رمان پایان بازی10
سرش رو به چپ و راست تکون می ده... دستهاش مشت می
شه... صداش از حرص خالی می شه... لحنش آروم و خطاکار می شه...: - فقط
برام يه بازی بود... يه شوخی.. بهانه ی يه شرط بندی... سرت شرط بستم... با
دلم شرط بستم... سر ارزشمندترين دارايی ام شرط بستم... غرورم رو گرو
گذاشتم... - می
خواستم باهات سرگرم بشم... مثل هميشه... مثل همه ی اونايی که دور و ورم
ريختن و واسم شدن عادت... عادت شدن که باشن .. که وجودشون فقط يه سرگرمی
باشه و بس...واسم مثل همه بودی و مهمترين شباهتت با اين همه، جنس لطيفت
بود...دختر بودی... مثل همه ی سرگرمی های من...اما...بين اين همه شباهت
پررنگ... يه فرق کوچيک بود...يه تفاوت کوچولو... اينکه يکم پيچيده تر
بودی... - واسم
شده بودی معما... می خواستم، حلت کنم... می دونستم که عاشقی... که مال کس
ديگه ای هستی...اما.. توی دايره ی مالکيت من... مالکيت کس ديگه معنی
نداشت... خواست من مهم بود و بس... اينکه من خواستم، کافی بود تا مال من
باشی... همين... به همين سادگی... - برای همين... بهت نزديک شدم.. پسم
زدی... برای نزديک شدن اصرار کردم.. باز هم پسم زدی... - اينکه
توی خودت غرق می شدی و منو نمی ديدی، برای نزديک شدن حريص ترم می کرد...
اينکه عاشق بودی و وفادار عشقت... بد ديوونه ام می کرد... - با
مرگ حامد، ميدون برام خالی شد..خوشحال مرگش نبودم... هيچ وقت.. اما با
نبودش... فرصت بودن و ديده شدن برام مهيا می شد... همه انرژیمو گذاشتم تا
معادله ای که برای اولين بار ذهنم رو مشغول کرده بود، حل کنم... می دونستم
وقتی که حل شدی... عاشقم شدی...وابستم شدی... برای موندنت .. واسه نگه
داشتنت... حتی برای ديدنت...ديگه.. تلاش نمی کنم... - می
خواستمت...اما... فقط برای ارضای غرور هميشه پيروزم... برای مغرور
موندن... که به خودم ثابت کنم، هنوز منم که مورد توجهم.. که دست نيافتنی
ام... که مهم منم و مهم خواستن منه... - بهت
که محبت می کردم و پسم می زدی.. ناخواسته، بيشتر می خواستمت... می دونستم
اگه بهم روی خوش نشون بدی... واسم تموم می شی.. مثل بقيه... همه اونايی که
تاريخ مصرف داشتن و خيلی زود عمر بودن و خواستنشون سر می رسيد... - اما...
انگار انتظارم خيلی طول کشيد.. منو نخواستی... هيچ وقت... پسم می زدی..
هميشه... هربار که نزديکت شدم... - اينکه
می ديدم انقدر عاشق حامدی... انقدر حيرون و عذادار عشق از دست رفتتی...
ديوونه ام می کرد... نسبت به حامد و احساست، حسود می شدم... واسم سخت بود
اما... تنها راه نزديک شدن بهت ، احساس همدردی بود و بس... - اينکه کنارت
باشم.. درکت کنم و هواتو داشته باشم... اين وسط بايد حواسمو جمع می کردم تا
حرفی از عشق و عاشقی نزنم... - می دونستم که اگه پام رو کج بذارم، حذفم می
کنی... - نمی خواستم حذف بشم... نبايد که حذف می شدم... برنده من بودم...
هميشه... - می دونستم بالاخره دست از حامد از دست رفته می کشی و منو می
بينی... - حداکثر 2 ماه... مطمئن بودم بعد از 2 ماه، حامد و عشقش رو فراموش
می کنی... - برای
منی که برای تاپ ترينها نهايت 1 هفته زمان ميذاشت، ... 2 ماه يعنی خيلی...
يعنی حداقل... ،8 سوژه متفاوت... يعنی 8 بار کنار گذاشتن... يعنی 8 بار
چشيدن طعم پيروز شدن... - 2 ماه گذشت... اما، حتی به اندازه ی يک اپسيلون،
احساست نسبت به حامد کم رنگ نشد... - اينبار
من بودم... من بودم که همه ی احساس و غرور و برنامه ريزی 2 ماهه ام توی يک
هفته... فقط توی يک هفته، بر باد رفت... بعد از حامد... هر بار که نزديکت
شدم.. هر بار که خواستم ديده بشم... تو بودی که فقط ديده شدی... - اسم
اين همه ديده شدن رو گذاشتم، سرگرمی تازه... نمی خواستم قبول کنم که واسم
فرق داری... توی هر بار ديدنت، خودم می شدم... وجودم از حس زندگی و زنده
بودن پر می شد... ديگه نه نقش بازی می کردم نه علاقه ای به پيروز شدن
داشتم...مهم واسم تو بودی و لبخند رو لبات... - برام سخت شدی... شدی معادله
ی پيچيده... شدی راه حل آرزو شده.... - تمام
روزهای اين دو ماه، کنارت بودم.. هر روز... اما تو حتی... به اندازه يک
روز..نه... حتی يک ساعت...، منو نمی ديدی... بالا و پريدن هام... تمام
تلاشم برای جلب توجهت... همه ی احساس به کار گرفته ام رو، پوچ میکردی و
برام بزرگتر می شدی.. - تمام احساسی که به من داشتی... همون احساس توخالی
عادت بود... به من و حضور هر روزم عادت کردی اما... من و احساسم از عادت
جلو زديم... - به خودم که اومدم، ديدم... عاشق شدم - تمام
تلاشم رو به کار بردم که بشم پيروز اين بازی.. که عاشقم بشی و برای نگه
داشتنت التماسم کنی... اما... خيلی زود... به اين نتيجه رسيدم که ... -
انگار پيروزی قسمت توئه و التماس قسمت... ناباور به حسام خيره می شم...
باور حسام و اعتراف برملا شدش، توی ذهنم نمی گنجه... خشک شدم... اونقدر که
حتی يارای بستن دهان نيمه بازم رو توی خودم نمی بينم... تمام
خاطراتم رو برهم می زنم... از ابتدا... از روز آشنايی... از جلسه دفاع
لعنتی و ژوژمان پر استرس... از پايان نامه لعنتی که مورد توجه قرار گرفت و
شد بهانه ی ديدار های بعد... توی
مرور خاطراتی که به سرعت نور از پيش چشمهام می گذره، حسام هميشه مثل يک
حامی... بزرگ... مرد.. دوست داشتنی ... حس می شه و تمام... اينکه باور کنم
حسام و وسوسه ی پيروزی، بهانه ی حضور پررنگش توی لحظه لحظه های زندگيم
بوده... آرومم نمی کنه... به باورهام لبخند می زنم... صادقانه...
کودکانه... بارون و قطره های آرومش حالا، روی صورتم ضرب می گيرند ....نگاه
خيره ام روی حسام ثابت می مونه... سرش رو به سمتم می چرخونه... به بالا به
چشمهام خيره می شه... توی نگاهم دقيق می شه... ناباور به حسام و التماس
چشمهايی که به صداقتش ايمان دارم، خيره می مونم.. اما... نمی تونم ترديد
نگاهم رو پنهون کنم... نگاهم که می کنه... ترديد چشمهام رو که می خونه...
به يکباره از جاش بلند می شه و می ايسته... دستهاش کنار بدنش، مشت می شه...
نگاهش رو از من می گيره و به روبرو خيره می مونه... صداش که بلند می شه،
نه رنگی از پشيمونی داره، نه احساسی از اعتراف... - عشق رو ازت گدايی نمی
کنم... برای موندن و نرفتنت التماس نمی کنم... باهات بد کردم... حق داری که
تلافی کنی...
صداش که بلند می شه، نه رنگی از پشيمونی داره، نه احساسی از اعتراف... - عشق رو ازت گدايی نمی کنم... برای موندن و نرفتنت التماس نمی کنم... باهات بد کردم... حق داری که تلافی کنی... صدای حسام توی سرم می پيچه و اوج می گيره... تلافی... ‼! توی ذهنم بارها تکرار می کنم و تکرار می شه ... تلافی؟‼! برای پيدا کردن بهونه ی اين تلافی که حقم شمرده می شه و برای طلب کردنش واجد شرايط می شم... ذهنم رو به هم می ريزم... قلبم.. احساساتم رو ورق می زنه... رد و پای حسام رو توی تمام خاطرات تلخ و شيرينم... توی تک تک لحظه های اين 8 ماه... تمام روزهايی که خسته بودم و خالی از حس زندگی... هر وقت تنها بودم و نيازمند حمايت... می بينم و از حس بودنش آرامش می گيرم... بودنی که حتی حالا... بعد از اين همه اعتراف...هنوز هم... آرومم می کنه.. حالا که خوب دقيق می شم... ذهنم هم به جواب می رسه.... سکوتمون که طولانی می شه، سرش رو به سمتم می چرخونه ... توی چشمهاش خيره می شم... نگاهم به درد و دل می شينه... نگاهم قدرشناس می شه... نگاهم رو می خونی حسام...؟ « تو محکوم شدی... مستحق تلافی... تلافیه تمام محبت هايی که وقت و بی وقت، خالصانه و صادقانه ... نصيبم می شد... تلافی حضوری که هر روز و هر لحظه، آرامش رو به روحم تزريق می کرد... تلافی احساس مهم بودن ... تلافی لبريزِ از زندگی کردن... از پس تلافی کدوم لطف و محبت بی دريغت برميام حسام... تلافیه همدرد شدن يا تلافی همراه شدن و سنگ صبور بودن؟... می خوای باور کنم که بودنت بهاته ی پيروز شدن و شکست دادن بود... منی که بار هر بار ديدنت، از گذشته فاصله می گرفتم و از غم رها می شدم... يعنی باور کنم که تمام شوخی ها و سربه سر گذاشتن هات، از روی برنامه بود و برای رسيدن به هدف... شوخی می کنی حسام... من صداقت رو... با هربار ديدنت.. توی چشمات می خوندم... من ساده بودم... اما... نه اونقدر که خام يه احساس برنامه ريزی شده باشم و بازيچه بودن رو به دنبالم، يدک بکشم...» توی نگاهم غرق می شه ، نگاهم رو می خونه اما... سکوتم رو که می بينه... از من و احساس درگیر شده ام فاصله می گيره... به قدمهای محکمی که با هر حرکت از من دورتر می شن چشم می دوزم... نگاهم روی شونه های خميده ی حسام ثابت می مونه... از دور شدن و زيادی فاصله ايجاد شده...، حس غريبی از دلتنگی توی دلم می پيچه... نگاهم رو از حسام می گيرم و به روبرو.. به شهری که حالا، زير بارون بهاری، خيس می شه و لطيف... خيره می مونم... زير لطافت بارون... حس می کنم.. که احساسم رقيق تر می شه... نگاه حسام، پيش چشمم جون می گيره... از نگاه مهربون حسام... شوری به دلم می شينه...از شعفی که توی وجودم می پيچه...گرم می شم...دلم.. هوای بارون و خنکای هوای نم زده می کنه... سرم رو به سمت آسمون بالا می گيرم و تسليم قطره های نرم و شيشه ايش می شم... چشمهام به تلاقی بارون... بسته می شه... قطره های ريزش .. روی صورتم راه می گيرند و به سمت موهام سر می خورن... صدای قدمهای حسام توی سرم می پيچه... به خواهش قلبم، دهان باز می کنم: - حسام... صدای قدم هاش قطع می شه ... لبهام ناخواسته به اعتراف باز می شه... - بهت گفته بودم که اگه برم... دلم برات تنگ می شه... هر روز... - می خوای من و دل و احساسم رو دلتنگتر کنی... - می خوای بری و ازم دور بشی حالا... - حالا که وابسته ات شدم و... به بودنت دل بستم... - حالا که شدی بهونه ی شاد بودنم... - ازم نخواه که به نبودنت عادت کنم ، فقط ... به مجازات يک اشتباه... - اگه اشتباهت، بودن و درگير شدن بود... اگه گناهت، موندن و عاشق شدن... پس بمون و اشتباه کن حسام... - من به اين اشتباه ... هر روز و هر لحظه... محتاج تر می شم ... - بمون که من و احساسم به بودن و موندنت دل خوش کرديم...حسام از التماس صدام... از بيان صادقانه احساسم... از خوندن بدون ترس قلبم... چشمهام پر آب می شن... اشکم رو... که صداقت احساسم رو به دوش می کشه... پيشکش حسام می کنم... صداش رو نمی شنوم اما... گرمی حضوری رو پشت سرم احساس می کنم.. - تارا... چشمهام رو باز می کنم... دوباره آسمون و هزارارن قطره ی بارون که روی من و حسام و احساس شورگرفته مون فرود میان، توی نگاهم جون می گيره... دستهاش رو دور کمرم حلقه می کنه... سرم رو بيشتر به عقب خم می کنم... نگاهم با نگاه شيطون و خندونش، تلاقی می کنه... از اين تلاقی، حس خوشی ... توی وجودم می پيچه... لبهام به رضايت این حس با هم بودن... به خنده می شينه... دست راستش از کمرم جدا می شه و به گردنم بند شه... سرش رو به صورتم نزديک می کنه... قطره های آب، از روی موهای خيسش سر می خورن و روی صورتم می ريزه... چشمهام با همه تلاشم برای باز بودن نافرمان می شن... گرمی لبهاش که روی پيشونيم حس می شه... قلبم از اين اولين نزديکی ضرب می گيره... زير بارون ... و خنکای باد بهاری... روی بام اسکان و اين ارتفاع اوج گرفته... حس می کنم... آهسته آهسته...تسليم عشق می شم و حسام... لبهاش که از صورتم فاصله می گيره، نگاهش توی شهر کوچيک شده روبرو می چرخه... - برای هميشه... عاشق اسکان و بارون و بهار می مونم... از تماشاش چشم می گيرم... به روبرو خيره می مونم... خودم رو عقب می کشم و به سينه حسام تکيه می زنم... - با اين همه عشق تازه، من و کجای دلت ميذاری کلک... دستهاش رو از دوطرفم به لبه بام بند می کنه... سرش رو پايين می کشه... کنار صورتم... - بارون و بهار و اسکان بهونه است عزيزم... هيچ کی نمی تونه جای تو رو تو قلبم بگيره نازیییی جون.... از اشتباه از روی عمدش جيغ می کشم... جيغم توی خنده اش گم می شه... دلم به خنده هاش گرم می شه... احساسم توی لطافت بهار گم می شه... قلبم از امانت عشق نوپام، لبريز می شه.. بار ديگه... شب و بارون و خنکای هوای بهاری... برای هميشه... توی ذهنم خاطره انگيز می شهسر به سينه ی حسام..آروم گرفته ام... از گرمای وجودش و اين همه نزديکی ، هیجان دارم... آرامش فراریه از دست رفته ام، به سراغم اومده و من ... توی خلسه ی شیرینی از دوست داشتن فرو می رم... از لباس و موهای خيس شده و سردی هوا، توی تنم، لرز می شينه... سرم رو به سينه ی حسام فشار می دم... دوست دارم توی آغوشش پناه بگيرم... از اين پناه از من فراری، گرم بشم و برای هميشه، آروم بمونم... متوجه لرزيدنم که می شه، دستهاش رو از لبه ی بام می گيره... دورم حلقه می کنه و روی شکمم انگشتهاش رو به هم قفل می کنه... حلقه دستهاش رو که به دورم حس می کنم... احساس می کنم، به محکم ترين پناه دنيا.. تکيه زدم... از اين حس شيرينی که توی وجودم می پيچه... لبخند روی لبام می شينه و دستهام به گره انگشتهاش بند می شه...: - سردت شده؟ سرم رو به بالا می کشونم و يک طرف صورتم رو به سينه اش می چسبونم... به چشمهای مهربونش خيره می شم... از نگاه گرمش گرم می شم...: - سردم بود... الان گرمم شد... گره دستاش رو باز می کنه ... با احتياط، دسته مویی که روی صورتم نشسته و از جلوی چشمم رد شده رو کنار می زنه و توی دستش نگه می داره...با نگاه دقيقش ..دسته موی بلند توی دستش رو ، از بالا تا پايين ورانداز می کنه ...از ديد زدن و نگاه کردن که فارغ می شه ... به نوازش موهام مشغول می شه...: - مثل موش آب کشيده شدی... خيسه خيس... فک کنم بايد بريم تا بيشتر از این بلا سرت نيوردم... می ترسم فردا که از خواب پاشی، به خاطر اين همه بلا از من متنفر باشی... به صورتش لبخند می زنم... :- به همين راحتی... مگه الکيه؟ دست از موهام می کشه و با انگشت شصتش گونه ام رو نوازش می کنه... توی صورتم که دقيق می شه، لبخندش پهنتر و عميق تر می شه: - يعنی هنوز نفهميدی، از الکيم الکی تره... الکی.. الکی.. دختر مردمو خر کرديم رفت... با سرم به سينه اش آروم ضربه می زنم...: - حسام... می خنده... دوباره دستهاش رو به دورم حلقه می کنه و من رو با حرکت شتابزده توی آغوشش فشار می ده...: - جووونم... اينجوری نگو حسام.. يه جورای خاصی می شم.. به صورتش اخم می کنم... خم می شه و به اخم هام بوسه می زنه..: - اخم نکن زشت می شی... بريم؟ سرما می خوريا؟ سرم رو به نشونه موافق تکون می دم... به چشمام خيره می مونه... توی چشمهای پرصداقتش مات می مونم... تلاقی نگاه ها که طولانی می شه، چشمهاشو از من می گيره و دوباره توی شهر روبرو غرق می شه...رد نگاهش رو می گيرم و توی ستاره های زرد پخش شده ی توی خونه های روبرو گم می شم.. - می دونی تارا؟ سرگرم تماشای، خونه ها و ستاره های زيباشون می مونم...: - چی رو؟ - اينکه فک نمی کردم به اين سادگی خر شی...‼! اونقدر گيج ستاره های زمينی هستم که ديرتر از حد انتظار طعنه کلامش رو می گيرم... بلافاصله خودم رو از سينه اش جدا می کنم.. جيغم همزمان بالا می ره: - حسسسسسسسسام... می خنده و شتابزده از من فاصله می گيره: - غلط کردم تارا جون... توروخدا رم نکن... دستم رو به نشونه تهديد توی هوا تکون می دم : - از الان خودتو مرده فرض کن حسام... به دنبال تهديد،به سمتش خيز برميدارم و پای چپم رو برای حرکت جلو ميذارم،... با درد بدی که توی مچ پام می شينه، تعادلم به هم می خوره و صدای جيغم بالا می ره... از صدای جيغم، حسام که از من فاصله گرفته، خيلی سريع نزديکم می شه اما، قبل از اينکه به من برسه، روی زمين پخش می شم... از شدت درد ابروهام توی هم فرو می ره و صورتم جمع می شه... - چی شد تارا؟ چرا غش کردی؟ از لای چشم جمع شده و نيمه باز چپم به صورت نگرانش چشم ميندازم... دستش رو به مچ پام بند می کنه... از تماس دستش صدای جيغم بالا می ره... بلافاصله دستش رو پس می کشه...: - چته؟ اين کولی بازیا چيه در مياری؟ با حرص از لای دندونهای از زور درد کليد شدم جواب می دم: - کولی بازی چيه... پام داره از زور درد فلج می شه... بلند می شه و می ايسته: - راس می گی؟ خوب شد گفتی... من زن قراضه نمی خوام... با اجازه... حالم رو نمی فهمم... از شوخی حسام توی اين موقعيت ناخواسته جوشی می شم: - حسسام... دست به کمر می ايسته: - چيه عزيزم؟... می دونم که دوسم داری... اما نه جای خوبی رو انتخاب کردی... نه وقت مناسبی رو... شرمندم.. اما... اين يه بارو بی خيال شو.. بعدا حسابی از خجالتت درميام... با حرص نيم تنه ام رو روی زمين پخش می کنم... کم کم داشتم برای اين حسام شيطون و همه ی لودگی هاش دلتنگ می شدم... داشت باورم می شد، با عاشق شدنش، دست از اين مسخرگیهاش می گيره و آدم ديگه ای می شه... با خنده بالای سرم می ايسته: - مردی؟؟... عزيزم زود بود... لاقل ما رو از خماری و ناکامی در میاوردی خسيس... اين تن اک بندتو می خوای چی کار زير خاک... از حرص، چشمهامو می بندم و با تمام وجود جيغ می کشم: - حسسسسسسسسام... صداش رو می کشه و دوباره تو قالب همون لودگی خاص خودش جواب می ده: - جوووووونم... - اينجور که تو حسام حسام می گی، ما مجبور می شيم که دست به کار بشيم... خدايا... مارو ببخش... باتموم شدن نطقش، حس می کنم توی هوا معلق می شم... فشار دستش رو زير زانوهای خم شده و و شونه هام حس می کنم.. چشمام رو که باز می کنم، صورت جدی حسام رو می بينم... زير لب می نالم: - چی کار می کنی ديوونه... بذارم زمين.. توی نگاهم خيره می شه... چشمهاش مثل هميشه شيطون می شه و يک تای ابروش بالا می پره: - مگه خلم عزيزم... دارم حالشو می برم... با دست به سينه اش ضرب می زنم: - ديوونه... هيچ وقت ادم نمی شی نه.... عاشق شدنتم غير آدميزاده... بلند می خنده و می گه: - حالا ديوونه، عاشق ، غير آدميزاد... يا هرچيز ديگه، زودتر کليد پشت بوم رو بده، تا ما زودتر به کارمون برسيم... از کليد غافل شدم... با چشمهای ترس زده به حسام خيره می مونم.. چشمهاشو ريز می کنه و توی چشمهام دقيق می شه: - عزيزم... نگفته بودم اونجوری نگام نکن؟... تو نمی بينی من به اين نگاه های عاشقانه الرژی دارم... حرفش رو قطع می کنم: - کليد.. لبخند می زنه: - هان... چی شد بی عرضه؟... گمش کردی...؟ اخم می کنم: - من بی عرضه نيستم... به دستهاش تکونی می ده و توی آغوشش جا به جا می شم: - خيله خوب بابا... تو با عرضه... از تو جيبم کليد رو دربيار... متعجب به صورتش خيره می شم: - مگه دست توئه؟ - انتظار نداشتی که بذارم همونجا لبه ی پشت بوم بمونه... از خيالی که آسوده می شه، نفسم رو بيصدا بيرون می دم و به سختی دست توی جيب شلوار حسام می کنم... - عزيزم حواسم هستا.... مواظب باش، منحرف نشی.. - حسسام... - جونم عزيزم... دستتو گفتم.. خودتو چی کار دارم... دستم که به کليد می خوره از ذوق جيغ خفيفی می کشم: - پيداش کردم... من رو به در نزديک می کنه: - خسته نباشی...حالا لطف کنيد در رو باز کنيد... جناب کريستوف کلمب کليد رو توی قفل جا می زنم و با چرخوندنش قفل رو باز می کنم... در که باز می شه و هوای گرم داخل به وجودمون می شينه، تازه احساس می کنم که چقدر سردم بوده... از همين حالا خودم رو برای يه سرماخوردگی حسابی، آماده میکنم... از پله ها پايين می ره...به سينه اش تکيه می زنم... روی آخرين پله خودم رو تو بغلش جا به جا می کنم: - بذارم زمين حسام... - شروع نکن تارا... با اين وضع که نمی تونی راه بری... با مشتم ضربه آرومی به سينه اش می زنم: - ديوونه... زشته... کسی مارو ببينه... بی خيال از پله های اضطراری فاصله می گيره و رو بروی آسانسور می ايسته... برای زدن دکمه آسانسور روی زانوهاش میشينه و به سمتش خم می شه... : - نترس، ملت مثل منو تو بی کار نيستن، زير بارون از خونه بزنن بيرون... - تو از کجا می دونی حسام... بذارم زمين... در آسانسور که باز می شه ، واردش می شه و به من و اعتراضم بی تفاوت می مونه... تمام غر زدن ها و سرو صداهام بی نتيجه می شه و خونسرد به شماره طبقه ها که به سرعت کم و کمتر می شه خيره می مونه... دست آخر، توی پارکينگ پياده می شيم.. وقتی که با احتياط روی صندلی ماشين هدايتم می کنه، نفس آسودم رو بيرون می دم و منتظر سوار شدنش می مونم: - بيا، ديدی؟.. کسی نبود... فقط می خواستی سر ما رو بخوری ديگه... شونه هامو با بی خيالی بالا میندازم...: - کسی نبود! آسانسور که دوربين داشت... استارت ماشين رو می زنه: - جدی نگير بابا... فک می کنی تو اين هوا ... کی می شينه پای اين دوربينا و چکش می کنه... بعدم حالا چکش کنه... بذا فک کنه، حالا چی ديده... از اين به بعد واسه شکار اين لحظه ها دست از اين دوربينا نمی کشه... دقتش می ره بالا... واسش خوبه.. لازمه... از جواب هميشه توی آستينش، وا می مونم... می دونم که هيچ وقت تسليم نمی شه... ترجيح می دم به بحث بی فايده خاتمه بدم.. ماشين که حرکت می کنه، سرم رو به پشتی صندلی بند می کنم و به بيرون خيره می شم... به محض اينکه از پارکينگ خارج می شيم دوباره ساختمون سفيد اسکان چشمم رو می گيره... - حسام کليد پشت بوم اينجا رو از کجا آوردی..؟ نگاهش رو به خيابون ثابت می مونه: - آدم کليد پشت بوم خونه شو هم نداشته باشه؟ با تعجب به صورتش خيره می شم: - اينجا که خونه تو نيست...؟ - خونه بابا و مامان که هست... از شانس خوبم بابا که مسئول هيئت مديره اينجا هم هست... نگام رو دوباره از حسام می گيرم و به برج های سه گانه اسکان می دوزم... زير لب زمزمه می کنم: - نمی دونستم... دوباره روی صندلی صاف می شينم و به صورتش خيره می شم: - حالا چر اونجا؟ - پس مثلا کجا؟ متفکر سرم رو به سمت راست خم می کنم: - چه می دونم... رستورانی... بام تهرانی... هزار تا جای ديگه... می خنده و زير چشم نگاهم می کنه... خودم رو برای جوابش آماده می کنم: - عزيزم... آدم و می برن اونجا... تجربه نشون داده، در برابر تو بايد از شيوه های غير متعارف استفاده کرد. اخم می کنم.. با انگشتش به پيشونيم ضربه می زنه: - نگفتم زشت می شی؟ سرم رو عقب می کشم... با دست شالم رو روی سرم می کشه: - قهر نکن بابا... انقدر شيلنگ تخته اداختی که مجبور شدم بيارمت اينجا... دستش رو پس می زنم و شال رو روی سرم مرتب می کنم... با سماجت دستش رو جلو می کشه و گونه ام رو بين دو تا انگشتش فشار می ده... صدای جيغم بالا می ره...: - آآآآی... چی کار می کنی... صورتش رو جمع می کنه و با لحن بيچاره ای می گه : - منت کشی... از لحنش خندم می گيره.. دستش رو از گونه ام جدا می کنم و توی دستم نگه می دارم... برميگرده و به صورتم لبخند می زنه... توی نگاه گرمش غرق می شم... از اسکان که فاصله می گيريم، برای ديدنش سرم رو به عقب می چرخونم... برای آخرين بار نگاه خريدارانه ای به ساختمون ميندازم... لبخند رضايتی روی لبم پهن می شه... حس می کنم، برای هميشه... عاشق اسکان و پشت بوم دوست داشتنیش می مونم... از اسکان که فاصله می گيريم، سرم رو به پشتی صندلی تکيه می دم... اونقدر خستم که با تکون های ماشين چشم هام سنگين می شه... از بی حرکتی ماشيم، چشمهام رو باز می کنم... جلوی بيمارستان خاتم ايستاده... متعجب نگاهم رو روی ساختمون بيمارستان میندازم...: - واسه چی اينجا وايسادی؟ خونسرد، کمربندشو باز می کنه و نگاهم می کنه: - هيچی عزيزم، بريم شام بخوريم... نگام رو از بيمارستان می گيرم و به سمتش اخم می کنم: - مسخره نباش حسام... واسه چی اومدیم اینجا... آينه داخل ماشين رو روی خودش تنظيم می کنه و موهاش رو توی اينه مرتب می کنه: - نگفته بودم يه دوست دختر پزشک دارم که اينجا کار می کنه... با حرص به بازوش مشت می زنم: - حسسسسسسسسام... بازوش رو می ماله و می گه : - عزيزم... انتظار نداری که با اين پا و اين اوضاع احوال روونت کنم خوونه.. نگاهم رو به سمت پام می چرخونم: - پام که چيزيش نيست... حرفم رو قطع می کنه: - حتما واسه همينم که چيزيش نيست... رو پشت بوم مراسم اه و ناله راه انداختی و خود زنی می کردی....حالا چه چيزيش باشه، چه نباشه... بريم يه عکس بندازيم خيالمون راحت شه... از لحن دستوريش لجباز می شم.. شونه هامو بالا میندازم و درحاليکه خودم رو به پشتی صندلی فشار می دم، دستهامو روی سينه ام جمع می کنم: - من نميام... منو ببر خونه... نگاهش رو از گوشه چشم حس می کنم... اما ... به هيچ وجه حاضر به کوتاه اومدن نيستم، کلافه سرش رو تکون می ده و نفسش رو پر حرص بيرون می ده... نگاهش رو که از من جدا کرده به خيابون ميدوزه و می گه: - پيرم می کنی تارا به خدا... بلافاصله برمی گردم و توی صورتش براق می شم: - کسی مجبورت نکرده... برمی گرده و توی نگاه مهربونش خيره می شم: - مطمئنی؟ نگاهم سوالی می شه: - از چی؟ دستش رو جلو می کشه و بينیم رو بين دو انگشتش می گيره و با لذت به صورتم خيره می مونه... سرم رو عقب می کشم: - آآآی... حسام، صددفعه گفتم نکن... خوشم نمياد.. چشمهاش شيطون می شه و می گه: - نکردم که تارا... قصاص قبل از جنايت می کنی... از وقاحتش کفری می شم.. جيغ می کشم:- حسسسسسسسسام... صدای خنده هاش با زنگ موبايلش همزمان می شه.. گوشی رو از فاصله پشت فرمون برميداره و درحاليکه سعی می کنه، خنده اش رو کنترل کنه جواب می ده: - بله؟ -... - سلام خانوم... شبتون خوش باشه..خواهش می کنم... - ... با احساس شنيدن صدای زنانه ای از پشت خط، شاخک هام تيز می شه و به کار می افته... از ادبيات خاص و پر احترامی که حسام برای صحبت به کار می بره،ناخواسته کنجکاوتر می شم و سرم رو به سمتش نزديک می کنم... برای شنيدن واضح تر صدا، اونقدر نزديک می شم که سمت چپ صورتم کاملا به گوشی و و دست راستش می چسبه... با تعجب برمیگرده و توی صورتم خيره می شه... عقب می کشم و روی صندلی صاف می شينم... نگاهم رو به صورت متعجبش می دوزم و براش لبخند می زنم... همونطور که خيره نگاهم می کنه، مجبور به جواب دادن می شه: - نه خانوم.. اين چه حرفيه... تقصير از ما بود... بايد زودتر برمی گشتم.. اخم هام ناخواسته توی هم می ره... - بله خانووم.. الان پيش منه.. اجازه بديد گوشی رو بدم دستش... همزمان با گرفتن گوشی با صدای آهسته ای می پرسم: - کيه؟ با خونسردی جواب می ده: - مامان... گوشی رو به گوشم نزدیک می کنم: - الو مامان؟ - سلام تارا. کجايی؟ مگه قرار نشد زود برگردی؟ ساعتو نگاه کردی؟ نگاهم به سمت ساعت ماشين می چرخه و روش ثابت می مونه.. 30/11... از شدت تعجب چشمهام گشاد می شه: - اصلا حواسم نبود مامان... بابا اومده؟ شکايت رو از لحن ناراضيش تشخيص می دم: - نه... تو که نيومدی... باباتم که هنوز نرسيده... - چشم مامان. نزديکيم.. 10 دقيقه ديگه می رسم.. - زودتر تارا... خداحافظ.. منتظر جوابم نمی مونه و قطع می کنه.. با اين کار مامان عمق ناراحتیش، برام مشهود می هش... گوشی رو از گوشم جدا می کنم و به سمت حسام می گيرم.. :- زودتر بريم حسام... ديرم شده.. مامان شاکی بود... گوشی رو از دستم می گيره و جای قبليش میذاره: - پس پات چی؟ بی حوصله جواب می دم: - پام خوبه.. چيزيش نشده... بريم تا ديرتر از اين نشده.. نگاه ناراضيشو از من می گيره و کمربندشو می بنده... با سرعت به سمت خونه حرکت می کنه... ----------------- نگاه ناراضيشو از من می گيره و کمربندشو می بنده... با سرعت به سمت خونه حرکت می کنه... جلوی در خونه که می ايسته... نگاهم به سمتش چرخ می خوره: - ممنون حسام.. دستش به فرمون بند می مونه، سرش رو به سمتم برمی گردونه: - بابته؟ با سر به پام اشاره می کنم: - پای از کار افتادم... نگاهش روی پام خشک می مونه...خجالت رو از نگاهش می خونم... با دستم به شونه اش می زنم: - شوخی کردم... بابت تور تفريحی، بام اسکان... به صورتم لبخند می زنه: - دوست ندارم بری... توی لبخندش محو می شم: - ديروقته حسام... تا الانم خيلی دير شده... نگاهش رو از صورتم می گيره و به روبرو خيره می مونه: - می دونم... دستم رو به دستگيره در می کشم: - خيله خوب ديگه... ما بريم... سريع به سمتم برميگرده... دستش رو به آستين مانتوی خيسم بند می کنه : - تارا... نگاهش می کنم... سرش رو به زير ميندازه... : - می دونی که چقدر دوست دارم... ته دلم غنج می ره... لبام به خنده می شينه... نگاهش رو دوباره به صورتم می دوزه و توی چشمام دقيق می شه: - نذار از دستت بدم... باشه؟ چشمهام برق می زنه... دلم به احساس محبتش گرم می شه.. سرم رو آروم تکون می دم و در رو باز می کنم... هنوز نگاهم می کنه... توی حرکت شتاب گرفته، به سمتش خم می شم و گونه اش رو می بوسم... اونقدر غافلگير شده، که تکونی نمی خوره... لبخند روی لبام پهن می شه...از ماشین پياده می شم... پای چپم رو با احتياط بالا می گيرم.. به سمتش می چرخم و دستم رو به شيشه ماشين که در حال پايين کشيده شدنه، بند می کنم... شيشه که ثابت می شه، سرم رو توی قاب پنجره جلو می کشم: - من برم ديگه حسام... کاری نداری؟ تکونی می خوره و به سمتم می چرخه: - بيام کمکت... دستم رو جلوش تکون می دم: - نه قربونت برم... همون کمکی که کردی و از بالاپشت بوم آورديم پارکينگ از سرمم زیادی بود... شيطون می شه: - نه که خيليم بهت بد گذشت... به شيطنتش شيطون می شم: - عزيزم کی گفته خر سواری کیف نمی ده.. دستش رو که به سمت دستگیره در می بره، جيغ می زنم و با يک پرش به عقب از ماشين فاصله می گيرم... از جيغم، صدای خندش بالا می ره: - ملت رو خبردار کردی، بی آبروو.. با ترس سرم رو به سمت خونه می چرخونم: - همش تقصير توئه ديگه...من برم تا شر نشده... به صورتم لبخند می زنه... از همون فاصله لبهاش رو به هم فشار می ده... چشم چپش رو به سرعت باز و بسته می کنه... به چشمکی که می زنه می خندم...لی لی کنان از ماشين فاصله می گيرم... به پله ها که می رسم برمی گردم سمتش... هنوز ايستاده... دستم رو تو هوا تکون می دم: - خداحافظ... به خاطر فشاری که به پام مياد، منتظر نمی مونم، به سختی دستم رو به لبه باغچه کنار پله می گيرم و اولين پله رو می پرم...دومی و سومی ... تا پله هفتم... بالا که می رسم، صدام می زنه: - تارا.. برمی گردم.. نفس نفس می زنم... برای ديدنم خودش رو به سمت پنجره سمت من خم می کنه: - مواظب خودش باشه ... کاری هم داشت، خبرم کنه.. سرم رو به نشونه تشکر پايين می دم و لبخند می زنم... بوقی می زنه و به راه می افته و خيلی زود توی پيچ کوچه گم می شه... دستم که به در و زنگ آيفون بند می شه، بلافاصله در باز می شه و مامان توی قاب در ظاهر می شه... از اينکه مامان شخصا به استقبالم اومده شوکه می شم... حرف زدن رو فراموش می کنم.. مامان با دهانی باز و نگاه خيره ای که قصد گرفتنش رو از من نداره، سرتا پای من رو ورانداز می کنه.. از نگاهش معذب می شم... در رو به عقب هل می دم: - اجازه هست؟ مامان خودش رو از جلوی در کنار می کشه...: - اين چه سر و ريختيه... چرا مثل موش آب کشيده شدی... نمی گی سرما می خوری... در حاليکه سعی می کنم به سختی قدم بردارم تا مامان متوجه آسيب پای چپم نشه، بی خيال جواب می دم: - چيزی نيست مريم جون... بارون ميومد خيس شدم... خودم رو به هر جون کندنی که هست، به هال می رسونم و روی اولين مبل پخش می شم ... پام رو خيلی با احتياط و با کمک دستام جلوتر می کشم و توی وضعيت بهتری قرار می دم...،پوزيشن دلخواهم رو که پيدا می کنم، ازسکوت طولانی مامان، متعجب می شم... سرم رو به سمتش بلند می کنم... جلوی در بی حرکت ايستاده و با نگاه خيره اش، به پام نگاه می کنه... خودم رو توی مبل جابجا جا می کنم و شالم رو که دور گردنم پيچيده شده، از سرم جدا می کنم...: - چيزی شده مامان؟ مامان مشکوک و بدون گرفتن نگاهش، جلو مياد، روی مبل روبرويم می شينه و خودش رو روی مبل جلو می کشه: - پات مشکلی داره... جا می خورم... می دونم که اگه بفهمه پام ضرب ديده، تا مراحل درمانم رو کامل نيبينه، ولم نمی کنه... ناخواسته لبخند می زنم: - نه مثلا چی؟ مامان نگاهش رو از پام می گيره و به صورتم ميندازه: - انگار پاتو می کشيدی؟ دستم رو تو هوا تکون می دم: - نه بابا، مامان... چيزی نشده... انقدر امروز منو سرپا نگه داشتی و راه بردی، که به اين روز افتادم... بخوابم خوب می شه... چشمهای مامان ريز می شه: - مطمئنی که به خاطر خستگيه و پياده رويه؟ به مبل تکيه می می دم: - آره بابا... مامان که مطمئنم هنوز قانع نشده، از روی مبل بلند می شه، به سمتم مياد : - پاشو برو لباستو عوض کن، سرما می خوری... خودم رو توی مبل فرو می کنم...: - نه مامان، بايد برم حموم... خيلی کثيفم... بالای سرم دست به سينه می ايسته : - پاشو تارا... شلخته بازی در نيار... مبلا رو کثيف می کنی... چشمهام رو روی هم ميذارم... : - باشه مامان، بذا دو دوقيقه خستگی در کنم... مامان از من فاصله می گيره و به سمت آشپزخونه می ره... صدای بلندش از آشپزخونه شنيده می شه: - تارا پاشو با اين وضع نشين اونجا.. بابات بياد، با اين ريخت و سر و وضع ببينتت، می فهمه تا الان بيرون بودی... اخلاقشو که می دونی ... ناراحت می شه... چشمهام کم کم سنگين می شه..: - باشه ... پا می شم.... اونقدر گيج خوابم که نمی فهمم چه جوری خوابم می بره...نمی دونم چقدر خوابيدم که با صدای بلند مامان، از خواب می پرم و صاف سرجام می شينم. - هنوز که نشستی... پاشو ديگه... به مامان که دست به کمر و با ليوان بزرگ چايی بالای سرم ايستاده خيره می مونم.. بخارهايی که از ليوان بلند می شه، برای خوردن بد وسوسه ام می کنه.. نگاهم به ليوان خشک مونده که مامان، سينی توی دستش رو جلو ميذاره: - شام خوردی ديگه... احساس گرسنگی نمی کنم... به ليوان چايی دست می برم: - نه.. اما سيرم... مامان روبروم می شينه... برای گفتن چيزی ترديد داره... انگشتهاشو تو هم قفل می کنه... خودش رو جلو می کشه اما.. دوباره برای حرف زدن پشيمون می شه و عفب می کشه و به مبل تکيه می ده... ليوان رو توی دست می گيرم و از گرمای مطبوعی که توی تنم می ريزه، لدت می برم... - اين پسره کی بود؟ می دونستم که نمی تونه جلوی کنجکاوی خودش رو بگيره و حتما سوال می پرسه..: - چطور مگه؟ مامان موهاش رو با تکون سر از صورتش عقب می زنه: - چطور مگه؟‼... يعنی يه مادر نبايد بدونه، دخترش با کی ميره با کی مياد...؟ از جوابی که بايد آماده می کردم مستاصل میشم... ليوان رو به لبهام نزديک می کنم.. بی خيال، سر می کشم.. دهان و همه ی مري ام می سوزه..ناخواسته محتويات دهانم رو بيرون می ريزم... با دست جلوی دهانم رو می گيرم ... مامان با اخم جعبه دستمال کاغذی رو جلوم می گيره: - اين چه وضعشه تارا... چندتا دستمال از جعبه بيرون می کشم و دستها و صورتم رو پاک می کنم... از شدت داغ بودن چايي احساس می کنم زبونم ورم کرده و سر شده... دهانم رو باز می کنم و دستم رو جلوش تکون می دم...: - چقدر داغ بود اين... سوختم... مامان جعبه دستمال رو روی ميز ميذاره: - معلومه که داغه.. هنوزم زيرش روشنه... زير چشمی به مامان نگاه می کنم.. برای گرفتن جواب سوالش مصممه.. از اون روزی که حسام توی اون عمليات داوطلبانه، خودش رو جلو انداخت و با مامان سلام و احوالپرسی کرد، بايد انتظار هم چين سوالی رو هم می کشيدم... ذهنم به حلاجی می افته... صدای تحليلگر ذهنم ، توی سرم می پيچه: حالا می فهمم چرا اون روز از اون سلام و احوالپرسی و آشنايی نصف و نيمه، ناراحت شدم... هيچ وقت دوست نداشتم، در مورد روابطم به مامان توضيح بدم.. اما حامد چی؟... نه...حامد فرق می کرد... رابطه من با حامد، از همون روز اول توی خونه و دقيقا پيش چشم مامان و بابا شکل گرفت... حتی اگه می خواستم، به خاطر نفوذی که حامد توی اون شرايط بحرانی، به خونمون پيدا کرده بود و محبوبيتی که پيش بابا و مامام داشت نمی تونستم حذفش کنم.. ولی حسام... شرایط حسام با حامد فرق می کنه... در رابطه با حامد تکليف معلوم بود... اما حسام... من حتی در رابطه با آينده ام با حسام مطمئن نيستم...می دونم که به من علاقه داره اما.. هنوز خيلی مسائل هست که می دونم، نمی تونم باهاش کنار بيام و مهمترينشون، همون محبوبيتیه که حسام بين دخترها داره... قطعا به عنوان يه دختر که خيلی هم حساسه ، نمی تونم توجه حسام به زنهای ديگه ويا بالعکس رو تحمل کنم... حتی شرکت حسام هم برام مسئله سازه... جدا از اينها، حسی که از حامد توی قلبم هنوز زنده است و برای موندگار بودن تلاش می کنه، به همين راحتی اجازه تصميم گيری در رابطه با حسام و آينده مشترکمون بهم نمی ده... با وجود همه ی اين مسائل دوست ندارم، با مطرح کردن حسام توی خونه، رابطه مون رو زودتر از چيزی که بايد، جدی کنم ... می دونم که احتياج به زمان دارم تا بتونم با شرايط جديد کنار بيام... ذهنم هنوز مشغول بلند بلند حرف زدن و توجيح مسائله که صدای مامان، افکارم رو به هم می ريزه و من رو متوجه خودش می کنه: - نمی خوای جواب سوالمو بدی؟ زير لب به حسام بدو بيراه می گم: خدا بگم چی کارت کنه حسام... حالا من چه جوری فکر مامان رو ازت منحرف کنم... مامان سرش رو نزديکتر می کنه: - چيزی گفتی تارا...؟ دستمالهای خيس شده توی دستم رو داخل سينی جا می دم و سعی میکنم با کمترين فشار روی پای چپم بايستم... همونطور که دکمه های مانتو رو باز می کنم به جواب کوتاهم قاعت می کنم: - پسر دکتر افشار ه... - منظورت که استاد راهنمات نيست؟ بی حوصله سرم رو تکون می دم: - چرا دقيقا منظورم خودشه... ------------------------ مانتو رو از تنم بيرون می کشم و دستم می گيرم.. از پام غافل می شم... برای برداشتن قدم، پای چپم رو جلو می کشم که با فشار غيرعمدی که بهش وارد می شه، صدای آخم بالا می بره و پخش زمين می شم... مامان بلافاصله بالای سرم می شينه... هول کرده.. از نگاه نگرانش می خونم... دستش رو روی دست ديگه اش می کوبه: - چه بلايی سر خودت آوردی بچه؟ خودم رو روی زمين جمع و جور می کنم و می شينم...سعی می کنم، اثر دردی که توی پام می پيچه ، نمود خارجی روی صورتم نداشته باشه.. دست مامان که به پام کشيده می شه، ناخواسته پام رو با شدت عقب می کشم... نگاه نگران مامان بين صورت و پام رد و بدل می شه: - بذار ببينم چه بلايی سر پات آوردی... خودم رو به سمت عقب می کشم و به بدنه مبل تکيه می دم...: - چيزی نيست مامان به خدا... خوردم زمين فقط... نگاه مامان که دقيق شده، تازه متوجه پوسيدگی سر زانو قسمتهای ديگه شلوار می شه: - نگاه کن چه بلايی سر خودش آورده.. شلوارتو بزن بالا ببينم.. اينبار، حرف گوش کن می شم...برای ديدن وضعيت پام خودم هم کنجکاو می شم... پاچه ی شلوارم رو با احتياط بالا می کشم.. خدا رو شکر می کنم که امروز به پوشيدن اين شلوار پارچه ای و از بالا گشاد رضايت دادم... با ديدن ورم مچ پام و زخم روی زانوم وا می رم... از چيزی که فکرش رو می کردم بدتر بود... دلم از ديدن زخم روی زانوم، ضعف می ره.. هميشه از بچگی از ديدن خون و زخم واهمه داشتم... فشارم می افتاد و سرگيجه پيدا می کردم... توی این اوضاع، خستگی و پياده روی طولانی امروز و ماجراهای طول شب هم به اين حال نزار اضافه می شه... مامان که با چشمهای درشت شده از زانو تا مچ پام رو ورانداز می کنه، بالاخره دل می کنه و نگاهش به صورتم کشيده می شه... رنگ و روی پريده من رو که می بينه، نگرانيش اوج می گيره: - اوا تارا... چی شد مامان؟ چرا انقدر رنگ و روت پريده... برای جواب مامان دهان باز می کنم که زبونم کش مياد و ازحرف زدن پشيمون می شم... مامان بلافاصله به اشپزخونه می ره و با ليوان آب قند برميگرده ...: - قندت افتاده پايين... يکم اينو بخور... ميلی به خوردن ندارم، اما به اصرار مامان چند جرعه از ليوان رو می نوشم... دوباره به آشپزخونه ميره و برمی گرده، همينطور که کنارم می شينه، نمکدون رو توی دستش تشخيص می دم.. : - دهنت رو باز کن، يکم نمک بريزم زير زبونت... سرم رو بی حال به بالا تکون می دم: - نمی خوام مامان... لجبازی نکن بچه، شايد فشارت پايين افتاده... دست مامان که از زير چونه ام روی دو طرف صورتم بند شده، به باز کردن دهان مجبورم می کنه... از مزه شوری که توی دهنم می پيچه و تضادی که با طعم شيرين توی دهنم ايجاد می کنه، حس بدی به سراغم مياد... چهره ام در هم ميره... مامان از من فاصله می گيره و به سمت تلفن می ره.. دستپاچگی و اضطراب رو از حرکات شتاب گرفته و تند شدش می خونم... : - نگاه کن ببين چه بلايی سر خودش آورده... جلوی چشم خودمی، اينجوری از خودت مراقبت می کنی، وای به اون روزی که بخوای از ايرانم بری... تلفن رو برميداره و شماره می گيره و هم چنان با لحن مستاصل و نگران، زير لب غر غر می کنه... از لای چشمهای نيمه بازم به مامان نگاه می کنم... کلافه راه می ره و نگاهش رو از من نمی گيره... از راه رفتن پشت سر هم مامان، سرگيجه می گيرم، چشمهامو می بندم... صدای حرف زدن مامان خبر از وصل شدن تماس می ده: - الو محمد... کجايی؟ جواب بابا به مامان کافيه تا بغض مامان شکسته بشه و صداش توی گريه گم بشه: - پاشو بيا خونه ببين اين دختر چه به روزه خودش آورده... -.... - نمی دونم ... زده پاشو آش و لاش کرده... -...... - می گه خوردم زمين... محمد زود بيا اين بچه رنگ به روش نيست... گريه های مامان که طولانی ميشه، تازه دليل اون همه اصرار و سماجت حسام رو برای رفتن به بيمارستان درک می کنم..، با اين همه خستگی و ضعف و دردی که توی بدنم می پيچه، انعکاس صدای گريه مامان، توی سرم بی اندازه بلند می شه.. مستاصل چشمهام رو روی هم ميذارم اما.. قبل از اينکه متوجه حال نزارم باشم، از مامان و خونه و جسم خسته ام فاصله می گيرم... از صدای باز و بسته شدن در، بيدار می شم... اما... هنوز خسته ام و توان باز کردن چشمهام رو ندارم... بوی الکل و ضدعفونی کننده ها، منو متوجه بيمارستان می کنه... از لای چشم نيمه بازم، تصوير تار و سفيد اتاق رو تشخيص می دم... نگاهم رو توی اتاق می چرخونم... مامان کنارم روی صندلی خوابش برده... سعی می کنم پام رو تکون بدم که از سنگينی غيرمعموليش به عمق فاجعه پی می برم... حتما گچ گرفته شده... چشمهام دوباره ناخواسته، بسته می شه و من بی هيچ مقاومتی تسليم خواب می شم.. *** از صدای آروم و نوازش مهربون دست بابا به روی موهام از خواب بيدار می شم... اما... برای شنيدن زمزمه های آرومش که چندهفته است از شنيدنش محروم بودم...ترجيح می دم که همچنان چشمهام رو بسته نگه دارم: - بببين چه به روز خودت آوردی بابا؟ درست شدی عين 3 سالگيت... شيطون و سر به هوا... - اون موقع ها هم هروقت واسه بازی می رفتی تو حياط، با دست و پای زخمی برمی گشتی خونه... - هنوز بچگی هات تو ذهنمه... با اون موهای خرگوشيت و پيراهن های صورتیت... - مامانت می گه بزرگ شدی... اما به چشم من هنوز همونجور بچه ای و سر به هوا... - کاش همونجور کوچيک می موندی... کاش بزرگ نمی شدی... که بخوای از من و مادرت فاصله بگيری... - دلم واسه بچگیات... واسه خنده هات... تنگ شده بابا... - کاش می دونستی تو دلم من چی می گذره... می دونستی که با رفتنت داری چه به روز من و دلم مياری تارا... - نمی تونستم به موندن مجبورت کنم اما کاش... می تونستم شرايط رو تغيير بدم... - هيچ وقت نذاشتم آب توی دلت تکون بخوره... اما... فکرشو نکرده بودم که همه چی تحت کنترل من و خواست من نيست... - بزرگ شدی... خانوم شدی... واسه خودت خانوم مهندس شدی... - افتخار من و مامانت شدی... - اما ... - انقدر دوستت دارم که هميشه توی خيالم فکر می کردم ، نميذارم ازدواج کنی و واسه هميشه پيش خودمون نگهت میداريم... اما.. - آه ه ه ه ... - چقدر دلم برات تنگ شده بود بابا... دلم تنگ شده بود که بشينم و باهات مثل گذشته، هم صحبت بشم... - بزرگ شدی تارا... بزرگ شدی... از نوازش موهام دست می کشه... نفسهای پرصداش رو که می شنوم دلم براش می گيره... به مهربونی کلامش دلتنگ می شم... حس می کنم، چقدر سخت و تلخ بود که اين مدت از بابا و حمايتهاش دور بودم.. چشمهام رو باز می کنم و به صورت خسته اش خيره می مونم... چشمهاش رو بسته و به پشتی صندلی تکيه داده.. توی نگاهم، چهره مردونش مهربون و دوست داشتنی جلوه می کنه... تمام محبتهاش تو نظرم زنده می شه... تمام روزهای بچگی که با مامان توی حياط می شستيم و انتظار اومدنش رو می کشيديم.. همون روزها که به اميد دستهای پر بابا، با همه خستگیهام بيدار می موندم و به در ميخکوب می شدم... تموم اون عصرهايی که بابا با همه خستگیش توی حياط دنبالم می دويد و توی بازی گرگم به هوا شريک بازيم می شد... همه اون روزهايی که با وجود مخالفت مامان، روی پای بابا و پشت فرمون می نشستم و در باورم تو رانندگی ادم بزرگها شريک می شدم... ياد روزی که برای اولين بار چادر نماز سر کردم و کنار بابا به نماز ايستادم... ياد جانماز بابا که دلم براش غنج می رفت... ياد اولين باری که همراه مامان و بابا به مدرسه رفتم... ياد ديکته های شبی که برای نوشتن، تا ديروقت بيدار و منتظر بابا می شستم... ياد همه ی محبت و دوست داشتنی ها و حمايتش.... من عاشق بابا بودم و محبت پدرانه اش.. -----------------از اين همه دوری که خواسته و ناخواسته، بين من و بابا ايجاد شده بود دلم می گيره... صورت مهربون و خسته بابا توی نگاهم می لرزه... حس می کنم چقدر محتاج بابا و محبت بی حدو حصرش بوده ام... چشمهام رو می بندم و با بغضی که به سراغم اومده..آروم و خفه گريه می کنم... اونقدر توی حال و هوای خودم غرقم که کم کم ناخواسته به خواب می رم... **** بار ديگه با احساس نوازش روی گونه ام، از خواب بيدار می شم.. چشمهام رو آروم باز می کنم و انگشت شصت حسام رو نزديک صورتم می بينم... نگاه متعجبم بين حسام و انگشتش رد وبدل می شه... چشام رو که باز می بينه، شوخی ها و سربه سر گذاشتن هاش از نو شروع می شه: - اوقور بخير خوشگل خانوم... خيره به صورتش نگاه می کنم... حس می کنم که از ديشب تا حالا، چقدر دلتگش شدم: - اينجا چی کار می کنی؟ به صندلي تکيه می ده، دستهاش رو روی سينه اش قفل می کنه: - می دونم از ديدنم خيلی ذوق مرگ شدی...نيازی نيست خودتو کنترل کنی... کسی تو اتاق نيست... راحت باش... با خنده، نگاهم رو ازش می گيم: - ديوونه .. دستش رو روی دستم ميذاره و آروم فشار می ده: - من مرده ی اين ابراز علاقتم... نگاهم روی دستش خشک می مونه: - نگفتی اينجا چی کار می کنی؟ همونطور که دستش روی دستمه، انگشت شصتش به نوازش دستم، حرکت می کنه...: عزيزم گفته بودم بهت يه دوست دختر پزشک دارم... نگفته بودم؟ اخم هام توی هم می ره...دستم رو از زير دستش می کشم : - حسام.. به اخم هام اشاره می کنه: - ای بابا.. تارا جان به چه زبونی بگم نکن.. زشت میشی... دنباله حرف رو نمی گيرم... نگاهم توی اتاق می چرخه: - مامان بابام کوشن؟ خودش رو روی صندلی جابجا می کنه: - والا ما که اومديم ديديم تنها ولت کردن رفتن...احتمالا کارای واجب تر داشتن... خودم رو روی تخت بالا می کشم... نگاهم به سمت سرم کشيده می شه...از حرکت کند قطره هاش کلافه می شم : اين چرا تموم نمی شه؟! اصلا من واسه چی اينجا موندم... خودش رو به سمتم جلو می کشه... دستهاش رو روی تخت تکيه می ده: - چی بگم عزيزم.. ديشب که ما رسونديمت خونه، صحيح و سالم تحويلتون داديم... حالا اين وسط چی شد خدا عالمه... با سر به پام اشاره می کنم: - صحیح و سالم منظورت اينه ديگه.. آستين مانتوم رو می کشه: چونه نزدن جوجو... يه ضرب خوردگی که ارزش اين حرفارو نداره.. نفسم رو پرصدا بيرون می دم... به صورت حسام خيره می شم: - حسام کی کله صبحی خبرت کرده، اومدی افتادی به جون من... چشمهاشو ريز می کنه و توی صورتم دقيق می شه ... لحنش متفکر و مکتشف می شه...: - تا اون جايی که شواهد موجوده، بنده فاصله ها رو حفظ کردم و علی رغم ميل باطنی ام رو صندلی نشستم و حداقل نيم متری باهات فاصله دارم... پس اگه واقعا عادل باشی می بينی که نيوفتادم به جونت... از پر رويی و خجالتی که به هيچ وجه توی کارش نيست، خنده ام می گيره...به صورتش چشم غره ای می رم: - می شه انقدر با اعصاب من بازی نکنی؟ چشم کشداری می گه و به صندلی تکيه می زنه... بی حوصله به حرکت آروم گرفته ی قطره های سرم چشم می دوزم.. - گرسنه ات نيست؟ نگاهم رو روی سرم و قطراتش ثابت نگه می دارم.. دلم ضعف می ره اما.. محيط بيمارستان اشتهام رو کور می کنه : - نه... کی مرخص می شم؟ - سرمت تموم بشه، مرخصی. صدای زنگ اس ام اس گوشی حسام که بلند می شه... تمام حواسش از من گرفته می شه و برای جواب دادنش مشغول می شه...نگاهم رو از سرم می گيرم و روی حسام که حسابی سرگرم گوشی شده ثابت می مونم : - کی خبرت کرده؟ به سختی از گوشی دست می کشه ... سرش رو بالا مياره و نگاه گذری به صورتم ميندازه: - صبح هرچی زنگ زدم گوشيت خاموش بود. نه که ديشب تا خونه لنگ می زدی، نگران بودم زنگ زدم خونه تون... انگار مامانت اومده بود خونه، واست لباس برداره...اون بهم گفت... حرفش که تموم می شه دوباره به گوشيش مشغول می شه... ناخواسته، حس می کنم نسبت به گوشی و اس ام اسی که در حال خونده شدن و جواب دادنه، حساس می شم...با حرص به صورتش خيره می مونم: - می شه انقدر با گوشيت ور نری... دارم کم کم بهش آلرژی پيدا می کنم.. با تعجب نگاهم می کنه: - حالت خوبه تارا.. خوبه همين الان دست گرفتمش... بی حوصله نگام رو ازش می گيرم، برای پنهان کردن حسادت پشت کلامم مجبور به عوض کردن بحث می شم : - نمی دونی مامان و بابام کجان؟ گوشی رو توی جيب شلوارش ميذاره و دستاش رو روی تخت حلقه می کنه: - من که رسيدم، بابات رفته بود... مامانتم داشت با دکترت حرف می زد... الان تو راهروه.. مياد چند دقيقه ديگه... نگاهم روی ملحفه که روم کشيده شده ثابت می مونه.. هميشه از رختخواب ها و حوله های عمومی بيزار بودم.. چندشم می شه.. با دو تا انگشت اشاره و شصتم ملحفه رو از روم کنار می زنم و ... حسام متعجب نگاهم می کنه: - چی کار می کنی؟ با سر به ملحفه اشاره می کنم: - چندشم می شه... نگاهش روی ملحفه ثابت می مونه : - از ديشب تا حالا روت بوده، الان يادت افتاده بدت مياد... شونه هامو بی خيال بالا ميندازم... : - از ديشب تا حالا... متوجه نبودم که اين رومه... نگاهش پرسوالش، روم دقيق می شه.. بی خيال نگاهم رو به سمت پنجره می چرخونم.. از احساس حسادتی که تو وجودم پيچيده حس ناخوشی بهم دست می ده... مدام ياد شرکت و کارمندهای خانوم و اسم حک شده يلدا توی گوشيش ... توی ذهنم زنده می شه... حس می کنم بهانه گير می شم.. سنگينی نگاهش رو روم حس می کنم.. به سمتش می چرخم.. اخم هام رو تو هم می کشم و با لحن غريبه ای، ناراحتیم رو به رخش می کشم: - تو کار و زندگی نداری اومدی اينجا نشستی... نگاهش رنگ تعجب می گيره: - چرا... واسه همين اينجام... براش پشت چشم نازک می کنم و نگاهم رو ازش می گيرم.. خودش رو جلو می کشه و دستش رو به موهای پخش شده روی بالشم بند می کنه: - تارا... نگاهم رو با سماجت به پنجره میخکوب می کنم: - هوم؟ دستش رو روی سرم و موهام حس می کنم: - چيزی شده؟ - نه... به نوازش موهام ادامه می ده: - واسه هيچی اخلاقت عوض شده؟ از اينکه هيچ وقت متوحه حس و حال و نارضايتی ام از برخوردش با زنهای ديگه نمی شه، کفری می شم... برای جواب محکمم سرم رو با شدت به سمتش برمی گردونم... اما... نگاهم روی چشمهای پرمحبت و مردونش ثابت می مونه... -----------------از اينکه هيچ وقت متوحه حس و حال و نارضايتی ام از برخوردش با زنهای ديگه نمی شه، کفری می شم... برای جواب محکمم سرم رو با شدت به سمتش برمی گردونم... اما... نگاهم روی چشمهای پرمحبت و مردونش ثابت می مونه... ناخواسته محو چشمهايی می شم که اين روزها برای من، رنگ ديگه ای داره... خوشرنگتر از هميشه... رنگی به رنگ دوست داشتن... نوازش دستش کند می شه... توی نگاهم مات می شه... چشمهاش بيشتر از هميشه مهربون می شن...از چشمهای مهربون شده اش، خواستنی عميق به احساسم سرازير می شه...توی محبت نگاهش گم می شم... به خواهش نگاهش، من هم محتاج می شم... توی احساس غريبی که به وجودم سرريز شده، دست و پا می زنم که مامان پر سرو صدا وارد اتاق می شه...: - بيدار شدی مامانم؟ حسام دستش رو بلافاصله عقب می کشه، از من و نگاه و نوازش موهام فاصله می گيره و از روی صندلی بلند می شه... نگاهم مات مونده به حسام رو به سختی می گيرم و سرم رو آروم تکون می دم و به سمت مامان می چرخونم: - سلام... مامان به حسام رو می کنه و به صندلی اشاره می زنه: - راحت باشيد آقای افشار... حسام سرش رو به نشونه احترام تکون می ده و بيشتر از هميشه مودب می شه: - خواهش می کنم خانوم... شما بفرماييد.. مامان لبخند پرتحسينی به حسام می زنه.. عمق رضايت رو از چشمهاش می خونم... از حسام مودب روبروم و فکرهايی که توی سر مامان چرخ می خوره، خندم می گيره... برای خارج کردن مامان از اين حال و هوا تک سرفه ای می زنم : - مامان... چشمهاش رو از حسام می گيره و به سمتم چرخ می خوره: - سلام عزيز دلم... خوب خوابيدی... ؟ اين بار نگاه من به سمت حسام که عقب تر از مامان ايستاده و عميق نگاهم می کنه چرخ می خوره... ناخواسته لبخند روی لبام می شينه: - اوهوم... مامان کنارم می ايسته دست چپش رو به ساعد دستم و دست ديگه اش رو به روی سرم می کشه... - بهتری مامانم؟ نگاهم از حسام کنده می شه و روی صورت مامان ثابت می مونه... - خوبم... و واقعا از احساس عشقی که به وجودم دويده، حال خوبی دارم... خوب خوبم... از اين حس و خوب و سرحالی ناشی شده اش، به صورت سفيد و کشيده مامان که توی قاب روسری ابريشمی آبی تيره و موهای نسکافه ای رنگش بی نهايت زيبا شده لبخند می زنم... - کم کم ديگه مرخص می شی.. چشمهاش روی سرم ثابت می مونه: - اينم ديگه داره تموم می شه... حواسم به مامان نيست... متوجه کلامش نمی شم... حس می کنم، چقدر نگاهم شيطون و بازيگوش می شه، توی اين شيطنت و نافرمانی بی حدو حصرش، مدام سراغ حسام رو می گيره... خواسته يا ناخواسته، به حسام و وجود پرمهرش نيازمند می شم....از سمت راست مامان، نگاهم روی حسم که دست به سينه عقب ايستاده و با حسرت نگاهم می کنه ثابت می مونه... توی دلم، چيزی مثل خواستن آغوش گرمش جون می گيره... ناخواسته محو تماشای حسام و مهربونياش ،لبخند می زنم... پاک از مامان و حضور پررنگش بالای سرم، غاقل می شم... ليوان پر شده از آبميوه که جلوی صورتم نگه داشته می شه، من رو متوجه اش می کنه... ليوان رو به لبهام نزديک می کنه: - تارا جان، اينو بخور مامان... با اکراه به آبميوه زردرنگ داخل ليوان خيره می مونم: - نمی خورم ، اشتها ندارم.. به حرفم توجهی نمی کنه، ليوان رو به لبهام می چسبونه: - بايد بخوری... رنگ به روت نيست... دکتر گفته ضعيف شدی... بايد تقويتت کنم... از حرف مامان وا می رم... می دونم که از امروز تا اطلاع ثانوی نمی تونم از دست مامان و اصرار به خوردنش، خلاص بشم... به زور، آبميوه رو سر می کشم... با پايين رفتن آب پرتقال بدطعم و بوی ضدعفونی کننده هايی که هم زمان توی مشامم می پيچه، حالت تهوع پيدا می کنم... سرم رو عقب می کشم... ليوان رو توی دست مامان عقب می زنم... مامان به خوردن اصرار می کنه...: - چيزی نخوردی که... اينو بايد تا تهش بخوری.. اخم هام توی هم می ره: - نمی خورم مامان...حالم داره به هم می خوره... لحن مامان دلخور و جدی می شه: - بازی در نيار تارا... بايد بخوری... سرم رو به بالش تکيه می دم و با سماجت، چشمهام رو می بندم... مامان که از مجبور کردن من نااميد می شه، نگاه ناراضیش رو ازم می گيره و ليوان رو روی ميز کنار تخت ميذاره... : همين کار هارو می کنی که دم به دقيقه می ری زير سرم ديگه...برم بگم پرستار بياد اينو از دستت در بياره... سرم رو به بالش تکيه می دم و به خروج مامان نگاه می کنم... حسام که فرصت رو مناسب می بينه ، جلو مياد... با دست گونه ام رو می کشه: - من فک کردم لوس بازیات مال منه... نگو خانوم هميشه عادت دارن ساز مخالف بزنن... نگاهم رو به شيطنت لبخند حسام بند می کنم...اينبار، واقعا لوس می شم : - چقدرم تو ناز منو می کشی؟ سرش رو به صورتم نزديک می کنه... توی چشمهام مات می شه.. نگاهش مخمور می شه : - نمی کشم..؟ نگاه نگرانم رو به در میدوزم و به عقب هلش می دم: - برو عقب الان مامانم مياد... تکونی نمی خوره و ثابت سر جاش می ايسته... با اضطراب نگاهم رو به صورتش ميندازم: - برو عقب ديگه... ابروهاش رو با شيطنت بالا ميندازه: - نمی کشم؟ مستاصل به چشمهاش خيره می مونم.. تسليم لجبازيش می شم: - چرا می کشی... حالا برو عقب.. باز هم برای عقب نکشيدن سماجت می کنه: - نوچ... شرط داره... با حرص به صورتش خيره می شم: - ای بابا... چه شرطی؟ با چشمهاش به ليوان اشاره می کنه: - تا تهش بخوری... ابروهام رو تو هم می کشم... خودم رو توی بالش فشار می دم... لجباز می شم: نمی خورم... لبخند خاصی می زنه و به لبهام خيره می مونه: - عزيزم می دونی که زياد اصرار نمی کنم... خوب من روشهای خاص خودم رو دارم که خيلی راحت تر جواب می ده... صورتش رو به صورتم نزديکتر می کنه... صدای قدمهای مامان و همراهش نزديک اتاق به گوش می رسه.... نگاه خواهشمندم رو به چشمهای حسام می دوزم... مطمئن ايستاده و هيچ تکونی نمی خوره.... مستاصل دستم رو جلو می برم و به ليوان روی ميز چنگ می زنم... ليوان رو به لبهام نزديک می کنم... قبل از خوردن، حس بدی توی معدم می پيچه...صورتم رو جمع می کنم : - حسام... لبخند روی لباش پهن می شه: - بخور... می نالم: - حالم داره به هم می خوره... اصرار می کنه: - همين حالا... با حرص نفس رو حبس می کنم چشمهام رو می بندم و باقيمونده آبميوه رو يک نفس و با اکراه بالا می کشم... -------------------
صداش که بلند می شه، نه رنگی از پشيمونی داره، نه احساسی از اعتراف... - عشق رو ازت گدايی نمی کنم... برای موندن و نرفتنت التماس نمی کنم... باهات بد کردم... حق داری که تلافی کنی... صدای حسام توی سرم می پيچه و اوج می گيره... تلافی... ‼! توی ذهنم بارها تکرار می کنم و تکرار می شه ... تلافی؟‼! برای پيدا کردن بهونه ی اين تلافی که حقم شمرده می شه و برای طلب کردنش واجد شرايط می شم... ذهنم رو به هم می ريزم... قلبم.. احساساتم رو ورق می زنه... رد و پای حسام رو توی تمام خاطرات تلخ و شيرينم... توی تک تک لحظه های اين 8 ماه... تمام روزهايی که خسته بودم و خالی از حس زندگی... هر وقت تنها بودم و نيازمند حمايت... می بينم و از حس بودنش آرامش می گيرم... بودنی که حتی حالا... بعد از اين همه اعتراف...هنوز هم... آرومم می کنه.. حالا که خوب دقيق می شم... ذهنم هم به جواب می رسه.... سکوتمون که طولانی می شه، سرش رو به سمتم می چرخونه ... توی چشمهاش خيره می شم... نگاهم به درد و دل می شينه... نگاهم قدرشناس می شه... نگاهم رو می خونی حسام...؟ « تو محکوم شدی... مستحق تلافی... تلافیه تمام محبت هايی که وقت و بی وقت، خالصانه و صادقانه ... نصيبم می شد... تلافی حضوری که هر روز و هر لحظه، آرامش رو به روحم تزريق می کرد... تلافی احساس مهم بودن ... تلافی لبريزِ از زندگی کردن... از پس تلافی کدوم لطف و محبت بی دريغت برميام حسام... تلافیه همدرد شدن يا تلافی همراه شدن و سنگ صبور بودن؟... می خوای باور کنم که بودنت بهاته ی پيروز شدن و شکست دادن بود... منی که بار هر بار ديدنت، از گذشته فاصله می گرفتم و از غم رها می شدم... يعنی باور کنم که تمام شوخی ها و سربه سر گذاشتن هات، از روی برنامه بود و برای رسيدن به هدف... شوخی می کنی حسام... من صداقت رو... با هربار ديدنت.. توی چشمات می خوندم... من ساده بودم... اما... نه اونقدر که خام يه احساس برنامه ريزی شده باشم و بازيچه بودن رو به دنبالم، يدک بکشم...» توی نگاهم غرق می شه ، نگاهم رو می خونه اما... سکوتم رو که می بينه... از من و احساس درگیر شده ام فاصله می گيره... به قدمهای محکمی که با هر حرکت از من دورتر می شن چشم می دوزم... نگاهم روی شونه های خميده ی حسام ثابت می مونه... از دور شدن و زيادی فاصله ايجاد شده...، حس غريبی از دلتنگی توی دلم می پيچه... نگاهم رو از حسام می گيرم و به روبرو.. به شهری که حالا، زير بارون بهاری، خيس می شه و لطيف... خيره می مونم... زير لطافت بارون... حس می کنم.. که احساسم رقيق تر می شه... نگاه حسام، پيش چشمم جون می گيره... از نگاه مهربون حسام... شوری به دلم می شينه...از شعفی که توی وجودم می پيچه...گرم می شم...دلم.. هوای بارون و خنکای هوای نم زده می کنه... سرم رو به سمت آسمون بالا می گيرم و تسليم قطره های نرم و شيشه ايش می شم... چشمهام به تلاقی بارون... بسته می شه... قطره های ريزش .. روی صورتم راه می گيرند و به سمت موهام سر می خورن... صدای قدمهای حسام توی سرم می پيچه... به خواهش قلبم، دهان باز می کنم: - حسام... صدای قدم هاش قطع می شه ... لبهام ناخواسته به اعتراف باز می شه... - بهت گفته بودم که اگه برم... دلم برات تنگ می شه... هر روز... - می خوای من و دل و احساسم رو دلتنگتر کنی... - می خوای بری و ازم دور بشی حالا... - حالا که وابسته ات شدم و... به بودنت دل بستم... - حالا که شدی بهونه ی شاد بودنم... - ازم نخواه که به نبودنت عادت کنم ، فقط ... به مجازات يک اشتباه... - اگه اشتباهت، بودن و درگير شدن بود... اگه گناهت، موندن و عاشق شدن... پس بمون و اشتباه کن حسام... - من به اين اشتباه ... هر روز و هر لحظه... محتاج تر می شم ... - بمون که من و احساسم به بودن و موندنت دل خوش کرديم...حسام از التماس صدام... از بيان صادقانه احساسم... از خوندن بدون ترس قلبم... چشمهام پر آب می شن... اشکم رو... که صداقت احساسم رو به دوش می کشه... پيشکش حسام می کنم... صداش رو نمی شنوم اما... گرمی حضوری رو پشت سرم احساس می کنم.. - تارا... چشمهام رو باز می کنم... دوباره آسمون و هزارارن قطره ی بارون که روی من و حسام و احساس شورگرفته مون فرود میان، توی نگاهم جون می گيره... دستهاش رو دور کمرم حلقه می کنه... سرم رو بيشتر به عقب خم می کنم... نگاهم با نگاه شيطون و خندونش، تلاقی می کنه... از اين تلاقی، حس خوشی ... توی وجودم می پيچه... لبهام به رضايت این حس با هم بودن... به خنده می شينه... دست راستش از کمرم جدا می شه و به گردنم بند شه... سرش رو به صورتم نزديک می کنه... قطره های آب، از روی موهای خيسش سر می خورن و روی صورتم می ريزه... چشمهام با همه تلاشم برای باز بودن نافرمان می شن... گرمی لبهاش که روی پيشونيم حس می شه... قلبم از اين اولين نزديکی ضرب می گيره... زير بارون ... و خنکای باد بهاری... روی بام اسکان و اين ارتفاع اوج گرفته... حس می کنم... آهسته آهسته...تسليم عشق می شم و حسام... لبهاش که از صورتم فاصله می گيره، نگاهش توی شهر کوچيک شده روبرو می چرخه... - برای هميشه... عاشق اسکان و بارون و بهار می مونم... از تماشاش چشم می گيرم... به روبرو خيره می مونم... خودم رو عقب می کشم و به سينه حسام تکيه می زنم... - با اين همه عشق تازه، من و کجای دلت ميذاری کلک... دستهاش رو از دوطرفم به لبه بام بند می کنه... سرش رو پايين می کشه... کنار صورتم... - بارون و بهار و اسکان بهونه است عزيزم... هيچ کی نمی تونه جای تو رو تو قلبم بگيره نازیییی جون.... از اشتباه از روی عمدش جيغ می کشم... جيغم توی خنده اش گم می شه... دلم به خنده هاش گرم می شه... احساسم توی لطافت بهار گم می شه... قلبم از امانت عشق نوپام، لبريز می شه.. بار ديگه... شب و بارون و خنکای هوای بهاری... برای هميشه... توی ذهنم خاطره انگيز می شهسر به سينه ی حسام..آروم گرفته ام... از گرمای وجودش و اين همه نزديکی ، هیجان دارم... آرامش فراریه از دست رفته ام، به سراغم اومده و من ... توی خلسه ی شیرینی از دوست داشتن فرو می رم... از لباس و موهای خيس شده و سردی هوا، توی تنم، لرز می شينه... سرم رو به سينه ی حسام فشار می دم... دوست دارم توی آغوشش پناه بگيرم... از اين پناه از من فراری، گرم بشم و برای هميشه، آروم بمونم... متوجه لرزيدنم که می شه، دستهاش رو از لبه ی بام می گيره... دورم حلقه می کنه و روی شکمم انگشتهاش رو به هم قفل می کنه... حلقه دستهاش رو که به دورم حس می کنم... احساس می کنم، به محکم ترين پناه دنيا.. تکيه زدم... از اين حس شيرينی که توی وجودم می پيچه... لبخند روی لبام می شينه و دستهام به گره انگشتهاش بند می شه...: - سردت شده؟ سرم رو به بالا می کشونم و يک طرف صورتم رو به سينه اش می چسبونم... به چشمهای مهربونش خيره می شم... از نگاه گرمش گرم می شم...: - سردم بود... الان گرمم شد... گره دستاش رو باز می کنه ... با احتياط، دسته مویی که روی صورتم نشسته و از جلوی چشمم رد شده رو کنار می زنه و توی دستش نگه می داره...با نگاه دقيقش ..دسته موی بلند توی دستش رو ، از بالا تا پايين ورانداز می کنه ...از ديد زدن و نگاه کردن که فارغ می شه ... به نوازش موهام مشغول می شه...: - مثل موش آب کشيده شدی... خيسه خيس... فک کنم بايد بريم تا بيشتر از این بلا سرت نيوردم... می ترسم فردا که از خواب پاشی، به خاطر اين همه بلا از من متنفر باشی... به صورتش لبخند می زنم... :- به همين راحتی... مگه الکيه؟ دست از موهام می کشه و با انگشت شصتش گونه ام رو نوازش می کنه... توی صورتم که دقيق می شه، لبخندش پهنتر و عميق تر می شه: - يعنی هنوز نفهميدی، از الکيم الکی تره... الکی.. الکی.. دختر مردمو خر کرديم رفت... با سرم به سينه اش آروم ضربه می زنم...: - حسام... می خنده... دوباره دستهاش رو به دورم حلقه می کنه و من رو با حرکت شتابزده توی آغوشش فشار می ده...: - جووونم... اينجوری نگو حسام.. يه جورای خاصی می شم.. به صورتش اخم می کنم... خم می شه و به اخم هام بوسه می زنه..: - اخم نکن زشت می شی... بريم؟ سرما می خوريا؟ سرم رو به نشونه موافق تکون می دم... به چشمام خيره می مونه... توی چشمهای پرصداقتش مات می مونم... تلاقی نگاه ها که طولانی می شه، چشمهاشو از من می گيره و دوباره توی شهر روبرو غرق می شه...رد نگاهش رو می گيرم و توی ستاره های زرد پخش شده ی توی خونه های روبرو گم می شم.. - می دونی تارا؟ سرگرم تماشای، خونه ها و ستاره های زيباشون می مونم...: - چی رو؟ - اينکه فک نمی کردم به اين سادگی خر شی...‼! اونقدر گيج ستاره های زمينی هستم که ديرتر از حد انتظار طعنه کلامش رو می گيرم... بلافاصله خودم رو از سينه اش جدا می کنم.. جيغم همزمان بالا می ره: - حسسسسسسسسام... می خنده و شتابزده از من فاصله می گيره: - غلط کردم تارا جون... توروخدا رم نکن... دستم رو به نشونه تهديد توی هوا تکون می دم : - از الان خودتو مرده فرض کن حسام... به دنبال تهديد،به سمتش خيز برميدارم و پای چپم رو برای حرکت جلو ميذارم،... با درد بدی که توی مچ پام می شينه، تعادلم به هم می خوره و صدای جيغم بالا می ره... از صدای جيغم، حسام که از من فاصله گرفته، خيلی سريع نزديکم می شه اما، قبل از اينکه به من برسه، روی زمين پخش می شم... از شدت درد ابروهام توی هم فرو می ره و صورتم جمع می شه... - چی شد تارا؟ چرا غش کردی؟ از لای چشم جمع شده و نيمه باز چپم به صورت نگرانش چشم ميندازم... دستش رو به مچ پام بند می کنه... از تماس دستش صدای جيغم بالا می ره... بلافاصله دستش رو پس می کشه...: - چته؟ اين کولی بازیا چيه در مياری؟ با حرص از لای دندونهای از زور درد کليد شدم جواب می دم: - کولی بازی چيه... پام داره از زور درد فلج می شه... بلند می شه و می ايسته: - راس می گی؟ خوب شد گفتی... من زن قراضه نمی خوام... با اجازه... حالم رو نمی فهمم... از شوخی حسام توی اين موقعيت ناخواسته جوشی می شم: - حسسام... دست به کمر می ايسته: - چيه عزيزم؟... می دونم که دوسم داری... اما نه جای خوبی رو انتخاب کردی... نه وقت مناسبی رو... شرمندم.. اما... اين يه بارو بی خيال شو.. بعدا حسابی از خجالتت درميام... با حرص نيم تنه ام رو روی زمين پخش می کنم... کم کم داشتم برای اين حسام شيطون و همه ی لودگی هاش دلتنگ می شدم... داشت باورم می شد، با عاشق شدنش، دست از اين مسخرگیهاش می گيره و آدم ديگه ای می شه... با خنده بالای سرم می ايسته: - مردی؟؟... عزيزم زود بود... لاقل ما رو از خماری و ناکامی در میاوردی خسيس... اين تن اک بندتو می خوای چی کار زير خاک... از حرص، چشمهامو می بندم و با تمام وجود جيغ می کشم: - حسسسسسسسسام... صداش رو می کشه و دوباره تو قالب همون لودگی خاص خودش جواب می ده: - جوووووونم... - اينجور که تو حسام حسام می گی، ما مجبور می شيم که دست به کار بشيم... خدايا... مارو ببخش... باتموم شدن نطقش، حس می کنم توی هوا معلق می شم... فشار دستش رو زير زانوهای خم شده و و شونه هام حس می کنم.. چشمام رو که باز می کنم، صورت جدی حسام رو می بينم... زير لب می نالم: - چی کار می کنی ديوونه... بذارم زمين.. توی نگاهم خيره می شه... چشمهاش مثل هميشه شيطون می شه و يک تای ابروش بالا می پره: - مگه خلم عزيزم... دارم حالشو می برم... با دست به سينه اش ضرب می زنم: - ديوونه... هيچ وقت ادم نمی شی نه.... عاشق شدنتم غير آدميزاده... بلند می خنده و می گه: - حالا ديوونه، عاشق ، غير آدميزاد... يا هرچيز ديگه، زودتر کليد پشت بوم رو بده، تا ما زودتر به کارمون برسيم... از کليد غافل شدم... با چشمهای ترس زده به حسام خيره می مونم.. چشمهاشو ريز می کنه و توی چشمهام دقيق می شه: - عزيزم... نگفته بودم اونجوری نگام نکن؟... تو نمی بينی من به اين نگاه های عاشقانه الرژی دارم... حرفش رو قطع می کنم: - کليد.. لبخند می زنه: - هان... چی شد بی عرضه؟... گمش کردی...؟ اخم می کنم: - من بی عرضه نيستم... به دستهاش تکونی می ده و توی آغوشش جا به جا می شم: - خيله خوب بابا... تو با عرضه... از تو جيبم کليد رو دربيار... متعجب به صورتش خيره می شم: - مگه دست توئه؟ - انتظار نداشتی که بذارم همونجا لبه ی پشت بوم بمونه... از خيالی که آسوده می شه، نفسم رو بيصدا بيرون می دم و به سختی دست توی جيب شلوار حسام می کنم... - عزيزم حواسم هستا.... مواظب باش، منحرف نشی.. - حسسام... - جونم عزيزم... دستتو گفتم.. خودتو چی کار دارم... دستم که به کليد می خوره از ذوق جيغ خفيفی می کشم: - پيداش کردم... من رو به در نزديک می کنه: - خسته نباشی...حالا لطف کنيد در رو باز کنيد... جناب کريستوف کلمب کليد رو توی قفل جا می زنم و با چرخوندنش قفل رو باز می کنم... در که باز می شه و هوای گرم داخل به وجودمون می شينه، تازه احساس می کنم که چقدر سردم بوده... از همين حالا خودم رو برای يه سرماخوردگی حسابی، آماده میکنم... از پله ها پايين می ره...به سينه اش تکيه می زنم... روی آخرين پله خودم رو تو بغلش جا به جا می کنم: - بذارم زمين حسام... - شروع نکن تارا... با اين وضع که نمی تونی راه بری... با مشتم ضربه آرومی به سينه اش می زنم: - ديوونه... زشته... کسی مارو ببينه... بی خيال از پله های اضطراری فاصله می گيره و رو بروی آسانسور می ايسته... برای زدن دکمه آسانسور روی زانوهاش میشينه و به سمتش خم می شه... : - نترس، ملت مثل منو تو بی کار نيستن، زير بارون از خونه بزنن بيرون... - تو از کجا می دونی حسام... بذارم زمين... در آسانسور که باز می شه ، واردش می شه و به من و اعتراضم بی تفاوت می مونه... تمام غر زدن ها و سرو صداهام بی نتيجه می شه و خونسرد به شماره طبقه ها که به سرعت کم و کمتر می شه خيره می مونه... دست آخر، توی پارکينگ پياده می شيم.. وقتی که با احتياط روی صندلی ماشين هدايتم می کنه، نفس آسودم رو بيرون می دم و منتظر سوار شدنش می مونم: - بيا، ديدی؟.. کسی نبود... فقط می خواستی سر ما رو بخوری ديگه... شونه هامو با بی خيالی بالا میندازم...: - کسی نبود! آسانسور که دوربين داشت... استارت ماشين رو می زنه: - جدی نگير بابا... فک می کنی تو اين هوا ... کی می شينه پای اين دوربينا و چکش می کنه... بعدم حالا چکش کنه... بذا فک کنه، حالا چی ديده... از اين به بعد واسه شکار اين لحظه ها دست از اين دوربينا نمی کشه... دقتش می ره بالا... واسش خوبه.. لازمه... از جواب هميشه توی آستينش، وا می مونم... می دونم که هيچ وقت تسليم نمی شه... ترجيح می دم به بحث بی فايده خاتمه بدم.. ماشين که حرکت می کنه، سرم رو به پشتی صندلی بند می کنم و به بيرون خيره می شم... به محض اينکه از پارکينگ خارج می شيم دوباره ساختمون سفيد اسکان چشمم رو می گيره... - حسام کليد پشت بوم اينجا رو از کجا آوردی..؟ نگاهش رو به خيابون ثابت می مونه: - آدم کليد پشت بوم خونه شو هم نداشته باشه؟ با تعجب به صورتش خيره می شم: - اينجا که خونه تو نيست...؟ - خونه بابا و مامان که هست... از شانس خوبم بابا که مسئول هيئت مديره اينجا هم هست... نگام رو دوباره از حسام می گيرم و به برج های سه گانه اسکان می دوزم... زير لب زمزمه می کنم: - نمی دونستم... دوباره روی صندلی صاف می شينم و به صورتش خيره می شم: - حالا چر اونجا؟ - پس مثلا کجا؟ متفکر سرم رو به سمت راست خم می کنم: - چه می دونم... رستورانی... بام تهرانی... هزار تا جای ديگه... می خنده و زير چشم نگاهم می کنه... خودم رو برای جوابش آماده می کنم: - عزيزم... آدم و می برن اونجا... تجربه نشون داده، در برابر تو بايد از شيوه های غير متعارف استفاده کرد. اخم می کنم.. با انگشتش به پيشونيم ضربه می زنه: - نگفتم زشت می شی؟ سرم رو عقب می کشم... با دست شالم رو روی سرم می کشه: - قهر نکن بابا... انقدر شيلنگ تخته اداختی که مجبور شدم بيارمت اينجا... دستش رو پس می زنم و شال رو روی سرم مرتب می کنم... با سماجت دستش رو جلو می کشه و گونه ام رو بين دو تا انگشتش فشار می ده... صدای جيغم بالا می ره...: - آآآآی... چی کار می کنی... صورتش رو جمع می کنه و با لحن بيچاره ای می گه : - منت کشی... از لحنش خندم می گيره.. دستش رو از گونه ام جدا می کنم و توی دستم نگه می دارم... برميگرده و به صورتم لبخند می زنه... توی نگاه گرمش غرق می شم... از اسکان که فاصله می گيريم، برای ديدنش سرم رو به عقب می چرخونم... برای آخرين بار نگاه خريدارانه ای به ساختمون ميندازم... لبخند رضايتی روی لبم پهن می شه... حس می کنم، برای هميشه... عاشق اسکان و پشت بوم دوست داشتنیش می مونم... از اسکان که فاصله می گيريم، سرم رو به پشتی صندلی تکيه می دم... اونقدر خستم که با تکون های ماشين چشم هام سنگين می شه... از بی حرکتی ماشيم، چشمهام رو باز می کنم... جلوی بيمارستان خاتم ايستاده... متعجب نگاهم رو روی ساختمون بيمارستان میندازم...: - واسه چی اينجا وايسادی؟ خونسرد، کمربندشو باز می کنه و نگاهم می کنه: - هيچی عزيزم، بريم شام بخوريم... نگام رو از بيمارستان می گيرم و به سمتش اخم می کنم: - مسخره نباش حسام... واسه چی اومدیم اینجا... آينه داخل ماشين رو روی خودش تنظيم می کنه و موهاش رو توی اينه مرتب می کنه: - نگفته بودم يه دوست دختر پزشک دارم که اينجا کار می کنه... با حرص به بازوش مشت می زنم: - حسسسسسسسسام... بازوش رو می ماله و می گه : - عزيزم... انتظار نداری که با اين پا و اين اوضاع احوال روونت کنم خوونه.. نگاهم رو به سمت پام می چرخونم: - پام که چيزيش نيست... حرفم رو قطع می کنه: - حتما واسه همينم که چيزيش نيست... رو پشت بوم مراسم اه و ناله راه انداختی و خود زنی می کردی....حالا چه چيزيش باشه، چه نباشه... بريم يه عکس بندازيم خيالمون راحت شه... از لحن دستوريش لجباز می شم.. شونه هامو بالا میندازم و درحاليکه خودم رو به پشتی صندلی فشار می دم، دستهامو روی سينه ام جمع می کنم: - من نميام... منو ببر خونه... نگاهش رو از گوشه چشم حس می کنم... اما ... به هيچ وجه حاضر به کوتاه اومدن نيستم، کلافه سرش رو تکون می ده و نفسش رو پر حرص بيرون می ده... نگاهش رو که از من جدا کرده به خيابون ميدوزه و می گه: - پيرم می کنی تارا به خدا... بلافاصله برمی گردم و توی صورتش براق می شم: - کسی مجبورت نکرده... برمی گرده و توی نگاه مهربونش خيره می شم: - مطمئنی؟ نگاهم سوالی می شه: - از چی؟ دستش رو جلو می کشه و بينیم رو بين دو انگشتش می گيره و با لذت به صورتم خيره می مونه... سرم رو عقب می کشم: - آآآی... حسام، صددفعه گفتم نکن... خوشم نمياد.. چشمهاش شيطون می شه و می گه: - نکردم که تارا... قصاص قبل از جنايت می کنی... از وقاحتش کفری می شم.. جيغ می کشم:- حسسسسسسسسام... صدای خنده هاش با زنگ موبايلش همزمان می شه.. گوشی رو از فاصله پشت فرمون برميداره و درحاليکه سعی می کنه، خنده اش رو کنترل کنه جواب می ده: - بله؟ -... - سلام خانوم... شبتون خوش باشه..خواهش می کنم... - ... با احساس شنيدن صدای زنانه ای از پشت خط، شاخک هام تيز می شه و به کار می افته... از ادبيات خاص و پر احترامی که حسام برای صحبت به کار می بره،ناخواسته کنجکاوتر می شم و سرم رو به سمتش نزديک می کنم... برای شنيدن واضح تر صدا، اونقدر نزديک می شم که سمت چپ صورتم کاملا به گوشی و و دست راستش می چسبه... با تعجب برمیگرده و توی صورتم خيره می شه... عقب می کشم و روی صندلی صاف می شينم... نگاهم رو به صورت متعجبش می دوزم و براش لبخند می زنم... همونطور که خيره نگاهم می کنه، مجبور به جواب دادن می شه: - نه خانوم.. اين چه حرفيه... تقصير از ما بود... بايد زودتر برمی گشتم.. اخم هام ناخواسته توی هم می ره... - بله خانووم.. الان پيش منه.. اجازه بديد گوشی رو بدم دستش... همزمان با گرفتن گوشی با صدای آهسته ای می پرسم: - کيه؟ با خونسردی جواب می ده: - مامان... گوشی رو به گوشم نزدیک می کنم: - الو مامان؟ - سلام تارا. کجايی؟ مگه قرار نشد زود برگردی؟ ساعتو نگاه کردی؟ نگاهم به سمت ساعت ماشين می چرخه و روش ثابت می مونه.. 30/11... از شدت تعجب چشمهام گشاد می شه: - اصلا حواسم نبود مامان... بابا اومده؟ شکايت رو از لحن ناراضيش تشخيص می دم: - نه... تو که نيومدی... باباتم که هنوز نرسيده... - چشم مامان. نزديکيم.. 10 دقيقه ديگه می رسم.. - زودتر تارا... خداحافظ.. منتظر جوابم نمی مونه و قطع می کنه.. با اين کار مامان عمق ناراحتیش، برام مشهود می هش... گوشی رو از گوشم جدا می کنم و به سمت حسام می گيرم.. :- زودتر بريم حسام... ديرم شده.. مامان شاکی بود... گوشی رو از دستم می گيره و جای قبليش میذاره: - پس پات چی؟ بی حوصله جواب می دم: - پام خوبه.. چيزيش نشده... بريم تا ديرتر از اين نشده.. نگاه ناراضيشو از من می گيره و کمربندشو می بنده... با سرعت به سمت خونه حرکت می کنه... ----------------- نگاه ناراضيشو از من می گيره و کمربندشو می بنده... با سرعت به سمت خونه حرکت می کنه... جلوی در خونه که می ايسته... نگاهم به سمتش چرخ می خوره: - ممنون حسام.. دستش به فرمون بند می مونه، سرش رو به سمتم برمی گردونه: - بابته؟ با سر به پام اشاره می کنم: - پای از کار افتادم... نگاهش روی پام خشک می مونه...خجالت رو از نگاهش می خونم... با دستم به شونه اش می زنم: - شوخی کردم... بابت تور تفريحی، بام اسکان... به صورتم لبخند می زنه: - دوست ندارم بری... توی لبخندش محو می شم: - ديروقته حسام... تا الانم خيلی دير شده... نگاهش رو از صورتم می گيره و به روبرو خيره می مونه: - می دونم... دستم رو به دستگيره در می کشم: - خيله خوب ديگه... ما بريم... سريع به سمتم برميگرده... دستش رو به آستين مانتوی خيسم بند می کنه : - تارا... نگاهش می کنم... سرش رو به زير ميندازه... : - می دونی که چقدر دوست دارم... ته دلم غنج می ره... لبام به خنده می شينه... نگاهش رو دوباره به صورتم می دوزه و توی چشمام دقيق می شه: - نذار از دستت بدم... باشه؟ چشمهام برق می زنه... دلم به احساس محبتش گرم می شه.. سرم رو آروم تکون می دم و در رو باز می کنم... هنوز نگاهم می کنه... توی حرکت شتاب گرفته، به سمتش خم می شم و گونه اش رو می بوسم... اونقدر غافلگير شده، که تکونی نمی خوره... لبخند روی لبام پهن می شه...از ماشین پياده می شم... پای چپم رو با احتياط بالا می گيرم.. به سمتش می چرخم و دستم رو به شيشه ماشين که در حال پايين کشيده شدنه، بند می کنم... شيشه که ثابت می شه، سرم رو توی قاب پنجره جلو می کشم: - من برم ديگه حسام... کاری نداری؟ تکونی می خوره و به سمتم می چرخه: - بيام کمکت... دستم رو جلوش تکون می دم: - نه قربونت برم... همون کمکی که کردی و از بالاپشت بوم آورديم پارکينگ از سرمم زیادی بود... شيطون می شه: - نه که خيليم بهت بد گذشت... به شيطنتش شيطون می شم: - عزيزم کی گفته خر سواری کیف نمی ده.. دستش رو که به سمت دستگیره در می بره، جيغ می زنم و با يک پرش به عقب از ماشين فاصله می گيرم... از جيغم، صدای خندش بالا می ره: - ملت رو خبردار کردی، بی آبروو.. با ترس سرم رو به سمت خونه می چرخونم: - همش تقصير توئه ديگه...من برم تا شر نشده... به صورتم لبخند می زنه... از همون فاصله لبهاش رو به هم فشار می ده... چشم چپش رو به سرعت باز و بسته می کنه... به چشمکی که می زنه می خندم...لی لی کنان از ماشين فاصله می گيرم... به پله ها که می رسم برمی گردم سمتش... هنوز ايستاده... دستم رو تو هوا تکون می دم: - خداحافظ... به خاطر فشاری که به پام مياد، منتظر نمی مونم، به سختی دستم رو به لبه باغچه کنار پله می گيرم و اولين پله رو می پرم...دومی و سومی ... تا پله هفتم... بالا که می رسم، صدام می زنه: - تارا.. برمی گردم.. نفس نفس می زنم... برای ديدنم خودش رو به سمت پنجره سمت من خم می کنه: - مواظب خودش باشه ... کاری هم داشت، خبرم کنه.. سرم رو به نشونه تشکر پايين می دم و لبخند می زنم... بوقی می زنه و به راه می افته و خيلی زود توی پيچ کوچه گم می شه... دستم که به در و زنگ آيفون بند می شه، بلافاصله در باز می شه و مامان توی قاب در ظاهر می شه... از اينکه مامان شخصا به استقبالم اومده شوکه می شم... حرف زدن رو فراموش می کنم.. مامان با دهانی باز و نگاه خيره ای که قصد گرفتنش رو از من نداره، سرتا پای من رو ورانداز می کنه.. از نگاهش معذب می شم... در رو به عقب هل می دم: - اجازه هست؟ مامان خودش رو از جلوی در کنار می کشه...: - اين چه سر و ريختيه... چرا مثل موش آب کشيده شدی... نمی گی سرما می خوری... در حاليکه سعی می کنم به سختی قدم بردارم تا مامان متوجه آسيب پای چپم نشه، بی خيال جواب می دم: - چيزی نيست مريم جون... بارون ميومد خيس شدم... خودم رو به هر جون کندنی که هست، به هال می رسونم و روی اولين مبل پخش می شم ... پام رو خيلی با احتياط و با کمک دستام جلوتر می کشم و توی وضعيت بهتری قرار می دم...،پوزيشن دلخواهم رو که پيدا می کنم، ازسکوت طولانی مامان، متعجب می شم... سرم رو به سمتش بلند می کنم... جلوی در بی حرکت ايستاده و با نگاه خيره اش، به پام نگاه می کنه... خودم رو توی مبل جابجا جا می کنم و شالم رو که دور گردنم پيچيده شده، از سرم جدا می کنم...: - چيزی شده مامان؟ مامان مشکوک و بدون گرفتن نگاهش، جلو مياد، روی مبل روبرويم می شينه و خودش رو روی مبل جلو می کشه: - پات مشکلی داره... جا می خورم... می دونم که اگه بفهمه پام ضرب ديده، تا مراحل درمانم رو کامل نيبينه، ولم نمی کنه... ناخواسته لبخند می زنم: - نه مثلا چی؟ مامان نگاهش رو از پام می گيره و به صورتم ميندازه: - انگار پاتو می کشيدی؟ دستم رو تو هوا تکون می دم: - نه بابا، مامان... چيزی نشده... انقدر امروز منو سرپا نگه داشتی و راه بردی، که به اين روز افتادم... بخوابم خوب می شه... چشمهای مامان ريز می شه: - مطمئنی که به خاطر خستگيه و پياده رويه؟ به مبل تکيه می می دم: - آره بابا... مامان که مطمئنم هنوز قانع نشده، از روی مبل بلند می شه، به سمتم مياد : - پاشو برو لباستو عوض کن، سرما می خوری... خودم رو توی مبل فرو می کنم...: - نه مامان، بايد برم حموم... خيلی کثيفم... بالای سرم دست به سينه می ايسته : - پاشو تارا... شلخته بازی در نيار... مبلا رو کثيف می کنی... چشمهام رو روی هم ميذارم... : - باشه مامان، بذا دو دوقيقه خستگی در کنم... مامان از من فاصله می گيره و به سمت آشپزخونه می ره... صدای بلندش از آشپزخونه شنيده می شه: - تارا پاشو با اين وضع نشين اونجا.. بابات بياد، با اين ريخت و سر و وضع ببينتت، می فهمه تا الان بيرون بودی... اخلاقشو که می دونی ... ناراحت می شه... چشمهام کم کم سنگين می شه..: - باشه ... پا می شم.... اونقدر گيج خوابم که نمی فهمم چه جوری خوابم می بره...نمی دونم چقدر خوابيدم که با صدای بلند مامان، از خواب می پرم و صاف سرجام می شينم. - هنوز که نشستی... پاشو ديگه... به مامان که دست به کمر و با ليوان بزرگ چايی بالای سرم ايستاده خيره می مونم.. بخارهايی که از ليوان بلند می شه، برای خوردن بد وسوسه ام می کنه.. نگاهم به ليوان خشک مونده که مامان، سينی توی دستش رو جلو ميذاره: - شام خوردی ديگه... احساس گرسنگی نمی کنم... به ليوان چايی دست می برم: - نه.. اما سيرم... مامان روبروم می شينه... برای گفتن چيزی ترديد داره... انگشتهاشو تو هم قفل می کنه... خودش رو جلو می کشه اما.. دوباره برای حرف زدن پشيمون می شه و عفب می کشه و به مبل تکيه می ده... ليوان رو توی دست می گيرم و از گرمای مطبوعی که توی تنم می ريزه، لدت می برم... - اين پسره کی بود؟ می دونستم که نمی تونه جلوی کنجکاوی خودش رو بگيره و حتما سوال می پرسه..: - چطور مگه؟ مامان موهاش رو با تکون سر از صورتش عقب می زنه: - چطور مگه؟‼... يعنی يه مادر نبايد بدونه، دخترش با کی ميره با کی مياد...؟ از جوابی که بايد آماده می کردم مستاصل میشم... ليوان رو به لبهام نزديک می کنم.. بی خيال، سر می کشم.. دهان و همه ی مري ام می سوزه..ناخواسته محتويات دهانم رو بيرون می ريزم... با دست جلوی دهانم رو می گيرم ... مامان با اخم جعبه دستمال کاغذی رو جلوم می گيره: - اين چه وضعشه تارا... چندتا دستمال از جعبه بيرون می کشم و دستها و صورتم رو پاک می کنم... از شدت داغ بودن چايي احساس می کنم زبونم ورم کرده و سر شده... دهانم رو باز می کنم و دستم رو جلوش تکون می دم...: - چقدر داغ بود اين... سوختم... مامان جعبه دستمال رو روی ميز ميذاره: - معلومه که داغه.. هنوزم زيرش روشنه... زير چشمی به مامان نگاه می کنم.. برای گرفتن جواب سوالش مصممه.. از اون روزی که حسام توی اون عمليات داوطلبانه، خودش رو جلو انداخت و با مامان سلام و احوالپرسی کرد، بايد انتظار هم چين سوالی رو هم می کشيدم... ذهنم به حلاجی می افته... صدای تحليلگر ذهنم ، توی سرم می پيچه: حالا می فهمم چرا اون روز از اون سلام و احوالپرسی و آشنايی نصف و نيمه، ناراحت شدم... هيچ وقت دوست نداشتم، در مورد روابطم به مامان توضيح بدم.. اما حامد چی؟... نه...حامد فرق می کرد... رابطه من با حامد، از همون روز اول توی خونه و دقيقا پيش چشم مامان و بابا شکل گرفت... حتی اگه می خواستم، به خاطر نفوذی که حامد توی اون شرايط بحرانی، به خونمون پيدا کرده بود و محبوبيتی که پيش بابا و مامام داشت نمی تونستم حذفش کنم.. ولی حسام... شرایط حسام با حامد فرق می کنه... در رابطه با حامد تکليف معلوم بود... اما حسام... من حتی در رابطه با آينده ام با حسام مطمئن نيستم...می دونم که به من علاقه داره اما.. هنوز خيلی مسائل هست که می دونم، نمی تونم باهاش کنار بيام و مهمترينشون، همون محبوبيتیه که حسام بين دخترها داره... قطعا به عنوان يه دختر که خيلی هم حساسه ، نمی تونم توجه حسام به زنهای ديگه ويا بالعکس رو تحمل کنم... حتی شرکت حسام هم برام مسئله سازه... جدا از اينها، حسی که از حامد توی قلبم هنوز زنده است و برای موندگار بودن تلاش می کنه، به همين راحتی اجازه تصميم گيری در رابطه با حسام و آينده مشترکمون بهم نمی ده... با وجود همه ی اين مسائل دوست ندارم، با مطرح کردن حسام توی خونه، رابطه مون رو زودتر از چيزی که بايد، جدی کنم ... می دونم که احتياج به زمان دارم تا بتونم با شرايط جديد کنار بيام... ذهنم هنوز مشغول بلند بلند حرف زدن و توجيح مسائله که صدای مامان، افکارم رو به هم می ريزه و من رو متوجه خودش می کنه: - نمی خوای جواب سوالمو بدی؟ زير لب به حسام بدو بيراه می گم: خدا بگم چی کارت کنه حسام... حالا من چه جوری فکر مامان رو ازت منحرف کنم... مامان سرش رو نزديکتر می کنه: - چيزی گفتی تارا...؟ دستمالهای خيس شده توی دستم رو داخل سينی جا می دم و سعی میکنم با کمترين فشار روی پای چپم بايستم... همونطور که دکمه های مانتو رو باز می کنم به جواب کوتاهم قاعت می کنم: - پسر دکتر افشار ه... - منظورت که استاد راهنمات نيست؟ بی حوصله سرم رو تکون می دم: - چرا دقيقا منظورم خودشه... ------------------------ مانتو رو از تنم بيرون می کشم و دستم می گيرم.. از پام غافل می شم... برای برداشتن قدم، پای چپم رو جلو می کشم که با فشار غيرعمدی که بهش وارد می شه، صدای آخم بالا می بره و پخش زمين می شم... مامان بلافاصله بالای سرم می شينه... هول کرده.. از نگاه نگرانش می خونم... دستش رو روی دست ديگه اش می کوبه: - چه بلايی سر خودت آوردی بچه؟ خودم رو روی زمين جمع و جور می کنم و می شينم...سعی می کنم، اثر دردی که توی پام می پيچه ، نمود خارجی روی صورتم نداشته باشه.. دست مامان که به پام کشيده می شه، ناخواسته پام رو با شدت عقب می کشم... نگاه نگران مامان بين صورت و پام رد و بدل می شه: - بذار ببينم چه بلايی سر پات آوردی... خودم رو به سمت عقب می کشم و به بدنه مبل تکيه می دم...: - چيزی نيست مامان به خدا... خوردم زمين فقط... نگاه مامان که دقيق شده، تازه متوجه پوسيدگی سر زانو قسمتهای ديگه شلوار می شه: - نگاه کن چه بلايی سر خودش آورده.. شلوارتو بزن بالا ببينم.. اينبار، حرف گوش کن می شم...برای ديدن وضعيت پام خودم هم کنجکاو می شم... پاچه ی شلوارم رو با احتياط بالا می کشم.. خدا رو شکر می کنم که امروز به پوشيدن اين شلوار پارچه ای و از بالا گشاد رضايت دادم... با ديدن ورم مچ پام و زخم روی زانوم وا می رم... از چيزی که فکرش رو می کردم بدتر بود... دلم از ديدن زخم روی زانوم، ضعف می ره.. هميشه از بچگی از ديدن خون و زخم واهمه داشتم... فشارم می افتاد و سرگيجه پيدا می کردم... توی این اوضاع، خستگی و پياده روی طولانی امروز و ماجراهای طول شب هم به اين حال نزار اضافه می شه... مامان که با چشمهای درشت شده از زانو تا مچ پام رو ورانداز می کنه، بالاخره دل می کنه و نگاهش به صورتم کشيده می شه... رنگ و روی پريده من رو که می بينه، نگرانيش اوج می گيره: - اوا تارا... چی شد مامان؟ چرا انقدر رنگ و روت پريده... برای جواب مامان دهان باز می کنم که زبونم کش مياد و ازحرف زدن پشيمون می شم... مامان بلافاصله به اشپزخونه می ره و با ليوان آب قند برميگرده ...: - قندت افتاده پايين... يکم اينو بخور... ميلی به خوردن ندارم، اما به اصرار مامان چند جرعه از ليوان رو می نوشم... دوباره به آشپزخونه ميره و برمی گرده، همينطور که کنارم می شينه، نمکدون رو توی دستش تشخيص می دم.. : - دهنت رو باز کن، يکم نمک بريزم زير زبونت... سرم رو بی حال به بالا تکون می دم: - نمی خوام مامان... لجبازی نکن بچه، شايد فشارت پايين افتاده... دست مامان که از زير چونه ام روی دو طرف صورتم بند شده، به باز کردن دهان مجبورم می کنه... از مزه شوری که توی دهنم می پيچه و تضادی که با طعم شيرين توی دهنم ايجاد می کنه، حس بدی به سراغم مياد... چهره ام در هم ميره... مامان از من فاصله می گيره و به سمت تلفن می ره.. دستپاچگی و اضطراب رو از حرکات شتاب گرفته و تند شدش می خونم... : - نگاه کن ببين چه بلايی سر خودش آورده... جلوی چشم خودمی، اينجوری از خودت مراقبت می کنی، وای به اون روزی که بخوای از ايرانم بری... تلفن رو برميداره و شماره می گيره و هم چنان با لحن مستاصل و نگران، زير لب غر غر می کنه... از لای چشمهای نيمه بازم به مامان نگاه می کنم... کلافه راه می ره و نگاهش رو از من نمی گيره... از راه رفتن پشت سر هم مامان، سرگيجه می گيرم، چشمهامو می بندم... صدای حرف زدن مامان خبر از وصل شدن تماس می ده: - الو محمد... کجايی؟ جواب بابا به مامان کافيه تا بغض مامان شکسته بشه و صداش توی گريه گم بشه: - پاشو بيا خونه ببين اين دختر چه به روزه خودش آورده... -.... - نمی دونم ... زده پاشو آش و لاش کرده... -...... - می گه خوردم زمين... محمد زود بيا اين بچه رنگ به روش نيست... گريه های مامان که طولانی ميشه، تازه دليل اون همه اصرار و سماجت حسام رو برای رفتن به بيمارستان درک می کنم..، با اين همه خستگی و ضعف و دردی که توی بدنم می پيچه، انعکاس صدای گريه مامان، توی سرم بی اندازه بلند می شه.. مستاصل چشمهام رو روی هم ميذارم اما.. قبل از اينکه متوجه حال نزارم باشم، از مامان و خونه و جسم خسته ام فاصله می گيرم... از صدای باز و بسته شدن در، بيدار می شم... اما... هنوز خسته ام و توان باز کردن چشمهام رو ندارم... بوی الکل و ضدعفونی کننده ها، منو متوجه بيمارستان می کنه... از لای چشم نيمه بازم، تصوير تار و سفيد اتاق رو تشخيص می دم... نگاهم رو توی اتاق می چرخونم... مامان کنارم روی صندلی خوابش برده... سعی می کنم پام رو تکون بدم که از سنگينی غيرمعموليش به عمق فاجعه پی می برم... حتما گچ گرفته شده... چشمهام دوباره ناخواسته، بسته می شه و من بی هيچ مقاومتی تسليم خواب می شم.. *** از صدای آروم و نوازش مهربون دست بابا به روی موهام از خواب بيدار می شم... اما... برای شنيدن زمزمه های آرومش که چندهفته است از شنيدنش محروم بودم...ترجيح می دم که همچنان چشمهام رو بسته نگه دارم: - بببين چه به روز خودت آوردی بابا؟ درست شدی عين 3 سالگيت... شيطون و سر به هوا... - اون موقع ها هم هروقت واسه بازی می رفتی تو حياط، با دست و پای زخمی برمی گشتی خونه... - هنوز بچگی هات تو ذهنمه... با اون موهای خرگوشيت و پيراهن های صورتیت... - مامانت می گه بزرگ شدی... اما به چشم من هنوز همونجور بچه ای و سر به هوا... - کاش همونجور کوچيک می موندی... کاش بزرگ نمی شدی... که بخوای از من و مادرت فاصله بگيری... - دلم واسه بچگیات... واسه خنده هات... تنگ شده بابا... - کاش می دونستی تو دلم من چی می گذره... می دونستی که با رفتنت داری چه به روز من و دلم مياری تارا... - نمی تونستم به موندن مجبورت کنم اما کاش... می تونستم شرايط رو تغيير بدم... - هيچ وقت نذاشتم آب توی دلت تکون بخوره... اما... فکرشو نکرده بودم که همه چی تحت کنترل من و خواست من نيست... - بزرگ شدی... خانوم شدی... واسه خودت خانوم مهندس شدی... - افتخار من و مامانت شدی... - اما ... - انقدر دوستت دارم که هميشه توی خيالم فکر می کردم ، نميذارم ازدواج کنی و واسه هميشه پيش خودمون نگهت میداريم... اما.. - آه ه ه ه ... - چقدر دلم برات تنگ شده بود بابا... دلم تنگ شده بود که بشينم و باهات مثل گذشته، هم صحبت بشم... - بزرگ شدی تارا... بزرگ شدی... از نوازش موهام دست می کشه... نفسهای پرصداش رو که می شنوم دلم براش می گيره... به مهربونی کلامش دلتنگ می شم... حس می کنم، چقدر سخت و تلخ بود که اين مدت از بابا و حمايتهاش دور بودم.. چشمهام رو باز می کنم و به صورت خسته اش خيره می مونم... چشمهاش رو بسته و به پشتی صندلی تکيه داده.. توی نگاهم، چهره مردونش مهربون و دوست داشتنی جلوه می کنه... تمام محبتهاش تو نظرم زنده می شه... تمام روزهای بچگی که با مامان توی حياط می شستيم و انتظار اومدنش رو می کشيديم.. همون روزها که به اميد دستهای پر بابا، با همه خستگیهام بيدار می موندم و به در ميخکوب می شدم... تموم اون عصرهايی که بابا با همه خستگیش توی حياط دنبالم می دويد و توی بازی گرگم به هوا شريک بازيم می شد... همه اون روزهايی که با وجود مخالفت مامان، روی پای بابا و پشت فرمون می نشستم و در باورم تو رانندگی ادم بزرگها شريک می شدم... ياد روزی که برای اولين بار چادر نماز سر کردم و کنار بابا به نماز ايستادم... ياد جانماز بابا که دلم براش غنج می رفت... ياد اولين باری که همراه مامان و بابا به مدرسه رفتم... ياد ديکته های شبی که برای نوشتن، تا ديروقت بيدار و منتظر بابا می شستم... ياد همه ی محبت و دوست داشتنی ها و حمايتش.... من عاشق بابا بودم و محبت پدرانه اش.. -----------------از اين همه دوری که خواسته و ناخواسته، بين من و بابا ايجاد شده بود دلم می گيره... صورت مهربون و خسته بابا توی نگاهم می لرزه... حس می کنم چقدر محتاج بابا و محبت بی حدو حصرش بوده ام... چشمهام رو می بندم و با بغضی که به سراغم اومده..آروم و خفه گريه می کنم... اونقدر توی حال و هوای خودم غرقم که کم کم ناخواسته به خواب می رم... **** بار ديگه با احساس نوازش روی گونه ام، از خواب بيدار می شم.. چشمهام رو آروم باز می کنم و انگشت شصت حسام رو نزديک صورتم می بينم... نگاه متعجبم بين حسام و انگشتش رد وبدل می شه... چشام رو که باز می بينه، شوخی ها و سربه سر گذاشتن هاش از نو شروع می شه: - اوقور بخير خوشگل خانوم... خيره به صورتش نگاه می کنم... حس می کنم که از ديشب تا حالا، چقدر دلتگش شدم: - اينجا چی کار می کنی؟ به صندلي تکيه می ده، دستهاش رو روی سينه اش قفل می کنه: - می دونم از ديدنم خيلی ذوق مرگ شدی...نيازی نيست خودتو کنترل کنی... کسی تو اتاق نيست... راحت باش... با خنده، نگاهم رو ازش می گيم: - ديوونه .. دستش رو روی دستم ميذاره و آروم فشار می ده: - من مرده ی اين ابراز علاقتم... نگاهم روی دستش خشک می مونه: - نگفتی اينجا چی کار می کنی؟ همونطور که دستش روی دستمه، انگشت شصتش به نوازش دستم، حرکت می کنه...: عزيزم گفته بودم بهت يه دوست دختر پزشک دارم... نگفته بودم؟ اخم هام توی هم می ره...دستم رو از زير دستش می کشم : - حسام.. به اخم هام اشاره می کنه: - ای بابا.. تارا جان به چه زبونی بگم نکن.. زشت میشی... دنباله حرف رو نمی گيرم... نگاهم توی اتاق می چرخه: - مامان بابام کوشن؟ خودش رو روی صندلی جابجا می کنه: - والا ما که اومديم ديديم تنها ولت کردن رفتن...احتمالا کارای واجب تر داشتن... خودم رو روی تخت بالا می کشم... نگاهم به سمت سرم کشيده می شه...از حرکت کند قطره هاش کلافه می شم : اين چرا تموم نمی شه؟! اصلا من واسه چی اينجا موندم... خودش رو به سمتم جلو می کشه... دستهاش رو روی تخت تکيه می ده: - چی بگم عزيزم.. ديشب که ما رسونديمت خونه، صحيح و سالم تحويلتون داديم... حالا اين وسط چی شد خدا عالمه... با سر به پام اشاره می کنم: - صحیح و سالم منظورت اينه ديگه.. آستين مانتوم رو می کشه: چونه نزدن جوجو... يه ضرب خوردگی که ارزش اين حرفارو نداره.. نفسم رو پرصدا بيرون می دم... به صورت حسام خيره می شم: - حسام کی کله صبحی خبرت کرده، اومدی افتادی به جون من... چشمهاشو ريز می کنه و توی صورتم دقيق می شه ... لحنش متفکر و مکتشف می شه...: - تا اون جايی که شواهد موجوده، بنده فاصله ها رو حفظ کردم و علی رغم ميل باطنی ام رو صندلی نشستم و حداقل نيم متری باهات فاصله دارم... پس اگه واقعا عادل باشی می بينی که نيوفتادم به جونت... از پر رويی و خجالتی که به هيچ وجه توی کارش نيست، خنده ام می گيره...به صورتش چشم غره ای می رم: - می شه انقدر با اعصاب من بازی نکنی؟ چشم کشداری می گه و به صندلی تکيه می زنه... بی حوصله به حرکت آروم گرفته ی قطره های سرم چشم می دوزم.. - گرسنه ات نيست؟ نگاهم رو روی سرم و قطراتش ثابت نگه می دارم.. دلم ضعف می ره اما.. محيط بيمارستان اشتهام رو کور می کنه : - نه... کی مرخص می شم؟ - سرمت تموم بشه، مرخصی. صدای زنگ اس ام اس گوشی حسام که بلند می شه... تمام حواسش از من گرفته می شه و برای جواب دادنش مشغول می شه...نگاهم رو از سرم می گيرم و روی حسام که حسابی سرگرم گوشی شده ثابت می مونم : - کی خبرت کرده؟ به سختی از گوشی دست می کشه ... سرش رو بالا مياره و نگاه گذری به صورتم ميندازه: - صبح هرچی زنگ زدم گوشيت خاموش بود. نه که ديشب تا خونه لنگ می زدی، نگران بودم زنگ زدم خونه تون... انگار مامانت اومده بود خونه، واست لباس برداره...اون بهم گفت... حرفش که تموم می شه دوباره به گوشيش مشغول می شه... ناخواسته، حس می کنم نسبت به گوشی و اس ام اسی که در حال خونده شدن و جواب دادنه، حساس می شم...با حرص به صورتش خيره می مونم: - می شه انقدر با گوشيت ور نری... دارم کم کم بهش آلرژی پيدا می کنم.. با تعجب نگاهم می کنه: - حالت خوبه تارا.. خوبه همين الان دست گرفتمش... بی حوصله نگام رو ازش می گيرم، برای پنهان کردن حسادت پشت کلامم مجبور به عوض کردن بحث می شم : - نمی دونی مامان و بابام کجان؟ گوشی رو توی جيب شلوارش ميذاره و دستاش رو روی تخت حلقه می کنه: - من که رسيدم، بابات رفته بود... مامانتم داشت با دکترت حرف می زد... الان تو راهروه.. مياد چند دقيقه ديگه... نگاهم روی ملحفه که روم کشيده شده ثابت می مونه.. هميشه از رختخواب ها و حوله های عمومی بيزار بودم.. چندشم می شه.. با دو تا انگشت اشاره و شصتم ملحفه رو از روم کنار می زنم و ... حسام متعجب نگاهم می کنه: - چی کار می کنی؟ با سر به ملحفه اشاره می کنم: - چندشم می شه... نگاهش روی ملحفه ثابت می مونه : - از ديشب تا حالا روت بوده، الان يادت افتاده بدت مياد... شونه هامو بی خيال بالا ميندازم... : - از ديشب تا حالا... متوجه نبودم که اين رومه... نگاهش پرسوالش، روم دقيق می شه.. بی خيال نگاهم رو به سمت پنجره می چرخونم.. از احساس حسادتی که تو وجودم پيچيده حس ناخوشی بهم دست می ده... مدام ياد شرکت و کارمندهای خانوم و اسم حک شده يلدا توی گوشيش ... توی ذهنم زنده می شه... حس می کنم بهانه گير می شم.. سنگينی نگاهش رو روم حس می کنم.. به سمتش می چرخم.. اخم هام رو تو هم می کشم و با لحن غريبه ای، ناراحتیم رو به رخش می کشم: - تو کار و زندگی نداری اومدی اينجا نشستی... نگاهش رنگ تعجب می گيره: - چرا... واسه همين اينجام... براش پشت چشم نازک می کنم و نگاهم رو ازش می گيرم.. خودش رو جلو می کشه و دستش رو به موهای پخش شده روی بالشم بند می کنه: - تارا... نگاهم رو با سماجت به پنجره میخکوب می کنم: - هوم؟ دستش رو روی سرم و موهام حس می کنم: - چيزی شده؟ - نه... به نوازش موهام ادامه می ده: - واسه هيچی اخلاقت عوض شده؟ از اينکه هيچ وقت متوحه حس و حال و نارضايتی ام از برخوردش با زنهای ديگه نمی شه، کفری می شم... برای جواب محکمم سرم رو با شدت به سمتش برمی گردونم... اما... نگاهم روی چشمهای پرمحبت و مردونش ثابت می مونه... -----------------از اينکه هيچ وقت متوحه حس و حال و نارضايتی ام از برخوردش با زنهای ديگه نمی شه، کفری می شم... برای جواب محکمم سرم رو با شدت به سمتش برمی گردونم... اما... نگاهم روی چشمهای پرمحبت و مردونش ثابت می مونه... ناخواسته محو چشمهايی می شم که اين روزها برای من، رنگ ديگه ای داره... خوشرنگتر از هميشه... رنگی به رنگ دوست داشتن... نوازش دستش کند می شه... توی نگاهم مات می شه... چشمهاش بيشتر از هميشه مهربون می شن...از چشمهای مهربون شده اش، خواستنی عميق به احساسم سرازير می شه...توی محبت نگاهش گم می شم... به خواهش نگاهش، من هم محتاج می شم... توی احساس غريبی که به وجودم سرريز شده، دست و پا می زنم که مامان پر سرو صدا وارد اتاق می شه...: - بيدار شدی مامانم؟ حسام دستش رو بلافاصله عقب می کشه، از من و نگاه و نوازش موهام فاصله می گيره و از روی صندلی بلند می شه... نگاهم مات مونده به حسام رو به سختی می گيرم و سرم رو آروم تکون می دم و به سمت مامان می چرخونم: - سلام... مامان به حسام رو می کنه و به صندلی اشاره می زنه: - راحت باشيد آقای افشار... حسام سرش رو به نشونه احترام تکون می ده و بيشتر از هميشه مودب می شه: - خواهش می کنم خانوم... شما بفرماييد.. مامان لبخند پرتحسينی به حسام می زنه.. عمق رضايت رو از چشمهاش می خونم... از حسام مودب روبروم و فکرهايی که توی سر مامان چرخ می خوره، خندم می گيره... برای خارج کردن مامان از اين حال و هوا تک سرفه ای می زنم : - مامان... چشمهاش رو از حسام می گيره و به سمتم چرخ می خوره: - سلام عزيز دلم... خوب خوابيدی... ؟ اين بار نگاه من به سمت حسام که عقب تر از مامان ايستاده و عميق نگاهم می کنه چرخ می خوره... ناخواسته لبخند روی لبام می شينه: - اوهوم... مامان کنارم می ايسته دست چپش رو به ساعد دستم و دست ديگه اش رو به روی سرم می کشه... - بهتری مامانم؟ نگاهم از حسام کنده می شه و روی صورت مامان ثابت می مونه... - خوبم... و واقعا از احساس عشقی که به وجودم دويده، حال خوبی دارم... خوب خوبم... از اين حس و خوب و سرحالی ناشی شده اش، به صورت سفيد و کشيده مامان که توی قاب روسری ابريشمی آبی تيره و موهای نسکافه ای رنگش بی نهايت زيبا شده لبخند می زنم... - کم کم ديگه مرخص می شی.. چشمهاش روی سرم ثابت می مونه: - اينم ديگه داره تموم می شه... حواسم به مامان نيست... متوجه کلامش نمی شم... حس می کنم، چقدر نگاهم شيطون و بازيگوش می شه، توی اين شيطنت و نافرمانی بی حدو حصرش، مدام سراغ حسام رو می گيره... خواسته يا ناخواسته، به حسام و وجود پرمهرش نيازمند می شم....از سمت راست مامان، نگاهم روی حسم که دست به سينه عقب ايستاده و با حسرت نگاهم می کنه ثابت می مونه... توی دلم، چيزی مثل خواستن آغوش گرمش جون می گيره... ناخواسته محو تماشای حسام و مهربونياش ،لبخند می زنم... پاک از مامان و حضور پررنگش بالای سرم، غاقل می شم... ليوان پر شده از آبميوه که جلوی صورتم نگه داشته می شه، من رو متوجه اش می کنه... ليوان رو به لبهام نزديک می کنه: - تارا جان، اينو بخور مامان... با اکراه به آبميوه زردرنگ داخل ليوان خيره می مونم: - نمی خورم ، اشتها ندارم.. به حرفم توجهی نمی کنه، ليوان رو به لبهام می چسبونه: - بايد بخوری... رنگ به روت نيست... دکتر گفته ضعيف شدی... بايد تقويتت کنم... از حرف مامان وا می رم... می دونم که از امروز تا اطلاع ثانوی نمی تونم از دست مامان و اصرار به خوردنش، خلاص بشم... به زور، آبميوه رو سر می کشم... با پايين رفتن آب پرتقال بدطعم و بوی ضدعفونی کننده هايی که هم زمان توی مشامم می پيچه، حالت تهوع پيدا می کنم... سرم رو عقب می کشم... ليوان رو توی دست مامان عقب می زنم... مامان به خوردن اصرار می کنه...: - چيزی نخوردی که... اينو بايد تا تهش بخوری.. اخم هام توی هم می ره: - نمی خورم مامان...حالم داره به هم می خوره... لحن مامان دلخور و جدی می شه: - بازی در نيار تارا... بايد بخوری... سرم رو به بالش تکيه می دم و با سماجت، چشمهام رو می بندم... مامان که از مجبور کردن من نااميد می شه، نگاه ناراضیش رو ازم می گيره و ليوان رو روی ميز کنار تخت ميذاره... : همين کار هارو می کنی که دم به دقيقه می ری زير سرم ديگه...برم بگم پرستار بياد اينو از دستت در بياره... سرم رو به بالش تکيه می دم و به خروج مامان نگاه می کنم... حسام که فرصت رو مناسب می بينه ، جلو مياد... با دست گونه ام رو می کشه: - من فک کردم لوس بازیات مال منه... نگو خانوم هميشه عادت دارن ساز مخالف بزنن... نگاهم رو به شيطنت لبخند حسام بند می کنم...اينبار، واقعا لوس می شم : - چقدرم تو ناز منو می کشی؟ سرش رو به صورتم نزديک می کنه... توی چشمهام مات می شه.. نگاهش مخمور می شه : - نمی کشم..؟ نگاه نگرانم رو به در میدوزم و به عقب هلش می دم: - برو عقب الان مامانم مياد... تکونی نمی خوره و ثابت سر جاش می ايسته... با اضطراب نگاهم رو به صورتش ميندازم: - برو عقب ديگه... ابروهاش رو با شيطنت بالا ميندازه: - نمی کشم؟ مستاصل به چشمهاش خيره می مونم.. تسليم لجبازيش می شم: - چرا می کشی... حالا برو عقب.. باز هم برای عقب نکشيدن سماجت می کنه: - نوچ... شرط داره... با حرص به صورتش خيره می شم: - ای بابا... چه شرطی؟ با چشمهاش به ليوان اشاره می کنه: - تا تهش بخوری... ابروهام رو تو هم می کشم... خودم رو توی بالش فشار می دم... لجباز می شم: نمی خورم... لبخند خاصی می زنه و به لبهام خيره می مونه: - عزيزم می دونی که زياد اصرار نمی کنم... خوب من روشهای خاص خودم رو دارم که خيلی راحت تر جواب می ده... صورتش رو به صورتم نزديکتر می کنه... صدای قدمهای مامان و همراهش نزديک اتاق به گوش می رسه.... نگاه خواهشمندم رو به چشمهای حسام می دوزم... مطمئن ايستاده و هيچ تکونی نمی خوره.... مستاصل دستم رو جلو می برم و به ليوان روی ميز چنگ می زنم... ليوان رو به لبهام نزديک می کنم... قبل از خوردن، حس بدی توی معدم می پيچه...صورتم رو جمع می کنم : - حسام... لبخند روی لباش پهن می شه: - بخور... می نالم: - حالم داره به هم می خوره... اصرار می کنه: - همين حالا... با حرص نفس رو حبس می کنم چشمهام رو می بندم و باقيمونده آبميوه رو يک نفس و با اکراه بالا می کشم... -------------------
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ساعت 10:58 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|