رمان پايان بازی از صدای تق و توق بيرون اتاق از خواب بيدار می شم... حس رخوت و بی حالی بعد از خواب به سراغم مياد.. روی تخت دستهام رو به بالا می کشم و به بدنم کش و قوسی می دم.. خستگی خواب که به ظاهر از تنم بيرون می ره، از تخت دل می کنم و سلانه سلانه به سمت حمام می رم.. حال و حوصله دوش گرفتن ندارم اما عادت يک روز درميان حمام رفتنم منو وادار می کنه... توی حمام دوباره خاطرات ديروز توی ذهنم زنده می شه... از اتفاقات پی در پی و پشت همی که اين روزها برام پيش مياد، حس سردرگمی و کلافگی دارم... دوش آب گرم با همه آرامش هميشگیش، نمی تونه منو آروم کنه... از حمام که بيرون می رم، نگاهم پی صفحه روشن شده گوشيم کشيده می شه... به سمتش می رم.. اس ام اس از حسام: - ماشينتو گرفتم... بيدار شدی بگو بيارم واست... برای جواب اس ام اسش دست می برم، که دوباره صفحه گوشی پشت سر هم روشن و خاموش می شه... شماره ای رو صفحه نيفتاده... با اين وجود برای جواب دادن، تماس رو برقرار می کنم: - بله؟ -.... - بفرماييد؟ - .... - الو؟ - ... - مزاحم...‼! گوشی رو با حرص از گوشم جدا می کنم... انگشتم برای قطع تماس حرکت می کنه که... لحظه یآخر صدای ضعيفی از پشت خط شنيده می شه...: - تارا... از شنيدن اسمم قلبم می ايسته... هيجان زايدالوصفی به روحم سرريز می شه.... اما انگشتم از عقلم فرمان نمی گيره و با دستپاچگی تماس رو قطع می کنه... با حرص به گوشی و تماس قطع شده خيره می مونم... روی تخت می شينم و منتظر تماس مجددش می شم.. اما... انتظارم به درازا می کشه... با ذهن مشغول شده، گوشی رو روی تخت ميندازم و لباسهام رو می پوشم... قبل از خارج شدن از اتاق به حسام اس ام اس می زنم: - بيدارم... بيا... به آشپزخونه می رم ... از مامان و سروصداهای قبل خبری نيست... دستم رو به بدنه کتری روی گاز می کشم.. از داغيش که مطمئن می شم، فنجون چينی سفيد رنگم رو از چاي پر می کنم... روی صندلی ميز آشپزخونه می شينم و به صبحونه خوردن مشغول می شم... انگشتام به دور بدنه فنجون حلقه شده و گرمای مطبوع چای رو می بلعه... و نگاهم به روبرو خيره مونده ... ديروز و گرمای آغوش حسام به سراغم مياد و من رو توی خودش غرق می کنه... با صدای زنگ خونه از افکارم فاصله می گيرم.. تصوير حسام روی آيفون تصويری نقش بسته... به چهره جدی و مردونش لبخند می زنم و بی خيال جواب دادن آيفون برای باز کردن در به سمت پيش ورودی می رم... در رو که باز می کنم... دست حسام که روی ديوار و کنار آيفون تکيه زده شده، سر می خوره و کنار بدنش می افته... - سلام... سحرخيز شدی... نگاهش سرتا به پام رو ورانداز می کنه و به چشمهای شيطونم ثابت می مونه: - عليک سلام... خوشگل تر شدی... دستم رو به سمتش دراز می کنم: - می دونی که خر نمی شم...سوييچ. می خنده و سوييچ و مدارک رو کف دستم ميذاره : - حيف شد...‼ از سمت راست حسام به پشت سرش سر می کشم: - ماشينم کو؟ از جلوم کنار می ره: - ايناهاش.. رخش صورمعه ای دوست داشتنی ام روی نزديک در ورودی پارک شده می بينم... - دستت درد نکنه... با دستش موهام رو به هم ميريزه: - قابل شمارو نداشت... خودم رو از زير دستش عقب می کشم: اه نکن حسام... موهامو به هم ريختی... خندش شيطون می شه: - خوبه حالا چرا جيغ می زنی... فقط موهاتو به هم ريختم... با دست موهامو مرتب می کنم: - نه می خوای کار ديگه هم بکن.. روی صورتم خم می شه: - اگه شما اجازه بدی... چششششششم... با کمال ميل.. از صداش منظورش رو می گيرم.. با دست به عقب هلش می دم: - حسام جون ... آدم بودن سخته...‼! عقب می کشه و می گه: - نه به اندازه کنار تو بودن... تاراجووون توی صورتش براق می شم: - يعنی تحمل من انقد سخته....؟ دستهاش رو روی سينه اش قفل می کنه: - نه به سختی خماری بعدش... شونه هامو بالا ميندازم: - خمار چی موندن؟ فاصله مون رو کم می کنه: - اگه بگم قول می دی که رم نکنی... ابروهامو گره می زنم: - باز بهت خنديدم... بلند می خنده و می گه : - بچه پررو رو ببين توروخدا... نيم وجب بچه با نيم متر قدش به من می گه بی جنبه.. با حرص توی صورتش براق می شم که دستش رو روی دهنم ميذاره و می گه: - زبون به دهن بگير... جواب ندی کسی فکر نمی کنه کم آوردی... با دستام سعی می کنم که دستش رو از صورتم جدا کنم... با دست ديگه اش هر دو دستم رو می گيره و می گه: - عزيزم همه زورت همين بود... با ابروهای درهمم و چشمهای ريز شدم،براش خط و نشون می کشم... توی صورتم خم می شه و توی چشمام خيره می مونه: - عاشقتم تارا... خيلی باحالی...الان ديگه ترسيدم... دستش رو که از صورتم کنار می کشه، نفسم رو پرصدا بيرون می دم...: - ديوونه... شوخی مضخرفی بود.. از من و از در فاصله می گيره: - نه به اندازه اخلاق گند تو... به سمتش براق می شم... هنوز يک قدم بنداشته ، می دوه و از پله ها سرازير می شه.. - حسام اگه دستم بهت نرسه... پايين پله ها دستاشو جلوش تکون می ده: - نه نه... توروخدا رحم کن... از فيگور بدن و ميميک خنده دار صورتش خندم می گيره، تمام تلاشم برای جدی بودن بر باد می ره... از فرصت سواستفاده می کنه: - می خندی.... بذار خيالتو راحت کنم خوشگل.... ما ازوناش نيستيم... بیخود رو من و هيکلم حساب باز نکن.... فقط موقت.... جيغ می زنم: - حسسسسسسسسسسسسام... پشت ماشين سنگر ميگيره: - جووووووووووووووووونم. از رسيدن بهش که نااميد می شم، می چرخم و به سمت خونه برميگردم... داخل می شم و بی توجه به حسام در رو پشت سرم می بندم... هنوز از در فاصله نگرفته، صدای زنگ آيفون بلند می شه.. چهره خندون حسام توی صفحه کوچيک آيفون نمايان می شه.. خشک و جدی جواب می دم : - بله؟‼ - تارا جون... ریم مهمون نوازيه... - مگه تو مهمونی... - نيستم... - نخير.. - خيله خوب... پس لااقل بپر پايين منو تا يه جايی برسون؟ برای رد درخواستش زبون باز می کنم که پشيمون می شم و به گفتن خيلی پررويی بسنده می کنم: - وايسا اومدم...
برای رد درخواستش زبون باز می کنم که پشيمون می شم و به گفتن خيلی پررويی بسنده می کنم: - وايسا اومدم... از جالباسی پشت در مانتوی مشکی رو تنم می کنم و بدون بستن دکمه ها، با شالی که روی سرم ميندازم، از خونه خارج می شم.. حسام پايين پله ها به ماشين تکيه زده و دستهاش رو روی سينه اش قفل کرده .. متوجه من که می شه، دوباره شيطون می شه و می گه: - عزيزم، راحت باش... اون يه تيکه کهنه ام رو هم از سرت وردار... اخم های ساختگیم رو تو هم می کنم و از پله ها پايين می رم: - سَنَنَ... همونطور که ماشين رو دور می زنم صداش رو از پشت سرم می شنوم: - نَمَنَ؟ به زور جلوی خندمو می گيرم و دزدگير ماشين رو می زنم... سرجاش ايستاده و خيره نگاهم می کنه... سوييچ رو به سمتش می گيرم: - می شينی؟ در سمت خودش رو باز می کنه و درحاليکه خودش رو روی صندلی ميندازه می گه: - پشت اين لگن ... عمرا... شونه هامو بالا ميندازم و روی صندلی می شينم : - ببخشيد قربان... اگه اذيت می شيد، زنگ بزنم آژانس... سرش رو به بستن کمربند گرم می کنه...از جواب دادن طفره می ره... ماشين رو روشن می کنم و به راه می افتم...دستش رو برای روشن کردن ضبط جلو می کشه: تاراجون تو اين دری وریهايي که گوش می دی، يه آهنگ درست حسابی پيدا می شه... با حرص روی دستش می زنم : - نخير همشون دری ورين...به درد تو نمی خوره... دستم رو عقب می زنه: - فک کنم داشتم ميومدم يه چيز با حال پيدا کردم... به خيابون خيره می شم : - کجا برسونمت... نگاهم نمی کنه و خودش رو با ضبط مشغول می کنه: - شرکت...از پل سئول به ورودی اوين راه می گيرم و روی سربالايی تندش متوقف می شم...: - اه... اينجا هم که هميشه خدا ترافيکه.. نگاهش رو از ضبط می گيره و بين من و ترافيک روبرو می چرخونه و دوباره به کارش مشغول می شه... از ترافيک جلو که خسته می شم، به حسام که سرش رو تمام مدت توی ضبط کرده و حسابی مشغوله، خيره می مونم: - خسته نشدی تو؟ نگاهش رو برای يه لحظه روم ميندازه: - از غرغرای تو..؟ چرا.. با دست پشت گردنش می زنم... بلافاصله صاف می شينه و با دست راستش گردنش رو می ماله: - دستت هرز شده تارجون... ترافيک جلو ررون می شه. ماشين رو به راه میندازم: - نه به اندازه زبون تو... به صندلی تکيه می ده .. خودش رو توی صندلی فرو می بره و دستهاش رو روی سينه قفل می کنه... چشمهاشو روی هم میذاره : - رسيديم، بيدارم کن. - نخواب حسام... 2 دقيقه ديگه می رسيم.. بيا سر ميدون دانشگاهيم.. - 2 دقيقه هم 2 دقيقه... سکوت می کنم و اجازه می دم حسام خودش رو با چُرت 2 دقيقه اش سرگرم کنه... خيلی زودتر از 2دقيقه، به ولنجک می رسيم.. و جلوی خيابون 4 می ايستم.. - حسام پاشو رسيديم.. خودش رو روی صندلی جابه جا می کنه... : چه زود... پرواز کردی؟ - بده زود رسوندمت زودتر به کارات برسی؟ جوابم رو نمی ده...از ماشين که پياده می شه، خم می شه...دستهاشو به شيشه پايين کشيده شده بند می کنه و می گه: -ميری خونه؟ به صورتش از پشت عينک آفتابی نگاه می کنم: - دعوتم نمی کنی شرکت...؟ سرش رو به سمت کوچه می چرخونه: - معلومه که نه؟... توی صورتش دقيق می شم: - واسه چی اون وقت؟ تو اين 7- 8 ماه که می شناسمت، يه بارم منو نبردی شرکتت؟ اغراق آميز لبخند ميزنه : - عزيييييزم... کارمندای من روحيه شون حساسه...همه که مثل تو نيستن..درک می کنی ديگه؟ اخم می کنم: - نخير... مگه من چمه؟ - تاراجون از جونم سير نشدم که سجايای اخلاقیتو وسط خيابون به رخت بکشم... برو دست از سرم بردار بذار به کارو زندگيمون برسيم.. لجبازی می کنم: - اصلا من امروز می خوام بيام شرکتتو ببينم.. - گفتم که... روحيه کارمندای من حساسه... اگه تو دنبالم راه بيفتی بيای تو که همشون پس می افتن... پافشاری می کنم : - مسخره بازی درنيار حسام.. من می خوام شرکتتو ببينم.. جدی می شه و اخم هاش توی هم می ره: - گفتم که نمی شه... انقدر از اخم حسام يکه می خورم که ناخودآگاه دستم به عوض کردن دنده جلو می ره... حسام از ماشين فاصله می گيره : - رسيدی خونه خبر بده.. جوابش رو نمی دم.. نمی تونم جلوی ناراحتی فوق العاده ام رو بگيرم... اخمهام پررنگتر می شه... تمام حرصم رو روی پدال گاز خالی می کنم و بی توجه به حسام از زمين کنده می شم... از آينه توی ماشين که همونطور ايستاده و من رو تماشا می کنه نگاهش می کنم... از اينکه به خاطر کارمندهای زنش حاضر نيست من رو به شرکت راه بده، بدتر از اون از اينکه حاضر نيست به خاطر من از اونها بگذره ديوونه می شم... انقدر زير لب غر می زنم و با سرعت رانندگی می کنم که نمی دونم چه طور به خونه می رسم... حوصله پارک ماشين توی پارکينگ رو ندارم.. همونجا جلوی در خونه رهاش می کنم و وارد خونه می شم... هنوز از مامان خبری نيست.. به اتاقم می رم و در حاليکه هنوز نتونستم به خشم و حرصی که به دلم راه گرفته غلبه کنم، روی مبل کنار پنجره می شينم.. دوباره اخم های حسام در نظرم زنده می شه... « چرا با من اونجوری برخورد کرد؟.. به خاطر 2 تا کارمند به من تند شد؟‼!... يعنی انقدر کارمنداش واسش عزيزن...» با حرص از روی مبل بلند می شم و به سراغ کتابهای توی کتابخونم می رم: - اصلا چه اهميتی داره... حسام که واسه من مهم نيست... لياقتش همون دخترای بی سواد و دم دستيین... کتابی رو از کتابخونه ام بيرون می کشمو جلوی صورتم باز می کنم... اما دوباره فکرم به سمت شرکت منحرف می شه...: - يعنی کارمنداش انقدر خوشگلن؟ ... حتی از من خوشگلتر؟‼ برای دور ريخت افکار مزاحم ،سرم رو به چپ و راست تکون می دم: چه اهميتی داره... بذار خودشو با همون دخترا خفه کنه... من که دارم می رم... نمی تونم افکارم رو متمرکز کنم .. کلافه نگاهم و از کتاب می گيرم و می بندمش: - معلوم نيست تو اون شرکت چه خبره که تا الان حتی يه بار محض رضای خدا منو اونجا نبرده... همون لحظه صدای زنگ اس ام اس گوشيم بلند می شه: - يعنی هنوز نرسيدی؟ مغزم داغ می کنه... اولين کلمه ای که توی ذهنم پررنگ می شه رو با صدای بلند به زبون ميارم: - پررو‼‼‼‼ جوابش رو نمی دم، گوشی رو روی تخت پرت می کنم .. سرو صدايی که از بيرون اتاق مياد، منو به بيرون می کشونه.. مامان رو با کيسه های خريد، جلوی پيش ورودی می بينم... هنوز متوجه من نشده.. از توی کيفش چند اسکناس خارج می کنه و به سمت در می ره.. صدای ضعيف شدش رو از بالای پله ها می شنوم: - ممنون آقا... زحمت کشيدين.. از پله ها پايين می رم... مامان در رو می بنده و به سمت من می چرخه... توی صورت رنجورش خيره می شم: - سلام ... زير لب جوابم رو میده.. 2 تا از کيسه ها رو از روی زمين برميداره و به سمت آشپزخونه می ره.. به تبعيت از مامان 2 تا کيسه ديگه رو برمیدارم و دنبالش می کنم: - نگفته بودی می ری خريد؟ از جوابش جا می خورم: - مگه اهميتيم داره... سرجام می ايستم و به مامان که وسايلش رو توی آشپزخونه گذاشته و به سمتم مياد خيره می شم... کيسه ها رو از دستم می گيره و بدون اينکه نگاهم کنه به آشپزخونه برمی گرده.. به سمت آشپزخونه می رم و به حرکات تند شده مامان خيره می مونم: - چيزی شده مامان؟ چرا از ديشب اينطوری شدی؟ شروع می کنه به خالی کردن خريدها و جدا کردنشون: - نه... مگه قرار بود چيزی بشه.. جلو می رم و دستم رو روی دست راستش ميذارم: - پس چرا اينجوری شدی؟ مکث می کنه، از تکاپو می ايسته و به روبروش خيره می شه...صدای زير لبش رو می شنوم: - مگه حال و روز من و بابات، واست مهمه... دست مامان رو فشار می دم: - معلوم هست چی می گی مامان... شما و بابا همه زندگی منيد... مگه می شه واسم مهم نباشه.. دستش رو از زير دستم بيرون می کشه و به سمت ظرفشويی می ره: - پس واسه همينه داری پشت پا به من و بابا و احساسمون می زنی و می ری؟ وا می رم... می دونستم که بابا با رفتنم مخالفه اما مامان... فکر مامان رو نکرده بودم... جلو می رم... مامان رو که شير آب رو با فشار زياد باز کرده و دستهاش رو می شوره بغل می کنم و سرم رو روی شونه اش می ذارم..: - مامان خودت می دونی که مجبورم... دوباره بی حرکت می شه...: - نه نمی دونم... نمی دونم که کی مجبورت کرده... صاف می ايستم... به صورت بی روح مامان خيره می مونم...از مامان فاصله می گيرم و روی صندلی کنار ميز ميشينم...: - مامان نگو که يادت رفته چه حال و روزی داشتم... مگه يادت رفت چقدر ضجر کشيدم... من بايد برم.. وگرنه... صدای محکمش حرفم رو قطع می کنه: - پس می خوای فرار کنی... من بچه ام رو ترسو بزرگ نکردم.. من فرار يادت ندادم... به سمت مامان می چرخم... پشت سرم ايستاده و خيره نگاهم می کنه...از روی صندلی بلند می شم روبروش می ايستم: - مامان به خدا نمی خوام که فرار کنم... فقط ... فقط... بغض می کنم... بغضم توی صدام شکسته می شه: - می خوام بزرگ شم.. می خوام بزرگ شدنو ياد بگيرم.. تا وقت توی اين خونم... تا وقتی شما و بابا هميشه و همه جوره حمايتم می کنيد، نمی تونم روی پای خودم بايستم... برق اميد توی چشمای مامان زنده می شه: - پس اينجا بمون... با بابات صحبت می کنم که يه خونه واست بگيره... هرجا که دلت خواست... اما تو اين شهر... همين جا که هر وقت دلم هواتو کرد بتونم ببينمت... سرم رو به زير ميندازم: - نه مامان... اينجا فايده نداره... می دونی که فايده نداره... نه من انقدر قويم که بتونم دو روز دوريتون و تحمل کنم نه شما تحملشو دارين، به دو روز نکشيده برمی گردم اينجا... مامان از من فاصله می گيره .. روی صندلی می شينه... توی حال خودش نيست: - پس تکليف من چی می شه؟... با دلم چی کار کنم؟ به همين راحتی بذارم بری؟... به همين راحتی دل بکنم؟... منی که تا 2 ساعت دير می رسی خونه، دلم هزار راه می ره... چه جوری تحمل کنم که انقدر ازم دور شی... صدای مامان به وضوح می لرزه... دلم برای مامان و اشکهای رقصان روی صورتش می گيره.. جلوش روی زمين زانو می زنم.. دستهاش رو روی پاش ، توی دستم می گيرم: - مامان من... به اين فک کن که وقتی برگشتم، خوبه خوب شدم... ديگه اون تارای ضعيف و وابسته و افسرده نيستم... مگه دوست نداری محکم بشم... مگه دوست نداری مثل گذشته شاد و سرحال بشم... به خدا اينجا نمی شه... به جون بابا که برام عزيزه، حتی اگه يه درصد می تونستم ، همينجا می موندم... - مامان خودت ديدی که چه حالی داشتم ... به الان و حال و روز اين دو روزم نگاه نکن.. به خدا که به خنده هام اعتباری نيست... هر جا می رم، همش حامد میاد جلوی چشمم... - خودت ديدی که چقدر تلاش کردم فراموش کنم... اما نشد... ديدی که خودم رو توی کار غرق کردم اما بی فايده بود.. يادت رفت دکتر چی گفت... گفت که بايد دور بشم... بايد فاصله بگيرم... بايد خودم رو وفق بدم... - وقتی اينجام نمی تونم... نمی تونم چيزی رو فراموش کنم...نمی تونم به نبود حامد عادت کنم... اصلا نمی تونم عادی باشم و زندگی کنم... - اينجوری هم خودم ضجر می کشم... هم شما اذيت می شيد... - توروخدا رضايت بده مامان... اگه شما راضی نباشی، نمی رم... اما... سرم رو روی دستهای مامان به روی پاش ميذازم و اشک می ريزم. نوازش دستهای مامان رو روی سرم احساس می کنم: - اونجا که رفتی، من و هر روز از حالت خبردار کن... شبا زود بخواب تا دوباره سردرد نشی... خوب لباس بپوش... يه وقت مريض نشی.. خوب بخور.. نمی خوام وقتی برگشتی لاغر ببينمت... هر وقت دلت تنگ شد.. برگرد.. هرچی احتياج داشتی زنگ بزن و بگو... اونقدر توی اين دلسوزانه مادرانه غرق می شم که همه چيز رو فراموش می کنم... از اينکه مامان، اگرچه به اجبار اما بالاخره راضی می شه، لبخند روی لبام می شينه... سرم رو از پای مامان جدا می کنم... با دستهام اشکای صورت مامان رو پاک می کنم و توی بغلش خودم رو جا می کنم... به صورتم لبخند می زنه... گونه اش رو می بوسم... - مامان جون حالا که باهام آشتی کردی، ناهار امروز با من .. باشه؟ مامان می خنده و می گه: - بازم می خوای کباب سوخته و برنج شفته به خوردمون بدی... گله مند خودم رو از مامان جدا می کنم: - شما که اينجوری ازم تعريف کنيد وای به حال غريبه ها... مامان می خنده و هم زمان از روی صندلی بلند می شه: - اين آشپزخونه دربست مال تو... من بايد برم بالا.. کلی کار رو سرم ريخته... هنوز چمدوناتو اماده نکردم... کيسه های سفيد رنگ روی ميز رو بلند و با خودش همراه می کنه.. با تعجب به مامان خيره می شم: - اينا رو کجا می بری؟ - واسه تو خريدم... بايد توی ساکت جاسازی کنم... - مامان جان اين چه کاريه کردين؟ اونجا همه چيز هست... الکی خودتو تو زحمت میندازی... صداش از بالای پله ها شنيده می شه: - به کارت برس بچه... تو کارای مادرانه دخالت نکن.. خيالم که از بابت مامان راحت می شه، دستهام رو به کمرم بند می کنم... مستاصل وسط آشپزخونه می ايستم...: - چی درست کنم؟‼! ------------------------با بدنی خسته، از اون همه کاری که مامان از صبح تا خود شب از من کشيده بود، پله ها رو سلانه سلانه بالا می رم... در اتاق رو که باز می کنم، فقط فرصت می کنم، خودم رو به تخت برسونم.. به محض رسيدن به تخت، روی اون ولو می شم و با خستگی تموم، چشمهام رو روی هم ميذارم... اونقدر خواب آلودم که حتی صدای زنگ موبايلم هم نمی تونه منو از خواب و رخوتی که همه ی وجودم رو گرفته، حدا کنه... ......... چشمام که از خواب سير می شن، پلکهام رفته رفته باز می شه ... نوری که از پنجره اتاق به داخل دويده، درست روی چشمهام می تابه و منو مجبور می کنه، تا دوباره اونها رو ببندم.. با احتياط بيشتر چشمهای ريز شدم رو باز می کنم.. به نور که عادت می کنم به راحتی نگاهم رو روی ساعت ديوار می کشونم: - 11 صبح...‼ از اينکه اينهمه خوابيدم تعجب می کنم ... اما با ياد آوری اونهمه کاری که ديروز تا خود شب توی آشپزخونه و يک تنه انجام دادم، خودم رو محق اين همه خواب می بينم.. از قضاوت خودم که راضی می شم، از تخت پايين ميام... نگاهم به گوشی ام که پايين تخت افتاده کشيده می شه، دستم رو برای برداشتنش از روی زمين دراز می کنم.. خاموش شده... گوشی رو به شارژ می زنم و از اتاق بيرون می رم... از همون طبقه بالا مامان رو صدا می زنم: - مامانی... مامان جونم صدای مامان از پايين شنيده می شه: - بيا پايين مامان، تو آشپزخونم.. پله ها رو آروم آروم پايين می رم... پاهام رو تا آشپزخونه روی زمين می کشونم .. به محض ديدن مامان روی صندلی ولو می شم: - سلام مامانی... سرم رو روی دستم و روی ميز ميذارم... - عليک سلام خانوووم... چه عجب.. بيدار شدی... همونحور سر به روی ميز ، مامان رو نگاه می کنم: - مريم جون اون همه کاری که شما ديروز از ما کشيدی، فيلم از پا مینداخت... چه برسه من با اين هيکل نحيفم... مامان می خنده و ليوان چايی رو جلو ميذاره: - نکرده کار که کار کند... صدای اعتراضم حرف مامان رو قطع می کنه: - دستت درد نکنه مريم جون، حالا ما نکرده کاري شديم ديگه.. مامان نون رو از توی فريزر داخل سبد ميذاره و با سبد توی مايکرويو جا می ده..: - اشتباه می کنم؟ .. اگه کار کرده بودی که واسه درست کردن يه خورش قيمه ساده کل آشپزخونه رو با روغن يکی نمی کردی بچه ... با دستم دسته ليوان چايم رو به بازی می گيرم: - هم چين ساده ساده هم نبودا... بعدم شما سخت می گيری مريم جون... وگرنه خيلی طبيعيه که موقع روغن سرخ کردن روغن بپاشه ... صدای بوق ماکرويو که بلند می شه، مامان سبد نون رو از داخل ماکرويو روی ميز و جلوی من ميذاره: - بله.. شما راس می گی... حتما طبيعی ام هست که سيب زمينی پر از آب و يه جا خالی کنن تو روغن... می خندم و ليوان رو به خودم نزديکتر می کنم: - سخت می گيريا... مامان ظرف کره و پنير رو از يخچال جلوم ميذاره: - اگه سخت می گرفتم که الان اين وضعيتت نبود که تو 6-25 سالگيت هنوز از پس دم کردن يه برنج ساده هم برنمیيای... می خندم و روی صندلی صاف می شينم... نون رو جلو می کشم و می گم: - برنج می خوام چی کار... صبحونه رو درياب که خربزه آبه...‼! ( نمی دونم اين ضرب المثل رو درست نوشتم يانه؟‼!) مامان سبد نون رو از جلوی دستم می کشه: - پاشو دست و صورتتو بشور دختر... - صبحونم رو بخورم بعد... - پاشو تنبل... يادم نمياد تا حالا با دست و صورت نشسته سر سفره نشسته باشی که اين دفعه دومت باشه... اما انگار هر دم از اين بام بری می رسد... نوچ بلند و بالايي می کشم... خودم رو به سختی از ميز جدا می کنم و به سمت سينک ظرفشويی می رم: - اونجا نه‼! نيمه راه برمی گردم و از آشپزخونه خارج می شم: - گير داديا... مريم جووون... دست و صورتم رو به سرعت برق و باد توی دستشويی می شورم و موهام رو از نو می بندم... دوباره به آشپزخونه و سر ميز برمی گردم.. - بفرماييد مريم جون.. امری ديگه؟.. اجازه هست بشينيم صبحونه مو در کمال آرامش ميل کنم...؟ يا اوامر ديگه ای هست... مامان برای خودش توی فنجون شيشه ای مخصوص چايی می ريزه و روبروم و طرف ديگه ميز می شينه: - بشين صبحونتو بخور انقدر غر نزن... برای اولين بار بعد از مدتها احساس می کنم به شدت برای خوردن صبحونه اشتهام باز شده... - امروز که برنامه ای نداری؟ همونطور که لقمه نون و عسل رو داخل دهانم ميذارم با سر جواب نه می دم... - خواستم با هم بريم خريد... لقمه رو قورت می دم و يه قلپ از ليوان چايیم می نوشم...: - خريد چی؟ - لباس... هر چی... می خوام قبل از رفتنت واسه آخرين بار حسابی با هم بريم بگرديم... برای گرفتن لقمه ديگه، نون رو تکه می کنم: - اينجور که شما می گی واسه آخرين بار، آدم حس می کنه می خواد بره سفر آخرت.. به روم اخم می کنه: - دور از جون... اين چيزا شوخيشم خوب نيست... ديگه تکرارش نکن.. لقمه جديد رو داخل دهانم ميذارم و با دهان پر جواب می دم: - چششم مريم جون.. مامان دستش رو جلوش و تو هوا تکون می ده: - اه... تارا.. اين چه وضعشه.. چرا اينجوری شدی؟ دارم کم کم فکر می کنم تو تربيتت کم گذاشتم.. لقمه رو سريع قورت می دم و با لبخند پت و پهنی جواب می دم: - شما مته به خشخاش ميذاری.. وگرنه من که کاری نکردم مامان جون... مامان صندليش رو عقب می کشه و از روش بلند می شه: - از دست تو... صبحونتو زودتر بخور پاشو حاضر شو بريم... ليوان چايی رو با سرعت سر می کشم و از صندلی بلند می شم...: - چشششششم، عزييييييزم.. همونطور که از آشپزخونه بيرون ميام، صدای مامان رو از پشت سرم می شنوم: - نری بالا دو ساعت ديکه بيای پايين... خودم رو از پله ها آويزوون می کنم: - آخه مامان من، من چند دفعه واسه اماده شدن لفتش دادم که اينجور می گی... از آشپزخونه بيرون مياد و جلوی درش می ايسته: - آويزون اون پله نشو بچه... تارا چرا مثل بچه های دو ساله هی بايد بهت تذکر داد... می خندم و از بالا براش بوس می فرستم: - حرص نخور عزيييييييييزم... هيکلت به هم می ريزه... مامان می خنده و سرش رو به طرفين تکون می ده: - نه... انگار واقعا تو تربيتت کم گذاشتم... - ما که گله ای نداريم مريم جون... منتظر جواب مامان نمی شم و پله ها رو دو تا يکی بالا می رم و داخل اتاق می شم... از توی کمدم مانتوی مشکی خنک و شلوار از بالا گشاد و لخت طوسیم رو بيرون می کشم و در کسری از ثانيه می پوشمشون.... مثل هميشه، شال ساده مشکی رو سرم می کنم... جلوی آينه که می ايستم، بعد از مدتها، لوازم آرايشم روی ميزم، وسوسه ام می کنه... دست به کار می شم و از خجالت صورت سفيد و رنگ پريدم، درميام.... آرايشم که تموم می شه، با بستن ساعت و دست کردن انگشتر حامد ، کيف مشکيم رو از کمد بيرون می کشم و از اتاق بيرون می زنم...: - مريم جون.. ما حاضريم.. صدای مامان از پشت سرم و از جلوی اتاقش شنيده می شه: - بريم... منم حاضرم.. به سمتش برمیگردم... توی مانتوی سفيد و روسری گلدار ابريشمیش، چهره اش بيشتر از هميشه، دوست داشتنی و مهربون شده.. از دور واسش سوت کشيده ای می زنم و هم زمان با زدن چشمک می گم: - چی کرده مريم بانو... چشم بابا روشن... می خوای بری پسربازی؟... مامان جلو مياد و دستم رو می کشه و از پله ها سرازيرم می کنه: - خجالت بکش بچه... با خنده و شوخی همراه مامان می شم.. سوييچ ماشينم رو از جالباسی جدا می کنم و به جای پارکينگ به سمت کوچه می رم... - چرا ماشينتو تو پارکينگ نذاشتی؟ راستی، بابات می گفت دو سه روزه ماشينت نيست... از جواب دادن به مامان طفره می رم... در رو باز می کنم و کنار می ايستم تا مامان خارج بشه: - خانوما مقدم ان... مامان با خنده از کنارم رد می شه و می گه: - پس خودت چی هستی بچه؟ پشت سر مامان خارج می شم و در رو می بندم: - خودت که گفتی... بچه... جلوی ماشين از مامان جلو می زنم و در رو براش باز می کنم.. مامان اخم ساختگیي می کنه و می گه: - اين کارا چيه تارا؟ دستم رو کنار سرم تکون می دم : - انجام وظيفه... در سمت مامان رو می بندم و ماشين رو دور می زنم... پشت فرمون، روی صندلی می شينم و سوييچ رو جا می زنم: - خوب کجا بريم حالا؟ مامان کمربندشو می بنده و می گه: - اول کمربندتو ببند... - چشم... شما امر بفرما... کمربندم رو می بندم و به مامان رو می کنم: - اين از اين... حالا می فرمايين کجا بريم؟ - هرجا که تو دوست داری؟ - واسه پسربازی ... جردن.. الهيه... ايران زمين... اونم نه حالا...8 شب به بعد.. مامان اخم می کنه... : - تارا نگام رو از اخم های مامان می گيرم و لبخند می زنم: - تنديس؟ مامان روسريش رو جلو می کشه: - گفتم که هرجا تو دوست داری... استارت می زنم: - پس پيش به سمت تنديیسسس...تمام طول روز رو به خريد و قدم زدن و تفريح با مامان ميگذرونيم... اونقدر کنار مامان احساس خوشحالی می کنم که از صبح چندين و چند بار به سرم زده، تا بی خيال سفر و بليط اوکی شده و عوض کردن آب و هوا بشم... شب که به برگشتن به خونه رضايت می ديم، ساعت ماشين 9 شب رو نشون می ده و پاهامون از زور پياده روی طولانی و گشت زدن توی پاساژ و خيابونها ذوق ذوق می کنه... جلوی در خونه پارک می کنم و برای خالی کردن پلاستيکهای خريد با مامان همراه می شم... برای بردن ماشين داخل پارکينگ دوباره از خونه بيرون می زنم.. هنوز داخل ماشين ننشسته ام که صدای بوق ماشينی از پشت سر، منو متوجه خودش می کنه.. بر می گردم و هيوندای حسام رو توی تاريکی کوچه تشخيص می دم... - تارا... از شيشه پايين کشيده شده ماشينش چهره درهم حسام رو می بينم . خيلی زود ديروز و ماجرای شرکتش رو به خاطر ميارم... با ياد آوری ماجرای ديروز دوباره اخم هام توی هم می ره و نگاهم رنگ عصبانيت می گيره .. نگاهم رو ازش می گيرم و روی صندلی ماشينم می شينم... هنوز دستم بين راه گرفتن سوييچ و استارت زدن معطل مونده که حسام خودش رو از شيشه پايين کشيده شده ماشين داخل می کشه و سوييچ رو خارج می کنه.. با همون اخم های غليظ شده نگاهش می کنم: - اين مسخره بازیا چيه... توی چشمام دقيق می شه: - نمی دونم.. از تو بايد پرسيد... نگاهم رو ازش می گيرم و به روبرو خيره می شم: - سويچو بده... خستم... حوصله اين بازيارو ندارم... در ماشين رو باز می کنه و صاف می ايسته: - متاسفم خانوم... شما يه توضيح به من بدهکاری... پياده شو.! روی فرمون ماشين می کوبم و در حاليکه سعی می کنم صدام رو پايين نگه دارم جواب می دم: - گفتم که، حوصله ندارم... خسته ام... میخوام برم بخوابم... در رو رها می کنه و جلو میاد... دستم رو که روی فرمون بند شده، می گيره و من رو با يه حرکت بيرون می کشه... درحاليکه سعی می کنم تعادلم رو حفظ کنم توی صورتش براق می شم: - چی کار می کنی .. اين ديوونه بازيا چیه درمياری... در ماشين رو می بنده و دزد گيرش رو می زنه... برای آزاد کردن دستم تقلا می کنم... نگاه گذری به من و تلاش بی نتيجه ام می کنه و من رو با خودش به سمت ماشين می کشونه... - ولم کن ديوونه... الان يکی می بينه زشته... خونسرد داخل ماشين هلم می ده: - اگه مثل آدم حرف گوش بدی، کار به اينجاها نمی کشه... خودم رو روی صندلی جابجا می کنم... به محض اينکه از در فاصله می گيره، در رو باز می کنم.. اما هنوز پام رو از ماشين بيرون نذاشته، داخل ماشين می شه و دستم رو از سمت صندلی راننده می کشه .. وقتی که مانع رفتنم می شه... خم می شه و در باز شده سمتم رو می بنده: - بازی درنيار تارا... می خوام باهات حرف بزنم.. با لجاجت از دست ديگه ام برای آزاد کردن دست بند شدم کمک می گيرم... همونجور که در سمت خودش رو می بنده، به صندلیش تکيه می ده و به تلاش من دقيق می شه... زير نگاه سنگينش، دست از دست و پا زدن های بیخود می کشم و به صورتش خيره می شم: - مسخره بازی در نيار حسام.. مامانم نگران می شه... بی حوصله گوشيش رو از جيب شلوارش بيرون می کشه و به سمتم می گيره : - بگيرش... به گوشی توی دستش نگاه می کنم.. صدای بلندش من رو از جا می پرونه: - بگير زنگ بزن بگو يکی دو ساعت ديگه می ری خونه... گوشی رو با دستم پس می زنم: - نيازی نيست... من همين الان می رم خونه... بی حوصله دوباره گوشی رو روبروم تکون می ده: - زنگ می زنی يا خودم بزنم... نگاهم رو ازش می گيرم و به صندلی تکيه می دم... اما از گوشه چشم حرکاتش رو زير نظر می گيرم... با انگشت شصتش شماره می گيره و اون رو به گوشش نزديک می کنه... گوشی رو که روی اسپيکر ميذاره، مطئنم می شم که در حال عملی کردن تهديدش می شه.... صدای بوق آزاد که بلند می شه ، به صرافت می افتم.. به سمتش هجوم می برم و برای گرفتن گوشی به دستش چنگ می زنم.. صدای الو گفتن مامان رو از پشت خط می شنوم ... بلافاصله گوشی رو به گوشم نزديک می کنم: - الو مامان.. - تارا تويی؟ چرا نيومدی بالا؟ اين شماره کيه؟ چشم غره ای به حسام که به صندليش تکيه زده و در کمال آرامش به من خيره شده، می رم و جواب می دم: - مامان يکی از بچه ها اومده دم در.. کارم داره.. من يکم ديرتر ميام... صدای مردد مامان باعث می شه اخمهام غليظ تر بشه: - کدوم دوستت تارا؟ خوب بيارش تو... بده دم در.. برای جواب مامان مستاصل می مونم .. حسام گوشی رو از دستم می کشه و در کمال بهت و چشم های درشت شده من شروع به حرف زدن می کنه: - سلام خانوم شريفی... حسام هستم... -.... - ممنوم ... لطف داريد شما.... - ... - ممنون زحمت نمی دم... فقط خواستم اگه اجازه بديد، يکی دو ساعت مزاحم وقت تارا خانوم بشم... - ... - نه خواهش می کنم... گفتم که مزاحم نمی شم... - ... - لطف داريد.. شرمنده می کنيد... - ... - بله حتما... پس اجازه بديد گوشی رو بدم تارا با خودش صحبت کنيد.. من خداحافظی می کنم... گوشی حضورتون.. گوشی رو با حرص از دستش می گيرم و با چشمهام براش خط و نشون می کشم: - الو مامان... - تارا چرا نگفتی با اين بنده خدا قرار داری، لااقل زودتر برمی گشتيم.. مجبور به گفتن دروغ می شم: - اصلا يادم نبود ... فک کنم خيلی وقتم هست که اينجا منتظر مونده... وگرنه ميذاشتم واسه فردا.. - خيلی زشت شد... الانم يکم ديره... برو اما زودتر برگرد... - باشه مامان جون.. شما با من کاری نداری.. - نه فقط، حواست به گوشيت باشه.. - گوشيم خونه است مامان.. کاری داشتی با همين خط تماس بگير... - باشه مادر.. دير نکنی... - نه مامانی .. خداحافظ.. - خداحافظ دخترم... تماس که قطع می شه، بدون توجه به من دکمه استارات رو لمس می کنه و ماشين رو راه ميندازه... نگاهم رو از پنجره ماشين به خيابون می دوزم... نه من نه حسام هيچ کدوم برای شکستن سکوت تلاشی نمی کنيم... با دقت به مسيرهايی که انتخاب می کنه، خيره می مونم: - کجا می ريم؟ جوابم رو نمی ده... با حرص به سمتش برمی گردم: - گفتم کجا می ريم؟ حتی نگاهم نمی کنه... با عصبانيتی که در حال فورانه نگاهم رو ازش می گيرم و با اخمهای درهم به روبروم خيره می شم... -----------------وارد ميرداماد که می شيم.. نگاهم روی برج های اسکان ثابت می مونه... با سرعت از دور برگردون زير پل ميرداماد دور می زنه و برخلاف انتظارم وارد جردن نمی شه... به محض اينکه به پارکينگ زير زمينی اسکان می رسيم، بدون کم کردن سرعت واردش می شه و توجهی به نگهبان و شيب رامپ ورودی نمی کنه.. دستم رو به داشبورد بند می کنم: - چه خبرته ... يواشتر... باز هم به من و اعتراضم بی توجه می مونه... توی پارکينگ طبقه 1- متوقف می شه...ماشين رو خاموش می کنه و نگاهش به سمتم کشيده می شه: - پياده شو.. نگاهم رو توی فضای پارکينگ می چرخونم... اضطرابی ناخواسته به سراغم مياد..: - نمی خوام.. اينجا اومديم چيکار.. نفسش رو پر حرص بيرون می ده: - چيه می ترسی... نکنه بعد از اين همه مدت هنوز منو نشناختی.. شونه هامو با بی خيالی بالا میندازم... نگاهم رو از عصبانيت چهره اش می گيرم و به ديد زدن ماشين های پارک شده اطراف میدوزم.. : - گفتم که .. من پياده نمی شم... اگه حرفی داری، زودتر همينجا بزن.. می خوام برم خونه.. نگاه خيره اش رو روم حس می کنم.. اما.. ترجيح می دم تو خماریه نگاه کردن بذارمش.. با وجود ترس و اضطرابی که توی وجودم رخنه کرده اما بهتر می بينم بيشتر از اين خودم و ترس رخنه کرده توی وجودم رو لو ندم و توی بازی جديد حسام همراهيش نکنم...پس.. حق به جانب خودم رو توی صندلی فرو می برم و چشمهام رو که خيلی زود رازم رو برملا می کنه، می بندم: - اگه حرفی نداری... من خستم.. خوابم مياد.. زودتر برسونم خونه... جوابم رو نمی ده، صدای باز شدن در ، مجبورم می کنه تا زير چشمی به جای خاليش نگاه کنم... توی ديد زدن صندلی خاليش مشغولم که در سمت من رو باز می کنه و با فشاری که به بازوم مياره به خارج شدن مجبورم می کنه .. صدای جيغم بالا می ره: - چی کار می کنی ديوونه... دستم داغون شد.. ولم کن.. بی خيال من و جيغ و دادم، در ماشين رو می بنده و من رو به سمت آسانسور می کشونه... جلوی در آسانسور می ايسته و دکمه آسانسور رو می زنه...برای بار هزارم از موقعی که ديدمش، برای رها شدن از دستش تقلا می کنم، اما بيشتر مثل اين می مونه که يک طرفه باهاش کشتی می گيرم..‼! در آسانسور که باز می شه... زن و مرد مسنی با تعجب به من و حسام خيره می شن.. از نگاه های مشکوکشون حس بعدی توی وجودم شکل می گيره، صاف می ايستم و دستم رو توی دست حسام حلقه می کنم.. حسام که موقعيت جديد رو مناسب می بينه.. بازوم رو رها می کنه و دست حلقه شده توی دستش رو محکم به پهلوش می چسبونه و انگشتهاشو توی انگشتهای مهار شدم قفل می کنه.. از اينکه توی اين موقعيت هم دست از سواستفاده برنميداره، لجم می گيره، جوشی می شم و به صورتش خيره می مونم.. در کمال آرامش ايستاده و به تغيير شماره طبقات نگاه می کنه... از حرص تکونی به دستم می دم.. اما زير سنگينی نگاه زن ميانسال جرائت هرعکس العمل ديگه ای رو از دست ميدم... منطظرم تا هرچی زودتر با پياده شدن ما يا اون دو نفر از دست نگاه های مزاحم زن خلاص بشم، اما در کمال خوش شانسی، من و حسام رو تا طبقه ی مقصد همراهی می کنن.. در آسانسور که باز می شه، زن و مرد، زودتر از حسام برای خارج شدن، پيشقدم می شن... نگاه ناراضيم رو به زن که از ما فاصله می گيره می دوزم و زير لب غر می زنم.. با کشيده شدن دستم، نگاهم رو از زن می گيرم و متوجه حسام می شم.. نگاهم نمی کنه.. جدی و مصمم برای خروج از آسانسور قدم برميداره، مجبور به همراهيش می شم... منتظرم که جلوی يکی از واحدها متوقف بشيم .. اما.. در برابر بهت زدگي من، وارد پله های اضطراری می شه و من رو به همراهيش مجبور می کنه: - کجا منو می بری... از اينکه جوابم رو نمی ده، بی نهايت عصبی می شم..: - دستمو ول کن ديوونه... منو با دوست دخترات اشتباه گرفتی.. جلوی در فلزی و شيشه ای پشت بوم می ايسته... توی جيبش دست می کنه و کليدش رو بيرون می کشه... نگاه متعجبم بين چشمها و دستش که به باز کردن قفل مشغوله رد و بدل می شه... در رو که باز می کنه، ترس خفيفی توی دلم می پيچه.. دستم رو رها می کنه و با سر به بيرون اشاره می زنه: - برو تو.. قدمی به عقب برميدارم.. با چشمهای گشاد شده از ترس به صورتش خيره می شم.. با نگاهم التماس می کنم : - می خوای چی کار بکنی.. بی حوصله خودش رو جلو می کشه و بازوم رو می گيره... برای همراه نشدن، مقاومت می کنم.. اما .. با قدرت مردونه ی حسام از جام کنده می شم و به بيرون پرت می شم.. وارد پشت بام که می شم، از نسيمی که به سمتم هجوم مياره، لرز شديدی توی تنم می پيچه.. تمام وجودم چشم شده و حرکات حسام رو زير ذره بين ميذاره... جلوی چشمای از حدقه بيرون زده من، در رو قفل می کنه و به سمتم برميگرده... نگاهم پی کليد که توی جيب شلوارش مخفی می شه ثابت می مونه... تکونی که به خودش می ده، من رو از فکر و خيال فرار جدا می کنه... به محض اينکه به سمتم قدم برميداره ، با قدمهای لرز گرفته به عقب می رم... با نزديک شدن حسام، زير سنگينی نگاهش، با ترس و وحشت بی نهايتی که توی وجودم راه گرفته، حس می کنم، اين بار ... هيچ راه فراری ندارم... -------------با نزديک شدن حسام، زير سنگينی نگاهش، با ترس و وحشت بی نهايتی که توی وجودم راه گرفته، حس می کنم، اين بار ... هيچ راه فراری ندارم... صورت حسام، زير نور کم رنگ مهتاب و سايه روشنش، برام غريبه و ناآشنا میزنه.. حسی که از نزديکی و کم شدن فاصله ها به وجودم سرريز می شه به فرار و دور شدن، وادارم می کنه... بی اونکه بخوام.. يا متوجه باشم ، برای دور شدن و فاصله گرفتن از اين حس تلخ نا آشنا، قدم برميدارم... قدمهای کوتاه و پر از ترديدم من رو به لبه بام می کشونه... دستهام به دست انداز بام بند میشه... قدمهاش رو تندتر می کنه.. خودم رو به ديواره ی کوتاه بتنی فشار میدم... حس می کنم دستهای نامرئی به دور کمرم حلقه می شه و من رو به عقب می کشونه، نگاهم به سمت نيروی نامرئی، چرخ می خوره...خيابون ولی عصر و درختها و ماشين های ريز شده اش از دور.. از نقطه ی صفر اين فاصله ی اوج گرفته ، توی نگاهم جون می گيره...می ترسم ... چشم از پايين و ارتفاع کش اومده می گيرم... حسام و قامت چهار شونش توی نگاهم پايين و بالا می شه ... از اين زلزله ای که توی نگاهم می پيچه، ضربان قلبم اوج می گيره... فاصله اش که با من کم می شه، پاهام سست می شه ..، نفس کشيدن رو فراموش می کنم... همه ی وجودم سر می شه... راه فکر کردن رو گم می کنم.. الفبای آشنای کلام،برام ناآشنا می شه ... عجيب ... حس می کنم که ذهنم فلج می شه.. . نسيم بهاری، موهای آزاد شده ام، رو از زير شال بيرون می ريزه و روی صورتم پخش می کنه ... برای کنار زدن موهام از جلوی چشمها و صورتم، جرائت تکون دادن دستهام رو توی خودم نمی بينم.. تنها عضو فعال بدنم چشم می شه... نگاهم روی حسام و فاصله ای که هر لحظه به هيچ نزديک می شه ثابت می مونه... قدم آخر رو که برميداره، چشمهامو می بندم و از زور سرگيجه ای که به سراغم اومده، تعادلم رو از دست می دم...احساس می کنم، صاحب همون دستهای قدرتمندی من رو به همراهيش مجبور می کنه... به عقب منحرف می شم .. به کم کردن ارتفاع اوج گرفته مجبور می شم... پاهام که از زمين فاصله می گيره... نيروی مردونه حسام، من رو از سقوط حتمی از بالای بام نجات می ده و با خشونت ، به کف بام، پرت می کنه... حس خلبانی رو دارم که پرواز ناموفقش به سقوط ختم می شه... سرم به دوران می افته.. خستگی طول روز و سخت تر از اون ترس بی نهايتی که به سراغم اومده، تماما... رعشه ای بر بدن بی رمقم می شه... جسمم به وضوح می لرزه... خودم رو روی زمين جمع و جور می کنم.. حس معتادی رو دارم که حسابی کتک خورده... خمارم.. منگم.. گيجم... درد دارم..سوزش زانوم خبر از زخم و پارگی شلوارم می ده.. مچ پای چپم تير می کشه... کف دستهام مور مور می شه... اما... سخت تر از همه ی دردها... اضطرابيه که قلبم رو به سختی فشرده می کنه... تمام واکنشم به دردهای بی امان... دستیه که بی اراده به مچ پام بند می شه... نگاه ترس گرفته ام رو به حسام که در فاصله ی 2 ، 3 متری از من ايستاده و با چشمهای ريز شده نگاهم می کنه، ثابت می مونه.. زير لب می نالم: - از جون من چی می خوای؟ فاصله اش رو با من کم می کنه.. ترس بی امان من رو به عقب کشيدن وادار می کنه... دوباره تسليم ترس می شم ... برای دور شدن و فرار ، هرچند بی نتيجه ...دست و پا می زنم.. خودم رو روی زمين می کشم... به پوسيده و پاره شدن لباسم بی توجه می مونم..اونقدر به تلاشم برای دور شدن ادامه می دم که دست آخر به ديوار کوتاه بام می رسم و تسليم می شم... حسام متعجب به من خيره می مونه...: - تارا؟ لحنش انقدر متعجب و شوک زده است که به راحتی می تونم عمق شگفتی وجودش رو از حال غريبم، احساس کنم... با قدم های بلندش به من می رسه... از ضعف يا از خنکای هوای بهاری و شايد ... از ترسی که به سراغم اومده، آشکارا می لرزم... روی زمين روبروی من، روی يک پا می شينه و دستش رو به دست بند شده روی مچ پام نزديک می کنه... : - آسيب ديدی... زخمی شدی؟ مچ پام رو به کمک دستم ، اگرچه سخت... اما عقب می کشم... متعجب نگاهش رو به صورت از زور درد جمع شده من می دوزه: - تارا... نمی تونم مانع لرزش صدام بشم: - از جون من چی می خوای... چرا منو آوردی اينجا... مات و مبهوت به من خيره می مونه.. توی چشمام غرق میشه.. توی نگاهم وا می ره.. می تونم افتادن شونه های مردونش رو احساس کنم... صدای شکستن چينی غرور دست نخوردش توی گوشم اوج می گيره ،... چشمهاش مظلوم می شه... نگاهش غريب می شه... تو يک حرکت خودش رو کنار می کشه و کنارم به ديواره بتنی تکيه می ده... بلافاصله تحت تاثير همون ترس مرموز تکون میخورم ... ناخواسته سعی می کنم حداقل فاصله ام رو با حسام غريبی که ديگه نمی شناسمش، بيشتر کنم... متوجه حرکتم می شه، سرش به سمتم می چرخه.. از حرکت و فاصله خفيف ايجاد شده، پوزخند روی لباش می شينه... نگاهش رو خيلی زود از من می گيره... زانوهاش رو با فاصله از هم جمع می کنه و آرنج دستهای باز شدش رو روی زانوهاش تکيه می ده... نگاهم روی انگشهای باز شده دستهاش که بی حرکت رو به پايين ثابت موندن، خيره می مونه.. - به خوابم نمی ديدم که از من بترسی... نگاهم به صورتش کشيده می شه... توی اين همه تاريکی ، زير نور مهتاب و قرص کامل شده ماه، می تونم به خوبی چشمهای به هم فشرده شدش رو توی صورت و سر به زير خم شده، تشخيص بدم... - بذار برم حسام... جمله کوتاهم تير خلاص به وجود حسام آروم گرفته کنارم ، می زنه.. نگاهم نمی کنه اما ناباوری رو از تکون ناگهانی که می خوره، تشخيص می دم... همچنان ... بدون اينکه نگاهم کنه، دست توی جيب می بره و کليد رو به سمتم می گيره... با ترديد دست جلو می برم و کليد رو از دستش می قاپم... از حرکت شتاب گرفتم، سرش به سمتم می چرخه... نگاهش به صورت رنگ پريده ام ، بند می شه... رنجش رو خيلی خوب از عمق چشمهاش می خونم.. خيره به صورتش می مونم... نسبت به حسام آرومی که کنارم روی زمين نشسته ... حسامی که نشونی از شيطنت و لودگی مخصوص خودش نداره...دل گير می شم.... دلم برای شوخیهای بی حد و پايانش تنگ می شه.. برای جووووون گفتن ها و نگاه های مضخرفش... برای مزاحمت های تلفنی وقت و بی وقتش...برای حضور دائمی و هميشه پررنگش... دلم ....برای خنده های هميشه بلندش... بدجور تنگ می شه... کليد توی دستمه اما... از اين رهايی خودخواسته، بیزار می شم... ---------------------------کليد توی دستمه اما... از اين رهايی خودخواسته، بیزار می شم... تمام عطشم برای فرار از حسام و زندانی به وسعت اين بام.. خاموش می شه... با همه ی تلاشم برای رهايی، اما به يکباره برای موندن کنار حسام، بی طاقت می شم... نگاهم روی قامت مردونه اش سنگينی می کنه... شونه های خميده و سکوت غم گرفته اش بيقرارم می کنه.. دلم بی هوا.... به هوای حسام دوست داشتنی ام پر می کشه... درد و ترس و لجبازی عجين شده با وجودم.. همه.. فراموش می شه... احساسم توی معجزه ی حضور حسام و احساس خواستنش بی تاب می شه... عقلم به رفتن مجبورم می کنه... به اطاعتش، ناخواسته تکون خفيفی می خورم، اما ... دلم برای موندن و هم صحبت شدن، منتظر تلنگری از طرفش می مونه... کليد رو توی دستم فشار می دم و با چشمهام به حسام خواهش می کنم... موهای پريشونم رو از صورتم کنار می زنم... شالم روی سرم سر می خوره و دور گردنم می پيچه... موهام، دوباره...شيطون و بازيگوش توی باد تاب می خوره... لبهاسهای تنم، با وزش باد، جهت می گيرن و هم سوی وزشش می شن...خنکی هوای شب گرفته، توی تنم می پيچه... نگاهم از اين انتظار بی قرار می شه... وقتی که برای موندنم تلاشی نمی کنه، بيش از اين صبر رو جايز نمی بينم... دستم رو به لبه ديوار کوتاه بام می گيرم و با کمکش بلند می شم... از فشاری که توی مچ پام می شينه، درد توی همه وجودم می پيچه... صدای آخ گفتنم بلند می شه.. سرش به سمتم می چرخه... دستش رو برای کمک به سمتم نزديکم می کنه.. اما ميون راه پشيمون می شه و فقط... با چشمهای غمگينش، نگاهم می کنه... با پس کشيدن دستنش، همه ی اميدم برای موندن بر باد می ره، دل گير می شم... چشمهاشو از من می گيره و دوباره سر به زير می شه... ترديد و توقف رو بيش از اين جايز نمی بينم..دل از حسام و نگاهش می کَنم و پای چپ آسيب ديده ام رو بالا می گيرم... برای فرار از اين همه دوری ناخواسته... نيروی کمکی می گيرم.. ترجيح می دم، دست تنها، تمامی راه تا رسيدن به تاکسی يا هر وسيله ی نقليه ای رو، روی يک پا و لی لی طی کنم تا بمونم و توی تلخی لحظه های پيش اومده با حسام شريک باشم.. ته دلم.. برای اين فرار خودخواسته ، از حسام تنها و غمزده ام...حس می کنم..چقدر.. خودخواه می شم... به سختی، سنگينی بدنم رو روی پای راستم ميندازم و با اولين پرش کوتاه، به اندازه ی قدمهای يک کودک از حسام فاصله می گيرم... - نمی خواستم اينطوری بشه... سرجام خشک می شم.. صدای محزونش، به ايستادن مجبورم می کنه... منتظر می شم.. منتظر حرفی که برای شنيدنش بالاجبار به اين ارتفاع و دور از همه کشيده شدم... سکوت می کنه.. انتظارم برای شنيدن طولانی می شم... از شنيدن ادامه اش که نااميد می شم، بی حوصله، قدم دوم رو با جهش کوتاه برميدارم... - يعنی... 8 ماه آشنايیمون .. ارزش موندن و شنيدن حرفهای منو نداشت... صداش توی سرم می پيچه... قلبم از بی مهری و اين همه بی رحمی که به سراغم اومده فشرده می شه... اينبار بی اراده به سمتش برمی گردم... هنوز سر به زيره... نگاهم رو که روی خودش حس می کنه، سرش رو بالا مياره و توی چشمام خيره می مونه...با همه ی وجود، به چهره دوست داشتنیش دقيق می شم... توی نگاه بی طاقتم... با همه ی حزن و غمی که به صورتش نشسته... هزاران بار دوست داشتنی تر و پرجاذبه تر حس می شه...چشمهام روی صورتش چرخ می خوره... باد موهاش رو به بازی می گيره... سياهی موهای کوتاهش، روی پيشونی بلند و مردونش می شينه و به معصوميت چهر ه اش، اضافی می کنه.. نگاهش، تلخ تلخ... بی اندازه محزونه... مسخ جادوی چشمهای معصومش که می شم...دلم، از نگاه خالی از شيطنتش، خالی میشه... توی نگاهم دقيق می شه... لبهاش از هم باز می شن اما... برای گفتن چيزی ترديد می کنه... منتظر به لبهاش خيره می مونم... همه وجودم گوش شده و برای شنيدن حسام منتظر می مونه... نگاهش رو برای بار هزارم از من می گيره و به زير می دوزه.. از اين همه ترديد کلافه می شم.. انگشتهای آزادش توی همون موقعيت اما به هم قفل می شه... صداش اگرچه آروم و زير لب، اما توی زوزه ی نسيم شدت گرفته ی بهاری می پيچه: - من... نمی خواستم ... اما... بی اندازه... درگيرت شدم... ------------صداش اگرچه آروم و زير لب، اما توی زوزه ی نسيم شدت گرفته ی بهاری می پيچه: - من... نمی خواستم ... اما... بی اندازه... درگيرت شدم... بهت زده می شم... هم چنان به حسام و سر به زير خم شدش، خيره می مونم... ناباور پلک می زنم... وجودم توی گرمای احساسش ... گم می شه... گوشم زنگ می زنه... حس می کنم... موعود ايستادن و روراست بودن با احساس و وجدان به درد نشسته ام فرا رسيده... حس می کنم... زمان بودن و انتخاب سررسيده... بايد می ايستادم و جوابگو می شدم... به وجدانم.. به احساسم... به حسامی که بی ريا و خالصانه همه ی محبت و توجه اش رو نصيبم کرد... به روزهای خوشی که مديون حضورش بودم... به احساس زندگیي که وامدار وجوش بودم... دوباره حامد توی نگاهم جون می گيره... احساس شعف گرفته ام، خاموش می شه... کلافه می شم... چشمهام رو از حسام می گيرم و توی آسمون شب گرفته می چرخونم... نگاهم روی ستاره بی رمقی که لجوجانه از بين ابرهای های به هم فشرده آسمون خودنمايی می کنه، ثابت می مونه... نم بارون رو که روی صورتم حس می کنم، چشمهامو می بندم و به احساس فراریم فکر می کنم... به حمايتی که عادتم شده.... به اعتیادی که از حضورش، نصيبم شده ... به وجودی که ناخواسته، دليل زندگيم شده... حسام...‼! حتی اسمش، آرامش رو به قلبم سرريز می کنه... احساس بی وزنی می کنم... سبک می شم... اما... هنوز سرم به اندازه ی همه ی خواستن ها و نخواستن ها سنگينی می کنه... -----------------بين اين همه احساس ضد و نقيض... ميون اين جدال برخاسته ی بين عقل و قلب... دلم بی هوا... هوای آسمون و ابرهای نرم و مخمليش رو می کنه... به اجابت خواهش دلم... دستهام رو به لبه ی بام بند می کنم... خودم رو به عقب می کشم و همه وزنم رو روی پاشنه ی پای راستم ميندازم...تصوير شب گرفته ی آسمون تو نظرم زنده می شه... توی اين تصوير و سياهی دلچسبش.. غرق می شم... ستاره ی کم نور بازيگوشم،گوشه ی اين قاب تار شده، به من و حس غريبم چشمک می زنه... از حسام و احساس رقيق شدش، فاصله می گيرم.... صدای باد توی گوشم می پيچه... حس لطيفی از خنک شدن، وجودم رو آروم می کنه... نم نم بارون روی صورتم راه می گيره... هنوز سرگرم آسمون سياه رنگ و سوسوی ستاره اش هستم ... که صدای آروم حسام، سکوت ايجاد شده رو برهم می زنه...: - هنوز گيجم.. نمی فهمم...کی.. از کجا ... چی شد که برام خواستنی شدی... نگاهم بی اجازه از آسمون سر می خوره و روی حسام ثابت می مونه.. توی حال خودش غرقه... از من و بام و آسمون نم گرفته دور شده و توی احساس رقيق شدش شناوره ..: - چه طور نفهميدم...؟ کی اتفاق افتاد...؟ چی شد که مجبور شدم...؟ که درگير بشم...؟ که عاشق بشم... من..‼!. من، عاشق بشم...‼!؟؟؟ منی که نه دنبال عاشق شدن بودم.. نه آدم اين حرفا... اون وقت اين وسط.. تو.. پيدات بشه و ناخواسته و ندونسته واسم بشی همه چيز و همه زندگيم بشه برای تو... پيدات بشه و گند بزنی به غرور دست نخورده من... - از کجا پيدات شد و افتادی وسط زندگی من که همه قانون های زندگیمو شکستی... چطور به خودت اجازه دادی بيای و همه ی باورهامو به هم بريزی ... چرا دست از سرم برنميداری... چرا صبح وشب... حتی توی خواب راحتم نميذاری... چرا نمی فهمی... من...من...