با حرص نفس رو حبس می کنم چشمهام رو می بندم و باقيمونده آبميوه رو يک نفس و با اکراه بالا می کشم... صدای مامان که توی اتاق می پيچه، آبميوه من هم تموم می شه... چشمهام رو با احتياط باز می کنم و زير چشمی حسام رو که با فاصله از من ايستاده نگاه می کنم... از همين فاصله کوتاه ،خيلی خوب و راحت، می تونم لبخند پررضايت روی لبهاش رو تشخيص بدم... مامان جلو مياد و متعجب ليوان خالی که توی دستم معطل مونده رو ازم می گيره: - خوردی...؟! ...فقط می خواستی منو حرص بدی.. با چشمهام برای حسام و لبخند پهنش خط و نشون می کشم... نگاهم رو به سختی از صورتش می گيرم: - مجبور شدم... مامان متوجه منظورم می شه... برمی گرده و به حسام نگاه مشکوکی ميندازه.. دوباره به سمت من برميگرده و توی صورتم دقيق می شه... از حرفی که ناخواسته از دهانم بيرون پريده، شرمنده می شم... توی دلم به خودم بد و بيراه می گم که.. حسام به کمکم مياد : - سخت نبود خانوم شريفی، کافی بود به موندن و مرخص نشدن تهديدش می کرديد... ابروهای مامان بالا می ره و لبخند می زنه: - آها... خيالش که آسوده می شه، نفسش رو آروم بيرون می ده و نگاه قدرشناسانه اش رو از حسام می گيره ...: - واست لباس تميز آوردم تارا... به پرستار و احتياطی که تو سکوتش برای کندن چسبها از روی دستم به کار می گيره، خيره می مونم... نوبت به سوزن آنژيوکد که می رسه، نگاهم رو از دستم می گيرم و به سمت ديگه می دوزم.. از فشار خفيفی که روی دستم احساس می کنم، چشمام رو به هم فشار می دم... - تموم شد... صدای مامان ، منو مجبور به باز کردن چشمهام می کنه.. به دستم که با پنبه و چسب عريض و طويلی پانسمان شده، نگاه می کنم... - با اجازه تون تا تارا حاضر بشه .. من بيرون منتظر می مونم... حسام رو که از اتاق خارج می شه با چشمهام بدرقه می کنم...نگاهم به تحسين قامت بلند و چهارشونه ی حسام می شينه ... مامان نگاهم رو غافلگير می کنه: - پسر خوبی به نظر مياد... به خودم ميام... به مامان و رضايت نگاهش خيره می شم... از بی احتياطی و بی عقلی خودم، خجالت زده می شم... شرم می کنم و دنباله حرف مامان رو نمی گيرم... با دست چپم روی پنبه و پانسمان روی ساعد دست راستم فشار می دم و پاهام رو با احتياط از تخت آويزوون می کنم... مامان مانتوی مشکی و شلوار لخت و گشاد سفيدم رو يکی يکی از چوب رختی جدا می کنه و به سمتم می گيره...شلوار رو که به دست می گيرم، ياد روزی می افتم که به اصرار پريناز و علی رغم ميل باطنیم، 6 رنگ مختلف از اين شلوار رو پسند کرديم... به خاطره ی اون روز و قيافه ذوق زده فروشنده لبخند می زنم...خدا رو شکر می کنم که برای يک بار هم که شده، خريدم با پريناز نتيجه مثبت داشته... با کمک مامان لباسهام رو با هر ضرب و زوری که هست عوض می کنم... موهام رو بالای سرم جمع می کنم و شال سفيدم رو روی سرم ميندازم... روی تخت اماده می شينم و به دمپآيی تيره ای که مامان از خونه آورده، خيره می مونم .. نگاهم بين دمپايی و کفش اسپرت و ظريف سفيدرنگ پای راستم چرخ می خوره... از ناهماهنگی اندازه و رنگ پوشش پاهام ناراضی می شم... - می تونی راه بيای؟ با صدای مامان دست از تماشا کردن کفش و دمپايی می کشم... خودم رو روی تخت به جلو سر می دم... دستهام به لبه تخت بند می شه... پای راستم رو روی زمين میذارم و سعی می کنم پای چپم رو با احتياط روی زمين فيکس کنم.. از ديشب درد کمتری داره اما.. محاله که بتونم روش بايستم... مستاصل به مامان نگاه می کنم: - نه..‼ مامان جلو مياد و زير بغلم رو می گيره: - سنگينيت رو بنداز روی من... خودم رو از مامان جدا می کنم: - نمی شه که مامان... شما خودت وضع درستی نداری... دستم رو رها می کنه و به سمت در می ره: - لااقل صبر کن بذار ببينم، عصايی صندلی چيزی پيدا می شه تا ماشين ببريمت.. از در که بيرون می ره صدای بلند حرف زدنش با حسام توی راهرو می پيچه... برای شنيدن حرفهاش گوش تيز می کنم که خيلی زود در با تقه ای که بهش می خوره، بلافاصله باز می شه و حسام توی قاب در جا می گيره: - بريم؟ سعی می کنم مامان رو از پشت سرش ببينم: - مامانم؟ جلو مياد و دستش رو دور کمرم حلقه می کنه: - رفت آژانس بگيره.. با فشاری که به کمرم وارد می کنه، خودم رو از تخت جدا می کنم و سنگينیم رو روی پای راستم ميندازم.. من رو به سمت خودش میکشونه: - به من تکيه کن... از تکونهايی که می خورم، پای چپم به درد می شينه... از درد پا، صورتم جمع می شه و لبم رو به دندون می گيرم.. - دردت گرفت؟ سرم رو به نشونه تائيد تکون می دم... سرش رو به صورتم نزديک می کنه: - می خوای بغلت کنم.. وحشت زده به صورتش خيره می شم و ازش فاصله می گيرم: - ديوونه شدی؟ جلو چشمای مامانم و اين همه آدم.. می خنده و با دستش من رو به خودش نزديک می کنه: - نترس، در حد پيشنهاد بود.. نفس راحتی می کشم و سعی می کنم قدم بردارم... با قدم آروم شده من هم قدم می شه... صدای شيطونش رو نزديک گوشم می شنوم : - گُرخيدي یا... نگاهم رو از قدم های ريز شده و کفپوش سنگی و ليز روبروم جدا می کنم و توی نگاهش تند می شم: - تجربه ثابت کرده از تو و پيشنهادهای وقيحانت بايد ترسيد.. آروم می خنده...سکوت می کنه و جوابی رو که انتظارش رو می کشم، نمی ده... راهرو رو که خلوت می بينه، من رو به سرعت زير بغلش می زنه و تا انتهای راهرو پا تند می کنه. از حرکت ناگهانیش شوکه میشم... چند ثانيه طول می کشه تا به خودم بيام ... برای، جداشدن از حسام دست و پا می زنم : - بذارتم زمين ديوونه... الان يکی می بينتمون... تلاشم بی نتيجه می مونه... به پيچ راهرو که می رسه، من رو روی زمين ميذاره و به سمتم می چرخه... صداش به شيطنت هميشگی می پيچه : - خواستم نشون بدم، من مرد عملم... اگه بخوام کاری کنم، اونقدرا انرژی واسه پيشنهادش صرف نمی کنم... پس زياد خودتو اذيت نکن... برای جواب دادن با حرص توی صورتش براق می شم... اما، صدای مامان من رو از هر جوابی، منصرف می کنه..:- اينجاين بچه ها... زودتر بيا تارا... ماشين دم در منتظره... حسام ، دوباره برای کمک پيشقدم می شه، زير نگاه خيره مامان، مجبور به همراهی حسام می شم... با کمکش توی ماشين می شينم و پام رو روی صندلی عقب دراز می کنم.. لحظه آخر خم می شه و سرش رو به صورتم نزديک می کنه: - رسيدی گوشيتو روشن کن.. بی خبر نمونم.. قبل از اينکه از قاب در ماشين خارج بشه، چشمهاش رو روی هم فشار می ده و ازم فاصله می گيره... خيره نگاهش می کنم.. به سمت مامان که نزديک ماشين ايستاده می ره و مشغول خداحافظی می شه... چشمهام روی صورتش ثابت می مونه... از ديدنش، برای لحظه ای ته دلم غنج می ره... حس می کنم توی اين چند روز چقدر توی قلبم، برای خودش جا باز کرده... مامان که روی صندلی جلو توی ماشين می شينه، راننده حرکت می کنه، برميگردم و از شيشه عقب ماشين، به حسام که هم چنان ايستاده و دور شدنمون رو نظاره می کنه، خيره می مونم... متوجه من و نگاهم که می شه، دستش رو توی هوا به نشونه خداحافظی تکون می ده...توی قاب شيشه ای ماشين، به حسام که لحظه به لحظه دورتر و کوچيکتر می شه، خيره می مونم... از احساسی که با وجودش با روحم عجين می شه... حس گرمی از خوشی توی دلم می پيچه... به حس خوشم... به احساس درگير شده ام، به گونه های پرحرارتم، لبخند می زنم... وقتی که توی نگاهم گم می شه، خودم رو به در ماشين تکيه می دم و سرم رو به پشتی صندلی بند می کنم ... چشمهام رو روی هم ميذارم و با لبخند خوشرنگی که روی لبم میشينه، توی افکارم، غرقِ حسِ خوشِ حسامِ دوست داشتنی ام می شم... --------------------جلوی در خونه که می ايستيم، برای خارج شدن از تاکسی، مامان به کمکم مياد... دستهام رو به پشتی صندلی های عقب و جلو می گيرم و خودم رو به سمت در سر می دم... از ماشين که پياده می شم، پای چپم رو بالا می گيرم و دستم رو به سکوی باغچه ای کنار پله بند می کنم.. کنار سکو و روبروی پله ها می ايستم.. نگاهم روی پله ها سر می خوره... دست از نگاه کردن به پله ها می کشم و با کمک گرفتن از سکو، لی لی کنان، از پله ها بالا می رم... روی هر پله، می ايستم و نفس تازه می کنم و دوباره می پرم... بالای پله ها که می رسم، کار حساب کردن کرايه تاکسی تموم می شه، مامان نگاه متعجبش رو به دنبال من از پله ها بالا می کشه... : - چه جوری رفتی بالا تارا... چرا به پات فشار مياری بچه .. از ضعف و گرسنگی که به وجودم نشسته، سرم گيج می ره، دستم رو به در بند می کنم: - مامان حالم خوب نيست، زودتر بيا در رو باز کن... نمی تونم وايسم.. مامان برای بالا اومدن از پله ها برخلاف هميشه، پا تند می کنه.. در رو که باز می کنه، نمی فهمم چه جوری خودم رو به داخل می کشونم.. انقدر ضعف و سرگيجه دارم که وقتی متوجه حالم می شم، خودم رو روی نزديکترين مبل به ورودی می بينم.. سرم رو به لبه پشتی مبل تکيه می دم و چشمهام رو روی هم ميذارم... از اتاقی که جلوی چشمم بالا و پايين می شه، به تاريکی نديدن پناه می برم... حس می کنم، پاهام تکون می خوره.. چشم از تاريکی دلچسبم می گيرم و به مامان که مقابلم روی زمين نشسته، خيره می مونم: - چی کار می کنی مامان... با احتياط دمپايی رو از پای ضرب ديدم بيرون می کشه و برعکس روی کف سنگی خونه ميذاره... خودم رو به سمت مامان خم می کنم: - درميارم مامان... مامان دستم رو عقب می زنه: - نکن بچه... به خواسته مامان تسليم می شم و به مبل تکيه می زنم... نگاه شرمگينم دست مامان رو که به باز کردن گره بند کفش اسپرت سفيد رنگم مشغوله، دنبال می کنه.. کار کفشها که تموم می شه، مامان دستش رو به ميز می گيره و بلند می شه... با نگاه تارم دنبالش می کنم، کفشم رو که توی جاکفشی ميذاره به آشپزخونه می ره... توان چرخوندن سرم رو به سمت آشپزخونه ندارم.. بی خيال نگاه کردن می شم و چشمهام رو می بندم... اين بار ناخواسته، ذهنم به سمت حسام و احساس لطيفی که با ديدنش توی وجودم می پيچه، کشيده می شه... از طعم شيرين و مطبوع احساسی که اين روزها به سراغم اومده، لبخند رضايتی روی لبام می شينه... صدای مامان من رو از اين خلسه ی خوش و دوست داشتنیم بيرون می کشه: - تارا می تونی بيای دستات رو بشوری، صبحونه برات بيارم؟ تا از حال خوشم فاصله بگيرم و تمرکز کنم... جواب مامان، زمان می بره... از آشپخونه بيرون مياد و سينی پر شده از انواع مخلفات مخصوص صبحانه رو جلوم ميذاره..: - کمکت کنم؟ خودم رو روی مبل جابه جا می کنم و بی رغبت برای بلند شدن دستم رو به سمت مامان می گيرم.. بلند که می شم، آهسته آهسته به سمت سرويس بهداشتی نزديک در لی لی می کنم... توی آينه سرويس که خودم رو می بينم، از رنگ و روی به زردی نشسته و چشمهای گود شده ام وحشت می کنم... حس می کنم به طرز فوق العاده ای لاغر و زشت شدم... صورتم جمع می شه...از تصوير توی آينه نگاه می گيرم... شير آب رو باز می کنم و دستهام رو زير آب سرد، می شورم... از خنکای آب، کرختی و بی حالی از من دور می شه، صورتم رو زير شير می گيرم و تا جايی که می تونم، خودم رو از شر ميکروب ها و ويروسهای يادگاری بيمارستان، خلاص می کنم... از آب سرد که دل می کنم، به سمت سينی صبحونه می رم و چای گرمش رو به همه خوردنی و نوشيدنی ها ترجيح می دم.. از مامان خبری نيست... بی رغبت نگاهم رو توی سينی می چرخونم... نه ميلی به کره و پنير دارم، نه عسل و مربا و شيره خرمايی که توی کاسه های شبيه به هم ريخته شده، اشتهام رو تحريک می کنه... به خوردن خرمای سياه و پر شهد کنار چايي بسنده می کنم و سينی رو به عقب هل می دم... مامان پر سرو صدا از پله ها پايين مياد: - تارا جان مامان... لباساتو آوردم پايين يه چند روزی تو اتاق مهمون بمونی... اين پله ها رو بالا و پايين نکنی.. نگاهم اول روی مامان و لباس های توی دستش، بعد هم به سمت اتاق زير پله کشيده می شه... وقتی توی ذهنم پلکان 18 پله ای رو مرور می کنم، از توجه مامان بيش از هميشه، راضی می شم.. دستم رو به مبل می گيرم و به سمت اتاق زير پله می رم... وارد اتاق که می شم روی تخت می شينم و همونجور که پاهام روی زمينه، می خوابم و دستهام رو به سمت بالا می کشونم.. مامان پشت سرم وارد اتاق می شه.. لباسهام رو به سمتم می گيره.. نگاهم روی لباسها می مونه.. با حس بدی که از خوابيدن روی تخت بیمارستان دارم، بی رغبت به لباسهای تميز خونه، نگاه می کنم... روی تخت صاف می شينم و مامان رو که جلوی پنجره ايستاده و پرده ضخيم نيلی اتاق رو کنار می زنه نگاه می کنم... مامان که به سمتم برمی گرده به صورتم لبخند می زنه: - چرا نشستی؟ لباساتو عوض کن يکم استراحت کن.. دستم رو به پيرهن آبی و خنکم می کشم: - می خوام برم حموم مامان... مامان کنارم روی تخت می شينه: - با اين پا... نگاهم روی پام سر می خوره: - چی کار کنم آخه.. خيلی کثيفم.. از خودم بدم مياد... ديشب روی تخت بيمارستان خوابيدم رغبت نمی کنم همينجوری لباسامو عوض کنم... مامان سرش رو به نشونه فهميدن تکون می ده و از اتاق خارج می شه.. وقتی که برمی گرده، پلاستيک شيشه ای رنگ توی دستش رو روی پام می کشه و سرش رو گره می زنه: - حالا می تونی بری... به مامان مهربونم لبخند می زنم.. دستم رو به لبه تخت می گيرم و با کمک مامان به سمت حمام می رم... توی حموم و زير دوش آب گرم، احساس می کنم سبک می شم.. توی تخيل خودم از همه ی ويروسهای به جا مونده از بيمارستان خداحافظی می کنم و قبل از اينکه خسته بشم و پام درد بگیره، از حمام دل می کنم... برای گرفتن حوله حمام مامان رو صدا می زنم... بلافاصله به در تقه ای می خوره، خودم رو پشت در پنهان می کنم و تن پوش صورتی رنگم رو از مامان می گيرم.. تنم رو که خشک می کنم، از حمام بيرون می رم ... نگاهم روی لباسهای تا شده ی روی تخت ثابت می مونه... کنار لباسها با فاصله، گوشی خاموش همراهم چشم رو میگيره.. ياد حسام و خواسته اش می افتم.. به سمت گوشی می پرم و اون رو بلافاصله روشن می کنم... با روشن شدن گوشی 9 تماس بی پاسخ و 11 تا اس ام اس باز نشده روی صفحه نقش می بنده، هنوز فرصت باز کردن اس ام اسها رو ندارم که گوشی زنگ می خوره... اسم و تصوير تمام رخ حسام روی صفحه گوشی نقش می بنده، با ديدن لبخند توی عکسش لبخند می زنم... روی تخت می شينم و جواب می دم: - سلام حسام... - عليک.. اين بود زود روشن کردنت... ميميری يه بار مثل آدم حرف گوش بدی... خودم رو روی تخت بالا می کشم: - چيکار کنم خوب... يادم رفت..تا اومدم رفتم حمام... تازه اومدم بيرون... صداش دوباره توی لودگی دوست داشتنیش گم می شه: - جوووون... پس خوردنی شدی.. صورتم رو جمع میکنم: - حسام...‼! جدی جوابم رو می ده: - جوونم؟... برای دراز کشيدن روی تخت نيم خيز می شم...موهام از زير کلاه حوله ای تن پوش روی صورتم پخش می شه... : - چرا آدم بودن واست سخته؟ می خنده و می گه: - خوب چی بگم... بگم خوردنی نشدی؟... عزيزم از من نخواه دروغ بگم.. سرم رو روی بالش فشار می دم: - از رو نری يه وقت... مظلوم می شه: - چرا اتفاقا صورتم تا بناگوش سرخ شده... عزيزم می دونی که اولين بارمه‼! لرز می کنم.. پتو رو روی خودم می کشم: - حسام... زنگ نزدی که با اعصاب من بازی کنی؟ دوباره شيطون می شه: - تاراجووون... من با چه زبونی بگم، از بازی کردن با تو و اعصابت لذت می برم.. گوشی رو از گوشم جدا می کنم... جلوی صورتم می گيرم.. متعجب چندبار پلک می زنم..نه اين واقعا حسامه؟‼!... هيچ اثری از عشق و عاشقی توی صداش نيست... ناخواسته لبخند می زنم: - واقعا هيچيت به آدمیزاد نرفته... حتی عاشق شدنت... بلند می خنده: - عزيزم که گفته من عاشق شدم... از حرفش جا می خورم... اخم هام رو توی هم می کشم: - پس حتما تمام ديشب و پشت بوم و پای ضرب ديده من توهمه... خونسرد می شه: - عزيزم من که عاشقت نشدن... فقط... هلاکتم... از تلفظ از ته حلق حرف ه که توی کلامش پيچيده خندم می گيره..صدام با خنده عجين می شه : - ديوونه... جدی می شه: - کی ببينمت؟ متعجب خودم رو زير پتو مچاله می کنم: - ما که تازه همو ديديم... حرفم رو قطع می کنه: - اون مال صبح بود... منظورم شبه؟ چه ساعتی؟ به ساعت روی ميز نگاه می کنم... 12:28.. - يعنی چی چه ساعتی؟ من که نمی تونم با اين پام راه بيفتم تو خيابون... - غر غر نکن بچه... تو فقط ساعت بگو.. حس می کنم از گرماي حاصل از زير پتو خزيدن، چشمهام آهسته آهسته سنگين می شن... ذهنم حول ساعت و قرار بعد از ظهر می چرخه... صدام سنگين و آروم، بلند می شه: - 7 خوبه... مکث می کنه: - 7:30 بهتره...خواب آلو... چشمهام رو روی هم ميذارم: - خسته ام حسام... صدای آرومش توی گوشی می پيچه: - بخواب عزيزم... بعدا می بينمت... خداحافظ زير لبی می گم و گوشی رو از گوشم فاصله می دم... گوشی توی دستم، روی بالش سر می خوره و روی تشک تخت می افته... قبل از اينکه متوجه زمان بشم، توی خواب غرق می شم.... ---------------------اونقدر می خوابم که چشمهام از خواب سير می شن و بدنم از اين بی حرکت موندن طولانی ، ضعف می ره... خودم رو زير پتو، تکون می دم.. نگاهم روی پنجره نيمه باز و تور سفيد وحريرش چرخ می زنه... پرده توی جريان هوای اتاق و بيرون، تاب می خوره... سرو صدای تلويزيون از بيرون، من رو به سمت مامان می کشونه.. قبل از رفتن پيرهن آبی رو به تن می کنم و از اتاق خارج می شم... سلانه سلانه خودم رو به در می رسونم و به سمت آشپزخونه راه می گيرم.. مامان از صدای پريدنهام روی کف سنگی اتاق متوجهم می شه... جلوی در آشپزخونه می ايستم.. از گاز فاصله می گيره و به سمتم می چرخه: - بيدار شدی مامانم؟ لبخند می زنم: - اوهوم... - اومدم تو اتاقت ديدم با حوله خوابيدی... - نمی دونم چرا هرچی می خوابم بازم احساس کمبود خواب می کنم.. به سمت قابلمه برمی گرده و با قاشقی که توی دستشه، محتويات قابلمه رو هم می زنه..: - به خاطر فشار پايينته... انقدر به خودت نرسيدی که به اين روز افتادی... دستم رو به لبه اپن بند می کنم: - شايد... هرچی که هست، خيلی می چسبه... حتی الانم دوست دارم بازم بخوابم... جلو میاد و با قاشق توی دستش موهام رو نشون می ده: - شونه نکردی خوابيدی... دستم رو به موهام می کشم و دسته موی توی هم گره خورده نيمه مرطوبم رو جلوی چشمهام می گيرم..:- خوابم برد... از سرپا ايستادن خسته می شم و روی مبل نزديک به آشپزخونه می شينم... با دست مشغول باز کردن گره موهام می شم: - اه چقدر هم تو هم گره خورده... حالا چه جوری اينو باز کنم... مامان با سينی غذا روبروم می شينه.. ظرف سوپ رو روی ميز و جلوم ميذاره...: - فعلا غذاتو بخور.. واسه موهاتم يه فکری می کنيم... بوی خوش سوپ، توی مشامم می پيچه و ضعف و گرسنگی بيش از حدم رو به رخم می کشه.. بی وقفه دست می برم و مشغول خوردن می شم.. با فرو بردن اولين قاشق، دهانم می سوزه اما طعم خوب غذا به سوختن زبونم می ارزه... لبخند روی لبهای مامان به حال خوشی که دارم اضافه می شه...: - خوشمزه است؟ چشمکی می زنم و قاشق غذا رو از دهانم بيرون می کشم: - وقته شوهر کردنته مريم جون... مامان از روی مبل بلند می شه و در حاليکه گونه ام رو می کشه از من فاصله می گيره... اونقدر گرسنه ام که نمی تونم از غذا و لذتی که از خوردنش بهم دست ميده حتی برای يک لحظه غافل بشم... نگاهم توی سوپ و رشته های پيچ و تاپ خورده نودليتش چرخ می خوره... اشتهام به وجد مياد‼!.. عاشق اين رشته های بلند نودليتم.. وقتی که موهام که از دو طرف گردنم جلوم ريخته، به عقب کشيده می شه، تازه متوجه مامان و شونه ی توی دستش می شم... سرم رو به سمت مامان می چرخونم...: - چی کار می کنی مامان؟ شونه رو روی موهای بلند و تيره ام می کشه: - موهای دخترمو شونه می زنم... شونه هامو بالا ميندازم و سرخوش به خوردن مشغول می شم: - نه پس واقعا عزمتون رو واسه لوس کردن من جزم کرديد... موهام رو از عقب نامحسوس می کشه...: - غذاتو بخور بچه ... نگاهم به سوپ ته بشقاب بند می شه... حوصله ام از قاشق قاشق خودن غذا سر می ره.. از غفلت مامان سواستفاده می کنم، بشقاب رو به دهانم نزديک می کنم... توی حرکت غافلگير کننده نهايي، باقی مونده سوپ ته ظرفم رو هورت می کشم... مامان دست از شونه زدن موهام می کشه... تا صدای داد مامان بلند می شه، آخرين رشته ی پرپيچ و خم و بلند نودليت، توی دهانم سر می خوره... بشقاب رو زمين ميذارم و جلوی چشمهای حيرت زده مامان، خونسرد با پشت دست دهانم رو پاک می کنم...: - دستت درد نکنه مريم جوون.. چسبيد... مامان با شونه پشت دستم می زنه: - اين چه کاری بود تارا... هر روز دريغ از ديروز... نمی دونم از کی اين شيرين کاريا رو ياد می گيری...مثل بچه های دو ساله می مونی.. دستم رو می مالم و به صورت درهم مامان لبخند می زنم: - خيلی وقته که ديگه تنبيه بدنی جواب نمیده مريم جون... بهتره روشت رو عوض کنی... چشمکی به مامان می زنم و ادامه می دم: - آثار سو داره... عزييييزم! مامان سرش رو با تاسف به طرفين تکون می ده... موهام رو با حرص می کشه و به شونه زدن مشغول می شه: - نمی دونم، کی انقدر روت اثر گذاشته... جلوی اين پسره حسامم همين شيرين کاريا رو نشون می دی؟ توی فکرم به احساس نگرانی مامان، می خندم... چهره حسام و شوخی های رنگ و وارنگ و مخصوص به خودش تو نظرم زنده می شه... دستم رو روی پای مامان ميذارم: - سخت نگير مامان جون... مامان نفسش رو پر صدا بيرون می ده: - کی بزرگ می شی.. خدا می دونه.. زير دست مامان و شونه ای که به موهام می کشه، خاطرات کودکيم بی وقفه به سراغم مياد.. از خاطرات خوشم، لبخند کم رنگی روی لبم می شينه... حس خوشی از آرامش به وجودم سرريز می شه... خودم رو روی مبل يک طرفه کج می کنم .. سرم رو به پشتی مبل تکيه می دم و موهام رو به دست مامان می سپرم... توی سکوت ايجاد شده، تمام خاطرات خوب بچگی رو مرور می کنم، از به ياد اوردن موهای خرگوشی و گلسرهای صورتی کودکی ام لذت می برم... شونه زدن های مامان که تموم می شه، خودم رو عقب می کشم .. به سينه مهربونش تکيه می زنم.. دستهای مامان به دور شونه هام حلقه می شه و جلوتر از من توی هم گره می خوره... دستم رو به گره دستهای مامان بند می کنم... از آغوش و گرمای وجود مامان گرم می شم... دلم برای محبت بی پايان مامان غنج می ره... صدای مامان کنار گوشم، به آرومی شنيده می شه: - چقدر خوبه که اينجايی.. پيش من و بابات... دستم رو روی دست مامان فشار می دم.. سرش رو به موهام نزديک می کنه و به سرم بوسه می زنه..: - از الان دلم برات تنگ می شه تارا... فشار دستم کم می شه... به دلم روجوع می کنم و احساس دلتنگی که روزهاست درگيرش شدم.. با احساس تلخ مامان همراه می شم... سرم رو روی سينه مامان کج می کنم : - منم دلم تنگ می شه مامان... اما زود برمی گردم.. قول می دم... مامان منو به خودش فشار می ده: - زود؟ يعنی چقدر؟ يه روز؟ دو روز؟ يا شايد يه هفته... - يه هفته ای برمی گردی؟ برای منی که يک ساعت تحمل دوريت يعنی به اندازه تمام عمرم، يک هفته ای برمی گردی؟ کنار بغض مامان ساکت می شم.. دوست دارم خوشحالش کنم اما... می دونم که نمی تونم بی خيال اين دل کندن و تنها شدن بشم.. می دونم که وجودم به اين مسافر تکنفره ی لعنتی محتاجه... مطمئنم بايد توی خلوت يکساله ام، آروم بگيرم.. با داغی که به دلم نشسته کنار بيام و خود و احساس زخم خورده ام رو از نو بسازم... مطمئنم که بايد برم تا ياد بگيرم و تمرين کنم که محکم باشم... محکم بايستم... دلم می خواد، اونقدر قوی باشم، که سخت ترين تلخی ها هم نتونه منو از پا دربياره.. شايد تلخیه غربت محک خوبی برای فراموش کردن تلخی هام باشه... توی سکوت سيال خونه ، کنار مامان و توی آغوشش ، ذهنم مدام بين آينده ی مبهم و گذشته ی تلخم چرخ می خوره... احساس مامان و بابا... عشق شيرين حسام و تعلق خاطر شکل گرفته ام، پای رفتنم رو سست میکنه، اما.. حامد و تلخی مرگش خط پررنگی روی همه ی بهانه ها می کشه و من رو برای اين مسافرت دور از وطن، مجبور می کنه... صدای زنگ تلفن که بلند می شه، به خودمون ميایم... مامان حلقه دستهاش رو باز می کنه و از من فاصله می گيره... نگاهم رو که پی مامان فرستادم، پس می گيرم... پاهام رو از مبل 3 نفره و راحتی که روش نشسته ام بالا می کشم و کنترل تلويزيون رو از روی ميز برمیدارم... روی مبل دراز می کشم و به چک کردن کانالها مشغول می شم... صدای حرف زدن مامان که از سالن بلند می شه، چشمهام از تلويزيون به سمت مامان می چرخه... - تارا جان.. پرينازه... گوشی تلفن رو که مامان به سمتم گرفته، از دستش می گيرم... صدای تلويزيون رو کم می کنم و به صحنه شکار ببر و آهو خيره می مونم: - الو؟ -----------------------------
گوشی تلفن رو که مامان به سمتم گرفته، از دستش می گيرم... صدای تلويزيون رو کم می کنم و به صحنه شکار ببر و آهو خيره می مونم: - الو؟ صدای پرناز پريناز توی گوشی می پيچه: - سلام نی نی... مامانت می گه اوخ شدی؟ صدا و لحن کشيده اش باعث می شه..فکر کنم، چقدر اسم پريناز درست و به جا روش گذاشته شده: - سلام پری جون... چه عجب دلت اومد از اين نامزد بازی رمانتيکستون دست بکشی و ياد ما کنی.. دستی که روی دلش گذاشتم، باعث باز شدن درد و دلش می شه..: - لوس نشو تارا .. خودت که می دونی درگير کارای عروسيم.. خورده فرمايشات اين مامان بابکم که تمومی نداره... تو هم که خداروشکر رفتی مردی... خبری ازت نيست... مامانت چی می گه؟ بازم بی عرضه بازی در آوردی... نگاهم روی تلويزيون دقيق می شه....روی صحنه گير افتادن آهو زوم می کنم: - نه بابا.. تقصير من نبود... درگيری پيش اومد... صدای مشکوک پريناز حواسم رو به هم می زنه: - چی می گی تو؟ در گيری؟ با کی؟ نگاهم رو از پاره شدن بدن آهوی بيچاره می گيرم و صورتم رو از ديدن صحنه ی دلخراش دست و پا زدنش جمع می کنم : - هان.. چی می گی؟ صدای اعراضش بلند می شه: - حواست کجاست تارا... چرا اينجوری جواب می دی؟ زير چشمی به تلويزيون و خورده شدن آهوی بی نوا نگاه می کنم : - مگه چه جوری جواب می دم...حواسمم کاملا با توئه... با لحن آروم و شمرده ای تکرار می کنه: - می گم چرا پات اونطوری شده... از ديدن تکه های گوشت آهو توی دهان ببر دلم ريش می شه... : - پام ... مگه..چطوری شده؟ صدای جيغ پريناز توی گوشی می پيچه: - زهرمار... مثل آدم جواب بده... چته تو.. چرا اينجوری حرف می زنی.. گوشی رو از صدای جيغ پريناز از گوشم فاصله می دم... جيغ زدنش که تموم می شه...دوباره گوشی رو به گوشم نزديک می کنم: - چرا جيغ می زنی پری جون؟ اعصابت ضعيفه ها... - تارا.. می شه عین آدم حرف بزنی ببينم چه مرگت شده... دوباره نگاهم به تلويزيون کشيده می شه، باقيمونده بدن آهو، خوراک کرکس ها می شه... قلبم از اين همه بی رحمی و سرنوشت آهوی بخت برگشته ريش می شه.. کلافه کنترل رو به سمت تلويزيون می گيرم و خاموشش می کنم: - چی می گفتی پری؟ نفس پرصدا و پرحرصش رو از پشت گوشی می شنوم... جوابم رو نمی ده... سکوت می کنه.. مجبور به منت کشی می شم: - پری جون؟ - مرض... - عزيزم.. با بابکم همينجوری تا می کنی؟ فک نمی کنی ادبياتت رو يکم بايد عوض کنی؟ - تارا می دونی... دارم فکر می کنم که چقدر خوبه که جلوی دستم نيستی؟ ناخواسته به تهديد بی جونش می خندم: - خوبه که جلوی دستت نيستم... آی عجب خر شانسيم من... صدای اعتراضش بلند می شه: - کوفت... ادای منو در نيار ... بگو ببينم چت شده؟ به مبل تکيه می دم..: - چيزی نشده بابا.. ديشب بيرون بودم.. زمين خيس بود... کفشمم مناسب نبود.. پام ليز خورد افتادم... مچ پام ضرب ديده همين.. صدای ناباورش از پشت گوشی بلند می شه: - هميييييين؟ همين ديگه.. نگاهم مامان رو که از آشپزخونه با ليوان بلند آبميوه، به سمتم مياد دنبال می کنه: - آره بابا... فقط همين.. صداش دوباره به شک و ترديد پيچيده می شه: - پس قضيه درگيری چی بوده؟ با نزديک شدن مامان، بلند می شم و روی مبل می شينم: - شوخی کردم بابا... جدی نگير.. برای فهميدنش اصرار می کنه: - نه عزيزم.. تو هيچوقت حرف بی منظور نمی زنی... برای مامان که به سمتم خم شده و ليوان آبميوه رو به سمتم گرفته، لبخند می زنم .. ليوان رو از دستش می گيرم... : - شوخی کردم باهات... شوخی حساب نيست؟ نگاهم دوباره مامان رو که به سمت آشپزخونه، برمی گرده دنبال می کنه... صداش ميزنم...: - مامان.. برمی گرده.. ليوان رو بالا می گيرم و با سرم بهش اشاره می کنم... چشمکی براش می زنم و همزمان تشکر می کنم: - ممنون.. لبخند می زنه و به راهش ادامه می ده.. - تارا اصلا حواست به من هست؟ لحنش دلخور و ناراحته: - آره پری جون.. اين چه حرفيه می زنی؟ - معلومه... فک کنم يه وقت ديگه صحبت کنيم بهتره... اينجوری احساس مزاحم بودن بهم دست می ده... شیطون میشم: - باشه عزيزم.. کاری نداره... صدای جيغش بلند می شه: - تاراااا... خيلی پررويی به خدا... ليوان رو تا نيمه سر می کشم... و روی ميز ميذارم : - چی کار کنم، بلد نيستم نازتو بکشم.. اين اداها رو واسه بابک جون در بيار عزيزم.. من که نازکشت نيستم... صداش رو مظلوم می کنه: - نمی گی؟ پای چپم رو با کمک دستم جابه جا می کنم: - چی رو؟ - فک کنم يه خبرايی هست که تو اين روزا کم پيدا شدی؟ می خندم : - نه بابا چه خبرايی؟ مثل کسايی که کشف بزرگی انجام دادن صداش پرهيجان می شه: - ديدی گفتم... خندم می گيره: - الان اون وقت از کجا فهميدی؟ - از نيش تا بنا گوش باز شدت و قندی که تو دلت آب شده... نفسم رو پرصدا و نمايشی بيرون می دم: - باشه بابا... فک کن خبريه.... می دونم که حريف اصرار های پريناز برای فهميدن اتفاقات اين چند روز نمی شم.. اما... به هيچ وجه دوست ندارم کسی جز خودم و تا حدودی مامان، از رابطه نوپا و تازه شکل گرفته من و حسام با خبر بشه.. لااقل تا وقتی با حسام به نتيجه نرسيده ام دوست ندارم تا نقل مجلس ميتينگهای بچه ها بشم... اونقدر با پريناز سرو کله می زنم و در نهايت بحث رو به مراسم عروسیه ماه آينده اش و کارهای خريد جهيزيه می کشونم تا به کل موضوع من و پا و رابطه ی مبهمم فراموش میشه... تماسم رو با پريناز که قطع می کنم، نفسم رو به بيرون می دم.. گوشی رو روی ميز ميذارم و دستهام رو از دو طرف باز می کنم و بدنم رو می کشم...نگاهم روی ساعت کشيده می شه: - 6:30... ياد حسام و قرار ساعت 7 می افتم... مامان رو صدا می کنم: - مامانی؟ لباس پوشيده از بالای پله ها سرريز می شه: - جانم؟ نگاهم روی مانتو و روسريش کشيده می شه: - جايی می ری؟ کيف پولش رو چک می کنه و گره روسريش رو از نو می بنده: - يه سر برم ميوه فروشیه شيخ بهايی... زود برمی گردم... سرم رو به نشونه فهميدن تکون می دم... جلوی آينه ی پيش ورودی می ايسته: - تو چيزی احتياج نداری؟ باقی آبميوه ی گرم شده رو سر می کشم: - نه مامان... در رو باز می کنه: - پس من رفتم خداحافظ... مامان که می ره، خودم رو از مبل بلند می کنم و لی لی کنان به سمت اتاقم می رم.. گوشیم رو چک می کنم و اس ام اس رسيده از حسام رو باز می کنم: - عزيزم من يکم کارم طول می کشه... تموم شد میام دنبالت... ---------------با خوندن اس ام اس حسام ذهنم بلافاصله به سمت ، شرکت و کارمندای مجهولش کشيده می شه... ناخواسته، خيال های خاکستری و نامطبوعم، آرامشم رو به هم می ريزه... از اينکه هنوز بعد از 8 ماه نتونسته ام از شرکت حسام و کارمندهای مورد توجهش، سر دربيارم، کلافه می شم... گوشی رو با حرص روی پا تختی می کوبم و خودم رو روی تخت می کشم... ذهنم به شدت درگير حسام و شرکتش می شه...توجه و محبت 8 ماهه اش مدام توی ذهنم رفت و برگشت می کنه اما... يادآوری اسم يلدا و خاطره ی تماس کاری طولانی و کافی شاپ آفتاب توی ذهنم، سوهان آرامشم می شه ...هنوز نمی دونم توی اين عشق و معشوق دوست داشتنی ام، با چند نفر ديگه شريک می شم... از اين شراکت نفرت انگيز بيزار می شم... حتی فکر تقسيم کردن محبت و توجه حسام، ديوونه ام می کنه...دوباره، ياد نوازشها و عاشقانه های حسام... پشت بوم و آغوش گرمش، بارون و اعتراف بی بهونش، تو نظرم پررنگ می شه... لبخند روی لبام ثابت می مونه - موندنی منم... باقی فقط ... فقط؟‼! توی ذهنم تکرار می کنم... فقط چی؟‼... شايد همين موقتی ها هم مثل تو موندگار بشن... مثل تو که موقتی بودی و موندگار شدی...سرم رو بين دستام می گيرم و سعی می کنم افکار مزاحم رو بيرون بريزم... اونقدر با اين احساس ضد و نقيض و احساسات پريشونم درگيرمی شم که ناخواسته به خوابی که اين چند روزه اخير به شدت دامنگيرم شده، پناه می برم... .... خوابم اما،سردم می شه.... از احساس اين سرمای زياد، می لرزم... خودم رو مچاله و دست و پام رو توی شکمم جمع می کنم ... اما حتی اين لرز دامن گير شده ام هم نمی تونه من رو از خواب و دنيای بی خبری جدا کنه... .... احساس مطلوب گرم شدن و تکون خوردن چيزی روم باعث میشه، تا چشمهام رو خيلی کم باز کنم، از لای چشمهای نيمه بازم، صورت مهربون بابا رو می بينم ، که کنارم روی تخت نشسته و موهام رو نوازش می کنه ...دستم رو به لبه های بالا اومده پتو که تا زير چونه ام بالا اومده بند می کنم و تحت تاثير آرامش و محبت بی پايان بابا و از گرمای لذت بخشی که توی تنم می پيچه ، دوباره به خواب می رم... ... دلم ضعف می ره .. به شدت گرسنه ام.. ضعف و گرسنگی شدت گرفته، خواب رو از چشمام دور می کنه... چشمهام رو باز می کنم، نگاهم روی تاريکی پشت پنجره ی بلند و قدی اتاق ثابت می مونه... شب شده؟‼ مگه چقدر خوابيدم ؟‼، چشمهام رو توی اتاق می چرخونم،اما ..توی سياهیه ايجاد شده، نگاهم ساعت رو نمی خونه.. به پاتختی دست می کشم، موبايلم رو از کنار آباژور خاموش برميدارم.. صفحه گوشی رو لمس می کنم و توی صفحه ی روشن شده، به ساعت خيره می مونم: - 12:30 نيمه شب... چقدر خوابيده ام...‼! با تعجب و خيره به گوشی نگاه می کنم... صفحه گوشی خاموش می شه.. هنوز گوشی توی دستمه و به پرخوابی بيش از حدی که اين روزها به سراغم اومده فکر می کنم، که .. دوباره صفحه گوشی روشن و خاموش می شه و تصوير حسام روی صفحه نقش می بنده... ياد قرار به هم خورده می افتم... رد تماس می زنم... دوباره تماس می گيره... دوباره رد تماس می زنم و گوشی رو روی تخت پرت می کنم.. خودم رو به لبه ی تخت نزديک می کنم ، پاهام رو پايين می کشم .. با تمام احتياطم اما به محض قدم برداشتن، انگشتهای پای راستم، با صندليه نزديک تخت برخورد می کنه... چهره ام از درد تو هم می ره... با حرص به جسمی که قبل از خوابم اينجا نبود خيره می مونم... روی تخت می شينم و با دست از روی پيراهن پخش شده روی تخت، انگشتهای به درد نشسته ی پام رو می مالم.. روی تخت نيم خيز می شم و آباژوز رو روشن می کنم... سينی غذا روی صندلی ... کنار تخت، توی نگاهم خودنمايی می کنه... کاغذ کنار سينی رو بلند می کنم و مقابل صورتم می گيرم: - تارا مامان، واسه شام صدات کرديم.. بيدار نشدی.. غذاتو گذاشتم کنارت، هر وقت بيدار شدی بخور.. حتما بخوريا... ضعيف شدی... به مهربونی مامان لبخند می زنم.. دست می برم و بشقاب تو گود پيرکس رو که درپوش بشقاب زيريش شده، کنار می زنم... تکه های جوجه کباب مرتب و همراه گوجه توی بشقاب چيده شدن... کوچکترين تکه جوجه رو برميدارم و توی دهانم ميذارم... نور کم جون اتاق، کم رنگ و پررنگ می شه، با نگاهم دنبال گوشيم می گردم... اس ام اسه.. حتما از حسام؟‼ بازش می کنم: - نمی خوای ببينمت...؟ بلافاصله جواب می دم: - به اندازه کافی ديدنی ها رو ديدین.. بلافاصله زنگ می زنه... با حرص جواب می دم: - الو؟... -اين يعنی دوست نداری ببينمت؟ صدای آروم و خالی از شيطنت حسام، دلم رو می لرزونه... اما نمی تونم برای تلحی حسادتم کاری کنم: - اين يعنی بفرماييد به مشغوليت کاری و کارمندای عزيزتون برسيد.. سکوت می کنه... توی سکوتش، از تلخی حرفم پشيمون می شم.. صدام می زنه: - تارا... صداش اونقدر آروم و نيازمنده که ناخواسته نرم می شم... -من جلوی خونتونم.. بيا دم پنجره... تماس قطع می شه ... نگاه مرددم روبه سمت پنجره می چرخونم... برای رفتن و ديدن حسام مردد می شم اما، مرور صدای آروم و دوست داشتنیه حسام، ترديدم رو پس می زنه... خودم رو دوباره روی تخت می کشونم و از طرف ديگه اش پايين می رم... آروم و با پرش های کوتاه کنار پنجره می ايستم... پرده رو کنار می زنم و ماشين حسام رو درس روبروم می بينم... نگاهش روی پنجره طبقه ی بالا ثابت مونده... شيطون می شم.. دست می برم و چفت پنجره رو باز می کنم... روی زمين می شينم و از لای پنجره نيمه باز و قدی اتاق، دستهام رو به حفاظ بند می کنم... هنوز متوجه من و پنجره باز شده طبقه پايين نشده... سوت می زنم... نگاهش رو متعجب از پنجره می گيره و به اطراف می کشونه... دوباره سوت می زنم...نگاهش بی نتيجه می مونه... از ديد زدن کوچه که خسته می شه، نگاهش به سمت پنجره طبقه بالا کشيده می شه... نگاهم روی صورتش ثابت می مونه... محو چشمهای خسته و پرخوابش می شم.. توی اين باد کم جون بهاری... که از لای شيشه پايين کشيده شده توی ماشين می پيچه، موهاش به هم می ريزه و از اين به هم ريختگی، خواستنی عميق به قلبم سرريز می شه... توی خواستن و تماشا و عاشق شدن، غرق می شم که زير سنگينی نگاهم، چشمهاش از طبقه بالا کنده می شه و روی من که تو قاب پنجره نشستم ، خيره می مونه... لبخند روی لباش پخش می شه... در ماشين رو باز می کنه و پياده میشه.... جلو مياد و به بدنه ماشين و درست رو به روی من تکيه می زنه... دستهاش بين کمر و بدنه ماشين بند می شه... خيره نگاهم می کنه : - اينجا چیکار می کنی جوجو... با سرم به پام که از زير دامنم بيرون اومده اشاره می کنم: - تبعيد شدم... چشمهاش روی پام ثابت می مونه...: - بهتری؟ ناخواسته دامنم رو که خيلی بالا رفته با دست پايين می کشم، لبهام رو جمع می کنم: - اوهوم نگاهش روی لبهام ثابت می مونه: - دلم تنگ شده بود... لوس می شم: - واسه همين انقدر زود اومدی.. نگاهش توی صورتم میچرخه... روی لبهاش، لبخند کم جونی می شينه... زير نگاه سنگينش معذب می شم: - اينجا چيکار می کنی.. به سختی از من و تماشای من دست می کشه: - چيزی گفتی؟ لبخند می زنم: - حواس پرت شدی.. چشمای شيطونش توی چهره خسته اش، برق می زنه: - مگه تو واسه آدم هوش و حواس ميذاری... خواستنی.. سرخ می شم... -خوشگل شدی... سر به زير می شم... موهام از پشت گردنم سر می خوره و روی صورتم می ريزه...نگاهم روی پيرهن آبیم چرخ می خوره... دستم به بازی لبه ی پيراهن بند می شه... نگاهش روی دستم و لبه ی پيراهن ثابت می مونه... -آبی بهت مياد... ملوست می کنه...نگاهش روی دست و لبه ی پيراهنم ثابت می مونه... - آبی بهت مياد... ملوست می کنه... از تعريفش ته دلم غنج می ره .. مثل دختر بچه های ذوق زده ، گونه هام سرخ می شن.. توی سکوت پيش اومده، کنجکاو حسام می شم...نگاهم رو از پيراهنم می گيرم و به حسام روبروم خيره می مونم.. دستهاش رو روی سينه حلقه کرده و مات نگاهم می کنه... با لبخند مهربون و محسوس روی لبش، خجالت زده می شم... پيشونيم رو به حفاظ بند می کنم... شرمزده می شم... - چرا اينجوری نگاه می کنی؟ .. آدم معذب می شه... می خنده... از شرم روی من... از دزديدن نگاهم ... سرخوش می شه... نگاهش رو به چپ و راست، توی کوچه می چرخونه...روی راست و به انتهای کوچه ثابت می شه.. باز هم... نگاهش رو می گيره و سرش رو برای لحظه ای کوتاه به زير خم می کنه...اما... خيلی زود... با يک قدم از ماشين فاصله می گيره و نزديکم می شه... درست روبروم می ايسته ... توی اين فاصله ی نزديک، خيره به چشمانم نگاه می کنه... دستهاش رو روی دستهای بند شده به حفاظم ، مشت می کنه... صورتش رو به صورتم نزديک می کنه... وقتی که خوب.. توی نگاهم غرق می شه، سرش رو جلو می کشه و از فاصله ی بين 2 نرده حفاظ، پيشونيش رو به پييشونیم می چسبونه... از تماس پيشونی، شوکه می شم... بی اختيار هر دو دستم رو زير دستش، تکونی می دم، فشار دستش رو بيشتر می کنه: - بمون تارا.. به نياز صداش ، آروم می شم...حرف گوش کن تر از همیشه... چشمهام از اين فاصله ی نزديک روی صورتش چرخ می خوره... نگاهم روی پلک های روی هم رفته اش ثابت می مونه... ناخواسته به صاحب محبوب اين چشمها لبخند می زنم... : يعنی... من واقعا... عاشق صاحب اين چشمهای مهربون شدم؟‼ باد توی کوچه می پيچه... موهام بازيگوش می شن... توی باد تاب می خورن و روی صورت حسام می شينند.. شيرينی اين نزديکی، احساسم رو نوازش می کنه... روحم به محبت و صداقت مرد روبروم، تسليم می شه... دلم از همه ی غصه ها و بودنها و نبودنها خالی می شه... حس می کنم، وجودم، هر لحظه بيشتر ميزبان اين عشق سرزده می شه... چشمهام رو می بندم و به آواز برگها توی موسيقی باد گوش می دم.. از اين تماس و اين سمفونی برپا شده، تمام وجودم آروم می شه... - چقدر دوست داشتنی هستی تارا... نمی شه ازت دل کند... آرامش عجيب و بی نطيری با کلام حسام به وجودم سرريز می شه... از اين تعريف خيال انگيز، مست و رها می شم...قلبم نورباران و احساسم غرق سرور می شه... دست حسام از روی دستم و حفاظ، جدا می شه ... به گردن و شونه های برهنه ام راه می گيره.. زير لمس انگشتهای مردونه ی حسام ، روحم از اطن بارقه ی عشق، لبريز می شه... دست پرمهر مردونش به نوازش پشت گردن و موهای پريشونم بند می شه... زير نوازش پر احساسش، لبريز از دوست داشتن می شم... از اين دوست داشتن عاشق می شم و از عشق، پر نياز می شم... سرش رو از پيشونيم جدا می کنه... توی اين فاصله ی کوتاه کمتر از يک نفس، سير نگاهم می کنه... توی چشمهای مهربونش غرق می شم... محو تماشای شرم نگاهم می شه... توی نگاه مغرورش... قد می کشم و بزرگ می شم.. از نور کم جون مهتاب، توی تاريکی کوچه، دور از همهمه ی روشنايی چراغ ها.... باد بازيگوش و شيطون می شه و به روی موهام فوت می کنه... چشمهام از زور اين باد و گرد برخاسته از نفسش، بسته می شه و ... موهام دوباره روی صورتش پخش می شه... از ضربه ی موهام، عاشق می شه... بی اختيار، جلو می کشه و به لبهام بوسه می زنه... چشمهام نا خواسته و خواسته ، باز می شه... نگاهش مهربون می شه... دلم عاشق می شه...و صورتم به خيسی اشک تر می شه... حالم خوبه...دلم خوشه... احساسم رقيقه...و قلبم.. بی بهانه ضرب گرفته ... توی اين خلسه ی خوش عاشقی، توی چشيدن طعم شيرين خوشبختی، کنار محبوب دوست داشتنی ام... چه زيبا، مستانه و عاشقانه، پر می شم از حس زندگی... توی خيسی نگاهم، چشمهای مخمورش، پر از خواستن و عاشق شدن می شه... سرم رو با فشار دست به صورتش نزديک می کنه... پيشونی به پيشونی، شريک می شم توی اين احساس زندگی... باد اما... شيطونتر از هميشه و برای هميشه، همراز عاشقانه هام... موندنی می شه... توی اين سکوت ... غرق لحظه های نزديکی... به احساس مرددم .. به خواستن و نخواستن های هر لحظه ام ... پشت پا می زنم و برای هميشه ... برای حسام می شم... فقط برای حسام... ----------------- وقتی که سرم رو روی بالش ميذارم... نگاهم روی ساعت خشک میشه.. 3 نيمه شب... دهانم از فرط تعجب باز می مونه... لحظه هايی که بر احوالم گذشت پيش چشمام زنده می شه و من بيشتر از هر وقت ديگه عاشق حسام و بودنش کنارم می شم... « دوباره گرمی صدای مردونه اش توی سرم می پيچه: - تارا... بهم قول بده، برای هميشه، پيشم بمونی... مست صدای خسته و احساس رقيق شده اش می شم... پلکهام رو باز می کنم و از همون فاصله ی هيچ شده، به چشمهای بسته اش خيره می مونم... برای اين نزديکی و لمس احساسش لبخند می زنم: - قول مردونه...‼ دستش به بازی با موهای پشت سرم مشغول و دلش، به جواب من محکم می شه... چشمهاش رو باز می کنه و توی چشمام دقيق می شه : - قول داديا... حواس پرت نشی...فراموشکار نشی... زير قولت نزنی يه وقت... برای چشماش شيطون می شم و لبخند می زنم... هم پای لبخندم چشمک می زنم و از چشمکم، لبهاش لبخند می گيره... و نگاهش پر از آرامش و اميد می شه... وقتی ازم فاصله می گيره... وقتی دوباره به ماشين تکيه می ده و سر به زير می شه... وقتی نگاهش به بازی پای ضرب گرفته روی زمين خيره می مونه... می دونم که برای گفتن حرفش ترديد می کنه... دستهام رو از ميله های حفاظ بالا می کشم و سرم رو به دست راستم تکيه می دم: - چيزی می خوای بگی حسام.. سرش رو بالا می گيره... ضربان پاش قطع می شه... توی نگاهم خيره می مونه... دوباره نگاهش رو از من می گيره و پاهاش باز هم روی زمين ضرب می گيره: - يعنی بايد باور کنم که دو هفته ی ديگه... از ايران می ری... نمی خوای تجديد نظر کنی...؟ نمی خوای بمونی و به من تکيه کنی... مات می شم... به دل کندن از اين عشق نوپام ، پشيمون می شم... حسام اما هنوز به بازی ريتم گرفته ی پاش مشغوله... و نگاهش به زمين و به اين بازی ناتمام ميخکوب می مونه.. چيزی توی دلم تکون می خوره... گوشهام زنگ می زنه... احساس خطر می کنم... به از دست دادن محبوب روبروم اوقات تلخ می شم... اگه من برم.. اگه نباشم... اگه پيشش نباشم...داستانمون، نشه داستان همون از دل رفتنی که با نديده شدن و از ديده رفتن شروع می شه...دلم به شور می شينه.. احساسم رو مز مزه می کنم... برای پرسيدن شکم، دل دل می کنم... خوب که فکر می کنم.. منصرف می شم... اين نبودن و ديده نشدن هر روزه، بهانه ی خوبیه برای من و برای حسام... برای من تا احساسم رو مرور کنم.. تا بين عادت و وابستگی با عشق و دوست داشتن، انتخاب کنم و با انتخاب عشق، به احساسم مطمئن بشم... برای حسام تا ثابت کنه، موندنی هست... مرد زندگی هست... عاشقم هست... نگران و منتظرم هست... با اينکه از انتخابم می ترسم.. با اينکه احساس خطر و از دست دادن و تنها شدن می کنم اما... تصميمم رو می گرم... مرددم اما... به اين انتخاب مجبورم... نگاهم روی کفش و پای ضرب گرفته اش، ثابت می مونه... نگرانی رو از حالاتش می خونم... جواب نصف و نيمه ام محکی برای ارامش احساسش می شه: - بايد برم ... اما... قول می دم که زود برگردم.. فقط يه سال ... قول می دم.. فقط يه سال بمونم و بعد برگردم... اما.. اگه نمی تونی منتظرم بمونی ... اگه به فکر کس ديگه ای می افتی... اگه تحمل صبر کردن رو نداری، منتظرم نباش... وفادارم نمون.. من از تو... هيچ توقعی ندارم.. باور کن.. نگاهش رو از زمين می گيره... چشمهاش گله مند می شه...: - در مورد من چی فکر کردی تارا... يعنی انقدر عوضی و نامردم که وقتی دست روت گذاشتم و گفتم عاشقت شدم و مردونگيم رو وسط کشيدم.. راحت فراموشت می کنم..؟ دل می کنم؟ ... چی از من ديدی که اين حرف زو می زنی... وقتی گفتم هستم.. وقتی گفتم بمون.. يعنی تا هر جايی که باشی و بمونی، می مونم و پابه پات همراهت می شم.. حتی اگه يه روزی بشه که منو نخوای.. سکوت می کنه... نگاه عميقی به صورتم ميندازه و سربه زير می شه.. صداش آروم و زير لب می شه: - اون موقع هم دست ازت نمی کشم... باور کن‼! لبخند از دلخوشی.. از دلگرمی و از احساس پشت گرمی، روی لبم می شينه... انقدر توی حس خوشم غرق می شم.. که فراموش می کنم، توی قاب پنجره... رو به کوچه... توی تاريکی شب... توی اين هوای خنک، با اين لباس نازک و نصفه و نيمه، روبروی حسام نشسته ام و هم پاش، عهد می بندم. لرز که توی تنم می شينه... تازه متوجه خنکی لباسم می شه...: - سردت شده؟‼ دستهام رو روی سينه ام قفل می کنم: - لباسم کمه.. يه بار ديگه نگاهش روی لباسم چرخ می خوره... نفسش رو پر صدا بيرون می ده... چشمهاش رو از من می گيره و دوباره به انتهای کوچه خيره می مونه: - برو ديگه سرما می خوری... به نارضايتیش از دل کندن لبخند می زنم... از اين همه احساس خواستن چشمهاش، ته ته دلم غنج می ره... برمی گردم و دستم رو به پتوی روی تخت می کشم... پتو که با همه ی سنگينيش از روی تخت پايين می افته، دور خودم می پيچم و صداش می کنم : - حسام... دلخور برمی گرده و نگاهم می کنه... از من پتو پيچ شده خنده اش می گيره: - آی کلک.. قبول نيست.. تو انبار مهماتت تکميله... سرم رو کج می کنم: - پس چی.. فک کردی الکيه؟... نصف شبی اومدی دم خونه ی مردم.. داری مخ دختر مردم رو می زنی... باطدم دستم به يه جا بند باشه.. دستهاش رو روی سينه اش بند می کنه... با دست راستش چونه اش رو می خارونه... چشماش به نگاه کردن من ريز می شن: - ای بابا... اينجوری که فايده نداره... من اينجا.. تو اونجا... اين حفاظا چيه زدين در اين پنجره.. پاتم ناقصه نمی تونی بری در رو باز کنی... خيلی نامردی... شکنجه ام می کنی.. می ری سراغ بدترين راهش... به شوخی و لودگيش می خندم: - مثلا اين حفاظا نبود يا پام ناقص نبود و در رو باز می کردم، اون وقت چی کار می کردين که الان نکردين... شيطون می شه : - عزيزم... آدم که اسرار دلش رو فاش نمی کنه... فعلا همينو نقدا داشته باش... که از خجالت اون هيکل پتو پيچ شده، در ميومدم... صورتم رو جمع می کنم: - ديوونه.. تو اصولا نمی خوای آدم بشی يا کلا آدم شدن و آدم موندن انقدر سخته که به کل قيدشو زدی... جلو مياد.. روبروم می ايسته و دسته موی افتاده روی پتوم رو می کشه..: - جفتش... دست ديگه اش رو جلوی دهنش می گيره وخميازه بلند وبالايی می کشه: چقدر خوابم ميام... به چشماش نگاه می کنم، خسته خسته است.. خوب معلومه که تا ديروقت کار می کرده... موهام رو از دستش می کشم: - نکن مردم آزار... دستم رو می قاپه و توی دستم نگه می داره: - دلم می خواد... حال می کنم... اعتراضی داری؟ دستم رو از توی دستش می کشم... با اينکه بی فايده است اما، به کشتی گرفتن با دستش مشغول می شم.. خونسرد می ايسته و نگاهم می کنه... : - تموم شد؟ دست از صرف انرژی بيهوده می کشم: - خيلی خرسی بابا... يه اپسيلون ه از جاش تکون نمی خوره.. می خنده: - جقدر لطف داری به من خانوم...... هنوز ياد نگرفتی با خرسا هم بازی نشی بچه... ايشی می گم و نگاهش رو از نگاه خندونش می گيرم: - من عاشق بازی های خطرناکم... به دستم فشاری می ده و می گه: - منم عاشق شکار کردن جوجه های خوشگم... وقتی که از دستم، غافل می شه... دستم رو سريع از بين انگشتهاش بيرون می کشم و بلافاصله زبونم رو به سمتش نشون می دم.. عکس العملم رو که می بينه به سمتم شيرجه می زنه... جيغ خفه ای می کشم و خودم رو به داخل اتاق عقب می کشم: - می بينی اقا خرسه... هميشه، شکارچی ها پيروز نيستن.. دستهاش رو از حفاظ و از اتاق بيرون می کشه... عقب می ايسته و می گه: - يه بار جستی ملخک ، دوبار جستی ملخک، آخرش که چی؟... بالاخره که شکار خودم می شی.... به تخت تکيه می دم : - آره با همين فکر و خيال دلتو خوش کن... فعلا که جای شکار و شکارچی عوض شده... به سمت ماشينش می ره... ماشين رو دور می زنه و قبل از سوار شدن، دستش رو برام بالا می گيره: - تو که ما رو راه ندادی بيايم تو... مجبوريم امشبم منت نازی جونو بکشيم... به حفاظ نزديک می شم.. دستم رو به ميله ها بند می کنم.. به خستگی صورتش و شيطنت چشمهاش لبخند می زنم: - اميدوارم نازی جون اين وقته شب بيدار باشه، عزيزم.. توی ماشين می شينه، شيشه سمت من رو پايين می کشه : - همه که مثل تو نيستن.. خواب هم باشن، بفهمن من می خوام برم، تا خود صبح به خوش خدمتی مشغول می شن... حرفش که تموم می شه: چشمکی برام می زنه و به عادت هميشه، بوس از راه دورش رو برام می فرسته... دستم رو براش تکون می دم اما.. توی دلم هنوز به احساس نازی خيالی و خوش خدمتیه تخيليش حسادت می کنم.... --------------------تمام روزهای اين 2 هفته، پشت هم به عاشقانه های من و حسام ختم می شه و احساسی که هر لحظه پررنگتر و دلچسب تر می شه... اونقدر توی اين حال و هوای خوشم غرق می شم که روزهای آخر برای موندن و رفتن به ترديد می شينم... اما... وقتی که برای آخرين بار، سر مزار حامد رفتم، بی اختيار، برای رفتن و عوض شدن و محکم شدن، مصمم شدم... پام خيلی زودتر از چيزی که فکرش رو می کردم خوب شد و من از شر آتل و پرش های کوتاه و يک پايی خلاص شدم... با اينکه برای بالا رفتن از پله، هيچ مشکلی نداشتم اما، به بهانه ی عادت به عاشقانه ها و هم صحبتی نزديک با حسام، به اتاق تبعيدی زير پله دل بستم و تا همين امروز و روز رفتن، همين گوشه ی خونه، جا خوش کردم.... حالا که برای آخرين بار، نگاهم رو توی اتاق می چرخونم، پنجره ی خاطره انگيز و سرخوشی شريک شده ام با اين اتاق، توی چشمام زنده می شه و احساسم، به اين گوشه از خونه، متفاوت تر از همه جا و هميشه می شه... - تارا بابا... نميای؟ ديرت می شه ها... تا فرودگاه امام کلی راهه... برای آخرين بار نگاهم رو توی اتاق می چرخونم.. گوشی موبايلم رو برمیدارم و آخرين اس ام اس رو می فرستم: - من رفتم حسام... مواظب عشقم باش... از اتاق بيرون می رم.. مامان روی مبل هال نشسته و با چهره ی درهمش، با گوشه ی روسريش بازی می کنه.. - بريم... من حاضرم... نگاه بابا روی من و قد و قامتم طولانی می شه... وقتی که نفسش رو با حسرت بيرون می ده، می فهمم که هنوز هم دلش به رفتنم رضا نيست و اينکه هيچی نمی گه... به خاطر احترام به تصمیم منه... بابا آخرين چمدون رو از گوشه ی هال برميداره و از در خارج می شه.. نگاهم به سمت مامان می چرخه که ساکت و بی هيچ حرفی روی مبل نشسته و حتی برای هم صحبت شدن با من، برخلاف تمام اين روزها... هيچ تلاشی نمی کنه... جلو می رم.. خودم رو روی دسته ی مبل می کشونم و کنار مامان می شينم: - نبينم غمتو... مامان نگاهم نمی کنه... از جاش بلند می شه و به سمت در راه می گيره: - بريم دير شد... دلم از ناراحتی مامان ريش می شه: - مريم جوونم...دم رفتن می خوای اينجوری راهيمون کنی.. مامان سرجاش می ايسته... تکون نمی خوره... از روی مبل بلند می شم و به سمتش می رم... دستم رو که به شونه اش بند می کنم، برمی گرده و منو به آغوش می گيره و اشک می ريزه... شونه ام از خيسی اشک های بی امان مامان تر می شه و قلبم از زور اين همه دلتنگی، فشرده ی فشرده می شه... - مامانم گريه نکن... به خدا اگه اينجوری کنی، برا منم سخت می شه... قول می دم... زود برگردم... مامان خودش رو از من جدا می کنه، دستهاش رو به دو طرف صورتم بند می کنه.. با چشمهای ترش به صورتم خيره می شه: - مواضب خودت باشی، باشه... هر وقت دلت تنگ شد برگرد... هر وقت چيزی احتياج داشتی خبر بده...نبينم به خودت سختی بدی... نفهمم با من و بابات غريبگی بکنی.. هر روز بهت زنگ می زنم... هر روز از حالت باخبر می شم...زودتر برگرد... زودتر خوب شو برگرد... من بدون تو .. حالم خرابه... برگرد تارا... زود برگرد... بغضی که توی صداش نشسته، به گلوش راه می گيره و هق هق گريه های بی امانش، امانش نمی ده.. توی آغوش مامان، باز هم برای رفتن و نرفتن ترديد می کنم اما... بايد برای هميشه از شر اين ترديد، از احساسی که بين دوست داشتن و نداشتن معطل مونده... از دلی که لحظه ای به عشق تازه لبخند می زنه و خيلی زود برای از دست رفته ها، به غم می شينه، فرار کنم... راه چاره ای نيست... فرار تنها راهه... بايد فرار کنم.. بايد ياد بگيرم تا از بچگی و وابستگی جدابشم... بايد که فرار کنم... بايد ياد بگيرم که زندگی کنم... برای زندگی کردن و ياد گرفتن زندگی بايد که همين حالا.. همين امروز و همين ساعت... از بهونه های دلتنگی فرار کنم... مامان رو با حرفهای نصف و نيمه ام تسلی می دم... می دونم که بی فايده است اما، پيش وجدان و عذابی که می کشم...فقط کمی... آروم می گيرم.. ... زودتر از چيزی که فکر می کردم، به فرودگاه می رسيم... به کمک بابا چمدونها رو تحويل می دم و کارت پروازم رو می گيرم...عوارض خروج از کشور و پاسپورتم رو دستم می گيرم و برای انتظار اعلام پرواز به سمت مامان که روی صندلی نشسته، قدم برمی دارم... نگاهش پر از حسرته و از اين غم چشماش، دلم می گيره... می دونم که خيلی زود دلتنگ اين نگاه می شم... جلو می رم و کنارش می شينم.. به روبه رو مات و چشماش پر آب شده... سرم رو به شونه اش تکيه می دم و دستم رو روی دستهاس قفل شده روی پاش می کشونم: - مامان جونم... جوابم رو نمی ده... می دونم اشکهاش به تلنگری بنده... دوست ندارم که آخرين تصوير از مامان، چهره غم گرفته و به اشک نشسته اش باشه... نفسم رو پرصدا و آه آلود بيرون می دم.. نگاهم روی بابا که به سمتم مياد، چرخ می خوره... روبرومون که می ايسته، حس می کنم، شونه هاش از قبل افتاده تر شده... صاف می شينم و به صندلی کنارم اشاره می زنم: - نمی شينی بابا... با نگاهش نوازشم می کنه...: - نه بابا... اينحوری راحت ترم... سرش رو به زير خم می کنه و من محو نگاه دوست داشتنی ترين بابای دنيا می شم... خيلی زود، شماره ی پروازم به مقصد منچستر، اعلام می شه و من حس می کنم، زمان ايستادن و دل کندن از همه ی دوست داشتنی های زندگیم فرا می رسه... توی دلم آموختنی هايی که برای آموختنش، عزم سفر کردم مرور می کنم: - درس اول: - محکم باش... محکم می شم.. سعی می کنم که محکم باشم... بغضم رو به سختی فرو می دم و مامان که بی مهابا اشک می ريزه رو به آغوش می کشم... دلم برای اشکهای مامان می گيره... حالا که خوب من رو به آغوش کشيده، هق هق گريه هاش، اوج می گيره... سخته اما... بيشتر از اين نمی تونم کنار گريه های مامان، خوددار باشم.. حالا که اشک بی بهونه و مثل ابرهای بهار روی صورتم راه گرفته از بغل مامان به آغوش بابا راه می گيرم... - گريه نکن بابا... زود برمی گردی... توی کلام بابا خوب می تونم بغض راه گرفته به گلوش رو حس کنم... بابا رو محکمتر توی آغوش می گيرم: - دلم واستون تنگ می شه... بابا سرم رو به سينه اش فشار می ده: - محکم باش دختر.. گريه دوای درد دلتنگی نيست... اگه از حالا بخوای دلتنگی کنی، اونجا می خوای چی کار کنی... اينجور که کنار من و مامانت اشک می ريزی، من که ديگه دلم رضا نمی ده بری... با دست اشکهای روی صورتم رو پاک می کنم...از بابا فاصله می گيرم... بینيم رو به عادت کودکی و بعد از هر گريه، بالا می کشم... صدای به هق هق نشسته ام بلند می شه و کلمات منقطع و کوتاه از دهانم خارج می شه.. - دنبال ..ب..هونه ...می گردين... منو... پيش خودتون... نگه دارين... بابا دستش رو روی سرم می کشه و لبخند می زنه: مگه اينکه با اين بهانه به موندن راضيت کنيم.. منتظر جوابم نمی مونه، خم می شه و کيف دستيم رو از روی صندلی بلند می کنه:- دير می شه.. بريم؟ مامان از روی صندلی بلند می شه... نيمه ی پايین از صورتش رو با دستمال توی دستش پوشونده و چشمهاش هنوز پرآبه.. بابا دستش رو دور شونه ی من حلقه می کنه.. با بابا هم قدم می شم: - به محمد سفارشتو کردم.. وقتی رسيدی مياد دنبالت... هر وقت که رسيدی... حتما به ما خبر بده... هر چيزی که احتياج داشتی به محمد بگو... يادت نره تارا... هر وقت به موندن تمايلی نداشتی برگرد.. من و مامانت چشم به راهتيم... سرم رو به نشونه فهميدن تکون می دم... وقتی که مجبور به ترک مامان و بابا می شم... نگاهم روی صورت مهربون هر دوشون، چرخ می خوره،حالا که خوب دقيق می شم، چشمهای بابا هم پر اشک شده... دلم ريش می شه... هجوم اشک به چشمهام امونم رو می گيره.. شتابزده و با سرعت به صورت مامان و بابا بوسه می زنم و قبل از اينکه متوجه اشک های راه گرفته به صورتم بشن، روم رو ازشون می گيرم و ترکشون می کنم.. وقتی که مامان و بابا رو پشت سر ميذارم، دلم از شدت دلتنگی و غصه، می گيره و اشکهام بی وقفه روی صورتم پخش می شه... اونقدر گيج و گنگم، که متوجه چک کردن مدارکم نمی شم، به خودم که ميام روی يکی از رديف صندلیهای سالن بزرگ ترانزيت نشسته ام و پام رو با حالت عصبی روی زمين می کوبم... زنگ موبايلم که بلند می شه، بلافاصله دست توی کيفم می کشم و به موبايلم چنگ می زنم.. صورت خندون حسام روی صفحه نقش می بنده... با دست رد اشک روی صورتم رو پاک می کنم و بعد از صاف کردن صدام جواب می دم: - الو حسام... - می خواستی بی خداحافظی بری بی معرفت... دلم بیش از حد هوای حسام رو می کنه... می نالم: - حسام... صداش بيشتر از هميشه مهربون می شه: - جووونم.. پاشو بيا پشت اين ديوار شيشه ایه .. لااقل ببينمت... با حالی که نمی فهمم از روی صندلی کنده می شم و به سمت حسام پرواز می کنم.. وقتی که پشت ديوار شيشه ای با دستهای توی جيب فرو کرده و سر به زير خم شده می بينمش.. دلم فرو می ريزه.. سرعت قدم هام بيشتر می شه... به حسام که می رسم... قلبم رو توی دهنم احساس می کنم... متوجه حضورم می شه... سرش رو بالا می گيره و مات نگاهم می شه... نگاهش مثل هميشه نيست... خندون نيست... شاد نيست... حتی شيطون هم نيست.. دستش رو به شيشه بند می کنه... گوشی رو به سمت گوشش می گيره... گوشيم رو کنار گوشم نگه می دارم: - بی معرفت شدی؟ به زور لبخند می زنم: - ديشب که خداحافظی کرديم.. بهانه گير می شه: - اون مال ديشب بود... بغض می کنم: - دلم نمی اومد... صدام می زنه: - تارا... اشکهام باز هم روی صورتم راه می گيره... آروم تر صدام می زنه: - تارا... شنيدن اسمم از زبون حسام، حسرتم رو بيشتر می کنه: - سرتو بگير بالا ببينم... ---------------------------با هر ضرب و زوری که هست، سرم رو بالا می گيرم و به چشمهای بی رمق حسام خيره می شم... متوجه حال خرابم که می شه، سعی می کنه دوباره توی همون قالب شوخ و شيطونش فرو بره: - ببينمت بدجنس.. اين چه سرو ريختيه... واسه کی انقدر خشکل کردی... از لحن بازيگوش حسام، توی هق هق گريه اوج گرفته ام لبخند نصف و نيمه ای می زنم... - پاک کن اون اسباب وسوسه رو از رو لبات... حيف که اين شيشه دست و پای ما رو بسته... وگرنه منت يه الف بچه رو نمی کشيدم.. دستم رو به شيشه می کشم و روی دست به شيشه بند شده ی حسام، تکيه می زنم... با هق هق گريه ام سينه ام بالا و پايين می ره... دلش به حالم ريش می شه... صداش پر از غم می شه.. کنار من و گريه های بی امانم ، مستاصل می شه: - گريه نکن ديگه تارا... مگه حسامت مرده که اينجوری می کنی... کلافه سرش رو تکون می ده و صورتش رو به صورت پشت شيشه ام نزديک می کنه... خروج نفس پر فشارش رو از پشت گوشی احساس می کنم.. آخرين تلاشش رو برای آروم کردنم می کنه... صداش به لودگی پیچيده می شه: - اينجوری که گريه می کنی، دلم ضعف می ره، بدجنس... من که دستم به جايی بند نيست... بازم می خوای شيطون شی و شکنجه ام کنی.. اخم هام رو توی هم می کشم... توی بغض، اعتراض گونه صداش می زنم: - حسام... لبخند روی لباش می شينه... : - جووون حسام... از گرمای دست حسام، زير نگاه مهربون و ملهتبش ، از طرف ديگه شيشه، وجودم گرم می شه... گريه ام شدت می گيره.. تصويرش پيش چشمام می لرزه... صداش آروم و مهربون،... چشماش از شيطنت خاموش می شه... حالا که توی صورتش دقيق می شم.. حلقه اشک توی چشماش خيلی راحت تر ديده می شه... پيش چشمهای آب گرفته ام، برای اولين بار... مرد محکم و دوست داشتنی ام، بی طاقت می شه، و اشکهاش روی صورتش روون می شه... بين گريه، لبهاش خندون می شه و صداش می لرزه: - قبول نيست. تو جر زدی تارا ...نرفته، دلم برات تنگ شده... طاقت ناراحتی نگاه حسام رو ندارم...پيشونيم به شيشه بند می شه... با پشت انگشت خم شده اشارش، به نوازش پيشيونيم از پشت شيشه مشغول می شه.. - بد عادتم کردی تارا.... به ديدن هر روزت عادت کردم... نگاه به زير خم شده ام ، محو نگاهش می شه...به خودش مياد... با انگشت شصت و اشاره اش، رد اشک روی صورتش رو پاک می کنه... سرش رو که برای لحظه ای به زير خم شده، به سمتم می چرخونه و به چشمام لبخند می زنه... لبهاش رو جمع می کنه و از پشت شيشه و اين فاصله ی نفرت انگيز به صورتم بوسه می زنه... نگاهش از من دور می شه و توی سالن می چرخه: - انگار مسافرا دارن می رن... برو ديگه، ديرت می شه.. حرف گوش کن می شم.. بی هيچ کلامی روم رو از حسام می گيرم و به سمت خروجی سالن روونه می شم.. صداش توی گوشی می پيچه: - تارا... می ايستم.. - نگام نمی کنی؟ به سمتش چرخ می خورم.. دستهش رو روبروی صورتش به شيشه بند می کنه.. حس می کنم برای ايستادن، از شيشه کمک می گيره... - از الان تا يک سال ديگه، هر روز منتظر برگشتنت می مونم... يادت نره... قول دادی که برمی گردی... نمی تونم جلوی ريزش اشکهام رو بگيرم... گريه ام شدت می گيره، گوشی رو از گوشم جدا می کنم... نگاهم رو ازش می گيرم و برای فرار پا تند می کنم... به در خروجی که نزديک می شم.. برمی گردم و به سمت ديوار شيشه ای خيره می مونم.. ايستاده و بی حرکت و دست به شيشه رفتنم رو نگاه می کنه... از اين احساس رفتن و جا گذاشتن، تلخ می شم.. دلم برای حسام می گيره.. توی صف خروجی مسافران می ايستم.. گوشی رو جلوی روم می گيرم و اس ام اس می زنم... - برو حسام... دستش رو از شيشه جدا می کنه و گوشیش رو جلوی صورتش می گيره.. نگاهش که از گوشیش کنده می شه، گوشی توی دستم می لرزه: - قبل از تو‼! بلافاصله جواب می دم: - همين حالا... نگاهش رو از گوشی می گيره و صاف می ايسته... از همون فاصله دور شده، سنگينی نگاه خيره اش رو احساس می کنم... همونطور که خيره نگاهم می کنه، به عقب قدم برميداره...گوشی توی دستم بار ديگه می لرزه: - فقط چون تو خواستی... مواظب تارای من باش... - خانوم تشريف نمی بريد، جلوتون خالی شد.. برمی گردم و گيج و گنگ به زن ميانسال پشت سرم نگاه می کنم... به روبرو اشاره می کنه: - بفرماييد... نگاهم رو به جلو می اندازم و متوجه فاصله ی ايجاد شده با نفر جلويی می شم... با دست رد اشک روی صورتم رو پاک می کنم و با قدم های بلند به نفر جلو نزديک می شم.. توی صف که جاگير می شم، نگاهم دوباره به سمت ديوار شيشه ای و عقب، کشيده می شه... وقتی که حسام رو نمی بينم... لبخند تلخی روی لبم می شينه... برای اس ام اس ندادن مقاومت می کنم اما، بالاخره تسليم می شم و برای خراب تر کردن حال حسام، اس ام اس می دم: - دل منم برات تنگ ميشه حسام.. درست از همين حالا... انتظار برای جوابم طولانی می شه... وقتی که نوبت من می رسه، کارتم رو به سمت مرد چک کننده می گيرم و برای خروج از سالن قدم برميدارم... هنوز کارتم رو تحويل نگرفتم که گوشیم زنگ می خوره... دلم برای صدای حسام پر می کشه...هول و عجول گوشی رو به گوشم نزديک می کنم و جواب می دم: - الو حسام... جوابم رو نمی ده... - حسام... صدای نفسهای آروم حسام توی شلوغی و سرو صدای پشت خط گم می شه... - حسام... مرد کارت رو به سمتم می گيره: - بفرماييد خانوم.. سفر خوبی داشته باشيد... نگاهم به طرف مرد کشيده می شه.. - الو ... تارا... خشک می شم... تمام تنم يخ می بنده... نگاهم روی بليط و دست مرد مات می مونه... --------------------------نگاهم به سمت مرد کشيده می شه.. - الو ... تارا... خشک می شم... تمام تنم يخ می بنده... نگاهم روی بليط و دست مرد مات می مونه... گوشی رو از گوشم جدا می کنم و مقابل صورتم می گيرم... - خانوم بفرماييد.. - ای بابا.. خاونم چقدر لفتش می دين... کارتتو بگير برو اونور گوشيتو چک کن... به مرد و اعتراض زن پشت سرم بی تفاوت می مونم... شماره ی ناشناس... صدای آشنا... قلبم از ضربان باز می ايسته... - خانوم شما حالتون خوبه....؟ نگاه ماتم روی خانوم مهمانداری که کنار کنترل کننده کارت ها ايستاده ثابت میمونه... آب دهانم رو به سختی فرو می دم... دهانم رو برای گفتن حرفی، باز می کنم... اصوات توی گلويم خفه می شه... برای حرف زدن تلاش می کنم.... اما... پاهام اونقدر سست و بی رمق می شه که برای ايستادن، نياز به نيروی کمکی دارم... زن ميانسال طعنه ای به من می زنه و از در خارج می شه... نگاهم به بدرقه زن، پی اتوبوس پر از مسافر کشيده می شه... گوشی رو با دستهای لرز گرفته به گوشم نزديک می کنم... صدايی توی گوشی نمی پيچه.... تماس قطع شده...‼ دستم رو به در شيشه ای بند می کنم... تصوير اتوبوس و هواپيماهای کوچيک شده جلوی چشمام تاب می خوره... گوشي توی دستم می لززه... برای باز کردن اس ام اس، جرائت نمیکنم... نگاهم رو به سختی، از اتوبوس می گيرم و به گوشيم می دوزم...آب دهانم رو خيلی سخت، فرو می دم... اس ام اس رو باز می کنم: - بيا جلوی ورودی سالن ترانزيت... همين حالا... مات به صفحه ی موبايل خيره می مونم... چند بار پلک می زنم... شماره ی ناشناس... شماره ی... ناشناس... دوباره نگاهم رو ورودی سالن ثابت میشه... - خانوم... به کمک احتياج دارين... گيج و گنگ به زن خيره می مونم.. دهانم بی اختيار باز می شه... : - من... بايد... برم... صدام حتی برای خودم هم ناآشناست... زير نگاه کنجکاو زن.. قدم برميدارم... چشمهام روی ورودی ثابت مونده و توی ذهنم فقط به يک چيز فکر می کنم...: - امکان نداره... - خانوم کجا می ريد... کارتتون... مسافرا دارن سوار می شن... - خانوم... از پرواز جا می مونيد... - حالش خرابه... انگار خبر بدی بهش دادن... - ملت ديوونه ان به خدا.. نيگاش کن.. - شايد بی خبر از خونوادش داشته سفر می کرده... پشيمون شده... - از اين بچه های لوسه ننره... طاقت دوریه ننه باباشو نداره... از کنار صف طولانی مسافرها می گذرم... مسخ شده ام.. حال خودم رو نمی فهمم...توی اين حال خراب و وجود مسخ شده، چه اهميتی داره که ديوونه خطاب بشم و از اين سفر خودخواسته، جا بمونم ... پاهام ناخواسته قدم برميداره و من فقط به همراهی مجبور می شم... پلک زدن برام مشکل می شه... نگاهم روی ورودی ثابت مونده و قلبم از هيجان ضرب گرفته... گوشی توی دستم می لرزه.. موبايل رو جلوی صورتم می گيرم... صورت حسام روی صفحه نقش می بنده... نه... الان نه حسام.. به گوشی و حسام بی توجه می شم... خودم رو روی زمين می کشم... چقدر اين فاصله طولانی و کش اومده می شه.. به ورودی که می رسم... دستم رو به ديواره ی سفيد بند می کنم... برای رفتن و خارج شدن دل دل می کنم... پام رو که بيرون ميذارم، نگاهم توی سالن، بين مردم... چرخ می خوره... کسی رو نمی بينم..کسی رو که می خواستم نمی بينم.. نفس حبس شده ی توی سينه ام آزاد می شه... همش يه شوخيه... شوخی مسخره از طرف حسام...لبخند روی لبم می شينه و زير لب به حسام بد و بيراه می گم : - ديوونه... به محض اينکه برای برگشتن چرخ می خورم... نگاهم گوشه ی سالن، روی قامت مردونه و آشناش ثابت می مونه... پشت به من ايستاده... اين غير ممکنه... نفس کم ميارم...پاهام شل می شه...دستم به اولين چيزی که می رسه، بند می شه... برای ديدنش تمام وجودم چشم می شه... وقتی که به سمتم برمی گرده، قلبم از حرکت می ايسته... تمام سالن و آدمهاش، توی نگاهم، بالا و پايين می شن... پاهام ... توی اين زلزله ی برپا شده، لرز می گيره.. مات نگاهم می شه...لبهاش روی هم می لرزه... از همون فاصله می تونم آهنگ لبهای به هم خورده اش رو بخونم.. : - تارا... از تکيه گاهم دل می کنم، دستم مردد توی هوا، به سمتش، کشيده می شه...به سختی قدم برميدارم ... فقط يک قدم ...نامطمئن... لرز گرفته... نگاهم به تماشاش، مسخ می مونه... ديوونه می شم.. چشم می شم... همه ی وجودم چشم می شه... قدم بعدی و پاهايی که ياريم نمی کنه... روی زمين پخش می شم... نگاهم اما، از صورتش دل نمی کنه... به سمتم، قدم تند می کنه، دستم رو به زمين می گيرم... سعی می کنم بلند شم... هنوز روی پا، بلند نشده، کم ميارم... تمام حس و توان از بدنم، می ره... دوباره روی زمين پخش می شم... اما ... باز هم نگاهم از اضطراب نگاهش، دل نمی گيره... از پاهام که نااميد می شم... همونجا روی زمين... بی خيال همه ی نگاه های عجيب و غريب... به تماشا می شينم و حسرت می کشم... نزديکم که می شه، چشمام تار و کمسو ... بی رمق می شه... توی آخرين نگاه، به کوتاه ترين فاصله، اميد می بيندم و بی رغبت، دل از حامد و دستهای مهربونش می گيرم... سياهی، آخرين چيزیه که به منو حال خرابم تحميل می شه... -------------------------------