رمان پایان بازی8
سرم که به سينه اش بند می شه... چيزی توی دلم می لرزه...
انقدر توی اين حس و حال غريبم غرق می شم که زمان و مکان رو فراموش می کنم.. نوازش آروم دست حسام روی موهام، من رو به ماشين و آغوش گرمش برمیگردونه: - بهتر شدی؟
آهسته به گردنم تکونی می دم... وقتی از درد شديد لحظات قبل اثری نمی بينم، دستم رو به گردنم می کشم و آروم آروم ماساژش می دم... : - خوبم...
صدای آرومش از فاصله خيلی نزديک توی گوشم می پيچه: - چقدر خوبه که انقدر نزديکی...
يکه ای می خورم...دوباره متوجه موقعيت فراموش شده ام می شم...شرم می کنم... خجالت می کشم.... سعی می کنم از حسام و سينه مردونه اش فاصله بگيرم.... حلقه دستش به دور کمرم محکمتر می شه... بيشتر به سينه اش فشرده می شم... صدای زيرلبش رو کنار گوشم می شنوم: - کجا میری...جای تو اينجاست... پيش من...
متعجب نگاهم رو به چشمهاش می کشونم... برق عجيب توی چشمهاش، نه نشون از شوخی هميشگیش داره نه رگه هايی از شيطنت....
نگاهش به چشمهای متعجبم لبخند می زنه...
از لبخند نگاهش... از آرامش صداش... از چهره مردونه و جديش... حس عجيبی توی نگاهم جون می گيره...
خيره به چشمهاش می مونم... توی نگاهم غرق می شه... از اين همه نزديک بودن، گر می گيرم...
توی وجودم احساس لطيفی از تعلق خاطر، شکل می گيره...
از شکستن اين همه حريم... از ريزش همه ی حصارها... از اين همه نزديکی ... حس گناه نمی کنم...‼!... عذاب وجدانی، ندارم...
توی دلم و احساس غريب برخاسته اش غرق می شم...
ضربان قلبم اوج می گيره.... شايد... شايد، عاشق شدم...‼!
دلهره ای عجيب به دلم می شينه... پس... پس حامد و خاطرات و حلقه توی دستم ... ‼! تکليف اين همه احساس دين... تکليف اين همه تعلق خاطر...‼!
... نه‼‼‼!
با کلافگی افکار مزاحم رو پس می زنم...
ندای عقلم با اصرار روی اسم حسام و حس دلخواه نوپايم خط می کشه..
هوس...‼
فقط يک هوسه... نبايد به اين هوس و اين احساس خوش خواستن ميدون بدم...
نوای دلم دوباره اوج می گيره... اين همه خوشحالی.. اين همه اشتياق.. اين همه رضايت از چشيدن طعم يک آغوش... نمی تونه فقط يک هوس باشه... ‼!
از اين همه احساس ضد و نقيض... بين اين همه خواستن و نخواستن... بی طاقت می شم...
ناخواسته سرم رو تکونی می دم و از چشمهای دوست داشتنی حسام فاصله می گيرم...
حلقه شل شده دستش، فرصت مناسبی برای رهايی از اين همه خواستن و نزديکی می شه... خودم رو عقب می کشم و روی صندلیم صاف میشينم..
نگاهم رو از شيشه کناريم به پياده رو خلوت و تنگ خيابون می دوزم...
سنگينی نگاه حسام رو حس می کنم... اما...ترجيح می دم توی اين احساس جنگ و جدالی که بين قلب و عقلم به راه افتاده، از نفوذ حسام به نفع احساسم استفاده نکنم...
صدای نفس بلند و کشدارش رو هم زمان با شنيدن استارت ماشين می شنوم...
- معذت می خوام... اگه ... ناخواسته .. اذيتت کردم...
-----------------------
دلم می لرزه... از احساس ياسی که توی صدای حسام می پيچه..‼!
نگاهم رو از پياده رو می گيرم و به نيم رخ آروم و چشمهای غم گرفته اش می دوزم.. به اين سکوت و آرامش غم زده، عادت ندارم...
به خنده ها و شوخی های بی پايانش دل بسته ام...
به حسام و بودنش شرطی شدم... مدتهاست که.. شرطی شدم...
شرطی
شدم که با هر بار ديدن و احساس حضورش ... ناخواسته... لبخند به لبهام
کشيده می شه... غضه از وجودم رخت می بنده... گذشته به گذشته سپرده می شه و
حالم غرق حضور می شه...
از ناراحتی حسام، بغضم می گيره... تصوير حسام توی نگاهم تار می شه...
دوباره صدای پر آهنگش توی ذهنم تکرار می شه...
- معذت می خوام... اگه ... ناخواسته .. اذيتت کردم...
« ناراحت شدم...‼! اذيت شدم...؟‼
منی
که با هر بار احساس حضور مردونت، وجودم مالامال از خوشی می شه...با قلبی
که از اين همه محبت پاک و بی آلايش، رنگ و رو می گيره و زنده می شه...
ناراحت می شم؟‼!
ناراحتیم رو از ترک آغوشت فهميدی... يا از فرار نگاه بيقرارم...
بين اين همه خواستن و نخواستن دست و پا می زنم... می فهمی حسام؟‼»
کاش وجودم از اين همه جدال بی پايان دست برمی داشت... کاش تکليف اين همه خواستن و اين همه نخواستن معلوم می شد...
توی دلم دوباره گرمای آغوش حسام و لذت اون همه نزديکی رو مرور می کنم..
ناباور
به خوشی لحظه های گذشته فکر می کنم... خدايا چی به سرم مياد...‼! يعنی
عاشق شدم؟‼... باز هم ناخواسته... ندونسته...بی خبر از دلم.... وابسته می
شم؟‼!
باز هم دل بستگی و خاطری وابسته شده...؟‼
دلم می لرزه... از تکرار عاشق شدن ها... از تکرار فرجام نا فرجام...
نه... نه...‼
دوباره... قلبم رو... مرور می کنم....شايد اشتباه کرده باشم... شايد اغراق کرده باشم...خدايا... ای کاش اشتباه کرده باشم...‼‼
« توی آغوش حسام... گر گرفتم... لبخند زدم... آروم شدم... آرامش گرفتم... اين ها يعنی عشق؟‼‼ يعنی دوست داشتن؟!؟
آرامش روحم از آغوش حسام... چشيدن لذت امنيت توی آغوش مردونش...
يعنی...؟‼ »
سنگينی نگاهم رو حس می کنه... به سمتم برمی گرده... لبخند آرومی به لباش می شينه:
- چيزی شده؟
توی
نگاهش می مونم... نگاهش رو می خونم... از نگاه خونده و لب به اعتراف گشودش
فراری می شم... به خيابون آرارت و ماشين های تک وتوکش خيره می شم: - نه ‼!
نگاهش رو از من می گيره... به خيابون و رانندگیش مشغول می شه: - کجا بريم؟
نگاهم روی برج آفتاب و کافی شاپ های دنجش ثابت می مونه: - همينجا خوبه..
پارک که می کنه، با آرامش، از فاصله دو صندلی به عقب برمی گرده و کت اسپرت مشکی رنگش رو از روی صندلی عقب ماشين برمیداره...
هنوز به صندلی ميخ شدم... هنوز با احساسم در جدالم...
نگاهش روی من ثابت می مونه. : پياده نمی شی؟
نگاهم از روبرو کنده می شه و به سمتش می چرخه: ...
- ساکت شدی؟ می خوای برگرديم... اگه دوست نداريکه... با من باشی...
از احساس تلخ حسام تلخ می شم...
دستم
رو به دستگيره می کشم و بی وقفه از ماشين پايين می شم... منتظر حسام نمی
مونم.. پله ها رو به سمت رديف کافی شاپ های همکف برج بالا می رم..
دنبالم بدون حرف به راه می افته... وسط راه می ايستم... نگاهم بين کافی شاپها مردد می مونه... با احساس برخوردی به جلو پرت می شم..
حس می کنم فاصلم با زمين روبروم در حال کم شدنه.. جيغ می کشم..
حلقه دست مردونه حسام من رو از هرگونه سقوط احتمالی دور می کنه... دوباره به آغوشش کشيده می شم... به سينه مردونه اش بند می شم...
خدايا.. اين چه تقديريه که امروز مدام حسام و توجهش رو به من يادآوری می کنی...
چرا هر بار که می خوام از حسام و لذت آغوشش دور بشم باز محکوم به مرور اين آغوشم می کنی...‼!
خودم رو با حرص از آغوشش جدا می کنم. حلقه دستش شل می شه...: - ببخشيد .. داشتی ميوفتادی.. فقط خواستم نگهت دارم..
نگاهم
به سمت پسر جوونی که با فاصله کمی از ما ايستاده و دستهاش رو جلوی بدنش
نگه داشته کشيده می شه... همزمان با ثابت کردن دستهاش سرش به راست خم می
شه: عذر می خوام... عجله داشتم... فکر نمی کردم باهاتون برخورد کنم.. نگاهم
رو ازش می گيرم و به حسام خيره می شم...
پسر،از جواب بی جوابم خسته می شه... از من رو می گيره و دوباره با عجله از من و حسام فاصله می گيره...
نگاه کلافه ام رو دوباره از حسام می گيرم و ورودی نزديک ترين کافی شاپ رو انتخاب می کنم..
بی
حرف دنبالم می کنه... جلوی پيشخوان کافی شاپ می ايستم.. منتظر می شم که
همقدمم بشه... توی حال و هوای من نيست.. غرق شده... توی حسی که نمی
خونمش...
صداش می زنم: - حسام؟
چشمهای مهربونش به نگام بند می شه... به چشمام لبخند می زنه: - جانم؟
به راه پله های چوبی و تنگ گوشه کافی شاپ اشاره می کنم: - بريم بالا..؟
به انتخاب خودم ميذاره: - هرجا که راحت تری..
- بريم پس..
گوشه تی شرت جذب و طوسی اش رو می گيرم و به سمت پله ها می کشونمش..
گوشه تی شرت جذب و طوسی اش رو می گيرم و به سمت پله ها می کشونمش..
از بين ميز و صندلی چيده شده به سمت پله ها راه می گيرم...
صدای
آخ حسام که بلند می شه، من رو از ادامه راه متوقف می کنه.. به سمتش برمی
گردم.. با تعجب توی صورت مچاله شده و پای بالا گرفته شدش دقيق می شم: -
چيزی شده؟
- ترمز بريديا...‼!
صدای خنده صاحب کافی شاپ رو می شنوم. به سمتش برمی گردم.. حسام نگاهم رو همراهی می کنه... به صاحب مغازه خيره می شه..
- پای بنده خدا داغون شد...
با تعجب به حسام و چهره درهمش خيره می شم...: - چی شد؟‼
حسام پاشنه پاش رو روی صندلی کناريش می ذاره و با دست ساق پاش رو می ماله: - هيچی بابا.. پام گير کرد به پايه صندلی...
دستم رو به ساق پاش می کشم...: - وا... حواست کجاس پس .. چرا جلو پاتو نگاه نمی کنی؟
نگاه دلخورش رو به صورتم می دوزه و می گه: - دست شما درد نکنه... مثل اينکه سکان دار شما بودين... جای همدرديه ديگه؟
زير لب غر می زنه: - عوض معذرت خواهی؟‼
از ماساژ پاش دست می کشم: - انتظار نداری که بابت بی دقتی تو من عذر بخوام...
پاش رو از روی صندلی پايين می کشه، دست به سينه می ايسته: - نه انگار ما بدهکار شديم؟
اخم هام رو توی هم می کشم: - نخير... اما طلبکارم نبودين...
صورتش رو به صورتم نزديک می کنه: - مطمئنی؟
خودم رو عقب می کشم.. دستهام رو به کمرم بند می کنم: - حسام جون... تنت ميخاره نه‼‼
خودش رو جلوتر می کشه و می گه: - فرض کن آره تارا جون... دست به کار می شی؟
توی صورتش براق می شم: - تشريف ببريد خونه.. يه فکری به حال خارش تنتون بکنين..
صاف می ايسته و ابروی راستش رو بالا می ده... چشماش غرق شيطنت می شه :
- بنده به ريش نداشته خودم می خندم که تنها برم خونه....‼!
منظورش رو می فهمم... هيس بلند بالايی می کشم... لبم رو به دندون می گيرم... با ابروهام به صاحب کافی شاپ اشاره می کنم...
سرش رو جلو می کشه و کنار گوشم می گه: - چَششششم... بريم خوووووونه؟
جلوی جيغم رو نمی تونم بگيرم: - حسسسسسسسسسسام...
با سرخوشی لبخند می زنه: - جووووونم...
زير لب می غرم: - کوفت...
دستش رو دور شونه ام حلقه می کنه: - بريييم؟
به تندی به صورتش خيره می شم: - کجا..؟
دستش رو عقب می کشه و با ترس نمايشی به بالا اشاره می کنه: - بالا...
صدای خنده صاحب کافی شاپ بلند می شه: - آبروی مردارو که بردی بابا... چه زود ميدونو خالی کردی...
از
گستاخی مرد حرصم می گيره... برای ديدنش سرم رو به سمت راست حسام متمايل
می کنم.. دوست دارم از خجالتش دربيام که اشاره ی ابروی حسام به من از ديدم
پنهون نمی مونه: - چه کنيم... کارمون گيره..
- عاشق شدی... بد درديه؟
- نه داداش.. شنيدی می گن گربه رو دم حجله کشتن..
صاحب مغازه می خنده: - پس قضيه حساب بردنه...
سرش رو به نشونه نفی تکون می ده: - نه آقا... قضيه خيلی مفصل تر از اين حرفاست..
مرد منتظر ادامه حرف حسام می مونه...
حسام لبخند کجی می زنه و می گه: - مجردی؟
مرد سرش رو به نشونه بله تکون می ده..
حسام من رو به جلو هل می ده ... از پله ها بالا می برم.. صداش رو از همون پايين، پشت سرم می شنوم :
- بذا زن بگيری... اون وقت درد منو می فهمی...
- نه آقا ، ما بيدی نيستيم که با اين بادا بلرزيم...
صدای حسام به خنده می شينه و به زحمت شنيده می شه : - حتی اگه بادش به شب و خماريه پشت در بسته اتاق خواب ختم بشه...
از حرف حسام خندم می گيره... به سختی خندم رو جمع و جور می کنم و بالای پله ها منتظرش می مونم...
پله ها رو دو تا يکی بالا مياد... صورت خندون و شيطونش به سمت من کشيده می شه: - چرا نَشستی پس؟
خودم رو به نشنيدن حرفهای قبلش می زنم: - منتظر تو بودم...
جلوم می ايسته و می گه: - نِشسته هم می تونستی منتظر بمونی..
شونه هامو با بی خيالی بالا ميندازم: - فکر کن خواستم انتخاب ميز رو به عهده تو بذارم.. واسه ی... عذرخواهی...
به سمت ميز کنار پنجره می ره و صندلی رو برام بيرون می کشه: - عجب فرصت انتخابی... مرده همين مرامتم...
صداش رو می کشه و ادامه می ده : خواستنی...‼!
خودم رو روی صندلی ميندازم و پای راستم رو روی پای چپم می کشم...به شيطنت چشمها و عادت لودگيش، اخم ساختگی می کنم...
بی
خيال منو اخم نمايشيم، روی صندلی مقابلم می شينه و نگاهش رو دور فضای
کوچيک کافی شاپ می چرخونه: - اينجا چه باحاله... مثل اتاق خواب می
مونه.... هم دنجه... هم جمع و جور... جون می ده واسه....
حرفش رو قطع می کنم...اخمهام پررنگتر می شه: - تو هم همه ی فکرت پی اتاق خواب و شب و خماری، بچرخه ها...
لبخند می زنه و توی چشمام دقيق می شه: - چه کنم عزيزم... کنار تو که می شينم... يهو فازم عوض می شه..‼!
---------------------------
لبخند می زنه و توی چشمام دقيق می شه: - چه کنم عزيزم... کنار تو که می شينم... يهو فازم عوض می شه..‼!
از حرص جيغ کوتاهی می کشم...
از
حرص خوردن من لذت می بره و با صدای بلند می خنده.. هنوز برای جواب دهان
باز نکرده، که صاحب کافی شاپ بالا مياد و منو رو به دست حسام می ده...
حسام بی معطلی منو رو به سمت من می گيره : - عزيزم...‼
منو رو از دستش می قاپم...و هم زمان به چشمهای شيطونش چشم غره می رم..
آرنج دستهاش رو روی ميز تکيه زده و چونش رو روی انگشتهای قفل شدش بند کرده..
چشمم روی ليست انواع نوشيدنی های سرد و گرم بالا و پايين می شه... دست آخر منو رو می بندم و به سمت مرد می گيرم: - فقط يه چايی...
صدای اعتراض حسام بلند می شه: - تارا جان، رژيم گرفتی؟
شونه هامو بی خيال بالا ميندازم: - من که به رژيم نياز ندارم... به فکر شيکم بيرون زده توام...
- قربونت
برم عزيزم... اما من ناهارم نخوردم... يه امروزه رو بی خيال رژيم مژيم
شو... آقا زحمت 2 تا کيک ساده رو هم بکش... البته اگه تازه است و مزه
موندگی نمی ده...
نگاهم
از پنجره محو خيابون آفتاب می شه... اين خيابون و آرامشش رو دوست دارم..
خاطره های خوب شيطنت های دوران دانشجويی و قرارهای با پرينازم، با اين
خيابون و برج آفتابش عجين شده..
- غرق نشی؟
نگاهم
رو از خيابون می گيرم... به حسام که به صندليش تکيه زده و دستهاش رو روی
سينه اش قفل کرده خيره می شم: - نترس، شناگر خوبی هستم...
گوشه لبش بالا می ره: - نمی ترسم... حتی اگه تو شناگر خوبی نباشی... من يه غريق نجات ماهرم...
خيره نگاهش می کنم: - ترجيح می دم، غرق بشم تا تو و اون افکار پليدت منو نجات بدین...
لبخند می زنه و چشمهاشو ريز می کنه: - يعنی می گی بی خيال همچين مال درست حسابی بشيم و ناکام از دنيا بريم؟!
خودم رو روی ميز و به سمتش خم می کنم: - حسسسسسسسام...
خودش رو به من نزديک می کنه: - عزيزم، يه بار که گفتم بهت، اينجوری که صدام می کنی، يه حالی می شم... مراعات کن...
از
شوخی های بی حد و حصرش خندم می گيره.. خنده روی لبهام رو جمع می کنم...
سعی می کنم که گره ابروهام رو پررنگتر کنم.. برای تاثير بيشتر اخمم، چشم از
نگاهش برنميدارم..
دستش رو زير چونه اش می زنه و نگاه پرشرارتش رو توی صورتم می چرخونه و روی لبهام خيره می مونه...
زير نگاه خيرش معذب می شم.. با دست به عقب هولش می دم.. : - هووووو.. چه خبرته؟
تکونی نمی خوره و می گه: - منتظر کلمات گوهرباری بودم که قراره از اين دهن خارج شه...
اينبار نمی تونم جلوی خنده کنترل نشده ام رو بگيرم و با صدای بلند می خندم...
توی صورتم دقيق می شه... از خنده بی امان من.. تنها .. گوشه چشمهاش دو خط کم رنگ و دوست داشتنی می شينه که صورتش رو مهربون می کنه...
توی نگاه مهربونش خيره می شم...
دست از نگاه کردنم می کشه و نگاهش رو به پنجره و خيابون پشت سرش می دوزه...
خنده هام آروم و کمرنگ می شه.. جدی می شه.. جلو می کشه و با دستهاش به ميز تکيه می زنه..
- مدارک ماشينو آوردی؟
از
تغيير حالت ناگهانی اش متعجب می شم... نگاهم رو به سختی از چشمهاش می
گيرم... دستم رو به سمت کيفم که روی صندلی کناريم پخش شده، می برم... کاور
سفيد کوچيکی رو بيرون می کشم و به سمت حسام می گيرم..
مدارک رو از دستم می گيره و روی ميز ميذاره: - تکميله ديگه؟
با سر حرفش رو تائيد می کنم..
به
قالب حسام جديدی که روبروم نشسته خيره مونده ام که صدای زنگ موبايلش بلند
می شه.. نگاهم به سمت گوشی موبايلش که روی ميز و کنار گلدون کوچيک چوبی
قرار گرفته کشيده می شه..
روی صفحه روشن و بزرگ گوشی ، به راحتی می تونم، اسم يلدا رو تشخيص بدم...
احساس ناخوشايندی توی دلم شکل می گيره...
حسام
بلافاصله گوشی رو از روی ميز برميداره و از روی صندلی بلند می شه...
همونطور که از پله های کافی شاپ پايين می ره به سمتم برميگرده و می گه: -
کاريه...! زود برمیگردم..
با حرص نگاهم رو از حسام می گيرم... باز هم به پنجره خيره می مونم...
از حس عجيبی که توی وجودم رخنه کرده متعجب می شم...
از احساس نارضايتی ... احساس تملک... مستاصل سرم رو به طرفين تکوم می دم... « نه‼.. چيزی نيست... اصلا برام اهميتی نداره...»
دوباره توی ذهنم اسم يلدا جون می گيره.. : « يعنی دوست دختره جديدشه‼!»
کلافه نگاهم رو توی خيابون می چرخونم... « - چه اهميتی داره.. اينم مثل اونای ديگه...»
« يعنی واقعا اهميتی نداره...؟»
چهره حسام و شيطنت ها و شوخی هاش جلوی چشمم زنده می شه... لبخند روی لبهام نقش می گيره...
سرم رو ميون دستهام می گيرم... « نمی دونم‼!...نمی دونم...»
احساس عجز می کنم.. از احساس عجيب و ضدو نقيضی که توی دلم شکل گرفته... عاجز می شم..
- سفارشتون خانوم..
سرم رو از مهار دستهام آزاد می کنم و به مرد که با سينی جلوم ايستاده و مشغول پخش کردن محتويات سينی روی ميزه خيره می شم...
- چيز ديگه ای احتياج ندارين؟
سرم رو به نشونه نه تکون می دم : - ممنون..
نگاهم روی ميز و ليوان های چای و بشقاب کيک چرخ می خوره و دست آخر به صندلی خالی حسام کشيده می شه...
موج عجيبی از عصبانيت توی نگاهم می شينه... با حرص نگاهم رو به ساعتم می دوزم: - 15 دقيقه برای يه مکالمه کاری...؟‼!
با حرص شونه هامو بالا میندازم: - به من چه... برام اهميتی نداره..
روی اين بی اهميتی پافشاری می کنم... حتی... اصرار می کنم...
خودم
رو مشغول چايی می کنم و با انگشتم داغی ليوان رو لمس می کنم... دوست دارم
که افکار مزاحم رو از فکرم خارج کنم... اما... جای خالی حسام به شدت آرامش
ساختگيم رو بر هم می زنه...
نگاهم رو به سختی از صندلی می گيرم و به پنجره می دوزم...
چشمهام
خيابون رو بالا و پايين می کنه که، نگاهم روی پورشه پارک شده گوشه خيابون
ثابت می شه... با تعجب پلک می زنم... همون رنگ... همون مدل... ‼!
ذهنم رو به هم ميريزم... يک بار توی خيابون جردن..‼ يکبار توی کوچه و نزديک در خونه...‼
يعنی ...
يعنی...
...رهامه؟‼
نگاهم روی ماشين
تيز می شه... چشمام رو ريز می کنم.. دقيق می شم... حس می کنم سايه سياهی
توی ماشين تکون می خوره... برای ديدن راننده احتمالی همه قدرت بينايی ام رو
به کار می گيرم...
اما...
از اين فاصله توی اين هوای نيمه تاريک چطور می تونم راننده رو از پشت شيشه های دودی ماشين تشخيص بدم...
- چيو داری ديد ميزنی ضعيفه.. يعنی نمیشه حتی يه دقيقه هم ازت غافل شد...
به
حسام که بالا سرم ايستاده و سعی می کنه رد نگاهم رو بگيره، خيره می شم...
ماشين پارک شده توی خيابون و فکر رهام، من رو حسابی از حسام و تلفن طولانی
کاريش‼!، غافل کرده بود..
دلخور نگاهم رو از حسام می گيرم و با کارد به تکه کردن کيک مثلثی طلايی رنگم مشغول می شم...
از ديد زدن خيابون دست می کشه...يک تای ابروشو بالا ميندازه و با اخم ساختگی می گه: حيف که خوشگلی... نمی شه دعوات کرد..
هم زمان با نشستن روی صندلی دستاشو به هم می کشه : - به به... تنها تنها کلک..
جوابش
رو نمی دم.. : - می گم صدات درنمياد... نگو سرت گرمه شيکمته... تو که
گفتی سيری؟‼ ميل نداری... دير رسيده بودم که سرم بی کلاه مونده بود...
به شوخی بيمزه خودش می خنده.. سکوت می کنم...
با عجله و حرکات تند شده، تکه های بزرک کيک رو به چنگال می کشه:
- خيله خوب بابا، قهر نکن ، نخواستيم همش مال خودت...
دست از خوردن می کشه...با حرکت نمايشی بشقاب کيک رو به سمتم هل می ده... نگاهش نمی کنم.. هم چنان به تکه کردن کيک مشغولم...
از سکوت من متعجب می شه..: - چيزی شده تارا؟
سکوت می کنم.. از جوابم که نااميد می شه...دستش رو به چونه ام بند می کنه و صورتم رو به سمت خودش می کشه...: - نمی خوای بگی چي شده؟
نگاهم رو از چشماش می دزدم.. صورتم رو از دستش بيرون می کشم و شونه هامو بی حوصله بالا ميندازم: - نه.. می خواستی چیزی بشه؟
مشکوک توی صورتم دقيق می شه: - نمی دونم والا... تا قبل از اينکه من برم پايين داشتی شيلنگ تخته مينداختی...
کارد رو توی بشقاب ميذارم: - اين چه طرز حرف زدنه حسام... يکم با ادب باش...
توی چشمام زل می زنه: - نه پس حتما يه اتفاقی افتاده...
نگاه مشکوکش رو از من می گيره و به خيابون می دوزه: - .. هرچیم هست مربوط به خيابونه..
از
اينکه اصلا متوجه احساسم و نارضايتی ام از تماس طولانی کاريش نمی شه، عصبی
می شم.. کلافه نفسم رو پرصدا بيرون می دم.. کيفم رو از صندلی بغل برميدارم
و از روی صندليم بلند می شم: - بريم ديگه...
متعجب نگاهم می کنه: - کجا؟‼ تو که هنوز چيزی نخوردی...
- ديرم شده.. می خوام برم خونه...
- اين بچه بازیا چيه در مياری... تو که هيچ وقت مشکل زود برگشتن به خونه رو نداشتی؟!
- حالا که دارم... اصلا چرا وايسادم با تو بحث می کنم. تو بمون، من خودم می رم..
نگاهم رو از صورتش می گيرم و به سمت پله ها می چرخم..هنوز پا روی اولين پله نذاشتم که کيفم رو می گيره و به سمت خودش می کشه...
به سمتش متمايل می شم.. تعادل به هم خورده ام رو به سختی حفظ می کنم: - چته؟!.. چرا اينجوری می کنی؟
دست از کيفم می کشه.. توی صورتم دقيق می شه... سکوت می کنه.. توی چشماش براق می شم.. برای نگاه متعجبش، گستاخ می شم...
نارضايتی و حس منفی نگاهم رو می خونه... کلافه نگاهش رو من می گيره، جلوتر از من راه می افته: - با هم می ريم...
دنبالش
توی سکوت نامطلوبم به راه می افتم... برای حساب کردن کنار پيشخون که می
ايسته، از کنارش رد می شم و از کافی شاپ بيرون می زنم...
هوا تاريک شده... اما.. هنوز توی آسمون اثری از ماه و ستاره نيست و خيابون با نور زرد و سفيد چراغ ها روشن شده..
به سمت ماشين حسام می رم ، ناخواسته نگاهم به طرف ديگه خيابون و پی پورشه مشکی رنگ کشيده می شه...
توی تاريکی خيابون حتی با فاصله کم شده، نمی تونم راننده رو تشخيص بدم...
باز هم نگاهم رو خيره می کنم... اما اينکه ماشين توی بخش تاريک خيابون پارک شده، تلاشم برای تشخيص راننده رو بی نتيجه ميذاره..
حس عجيبی من رو به سمت ماشين می کشونه... به سمت کافی شاپ برمی گردم... حسام هنوز مشغول سرو کله زدن با صاحب کافی شاپه..
دوباره نگاهم به سمت ماشين کشيده می شه... ناخواسته مغلوب همون نيروی مرموز می شم..
با قدمهای کوتاه و نامطمئن فاصله ام رو با ماشين کم می کنم... از ماشين حسام می گذرم و عرض خيابون رو به سمت پورشه، قدم برميدارم...
حس می کنم، با کم شدن فاصله ام، شيشه ماشين آروم آروم، پايين کشيده می شه...
نزديک
ماشين، وقتی متوجه هاله تاريکی از راننده پشت فرمون می شم، صدای حسام رو
از پشت سرم می شنوم.. به سمت حسام برميگردم.. با چشمهاش دنبال من می
گرده... من رو که طرف ديگه خيابون می بينه به سمتم حرکت می کنه...
نگاهم رو از حسام می گيرم... برای ديدن راننده بی تاب می شم..
صدای حسام دوباره بلند می شه: - تارا.... بازهم بی حوصله به سمتش می چرخم.. قدم هاش بلندتر و تندتر شده..
بيقراری
قلبم برای ديدن راننده اوج می گيره.. نگاه مضطربم دوباره به سمت پورشه
کشيده می شه... شيشه در حال پايين رفتنه ماشين، با مکث کوتاهی... دوباره
بالا می ره...
صدای حسام از فاصله نزديکتر پشت سرم شنيده می شه: - تارا..
اين
بار برای برگشتن به سمت حسام تلاشی نمی کنم...نگاهم روی ماشين ثابت می
مونه ... برای ديدن راننده ، مسخ می شم ... سحر نيروی راننده ای می شم که
برای ديدنش قلبم متلاطم می شه... قدرت هيچ حرکتی ندارم... حس عجيب و
نامفهومی از ترس .. همه وجودم رو در برمی گيره...
دست حسام که به شونه ام بند می شه، صدای جيغ Take off لاستيک های پورشه توی سرم می پيچه...
دست حسام که به شونه ام بند می شه، صدای جيغ Take off لاستيک های پورشه توی سرم می پيچه...
گيج
و گنگ،با حس عجيب و ناشناخته ای که به سراغم اومده... بی هيچ حرکتی.. به
ماشين و دور شدنش خيره می شم.. با فشار دست حسام ناخواسته به سمتش می چرخم:
- اين کی بود؟
توی چشماش خيره می مونم.. ذهنم به تلاطم می افته: - کی بود؟‼ نمی دونم... شايد رهام بود... اما...چی شد؟!.. چه اتفاقی افتاد...
با تکون شونه هام ، متوجه نگاه نگران حسام می شم: - می شناختيش؟
« می شناختمش؟‼! من... حتی نديدمش... »
صدای کلافه و بلندش توی سرم می پيچه: - با توام تارا...
دوباره
نگاهش می کنم... گيجم.. گنگم... حالم رو نمی فهمم... حسام رو نمی فهمم...
عصبانيت نگاهش رو نمی فهمم... حرص کلامش رو نمی خونم...
بی حوصله دستش رو کنار می زنم... بی هدف راه می رم...
صداش از پشت سرم بلند می شه: - کجا سرتو انداختی داری میری؟
کجا؟!...
چه اهميتی داره... نمی دونم... بايد راه برم... بايد فکر کنم... بايد همه
ترديدی رو که لحظه ای قبل به دلم ريخته، بيرون بريزم..
« خدايا... آرومم کن.. چی به سرم مياد... چرا با هر بار ديدن اين ماشين، حس عجيبی توی دلم شکل می گيره... چرا حس می کنم، از اين راننده ناشناس، بوی آشنا می شنوم... بين من و اين ماشين و احساس غليان گرفته ام چی می گذره...» دستم
که از عقب کشيده می شه، توی بغل حسام پرت می شم... : - هيچ معلوم هست چه
مرگت شده... اين ديوونه بازيا چيه در مياری؟ اون مرتيکه کی بود که از ديدنش
انقدر به هم ريختی...
ازش فاصله می گيرم... دستم رو از مهار دستش بيرون می کشم... بی تفاوت به حسام و جوش و خروشش، دوباره بی هدف راه می افتم...
« خدايا اين شوری که به دلم راه گرفته... اين اضطرابی که با دلم عجين می شه... اين تلخی حالی که به سراغم اومده... چی به سرم مياد...» دوباره
دستم به عقب کشيده می شه... برمی گردم.. ناخواسته.. از حسام و مزاحمت
هاش.. توی اين وضعيت.. توی اين حال خراب.. بين اين همه ترديد و اضطراب...
شاکی می شم... حرص می خورم... توی صورتش براق می شم...
قبل ار اينکه فرصت باز کردن دهانم رو داشته باشم، شدت سيلی که توی صورتم می خوره، من رو از هر گله و شکايتی خالی می کنه...
از
شدت سيلی، حس می کنم، يک طرف صورتم سر می شه... دستم برای لمس صورت بی حس
شدم بالا می ره... نگاه نا آرومم روی چشمهای خشم زده حسام ثابت می مونه...
- توی
احمق پيش خودت چی فکر کردی... فکر کردی، آسمون دهن باز کرده و توی از خود
راضی افتادی پايين... به چيت می نازی که انقدر ادا و اطوار داری.... فکر
کردی چه خبر شده که دنبالت راه افتادم و همه گند اخلاقياتو تحمل می کنم...
تو چی داری که بخوام اين همه توهينو تحمل کنم... هان؟‼... چرا فکر کردی هر
غلطی که بخوای می تونی بکنی و هيچ کس نمی تونه بگه بالای چشمت ابروه...
با دهان باز... با قلب زخم خورده... با احساس جريحه دار شده، به حسام خشمگينی که برای له کردن غرورم فرياد می کشه، خيره می مونم...
زبانم برای باز شدن و التيام قلبم قفل می شه... اشکهام بی مهابا، صورتم رو خيس می کنه..
حسام
بی توجه به من و احساس غم گرفته ام فرياد می زنه و من بی توجه به احساس
حسام و غيرت زخم خورده اش، به بی پناهی و تنهايی روزهای بی حامدم بغض می
کنم...
از اين همه داغ ... اين همه ياد خاموش شده...اين همه احساس به سخره گرفته شده... قلبم فشرده می شه...
حس میکنم، درک نمی شم... قلبم.. خونده نمی شه... احساسم... تباه می شه...
برای
سبک کردن بار اين قلب از دست رفته، به جوش و خروش می افتم.. فرياد می
زنم.. گله می کنم.. : - آره... من از خود راضيم.. من بی خودم... اصلا غير
قابل تحملم...
- تو
چرا خودتو علاف من از خود راضی کردی... تو با اين همه دوست دختر رنگ و
وارنگت چه احتياجی به من افسرده بدبخت داری... دلت واسم می سوزه آره...دلت
به حالم می سوزه... می دونم... خيلی رقت انگيز و تاسف بارم نه...
- اصلا
کی ازت خواست که خودتو علاف من کنی.. کی ازت خواست صبح تا شب دنبالم راه
بيفتی و هوامو داشته باشی..... مگه من از خواستم... من ازت خواستم ؟
آره؟... من از محبت گدايی کردم؟
- آره.. حق داری... من محتاجم.. من محتاج توجه ام... من محتاج محبتم..
- خدايا... چرا هيچ کس درکم نمی کنه... چرا هيچ کس حالمو نمی فهمه...
- من همه هست و نيستم رو از دست دادم... من نابود شدم... من از دست رفته ام...
پاهام
شل می شه... زانوهام رمقی برای مقاومت ندارن... توی نگاه لرزيده ام، حسام و
چهره ی درهمش تار می شه... مقاومتم تموم می شه... زانوهام سردم آسفالت
خيابون رو حس می کنن.. روی آسفالت پهن می شم... گريه ام شدت گرفته.. هق هقم
اوج می گيره...
از
خودم... از حالی که دارم.. از حامدی که ترکم کرده... از حسامی که غرورم رو
به سخره گرفته... از زندگی که من رو بازی داده... از پدری که ترک محبتم
کرده... از همه... از همه بيزارم...
------------------------
با حرکت دستهاش از زمين کنده می شم... به سختی روی پاهای شل شدم می ايستم... از نگاه حسام و حس ترحمش فرار می کنم..
سر به زير و بی رمق... اشک می ريزم...
- به من نگاه کن تارا...
نمی تونم از اون همه احساس حقارت، خالی بشم...
- نگام کن تارا...
نمی تونم بی خيال، اون همه احساس تلخ و رقت بار دلسوزی بشم...
- با من قهر کردی؟
نمی تونم قهر نباشم... نبايد که قهر نباشم .. اما.. بی هيچ دليل منطقی...قهر نيستم... ‼!
- اگه قهر نيستی به من نگاه کن...
لحن مهربون و آهنگينش به تسليم شدن وادارم می کنه... توی چشمهای پرجذبه و دوست داشتنیش خيره می شم...
- معذرت می خوام باشه...؟ می دونی که چقدر دوست دارم... عصبانی شدم... دست خودم نبود...
حسام رو ... حسام مهربون و محبوبم رو... هيچ وقت... خطاکار و پشيمون نديدم...
حق حسام اين نبود... تلخی... بی مهری و نيش و کنايه... حق محبت و حمايتش نبود...
- می بخشيم تارا....؟
کنار اين همه بزرگی و مردونگی خجالت زده می شم...
اشکهام اين بار برای محیت بی پايان حسام شدت می گيره...
مستاصل به من و اشکهای بی پايانم خيره می شه: - انقدر اذيتت کردم؟
ميون
گريه لبخند می زنم... برای اطمينان قلب به تکاپو نشسته اش لبخند می زنم..
توی لبخندم دقيق می شه... از لبخند بی رمق و نصف و نيمه ام شارژ می شه...
- قربون اون خنده نازت برم... ديگه گريه نکن... باشه؟
با اشکهای تموم نشدنی و صورت خيس، سرم رو به نشون موافقت تکون می دم...
گونه ام رو می کشه: - اينجوری...؟
با دست پهنای اشک نشسته صورتم رو پاک می کنم...
با دو انگشت خم شدش بينيم رو می کشه : - قربون اين بداخلاق خواستنی...
صورتم رو عقب می کشم...
از من و آرامشم که مطمئن می شه... دستش رو به دور کمرم بند می کنه و به سمت ماشين حرکتم می ده..
کنار حسام، قدم می زنم و آهسته آهسته از همون حس روح نواز حمايتگر هميشگی پر می شم...
توی ماشين که می شينم، سرم که به پشتی صندلی بند می شه... نگاهم که پی حسام به بيرون خيره می شه... ناخواسته آروم می شم..
کنارم
روی صندلی راننده می شينه... به صورتم لبخند می زنه: - نگاش کن
توروخدا...با دماغت گريه کردی يا با ابروهات... چرا انقدر قرمز شدن...
معلوم نيست اين همه اشک و از کجا مياره... تا به خانوم ميگن بالا چشت ابروه
آبغوره می گيره...
- اذيتم نکن ديگه حسام... خوبه تازه بخشيدمت... نذار فکر کنم جنبه بخشش نداری...
چشمکی
می زنه و برای حرکت استارت ماشين رو لمس می کنه...: - عزيزم تو که می دونی
من با اين احساس لطيفم در برابر دخترای خوشگل، بی جنبه ترين آدم روی
زمينم.. نيازی نيست هی اين نقطه ضعف رو به رخم بکشی...
به شوخيش لبخند می زنم...
به
سمت خونه حرکت می کنه... نگاهم از شيشه به خيابون و ماشين و آدمهاش کشيده
می شه... توی خودم و افکار درهم ريخته ام غرق می شم... باز هم ناخواسته..
ذهنم به سمت ماشين و راننده ناشناسش کشيده می شه...
سکوت بينمون که طولانی می شه، برای شکستنش به حرف مياد: - بليطتو اوکی کردی؟
سرم رو به سمتش می چرخونم...: - اوهوم.
نگاهم نمی کنه: - دو هفته ديگه؟
- اوهوم...
- نظرت عوض نشده...؟
- نه
- دلت تنگ نمی شه؟
بی خيال.. بی حواس...غافل از احساس حسام.... جواب می دم: - برای کی؟‼
جا می خوره... حس می کنم...اما... شونه هاشو با بی خيالی بالا ميندازه: - نمی دونم...
جوابش رو نمی دم... ذهنم هنوز درگير پورشه و احساس عجيب و ضند و نقيضم شده...
نزديک در خونه می ايسته.. دستم رو برای برداشتن کيف به سمت صندلی عقب می کشم...
صورتم به صورتش نزديک می شه...
می چرخه و توی چشمام خيره می مونه....
دستم به کيفم بند می شه اما... توی چشمای مسحور کننده اش غرق می شم...
زمان متوقف می شه... وجودم توی نگاه حسام خلاصه می شه... و نگاه حسام توی چشمهای من هضم می شه...
با
تکونی که به سرش می ده به خودم ميام... روی صندلی صاف می شينم... از
احساسی شيطونی که توی قلبم به جوش و خروش افتاده، متعجب می شم، دوباره ياد
غروب و ماشين و آغوش حسام توی ذهنم مرور می شه... از اين حس دوست داشتن...
از حس عجيب نزديک شدن... از يادآوری ماشين پورشه و راننده اش.. از اين همه
احساس ضد و نقيض ... از همه ی اتفاقات غيره منتظره.. کلافه می شم..... بی
چاره می شم..
از اين همه مشغله ذهنی.. از اين همه سوال بی پاسخ... احساس خفگی می کنم...
ناخواسته دستم رو به سمت دستگيره در می کشم... فرار می کنم... از ماشين و حسام و احساس رقيق شده اش فراری می شم..
پام رو از ماشين بيرون می ذارم.. صدام می زنه: - تارا..
برميگردم.. توی نگاهش حس غريبی موج می زنه: - برای من... دلتنگ من نمی شی؟
توی سکوت نگاهش می کنم...
دلتنگش نمی شم...‼!
از نگاه بيقرار و منتظرش دست می کشم...از ماشين پياده می شم...
سرخوردگی حالش رو می بينم...حسرت رو از نگاه دوخته شده به روبروش می خونم...
از ماشين فاصله می گيرم...
نگاه بيقرارش توی نگاهم جون می گيره...محبت و مردونگی تمام و کمالش در نظرم زنده می شه...
دلم برای اين همه خواستن و دوست داشتن می لرزه و بيقرار می شه...
به سمتش می چرخم... هنوز ايستاده و به روبرو خيره شده...
ناخواسته به خواهش قلب بيقرارم مسير رفته رو باز می گردم... دستم رو به شيشه پايين کشيده ماشين بند می کنم... سرم رو توی قاب شيشه جلو می کشم.. توی چشمای متعجب حسام خيره می مونم... :
از احساس حسام، حس عجيبی از شادی توی وجودم به راه افتاده.. روحم از شادی حسام به شادی نشسته و جسمم به حرمت اين همه خوشحالی، باخوشی عجين می شه...
حس می کنم از اين احساس پاگرفته...حسابی شارژ شدم...
توی خونه، مامان رو پر سرو صدا ، صدا می زنم: - مامان... ماااااامان... مامان جونم، کجايی.. پس؟
از بالای پله ها سر می کشه: - بالام...بيا بالا
سلام بلند بالايی، به مهربونی صداش و مهر مادری وجودش می کنم: - سلام مريم خانوم... چطوری خوشگل...
از پله ها فاصله گرفته .. اما صدای ضعيف شدش رو هنوز از بالا می شنوم: - ، اين چه طرز حرف زدنه تارا...بد عادت شدی... می ری بيرون ميای، حرف زدنتم عوض می شه..
پله ها رو دو تا يکی بالا می رم: - بده بهت ابراز علاقه می کنم، مريم جوووووووون...
صدای آرومش رو از اتاقش می شنوم: - جور ديگه هم می شه محبت کرد...
دستم رو به ديوار می گيرم و سرم رو به داخل اتاق خم می کنم: - چشششم... هرچی شما بگين...
مامان وسط کوهی از لباس نشسته و با وسواس زياد، مشغول جدا کردن لباس ها ازهمه..:
- اووووواه... چه خبره...؟
مامان تی شرت سبز آستين دارم رو جلوش می گيره و با وسواس وراندازش می کنه: - چه خبری مهمتر ازاينکه دخترم، 2 هفته ديگه داره از اين خونه می ره...
از لحنش، ناراحتی و نارضايتی رو می فهمم.. ديوار رو رها می کنم و داخل می شم...لبه تخت 2 نفره اتاق می شينم.. : - ناراحتی مامان؟....
- ناراحت نباش ديگه... اينجوری که باشی واسه منم سخت می شه...
بی توجه به من لباس رو تا می کنه و کنار ميزاره...توی حرکاتش، ناراحتی محسوسی احساس می شه...
- مامان جونم؟..
دستش به سمت پيرهن تابستونی و آبی رنگم کشيده می شه... لباس رو از دستش می کشم: - حواست به من هس مامان؟
بی خيال پيرهن آبی می شه... تاپ سفيد رنگ و بافتنیم رو برميداره..: - بايد لباسای زمستونی رو از بهاره جدا کنم...
کلافه تاپ رو هم از دستش می کشم..: - مامان با شمام...
دستش رو روی صورتش می کشه... نگاه بيقرارش رو روی لباسا می چرخونه: - تارا مگه نمی بينی چقدر کار دارم... برو بذاربه کارام برسم...
از بی توجهيش دلم می گيره: - مامان...‼!
از روی زمين بلند می شه... به سمت کمد ديواری می ره و چمدون بزرگ قرمز رنگ رو بيرون می کشه... سنگينی چمدون رو تحمل نمی کنه و چمدون از دستش روی زمين می افته... روی زمين کنار چمدون می شينه و با حرکت حرص آلودش به باز کردن چمدون مشغول می شه...
حس می کنم از روی عمد، وجودم رو ناديده می گيره.. از روی تخت پا می شم... به سمت در می رم... جلوی در دوباره به سمت مامان می چرخم، خودش رو با لباسهای روی زمين مشغول کرده...
ناراحت اتاق رو ترک می کنم و به سمت اتاقم می رم...
می دونم که طاقت دوريه تک دختر لوسش رو نداره... می دونم که تمام عمر جوونی و خوشيش رو صرف من کرده... اما.. به خودم حق می دم برای زندگی خودم تصميم بگيرم... به خودم حق می دم که بی رحم باشم و از همه احساسات مادرانه اش بگذرم...
صدای گريه های آروم مامان که به گوشم می رسه... از خودم و خودخواهی سرکش شده وجودم بيزار می شم...
به سمت اتاق مامان می چرخم... پشت در می ايستم... زمزمه حرف زدنش رو می شنوم...
به داخل اتاق سر می کشم... پشت به در اتاق.. روی زمين.. قاب عکسی رو به دست گرفته و با بغض و گريه حرف می زنه...
خوب که دقيق می شم... عکس 2 سالگی خودم رو توی قاب، در مهار دستهای مامان می بينم...با انگشتش، صورت کودک 2 سال عکس رو نوازش می کنه... خيسی صفحه شيشه ای قاب رو از قطره های که روش می چکه و سر می خوره، خوب می فهمم:
- عزيز دل مامان... چه جوری ازت دل بکنم... چه جوری دلم رو راضی کنم... چه جوری راضی بشم که تنها راهيت کنم...
- تارای مامان... کی بزرگ شدی که نفهيمدم... کی انقدر خانوم شدی که نديدم... چرا ازت غافل شدم... چرا نفهميدم داری با خودت چه می کنی...
- عزيزدردونه مامان... چه جوری دل بکنم...
از گريه بی امان مامان.. بغض می کنم.. اشکهام روی صورتم پخش می شه...
به سختی خودم رو از اتاق مامان جدا می کنم ...توی ذهنم به ناديده گرفتن مامان، به اشکهای بيقرارش به ناله های دور از چشم من.. به خودم و احساس بی رحمم.. بد وبيراه می گم... خودم رو محکوم می کنم.
دوباره، حسام و دلتنگيش توی ذهنم زنده می شه...
حسام... مامان... بابا...
برای رفتن .. برای خودخواهيم... برای آرامش دلم....فقط ... خدا می دونه که بايد.. بی خيال چند تا دل ديگه و احساس خرج شده باشم...
انقدر درگير ماجرای حسام و پورشه و مامان می شم... که ناخواسته به خواب می رم..