رمان عشق و احساس من5
-چرا متوجه نیستید من چی میگم؟..
--کاملا هم متوجه حرفات هستم.. دست از لجبازی با من بردار اریا..
پوزخند زد وگفت :د اخه مگه من با شما لجبازی می کنم؟..مگه بچه م؟..اقا بزرگ
من یه مردم..می تونم برای خودم تصمیم بگیرم..اصلا از کارای شما سر در
نمیارم..
عصایش را با عصبانیت به زمین کوبید و گفت :سر در میاری خوبم سر در
میاری..فقط خودتو زدی به نفهمی..هه..مگه من میگم نامردی؟..همه توی فامیل می
دونند اسم تو روی بهنوشه..ما ابرو داریم..چرا میخوای با ابروی چندین وچند
ساله ی من بازی کنی؟..امشب اونا میان تو هم با بهنوش نامزد می کنی..داییت
بس نبود که حالا تو داری پا جا پای اون میذاری؟..کاری نکن با تو هم همون
کاری رو بکنم که با داییت کردم..
اریا با حرص از روی صندلی بلند شد..همه ناظر جر و بحث اریا و اقابزرگ بودند ولی کسی جرات نداشت حرفی بزند..
در این خانواده تنها اریا بود که جرات داشت و روی حرف اقابزرگ حرف می زد..هیچ وقت کوتاه نمی امد..
اریا در حالی که صورتش از عصبانیت سرخ شده بود گفت :اسم دایی منو به
زبونتون نیارید..اون مرد با اینکه مرده ولی حرمت داره..من به وجودش می
بالم..از اینکه بخوام مثل اون بشم به خودم هم افتخارمی کنم ..درضمن من امشب
خونه نیستم..اگر هم اونا بیان برام مهم نیست..
این جملاته اریا اقابزرگ را بیش از پیش عصبانی می کرد..باورش نمی شد اریا
این چنین درمورد داییش صحبت کند..همیشه نسبت به او بی تفاوت بود..ولی حالا
..از او حمایت می کرد..
--تو چی گفتی؟..ازش حمایت هم می کنی؟..بله دیگه..اینجاست که میگن بچه ی
حلال زاده به داییش میره..ولی اگر عاقل باشی نمیذاری به سرنوشت داییت دچار
بشی..برای من ابرو مهمتر از هر چیزه..
در چشمان اقا بزرگ خیره شد..با لحن جدی گفت :ولی من عاقل هستم..برای همین
هم راهی که اون رفت رو میرم..ولی اینبار من مثل دایی شکست نمی
خورم..نمیذارم شما با زورگویی و خودخواهیت زندگیمو نابود کنید..
با قدم های بلند از سالن خارج شد..سوار ماشینش شد و حرکت کرد..با سرعت
زیادی می راند..به خودش امد ..کنار ساحل توقف کرد..از ماشینش پیاده شد..به
طرف دریا دوید..روی شن ها زانو زد..دستانش را از شن و ماسه پر کرد و در هوا
پخش کرد..کمی از شن ها ی نرم ساحل روی موهای مشکیش نشست..
کلافه بود..عصبانی بود..از این همه زورگویی بیزار بود..خسته شده بود..تا کی
می خواست احترام ها را زیر پای بگذارد؟..هیچ دوست نداشت اینطور شود ولی
مجبور بود..برای رسیدن به هدفش باید این کار را می کرد..
بهنوش دختری سبک و جلف بود..هر وقت مهمانی می دادند او تنها دختر مجلس بود
که با لباس باز و زننده ای ظاهر می شد..با اریا صمیمی رفتار می کرد..ولی
اریا از او و خصوصیات اخلاقیش به هیچ عنوان خوشش نمی امد..خودش هم نمی
دانست اقابزرگ در این دختر چه دیده که اینطور سنگ او را به سینه می زند..
ولی اریا مرد قانون بود..مرد روزهای سخت..به واسطه ی شغلش این چنین بود..سخت و جدی..همراه با اراده ای قوی..
هیچ کس در خانواده به جز اقابزرگ حق این را نداشت که چیزی را به او تحمیل
کند..ولی اقابزرگ با این درخواسته نابه جایش زندگی ارام اریا را مختل کرده
بود..
ذهنش اشفته بود..از طرفی هم فکر انتقام از کیارش ارامش نمی گذاشت..هنوز
انتقام دوستانش را نگرفته بود..برای کیارش و دارو دسته ش برنامه ها
داشت..نباید بی گدار به اب می زد..
نگاهش را به دریا دوخت..
کم کم افتاب داشت غروب می کرد..
صحنه ی زیبایی بود..
*******
-همگی مستقر شدند؟..
--بله قربان..
-خوبه..اماده باشید..با دستورمن شروع می کنیم..
--اطاعت جناب سرگرد..
نوید کنارش ایستاده بود..
--حالا چکار کنیم؟..
اریا نگاهش کرد..با اخم گفت :تو هر دفعه تو هر عملیاتی باید اینو از من بپرسی؟..
--خب مگه چیه؟..سوال کردم دیگه..
-جوابتو دادم..با دستور شماره ی1 بچه ها دور تا دور ویلا رو محاصره می
کنند..تک تیر اندازا اماده میشن..با دستور شماره ی 2من و تو که لباس شخصی
تنمونه میریم جلوی در و زنگ می زنیم..هر کس درو باز کرد..بی معطلی وارد
خونه میشیم..چند نفر وارد حیاط میشن..بقیه هم از پشت باغ وارد میشن..هیچ
کجا از ویلا نباید از دیدمون مخفی بمونه..همه جا رو باید بگردیم..حالا
فهمیدی یا بازم توضیح بدم؟..
--نه دیگه گرفتم چی شد..حالا کی دستور میدی؟..
اریا با حرص نگاهش کرد..نوید خندید ..
--خب دیشب از زیر مهمونی در رفتیا..نبودی قیافه ی بهنوش رو ببینی..همه ش در حال حرص خوردن بود..
اریا سکوت کرد..نمی خواست توی ماموریتش ذهنش را با مسائل شخصی درگیر کند....
بی سیم را برداشت..
-- از حمزه ی 2 به تمامی واحد ها..دستور شماره ی 1 رو اجرا کنید..
همه ی نیروها اطاعت کردند.. دور تا دور ویلا را محاصره کردند..تک تیرانداز ها اماده شدند..
--دستور شماره ی 2 رو اجرا می کنیم..
رو به نوید گفت :بپر پایین..
--اطاعت قربان..
هر دو پیاده شدند..به طرف در ویلا رفتند..اریا زنگ در را فشرد..کناری ایستاد..نوید سمت چپ..اریا سمت راست ایستاده بود..
هر دو اسلحه شان را در اوردند..به محض اینکه در باز شد..نوید نشانه گرفت و
اریا وارد شد..ان مرد که حدودا 30 و چند ساله بود..متعجب چشم به انها
دوخت..
اریا او را گرفت و با بی سیم دستور حمله داد..همه ی نیروه ها وارد باغ شدند و همه جا را محاصره کردند..عده ای هم وارد ساختمان شدند..
ان مرد رنگش حسابی پریده بود و با چشمان گرد شده به انها نگاه می کرد..
اریا با صدای بلندی گفت :رییست کجاست؟..
--م..من نمی دونم از چی دارید حرف می زنید..
-که نمی دونی اره؟..بسیار خب..
-ستوان یاسری..ستوان کیانی..
-- بله قربان..
--بله قربان..
- نگهش دارید..
--اطاعت ..
هر کدام یکی ازدستانش را گرفتند..اریا شروع به بازرسی بدنی کرد..یک بسته ی
کوچک از جیب شلوارش..و یک بسته ی دیگر هم از داخل جورابش پیدا کرد..
پوزخند زد و انها را کف دستش نگه داشت..رو به ان مرد که از ترس به خود می لرزید داد زد :پس اینا چیه؟..
با التماس گفت :به خدا من بی تقصیرم..اینا ..
داد زد:ساکت شو..ببریدش..
--اطاعت ..
او را از در بیرون بردند ..
از داخل ویلا صدای جیغ و داد می امد..اریا به نوید اشاره کرد..او هم به طرف ساختمان رفت..
خودش به همراه چند نفر به طرف قسمت انتهایی باغ رفت..درست همانجایی که بهار گفته بود..
نوید وارد ویلا شد..3 تا زن و 10 تا مرد کف ویلا نشسته بودند و دستهایشان روی سرشان بود..
سروان کورشی با اسلحه بالای سرشان ایستاده بود..
با دیدن نوید گفت :یه بسته ی بزرگ مواد و 10 تا شیشه مشروب پیدا کردیم.. تو حالت زننده ای بودند که سر رسیدیم..
-بسیار خب..همه رو ببرین تو ماشین..
--اطاعت..
به دستانشان دستبند زدند و انها را از ویلا خارج کردند..
-کیارش تو ویلا نبود؟..
--نه قربان..کل ویلا رو کشتیم..کس دیگه ای اینجا نیست..
سرش را تکان داد..چند نفر داخل ماندند و بقیه از در خارج شدند..
اریا در اتاقک را باز کرد..با تعجب به اطرافش نگاه کرد..اتاق خالیه خالی بود..هیچ کارتنی انجا نبود..
--قربان اینجا که خالیه..
-احتمالا اونا رو به جای دیگه انتقال دادند..
-- چه دستور می فرمایید؟..
-همه جارو گشتید؟..
خواست جواب بدهد که نوید وارد اتاقک شد..
رو به اریا گفت :جناب سرگرد چند لحظه بیاید..
اریا و بقیه از اتاق خارج شدند..نوید رفت پشت ویلا..انها هم دنبالش رفتند..ایستاد..هیچ چیز انجا نبود..
اریا نگاهش کرد وگفت :خب..اینجا که چیزی نیست؟..
نوید لبخند زد و با پایش علف های روی زمین را کنار زد..یک در اهنی روی زمین بود..
اریا با تعجب به ان در نگاه کرد..روی زمین نشست..به در قفل زده بودند..همگی
کنار ایستادند..از جایش بلند شد..نشانه گرفت..با یک شلیک قفل در شکست..
نوید و اریا هر دو دستگیره ی ان را گرفتند و کشیدند..در باز شد..داخلش تاریک بود..
-چراغ قوه..
سروان کورشی چراغ قوه را به طرفش گرفت..نور چراغ را به داخل زیر زمین
انداخت..از همانجا هم کارتن ها مشخص بودند..با لبخند نگاهشان کرد..
-اینجا جاسازشون کردند..چند نفر از افراد رو بیارید تا اینا رو بیارن بیرون..
-اطاعت قربان..
زیر زمین به کمک افراد پلیس پاکسازی شد..همه ی کارتون ها را خارج کردند..
نوید نگاهش کرد وگفت :من شمردم 50 تا کارتون بود..
در یکی از انها را باز کرد..در چند لایه بسته بندی شده بودند..پلاستیک روکش ان را پاره کرد..مقداری از ان را بیرون اورد..
نوید : هروئین؟..
اریا سرش را تکان داد :اره..
هر دو نگاهی به کارتن های مواد انداختند..
*******
برگشتند ستاد..عملیاتشان با موفقیت انجام شده بود..بعد از جلسه ای که با سرهنگ داشتند هر دو به دفتر اریا برگشتند..
اریا :برای دستگیریه کیارش هیچ کاری نمی کنیم..
نوید با تعجب نگاهش کرد :چرا؟..مگه همینو نمی خواستی؟..الان که برای دستگیریش مدرک هم داریم..
-می دونم..ولی موقعیت تغییر کرده..ما اگر اونو بگیریم چیزی به دست
نمیاریم..فقط اونو می گیریم و پدرش رو..ولی اگر وارد تشکیلاتشون بشیم..می
تونیم کل این باند رو دستگیر کنیم..
--که لابد این وسط هم از بهار سالاری می خوای کمک بگیری اره؟..
- مگه به غیر از اون شخص دیگه ای رو سراغ داری؟..اون با کیارش اشناست..تنها
کسیه که برای انتقام گرفتن از کیارش هدف داره..بهار سالاری از جانب اون
ضربه دیده برای همین بهتر می تونه با ما همکاری کنه..
--از جانب اون مطمئنی؟..می دونی خلافشو عمل نمی کنه و نمیره تو دارو دسته ی کیارش..
-صد درصد مطمئنم..اون هیچ وقت اینکارو نمی کنه..
--با اینایی که دستگیر کردیم می خوای چکار کنی؟..
-از تک تکشون بازجویی می کنم..از سرهنگ 2 روز دیگه وقت گرفتم اینجا باشم..
-می دونی 3 روز دیگه بهار سالاری حکمش صادر میشه؟..
اریا نگاهش کرد..ارام سرش را تکان داد وگفت :اره..می دونم..
--پس اگر می خوای کاری بکنی باید تا قبل از دادگاهی شدنش باشه..وگرنه دستمون به جایی بند نیست..
-درسته..
*******
از تک تکشان بازجویی کرد..حتی بهشان گفت که حکمشان می تواند اعدام باشد..ولی هیچ کدام حرفی از اینکه بهار بی گناه است نزدند..
یکی از انها حرفهایش با هم نمی خواند..چند جا اریا ماهرانه او را در تنگنا گذاشت وهر بار هم شکش نسبت به او بیشتر شد..
ولی ان زن هیچ حرفی درمورد بی گناهی بهار نزد..
--الو..
-سلام جناب سرهنگ..سرگرد رادمنش هستم..
--سلام جناب سرگرد..همه چیز رو به راهه؟..
-بله قربان..
--عالیه..کاری از دست من بر میاد؟..
-یه سوال داشتم..
--بپرسید..
-بعد از بازجویی که من از بهار سالاری کردم .. اون به شما چیز دیگه ای نگفت..
--سروان کامیاب دوباره ازش بازجویی کرد..همونایی که شما برای ما گفتی و صدای ضبط شده ش رو در اختیارمون گذاشتی..چیز دیگه ای نگفت..
اریا نفسش را بیرون داد ..کلافه دستی بین موهایش کشید..
-اون قسمت اخر از حرفاش..که گفت از ماشین کیارش پیاده شده و سوار تاکسی شده رو یادتونه؟..
--اره یادمه..چطور؟..
-تو بازجویی هایی که شما ازش کردید چیزی در اون مورد ..اتفاقات تو تاکسی نگفت؟..
--چند لحظه صبر کنید..
سکوت و اضطراب..کلافه ترش کرده بود..
--الو..
-بله قربان..
--اون تو اعترافات امروزش یه چند تا چیزو هم اضافه کرده..
-مربوط به اون تاکسی میشه؟..
-بله درسته..
با هیجان گفت :خب چی گفته؟..
--گفته که بین راه یه زن و مرد سوار ماشین شدن..اون زن کنارش نشسته و اون مرد هم جلو بوده..
-نگفت اون زن جوون بوده یا مسن؟..
--اینطور که تو اظهاراتش گفته مثل اینکه بهش می خورده 35 36 ساله باشه..
با هیجان دستش را در هوا تکان داد و از جایش بلند شد..لبخند پررنگی روی لبانش بود..
--الو..جناب سرگرد..
-بله قربان..جناب سرهنگ من همین الان راه میافتم..باید بیام اونجا..یه کار خیلی مهمی دارم..
--بسیار خب..منتظرتون هستم..
-ممنونم..خداحافظ..
-خدانگهدار..
با خوشحالی گوشی را گذاشت..به میزش تکیه داد..مطمئن بود او خودش است..
*******
-پسرم هنوز نیومده میخوای بری؟..
-مادر جان فردا باز بر می گردم..هنوز اینجا کار دارم..
--اقابزرگ رو می خوای چکار کنی؟..بفهمه قشقرق به پا می کنه..
لحنش جدی شد :مهم نیست..
از در بیرون رفت..
--مواظب خودت باش..زود برگرد..
پیشانی مادرش را بوسید و گفت :باشه چشم..شما هم مراقب خودتون باشید..خداحافظ..
--خدا نگهدار پسرم..
سوار ماشینش شد..برای مادرش دست تکان داد و حرکت کرد..
*******
دوباره صدام کردن..رفتم بیرون..همون مامور زن به دستام دستبند زد..
سرمو بلند کردم..جناب سرگرد رو به روم ایستاده بود..
با لبخند نگاهم کرد و گفت :خوبی؟..
چشمام از زور تعجب گرد شد...از کی تا حالا پلیسا حال متهماشون رو می پرسن؟..
زمزمه کردم :ممنون..
رفتیم اتاق بازجویی..روبه روی هم نشستیم..یه پرونده تو دستاش بود..گذاشت رو میز وبازش کرد..
نگاهم کرد وگفت :تو گفتی که اون روز توی تاکسی یه زن کنارت نشسته بود درسته؟..
-بله..درسته..
--اگر ببینیش می شناسیش؟..
کمی فکر کردم..اره می تونستم تشخیصش بدم..
-بله می شناسمش..
لبخند زد و سرشو تکون داد..
یه عکس گرفت جلوم و گفت :خب به این عکس نگاه کن..
نگاه کردم..یه زن بود..یه زن تقریبا 35 36 ساله..چقدر اشنا بود..من اینو کجا دیدم؟..
--می شناسیش؟..
نگاهمو از روی عکس گرفتم و به سرگرد نگاه کردم..
-اشناست..ولی..
--خوب نگاه کن..این زن همونی که توی تاکسی کنارت نشسته بود نیست؟..
دوباره به عکس خیره شدم..اینبار دقیق تر نگاه کردم..اروم چشمامو بستم..سعی
کردم اون صحنه رو به یاد بیارم..به اون زن نگاه کردم ولی اون با اخم روشو
برگردوند و توجهی بهم نکرد..صورت معمولی داشت..یه دفعه چشمامو باز
کردم..اره خودش بود..شک نداشتم..
تند تند گفتم :اره اره..خود خودشه..همین زن بود..
-تو مطمئنی؟..
-بله..خودش بود..شک ندارم که همین زن بود..
عکس رو گذاشت تو پرونده و گفت :این عالیه..می خواستم عکس رو ایمیل کنم ستاد
تا اونا نشونت بدن و نتیجه رو برام بفرستن..ولی بازم شخصا اومدم..اینجوری
خیالم راحت تر می شد..
-دستگیرش کردید؟..
سرشو تکون داد و نگاهم کرد :اره..ولی هنوز هیچ اعترافی نکرده..
سرمو انداختم پایین..سنگینی نگاهشو حس می کردم..بعد از چند لحظه نگاهش کردم..زل زده بود به من..نگاهمو که دید سرشو برگردوند..
با صدای ارومی گفتم :جناب سرگرد..از مادرم خبر دارید؟..
چند لحظه سکوت کرد وگفت :اره..
با لبخند گفتم :واقعا؟..حالش چطوره؟..
--خوبه..قبل از ماموریت دیدمش..
از روی صندلی بلند شد..پرونده رو بست..
داشت از در می رفت بیرون که گفتم :ممنون..
سرجاش ایستاد..اروم برگشت و نگاهم کرد..صدای گیرا و جذابی داشت..
--برای چی؟..
با صدای ارومی گفتم :از اینکه دارید بهم کمک می کنید..ممنونم..امیدوارم یه روز بتونم جبران کنم..
چند لحظه سکوت کرد..هنوز داشت نگام می کرد :نیازی به جبران نیست..من برای این کارم دلیل دارم..
با تعجب نگاهش کردم..
-چه دلیلی؟..
خیره شد به من..
--بعدا خودت می فهمی..به موقعش..
بعد هم درو بازکرد و رفت بیرون..
متعجب به در بسته نگاه کردم...
منظورش چی بود؟..
*******
محکم زد رو میز وبا خشم گفت :اعتراف کن..من همه چیزو می دونم..می دونم تو
اون مواد رو تو کیف بهار سالاری گذاشتی..با کیارش صداقت همکاری کردی..زود
باش اعتراف کن..
زن فقط گریه می کرد..سکوت کرده بود..
اریا با عصبانیت به او زل زده بود..زن قفل دهانش باز شد و سکوتش شکسته شد..
با گریه گفت :نمی تونم چیزی بگم..کیارش بچه مو می کشه..نمی تونم..نمی تونم..
هق هق می کرد و سرش را تکان می داد..اریا همچنان اخم به چهره داشت..
-پس تهدیدت کرده اره؟..تو اگر با ما همکاری کنی مطمئن باش به
نفعته..همینجوریش هم ممکنه اعدامت کنن..200 گرم مواد همراهت بوده..کم چیزی
نیست..اونجوری زودتر بچه ت رو از دست میدی..
--ولی کیارش منو تهدید کرده که اگر چیزی رو لو بدم..بچه م رو سر به نیست می کنه..اون خیلی نامرده..به هیچ کس رحم نمی کنه..
روبه رویش نشست..سعی کرد لحنش ارام باشد..
-تو اعتراف بکن..بی گناهی بهار سالاری ثابت بشه..من خودم شخصا بهت قول میدم بچه ت رو ببرم یه جایی که دست کیارش بهش نرسه..
سرش را بلند کرد..نگاهش پر از درد بود..
-اخه چطوری؟..
-تو به اونش کاری نداشته باش..فقط اعتراف کن..
--ولی من از کجا مطمئن باشم شما بچه مو نجات میدی؟..سوگله من فقط 5 سالشه..
-من بهت قول میدم..به شرافتم قسم می خورم..
نگاه اریا جدی بود..لحنش محکم بود..
زن با تردید لب باز کرد وگفت :خب..اره..اون کار من بود..من مواد رو تو کیفش
گذاشتم..کیارش به برادرم زنگ زد..گفت کارشو تموم کنیم..از قبل نقشه ش رو
ریخته بود..ما هم سوار همون تاکسی که بهار توش نشسته بود شدیم..وقتی که پول
کرایه ش رو داد کیفش هنوز بغلش بود..درش باز بود..اصلا انگار توی این عالم
نبود..سرشو به شیشه پنجره تکیه داد.. توی خودش بود..منم از فرصت استفاده
کردم و خیلی اروم مواد رو انداختم تو کیفش..همه ش همین بود..
اشک هایش را پاک کرد..اریا ضبط را خاموش کرد..با لبخند از جایش بلند شد..
زن سریع گفت :شما به من قول دادی..زیرش که نمی زنید؟..
اریا نگاهش کرد..
-برای چی زیرش بزنم ؟..مطمئن باش بچه ت هیچ اسیبی نمی بینه..بهت قول دادم..سر قولم هم هستم..
زن لبخند زد وگفت :ممنونم..فقط یه خواهشی ازتون داشتم..
-چی؟..
--من یه دختر عمه دارم ..تنها فامیلیه که برام مونده..تو یه روستای دور
افتاده زندگی می کنه..وضعشون خیلی بد نیست ..بچه دار نمیشه..زن
مهربونیه..مطمئنم می تونه از سوگل من مراقبت کنه..ببریدش اونجا..ادرسشو
بهتون میدم..اگر اونجا باشه دست کیارش بهش نمیرسه خیال من هم راحت تره..
اریا سرش را تکان داد وگفت :بسیار خب..ادرس رو بنویس..
اریا سوگل را به دخترعمه ی ان زن تحویل داد..سوگل یک
دختر بچه ی ناز وخوشگل با موهای قهوه ای روشن وفرفری بود..چشمانی عسلی و
زیبایی داشت..
اریا تا خود روستا با او حرف زد و لبخند لحظه ای از روی لبان سوگل محو نمی
شد..برایش عروسک و خوراکی خرید و به او گفت که مادرش به سفر رفته و تا مدتی
که برگردد او باید پیش دختر عمه ی مادرش بماند..
دنیای کودکان ساده و پاک بود..سوگل با همان دنیای بچگیش این را درک کرد و
قبول کرد که مادرش مسافرت است..ولی دل کوچکش از همین الان هوای مادرش را
کرده بود..
اریا برای انکه او را از ان حالت در بیاورد مرتب با او حرف می زد و او را می خنداند..سوگل او را عمو صدا می زد..
اریا دلش برای ان دختر می سوخت..چرا باید زندگی این طفل معصوم این چنین ویران می شد..مگر او چه گناهی کرده بود؟..
او را به ان زن تحویل داد و وقتی مطمئن شد ان مکان و جای سوگل امن است به مقصد تهران حرکت کرد..
ولی هنوز هم به یاد ان دختر بچه بود..
در دل مرتب به کیارش ناسزا می گفت..
*******
توی خیابان بود..به ساعتش نگاه کرد..ترافیک نسبتا سنگینی بود..صدای زنگ موبایلش بلند شد..جواب داد..
صدای نوید توی گوشی پیچید..
-الو..
--الو اریا..کجایی؟..
-دارم میرم دادگاه..فعلا که تو ترافیک گیر کردم..
--اعترافات اون زن رو ضمیمه ی پرونده کردی؟..
-اره..دست قاضیه..امروز اگر خدا بخواد حکم ازادیش صادر میشه..
--خدا کنه..جونه من یه امروز یادت نره..
با تعجب گفت :چی رو؟..
--ای بابا ..می دونستم یادت میره..عسل رو میگم..
متعجب تر از قبل گفت :عسل کیه؟..
صدای خنده ی بلند نوید توی گوشی پیچید :خیلی باحالی..یعنی چی عسل کیه؟..دیوونه منظورم عسل خوراکی بود..واسه صبحونه..
اریا لبخند زد وگفت :خیلی خب..می گیرم..
--همین الان بگیر..
-نوید..دارم میرم دادگاه..بذار برگشتم می گیرم..
--نه باز یادت میره..همین الان بگیر باشه؟..
نفسش را فوت کرد و دستش را لب پنجره گذاشت:خیلی خب..می گیرم..
--ایول..می دونی که من صبحونه باید عسل بخورم..با پنیر حال نمی کنم..
-ای کوفت بخوری..حالا این چند روز که از ماموریتمون مونده رو هم طاقت میاوردی دیگه..
--جونه اریا نمیشه..ترک عادت موجب مرض است..
راه باز شد..سریع گفت :خیلی خب..کاری نداری؟..دیرم شده..
-نه دیگه برو به کارت برس..موفق باشی..
-ممنون..خداحافظ..
-خداحافظ..
گوشی را قطع کرد..برای اینکه سفارش نوید فراموشش نشود از اولین مغازه که سر راهش بود یک شیشه عسل خرید و به طرف دادگاه حرکت کرد..
دعا دعا می کرد امروز همه چیز به خیر بگذرد..
*******
امروز دیگه روز اخر بود..روز دادگاهی شدنم..روزی که سرنوشتم تعیین می
شد..دیشب چشم رو هم نذاشتم..خیلی می ترسیدم..سرگرد چیزی به من نگفته
بود..حتما اون زن اعتراف نکرده..برای ادم بدشانسی مثل من چی از این بدتر؟..
می دونستم من ادم خوش شانسی نیستم .. حتما اینم سرنوشتمه دیگه..باید قبولش کنم..
باز هم دادگاه..باز هم قاضی..باز هم ان نگاه های مزاحم..باز هم اشک ریختن من و شرمگین شدنم..
خدایا پس کی می خواد تموم بشه؟..چرا منو نمی بینی؟..اینبار من بودم و یه مامور زن و جناب سرگرد..
منشی اجازه ی ورود داد..روی صندلی نشستیم..مامور از کنارم جم نمی خورد..کی
حال داره فرار کنه؟..تازه اهل فرار کردنم نبودم..چه کاریه؟..همین جوریش که
بی گناه بودم..این اتهامو بهم زدن..اگر می خواستم فرار بکنم حتما می گفتن
یه ریگی به کفشته که داری در میری..پس کلا بی خیال..
نمی دونم چرا مامان امروز نیومده بود؟..این جلسه ی اخر داداگاه بود و فکر می کردم میاد تا منو ببینه..نکنه چیزیش شده؟..
قاضی :بهار سالاری..فرزند سامان..شماره شناسنامه ی(...)..
نگام کرد..
-بله..
طبق اظهاراتی که شما داشتید و دستگیریه چند تن از مواد فروشان و اعترافات
یکی از انها مبنی بر بی گناهیه شما..و با در دست داشتن مدارک کافی..دادگاه
اعلام می کند که ..شما از این اتهام تبرئه شدید..حکم ازادی شما صادر شد..
به گوشام اطمینان نداشتم..خدایا یعنی حقیقت داره؟..من ازاد شدم؟..چی می شنوم؟..باور کردنی نیست..اخه چطور امکان داره؟..
قاضی گفت یکی از اون متهم ها اعتراف کرده..یعنی همون زنه ست؟..
بهت زده به سرگرد نگاه کردم..با لبخند از جاش بلند شد و به طرفم اومد..از
رو صندلی بلند شدم..دستور داد دستبندمو باز کنند..مامور اطاعت کرد ودستبند
رو باز کرد..
حلقه ی دستبند که از دور دستم برداشته بود..تازه فهمیدم و درک کردم که من
ازاد شدم..من..بهار سالاری بالاخره ازاد شدم..خدایا شکرت..خدایا هزاران
مرتبه شکرت..
بغض کرده بودم..از زور خوشحالی..دستام یخ کرده بود..همیشه اینجوری بودم..به
خاطرهیجان فشارم می افتاد..الان هم درست توی همون موقعیت بودم..
داشتم می افتادم که نشستم رو صندلی..
صدای سرگرد رو شنیدم :حالت خوبه؟..
نگاهش کردم..زل زده بود به من..
اروم گفتم :خوبم..مرسی..
همون موقع گوشیش زنگ خورد..چرا خاموش نکرده؟..مگه نباید تو دادگاه گوشی همراه خاموش باشه؟..
بعد به خودم گفتم :خب دیوونه اون پلیسه..یه دفعه باهاش کار دارن باید در
دسترس باشه..نمی دونم والا..بی خیال ازادی رو بچسب..وای..داشتم غش می
کردم..یعنی باور کنم؟..
گوشیشو جواب داد..
--الو..سلام نوید ..چی شده؟..چی؟..کجا؟..کدوم بیمارستان؟..حالش چطوره؟..باشه باشه..خداحافظ..
نمی دونم چرا اسم بیمارستان که اومد نگران شدم..
پرسیدم :جناب سرگرد اتفاقی افتاده؟..
نیم نگاهی بهم انداخت وگفت :نه..بهتره بریم..
-کجا؟..
--بیمارستان..
با تعجب نگاهش کردم :بیمارستان؟..چرا اونجا؟..
چند لحظه سکوت کرد..
--مادرت..حالش خوب نبوده..بردنش بیمارستان..
همین که گفت مادرتو بردن بیمارستان چشمام سیاهی رفت..
مامور زنی که کنارم ایستاده بود بازومو گرفت..
صدای نگران سرگرد رو شنیدم : چت شد؟..حالت خوبه؟..
به زور چشمامو باز کردم..رمقی نداشتم..
زیر لب گفتم :خوبم..
ولی صدامو خودم هم نشنیدم..
سرگرد :بلند شو..باید ببرمت بیمارستان..هم حال خودت خوب نیست هم مادرت اونجاست..
به زور بلند شدم..اون مامور کمکم کرد..
تو ماشینش نشستم..
سرگرد رو به مامور گفت :برگرد ستاد..
-اطاعت قربان..
پشت فرمون نشست..سرمو به شیشه ی پنجره تکیه دادم..اشکام راه خودشونو خیلی خوب بلد بودن..قطره قطره روی صورتم سرازیر شدند..
ماشین رو به حرکت در اورد..سکوت کرده بود..منم تو حال خودم بودم..به مامانم
فکر می کردم..خدایا چیزیش نشه..حالا که ازاد شدم مامانمو ازم نگیر..نجاتش
بده..
توی اتوبان بودیم..اشکامو پاک کردم..یه دفعه یه صدای بلند..مثل شلیک گلوله باعث شد از جام بپرم..با ترس سر جام سیخ نشستم..
سرگرد داد زد :سرتو بدزد..زودباش..
گیج و منگ بودم..چی شده؟..همون کارو که گفت کردم..سرمو خم کردم..
یه شلیک دیگه باعث شد جیغ بکشم..
شیشه ی پشت ماشین خورد شد..جیغ بلندی کشیدم و سرمو بیشتر خم کردم..
داد زد :سرتو نیار بالا..محکم بشین..
به حرفش گوش کردم..از زور ترس داشتم می مردم..حالم که بد بود دیگه تا مرز سکته هم رفته بودم..
با سرعت زیادی می روند..اروم سرمو بلند کردم تا ببینم کجا میریم که یه تیر
درست از بین من و سرگرد رد شد..یه جیغ بنفش کشیدم..سریع سرمو خوابوندم..
اون موقع که سرمو بلند کرده بودم دیدم که اطرافمون بیابون و دره ست..
خدایا اینجا کجاست؟..اینجا چه خبره؟..چه بلایی داره به سرمون میاد؟..
دوباره شلیک کردن ..با فریادی که سرگرد کشید برگشتم و نگاهش کردم..از شونه ش خون می اومد..با درد چشماشو بست ..
کنترل ماشین از دستش خارج شده بود..ماشین به طرف راست هدایت شد..وای خدا دره بود..
خواست فرمون رو بگیره ولی دیگه دیر شده بود..
با جیغ بلندی که من کشیدم همزمان ماشین پرت شد تو دره..
فصل هشتم
فقط چشمامو بسته بودم و جیغ می کشیدم..انقدر صدام بلند بود که اصلا متوجه اطرافم نبودم..ماشین قلت می خورد ومی رفت پایین..
پیشونیم با دیواره ی ماشین برخورد کرد ..با درد ناله کردم..پیشونیم می سوخت..دستم خورد به بدنه ی ماشین و درد گرفت..
یه دفعه ماشین از حرکت ایستاد..هنوز داشتم جیغ می کشیدم..ترس و وحشت بدی به جونم افتاده بود..خدایا یعنی مردیم؟..
صدام بند اومد..اروم لای چشمامو باز کردم..چرا همه چی برعکسه؟..ماشین چپه شده بود..
سریع سرمو برگردوندم و به سرگرد نگاه کردم..وای خدا سرش رو فرمون بود و
چشماشم بسته بود..از فکر اینکه مرده و من اینجا تنها گیر افتادم زدم زیر
گریه..ولی الان که وقت گریه کردن نبود..ممکن بود هنوز زنده باشه..باید کمکش
کنم..دست راستم درد می کرد..دست چپمو بردم جلو و اروم بازوشو تکون داد..
-سرگرد..جناب سرگرد..
چشمام سیاهی می رفت..پیشونیم می سوخت..دستم کمی درد می کرد..ولی اینا باعث نشد فقط بشینم و تماشا کنم..
نگاهی به درماشین انداختم..هر کار کردم باز نشد..با شونه م هلش دادم چند
بار بهش ضربه زدم..بی جون بودم..حال نداشتم..ولی کوتاه نیومدم و به تلاشم
ادامه دادم ..چند بار دستگیره رو باز وبسته کردم ..بالاخره باز شد..لبخند
زدم..
دروباز گذاشتم و خودمو از لای در کشیدم بیرون..پام گیر کرده بود.. با دستم
کشیدمش بالا و خودمو پرت کردم بیرون..نفس نفس می زدم..باورم نمی شد هنوز
زنده م..
نگاهی به پشت سرم انداختم..عمق دره زیاد نبود..شیبش هم کم بود..برای همین
ماشین سرعت نگرفته بوده و من الان زنده بودم..دور تا دورمون هم تپه بود و
درخت..ماشین که به کل داغون شده بود..
ای وای جناب سرگرد..بیچاره اون تو داره میمیره من اینجا وایسادم موقعیتمو می سنجم..
لنگ می زدم..زانوم درد می کرد..رفتم سمتش..دستگیره ی در رو گرفتم و
کشیدم..باز شد..ولی گیر کرده بود..انقدر زور زدم تا کامل باز شد..چون
سنگینیش افتاده بود رو در تا درو باز کردم افتاد بیرون..یعنی نصف تنه ش تو
ماشین بود..نصفش بیرون..
با وحشت نگاهش کردم..شونه ی سمت راستش غرق خون بود..گوشه ی پیشونیش زخم شده
بود وازش خون می رفت..خدایا نمرده باشه؟..اون بهم خیلی کمک کرده
بود..واقعا بهش مدئون بودم..نباید میذاشتم بمیره..
به دستاش نگاه کردم..دستامو بردم جلو..موچ دستشو گرفتم و محکم کشیدم..یه کم تکون خورد ولی بی فایده بود..انگار پاهاش گیر کرده بود..
از دری که سمت خودم بود رفتم تو..به پاهاش نگاه کردم..درسته ..پاهاش گیر
کرده بود..زانوشو گرفتم و کمی خم کردم..پاش ازاد شد..رفتم بیرون و دوباره
برگشتم پیشش..دستاشو گرفتم و اروم اروم کشیدمش..
دست خودم درد می کرد ولی توجهی بهش نکردم..جون سرگرد در خطر بود..نمی خواستم چیزیش بشه..
خیلی سنگین بود..زورم بهش نمی رسید..نزدیک به 5 دقیقه طول کشید تا تونستم
کامل بکشمش بیرون..ماشین چپ کرده بود..اگر توی این حالت نبود..راحت تر می
تونستم بیارمش بیرون..
به شونه ش نگاه کردم..خون زیادی ازش رفته بود..ای کاش اب داشتیم..ولی شاید تو ماشین باشه..
رفتم طرف ماشین و توشو نگاه کردم..یه بطری اب معدنی افتاده بود پشت صندلی..برش داشتم..پربود..لبخند زدم..خداروشکر اینو گیر اوردم..
رفتم طرفش و جلوش زانو زدم..روی صورتش خم شدم..رنگش پریده بود..کمی از اب
رو ریختم تو دستم و پاشیدم تو صورتش..حرکتی نکرد..مچ دستشو گرفتم..نبض داشت
ولی خیلی کند می زد..پس هنوز زنده ست..کمی از اب بطری رو ریختم رو
صورتش..چشماش جمع شد..با ذوق ادامه دادم..چشماش نیمه باز شد..
در بطری رو بستم و گذاشتمش کنار..با خوشحالی نگاهش کردم..چشماشو بست و بعد
از چند لحظه پلک زد..اروم چشماشو باز کرد..خدایا شکرت..بالاخره بهوش اومد..
نگاهم کرد..خواست تکون بخوره که ناله کرد ..
-تکون نخور..خون زیادی ازت رفته..
--کمکم کن..
-چکار کنم؟..
لباش خشک شده بود..با زبون تر کرد وگفت :کمکم کن بشینم..
به اطرافم نگاه کردم..یه درخت تو چند قدمیمون بود..
دستمو بردم جلو زیر بازوشو گرفتم..ناله کرد واز جاش بلند شد..خودم که جون
نداشتم..ولی به سختی نگهش داشته بودم..سنگینیشو انداخته بود رو دستم..نمی
تونست خوب راه بره..اروم نشوندمش کنار درخت..تکیه داد..چشماشو بسته بود..
جلوش زانو زدم..داشت ازش خون می رفت..خون روی پیشونیش خشک شده بود و خون ریزی بند اومده بود ولی شونه ش هنوز خونریزی داشت..
با نگرانی نگاهش کردم وگفتم :حالا چکار کنیم؟..خونریزیت شدیده..
لای چشماشو باز کرد و نگام کرد..صداش می لرزید..از زور درد بود..
--گوشه ی پیشونیت زخم شده..
اروم نوک انگشتمو به پیشونیم کشیدم..کمی می سوخت..
-مهم نیست..فعلا شما واجب تری..توروخدا بگو چکار کنم؟..اینجا که باند و الکل و بتادین پیدا نمیشه..چطوری زخمتون رو پانسمان کنم؟..
--هر کاری که میگم رو انجام بده..با دقت..
-باشه باشه..بگو..چکار کنم؟..
--اول اتیش روشن کن..
-باشه اما با چی؟..
چشماشو بست..با بی حالی گفت :یه کم چوب جمع کن..عقب ماشین بنزین هست..بیار تا بهت بگم..
به حرفش گوش کردم..حالم اصلا خوب نبود..مرتب چشمام سیاهی می رفت..با این
حال چندتا تیکه چوب جمع کردم و گالن بنزین رو از پشت ماشین
برداشتم..برداشتنش خیلی سخت بود..پرت شده بود پایین و به سختی کشیدمش
بیرون..
کمی از بنزین توی گالن رو ریختم روی چوب ها..
-فندک دارین؟..
--تو داشبورت هست..یه چاقوی جیبی و یه شیشه عسل هم هست بیارشون..
پام درد می کرد..شل می زدم..رفتم و از تو داشبورت پیداشون کردم..یه فندک
نقره ای که روش اسم اریا حکاکی شده بود ..خیلی خوشگل بود..حدس می زدم
یادگاری باشه..چاقو و عسل رو هم پیدا کردم..
به کمک اون فندک اتیش روشن کردم..
--چاقو رو بشور بعد لبه ش رو بذار تو اتیش..زیاد جلو نبر..فعلا حرارتش بده..
همون کاری که گفته بود رو انجام دادم..
صداش رو شنیدم :بیا اینجا..
با درد چشماشو بسته بود..جلوش زانو زدم..اروم لای چشماشو باز کرد..صورتش عرق کرده بود..
--کمک کن لباسمو در بیارم..
با تعجب گفتم :چی؟..همه شو؟..
با همون حالش یه لبخند محو زد وگفت :نه دختر ..همه شو که نه..فقط پیراهنمو..
از حرفی که زده بودم شرمم شد..خداوکیلی قبل از حرف زدن یه کم فکر هم بکنی بد نیستا بهار خانم..
دستمو بردم جلو..یکی یکی دکمه های پیراهنشو باز کردم..چشماش بسته بود..اروم گوشه های پیراهنش رو گرفتم و از هم بازشون کردم..
یه رکابی جذب مردونه به رنگ سفید تنش بود..اوه اوه عضله رو ببین..
داشتم نگاهش می کردم و اصلا حواسم به اطراف نبود ..خب چکار کنم؟..دست خودم نیست..
صداشو شنیدم ..نگاهش کردم..همون لبخند محو روی لباش بود..
-پس چرا درش نمیاری؟..خشکت زده؟..
ای وای..به خودم اومدم .. هل شدم و گوشه ی پیراهنشو سریع دادم پایین که ناله ش به اسمون رفت..
-ببخشید..حواسم نبود..
--حواست کجا بود؟..دختر یواشتر..
چیزی نگفتم و ترجیح دادم سکوت کنم..به هر بدبختی بود پیراهنشو در
اوردم..دیگه عضله ش قشنگ جلوی دیدم بود..نگاهم به زخم روی بازوش افتاد..یه
خراش عمیق بود..
با ترس گفتم :تیر خوردید؟..
--نه..این فقط یه خراشه..تیر به بازوم اصابت نکرد..وگرنه حالم از اینم بدتر می شد..
-ولی خیلی خون ازتون رفته..
--خب به خاطر اینه که زخمش عمیقه..برای همین بی حالم کرده..یه دستمال تمیز پیدا کن..باید خون ها رو پاک کنیم..
-دستمال از کجا بیارم؟..
--چندتا برگ دستمال کاغذی از تو ماشین بیار..مجبوریم به همونا اکتفا کنیم..
به حرفش گوش کردم و دوباره رفتم تو ی ماشین..یه بسته دستمال کاغذی اونجا
افتاده بود ..چند تا برگ از روش برداشتم و احتمال دادم الوده باشن..انداختم
کنار.. جعبه رو اوردم و کنارش نشستم..
--می تونی شست و شوش بدی؟..
-سعیمو می کنم..
چیزی نگفت..چندتا برگ دستمال برداشتم و خیس کردم..
--مواظب باش اب به زخم نرسه..عفونت می کنه..فقط خون ها رو بشور..
-باشه حواسم هست..
اروم شروع کردم..صورتشو برگردونده بود و چشماش هم بسته بود..داشت درد می
کشید..دستم داشت زخم رو تمیز می کرد ولی نگام روی اندام عضلانیش بود..
ای کاش می شد این نگاه سرکشمو کنترل کنم..ولی مگه دست من بود؟..افسار
گسیخته شده بود..کنترلش دست من نبود..هر کار می کردم بازم نگاهم می چرخید
روی شونه ها و بازوهای مردونه و جذابش..قفسه ی سینه ش تند تند بالا و پایین
می شد..
حالم یه جوری شده بود..نمی دونم چطور بگم..یه حس خاصی داشتم..داغ کرده بودم..تنم گر می داد..
صدای اخش بلند شد..حواسم نبود دستم خورده بود به زخمش..
چیزی نگفت.. سعی کردم حواسمو جمع کارم بکنم ولی بازم نشد..نگاه سرکشم چرخید روی صورتش و بعد هم بازوهاش ..
صورت جذابی داشت..هیکلش هم ورزیده و عضلانی بود..نمی دونم چرا اینجوری شده
بودم..تا حالا از این حس ها بهم دست نداده بود..ولی الان..یه حال خاصی
داشتم..حالم نه بد بود نه خوب..از طرفی هم سرم یه کوچولو گیج می رفت..
بالاخره زخم رو شست شو دادم..کارم که تموم شد سرشو برگردوند و نگاهم کرد..مطمئن بودم صورتم سرخ شده..
نمی دونم چی شد ..همین که نگام کرد..بیشتر داغ کردم..خدایا چه مرگم شده؟..
لبخند زد..ولی من نگاهمو دزدیدم و رفتم طرف اتیش..
خودم که گرمم بود گرمای اتیش هم به معنای واقعیه کلمه داشت اتیشم می زد..
صداشو شنیدم..گرم و گیرا..
--چاقو رو مستقیم بگیر رو شعله ی اتیش..
نگاش نکردم..حواسم نبود دسته ی چاقو داغه..همونجوری برش داشتم که با جیغ خفیفی دستمو کشیدم عقب..
دستم سوخت..انگشتم قرمز شده بود..دسته ی چاقو داغ بود و منه گیج همینجوری برداشته بودمش..خب معلومه دستم می سوزه..
--چی شد؟..دستتو سوزوندی؟..
-چیز مهمی نیست..
خودم حال و روز درست و حسابی نداشتم.. حالا هی بلا پشته بلا به سرم نازل می شد..یکی نبود بهم بگه خب یه کم حواستو جمع کن تا نسوزی..
با گوشه ی مانتوم چاقو رو برداشتم..گرفتم رو اتیش..
بعد از چند لحظه گفت :بیارش..
بردم طرفش .. گرفتم جلوش..
--چرا میدی به من؟..
با تعجب گفتم :پس چکارش کنم؟..
خیلی ریلکس گفت :بذارش رو زخم تا جوش بخوره..
مات سرجام موندم..
-مگه اهنگریه؟..من اینکارو نمی کنم..
وای از تصورش هم دلم ریش می شد..
از حرفی که زده بودم لبخند زد و نگام کرد..ای خدا نگاه این تغییر کرده یا
من عوض شدم؟..چرا طاقت نگاه نافذشو ندارم؟..اینجوری نبودما..مطمئنم..ای کاش
پیراهنشو در نمی اورد..ازاون موقع تا حالا اینجوری شدم..
خیلی خودمو کنترل می کردم به شونه ی پهن و هیکل مردونه ش نگاه نکنم..ولی بازم از دستم در می رفت و چشمام روی بازوهاش میخکوب می شد..
--اره..درست مثل اهنگریه..حالا بیا جلو چاقو رو بذار روی زخم..اینجوری خونریزیش بند میاد..
رنگش حسابی پریده بود..از یه طرف می ترسیدم چیزیش بشه..و اونطرف هم می دیدم در توانم نیست اینکارو بکنم..ولی اگر بمیره چی؟..
با تردید نگاهش کردم..نگاهش هنوز به من بود..چاقو سرد شده بود..بالاخره
تصمیمم رو گرفتم..جونه اون واجب تر بود..فوقش چشمامو می بندم ..
چاقو رو گرفتم روی اتیش..وقتی خوب داغ شد رفتم طرفش و جلوش نشستم..صورتشو
برگردوند..اینجوری بهتر بود..اگر نگاهم می کرد بدتر هول می شدم..
چاقو رو بردم جلو..روبه روی زخمش نگه داشتم..چشماشو بسته بود و از منقبض
شدن فکش فهمیدم داره درد می کشه..چشمامو بستم یه دستمو گذاشتم رو پام
..چاقو رو تو دستم محکم نگه داشتم و با یه حرکت سریع گذاشتمش رو زخم صدای
فریادش بلند شد..دستشو بلند کرد و گذاشت رو دستم..سفت نگهش داشته بود..از
صدای فریادش ترسیدم و چشمامو باز کردم..لباشو به هم فشار می داد..صورتش جمع
شده بود..روی پیشونیش عرق نشسته بود..رنگش بیش از پیش پریده بود..
خدایش خیلی خیلی ترسیده بودم..نمی دونستم باید چکار کنم..خواستم دستمو بکشم
که نذاشت..سفت نگهش داشت..داشتم پس می افتادم..وای خدا الان نه..الان غش
نکنم..تمام توانمو جمع کردم..صورتمو برگردوندم..
دستش شل شد..بعد از چند لحظه دستشو برداشت..چاقو رو کشیدم عقب..با نگرانی
چشمامو باز کردم و نگاهش کردم..قفسه ی سینه ش تند تند بالا و پایین می
شد..رگ گردنش بیرون زده بود ..عضله هاش منقبض شده بود..معلوم بود درد زیادی
رو متحمل شده..
لباش بیشتر از قبل خشک شده بود..
--برات اب بیارم؟..
صداش گرفته بود :نه..فعلا نباید اب بخورم..
--ولی لبات خشک شده..
سرشو بلند کرد و نگام کرد..چشماش سرخ شده بود..لبخند بی جونی زد وگفت :اشکال نداره..
دلم براش سوخت..تو بد وضعیتی گیر کرده بود..اصلا حالش خوب نبود..کمی از اب بطری رو ریختم رو دستمال و بردم جلو..
با تعجب نگاهم کرد..هیچی نمی گفت..دستمو بردم جلو..به هیچ وجه نگاهش نمی
کردم..یعنی جراتشو نداشتم..می ترسیدم بازم سوتی بدم ..دستمال رو اروم به
لباش کشیدم..مرطوب شد..سنگینی نگاهشو خیلی خوب حس می کردم..قلبم می خواست
بزنه بیرون ..نمی دونم چرا هیجان زده شدم؟..
دستمو کشیدم عقب .. با دست سالمش اروم دستمو از روی مانتو گرفت..خشک شدم..نگاهمو کشیدم بالا..با لبخند زل زده بود به من..
-چیزی شده؟..
سرشو تکون داد و زیر لب گفت :ممنونم..
بعد هم دستمو ول کرد..توی دلم گفتم دستمو نمی گرفتی هم می تونستی تشکر کنی..داشتی قلبمو می اوردی تو دهنم..ای بابا..
چیزی نگفتم..
--عسل رو بیار جلو..
شیشه ی عسل روگرفتم جلوش..انگشتشو کرد تو عسل و به طرف زخمش برد..می دونستم
عسل خاصیت ضد عفونی کنندگی داره..برای همین داشت ازش استفاده می کرد..
انگشتش که به زخمش خورد با درد داد زد..دستشو کشید عقب..نمی تونست عسل رو
رو زخمش بماله..دردش می اومد..خب حقم داره..عسل غلیظه و باید محکمتر روی
زخم بمالی تا روشو بپوشونه..اینجوری که نمی تونست..
خواستم بگم می خوای من کمکت کنم؟..ولی اینبار سریع جلوی زبونمو گرفتم..خاک
به سرم اون موقع که فقط دستمال رو می کشیدم رو بازوش حالم اونجوری شده بود
وای به حال الان که بخوام مستقیما به تنش دست هم بزنم..وای اصلا نمی
شد..ولی از اونجایی که من خوش شانس ترین ادم روی این کره ی خاکی هستم.. گفت
:باید کمکم کنی..می خوام با عسل ضدعفونیش کنم..
توی دلم گفتم :عمراااااا..این یه قلمو بی خیال ما شو تو رو خدا..
ولی خب روم نشد بلند بگم..اگر می گفتم لابد پیش خودش می گفت دختره به خودشم
شک داره..خب شک دارم دیگه پس چی؟..می دونم همین که دستم به تنت بخوره تا
جیگرم اتیش می گیره..انگار برق داری..منو هم این وسط برقت می گیره بیچاره
میشم..
نگاهم پر از تردید بود..بالاخره صداش در اومد :پس چرا معطلی؟..تا دوباره زخم سر باز نکرده باید پانسمانش کنیم..زود باش دیگه..
انگار طلبکاره..ولی خب گناه داره..یه جورایی هم حق داره..به غیر از من کس دیگه ای اینجا نیست تا کمکش کنه..
اخمامو کشیدم تو هم..انگشتمو کردم تو شیشه و یه مقدار عسل اوردم
بیرون..اینبار صورتشو برنگردوند..مستقیم زل زده بود به من..ای کاش نگاهم
نمی کرد..دستمو بردم جلو..هنوز نگاهش به من بود..ای بابا..
-میشه صورتتون رو بکنید اونور؟..
با لبخند گفت :کدوم ور؟..
- هر وری عشقته..
ای وای..حواسم نبود این جمله رو بلند گفتم..
می خواستم تو دلم بگما..نمی دونم چی شد بلند گفتم..
ابروهاشو داد بالا و لبخندش پررنگتر شد..نگاهمو ازش دزدیدم..خودمو زدم به
اون راه..می خواستم زخمشو ضدعفونی کنم ولی مگه می ذاشت؟..هیچ جوری نگاهشو
از روم بر نمی داشت..نخیر..مثل اینکه این زخم حالا حالاها پانسمان بشو
نیست..از کی تاحالا علافش شدم..
با صدای نسبتا لرزانی گفتم :خب پس چرا روتونو نمی کنید اونور؟..بذارید به کارم برسم..
--من مشکلی ندارم..شما به کارت برس..
نگاهش کردم :می دونم شما مشکلی نداری..منتها من مشکل دارم..پس خواهش می کنم روتونو بکنید اونور..
خوبه بازوش زخمه اینجوری می کنه اگر سالم بود چکار می کرد؟..
ولی هنوزم ازش حساب می بردما..کافی بود یه اخم از اونایی که ادم تا مرز سکته میره بکنه دیگه خلاص بودم..
--خیلی خب..چون خواهش کردی ..
سرشو برگردوند..اخیش..ای کاش زودتر ازش خواهش می کردم..
دستمو بردم جلو و عسل رو کشیدم رو زخمش..ناله ی بلندی کرد..
خواستم دستمو بکشم عقب که گفت :نه..ادامه بده..اگر داد و فریاد هم کردم تو ادامه بده..
چیزی نگفتم و دوباره دستمو کشیدم رو زخم..فاصله م خیلی باهاش کم بود..نوک
انگشتم که به بازوش خورد دیدم داغه..نمی دونم شاید به خاطر همون گرما بود
که دوباره گر گرفتم..
نه بهار..دوباره شروع نکن..ولی به خدا دست خودم نبود..توی دلم یه جوری می
شد و دوست داشتم بیشتر بهش نزدیک بشم..البته نه اونجوری که بپرم توی بغلش و
این حرفا..یه جور کشش بود..نمی دونم دلیلش چی می تونست باشه ولی این کشش و
نزدیکی رو خیلی خوب حس می کردم..برام قابل لمس بود..
3 بار روی زخمش عسل مالیدم بار اول ناله های بلندی می کرد ولی بار دوم و سوم ساکت شده بود و هیچی نمی گفت..نفساش منظم شده بود..
زیر لب گفتم :واااااا یعنی خوابش برد؟..
صداشو شنیدم..اروم بود..
--نه ..بیدارم..
دستمو کشیدم عقب..تا همینجا هم بستش بود..
چشماشو باز کرد و نگاهم کرد..
--تموم شد؟..
پ نه پ می خوای تا ته شیشه رو بکشم به تنت..
-بله فکر نکنم جایی از زخم باقی مونده باشه..
-چند تا برگ دستمال کاغذی بذار روش..با یه پارچه ببند..
-دستمال کاغذی؟..خب فکرکنم بچسبه به بازوتون..
--اشکال نداره..فعلا همینو داریم..کاری نیمشه کرد..
قبول کردم و چند تا برگ دستمال گذاشتم رو زخمش..
حالا پارچه از کجام بیارم؟..
به مانتوم نگاه کردم..یه دور ببرم اندازه ی یه دور بازو و کتفش در
میاد..همون چاقو رو برداشتم و یه گوشه از مانتومو پاره کردم و کشیدم..جر
خورد و یه وجب کوتاه تر شد ولی هنوز تا بالای زانوم بود..
پارچه رو اوردم جلو و دور تا دور بازو و کتفش بستم..یه گره ی محکم هم بهش زدم..بالاخره تموم شد..
-خب اینم از این..تموم شد..
-از اینکه بهم کمک کردی ممنونم.. توی داشبورت یه بسته قرص مسکن هست..اونو برام میاری؟..
-باشه الان میارم..
از جام بلند شدم و لنگان لنگان رفتم طرف ماشین..یه بسته قرص تو داشبورت بود
برداشتم..یه دونه از توی جلد در اوردم و دادم دستش..گذاشت تو دهانش و با
گلوی خشک قورتش داد..
--خب یه کم اب بخورید..اینجوری که قرص کاملا پایین نمیره..
بطری اب رو برداشت و یه قلوپ کوچیک خورد..
به پام نگاه کرد..
--چرا پات می شله؟..
-نمی دونم..
--نگاهش نکردی؟..
- نه..
رفتم پشت درخت و شلوارمو زدم بالا..یه کم زخم شده بود و کمی هم کبود شده بود..ولی چیز مهمی نبود..
از پشت درخت اومدم بیرون..
-چیزی نشده..یه کم کوفته شده..
خواستم بشینم که یهو چشمام سیاهی رفت..همه چیز دور سرم می چرخید..دستمو گرفتم به سرم..نمی تونستم بایستم..
کنترلمو از دست دادم و زانو زدم..
بی حال افتادم رو زمین و..دیگه چیزی نفهمیدم..
*******
بهار روی زمین افتاده بود..اریا بهت زده نگاهش کرد.. خودش را روی زمین کشید
و از زور درد ابروهایش را در هم کشید..لبش را به دندان گرفت..صدایش زد..
-بهار..بهار..سالاری..صدامو می شنوی؟..
جوابی نشنید..ارام به صورتش ضربه زد..بی فایده بود..بازویش را تکان داد..بهوش نیامد..
احتمال می داد فشارش افتاده باشد..گوشه ی پیشانیش شکافته بود ..می دانست با استرسی که امروز به او وارد شده این بلا به سرش امده..
کمی از اب بطری را به صورتش پاشید.. چشمانش کمی جمع شد ولی به هوش نیامد..
نگاهش به شیشه ی عسل افتاد..این می توانست کمکش کند..مقداری عسل بیرون
اورد..انگشتش را به طرف دهان او برد..کمی تعمل کرد..بعد از چند لحظه انگشت
اغشته به عسلش را در دهان بهار گذاشت..
بهار مزه ی شیرینی ان را حس کرد..اریا دوباره همین عمل را تکرار کرد..نرمی
زبان بهار که با سر انگشتانش برخورد کرد حس خاصی به او دست داد..تنش داغ
شد..
برای بار سوم هم در دهانش عسل گذاشت..دوباره همان خیسی و نرمی زبان بهار
حالش را منقلب کرد..تا به حال انقدر به زیباییه او توجه نکرده بود..می
دانست بهار زیباست و روح لطیف و پاکی دارد..برای این برداشتش هم دلیل داشت
ولی تا به حال این همه به او نزدیک نشده بود تا این چنین به او نگاه کند..
خواست انگشتش را بیرون بکشد ولی بهار ان را به دهان گرفته بود..بیش از پیش
احساس داغی می کرد..به طوری سر تا پایش از زور گرمای تنش عرق کرده بود..
خودش هم تلاشی نکرد تا انگشتش را بیرون بیاورد..نمی دانست چرا و چگونه ولی
این حس یک جور خاص بود..متفاوت بود..حسی پر از ترس ..شاید هم پر از شور و
هیجان..ولی بی نظیر بود..
بهار چشمانش را باز کرد..اریا به خودش امد..محو تماشای او شده بود..درد
دستش را به کل فراموش کرده بود..اخم هایش را در هم کشید..شاید به خاطر ترس
بود....ولی هنوز هم چیزی از هیجانش کم نشده بود..
سبزی چشمان بهار با سیاهی چشمان اریا گره خورد..بهار با دیدن او تعجب کرده بود..ارام لبانش را باز کرد..اریا انگشتش را بیرون کشید..
هر دو با شرم به یکدیگر نگاه کردند..صورتشان سرخ شده بود..عرق کرده بودند..
بهار سراسیمه در جایش نشست..اریا سرش را برگرداند..نگاهشان را از یکدیگر می دزدیدند..
ناخواسته بود..همه ی کارهایشان ناخواسته بود..هیچ یک از اینها را پیش بینی نکرده بودند..نه اریا و نه بهار..
ناخواسته قدم به راهی می گذاشتند که تهش نامعلوم بود..
ان تعقیب و گریز..تیر اندازی..افتادنشان به ته دره..گیر افتادنشان..زخم روی
بازوی اریا..داغی تن بهار..بیهوش شدنش..و ان عسل که با شیرینیش حسی نو در
دل ان دو به وجود اورده بود..
ولی مشکل اینجا بود که..هیچ یک پذیرای این حس نبودند..شاید ترس از
اینده..بهار خود درگیر مشکلاتش بود..و اریا هم دست کمی از او نداشت..
اینده چه چیز برای انها می خواست..هیچ کس نمی دانست..سرنوشتشان جور دیگری رقم خورده بود..
به درخت تکیه داده بودم..سرگرد هم پشتش به من بود و به
همون درخت تکیه داده بود..کتش رو تنش کرده بود..هوا یه کم سوز داشت..وای
حتما شب از اینم سردتر میشه..
کمی از عسل رو خوردم ..
--همه ش رو نخور..معلوم نیست تا کی اینجا گرفتاریم..غذایی هم نداریم..لااقل داشتنه همینم غنیمته..
اخمامو کردم تو هم و لبامو جمع کردم..اه..چرا انقدر ضدحال می زد؟..
-یعنی چی معلوم نیست؟..بالاخره که یکی پیدامون می کنه..
--اره..گرگ و روباه و شغالا پیدامون می کنن..فقط بذار هوا تاریک بشه..سر و کله شون پیدا میشه..
با ترس اب دهانمو قورت دادم..گفت گرگ؟..وای خدا..
سریع تکیه م رو از درخت برداشتم و جلوش نشستم..سرشو بلند کرد و نگام کرد..
با ترس گفتم :شوخی می کنی؟..
خیلی جدی گفت :نه..مگه من با تو شوخی دارم؟..یه کم دیگه صبر کنی خودت متوجه میشی که راست میگم یا دروغ..
-عمرا..برای چی باید صبر کنم؟..خب روی این ماشین کوفتی یه بی سیمی چیزی نصب نیست بشه باهاش به کسی خبر داد؟..
پوزخند و گفت :این ماشین شخصیه..بی سیمش کجا بود؟..دیدی که ماشین اداره رو دادم ستوان برد..
با ناامیدی نگاهش کردم..ای بخشکی شانس..عجب خوش اقبال بودم من..یه دفعه یاد موبایلش افتادم..
با خوشحالی گفتم :راستی موبایل که هست..با اون زنگ بزنین بیان نجاتمون بدن..
دستشو کرد تو جیبشو موبایلشو در اورد..انداخت جلوم..با تعجب نگاهش کردم..
--برش دار..
دستمو بردم جلو و گوشی رو برداشتم..دکمه ش رو زدم ولی صفحه روشن نشد..چندبار دیگه دکمه رو فشار دادم..بی فایده بود..
-این چرا کار نمی کنه؟..
--چون شارژ نداره..
-چی؟..وای پس رسما بدبخت شدیم رفت؟..
اروم خندید وگفت :از این لحاظ که نمی تونیم با کسی در ارتباط باشیم اره..
چشمامو ریز کردم و نگاهش کردم :یعنی چی؟..
تکیه ش رو از درخت برداشت .. اروم از جاش بلند شد..اونم مثل من یه کوچولو می لنگید..
به طرف ماشینش رفت و در همون حال گفت :باید کمک کنی ماشین رو
برگردونیم..مجبوریم شب رو توی ماشین بگذرونیم..وگرنه هیچ جوری از دست گرگ
ها و شغالا در امان نیستیم..درضمن شب هوا خیلی سرد میشه..توی ماشین
گرمتره..
سریع از جام بلند شدم..حق با اون بود..ولی چجوری ماشین به این گندگی رو برگردونیم؟..10 تا مرد هم باشن نمیشه..
جلوی ماشین وایسادم..عین ماتم زده ها داشتم نگاهش می کردم..
--چیه؟..چرا خشکت زده؟..
-اخه ما دوتا با این حال زارمون چطوری ماشین به این گندگی رو جا به جاش کنیم؟..
لبخند زد و به بدنه ی ماشین دست کشید..
--اگر یه درصد هم احتمال بدی که امشب توسط گرگا تیکه پاره میشی خود به خود زورت زیاد میشه..
نگاهم کرد و ابروش انداخت بالا :نکنه دلت می خواد خوراک حیوونای اینجا بشی؟..
با وحشت نگاهش کردم..حتی اب دهانمو هم نمی تونستم قورت بدم..
بدون اینکه وقت رو از دست بدم رفتم جلو وگفتم :من کجاشو بگیرم؟..
با همون لبخند نگام کرد..ولی من از حرفی که زده بود بدجور ترسیده بودم..
کنار ماشین ایستاد وگفت :اونطرف ماشین خالیه..به طرف راست چپ کرده ..بیا سمت من..باید با هم از این طرف هلش بدیم تا برگرده..
اومدم کنارش و گفتم :ولی دستت زخمیه..نمی تونی بهش فشار بیاری..
-با دست سالمم هل میدم..
تو دلم گفتم :اینو جو گرفته یا منو خنگ فرض کرده؟..یا شاید هم هر دوش..میگه با یه دست هلش میدم..هه..توهم هرکولی زده..
دید دارم نگاهش می کنم..گفت :چیه؟..
نفسمو دادم بیرون وگفتم :هیچی..فقط دارم به این فکر می کنم که توی این معلق زدنا سرتون محکم به جایی نخورده؟..
با تعجب گفت :چطور؟..
با دستم محکم زدم به بدنه ی ماشین وگفتم :د اخه یه چیزی میگین با عقل جور
در نمیاد..مگه میشه با یه دست ماشین به این گندگی رو حل داد؟..
اروم خندید وگفت :خب تو هم هستی..
با پوزخند نگاهش کردم و گفتم :من؟..یعنی واقعا روی من چه جوری حساب
کردین؟..من یه فرقون رو هم نمی تونم تکون بدم چه برسه به این ماشین..
با لحن جدی گفت:می تونی..
-میگم نمی تونم..اونوقت شما میگی می تونی؟..
زل زد توی چشمام و با لحن خاصی گفت :گرگا..شغالا..اینا باعث نمیشه که بتونی؟..
ای بابا ..اینم نقطه ضعف منو گیر اورده بودا..باز یادم انداخت..نه این یه قلم خداییش ترس داره..باید بتونم..
-خب در کل کار که نشد نداره..حالا یه امتحانی می کنیم..
خندید و رفت پشت ماشین..وا..چرا رفت اونجا..
از پشت ماشین یه طناب کلفت بیرون اورد.. پیچیده بود دور بازوش..
اومد طرفم و گفت : کمک کن اینو ببندیم به ماشین..
-اینو؟..چجوری؟..
--من اونطرف وایمیستم..تو برو زیر ماشین..سر طناب رو بذار زیر و بیا
بیرون..دوتایی هلش میدیم جلو.. سر طناب که اومد بیرون تو ماشین رو نگه
میداری من می کشمش بیرون بعد می بندیم دورش و دونفری طناب رو می
کشیم..اینجوری شاید بشه ماشین رو برگردوند سرجاش..
-خدا کنه بشه..چون اگر اخرش نشه کاریش کرد این وسط خودمون رو حسابی خسته کردیم..اخرش هم هیچی نمیشه جز اینکه خوراکه حیوونا بشیم..
--منم امیدوارم که بشه..پس زود باش..خیلی کارداریم..
سرمو تکون دادم..موبه مو کارهایی که گفته بود رو انجام دادم..رفتم زیر
ماشین طناب رو گذاشتم و اومدم بیرون..با هر بدبختی بود یه کوچولو هلش
دادیم..مگه تکون می خورد؟..خودمونو کشتیم فقط یه ذره رفت جلو..وای خدا ..از
بس زور زده بودم موچ دستام درد گرفته بود..ماشینش شاسی بلند نبود برای
همین زیاد سنگین هم نبود..ولی همینم نمی شد تکون بدی..د اخه مگه من
اینکــــــاره بودم؟..ای بابا..
سر طناب معلوم شد..من همونطور هل می دادم..سرگرد پشتشو چسبوند به بدنه ی
ماشین و همینطور که هلش می داد خم شد و سر طناب رو گرفت ..اگر ولش می کرد
ماشین پرت می شد جلو ..اون وقت تموم تلاشمون از بین می رفت..باتمام توانش
طناب رو کشید..از سر و روش عرق می چکید..خیلی سخت بود..کلی خون از دست داده
بود..وضعیتش هم خوب نبود..ولی مجبور بودیم..برای زنده موندنمون باید تلاش
می کردیم..بالاخره با کلی سختی و تلاش طناب رو کشید بیرون..نفس نفس می زد..
دیگه هل نمی دادیم..همونطور ماشین رو نگه داشته بودیم..دستم داشت از حس می رفت..
--ولش کن..برو سر طناب رو بده من..از روی ماشین رد کن..
همون کاری گه گفته بود رو انجام دادم..سر طناب رو از رو ماشین رد کردم و دادم دستش..
--بیا کمک کن..باید گره ش بزنیم..سعی کن محکم گره بزنی..
طناب ضخیم بود..وقتی می خواستم گره بزنم باز می شد..دستشو اورد جلو و سر طناب رو گرفت..دستمو برداشتم..
-اون یکی سرشو بده من..نگه میدارم تا راحت تر بشه گره زد..زود باش دیگه..خیلی اروم کار می کنی..
ای بابا چقدر دستور میده..خوبه بی چون و چرا به دستوراش عمل می کنم..اونوقت اخرش یه چیزی هم بهش بدهکار میشم..
سر طناب رو دادم دستش..اگر می خواستم حلقه ی گره رو بزنم دستم به دستش
برخورد می کرد..هی می خواستم دستم بهش نخوره ولی نمی شد..دو طرفشو گرفته
بود..حالا خوبه شونه ش رو با همین دستام مالیده بودما..ولی نمی دونم چرا
الان نمی تونستم..
-پس چرا معطلی؟..
-اخه..چیزه..
--چیزه؟..
از لحنش خنده م گرفت..جدی بود..
تو دلم گفتم :هیچی یه کوچولو جیزه..
از این فکرم لبخند روی لبام پررنگ تر شد..
با تعجب گفت :به چی می خندی؟..توی این موقعیت واسه خودت جک میگی؟..دستم خسته شد..زودباش گره رو بزن ..
زیر چشمی نگاهش کردم..یعنی نمی دونه نمی خوام دستم به دستش بخوره؟..نه خب
مگه مثل تو دیوونه ست؟..رفتی شونه ش رو براش مالیدی اونوقت از اینکه توی
این موقعیت دستت بهش بخوره تردید داری؟..خداییش هم بخوای حساب کنی فکرت در
کل خنده داره..
دستم یه کوچولو می لرزید..گره رو زدم..هر دو دستش دو طرف دستام بود و واقعا
هم گرم بود..به طوری که یه لحظه پیش خودم گفتم :نکنه تب داره؟..
ولی دستای من سرد بود..مثل یه تیکه یخ..
داشتم گره ی سوم رو می زدم که با لحن ارومی گفت :چرا دستات سرده؟..
دستم روی طناب خشک شد..از سوالی که پرسیده بود شکه شدم..پس فهمیده بود..
فاصله ش با من خیلی کم بود..به طوری که نفس های داغش با گوشه ی روسریم برخورد می کرد..
جرات کردمو واروم سرمو بلند کردم..نگاهمون تو هم قفل شد..یعنی نه من حرکتی
می کردم نه اون..احساس می کردم دستام یخ بسته ولی از تو دارم اتیش می
گیرم..
سرمو انداختم پایین و به طناب دست کشیدم..
-هیچی..من همیشه همینجوریم..
-یعنی همیشه دستات سرده؟..
-اره؟..
--چرا؟..
ای بابا..
داشتم گره رو محکم می کردم..
گفتم :مهمه که بدونید؟..
خشک و جدی گفت :اگر مهم نبود سوال نمی کردم..اینو همیشه یادت باشه..
انقدر لحنش جدی بود که ترجیح دادم بیشتر از این نپیچونمش..به هر حال پلیس بود و تا سر از کارم در نیاره ول کن نیست..
گره ی چهارمو زدم وگتم: خب دلیلشو نمی دونم..شنیدین میگن یکی طبعش گرمه یکی سرد؟..شاید منم اینجوریم و طبعم سرده..
سرمو بلند کردمو نگاه کوتاهی بهش انداختم..دیگه نگاهش جدی نبود..یه لبخند کمرنگ هم روی لباش بود..
-به نظرت من گرمایی هستم یا سرمایی؟..
داشتم گره رو محکم می کردم..از این سوالش شوکه شدم..توقع نداشتم اینو بپرسه..سرخ شده بودم..
--سوال من جواب داشت..
-خب..من فکر کنم گرمایی باشین..
البته به فکرکردن هم نیازی نبود..به کوره ی اتیش زبون درازی می کرد از بس داغ بود..
لبخندش پررنگتر شد و گفت :واقعا؟..نمی دونستم..اونوقت چطور فهمیدی؟..
دیگه داشتم سکته رو می زدم..اخرین گره رو هم زدم..چه بلا گره ای شده ها..
صدام کمی لرزش داشت :فهمیدنش که کاری نداشت..
--چطور؟..
سکوت کردم..دستاش هنوز دستای منو تو خودش گرفته بود..یعنی میشه گفت محاصره
شون کرده بود..اونجوری نبود که بگم داره به دستم فشار میاره یا خودشو بهم
نزدیک می کنه..نه.. خیلی معمولی همونطورطناب رو نگه داشته بود..البته مجبور
بود نگه داره..اینجوری طناب کشیده نمی شد و می تونستم راحت تر گره بزنم..
بالاخره تموم شد..با خوشحالی سرمو بلند کردم و خواستم بگم :بفرمایید..اینم از گره..
ولی لبخند روی لبام ماسید..
با لبخند جذابی زل زده بود به من..انتظار این حرکت رو نداشتم..واسه ی همین
شوکه شده بودم..همین که نگاهشو از روم برداشت تازه به خودم اومدم..وای خدا
چه مرگم شده؟..اروم خودمو کشیدم کنار..دستش رو از روی طناب برداشت..از زور
هیجان می لرزیدم..
صداشو شنیدم..ازاونطرف گفت :بیا طناب رو بگیر..باید ماشین رو به کمکه این بکشیم..
بدون اینکه نگاهش کنم رفتم جلو ..دستامو به هم مالیدم و موچ دستامو یه کم
ماساژ دادم.. طناب رو گرفتم..خودش هم پشتم بود و با دست سالمش سر طناب رو
گرفته بود..
-اماده ای؟..با شمارش من شروع کن و محکم بکش..
-باشه..
--3..2..1..بکش..
با تمام توانم کشیدم..اون هم از پشت طناب رو می کشید..ماشین یه تکون کوچولو خورد..ولی فایده ای نداشت..
--تو طناب رو ول کن برو ماشین رو هل بده..من از اینور می کشم..
همون کاری که گفته بود رو انجام دادم..وای باز باید هل می دادم..زیر لب یه
یاعلی گفتم و دستمو گذاشتم رو بنده ش و هلش دادم..ماشین کامل چپ نکرده بود
فقط به طرف چپ بدنه افتاده بود برای همین راحت تر می شد برگردوندش..
محکم هل دادم..نه نباید ناامید بشم..باید بتونم..اره..من می تونم..نباید خسته بشم..
همه ش زیر لب به خودم دلداری می دادم..من از اینور هل می دادم..سرگرد
ازاونور طناب رو می کشید..انقدر ادامه دادیم و عرق ریختیم..که در عرض 20
دقیقه بالاخره تونستیم ماشین رو برگردونیم..با اینکه حالم اصلا خوب نبود
ولی ذوق کرده بودم..
طناب رو ول کرد..با لبخند نگاهش کردم..
نفس نفس می زد..منم دست کمی از اون نداشتم..
--بالاخره موفق شدیم..
-بله دیگه..دیدید کار نشد نداره؟..
با این حرفم نگاهش چرخید رو من ..چند لحظه نگاهم کرد و گفت :اره خب..بر منکرش لعنت..هیچ کاری نشد نداره.. فقط باید بخوای تا بشه ..
نگاهمو ازش دزدیدمو به ماشین نگاه کردم..
-حالا چکار کنیم؟..
--هوا کم کم داره تاریک میشه..نباید بذاریم اتیش خاموش بشه..باید هیزم جمع
کنیم اتیش بیشتری درست کنیم ..گرگا با وجود اتیش جلو نمیان..
-بهتر نیست اتیش رو بیاریم کنار ماشین؟..
--خیلی خب..ولی مواظب باش گالن بنزین رو نزدیکش نذاری..خطرناکه..
-نه حواسم هست..
-پس تا تاریک نشده بریم هیزم جمع کنیم..در ضمن از کنار من هم تکون نخور..
قبول کردم..سرگرد چاقوش رو گذاشت توی جیبش و هر دو رفتیم طرف درختا ..
تقریبا 1ربعی بود داشتیم چوب جمع می کردیم که از پشت یکی از درختا صدای خش خش شنیدم..
با ترس سیخ سرجام وایسادم..
سرگرد پشتش به من بود..خم شده بود و از روی زمین چوب جمع می کرد..
یه دفعه دیدم یکی از پشت درختا به طرفش دوید.. همچین جیغ کشیدم که صدام به طور وحشتناکی بین درختا پیچید..
سرگرد تا صدای جیغمو شنید سرشو بلند کرد که همون موقع اون مرد بهش حمله کرد..یه چاقوی بزرگ توی دستاش بود..
سرگرد بی معطلی چوب هارو به طرفش پرت کرد ..نقاب داشت..صورتش دیده نمی شد..چوب ها خورد بهش..ایستاد..سرگرد از توی جیبش چاقوشو بیرون اورد و با نگاه تیز و برنده ای به اون مرد خیره شد ..
دستمو گرفته بودم جلوی دهانم و با وحشت به اونا نگاه می کردم..
به طرف سرگرد حمله کرد..جیغ خفیفی کشیدم و زدم زیر گریه..خیلی ترسیده بودم..اخه این کی بود که یهو از پشت درختا پیداش شد؟..
سرگرد دستای مرد رو تو هوا گرفته بود..
داد زد :بهار برو تو ماشین..درهارو قفل کن..زودباش بجنب..
با ترس عقب گرد کردم و به طرف ماشین دویدم..پام خیلی درد می کرد..با فشاری که بهش وارد شده بود تیر می کشید و درد بدی توش پیچیده بود ..
نزدیک ماشین بودم که یکی از پشت منو گرفت..جیغ کشیدم..از ترس چیزی نمونده بود پس بیافتم..منو چسبوند به ماشین..همچین هلم داد که قفسه ی سینه م محکم خورد به لبه ی ماشین و درد گرفت..از زور درد کبود شدم..هم ترسیده بودم و هم درد داشتم..
سردی تیغه ی چاقو رو روی پوست صورتم حس کردم..صدای کلفت و خشنی داشت..
-از دست ما در میری جوجه؟..اقا دستور داده جنازه ت رو تحویلش بدم..تیکه تیکه ت می کنم خوشگله..
کنار گوشم بلند زد زیر خنده..می لرزیدم..بدنم یخ کرده بود..چاقو رو اورد پایین..نه.. نمیذارم منو بکشی..فکر کردی اشغال..
همین که کم ازم فاصله گرفت خودمو از ماشین جدا کردم و با پشت کمرم هلش دادم..تکون نخورد نامرد عوضی.. ولی خب با همین عکس العملم یه کم هل شد ه بود..فکرشو نمی کرد..
انقدر ترسیده بودم که اگر می گفتم تا مرز سکته هم رفته بودم دروغ نگفتم..ولی اینکه بخواد بلایی سرم بیاره و به قول خودش تیکه تیکه شده م رو تحویل کیارش بده این منو به وحشت می انداخت..مطمئن بودم از طرف کیارش اومده..حالا که دیده ازاد شدم خواسته سر به نیستم کنه..این باعث می شد برای نجات جونم اروم ننشینم..
برگشتم و خواستم با زانوم بزنم زیر شکمش که خوش رو پرت کرد جلو و چسبید بهم..ای ای دل و روده م پیچید تو هم..
برای یه لحظه از روی شونه ش به پشت سرش نگاه کردم..چاقو توی دست سرگرد خونی بود و اون مرد پهلوشو چسبیده بود..
سرگرد کناری ایستاده بود و حالتش جوری بود انگار اماده ی حمله ست..
اون مرد داد زد :اسی ..
برگشت و به پشت سرش نگاه کرد..با دستم هلش دادم ولی یه ذره هم تکون نخورد..عجب غولیه..
--اسی بزن بریم..وضعیت قرمزه..
برگشت و نگاهم کرد..فقط چشماش معلوم بود که حتی از پشت نقاب هم ادم وحشت می کرد نگاهش کنه..
--بالاخره خودم دخلتو میارم..صبر کن و ببین جوجه..
خودشو کشید کنار و به طرف درختا دوید..اونی که پهلوش زخمی شده بود هم پشت سرش لنگان لنگان رفت..
سرگرد همونجا ایستاده بود..تعجب کرده بودم که چرا نگرفتشون؟..اون مرد که ادعاش می شد می خواد منو بکشه پس چرا نکشت؟..
از زور ترس نفس نفس می زدم..سرگرد با حال زار به طرفم اومد ولی بین راه زانو زد وافتاد..
با اینکه حال خودم هم اصلا خوب نبود با ترس رفتم طرفش و کنارش زانو زدم..
-حالتون خوب نیست؟..
با بی حالی سرشو بلند کرد و نگاه بی رمقی بهم انداخت..
--خوبم..فقط..
لبه ی کتش رو زد کنار..وای خدا ..پانسمانش خونی بود..
--زخم خونریزی کرده..باید پانسمانشو عوض کنیم..
از پشت افتاد رو زمین..تند تند نفس می کشید..قفسه ی سینه ش بالا و پایین می شد..
اروم پارچه رو باز کردم..با قسمت خشکش خون ها رو پاک کردم..بازم باید یه تیکه از مانتوم رو جر می دادم..فکر کنم همینجوری ادامه بدم یه نیم تنه ازش در بیاد..خب چیز دیگه ای هم نداشتیم..
وقتی زخم رو خوب تمیز کردم..پارچه رو روش بستم..کارم تموم شده بود..دیدم چشماش بسته ست..
-سرگرد..
جواب نداد..اینبار بلندتر صداش زدم :ســرگرد..
بازم جوابمو نداد..ترسیدم..امروز خیلی بهش فشار وارد شده بود..نکنه چیزیش شده؟..از این فکر اشک توی چشمام حلقه بست..
با ترس تکونش دادم و صداش زدم..
-سرگرد..جناب سرگرد..تورو خدا چشماتونو باز کنین..سرگرد..
دیگه رسما به گریه افتاده بودم..سرم خم شده بود پایین و اشک می ریختم..
--انقدر ابغوره نگیر دختر..بازغش می کنی مجبور میشیم عسل به خوردت بدیم..
با خوشحالی سرمو بلند کردم و نگاهش کردم..چشماش باز بود و داشت منو نگاه می کرد..
با ذوق گفتم :وای خداروشکر..حالتون خوبه؟..
لبخند بی جونی زد وگفت :به مرحمت شما..بد نیستم..
هنوز داشت نگاهم می کرد.. سرمو برگردوندم و از جام بلند شدم..رفتم از توی ماشین شیشه ی عسل رو اوردم و درشو باز کردم..توی جاش نشسته بود..
-یه کم از این بخورین..
اروم انگشتشو زد تو عسل و گذاشت دهانش..منم هوس کردم..کمی از اب بطری رو ریختم رو دستم و با گوشه ی مانتوم پاک کردم..
یه انگشت زدم و گذاشتم تو دهانم..وای شیرینیش باعث شد حالم یه کم بهتر بشه..
(دختر کمتر عسل بخور..عسل گرمه می خوری 1 ساعت بعد دستت خارش می گیره اونوقت هی غرغر می کنی)
سرجام خشک شدم..خدایا..صدای مادرم توی سرم می پیچید..
(بهارم مادر کجایی؟..چایی می خوری برات بیارم؟)
چشمام به اشک نشست..
(دخترم..عزیزدل مادر..بیا تو سرما می خوریا..)
قطره قطره اشکام روی صورتم جاری شد..
(بـــــــهارم..کجایی مادر؟..کجایی مادر؟..کجایی مادر؟..)
دستامو گذاشتم روی گوشام و محکم فشار دادم..بلند زدم زیر گریه..خدایا مادرم..مادرم الان کجاست؟..حالش چطوره؟..
جیغ می کشیدم و بلند بلند گریه می کردم..همه ش مادرمو صدا می کردم..صدای پر از غمش هنوز توی سرم می پیچید..(بهارم کجایی مادر؟..)..
سرگرد با تعجب زل زده بود به من..با گریه از جام بلند شدم و به طرف یکی از درختا دویدم ..پشتش ایستادم و پیشونیمو چسبوندم بهش واز ته دل زار می زدم و مادرمو صدا می کردم..
امروز داشتیم می رفتیم بیمارستان پیشش..حالش بده..من توی این دره گیر کردم و نمی تونم کنارش باشم..خدایا خودت نگهدارش باش..خدایــــــا..
همین که چهره ی مهربون و رنج کشیده ش می اومد جلوی چشمم بی اختیار شدت گریه م بیشتر می شد..خدایا اون سختی زیاد کشیده..توی این زمونه بین مردم با عزت و احترام در کنار دخترش زندگی کرد و نذاشت کسی نگاه بد بهش بندازه..با اینکه شوهر نداشت ولی نجابتشو حفظ کرد و با کار کردن و خیاطی کردن شکم گرسنه ی من و خودشو سیر می کرد..خدایا اون رنج دیده ست..نذار اذیت بشه..
همه ی اینا رو زیر لب زمزمه می کردم و با خدای خودم حرف می زدم..یکی یکی مشکلاتم جلوی چشمام رژه می رفتن..
از طرفی نگران حال مادرم بودم و اینکه نمی دونستم الان داره چکار می کنه..از اون طرف هم هر وقت یاد اون شب لعنتی می افتادم داغ دلم تازه تر می شد..چرا این همه بلا سر من اومد؟..چرا الان دیگه دختر نیستم؟..چرا باید توی این سن کم این همه مشکلات رو تحمل کنم؟..ای خدا..چرا همیشه هر چی سنگه مال پای لنگه؟..بستم نبود که حالا اینجا گیر افتادم و از حال مادرم خبر ندارم؟..
سرمو گرفتم بالا و درحالی که صورتم از اشک خیس شده بود ..داد زدم :خدایـــا منو می بینی؟..منم..بهار سالاری..یه دختر تنها و بی کس..از دار دنیا یه مادر دارم که داری ازم می گیریش..من تنهام..منو می بینی خدا؟..این همه مشکلات بستم نیست؟..منم ادمم..تا یه اندازه ظرفیت دارم..بالاخره کاسه ی صبرم پرمیشه..بیماری مادرم..اون شب لعنتی..چرا اون شب اون بلا به سرم اومد؟..چرا یه کاری نکردی اون اتفاق نیافته؟..توی زندگیم چه اشتباه بزرگی کرده بودم که اینجوری تقاص پس دادم؟..خدایا میگی خودکشی گناهه پس بهم ظرفیت بده..یه کاری کن محکم بشم..هر کار می کنم می بینم نمیشه..همه ش به در بسته می خورم..این زندگیه کوفتی هیچ خوشی برای من نداره..اگر داشت اینطور پشت سر هم مصیبت نصیبم نمی شد..خدایا اگر صبرم تموم بشه حتما دست به خودکشی می زنم..ایمانمو از دست میدم خدا..پس کمکم کن..نذار بدبخت بشم..نذار بیچاره تر از این بشم..نذار خدا..نذار..
با هق هق زانو زدم و سرمو انداختم پایین..شونه هام می لرزید..دستمو زده بودم به زانوم و از ته دل ضجه می زدم..از خدا کمک می خواستم..می خواستم که به منم نگاه کنه..
نم نم بارون گرفته بود..
*******
اریا پشت همان درخت ایستاده بود و به راز و نیاز بهار با خدا نگاه می کرد..در دلش غوغایی بود که خودش هم از این همه حس که گریبان گیرش شده بود گیج و منگ بود..(بیماری مادرم..اون شب لعنتی..چرا اون شب اون بلا به سرم اومد؟..چرا یه کاری نکردی اون اتفاق نیافته؟..)با تعجب از پشت درخت به او نگاه کرد..
در دل گفت :یعنی چه اتفاقی براش افتاده که داره اینجوری میگه؟..از کدوم شب حرف می زنه؟..
این جملات بهار او را به فکر فرو برد..اینکه او چه می گوید و از کدام شب حرف می زند؟..چه بلایی به سرش امده که این چنین گریه می کند و از خدا گله می کند؟..
(خدایا اگر صبرم تموم بشه حتما دست به خودکشی می زنم..ایمانمو از دست میدم خدا..)قلبش به لرزه افتاد..دستش را روی سینه ش گذاشت..ارام زیر لب زمزمه کرد :یعنی چی؟..چرا باید خودکشی کنه؟..چرا ایمانشو از دست بده؟..مگه چه بلایی به سر این دختر اومده؟..چرا از خدا طلب کمک می کنه؟..
همه این چراهای بی جواب در سرش جمع شده بود و کلافه ترش می کرد..برای هیچ کدام پاسخی نداشت..
یک نیرویی او را وادار می کرد که به طرفش برود و ارامش کند..ولی به سختی جلوی خودش را گرفت..به خودش چنین اجازه ای را نمی داد..او به تنهایی نیاز داشت..به اینکه خودش را خالی کند..
قطره ای باران روی صورتش چکید..سرش را بلند کرد وبه اسمان نگاه کرد..حتم داشت امشب باران سختی شروع به باریدن می کند..
به طرف هیزم ها رفت و همه ی انها را جمع کرد..به تنهایی اتش روشن کرد و کنار ان نشست..در فکر فرو رفته بود که با شنیدن صدای پا سرش را بلند کرد..
بهار به طرفش می امد..
*******
وقتی خوب از این همه گلایه خالی شدم از جام بلند شدم ..همین که برگشتم دیدم سرگرد اتیش روشن کرده و کنارش نشسته..به طرفش رفتم و من هم اینطرف نشستم..با چشمای نمناکم به اتیش زل زده بودم..مطمئن بودم صدامو شنیده..ولی برام مهم نبود..اینکه کمی سبک شده بودم ارومم می کرد..ولی هنوز هم به یاد مامانم بودم و بی نهایت نگرانش بودم..حس می کردم داره صدام می کنه..ولی نمی تونستم کاری بکنم..یعنی کاری از دستم بر نمی اومد..اینجا گیر افتاده بودم..
--می دونی اون مردا کی بودن؟..
اروم سرمو بلند کردم و با صدای خش داری که به خاطر گریه اینجوری شده بود گفتم :نه..ولی مطمئنم از طرف کیارش اومده بودن..
سرشو تکون داد وگفت :اره همینطوره..منم شک ندارم..حتما اومده بودن ببینن زنده ایم یا مرده..
-پس چرا ما رو نکشتن و رفتن؟..
سکوت کوتاهی کرد وگفت :یکیشون روکه من زخمی کردم..رفتن چون مطمئن بودن امشب اینجا خوراک حیوونا میشیم اگر هم نشدیم فردا میان سروقتمون..ولی فردا صبح زود باید از اینجا بریم..نباید بذاریم پیدامون کنن..
به اسمون نگاه کرد وگفت :دعا کن بارون شدید نشه..
من هم به اسمون نگاه کردم..هیچ ستاره ای تو اسمون پیدا نبود..هوا ابری بود و بارونی..
-چطور؟..
به اتیش زل زد و با یه چوب هیزم ها رو زیر و رو کرد.. گفت :خب معلومه..اتیش خاموش میشه و اونجوری امکان داره حیوونا بهمون حمله کنن..
امروز که به اندازه ی کافی ترسیده بودم و گریه کرده بودم..با شنیدن این حرف رنگم پرید و وحشت تموم تنمو گرفت..زبونم بند اومده بود..
با حرص گفتم :پس کی ازاینجا خلاص میشیم؟..
با لحن جدی گفت :الان که تاریکه نمی تونیم جایی بریم..فردا صبح زود حرکت می کنیم..مطمئنم پشت اون تپه ها یه روستا هست..
-از کجا مطمئنی؟..
--اگر درست حدس زده باشم اسم روستا زراباد هست..قبلا اونجا بودم..کدخدای روستا منو می شناسه..
نفسمو دادم بیرون وگفتم :خدا کنه امشب از دست حیوونا جون سالم به در ببریم تا لااقل فردا بتونیم راه بیافتیم..
خواست جوابمو بده که با شنیدن صدای خش خش که از لابه لای درختا می اومد ساکت شد..دستشو اورد بالا و این یعنی هیچی نگو و ساکت باش..
با دقت دور تا دورمون رو نگاه کرد..بین درختا انقدر تاریک بود که هیچ چیز دیده نمی شد..
با ترس فقط به اطرافم نگاه می کردم..
-اروم از جات بلند شو..باید بریم تو ماشین..اینجا امنیت نداره..
به حرفش گوش کردم و از جام بلند شدم..کمی از بنزین رو ریخت روی چند تا چوب بزرگ و انداخت تو اتیش..اتیش شعله ور شد..
در ماشین رو باز کرد تا برم تو که..
-س..سر..سرگرد..
وقتی نگاه وحشت زده م رو دید مسیر نگاهمو دنبال کرد و به پشت سرش نگاه کرد..3
تا گرگ با چشمای براق که دهناشون هم باز بود به من و سرگرد زل زده بودن..
سرگرد سریع گفت :برو تو ماشین.. یالا..