رمان عشقم رو نادیده نگیر4
سر جام نشستم و سرم رو بین دستهام گرفتم.
ارسلان:- چرا باهاش دهن به دهن شدی؟
سرم رو بالا گرفتم وبهش خیره شدم .
- نکنه میخواستی هر چی از دهنش در میاد بگه!؟
ارسلان:- هر چی گفت منظورش با من بود! تو چرا دخالت کردی؟!
با غیض سرم رو به طرف کسایی که داشتند میرقصیدند چرخوندم و جوابش رو ندادم. داشتم نگاهم رو به اطراف میچرخوندم که چشمم به یاشار افتاد که
گوشه ی دنجی از باغ به دیوار تکیه داده بود و به من خیره شده بود.
دلیل این نگاه های گاه به گاهش رو نمی فهمیدم ولی خوب میتونستم ببینم
که نگاهش از هوس نبود.
نمی دونم چند دقیقه بهش زل زده بودم که با صدای ارسلان نگاهم رو ازش گرفتم.
ارسلان:پسر خوبیه !
با گیجی نگاهش کردم و گفتم :-کی؟
ارسلان:- یاشار رو میگم!... خوشتیپ هم هست!
با تعجب گفتم:
- مبارک صاحابش باشه!
سکوت کرد . من هم باز نگاهم رو به اطراف چرخوندم. بعد از چند دقیقه باز گفت:
-بنظرت کیس مناسبیه؟
با تعجب نگاهش کردم ولی در جوابش گفتم:
- خب اره ..... هم اخلاق داره .... قیافش هم نسبتا خوبه
بعد با شک ادامه دادم:
- کسی رو براش در نظر داری؟
ارسلان:- آره
- میشناسمش؟
ارسلان:- امکان نداره نشناسیش!
راستش کنجکاو بودم ببینم کسی رو کهد در نظر داشت و من میشناختم , کیه!
با کنجکاوی پرسیدم:
- کیه؟
توی چشمام نگاه کرد و با قاطعیت گفت:تو!
کپ کردم... چشمام به اندازه ی نعلبکی گشاد شده بود... نمی دونستم چی میگه!
کم کم خون به مغزم رسید و معنی حرفش رو فهمیدم... جوری حرف میزد
که انگار پدر یا مادر منه که برام تصمیم میگیره....بغض مانع شده بود که توی چشماش نگاه کنم..... نمی خواستم فکر کنه دختر ضعیفی ام .
به زحمت بغضم رو قورت دادم و با صدایی نسبتا بلند گفتم:
-فکر کردی کی هستی؟!!! پدرم یا مادرم که برام تصمیم میگیری؟
حق نداری توی چیزایی که به تو مربوط نمیشه دخالت کنی!! فهمیدی؟!
همه ی نگاه ها به طرف ما بود ولی من بی توجه با صدای بلندی داد میزدم.
یاشار: - چه خبره اینجا؟!! تازه یاد موقعیتم افتادم و با خجالت سرم رو پایین انداختم. یاشار:- ارسلان چی بهش گفتی؟! ارسلان با لحن بی تفاوتی گفت: - از خودش بپرس! یاشار بودن حرفی به اهستگی زیر بازوم رو گرفت و به طرف یکی از میزای خالی هدایت کرد. یک لحظه نگاهم توی نگاه نوشین گره خورد. من با بغضی که توی چشمام برق میزد و اون با پوزخندی نگاهم میکرد. روی صندلی نشستم و بغضم رو رها کردم. هق هقم میان صدای اهنگ و مردم گم میشد. یاشار:- چیزی بهت گفت؟ اشکام رو پاک کردم و گفتم: - چیز مهمی نیست. یاشار:- سارینا میتونم یه چیزی بهت بگم؟ اونقدر ذهنم درگیر بود که توجهی به اینکه با اسم صدام کرد, نکردم. سرم رو به نشانه ی مثبت تکون دادم. نگاهش رو به نقطه ای دوخت و گفت: -میتونم حدس بزنم درمورد چی بحث میکردین!
بعد ادامه داد: -ارسلان همه چیز رو بهم گفت....از این ازدواج .... ار اینکه پدرش اونو مجبور به این ازدواج کرده بود ... از این که هیچ حسی بهت نداشت.... از اینکه فقط یک سال زیر یه سقف زندگی میکنین! همه رو بهم گفت! وقتی که اولین بار تو رو دیدم, توی عروسیتون بود. اونقدر غرق بودی که حتی یه نیم نگاهم به من و ارسلان که کنار هم بودیم نکردی. وقتی بهت نگاه میکردم می تونستم معصومیت رو توی اون چشمای عسلیت ببینم. سارینا تو به همه ی دخترای دور و برم فرق داشتی رو داری! کمی با خودش کلنجار رفت و بعد گفت: - همون موقع بود که دل باختم . فکر نکن دارم به دوستم خیانت میکنم ! نه ... ارسلان خودش این پیشنهاد رو بهم داد. گفت که یک سال بیشتر با هم همخونه نیستین! گفت که میتونم چیزی که درونمه بهت بگم... سارینا عشق من پاکه! قول میدم خوشبختت کنم! نگاهش رو توی نگاهم تلاقی کرد و چسماشو منتظر به لبهام دوخت. نمی دونستم چی بگم... از دست ارسلان خیلی عصبانی بودم! به چشماش نگاه کردم. راست میگفت عشقش پاک بود.... میتونستم این رو از توی چشماش بفهمم. تا به چشماش خیره میشدم, دلم بیشتر براش می سوخت ولی این باعث نمی شد نظرم عوض بشه. -من...... من نمیتونم! با تعجب بهم خیره شد و گفت: -مشکل از منه؟ اگه مشکلی دارم بهم بگو ولی اگه چیز دیگه ای هست... نزاشتم حرفش رو تموم کنه. گفتم: -نه.....نه مشکل از شما نیست! مطمئن نبودم حرف درستی رو میزنم یا نه ولی به هر حال باید میفهمید! به همین خاطر هم گفتم: -من عاشق کس دیگه ای ام ! با بهت بهم خیره شد و گفت: میتونم بپرسم اون شخص کیه؟ سرم رو به نشانه ی اره تکون دادم و به ارومی فتم: - ارسلان...... ار وقتی که کوچیک بودم دوستش داشتم... با اینکه میدونم دوستم نداره ولی با این حال نمی تونم از عشقم بگذرم! گریه امان نداد ادامه ی حرفم رو بزنم.... طاقت نگاه کردن بهش رو نداشتم. این دومین باری بود که جلوی مردی خودم رو تحقیر میکردم! اولین بار جلوی ارسلان و الان هم جلوی یاشار!
از جام بلند شدم و از میز دور شدم.دیگه طاقت موندن رو نداشتم.
سریع خودم رو به میز ارسلان رسوندم. با دیدن دختری که کنارش بود
و در حال عشوه ریختن بود, با انزجار به طرفش رفتم. با اینکه ارسلان
بهش توجهی نشون نمی داد ولی من بازم حرصم گرفته بود.
سعی کردم به خودم مسلط بشم. به ارومی گفتم:
- من میخوام برم خونه !
ارسلان :- ولی من میخوام بمونم!
نفسم رو با حرص بیرون دادم و گفتم:
- پس سوئیچ ماشینت رو بده!
ارسلان:- بهت بدم که بزنی داغونش کنی؟
دیگه داشت میرفت روی اعصابم! با غیض گفتم:
- به درک!!
بدون توجه به اطرافم با عصبانیت به طرف در باغ رفتم . داشتم خارج می
شدم یاشار جلوم رو گرفت. بهش خیره شدم. چهره اش بر خلاف چند ساعت پیش خیلی گرفته تر بنظر می اومد.
یاشار :- کجا میری؟!
سعی کردم عصبانیتم رو فروکش کنم. گفتم:
- حوصلم سر رفته... دارم میرم... ببخشید که مهمونیتون رو خراب کردم!
بعد ادامه دادم:- تولدتون مبارک
خواستم از در خارج بشم که باز راهم رو سد کرد وگفت:
- سوار شو میرسونمت
هر چی اصرار کردم قبول نکردو در اخر هم اون برنده شد.
با خستگی در عقب ماشینش رو باز کردم و خودم رو داخل انداختمو
اون هم بدون هیچ حرفی پاش رو روی پدال گذاشت و از اون جا دور شد.
تا خونه هیچ حرفی بینمون زده نشد.
به سختی ته لباسم رو جمع کردم و خارج شدم. داشتم به طرف در
حرکت می کردم که صدام زد.
- بله؟
یاشار:- میخوام بهت کمک کنم!
با تعجب بهش نگاه کردم که گفت:
-عاشق شدم و میدونم چه حسیه! میخوام بهت کمک به ارسلان برسی!
پوزخندی زدم......جوری می گفت(برسی) که انگار ارسلان هم عاشق من
بود ولی پدر و مادرامون مخالف بودند.
یاشار:- میتونی من رو به عنوان دوستت قبول کنی؟
ته لباسم رو که گرفته بودم ول کردم و گفتم:
- با اینکه میدونم خودت هم به اینکه من رو به ارسلان میرسونی شک
داری ولی باز درخواستت رو قبول میکنم.
لبخند غمگینی زد و بدون اینکه جوابم رو بده خدا حافظی کرد.
ماشین رو روشن کرد و دور شد.
با خستگی به سمت در رفتم ولی یک دفعه سر جام میخکوب شدم.
ای بابا کلیدا رو یادم رفت از ارسلان بگیرم.
خیلی خسته بودم و نمیتونستم صبر کنم ارسلان بیاد. نگاهم به در افتاد و یک لحظه فکری به ذهنم رسید.
به ذحمت لباسم رو کمی بالا دادم .... کفشامو در اوردم و پشت در باغ
پرتاب کردم. اهسته با پا های برهنه به سمت در حرکت کردم... یکی
از پا هامو رو برامدگی در گذاشتم و به سختی خودم رو به بالا ی در رسوندم.
وقتی خودم رو داخل باغ انداختم نفسی از سر اسودگی کشیدم
ولی با دیدن در بسته ی خونه خودم رو روی زمین ولو کردم .
همه ی قدرتم تحلیل رفته بود .... با خستگی بلند شدم و خودم رو به ته باغ که الاچیقی قرار داشت رفتم. آلاچیق اصلا در دید نبود چون تمام درخت ها اون رو پوشیده بودند طوری که هر کس وارد باغ میشد
حتی به ذهنش هم نمی رسید چیزی این قسمت باغ وجود داشته باشه!
مانتو و شالم رو در اوردم و خودم رو روی الاچیق انداختم.
اونقدر خسته بودم که بعد از چند ثانیه چشمام گرم شد ودیگه نفهمیدم
چی شد!