تعادلم از دست دادم و به داخل دره پرت شدم.

زیر پام کاملا خالی شد و خودمو تو خلا احساس کردم. دست و پا زدم. دستم به یه شاخه ای خورد و سریع گرفتمش. صدای خنده ی زنی میومد.

صداش زدم : نهـــــال! کمکم کن!

– تو هنوز زنده ای؟ می دونی چیه؟ تو و اون بچت حقتونه که برین به جهنم!..

دستام بیشتر تکون دادم .

هر لحظه ممکن بود شاخه بشکنه و من پرت شم دستم به یه پارچه خورد.

با اینکه ریسکش زیاد بود و لی پارچه که توی شاخه ها گیر کرده بود که مچ دستم ستم.و با دهن گرش زدم. .

- کمک!

از ته هنجره و با تمام توانم داد زدم: تیرداد!.....کمک.. باراد...

اون یکی دستمم گذاشتم روی یکی از سنگا تا شاید بتونم بالا برم.

– ســـ,گل!

صدای از دور میومد. اما همین که سرم گرفتم بالا حس کردم یه چیز گردی داره میاد به سمتم و با تمام وجود جیغ زدم : بـــــــاراد!..

لحظه ی بعد صدای برخورد سنگ با سرم اومد و بدنم بی حس شد وصدای خنده ی بلند یک زن اومد و دنبا جلو چشمام سیاه شد....



***********************

باراد

داشتم به پرهام کمک می کردم که لامپی رو که در اثر نوسانات برق سوخته بود تعویض کنه که صدای جیغی شنیدم پرهام : چی بود؟

لامپ از دستم افتاد. به سمت در دویدم.

– سوگل!

نمی دونم ولی یه حسی بهم می گفت که سوگل در خطره. صداش زدم

- سوگل!..

همینطور که داشتم میدویدم. نمیدونم به کجا فقط میدونم یه چیزی میگفت از اینور. و لحظه ای بعد صدای جیغشو شنیدم.

– ســــوگل!

سرعتمو بیشتر کردم. همینطور که داشتم میرفتم پام به شاخه ی درختی گیر کرد و خوردم زمین.

نیمخیز شدم.

سوزش بدی رو تو زانوم احساس می کردم. دستمو گذاشتم روش. خیس بود.

از تنه ی درخت کمک گرفتم و دوباره بلند شدم.این خونریزی سرعتمو کم کرده بود.

نمی ذاشت حرکت کنم انگار چیزی مانعم میشد دوباره افتادم وسوزش بیشتر شد.

دستمو روش کشیدم.

حدسم درست بود شاخه ی درخت رفته بود توش.

–آه! ..

لعنتی!

صداش زدم :سوگل!

جوابی نشنیدم. بلندتر داد زدم.

–باراد؟

صدای بچه ها بود که میومد. اومدم صداشون بزنم که یه چیزی محکم به سرم خوردم و در نتیجه دهنم بسته موند و ...



چشمام به سختی باز کردم. به اطرافم نگاه کردم

–اخ!

سرم بدجوری سنگین بود.

– داداش؟

صدای نگران روشا بود.

– من کجام؟

- توی ویلا!

هم سرم بسته بودن و هم زانوم.

– چطوری پهلوون؟

پرهام بود. بلند شدم و به کمکش روی تخت نشستم. دستمو به پشت سرم کشیدم. یهو یاد دیشب افتادم.

– سوگل کجاست؟

جوابی نیومد.

سرمو بالا گرفتم و خشمگین نگاشون کردم. بهم دیگه نگاه کردن.

روشا : من میرم یه زنگ بزنم.

و بلند شد و رفت. چپ چپ به پرهام نگاه کردم.

–پرهام؟

سرشو گرفت پایین و با صدای ناراحتی گفت : بردنش.

– کجا؟

- بـ.. بهش ..زهرا.



چـــــــی؟ یه لحظه انگار دنیا جلو چشمام سیاه شد. پلکم باز و بسته کردم.

یقشو توی دستام گرفتم.

– پرهام منظورت چیه درست حرف بزن!

– دیشب وقتی پیدات کردیم نقش زمین شده بودی. بعدش صدای جیغ نهال اومد. روی دوتا زانوهاش لب پرتگاه نشسته بود و جیغ میزد...

یه نفس عمیق کشید.

– می گفت دیده که سوگل خودشو پرت کرده پایین...



نه این امکان نداشت.

دستام شل شدن. چشمام به زمین خیره موند. پرهام دستشو گذاشت روی شونم. و رفت.


نه این طوری نمی تونه تموم شه!

بهش اجازه نمی دم. از جام بلند شدم و لنگون لنگون رفتم سمت در. دستم گذاشتم روی دستگیره.

– باراد کجا؟

محل نذاشتم و در باز کردم.

سوز بدی میومد.

روشایقمو از پشت گرفت. برگشتم و دستشو پس زدم.

–سعی نکن جلومو بگیری من باید ببینمش.

و دوباره حرکت کردم. از پشت گرفتتم.

– نمیشه بری!

برگشتم و سرش داد زدم.

– چرا؟؟؟ می رم من باید برم! می فهمی؟ و اینو بدون که نه به تو و نه به هیچ خر دیگه ای اجازه نمی دم جلومو بگیرین!
یه لحظه حس کردم فکم جابه جا شد.

دوباره بهش نگاه کردم. جای سیلیش می سوخت.

با بغض گفت : چرا نمی خوای بفهمی؟؟ ... وقتی پیداش کردن سوگل نبود بلکه یه تیکه گوشت بود.. گرگا .. تمام بدنش خورده بودن .. می فهمی؟ وقتی کسی صورت نداره چجوری می خوای بفهمی؟ چجوری می خوای بفهمی لعنتی؟

با دستاش آروم می زد به قفسه ی سینم.

بغلم کرد.

احساس کردم دنیا رو سرم خراب شد.. تمام زندگیم نابود شد .. اینا همش تقصیر منه ... نه .. تقصیر اون مرتیکه عوضی...



- می گن خودشو پرت کرده. ولی من باور نمی کنم... مطمئنم که نکرده .. شاید .. شاید..

دوباره گریه کرد.

از خودم جداش کردم. به سمت ماشین حرکت کردم. سوارش شدم و روشنش کردم.

روشا می خواست بیاد دنبالم و لی پرهام نگهش داشته بود. همینطور که داشتم می رفتم بقیه رو توی یه ماشین دیگه دیدم. رعنا .. نهال .. تیرداد. حالش اصلا خوب نبود.

بدون توجه به اونا راهمو ادامه دادم. حالا فقط یه هدف داشتم...



در اتاقشو محکم باز کردم. سارا با ترس بهم نگاه کرد. امیر از جاش بلند شد.

– باراد!

به سمتش رفتم و یقشو تو دستام گرفتم.

سارا جیغ زد.

با حرص گفتم : همش به خاطر تو که من به این روز افتادم.. همش به خاطر تو و اون تهدیدای لعنتیتن! .. راحت شدی ؟ بالاخره کشتیش..

پرتش کردم رو صندلیشو نفسش بالا نمیومد.

– دآخه لعنتی چی از جونش می خواستی؟ گفتی اگه ولش نکنی می کشیش .. منم گفتم دست از سرش برمیدارم. .. مگه قرار نبود بی خیالش چی؟ پس چی شد .. پس چی شد ؟

اشیا روی میز به دیوار پرت کردم.

پام درد می کرد.

– باراد پسرم..

– به من نگو پسرم.. می دونی چیه؟؟ حاضرم برم بمیرم و لی این کلمه رو از دهن تو نشنوم! .. از امروز به بعد تو دیگه نه پسری به اسم باراد داری و نه من پدری به اسم تو دارم. مفهومه؟

لنگون لنگون از اونجا رفتم بیرون.

سارا دنبالم میومد.

– باراد؟ باراد؟

وایستادم.

– عزیزم چی شده؟

- چرا نمیری از خودت پست فطرتش بپرسی؟؟ هان؟

با بغض نگام کرد. دستمو گذاشتم روی سرم و با گریه گفتم : مامان کشتش .. ازم گرفتش .. دنیام ازم گرفت ..

– چی میگی پسرم ؟ کی چی؟

- سوگل .. سوگل م..ر .. ده!

– وای خاک بر سرم!

دستشو گذاشت روی دهنش. تلو تلویی خورد.

با دستم گرفتمش و روی صندلی گذاشتمش.

خدمتکار صدا کردم. سارا رو به اون سپردم و از خونه خارج شدم.



**********************************



پرده رو کنار زدم و منظره ی برفی روبه روم خیره شدم.

به همون جنگل... همون جنگلی که با نگاه کردن بهش ... هنوزم دنبال دنیام بودم.. دنیای که یک روز توی همین جنگل نابود شد .. دنیای من..



پرده رو ول کردم و رفتم روی مبل نشستم و به آتش خیره شدم.

کارم.. سرگرمیم توی این چهارساله همین بود. آره!

الان نزدیک به چهارسال که به دنبال سوگل می گردم.

هرروز صبح می رم توی جنگل و اسمشو صدا میکنم و شبا روی این صندلی میشینم و منتظر صبح میشم.

شاید بکین دیوونست ولی یه حسی توی قلبم بهم میگه شاید هنوزم جای امید باشه و نمی دونم چرا ولی من به اون حس ایمان دارم.

تو این چهارسال تنها کسایی که دیدم روشا به همراه تیرداد بودن.

یکسال بعد از اون فاجعه روشا و تیرداد با هم نامزد کردن و لی هنوز نیرداد به دلایلی نمی خواد عروسی بگیره شاید چون نمتونسته هنوز با غم از دست رفتن مادر و خواهرش کنار بیاد.

مادرش.. بعد از شنیدن اون خبر بلافاصله سکته کرد و درجا فوت کرد.

هنوزم یادمه که تیرداد چه حالی داشت ..عین این دیوونه ها شده بود.

با خودش حرف می زد و مادرشو صدا می زد.

اگه روشا به دادش نمی رسید معلوم نبود الان کجابود.

روشا میگه هنوزم تحت درمانه.

این خونم که متعلق به پرهام بود و یه بعد از اون فاجعه ازش خریدم.

وقتی دلیلم فهمید می خواست بهم مجانی بده ولی خودم نخواستم.

بلند شدم و رفتم تو اتاقم. روی تختم درازکشیدم و بی صبرانه منتظر صبح شدم....
بیش تر از یه ساعت بود که داشتم هیزمایی رو که جمع کرده بودم با تبر از وسط نصف می کردم.
به این کار احتیاج داشتم چون می تونستم غم و ناراحتیم سرشون خالی کنم.
صدای ماشین اومد.
سرم بالا گرفتم و نگاه کردم. سیامند بود.
تو این چهار ساله خیلی چیزا بین ما تغییر کرده بود. سیامند نامزد کرده بود و ماه دیگه عروسیش بود.
ماهی یه بار میومد این طرفا و گهگاهیم به من سر میزد.
سیامند – سلام.
به کارم ادامه دادم.
- چه خبرا؟
- هیچی.
– هنوزم داری هیزم می شکنی؟
جوابی نشنید.
– کی می خوای تمومش کنی؟
-چی؟
- باراد چرا نمی خوای بفهمی؟؟ .. سوگل دیگه نیست رفته .. چرا اینقدر خودتو زجر می دی؟
تبر پرت کردم اونور. از این بحث تکراری خسته شده بودم.
- ببین ممکنه برای شما مرده باشه ، ولی یه جای .. یه چیزی توی قلبم بهم می گه که همتون دارین دروغ میگین. ممکنه توهم باشه ولی این توهم واسه من مثل یه رویاست ، رویایی که به همین زودی به واقعیت تبدیل میشه . پس اگه برای این اینجا اومدی بهتره بری.
رامو کشیدم به سمت خونه.
– ببین هرجوری دوست داری فکر کن ولی بدون همش یه نوهم. توهمی که باعث شده اون مادر بیچارت از درد دوریت مریض بشه و بیوفته یه گوشه!
سر جام وایستادم. برگشتم سمتش.
– سارا چشه؟
- تو اگه مردی برو خودت ببین که چی به سرش آوردی.
از حرفاش عصبی شدم. وارد خونه شدم و سویچ پاترول برداشتم. بدون این که چیز دیگه بگه سوار ماشینش شد و روشنش کرد. منم سوار ماشینم شدم و حرکت کردم. نمی دونستم چرا دارم میرم اونجا .. شاید دیگه نمی خواستم سارا رو از دست بدم..

در اتاق باز کردم و وارد شدم.
همه نگاها به سمتم چرخید. نهال .. ملیکا .. روشا .. تیرداد .. رامتین و نازنین ( نامزد سیامند)
روشا اسممو صدا کرد .
نگاه سارا به سرعت به سمتم چرخید. حس کردم با دیدنشون یه چیزی توی قلبم سوخت به خصوص با بودن نهال.
– پسرم!
با صدای محکم و با جذبه ی خاصی گفتم : می خوام باهاش تنها باشم.
چند لحظه بعد تک تک از جاشون بلند و از اتاق خارج شدن. من بودم و مامانم.
رفتم کنارش و آروم نشستم گوشه ی تختش.
چقدر تو این چهارساله پیر و ضعیف شده بود. با دیدن من چروک روی پیشونش به خاطر خنده معلوم شد.
– بارادم!
دستمو گرفت توی دستش.
– کجا بودی عزیزم؟ کجا بودی؟ نمی گی یه مادر پیری داری دلش برات تنگ می شه؟ نمی گی این چهارسال برام به اندازه ی چهل سال بود؟
- هیـــس! حالا من اینجام خوب.
لبم بردم جلو و پیشونیشو بوسیدم.
– بهتری؟
- با دیدن تو معلومه که بهترم.
– باید بهم یه قولی بدی.
– چی؟
- بیشتر مواظب خودت باشی.
– قول می دم فقط تو بیشتر به ایم مادر پیرت سر بزن هرقولی بخوای بهت میدم.
– چشم. حالا چشمات ببند و بخواب.
دستمو گرفت توی دستاش .
– مادر نرو.
– نمی تونم . می دونی که نحمل کردنش برام سخت.
چیزی نگفت و فقط ازم قول گرفت که بیشتر بهش سر بزنم.
اتاق ترک کردم و وارد سالن اصلی شدم.
با دیدن من همه از جاشون بلند شدن. نهال با دیدن من دوید سمتم و خودشو به زور بهم چسبوند.
– عزیزم تو این چهارسال کجا بودی دلم برات تنگ شده بود!!
یه نفس عمیق کشیدم. و عصبانی به رامتین و ملیکا نگاه کردم. یعنی این که بیاین اینو ازم جدا کنین تا لهش نکردم.
ملیکا جلو اومد به زور نهال ازم جدا کرد.
الان دیگه امیر نمی تونست منو مجبور به ازدواج با نهال کنه. چون حالا دیگه سوگلی نبود که بخواد به خاطرش منو تهدید به مرگش کنه.
به روبه روم خیره شدم و باحرص گفتم : تو که دلت برای من تنگ شده بود می تونستی توی این چهارسال بیای به دیدنم. – من خواسـ..
– بسه! نمی خواد توضیح بدی! ... رامتین!
– جانم.
–مواظب مامانم باش.- نمی مونی؟
یه پوزخندی زدم و گفتم : بهاندازه ی کافی زحمت دادم.
واز اوت جای لعنتی خارج شدم و سوار ماشین شدم .حرکت کردم
************