ازدواج صوری-29(قسمت اخر)
چشمام آروم باز کردم.
درد سرم کمتر شده بود.
از جام بلند شدم و آروم رفتم سمت دستشویی اتاق.
وقتی کارم تموم شد از اتاق رفتم بیرون صدای قاشق و چنگال میومد. رفتم سمت آشپزخونه.
–سلام.
به من نگاه کردن.
– سلام.
–سلام
سر میز نشستم. سوگل از جاش بلند شد و رفت سمت آشپزخونه.
– خوب ، آقا روهان چطوره؟
- خوب مرسی!
–روهان!!
به مامانش نگاه کرد و دوباره گفت : خوبم مرسی!
با تعجب بهش نگاه کردم.
یواشی گفت : مامان گفته که روهان دیگه نباید بگه روهان باید بگه من و به مرد .. شما هم نباید بگه مرد.. باید بگه عمو باراد .
موهاش ناز کردم.
سوگل چایی گذاشت جلوم.
– مرسی!
داشتیم صبحونه می خوردیم که یهو روهان گفت : آخ جون عمو!
صدای در خونه بود.
روهان دوید سمت در بازش کرد.
– به سلام! گل پسر.
چقدر صداش آشنا بود.
سوگل دم در بود.
با مرد دست داد. اما مرده نمیومد تو همون بیرون وایستاده بود.
– نه مرسی سوگل خانوم. همین اومدم یه سر بزنم و برم . یه جا دیگم کار دارم. ... قربونت برم بیا پایین ببینم بردار روهان. سیاه کجاست؟
صداش اونقدر آشنا بود که منو ناخواسته از جام بلند کرد و به سمت در کشوند.
– قربونت .. من دیگه ..
مرد با دیدن من حرفشو قورت داد.
باورم نمی شد.!
اون لحظه اونقدر عصبانی و متعجب بودم که نگو.
یعنی این همه سال .. به من دروغ گفته بود.. یعنی کسی که از همون اولم می دونست سوگل زنده بود واقعا دوست من بود.
– بـ..باراد؟
- سیامند!
– همو میشناسین؟
با طعنه گفتم : فکر می کردم ولی حالا می بینم نه!
در کما خونسردی گفت
– سوگل خانوم میشه مارو تنها بزارین؟
سوگل با تعجب گفت : البته. روهان بیا.
وقتی سوگل و روهان رفتن طبقه بالا.
یه لحظه از کنترل خارج شدم و یقه ی سیامند گرفتم و آوردمش تو و چسبوندمش بیخ دیوار.
– مرتیکه عوضی خجالت نمیکشی؟ هان؟ این همه سال م دونستی و صدات در نیومد.. جواب بده لعنتی!
– ببین باراد..!
– خفه شو! نمی خوام ریختتم ببینم چه برسه به صدات! چطور جرئت کردی این همه وقت بهم دروغ بگی؟ اینه ؟ اینه جواب رفاقت چندین و چند ساله؟ دآخه لعنتی تو که می دونستی فقط به تو اعتماد دارم آخه چرا ؟ چــــرا!
– اه چرا خفه نمیشی تا منم حرف بزنم؟
ولش کردم. پشتم کردم بهش.
تو این چهارساله تبر شکوندن قوی ترم کرده بود.
– چهارسال! چهارسال به من دروغ گفتی! بهم نارو زدی. (دوباره قاطی کردم) چرا؟ چرا؟
و یه مشت به صورتش زدم.
پخش زمین شد.از دماغش خون میومد.
– دیدن زجر کشیدن من برات لذت بخش بود نه؟ هان ؟ هان عوضی!
اومدم یه چیزی بگم که یه مشت به دلم زد.
سیامندم قوی بود. نزدیک به شیش سال بود که باشگاه میرفت.
– د یه دقیقه خفه شو! بزار منم حرف بزنم.
ولی اون لحظه حسابی عصبانی بودم. کنترلم دست خودم نبود.
– چی می خوای بگی هان؟
نمی دونم چی شد که یهو شروع به زدن هم کردیم.
من به سمتش حمله ور شدم و اونم از خودش دفاع می کرد. عین یه سگ و گربه! یهو صدای جیغ سوگل اومد.
– تورو خدا بس کنین! کافیه! خواهش می کنم!
یه دفعه پرید وسط ما. به من نگاه کرد و التماس کرد.
سعی کردم خودم آروم کنم.
سیامند رو هل دادم و پشتم کردم بهش. از سر و صورتم بدجوری خون میومد. اونم همینطور. جفتمون از این دعوا خسته شده بودیم.
پشتم به دیوار تکیه دادم و سر خوردم و رو زمین نشستم. انگشتام تو هم فرو کردم و به پیشونیم تکیه دادم. سیامندم کنار من به انتهای اپن تکیه داد و نشست. جفتمون نفس نفس میزدیم.
– سیامند خان اینو بزارین جای زخماتون. شمام همین طور.
دستشو پس زدم.
– نمی خوام.
یهو عصبانی شد.
– میشه منو نگاه کنی؟
بهش نگاه کردم.
یهو کمپرسور یخ گذاشت روی زخمم. جاش می سوخت. خواستم دستشو عقب بکشم که با اون یکی دستش دستم گرفت.
–مامان؟
روهان بالای پله ها بود. سوگل بهش نگاه کرد.
کمپرسور ازش گرفتم و گفتم بره.
بلند شدو رفت بالا. دست روهان گرفت و برد تو اتاق.

سیامند: اونشب وقتی داشتم به سمت ویلا میومدم تو راه یهو یه سنگ بزرگ جلوی ماشین دیدم.پام روی ترمز گرفتم. پیاده شدم. تقریبا میشد گفت ارتفاعش تا سپر ماشین می رسید. رفتم سمتش و خواستم تکونش بدم. که یهو صدای خش خش بوته ای شنیدم. بوته تکون می خورد. خوب معلوم بود یکم ترس آدم می گیره اون وقت شب. فاصلش با من زیاد بود ولی صداش بلند بود. ...
به وسیله ی چراغ ماشین می تونستم جلومو ببینم ولی اون خیلی دور بود.....
یک دفعه یه چیزی جلوم دیدم. یه حیوون که داشت یه چیزی رو روی زمین می کشید. چون خیلی دور بود معلوم نبود چه موجودی بود ولی حدس میزنم خرسی چیزی بوده باشه. اون شی رو داشت با دندونش می کشید.... اون گذاشت زمین و به من نگاه کرد. بعدم خودش افتاد. به سمتش دویدم. یه سگ بود...
سگی که به واسطه خراش های زیادی که برداشته بود از هوش رفته بود و اون چیزی که داشت میکشید یه .. یه انسان بود. یه زن یه زنی که بیشتر صورتش از بین رفته بود و لباساش خونی بودن. معلوم نبود سگ چه مسافتی اونو کشیده بودش...
سنگ هرجوری بود از جلوی ماشین برداشتم و ماشین به سمتشون بردم. جفتشون گذاشتم توی ماشین و با تمام سرعتی که میتونستم به سمت بیمارستان حرکت کردم...
اونجا برای اینکه صورت زن از ریخت نیفته مجبور شدن نزدیک دوبار روی صورتش عمل انجام بدن.
صورت .. بدن .. نزدیک به چهاربار به اتاق عمل رفت و با این حال دکترا می گفتن که معجزست که هم اون و هم بچش زنده موندن. بعدا فهمیدم که اون زن کی بود...
از جاش بلندشد و دستشو روی شونم گذاشت و گفت : اگه بهت چیزی نگفتم برای این بود که از بابات می ترسیدم.نمی دونم چه جوری فهمید ولی تهدیدم کرد.
باراد.. اونشب سوگل اتفاقی نیوفتاد بلکه یکی هولش داد. اینو مطمئنم.. ترسیدم که نکنه دوباره سرش بلایی بیاره . یا اون یا ... ببین به هرحال باید خیلی خوشحال باشی که اون بالایی اینقدر دوست داره که سوگل و بچتو با اون همه بلایی که سرشون اومده بود دوباره بهت برگدوندشون حالا چه من و چه سیاه مهم نیست .. درضمن حالا که پیداشون کردی مواظبشون باش.
بلند شد و به سمت در رفت.
–سیامند خان کجا؟
- سوگل خانوم با اجازتون من دیگه برم نازی منتظرم!
– ولی آخه زخماتون ..
دستشو روی زخمش کشید
– چیزی نیست یه دلتنگی چندسالس!
پوز خند زدم.
- با اجازتون.
- سیامند!
نگام کرد.
از جام بلند شدم و رفتم سمتش. دستم گذاشتم رو شونش.
– خیلی مردی!
و همو در آغوش گرفتیم. صدای آخ جفتمون هم زمان بلند شد. از هم جدا شدیم.
سیامند : میگم تو این چهارساله زورت زیاد شده!
– نه برای تو نشده!
– ما کوچیک یه دونه دادشمونیم!
– برو بسه! روشو کرد اونور.
– به نازنین چی میگی؟
- میگم خوردم به درخت!
یواش گفتم : دیوونه!
– ماشینت کو؟
- لب جاده!
منتظر موندم تا از نظر پنهون شد.
سوگل – یه لحظه! من فکر کردم تشنه ی خون همین!
وارد خونه شدیم و در بست .
راست می گفت انگار نه انگار که یه دقیقه پیش داشتیم همو می کشتیم! والا!
رو مبل نشستم. دوباره جعبه کمک های اولیه رو آورد.
یکم بتادین روی پنبه مالید و گذاشت گوشه ی لبم. سوخت. یکم سرمو کشیدم عقب. دوباره پنبه ور گذاشت. ایندفعه برای اینکه دقتشو بیشتر کنه سرشو آورد نزدیکتر.
نفسش روی لبم پخش میشد.
یه جوریم شد( همون قیری ویری خودمونو میگه!
چشمام بستم و سعی کردم روی یه چیز دیگه متمرکز شم ولی مگه می شد!!
– می تونم جریان این اتفاق بدونم؟
دلم نمی خواست دهنم باز کنم میترسیدم به جای حرف زدن یه کار دیگه بکنم.
همینطور که دستش گوشه ی لبم بود به چشمام نگاه کرد.
– الو؟ صدا میاد؟
چشمام باز کردم.
زکی!
فکرکنم چشمام ببندم بهتره.
ببین خودت یه کاری میکنی که کنترلم از دست بدما!!
نا خواسته چشمام رفت و روی لبش متمرکز موند.
نمی تونستم تکونشون بدم. یعنی نمی خواستم تکونش بدنم. حس کردم قفسه ی سینش تند تند بالا و پایین میره. یهو بدنم گر گرفت. سرمو نزدیک کردم .نزدیک . نزدیکتر که یهو...
- مامان!
سرشو عقب کشید و به پله ها نگاه کرد.
– میشه یه لحظه بیای؟
به من نگاه کرد.
– الـ..بته!
و از جاش بلند شد و رفت بالا. سرمو به مبل تکیه دادم. اوووف! داشت می شدا! لعنتی!.
داشتم تلویزیون نگاه می کردم.
سوگل و روهانم داشتن بیرون برف بازی می کردن. منم چون حالم خوب نبود نرفتم بیرون. روی مبل نشسته بودم و سیاهم سرشو گذاشته بود روی پام و داشتم نازش می کردم. همزمان داشتم به اتفاقاتی که افتاده بود فکر می کردم.
به حرفای سیامند...
به همون سگی که سوگل نجات داده بود.. همون سگی که الان روی پای من خوابیده بود.. سیاه.. سگی که زندگی عزیزترین کسم بهش مدیون بودم...
اول به اون بالایی.. پس فراموشم نکرده بودی.
–عمو عمو..!
به روهان که نفس نفس زنان وارد خونه شد نگاه کردم. اومد چیزی بگه که یهو سوگل از دم در داد زد.
–روهان!
روهان برگشت سمتش.
گوله برفی رو سمت روهان پرت کرد که روهان جا خالی داد و خورد تو صورتم. سیاه از جاش پرید پایین.
– ای وای! ببخشید.
دوید سمتم.
روهان بگو که هر هر به من میخندید!
– خوبین؟
بالا سرم بود.
– چیزی نیست.
به روهان نگاه کردم. دلشو گرفته بود و داشت می خندید. نیم خیز شدم سمتش.
– به کی می خندی؟
جیغ کوتاهی کشید و دوید بیرون.
– چیزی تون نشد که؟
- نه خدا رو شکر سالمم. ولی خودمونیم عجب نشونه گیری دارینا!
خندید و گفت – تو این چهارساله اینقدر چیز میز به این ور و اونور پرت کردم که خود به خود نشونه گیریم خوب شده....
- عمو نمیای برف بازی؟
به سوگل نگاه کردم.
– خوشحال میشیم اگه بیاین.
یکم مکث کردم. چی از این بهتر.
از جام پاشدم و کاپشنم از روی چوب لباسی برداشتم.
تا پام از در بیرون گذاشتم یه گلوله محکم خورد به صورتم. دوباره روهان شروع به خندیدن کرد.
پدر سوخته!
در عوض یه گوله برف از طرف سوگل خورد بهش. جیغ کشید و شروع به دویدن کرد.
من و سوگل دست به یکی کردیم و روهان هدف گرفتیم ولی پدر سوخته یه تنه از پس هممون بر میومد.
خوشم میومد کسی نبود که جلو زنا کوتاه بیاد. به پدرش رفته بود.
****************************
سوگل
همینطور که داشتیم گوله به هم پرت می کردیم ، یه لحظه از دستم در رفت و خورد به باراد.
– ای وای ببخشید .. اشتـ.. اَاَاَ!
سرمو دزدیدم وگرنه می خورد به سرم.
و اینگونه بود که اتحاد بین ما شکسته شد و جنگ آغاز شد.
من نمیدونم مگه این سه ساعت پیش دعوا نکرده بود پس چرا عین اسب میدوید؟؟
سیاهم اون گوشه وایستاده بود و مارو نگاه میکرد.
یه چیزی برام خیلی عجیب بود و اونم این بود که سیاه با این مرد مشکلی نداشت. چون اون حتی وقتی سیامندم میومد اینجا آروم نبود ولی با این مرد...
شاید یه چیزی توی وجود این مرد هست که فرق میکنه .. نمی دونم.. شاید سیاهم همون حسی رو داره که من دارم.. اما مال من یه فرقی داره اونم اینه که این مرد وجودش.. صداش.. نفساش برام آشناست.. انگار که یه جایی یه زمانی دیدمش و از همه مهم تر وقتی کنارم نمی تونم خودمو در برابرش کنترل کنم. دست و پام گم میکنم.. هر لحظه بیشتر جذبش میشم..وقتی دیدم داره دعوا میکنه یه لحظه ترس همه ی وجودم برداشت.. توی دلم خالی شد.. بیشتر به جای اینکه نگران سیامند که چهارساله می شناسمش باشم نگران کسی که کمتر از یه هفتس دیدمش بودم.. اون لحظه که صورتش اونقدر نزدیکم بود خدا خدا میکردم که هرچه زودتر اتفاق بیوفته .. وقتی اون حرفا رو میزد.. منظورش چی بود ...
با گوله ای که به صورتم خورد از فکر بیرون اومدم. نگاه خبیثانه ی باراد روی صورتم بود.
سریع یه گوله درست کردم و به سمتش دیودم . اونم دوید وتوی جنگل. منم دنبالش.ولی یه لحظه از نظر محو شد. آروم آروم می رفتم جلو و گوله تو دستم بود. صدای داد روهان بود
– مامان میرم دستشویی!
منم بلند گفتم : باشه برو.
برگشتم پشتم نگاه کردم تا صدام بلند تر بره وقتی رومو برگردوندم همینطور که به وسیله دستاش از شاخه آویزون بود و تاب میخورد سینه به سینم اومد پایین.
نفسم تو سینه حبس شده بود.. دوباره همون حس .. وای وای نکنه نتونم خودمو کنترل کنم! چشمام بهم فشردم. بازوهامو تو دستاش گرفته بود. نمی تونستم تکون بخورم قلبم اومد توسینم.
آخه چرا؟ چرا با دیدن این مرد اینجوری میشم.. چرا نمی تونم خودمو کنترل کنم.. کسی که برام غریبست یا شایدم من اینطور فکر میکنم.
یک دفعه صداشو دم گوشم شنیدم.
– مگه نمی خواستی برف بندازی؟ برفت که آب شد...
دستاشو آروم از بازوم کشید تااااااا کف دستام.
و اون دستم که توش برف بود باز کرد. تماس دستش با نوک انگشتام باعث شد چشمام یهو باز کنم. نمی دونم چم شد ولی میدونستم که اگه یه لحظه دیگه اونجا بمونم آبرو ریزی میکنم. برای همین سریع پشتم بهش کردم وخواستم بدوام برم که از پشت گرفتتم...
دستاشو دورم قفل کرد.
نمی دونم چم شده به جای اینکه بترسم بیشتر احساس دلتنگی کردم..
انگار خیلی وقت بود منتظر بودم ..منتظر آغوشش..
نه سوگل چته.؟!!
– ولم کن!
چونشو گذاشت توی گودی شونم و خیلی ریلکس گفت : چرا ولت کنم ؟ تازه گرفتتم.
– آقای محترم من نسبتی با شما ندارم پس ولم کن تا جیغ نزدم.
تقلام بیشتر کردم.
– از کجا میدونی نداری؟ تو که یادت نمیاد!
چی؟ یعنی چی منظورش چیه؟
- ببین ولم کن داری اذیتم می کنی!
– عیب نداره به یادآوردن من می ارزه!
– یاد چی؟ .. اصلا تو کی هستی ؟
با یه حرکت منو برگردوند سمت خودش. صورتش جلوی صورتم بود.نا خوآگاه دست و پام شل شد.
چرا نمی تونستم خودمو در برابرش کنترل کنم؟ واقعا کی بود؟ این مرد کی بود که اینجوری باهام حرف میزد؟ اینجوری باهام رفتار می کرد؟ چرا هر وقت میدیدمش دست و پام شل می شد چرا حس می کردم می شناسمش. با دستاش صورتم جلو صورتش نگه داشت.
– سوگل منو نگاه کن.. خوب به صورتم دقت کن.. تک تک اجزا صورتم زیر نظر داشته باش و فکر کن.. فکر و به یادبیار.
چشمام روی صورتش چرخید و نا خودآگاه روی لباش ثابت موند. ( عجب شیطونیه!)
یهو خندید و گفت : گفتم روی صورتم نه لبم!
یه دفعه از حرفش سرخ شدم. دوباره بهش نگاه کردم به چشماش .. چقدر چشماش برام آشنا بود.. اسمشو زیر لبم تکرار کردم.
– باراد..باراد..
یه دفعه تصاویری برام زنده شدن. یه مرد یه مرد که به یه ماشین مدل بالا تکیه داده.. آره خودش بود .. باراد بود.. یه باغ بود ..مهمونی..منو به خودش فشار داد .. قبرستون.. بالای قبر وایستاده بودیم.. یه اسم.. سوگند..سوگند .. یه نفر دیگم بود.. اسمشو صدا زدم.. تیرداد.. تیرداد..یه دفعه یه جرقه تو ذهنم روشن شد. نگاش کردم.
– سوگند .. تیرداد! یادم میاد..
یه پوفی کرد و گفت : خسته نباشی. همه ی اینارو تو چشای من دیدی؟ خوبه نگفتم به لبم نگاه کنی وگرنه معلوم نبود کیا بیاد میاوردی!... پس من چی؟ من به یادت نمیاد؟
- تورو.. می بینم ولی .. نه..ما باهم نسبتی داریم؟
پشتمو کردم بهش
– چرا هروقت میبینمت قلبم میاد تو دهنم .. چرا وقتی جلومی دست و پام گم می کنم.. چرا هر لحظه بیشتر میل به ب*و*س*ی*د*ن*ت دارم ..
برگشتم سمتش.
- تو کی هستی؟.. چرا ازهمون اول..
– هیسسس!
دوباره صورتم تو دستش گرفت.
– چهارسال قبل من و تو به خاطر یه مسائلی باهم ازدواج کردیم.. ازدواج که نه یه صیغه ی محرمیت ساده بود اونم فقط به خاطر اصرار مامانت.. تو قرار بود زندگی سیاه منو عوض کنی..
یه نفس عمیق کشید.
یه ماه گذشت و وابستگی من به تو هرلحظه بیشتر بیشتر میشد.. تا اینکه نفهمیدم کی بود که تو تیر عشقتو توی قلبم فرو کردی .. از اون لحظه به بعد بود که منتظر یه لحظه بودم تا بیشتر بهت نزدیک شم.. تا اینکه یه روز با یه چک تونستی این بهونه رو برام فراهم بیاری.. اون لحظه که تو رو تو آغوشم داشتم بهترین لحظه زندگیم بود ولی فکر نمی کردم خیلی سریع تموم شه..بعد از چند روز پدرم نهال بهم نشون داد.. فکر می کرد با اینکار منو خوشحال می کنه ولی نمی دونست که فقط نفرتم بیشتر بیشتر میکنه.. اون به خاطر یه مرد شصت ساله منو ول کرده بود... ازم خواست باهاش ازدواج کنم .. چون اون یه زن بیوه بود با کلی ثروت .. می تونست با ثروتش شرکتشو نجات بده... ولی وقتی دید کوتاه نمیام منو تهدید کرد.. گفت تورو می کشه.. منم ترسیدم نمی خواستم دیگه تورو مثل نهال از دست بدم.. کوتاه اومدم با اینکه برای خیلی سخت بود و لی ازت جدا شدم.. چند ماه بعد تورور تو ویلای یکی از دوستام دیدم.. وقتی فهمیدم بارداری یه حالی شدم.. هم خوشحال بودم و هم ناراحت.. شب که با داداشت رفتی بودی بیرون ویلا.. صدای جیغت اومد .. دویدم سمتت ولی توی راه بیهوش شدم.. صبح که پاشدم بهم گفتن جسدتو درحالی که تیکه تیکه شده بود پیدا کردن.. اون لحظه انگار تمام زندگیم نابود شد.. چهار سال .. چهارسال بود که هرروز به دنبالت توی این جنگل میومدم تا اینکه اونروز تو و روهان باهم دیدم.. آرزو کردم که کاش زن و بچم بودی.. ( پوزخندی زد) نمی دونستم اینقدر زود برابر میشه!
نمی دونستم باید اون لحظه چی کار کنم.. مغزم هنگ کرده .. همه چیزایی که می گفت خیلی برام زنده بود.. ویلا.. ازدواج.. بارداری.. نهال.. کوه .. گیج شده بودم..
– مامان!
صدای جیغ روهان بود. از عالم فکر بیرون اومدم. صدای گریش میومد. یه لحظه مات به باراد نگاه کردم و لحظه ای بعد دویدم سمت روهان. داشت گریه میکرد. تنها بود .
–روهان!
دویدم سمتش. منو محکم بغل کرد.
– کجا .. بودی؟ .. فک..کردم .. خوردنت!
- کی منو بخوره؟
- گرگا..
- عزیزمی گریه نکن عشقم.
بلندش کردم و بردمش توی ویلا.
************************
باراد
روی مبل نشسته بودم . داشتم به وقایع امروز فکر میکردم.. یعنی باور کرده .. میشه منو به یاد بیاره؟ بهش نگاه کردم داشت به سیاه غذا میداد. تا از جاش بلند شد سریع رومو کردم اونور. رفت تو آشپزخونه و دقیقه ای بعد با سینی قهوه برگشت. گذاشت روی میز جلوم و نشست کنارم حس کردم چیزی میخواد بپرسه.
– بپرس!
یهو برگشت سمتم و شروع کرد.
– میشه یه خورده بیشتر برام تعریف کنی خواهش میکنم!
و اینگونه بود که شروع کردم از خودم وخودشو و خانوادشو و.. براش گفتن.
**********************
روهان
الان نزدیک به یه ساعت بود که مامانم منو اورده بود بالا و خواسته بود نرم پایین.
آخه چرا؟ خوب روهان.. من حوصلم سر میره! چقدر کارتون نگاه کنم.. خوب کارتونم یه حدی داره دیگه! چقدر موش و گربه ببینم.؟؟
اه ! همینطور که تلویزیون اتاق روشن بود یواشی رفتم سمت در و بازش کردم .. آهسته آهسته رفتم سمت پله ها و از اون بالا نگاشون کردم. مامانم داشت با آقاهه صحبت می کرد...
یهو بغلش کرد. عمو یه لحظه مردد بود و اونم محکم تر مامان بغل کرد
- .. چقدر خوشحالم که دوباره تورو تو زندگیم پیدا کردم...اگه بدونی تو این چهارسال چی بهم گذشت..
از هم جدا شدن.
مامان : پس با این چیزایی که گفته مشتاق ترم هر چه زودتر خوانوادم ببینم..
دستش گذاشت روی صورتم مامانم..
– مطمئنم منو هر چه سریع تر بیاد میاری.
مامانم دست باراد گرفت : امیدوارم..
یه دفعه سرفم گرفتم. بی ادب! الان چه وقت سرفه کردن. مامانم و باراد بهم نگاه کردن.
دهنم تا ته باز کردم و لبخند زدم. دستام بردم پشتم و گفتم : سلام خوبین؟
مامان دستشو به سمتم گرفت و گفت : بیا کارت دارم!
منم که فضووول! دویدم از پله ها پایین و پریدم روی پای مامان.
– روهانی ، میدونی که تا حالا صد دفعه از مامان پرسیدی که بابام کجاست؟ کیه ؟ چی کارست؟ ولی من هر دفعه سعی کردم بهت جواب ندم
خودم اضافه کردم : ماسمالیش کنی!
باراد با صدای بلندی خندید. مامانم یه دونه زد روی پام و ادامه داد:ولی حالا می خوام...
... یعنی چی ؟ الان من گیج شدم.
– یعنی من باید به عمو بگم بابا؟
مامانم لپمو بوسید و گفت : دقیقا!
– خوب اگه عمو بابامه پس چرا عموم ؟
باراد : چی؟
- یعنی اگه بابام پس چرا از همون اول ... اه مامان!
باراد با مهربونی گفت : روهان جون.. تو دوس داری من بابات بشم؟
سرمو تکون دادم. *
- پس تمام!
– یعنی الان تو بابامی؟
- دقیقا! هوراا! یعنی من بابا دارم! آخ جوووون!
از پای مامانم پایین پرید م و خوشحال و خندان از اینکه یه بابا پیدا کردم رفتم تو اتاقم.
****************
سوگل
داشتم ظرفای ی که مونده بود میشستم و همزمان داشتم به وقایع فکر می کردم .
– وای!
دستاش دورم حلقه شد.
– چی کار میکردی؟
چونشو گذاشت روی گودی شونم.
– ظرف می شستم.
– اونو که می بینم ...
شروع کرد به بوسیدن گردنم. یهو یه جوریم شد.. چشمام بستم. ظرفا از دستم ولو شدنتو سینک.
– میشه نکنی؟
- چرا.. ت .. که منو.. یادت!
– ولی نه به طور کامل.. خواهش میکنم.
وایستاد.
– باشه.. هر جور میلته..
و بدون اینکه چیز دیگه ای بگه رفت.
یهو نمی دونم چی شد که احساس ناراحتی کردم.. انگار پشیمون شده بودم. سریع پیشبندم باز کردم و دستکشام انداختنم تو سینک و رفتم بیرون. روی مبل لم داده بود و کسل داشت تلویزیون نگاه می کرد. رفتم جلوش وایستادم. بی تفاوت نگام کرد. تلویزیون از جلو خاموش کردم و دوباره نگاش کردم. از جاش بلند شد و رفت سمت پله ها. دویدم سمتش.
– قهری؟
- نه چیزی نیست!
- مطمئن؟
- به من اعتماد کن..
و رفت. خواستم برگردم که یهو سر جام وایستادم.
به من اعتماد کن.. به من اعتماد کن.. این جمله رو قبلا شنیده بودم..
به من.. اعتماد.. یهو برگشتم سمتشو بهش نگاه کردم.
– باراد!
برگشت سمتم. از پله ها بالا رفتم
– به من اعتماد کن.. به من اعتماد کن..
با تعجب نگام کرد.جلوش وایستادم. بشکن زدم.
– اونروز.. توی خونه بابات .. نهال .. من ..اعتماد..
شگفت زده نگاش کردم. اونم مشتاق نگام کرد.
– آره یادم میاد .. یادم !همه چی یادم میاد! تو .. نهال!
پریدم و بغلش کردم.
– یعنی الان همه چی یادت اومد؟
- آره دیگه خره!
– واقعا؟
بلند خندیدم. یهو دستاش دورم حلقه کرد و منو از زمین بلند کرد و چرخوند. بلند تر خندیدم.
– مامان.. چه خبره؟ جیش داری جیغ میزنی؟
دوباره خندیدم و گفتم : نه عزیزم برو بخواب!
رفت تو اتاقش. همینطور که دستم دور گردن باراد حلقه بود پرسید : چه ربطی داره؟
- آخه هر وقت روهان دستشوییش ..
حتی نذاشت ادامشو بگم. محکم ل*ب*ش*و چسبوند به ل*ب*م. منم یه خلا حس کردم که انگار با ب*و*س*ه* ی اون اون خلا پر شد..
خلا عشق! عشقی که چهارسال بود دنبالش بودم.. و حالا.. با کاری که اون کرد خاطره های زیادی یادم اومد.. همه اون شبا.. رقص عربی.. چک ..و.. ولی نذاشتم هیچ کدوم این لحظه رو خراب کنن. محکم تر به خودم فشردمش. منو بلند کرد و به سمت اتاق حرکت کرد و ...
*****************
هنوزم باورم نمی شد دارم اینکارو می کنم.
دستای گرم باراد توی دستام بودن. روهانم کنارم نشسته بود و داشت بیرون نگاه می کرد.
– وای مامان اینجارو!
همینطور که ماشین حرکت می کرد و هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد استرسم بیشتر می شد. آروم زیر گوش باراد زمزمه کردم : وای باراد من می ترسم.
– از چی؟
- نمی دونم.. آخه دارم می رم خانوادم برای اولین بار ببینم.. یه حسی بهم دست داده..
– نگران نباش هیچی نمی شه! ... راستی سیامند به همه خبر دادی دیگه نه؟
- آره داداش به همه گفتم.
– براشون توضیح دادی دیگه نه؟
- آره از سیر تا پیاز ماجرا رو گفتم.
– خوب خدا رو شکر.
– خاله نازنین؟
- جانم روهان جان؟
- چقدر مونده؟
- ته اون کوچرو می بینی درست همونجا!
یهو انگار دلم هری ریخت پایین. دست باراد بیشتر فشار دادم.
اصلا نمی دونستم دارم چی کار می کنیم. پله های ساختمون طی کردیم. وارد خونه شدیم.. دست و پام می لرزید. یهو با دیدن خونه تموم خاطره هام زنده شد..پله ها .. صبحونه.. همه و همه.
– همین جا وایسا الان میام.
گوشه دیوار کنار روهان وایستادم.
*********
باراد
وارد هال شدم. با دیدن من همه از جاشون بلند شدن.
تیرداد : کجاست؟ خواهرم کو؟
روشا : باراد؟
- آروم آروم الان میاد فرصت بدین.. فقط اینو بگم که هیچ کدومتونو یادش نمیاد.. با این حال آماده این؟
مظطرب نگام کردن. همه بودن .. رامتین اینا .. روشا .. مامانم و بابام و نهال!
رفتم پشت دیوار. مظطرب منو نگاه کرد. دستشو گرفتم و بردمش تو. یه لحظه همه به هم نگاه کردن . از چهرش جا خورده بودن. ناراحتی توی چشمای بابام و نهال می دیدم. اولین نفر تیراد اومد جلو. روهانم پشت مامانش قایم شده بود. رفت سمت سوگل.به هم نگاه کردن. سوگل یه قدم رفت جلو.روهان سریع اومد پیشم ودستمو گرفت. بغلش کردم. همه داشتیم به تیرداد و سوگل نگاه می کردیم.
– سوگل؟
- تیر...داد!
یهو همو بغل کردن. همه یه نفس راحت کشیدیم. چقدر راحت همو به خاطر اوردن! از سوگل جدا شد.
– دلم برات تنگ شده بود آبجی کوچولو..
روشا : خوب حالا برو کنار نوبت منه!
تیرداد معترضانه نگاش کرد. روشا براش زبون درازی کرد و سوگل برد اون سمت تیرداد اومد سمتم. به روهان نگاه کرد. بعد به من .. سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم. دستشو دراز کرد.
- من تیردادم.
روهانم دستشو دراز کرد و گفت : منم روهانم.
– نطرت چیه با هم بیشتر آشنا شیم؟
و دستشو دراز کرد.
–موافقم.
و روهان رفت بغل تیرداد. چشمم به نهال و سوگل افتاد. از جاش بلند شد ورفت سمت سوگل.
- وای سوگل جون خودتی؟
خشنانه اونو تو بغلش گرفت. مصنوعی گریه کرد و گفت : عزیزم چقدر دلم برات تنگ شده بود وقتی گفتن مردی..
– ببخشید ما هم میشناسیم؟
- آره عزیزم ما مثل خواهر بودیم!
- واقعا؟
روشا : مثل سیندرلا و خواهراش!
نهال بلند خندید. یهو سوگل زد وسط پوزش وفگت : صبر کن .. من تورو یادم!
خنده ی نهال روی لبش خشک شد.
- آره خودم گفتم مثل خواهر..
– نه .. نه !
نزدیک تر شد.
– اونشب توی کوهستون..
یهو جیغ کشید. به سمتش می رفت و نهال عقب عقب می رفت.
– آره تو بودی .. به وضوح یادم تو بودی که منو پرت کردی پایین..
– چی من ..
– خودت تو بودی که اون سنگ پرت کردی به سمتم..
– نه من ...
نهال خورد به دیوار..
– دروغ نگو من یادم میاد همه رو .
من که داشتم جوش میاوردم داد زدم : آره نهال؟
- من ..نه ..
– جواب بده لعنتی!
یهو شروع به دویدن کرد. داشت از جلوی رادین می رفت که رادین شمشیر پلاستیکیشو گرفت جلوش و نهال با سرخورد زمین.
– کجا میری ای جادوگر؟ ...چطور جرات کردی از دست شوالیه رادین فرار کنی؟
من رفتم سمتش و از موهاش گرفتم و بلندش کردم.
– ممنونم شوالیه!
– خواهش می کنم فرماندار!
و نهال بردمش و انداختمش رو مبل.
– حرف بزن!
یه تفی انداخت روی صورتم و گفت : آره آره من بودم .. خودم با همین دستام پرتش کردم.. من بودم که سنگ به سمتش پرت کردم ( قهقه ای زد) و خوشحالم که اینکارو کردم.. نه اون و نه بچش حقشون نبود که ثروتتو صاحب شن! همش باید مال من می شد نه کس دیگه!..
یه دونه محکم خوابوندم تو گوشش. ( جـــــان جیگرم حال اومد، اینم به خاطر کسانی که خواستارکتک خوردن نهال بودن).
– عوضی پست فطرت..
رفتم و دست سوگل گرفتم و همراه روهان از اونجا خارج شدیم....
************
امیر عزیزم چی کار میکنی؟
- داشتم داستان می نوشتم.
– داستان چی؟
دستای ظریف عسل دور حلقه شد.
– داستانی زن و شوهری که به صورت صوری باهم ازدواج می کنن و بعد از مدتی عاشق هم می شن.. اما بابا اونارو از هم جدا می کنه و بعدا می فهمن که دختره حاملس و
– اسمشون چیه؟
- سوگل و باراد!
– آخرش ؟
– خوشه!
تلفن زنگ زد.
– میرم ولی برمی گردم بقیشو بهم بگو .
– باشه..
خیلی عصبانی بودم.. اصلا باورم نمی شد که نهال همچین کسی باشه.. منو بگو که به خاطرش دوسالم تباه کردم.. نگو خانم فقط دنبال پولم بوده. سوار ماشین من بودیم
روهان دم گوش مامانش یواش گفت : بابا عصبانیه؟
خندم گرفت. : چرا باید باشم؟
روهان جا خورد.
– اووم . خوب آخه..
– نه هیچ وقت ازم نترس! خوب؟
- اوهوم.
– قربونت برم.
سوگل : کجا میریم بابای مهربون؟
- خونه خودمون مامان مهربون.
– پس بزن بریم...
سرانجام نهال و بقیه : نهال که به خاطر عملش یه چند سالی بهش حبس خورد.. حقشم بود زنیکه طمع کار! بابامم که به زور خانواده و سوگل با هم آتی کردیم و از سئوگلم معذرت خواست. تازه نوشم رو سرش گذاشت و حلوا حلوا کرد! روشا و تیردادم بالاخره با هزاربدبختی بعد از اینکه بابرو راضی کردیم کوتاه بیاد با هم ازدواج کردن. دو ماه بعدم سیامند و نازنین و خلاصه همه خوش و خرم زندگی کردیم. البته بعد از همه ی اون سختی هایی که کشیدیم!
دستای گرم سوگل دورم حلقه شد. داشتم بیرون نگاه می کردم. هوای بارونی..
– عشقم چی کار میکنه؟
- دارم به دختر همسایه فکر می کنم!
– کدومشون؟
- همون لاغر بلونده!
– ماشاالله همرم که می شناسی!
برگشتم و بغلش کردم.
– ولی هیچکی به پای تو که نمی رسه!
صورتم بهش نزدیک کردم.
– مامان غذا سرد شد!
– اومدیم مامانی!
– می گم سوگل؟
- بله؟
- نظرت چیه اسم روهان بزاریم پارازیت؟
خندید و گفت : خجالت بکش!
– مامان؟؟
- اومدیم! تو دلم گفتم یامان! بچه پررو! علم غیب داره!
–بیا زیاد به دختره فکر نکن.! شب میاد تو خوابتا!
دستم گرفت و کشید.
– والا اگرم بیاد شازدتون زهرمارم می کنه!
یه دونه محکم زدتم و گفت : روتو برم به خدا!
و اینم پایان
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۲۸ ساعت 12:6 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|