشو تكوني داد و گفت :
باشه..
لبخندي زدم و گفتم :
-ممنون جبران مي كنم
-نيازي به جبران نيست ..براي خودمم جالبه كه چطور مي خواي سر مردمو كلاه بذاري
- ببين اگه مي خواي از حالا هي كنايه و متلك بارم كني نباشي من راحت ترم
- باشه فقط همون يكي دو ساعتي كه گفتيد ...
-قول... فقط يكي دو ساعت
- اونوقت من و شما بي حساب مي شيم ديگه ؟
به صندلي تكيه دادم و گفتم :
-پس براي بي حساب شدن داري كمكم مي كني ..؟
چيزي نگفت و نگاشو ازم گرفت
-باشه ..منم حرفي ندارم ..بي حساب بي حساب مي شيم ...
بهم نگاه كرد
از نگاش خوندم كه فقط مي خواد از دستم راحت بشه
-حالا با يه بستني موافقي؟.. تو اين گرما مي چسبه
لبخند محوي زد و گفت:
-نه ديگه برم
از جاش بلند شد كه سريع گفتم:
-پس من فردا صبح ميام دنبالت

-خودم ميام
-نه يه حرفايي هست كه بايد بهت بگم... تو دفتر روزنامه نميشه گفت ..تو راه بهت بگم بهتره
-باشه
- 7 منتظرم باش

-پس فعلا ..
- خدانگهدار


فصل نهم :



با ورود به خونه اولين چيزي كه به ذهنم رسيد حرفايي بود كه شنيده بودم ...همچنان كليد رو در بود و به حياط كوچيكمون نگاه مي كردم ....
رفتن و چشم تو چشم شدن در حالي كه شك و گمان داري خيلي بده...اما براي چي من بايد اين حرفا رو باور مي كردم..هنوز كه چيزي معلوم نبود ...
كليدو به ارومي در اوردم و درو بستم ...و با قدمهاي نامطمئن به طرف خونه رفتم
و بدون كوچكترين صدايي وارد شدم
روي صندلي هميشگيش نشسته بود و در حال خوندن كتاب بود ...
چرا هيچ وقت دقت نكرده بودم كه شكل مادرم نيستم...
همچنان محو ش بودم كه سرشو بلند كرد و با يه لبخند بهم سلام كرد و از جاش بلند شد


نتونستم مثل هميشه باشم ...شاد و خندون كه مزه بپرونم و خندونش كنم ..فقط يه لبخند اونم از روي اجبار و يه سلام كم جون كه باعث شد ناراحتي مهمون صورتش بشه...و ازم بپرسه:

-چرا انقدر دير اومدي ؟
-كار داشتم ..يه كم طول كشيد
-شام خوردي ؟
-ميل ندارم سيرم
-حالا بيا سر ميز.. شايد اشتهات باز شد
-نه مي گم سيرم
و بلافاصله به سمت اتاقم رفتم و درو پشت سرم بستم ...
مي دونستم كه ناراحتش كردم ..مجيد هميشگي نبودم ...مجيدي كه مي اومد اولين كارش سر به سر گذاشتن مادرش و قربون صدقه رفتنش بود و حالا درست مثل يه غريبه رفتار كرده بودم ...

كلافه دستي تو موهام كشيدم و كيفمو روي تخت پرت كردم ...مثل هميشه اتاقمو مرتب كرده بود..

به طرف كتابخانه كوچكم رفتم و البوم عكساي قديمي رو برداشتم و شروع كردم به گشتن و پيدا كردن چيزي كه رد پايي از گذشته باشه ...

يهو ياد حرف فرشته افتادم
"فقط يه وقتي اگه حوصله ات سر رفت از مامي جونت بپرس شهناز كي بود ....شايد برحسب اتفاقيه عكسي هم ازش داشته باشه"

شهناز كي بود كه من بايد مي شناختمش ؟

همونطور كه البوم تو دستم بود ضربه اي به در اتاق نواخته شد و در باز شد ...با يه سيني تو دستش نگاهي بهم انداخت و گفت:
-تا حالا نشده بود به غذا ميل نداشته باشي ...گفتم شايد گشنه ات شده باشه

و بدون حرفي وارد اتاق شد و سيني رو ميزم گذاشت و به البوم تو دستم نگاهي انداخت و گفت:
- چي شده ياد گذشته ها افتادي ؟
-همينطوري
به چشمام خيره شد و لبخند كم جوني زد و گفت:
- راحت باش مادر... اگه چيزي لازم داشتي بهم بگو من هنوز بيدارم
و از اتاق خارج شد
لبامو از ناراحتي و حرص بهم فشردم و البومو روي ميز پرت كردم ...
بشدت اشفته بود ..حتي اگه اين موضوع هم واقعيت داشت نبايد اينطوري باهاش برخورد مي كردم ....
خودمو روي تخت پرت كردم و دستامو زير سرم قلاب كردم و به سقف اتاق خيره شدم ...
و از اونجايي كه افكار مزاحم لحظه اي رهام نمي كردن به پهلو شدم و زانوهامو به سمت شكمم كشيدم و دستام بين دو زانوم قرار دادم و چشمامو بستم ...

اسم شهناز مثل خوره ...جونمو مي خورد ....
براي رفتن به اون كارخونه بايد خيلي حساب شده عمل مي كردم ....به قول خالقي واقعا يه جورايي مسخره بود كه مي خواستيم به عنوان يه زن و شوهر بريم اونجا و ته توي همه چي رو در بياريم ..
بلند شدم و سرجام نشستم ...و سعي كردم درست و حسابي فكر كنم ...
كه يهو ياد حسام افتادم و جرقه اي تو ذهنم زده شد...
و بلافاصه شماره حسامو گرفتم ....... به 5 ثانيه نكشيد كه جواب داد:
- تو چرا هر وقت كه كارم داري ..اصلا به ساعت نگاه نمي كني ؟
- حسام بين دوستات يا همكارات كسي رو مي شناسي كه وضع ماليش عالي باشه؟
-چيه؟... مي خواي روي دارايهاي نداشت حساب باز كني ؟
- جوابمو بده
- پولدار و مايع دار كه تا دلت بخواد دارم ..حالا منظورت از وضع مالي عالي در چه حديه ؟
- در حدي كه اگه بخواد توي سهام يه كارخونه شريك بشه ... شك برانداز نباشه در ضمن هم جوون باشه هم متاهل
- نه. ...تو روخدا اگه مي خواي باز به منوت يه نگاهي بنداز... ببين اگه بچه اي ...،خدمتكاري.... چيز ديگه اي هم مي خواي ..بگو كه چيزي رو از قلم ننداخته باشي

- بي مزه دارم جدي حرف مي زنم
-والا نمي دونم ..حالا براي چي مي خواي ؟
-هيچي ازشون نمي خوام... فقط اسم و رسمشونو مي خوام
-كه چي بشه؟
- تو تا فردا ببين چنين كسي اطرافت پيدا ميشه يا نه ..بعد بهت مي گم

- تو فكر كن اره هست ..حالا بگو چيكار داري ؟

-تلفني نمي شه...فردا اگه ديدمت بهت مي گم ..راستي يه چيز ديگه
- ديگه چيه ؟
- مي توني تا چهارشنبه يه ماشين مدل بالا برام گير بياري كه فقط دو ساعتي تو دستم باشه
- مجيد نكنه مي خواي زن بگيري و با اين چيزا سر طرفو مي خواي شيره بمالي
-انقدر مسخره نباش ..
خنده اي كرد و گفت:
- باشه تا فردا بذار ببينم چيكار مي تونم برات بكنم
- تو هم پولدار نشدي كه انقدر به اين اون رو نندازيم
- هوييييييييي..خوبه با اين حرفا ...هميشه من كاراتو راه مي ندازم
لبخندي زدم و ساكت شدم
راست مي گفت ..نشده بود كه ازش چيزي بخوام و اون نه بگه ..

صبح زود قبل از بيدار شدن مادرم از خونه زدم بيرون ...هرچند با شناختي كه ازش داشتم مطمئن بودم بعد از نماز صبح بيداره و متوجه رفتنم مي شه ...


يه ربع به 7 بود و من جلوي در خوابگاه منتظرش بودم ..به محض اومدنش بوقي زدم ...
به طرفم اومد و سوار شد ...بهم سلام كرد .... جواب سلامشو دادم و پامو گذاشتم رو پدال گاز ...
....
ساكت بود و به بيرون نگاه مي كرد...همينطور كه به نيم رخش نگاه مي كردم دنده رو عوض كردم و بهش گفتم :
- خوبي؟
به طرفم برگشت و گفت:
- بله ممنون
-به نظر كه زياد رو به راه نيستي
-نخير.. خوبم .گفته بوديد مي خوايد يه حرفايي بزنيد كه تو دفتر نميشه
-نظرت كه عوض نشده ؟
پوفي كرد و گفت:
- اگه عوض شده بود كه الان اينجا نبودم
-اره خوب ..صبحونه خوردي ؟
با بي حوصلگي به طرفم برگشت و گفت:
-اقاي نجم حرفاتون همين بود ؟
-چرا نميشه با تو دو كلام حرف زد ؟
-براي اينكه بدم مياد براي گفتن يه حرف هزار بار لقمه رو دو دهنم بچرخونن
-حالا چرا اعصابت داغونه ..اگه نمي خواي مي توني بگي..نه... نيستم ..ديگه لازم به اين همه ادا و اطوار نيست
گوشه لبشو با حرص گاز گرفت و با بستن چشماش... روشو ازم گرفت
با اين حركتش سريع ماشينو گوشه اي پارك كردم و خم شدم و درو براش باز كردم ....
كه با حالت سوالي برگشت و بهم نگاه كرد كه بهش گفتم:
- همينو مگه نمي خواستي ..نه كمكتو مي خوام نه اين اداهاتو ...نترس بي حساب بي حسابيم ..
لحظه اي سكوت كرد و در حالي كه معلوم بود از حرف خودش و برخورد من ناراحت شده.... گفت:
-با شما هم اصلا نميشه حرف زد
و با شدت درو بست و در حالي كه دست و به سينه مي شد به رو به رو خيره شد
دستي به موهام كشيدم و ماشينو روشن كردم و راه افتادم ...

كله صبحي رفت رو اعصاب نداشتم ...معمولا از اين رفتاراي دخترا بدم مي اومد... كه هيچ وقت تمايل نداشتم به هيچ كدومشون نزديك بشم ....

-بايد چهارشنبه باهم بريم اون كارخونه ...
-حالا اين وسط بايد من چيكار كنم ؟
-تو فقط..فقط..نقش زن منو بازي مي كني و نشون مي دي كه تمايلي زيادي براي سهيم شدن تو سهام شركتو داري
-مطمئنيد نقشه اتون عملي ميشه ؟
-راستشو بخواي ...نه ....اصلا مطمئن نيستم
-اقاي نجم بهتر نيست به جاي اين بچه بازيا ...يه كار ديگه اي بكنيد ..وقتي به چيزي كه اطمينان نداريد چرا
به ميون حرفش اومدم و با لحن تندي گفتم :
- خانوم خالقي بهتر نيست انقدر رو اعصاب من راه نريد و هي اما و اگر نياريد
با لجبازي دست به سينه شد و گفت :
- بهتره از اول تكليف خودمونو روشن كنيم ..اينطوري نميشه
- دقيقا
و بار ديگه با سرعت ماشينو گوشه اي پارك كردم و به طرفش برگشتم كه ازم پرسيد:
- يعني واقعا فقط براي سوژه خبريتون مي خوايد اين كارو كنيد ؟
مكثي كردم و لبامو تر كردم گفتم:
- مگه براي تو فرقي هم مي كنه؟
- مطمئنا اگه بدونم قصدتون كلاه گذاشتن سر مردمه.... حتما فرق مي كنه و اصلا حاضر نيستم كه... كمكتون كنم
در حالي كه سعي مي كردم اروم باشم ..چشمامو بستم و ضربه ارومي به فرمون زدم و گفتم :
- اگه مردم سر من كلاه نذارن ..من خودم هيچ وقت اينكارو نمي كنم..
- اوه نگيد كه اون شركت و كارخونه سرتون كلاه گذاشته ..و حالا مي خوايد به كمك من ازش انتقام بگيرم ..نه نه من اصلا نيستم ...از اولم اشتباه كردم كه قبول كردم ...
و با عجله از ماشين پياده شد
سرمو با حرص تكوني دادم و چند بار چشمامو بستم و باز كردم و با خودم گفتم :
- چه خريم من ...كه... با اين همه ناز و كرشمه اش ... افتادم دنبالش
به سرعت از ماشين پياده شدم ..دست بلند كرده بود و مي خواست ماشين بگيره كه درست مقابلش قرار گرفتم و دست به كمر زدم و بهش خيره شدم و گفتم :
- فكر مي كني خيلي محتاجتم ؟
- لابد
- خيلي خودتو تحويل گرفتي
چيزي نگفت و به پشت سرم نگاه كرد و خواست بره طرف ماشين كه ناخواسته بازوشو گرفتم و مانع رفتنش شدم... به سرعت برگشت و به من و دستم كه رو بازوش قفل شده بود خيره شد و من با حرص بهش گفتم:
- خواهش مي كنم... انقدر اذيتم نكن..فقط دو ساعت ...پس زير حرفت نزن
- دستمو ول كن ..
اما من فشار دستمو رو بازوش بيشتر كردم
لبهاشو بهم فشار داد و گفت:
- اقا اصلا دلم نمي خواد كمكت كنم ..مگه زوره؟
- تو به من قول دادي
- حالا نمي خوام ..برو سراغ يكي ديگه
راننده تاكسي نگاهي به دوتامون كرد و گفت:
-خانوم مشكلي پيش اومده ؟
با بي حوصلگي گفتم:
- نه اقا شما بفرمايد
-خانوم ؟


خالقي نگاهي به من و راننده تاكسي كرد و با كلافگي و عصبانيت گفت :
- نه اقا مشكلي نيست
همونطور كه بازوشو گرفته بودم... وادارش كردم كه از ماشين فاصله بگيره كه با التماس گفت:
- آقاي نجم من يه اشتباهي كردم و گفتم باشه ولي حالا پشيمونم ...مي تونيد درك كنيد ؟
با عصبانيت بازوشو رها كردم و گفتم :
- همش تقصير خودمه كه فكر مي كردم مي توني كمكم كني... ولي نمي دونستم انقدر بايد نازتو بكشم و هي بهت التماس كنم ..
و با نوك كفشم ضربه محكمي به قوطي جلوي پام زدم و به طرفم ماشينم رفتم و پشت فرمون نشستم

سر جاش ايستاده بود و سرشو به سمت پايين گرفته بود و با بند كيفش ور مي رفت
- اخه احمق اين همه ادم بايد به پاي اين بيفتي كه هيچيم ازش نمي دوني
..خاك بر سرم ...كه باز خام حرفاي حسام شدم

سوئيچو حركت دادم و خواستم حركت كنم كه در باز شد و خالقي بغل دستم نشست و بدون نگاه كردن به من كمربندشو بست و به رو به رو خيره شد

همونجا تو دلم گفتم :
- خدايا چرا هيچ وقت نميشه حركت بعدي اين دخترا رو پيش بيني كرد...دقيقا مثل ملك الموت مي مونن ...دستمو از روي سوئيچ برداشتم و گفتم :
- چي شد برگشتي ؟
- مگه كمك نمي خواستي ؟
- تو كه مي گفتي نه
- حالا ميگم باشه
در حالي كه خنده ام گرفته بود گفتم :
- مطمئني خالقي ؟..دوباره دو ساعت ديگه بر نگردي بهم بگي نه
سرشو انداخت پايين و با ناراحتي بند كيفشو فشار داد و گفت :
-نه
لبخندي به لبهام اومد و گفتم :
- پس بهتره از حالا تمرين كنيم كه دچار مشكل نشيم
با نگراني سرشو بلند كرد و بهم خيره شد
- از اين به بعد به من بگو مجيد منم بهت مي گم ..سهيلا
- هان؟
-هان نه ...مجيد..بگو مجيد ..
هنوز بهم خيره بود
- بگو مجيد.... انقدر سخته ؟
با رنگ پريدگي هنوز بهم نگاه مي كرد ...لبخندم بيشتر شد ..عين اين دختر دبيرستانيا شده بود كه انگار براي اولين بار مي خواست اسم يه پسرو بگه ..با خنده سرمو تكوني دادم و گفتم :
- ببين كاري نداره كه... منو نگاه چقدر راحت مي گم ...
وقتي خواستم صداش كنم ..زبونم نچرخيد ...به چشمام خيره شده بود و منتظر بود ...رنگم كمي پريد ...
دوبار لبامو حركت دادم و لي صدايي خارج نشد

كه سريع خودمو جمع جور كردم و بدون نگاه كردن بهش گفتم :
- سهيلا...
از گفتن اسمش يه جوري شدم ..انگار اولين باري بود كه داشتم چنين اسمي رو مي گفتم ..براي بار دوم ..به راحتي گفتم :
- سهيلا...
تازه خوشم اومده بود و با خيال راحتري گفتم :
- سهيلا..سهيلا
رنگش به جاي منم پريده بود و ديگه بهم نگاه نمي كرد ....
- ديدي چقدر راحت بود ؟
سرشو تكوني داد و چيزي نگفت
- حالا تو بگو
بر عكس من مستقيم به چشمام خيره شد و سعي كرد بگه ..
- مَ...مَ..
و به جون كندي گفت :
- مجيد
- اهان همينه يه بار ديگه بگو
-مجيد ...
-خوب شد پس از اين به بعد تو سهيلايي و منم ..چي ؟..مجيد
معلوم بود كه زياد از جو پيش اومده راضي نيست ..براي همين گفت:
-براي دوساعت نقش بازي كردن واقعا لازمه ؟
-اره
و بلافاصله گوشيمو در اوردم و شماره حسامو گرفتم ...
- سلام
- مي دونم مي خواي بدوني گير اوردم يا نه ...اره گير اوردم ...در مورد ماشينم بايد بگم خيلي خوش شانسي صاحبش فعلا بهش احتياج نداره
- احتياج نداره يا بهت لطف كرده ؟

-بين دو تا چيز خواستي گفتم حله ...ديگه انقدر پرسيدن نداره
-چيه حسا م...جان بي حوصله اي ؟
-چيزي نيست... من بعدا باهات تماس مي گيرم...
لبخندي زدم و گفتم :
-باشه
حالا كه همه چي داشت طبق نظر من خوب پيش مي رفت اين دوتا بد عنق شده بودن ...
اما برام تو اون لحظه ها مهم نبود..مهم هدف و نقشه اي بود كه مي خواستم بهشون برسم