ازدواج صوری-28
اصلا نفهمیدم چه جوری رسیدم خونه..
سر ظهر بود.
منم بر طبق عادت نون و پنیری خوردم و دوباره از خونه خارج شدم.
ایندفعه باید می رفتم توی جنگل.
جنگلی که با هربار رفتن توش ، دردd رو به یاد میاوردم ..
دردی که هیچ وقت فراموشش نمی کنم..
آره من اونروز با هزار بدبختی تونستم ببینمش. بدنشو .. بدنی که به قول روشا یه تیکه گوشت بود .. قابل تشخیص نبود.. ولی یه حسی بهم گفت که این نمی تونه سوگل من باشه .. و الان همون حس من هر روز به این جنگل میاره..
دلیلشو نمی دونم ..
حتی نمی دونم چرا دارم بهش گوش میدم ..
دنبال کی چی می گردم نمی دونم..
ولی هرروز به بهونه هیزم جمع کردن اطراف می گردم.. هر روز یه طرف و امروز .. امروز روزی بود که باید از اون دوراهی رد می شدم و به سمت اون راهی که خیلی وقت بود منتظرش بودم می رفتم. راهی که به اون طرف جنگل می رفت...
تو این چهارساله کل اون یکی راهو گشته بودم..
بیشتر از چهارسال بود که هروز مسافتی رو می رفتم تا شاید بتونم پیداش کنم..
تا شاید یه روز این حس فرو کش کنه..
همینطور که پیش می رفتم هوا رو به سردی می رفت.
هیزم خوبیم پیدا نکرده بودم وقتی دیدم کم کم داره سرد میشه و احتمال بارش هست خواستم برگردم که صدایی توجهم به خودش جلب کرد.
صدا از پا یین تپه ی روبه روم میومد.
نزدیکتر رفتم.
صدای خنده و شادی بود.
از بالای تپه نگاهی انداختم.
یه حصار چوبی .. خونه ای که پشتش بود و پسر بچه و زنی که داشتن باهم توی برفا بازی می کردن و گهگاهی بهم برف می انداختن.
نمی دونم چرا با دیدن اون زن و پسر بچه یاد سوگل افتادم..
سوگلی که اگه الان زنده بود شاید به جای اون زن و بچش داشت با بچمون بازی می کرد ...
خواستم برگرم که یهو متوجه شدم تبرم لایه ریشه های تنومند درخت کنارم گیر کرده.
نمی دونم چه جوری احتمالا وقتی داشتم به درخت تکیش می دادم لیز خورده و رفته اون زیر.
دستش گرفتم و کشیدمش ولی تیزیش بدتر تو ریشه فرو رفت.
نفهمیدم چی شد که یهو دستش در اومدم و من به همراه دسته به سمت عقب پرت شدم.
پام به سنگی گیر کرد و مثل یه توپ از بالای تپه تا پایینش قل خوردم. وقتی به پایین تپه رسیدم از شانس بد من مستقیم با سر رفتم تو نرده چوبی و برفی که روش بود محکم ریخت روی سرم.
روهان
بالای سر مردی که امروز از آسمون اومده بود به زمین وایستاده بودم و داشتم به صورتش نگاه میکردم.
مامانم سرشو با دستمال سفیدی بسته بود.
– روهان .. انقدر اونجا واینستا! چی می خوای از جونش؟
اووف! از جام بلند شدم و دویدم سمت آشپزخونه پیش مامانم.
با اعتراض گفتم : مامـــــان! پس چرا بلند نمیشه؟
از روی صندلی بالا رفتم و بغل ظرفشویی روی اپن نشستم.
مامانم همینطور که داشت ظرفا رو می شست گفت : چه فرقی برای تو داره؟؟
- خوب ..می خوام ببینم کیه!
انگشت کفیشو گذاشت روی دماغم و گفت : آخه به تو چه وروجک!
سریع کف از روی دماغم پاک کردم. از این کار متنفر بودم.
– خوب ... خوب .. من ..
صدای پارس سیاه بلند شد.
مامانم با وحشت به من نگاه کرد.
یک صدا گفتیم : گرگا!
سریع ظرفارو ول کرد و دوید سمت در.
منم از روی اپن پایین پریدم و طبق عادت همیشه دویدم و از روی صندلیا بالا می رفتم و دکمه ی کنار پنجره رو فشار می دادم تا صفحه ی آهنی روی پنجره ها بیاد.
مامانم با سرعت سیاه آورد توی خونه و در بست و قفلش کرد.
خدا رو شکر در آهنی بود.
سیاه هنوز داشت پارس می کرد.
مامان جلوش نشست و وبهش گفت هیس!
کم کم پارس سیاه ساکت شد.
حالا اونم میدونست که نباید زیاد سر و صدا کنه.
دستشو باز کرد. سریع دویدم سمتش و پریدم توی بغلش.
یهو چشمش به مرد مرده افتاد.
آروم بهم گفت : گوش کن چی می گم. پیش سیاه بمون و از جات تکون نخور خوب؟
.. به چشماش زل زدم.
گونمو بوسید و سریع از جاش بلند و رفت سمتش.
وارد اتاقی که توش مرد مرده بود رفت.
دستم گذاشتم روی سر سیاه و نازش کردم : نترسیا! .. من مثل شیر پشت سرت هستم.
باراد
چشمام به سختی باز کردم.
آخ !
سرم بدجور سنگین بود.
دستم بردم سمت سرم و گذاشتم روش.
– آی!
دستم یکی روی هوا گرفت.
– هیــــس!
چشمام به سختی باز کردم. فضای اتاق تاریک بود. انگاری پنجره ها رو بسته بودن. صدای زوزه ی گرگا میومد. انگار نزدیک بودن.
توی اون فضای تاریک نمی تونستم چهرشو درست ببینم. ولی از نازک بودن دستش و چثه ی ظریفی که کنارم نشسته بود حس کردم زن.
ولی یه چیزی چقدر برام عجیب و آشنا بود.
بوش... بوش انگار یه جایی شنیده بودم. خیلی برام آشنا بود...
انگار .. انگار که .. ذهنم یهو بهم هشدار داد. سوگل! آره آره بوی سوگل میداد . مطمئنم.
با اون حال خرابم دستش که روی ساعدم بود گرفتم .
– سوگل؟؟
حس کردم صورتش به سمتم برگشت.
– سو..
– هیـــس!
نمی دونم چرا ولی ساکت شدم.
دستشو تو دستم داشتم.
سردی دستش.... انگار ترسیده بود.
صدای زوزه گرگها کل فضای اطراف خونه رو گرفته بود.
– مامان؟
صدای پسر بچه ای میومد.
– چیه روهان؟
زن با صدای آرومی جواب داد.
– من می ترسم!
–الان میام. ... اوووف! ..
می خواست دستشو از دستم خارج کنه.
نمی خواستم برم. نباید می ذاشتم از پیشم بره. اون یکی دستشم روی دستم گذاشت و با صدای آرومی گفت : چیزی نیست نگران نباش! ... به من اعتماد کن.
صداش.. صداش .. مطمئنم خود سوگل..
با اون حال خرابم می تونستم به راحتی تشخیص بدم.
پس بالاخره اون حس درست می گفت. دستشو رها کردم. به سرعت از جاش بلند شد.
نمی دونم چرا ولی از این کارم پشیمون شدم.
ترسیدم .. ترسیدم که همش خواب باشه .. ترسیدم که دوباره از دستش بدم..
دستم به لبه ی تخت گرفتم و به سختی از جام بلند شدم.
سرم گیج می رفت..
از دیوار کمک گرفتم.
فضای روشن بیرون اتاق می دیدم. خودمو به دم در اتاق رسوندم.
سوگل پیش پسر بچه روی دو زانوش نشسته بود. پسر بچه با دیدن من دستشو به سمتم گرفت.
سوگل برگشت سمتم.
نه!
این امکان نداشت! چطور ممکن بود؟ اما آخه .. بوش .. عطرش .. صداش.. همش مال سوگل من بود. ولی این زن .. این زن.. شباهتی به سوگل نداشت.
به سمتم اومد.
– کی گفت از جات بلند شی؟
مطمئنم که صداش صدای سوگل بود.
با اون چشماش بهم نگاه کرد.
چشماش .. نگاهش .. همه! مال خودش بود. ولی صورتش..
خدایا خدایا دارم دیوونه می شم خودت کمکم کن!
منو آروم روی مبل نشوند.
صدای گرگا قطع شده بود.
آروم به سگ نگاه کرد.
سگ پارسی کرد و دمشو تکون داد.
و زن سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد.
پسرک نفس راحتی کشید و از جاش بلند شد.
سگ نیز به تقلید ازش از جاش بلند شد. هردو به اشاره ی زن به طبقه ی بالا رفتند.
زن به آشپزخونه رفت و لحظه ای بعد با جعبه ای برگشت.
جلوم روی دوتا پاش زانو زد.
تمام مدت بهش نگاه می کردم. به حرکتاش...
پانسمان سرم باز کرد و پانسمانش عوض کرد. بعد به سراغ بازوم رفت.
معلوم نبود چه بلایی سر بازوم اومده. بدون اینکه متوجه باشه برای اینکه بازوم از بدنم جدا نگهداره دستم گرفت. یک لحظه حس کردم چیزی در من به وجود اومد....
حسی که خیلی وقت بود گمش کرده بودم...
حسی که مدتها بود به دنبالش می گشتم. حس در آغوش کشیدن سوگل..
بدون اینکه متوجه باشه برای اینکه دقت بیشتری کنه صورتشو نزدیک تر میاورد. بوش منو بیشتر دیوونه می کرد. صورتم به جلو گرفتم و یه نفس عمیق کشیدم.
– حالتون چطوره؟
- بهترم.
سعی کردم خودمو کنترل کنم.
– به خاطر سر و صداها معذرت می خوام. گرگا وقتی بوی خون بهشون می خوره اینجا میان.
– چند وقته من اینجام؟
- نزدیک به دو ساعت.
کارش تموم شد و از جاش بلند شد.
تنها چیزی که تنم بود یه زیر پوش مشکی بود که هیکل عضلانیم نتونسته بود بپوشونه.
جلوی من ایستاد سرشو به سمت پله ها گرفت : روهان؟؟
و جعبه رو برداشت و رفت سمت آشپزخونه.
پسری از پله ها تند تند به همراه سگش پایین اومد.
سگ رفت و جلوی در نشست ولی پسر جلوی من ایستاد و به من نگاه کرد.
سرم به مبل تکیه دادم.
صدای بسته شدن در اومد.
من که از اینکه اون زن سوگل نبود خیلی عصبانی بودم و از نگاه خیره ی پسر کلافه شده بودم سر پسر داد زدم.
– به چی نگاه می کنی؟
و عصبانی بهش نگاه کردم.
– من.. من ..
هق هقش گرفت. ترسیده بود.
چشمای مشکیشو بهم دوخت. قطره اشکی از صورتش سرازیر شد و دوان دوان از پله ها رفت بالا.
– پووف!
اونقدر عصبانی بودم که حتی وقت نکردم به رفتارم فکر کنم.! اه! لعنتی! به سختی از جام بلند شدم و کمک دیوار اولین پله رو بالارفتم. در باز شد و زن وارد شد.
توی دستش یه بسته ی مواد غذایی بود.
کتشو روی چوب لباسی آویزون کرد و با دیدن من گفت : ا کجا می رین؟
اومد سمتم.
صدای گریه پسر بچه میومد. یه نگاه به من و یه نگاه به بالا کرد. سریع از پله ها بالا رفت
من گفتم - من .. نمی خواستم ..
آه لعنتی! صدای بسته شدن در اتاق اومد.
با هر بدبختی که بود خودمو به اتاق رسوندم. صدای صحبت زن با پسرش میومد.

- الهی من قربون پسر یکی یدونم بشم! چی شد فرفری جونم؟
- ما..مان.. مرد مرده منو دعوا کرد..
– ا ! زشته بچه مرد مرده کیه؟ بیا بیا اینجا ببینم... تو که داری می گی مرد مرده پس برای چی گریه میکنی؟ مگه ندیدی چجوری خورد به نرده و کتلت شد؟
- چی شد؟
- کتلت!
...
-آهان قربونت برم! بخند بخند که وقتی گریه می کنی شبیه سیاه میشی!
– ا مامان! من از سیاه خوشگل ترم!
زن خندید.
– معلومه عزیزم. البته به شرطی که گریه نکنی!
و لحظه ای بعد صدای خنده پسر بچه بلند شد.
– نکن .. نکن مامان!.. قلقلک نده
به سمت پله ها رفتم و آروم پله ها رو پایین می رفتم.
که سر یکی از پله ها بود که یه لحظه اشتباه کردم و داشتم تعادلم از دست می دادم که یکی بازومو گرفت. نگاش کردم ولی اون نگاش به زمین بود. اخماش تو هم بود
. پسر بچه از کنارش رد شد و با شیطونی رفت پایین. داشتیم پله ها رو میومدیم پایین.
– مامان می تونم یکم بازی کنم؟
- آره ولی یه ساعت!
– هووورا!
ورفت سمت تلویزیون.
- روهان!
عقب عقب برگشت و گفت : مرسی مامان!
و بعد دوباره دوید سمت تلویزیون. وقتی به پایین پله ها رسیدیم. مردد منو نگاه کرد. منم گفتم: مرسی بقیشو خودم می رم.
و بدون این که چیزی بگه رفت. دسنم به چارچوب در تکیه دادم و وارد اتاق شدم. در اتاق بستم و روی تخت ولو شدم. یه دستم زیر سرم بردم و به سقف خیره شدم.
از رفتارم با اون پسر بچه ناراحت شدم. نباید سرش داد می زدم. به هر حال اونا به من پناه دادن. توی برخورد اول نباید اینکارو باهاشون می کردم. خیلی سخاوتمندن که تاحالا منو بیرون ننداختن.
تقه ای به در خورد و در باز شد. به سمت در نگاه کردم.
پسر بچه با لحن شیرینی گفت : مامان روهان به روهان گفت که از مرد مرده بخوام بیاد شام بخوره.
یه لبخند زدم.
از جام بلند شدم و روی تخت نشستم.
– مرد مرده می تونه از روهان خواهش کنه یه دقیقه بیاد تو؟
وارد اتاق شد واومد به سمتم.
– مرد مرده می تونه از روهان بخواد که اونه به خاطر داد زدنش ببخشه؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد.
– روهان هیچ وقت با کسی قهر نمی کنه. قهر کار بدیه! روهان می دونه مرد مرده درد داشته. دستم روی موهاش کشیدم و گفتم : مرد مردم الان فهمید که روهان چه پسر خوبیه! پس آشتی؟
و باهم دست دادیم.
– روهان! بیا غذات سرد شد!
مادرش بود که داد از آشپزخونه داد میزد.
– اوه اوه! روهان باید بره وگرنه مامان کله شو می کنه!
و بدو از اتاق رفت بیرون. منم آروم از جام بلند شدم و یواش یواش رفتم به سمت آشپزخونه.
روهان و مادش داشتن سر میز غذا می خوردن.
منم سر اون صندلی که خالی بود نشستم. مادرش از جاش بلند شد و بشقاب جلومو بلند کرد و برام کشید.
– ممنون.
ولی هنوزم اخم روی صورتش داشت.
داشتم غذا می خوردم که یهو با شنیدن جمله ی روهان غذا پرید تو گلوم.
– مامان سوگل؟
- چی شد؟
برام یه لیوان آّ ریخت. آب گرفتم و یه نفس رفتم بالا.
– خوبین؟
به چشمای مظطربش نگاه کردم. سرمو تکون دادم.
وای خدایا داری دیوونم می کنی؟ اخه مگه میشه دو نفر اینقدر شبیه هم باشن؟ صدا .. بو ... چشما و الانم که اسمشون! آخه چه جوری میشه؟
چرا هروقت با دیدن این زن یه حسی در من ایجاد میشه؟
چرا حس می کنم این بچه منو به سمت خودش میکشه؟
چرا نمی تونم تحمل ناراحت کردنشو بکنم؟ وای .. الان که سرمو بکوبم به میز!
آخه اگه این سوگل و این پسرم پس چرا با دیدن من عکس العملی نشون نمیده؟ چرا قیافش فرق می کنه؟ اگه سوگل پس چرا منو یادش نمیاد؟
با بلند شدن سوگل منم حواسم جمع شد.
بشقابشو تو دستش گرفته بود و داشت می برد آشپزخونه. نگاش کردم. از پشت سر که با سوگل مو نمی زد. شایدم من می خواستم که مو نزنه!
– مرد مرده می تونه از مامان خواهش کنه روهان یکم بیشتر بازی کنه؟
نگاش کردم.
– می تونه ولی مامان روهان میزاره؟
روهان سرشو به علامت منفی تکون داد.
یهو صدای شکستن اومد.
سرمو برگردوندم اونطرف.
بشقاب روی زمین افتاده بود و سوگل به دیوار تکیه داده بود.
– حالتون خوبه؟
نگام کرد .
– روهان برو اتاقت.
روهان به من نگاه کرد و سریع رفت بالا.
تا صدای بسته شدن در صبر کرد و یهو دستشو به دو طرف سرش گرفت و جیغ زد.
– نه! ... دستم از سرم بردارین!
اولین لیوانی که دستش اومد برداشت و پرتش کرد به سمت دیوار. عین چی از جام پریدم و رفتم سمتش. انگشتاشو توی موهاش فرو کرده بود و جیغ میزد.
– ولم کنین... نمی خوام..!
دور خودش می چرخید.
دستاشو گرفتم و سعی کردم آرومش کنم. ولی مرتبا جیغ می زد.
یهو عصبانی شدم و داد زدم : سوگل!
مظلومانه نگام کرد. صداش تو گلوش خفه شد. فقط یه زمزمه ی کوتاهی میومد. با اون چشمای اشکینش نگام کرد.. خیلی سعی کردم بر خودم غلبه کنم که بغلش نکنم.
دستمو انداختم دور شونش و آروم نشوندمش روی صندلی. خودمم جلوش زانو زدم.
– خوبی؟
نگاهش به پایین بود.
– میشه.. یه آرامبخش از اونجا بدی؟
و به جایی که اشاره کرد رفتم یه قرص آوردم و از روی پارچ روی میز لیوان پر آب کردم و گرفتم سمتش. بدون معطلی گرفت و یه سره رفت بالا. یه نفس عمیق کشید. لیوان از دستش گرفتم.
– چی شد یهو؟
پوزخند زد.
– نزدیک به چهارسال که هر وقت این گرگای لعنتی پیداشون میشه اون صحنه جلو چشمام تصور میشه. از صبح خیلی سعی کردم تحمل کنم ولی الان یه لحظه یهو اعصابم بهم ریخت.
منتظر نگاش کردم.
– چه صحنه ای؟

یکم من من کرد.
- یه جنگل..تاریک و برفی. من دارم دور خودم می چرخم و یه اسمی صدا می کنم...
یه پرتگاه.. من سرش وایستادم. یه لحظه یکی هولم میده و و میوفتم اما دستم به شاخه ای گیر میکنه... لحظه ای بعد صدای خنده یه زن میاد.. شرورانه می خنده.. دوباره صدا میکنم..( بغض کرد) ولی یه چیزی محکم به سرم می خوره. و رها میشم.
سنگ هارو میدیدم که به بدنم برخورد می کنن. می دیدم که چه جوری صورتم خراش میدادن ولی نمی تونستم حس کنم. پشتم محکم به چیزی خورد. .. صدای شکستن چیزی اومد...ولی نمی تونستم ببینم چیه.. نمی تونستم حس کنم. ( اشک از چشماش جاری شد.) نگام به آسمون بود... وچند دقیقه بعد بود که صدای زوزشون اومد.. دندونای تیزشون که بالای سرم بود می دیدم . چشماشون که حریصانه به بدن بی جانم نگاه میکردن.. می خواستم می خواستم داد بزنم .. کمک بخوام.. اسم خدا رو صدا کنم.. می خواستم ولی نمیتونستم. خورده شدن صورتم به وسیله ی اونا میدیدم ولی حس نمی کردم. نمی تونستم دستام تکون بدم نمیتونستم بلند شم و فرار کنم. چشمام بستم و فقط به یه نفر فکر کردم... یه مرد... ( چشماشو بست) و دیگه صدای نفساشونو نشنیدم. چشمام باز کردم. رفته بودن ولی من من هنوز زنده بودم.. دیدم که دنیا داره جلوم حرکت می کنه و لی نمیدونستم چه خبره.. نمی دونم ... یکی داشت منو با خودش میبرد. کسی که باعث شده بود اون گرگا برن.. وقتی خیالم راحت شد چشمام آروم بستم و ...
بقیشو نتونست بگه..سرشو توی دستاش فرو برد و آروم گریه کرد. دوست داشتم بقیه داشتانو بشنوم ولی همین قدر برای امشب کافی بود... دوست نداشتم زجر بکشه.. همینقدر برام کافی بود که بفهم حسم بهم دروغ نمی گفت.. حسی که تو این چهارساله همیشه بهم هشدار میداد.. همینقدر برام کافی بود تا بفهمم این زنی که جلوم به احتمال 99 درصد سوگل خودم.. زنی که بیشتر از چهارساله دنبالش بودم..
پسری که آرزو کردم که کاش پسرم بود و مادرش همسرم بود...
چقدر دنیا کوچیکه.. چقدر دنیا پست.. مگه یه زن چقدر می تونه تحمل کنه؟ .. چقدر می تونه تحمل گرگایی که وحشیانه به جونش افتادن بکشه؟ .. همه چیز ببینه و نتونه کاری کنه...
آروم اونو در آغوشم گرفتمش.
چونم گذاشتم روی سرش گفتم : هیسسسس! چیزی نیست.. دیگه تموم شد!هیسس!
حالا که منو یادت نمیاد پس باید دوباره شروع کنم . ایندفعه دیگه نمی ذارم کسی تورو ازم جدا کنم. قول میدم.
بعد از چند لحظه خودشو ازم جدا کرد. و اشکاشو با دستاش پاک کرد و گفت : ببخشید توروخدا شمارو ناراحت کردم.. هنوز یه روزم نیست که اینجایین ببین چه طوری ازتون پذیرایی کردم واقعا شرمنده.
– خواهش می کنم اینو نگو.
مهربون نگام کرد. دستشو آورد جلو و گفت : ببخشید من فراموش کردم.. من سوگلم .
منم دستم دراز کردم و گفتم : منم بارادم.
همینطور که دست میدادیم گفت : راستی چهرتون برای من خیلی آشناست . ما جایی همو ندیدیم؟
تو دلم پوزخند زدم و با خودم گفتم چرا یه زمانی شوهرت بودم اگه خدا بخواد!
– نه من که فکر نمی کنم!
– مامان؟
پشتم نگاه کردم.
سوگل تقریبا به سمت روهان دوید.جلوش زانو زد و دستاش تو دستش گرفت.
– عشقم ترسیدی؟
- دوباره .. گرگی شدی؟
- چی شدم؟ .. آهان!
بوسش کرد و گفت : برو بخواب فردا میریم برف بازی!
– هوررا!
و دوید سمت پله ها. برگشت سمتم و گفت : شب بخیر آقایی که مامان بغل کردی!
وبدو رفت بالا!
یه نیمچه لبخند زدم.سوگل خجالت زده نگام کرد.سرم به نشونه ی منفی تکون دادم که یعنی نمی خواد چیزی بگی مشکلی نیست. و رفت به سمت آشپزخونه. شیطونیم گل کرد و رفتم پیشش.
شروع به شستن ظرفا کرده بود.
– کمک میخوای؟
- نه مرسی خودم می شورم.
ولی مگه من میذارم؟؟ رفتم کنارش وایستادم و دستم بردم سمت ظرفا هرچی اصرار کرد نرفتم وقتی دید فایده نداره یه کم اونور تر وایستاد من ظرفا رو آب می کشیدم.
شیطونیم گل کرد و ازش پرسیدم : میتونم یه سوال بپرسم.
– اوهوم!
– پدر روهان کجاست.
ناراحت نگام کرد وزیر لب گفت : نمیدونم. ...چهارسال که نمی دونم. نه باباشو و نه خانوادم.
– پس چرا دنبالش نگشتین. یعنی دنبالشون!
مکث کرد و ادامه داد : چون بهم گفتن مردن.
چی؟؟ ولی من که زندم.!!!
سعی کردم خشمم کنترل کنم : می تونم بپرسم کی گفته؟
گوشه ی لبشو گاز گرفت.
– کسی که پیدام کرد.
خواستم بپرسم کی که نمی دونم چی شد که یه چیزی جلومو گرفت. شاید به خاطر این بود که اون منو نمی شناخت برای همین می گفت که این یارو چقدر فضول حالا یه ذره درد و دل کردم ول نمی کنه! اون وقت دیگه ازم دور شه.آخه کی از فضول خوشش میاد. با خودم گفتم صبر کن به موقعش . آی بفهمم کی بوده که اینو بهت گفته!!!
ظرفا تموم شده بود. دم پله ها وایستاده بودیم و می خواستیم بریم بخوابیم.
– خیلی ممنونم. واقعا لطف کردین که به حرفام گوش کردین. ببخشید اگه سرتونو به درد آوردم.
– خواهش میکنم نگو این حرفا رو.
– پس اگه اجازه بدین دیگه مزاحمتون نشم. شبتون بخیر.
– شب بخیر.
و رفتم توی اتاقم. به محض اینکه در اتاق بستم، می خواستم از شادی منفجر شم. ولی گفتم الان سرم درد میگیره. برای همین . روی تخت خوابیدم و به سقف نگاه کردم. نمی دونم چرا خوشحالیم می تونستم کنترل کنم شاید چون چهارسال بود که می دونستم زندست... شاید چون دیگه الان پیشم بود. حالا باید یه بهانه پیدا می کردم که بیشتر پیشون بمونم. که کم کم عاشقم بشه و دوباره ... امیدوارم یه بهونه پیدا شه! یعنی چقدر بزرگی که تو این همه بلا سرش اومد ولی زنده نگهش داشتی.. چی بگم؟ چی میتونم بگم؟
ولی اونقدر خوشحال بودم که نفهمیدم چه جوری خوابم برد...
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۱۲/۲۵ ساعت 21:52 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|