با صدای زنگ تلفن از جا پریدم و با تمام سرعت به طرف پایین پله ها دویدم ولی هنوز پله ی اخر رو رد نکرده بودم که پام پیچ خورد ..سرم محکم خورد به نرده و افتادم روی زمین.
درد تمام بدنم رو فرا گرفته بود. از یک طرف ناله میکردم و از طرف دیگه هم تلفن ول کن نبود. از شدت درد اشک پلکهام رو خیس کرده بود.
داشتم از درد پام رو مالش می دادم ولی با احساس جریان یافتن مایع غلیظی از روی صورتم دستهام شل شد.
با بهت به خونی که از روی صورتم می غلتید و روی زمین می چکید نگاه کردم. بی صدا به خونی که روی زمین ریخته بود خیره شدم.
بعد از چند دقیقه صدای تلفن قطع شد ولی هنوز به چند ثانیه نکشیده بود که صدای ایفون بلند شد.هیچ توانی نداشتم ولی به سختی روی دو تا پام ایستادم و به طرف در حرکت کردم.
با هر قدمی که بر میداشتم درد و خونریزی سرم بیشتر میشد. بالاخره به در رسیدم و با تمام توان دستگیره ی در رو فشردم و در رو باز کردم.
ارسلان بود... خواست با عصبانیت چیزی بگه ولی با دیدن من حرف توی دهنش ماسید.
نگاهش رو دنبال کردم که دیدم به خونی که از سرم می چکید و روی فرش می افتاد خیره شده.
حتما از اینکه خونه اش رو کثیف کرده بودم ناراحت شده بود.
دستم رو به طرف سرم بردم تا از ریختن خون جلوگیری کنم که با صدای ارومی امیخته با بهت گفت:
- سارینا؟!
لبخند دردناکی به لبم اومد. شاید این اولین باری بود که پس از 10 سال اسمم رو صدا میکرد!!
چشمهام تار شد و دیگه نفهمیدم چی شد؟!
================================================== =
با صدای نا مفهومی چشمهامو باز کردم. سرم رو کمی بالااوردم که دیدم ارسلان روی یک کاناپه خوابیده بود و از چب به راست تکون میخورد .
با دیدن فضای بیمارستان یاد سرم افتادم. دستم رو سریع به طرف سرم بردم... دور سرم رو بانداژ کرده بودند.همونطور دستم روی سرم بود که در باز شد و مردی که شبیه دکتر بود داخل شد.
- به...به خانوم خوشخواب بالاخره بیدار شدی؟!!
با گیجی نگاهش کردم که گفت:
- چرا اینجوری نگام میکنیدختر خوب؟!!.... تو سه روزه که اینجا بیهوشی!
بعد با اشاره به ارسلان گفت:
- توی این سه روزشوهرت خیلی مراقبت بود...خانوادت رو خبر نکرد چون گفت شاید نگران بشن!
خیلی احساس خوبی داشتم که ارسلان پیشم بود.
نگاهی به صورتش کردم. موهای لختش روی پیشونیش ریخته یودند و خیلی جذابش کرده بودند.
بی توجه به زمان و مکان همونطوری زل زده بودم به چشم های بسته اش!
- تموم شدم!
با ترس زل زدم بهش. این که بیداربود!!
همونجوری با چشمهای شیطونش زل زده بود بهم.صورتش جدی بود ولی میتونستم برق شیطنت رو توی چشمهاش ببینم!
خیلی تعجب کردم...همین چند روز پیش داشت با کنایه هاش ازارم میداد!!.. ولی الان خیلی عوض شده بود!!
تازه یاد موقعیتم افتادم و با دستپاجگی گفتم :
- سلام
ارسلان:- علیک سلام خانوم خوشخواب... سه روز من رو علاف خودت کردی!..نمیگی مردم کار و زندگی دارن؟؟
جوابش رو ندادم. هنوزتوی بهت بودم . چرا اینجوری رفتار میکرد؟10 سال ارزو به دل مونده بودم که حتی برای یک ثانیه هم که شده ارسلان باهام خوب رفتار کنه!
توی فکر بودم و اصلا حواسم بهش نبود.
- کجا سیر میکنی؟
با ترس به ارسلان که روی تخت چهار زانو نشسته بود خیره شدم..... رفتار هاش برای من که هیچوقت اینطوری رفتار میکرد خیلی ترسناک بود!!
ارسلان:- سارینا! میخوام بهت یه پیشنهاد بدم. امیدوارم قبول کنی!
ایندفعه دیگه پیشنهادش چیه؟؟ یک لحظه فکری به ذهنم رسید!
نکنه میخواد الان ازم جدا بشه؟ نکنه از لوس بازیام خسته شده و میخواد یک سال رو تغییر بده؟
ارسلان:-سارینا من خیلی فکر کردم....ما نمی تونیم یک سال رو اینطوری بگذرونیم!
کمی مکث کرد بعد ادامه داد:
- میخواستم بهت پیشنهاد بدم که این یک سال رو مثل دو تا دوست باشیم!! نه کمتر....نه بیشتر! روی بیش تر تاکید کرد.
نمیدونستم خوابم یا بیدار؟ یعنی واقعا ارسلان این پیشنهاد رو بهم داد؟؟
ارسلان:- سارینا قبول میکنی؟
بغض راه گلوم رو سد کرده بود! پس همه ی این خوش رفتاری هاش فقط از روی دلسوزی بود!!
هم خوش حال بودم... هم ناراحت!ولی همین هم غنیمت بود. هر چی باشه بهتر ازبدرفتاری هاش بود . حداقل میتونستیم مثل دو تا دوست با هم برخورد کنیم.
به دستش که به طرفم دراز کرده بود نگاه کردم.من هم دستم رو دراز کردم و توی دستهاش گذاشتم
- باشه ... قبول میکنم که مثل دو تا دوست باشیم نه کمتر...نه بیشتر
با این حرف اخری که زدم بغضم شکست. چطور میتونستم؟ چطور میتونستم به چشم یک دوست نگاهش کنم؟
سرم رو روی بالش گذاشتم و شروع کردم به گریه کردن. بدون توجه به صدای ارسلان پتو رو تا بالای سرم بالا کشیدم و چشمهامو بستم.
===========================================

===========================================
دو روز از مرخص شدنم میگذشت و رفتار ارسلان همونطور که گفته بود خوب شده بود.
توی اشپز خونه بودم و میخواستم ماکارونی درست کنم. کتاب اشپزی رو جلوم گذاشتم و شروع کردم.
با دقت مواد رو اضافه میکردم... تا حالا اشپزی نکرده بودم
بعد از اینکه تمام کار های لازم رو انجام دادم به طرف شیر اب رفتم و دستهام رو شستم. داشتم برمیگشتم که یک دفعه به چیزی محکم برخورد کردم!
جیغ خفیفی کشیدم و به کسی که جلوم بود نگاه کردم. اه اینکه ارسلانه. فکر کنم تازه از خواب بیدار شده بود چون موهاش به هر طرفی سیخ شده بودند
و مثل همیشه جذابش کرده بودند.
- چرا اینجوری وارد میشی؟
ارسلان:- نکنه میخواستی از تو اجازه بگیرم؟
بعد ادامه داد:
-چه بوی خوبی!! چی درست میکنی؟
با ذوق گفتم:
- دارم ماکارونی درست میکنم ! اولین بارمه اشپزی میکنم!
ارسلان:- خدا کنه به بیمارستان کشیده نشم!
بیشعور احمق خب مشکل داری نخور!
درحالیکه از اشپز خونه خارج میشد گفت:
- راستی یادم رفت بگم امروز تولد یکی از دوستهامه .... تورو هم دعوت کرد. ساعت 7 اماده باش.
همونطور که داشت از اشپزخونه خارج میشد بهش خیره شدم.اولین باری بود مه با ارسلان به مهمونی دعوت میشدم. باید چیزی بپوشم که در کنارش به چشم بیام.
به ساعت نگاهی کردم ... ساعت 1 بود.... 6 ساعت وقت داشتم.
بعد از اماده کردن میزصداش زدم و روی صندلی نشستم. یک حورده از غذا رو مزه کردم . خوب بود.. یعنی برای من که اولین بارم بود بد نبود. همونجوری داشتم به غذا نگاه میکردم.دوست نداشتم تنهایی غذا بخورم به همین خاطر هم خیره به میز
منتظرش موندم.
ارسلان:- اگه میدونستم اینقدر گشنه ای زود تر میومدم!
- کی گفته من گشنمه؟؟!! ( دروغ میگفتم.. برعکس خیلی هم گرسنه ام بود)
ارسلان:- اونطوریکه تو به غذا زل زدی گفتم الانه که کل میز رو با تمام محتویاتش یک نفس قورت بدی!!
- متاسفانه چشمهای تو کاج میبینن....اگه عینک میزدی متوجه میشدی به کجا زل زدم!
ارسلان:- خوشم میاد کم نمیاری
- همینه که هست.... بعد گفتم:
- راستی امشب چی بپوشم؟
ارسلان:- نمی دونم... ولی سعی کن چیزی بپوشی که در حد من باشی
- دختر به این خوشگلی ...من هر چی که بپوشم عالی میشم.... خیلی هم دلت بخواد!
ارسلان:- اونی که دلم میخواد عسله!
بی اراده قاشقیکه داشتم به طرف دهنم میبردم از دستم افتاد. اون هم انگارکه متوجه حرفش شده بود سکوت کرد و سرش رو انداخت پایین
بغض گلومو فشرد ولی به سختی قورتش دادم و نزاشتم سر باز کنه. درسته که ارسلان عسل رو دوست داشت! ولی خودش میدونست که من هم دوستش دارم!
میتونست جلوی خودش رو بگیره و جلوی من این حرف رو نزنه!
با صدایی که بغض توش بیداد میکرد گفتم:
- من خیلی خستم.... غذات که تموم شد بزارش توی ظرفشویی خودم می شورمشون .
از پشت میز بلندشدم و به اهستگی به طرف پله ها رفتم.
از روز بیمارستان به بعد دیگه حرفی از عسل نزده بود. خیلی به عسل حسودیم میشد.
با بی حالی وارد اتاق شدم. پرده رو کشیدم و پنجره رو باز کردم. دیگه حتی حوصله ی مهمونی رفتن رو هم نداشتم!
با خستگی خودم رو روی تخت انداختم و چشمهام رو بستم.
خیلی نگذشته بود که چشمهام گرم شد و خواب رفتم.
=======================================
=======================================
با احساس سردی هوا چشمهام رو باز کردم. خودم رو توی تخت مچاله کردم ولی هنوز خیلی سردم بود.
چشمم به پنجره ی باز اتاق افتاد. با خستگی از جام بلند شدم و خودم رو به پنجره رسوندم. دستم رو به طرف پنجره بردم ولی یا دیدن هوای تاریک به ساعت نگاه کردم .... 7:30 بود. چرا ارسلان بیدارم نکرد؟ نکنه خودش تنهایی رفته؟
به سرعت از اتاق خارج شدم و پله ها رو یکی دوتا کردم. بادیدن ارسلان که روی مبل نشسته بود و سرش رو بین دستهاش گذاشته بود نفس راحتی کشیدم.
رو بهش گفتم:
-مگه قرار نبود بریم تولد دوستت؟
سرش رو بال گرفت و گفت:
- فکر کردم خسته ای .. گفتم اگه تنها برم ممکنه ناراحت بشی ... بخاطر همین هم نرفتم!
-ولی الان دیگه خسته نیستم. من میرم لباسهامو بپوشم...تو هم سریع اماده شو
سریع راه رفته ام رو برگشتم و وارد اتاق شدم.
تمام لباس های مجلسیم رو از کمد بیرون کشیدم و روی تخت پهن کردم .دوست داشتم بی نظیر بشم!!!!
بهترین لباس مجلسی نقره ای رنگم رو که دکلته بود و مدل ماهی داشت و اندامم رو به وضوح به نمایش میگذاشت پوشیدم.لباسش از بالا تا پایین سنگ دوزی شده بود و بهش جلای خاصی می بخشید!کفش های مجلسی نقره ای ده سانتیم رو پوشیدم .ارایش ملیحی کردم و موهای لختم که تا کمرم می رسیدند رو فر کردم و به اطرافم پخش کردم. خرامان خرامان به طرف پله ها رفتم.پله ها رو رد کردم و وارد سالن شدم.
عاشق بوی عطرش بودم!! نگاهم رو به اطراف چرخوندم که بالاخره دیدمش. چشمهام به اندازه نعلبکی گشاد شده بود.نزدیک بود همونجا سکته رو بزنم! از همین الان هم میتونستم نگاه دختر ها رو روش حس کنم.با اون کت شلوار مشکی و بلوز دودی رنگش بینظیر شده بود.
فکر کنم سنگینی نگاهم رو حس کرد و به طرفم برگشت ولی تا به طرفم برگشت با دیدنم مات شد و کرواتی که رده هایی از رنگ دودی و زرشکی داشت توی دستش حشک شد. توی چشمهای هم خیره شده بودیم. نمی تونستم معنی نگاهش رو بفهمم. قصد گرفتن نگاهم رو ازش نداشتم. دلم میخواست تا صبح همینجوری بهش زل بزنم ولی اون سریع به خودش اومد و گفت:
- میتونی این کروات رو برام ببندی؟
تازه به خودم اومدم و با پاهایی لرزان به طرفش رفتم. کروات رو از دستش گرفتم. چون قدم تا گردن اون میرسید باید روی پنجه هام بلند میشدم ولی اون خودش رو زودتر خم کرد. نفس های داغش به صورتم میخورد. خیلی گرمم شده بود. بالاخره به هر جون کندنی بود کرواتش رو بستم و بهش خیره شدم . خیلی خواستنی شده بود.سریع ازش دور شدم و مانتوم رو که روی جالباسی بود برداشتم و پوشیدم . در رو باز کردم و به سرعت سوار ماشین بوگاتی سورمه ای رنگش شدم .
بعد از چند دقیقه سوارماشین شد و بدون هیچ حرفی ماشین رو روشن کرد. در باغ رو با ریموت باز کرد و باسرعت خارج شد.
جلوی در بزرگ سیاه رنگی ایستاد. صدای کر کننده ی اهنگ از اینجا هم می اومد. به ارومی از ماشین پیاده شدم و منتظرش موندم. بعد از قفل کردن در ماشینش حرکت کرد و جلو تر از من وارد باغ شد.تا وارد باغ شدم,بوی تند مشروب و الکل به مشامم رسید. تا حالا سراغ
چنین چیز هایی نرفته بودم.. هیچ علاقه ای هم نداشتم.
خیلی باغ بزرگی بود. همه چیزش خوب بود ولی تنها چیزی که خوشم
نیومد,اهنگ کر کننده و دختر پسر هایی بود که توی هم وول میخوردند.
هیچ وقت وارد چنین مهمونی هایی نشده بودم... ولی مجبور بودم امشب رو تحمل کنم. همونجوری داشتم پشت ارسلان راه می افتادم که پسر خوشتیپی همراه دختری به طرفمون اومد. پسره تیپ اسپرتی زده بود. بهش میخورد دو سال از من بزرگ تر باشه.. یعنی حدودای 22 یا 23 سال رو داشت. به چهره اش دقت کردم. چشمای مشکی...بینی استخوانی... لبهایی نازک و قد بلندی داشت.
میشد گفت در کل جذاب بود ولی در مقابل ارسلان اصلا به چشم نمی اومد. نگاهم رو به طرف دختری که کنارش بود چرخوندم.
از همون اول به نگاه هایی که به ارسلان میکرد خوشم نیومد. با
اون خروار ارایشی که کرده بود, قیافه اصلی خودش اصلا پیدا نبود.
نگاهی به لباس هاش کردم. نیم متر پارچه قرمز رنگ که دکلته بود و
به سختی تا رون پاهاش میرسید.
حواسم به حرف هایی که ارسلان با اون پسره رد و بدل میکرد نبود.
نگاهی به هر دوشون انداختم. هنوز هم نمی دونستم کی هستند
که ارسلان کنار گوشم گفت :
- این هم یاشار... دوستم که تولدش بود.
ارسلان اشاره کرد به دختره و رو به یاشار گفت:
- نمی خوای معرفی کنی؟
قبل از این که یاشار چیزی بگه, دختره با عشوه رو به ارسلان گفت:
- من رزانا هستم پارسایی هستم خواهر یاشار. میتونی همون رزانا صدام کنی.
به دستش که به طرف ارسلان دراز کرده بود نگاه کردم. منتظر بودم
ارسلان هم دستش رو دراز کنه ولی در کما تعجب دیدم که بی توجه گفت:
-من با همون خانوم پارسایی راحت ترم!
رزانا چیشی گفت ولی هنوز با وقاحت به ارسلان زل میزد.
دوست داشتم کلشو بکنم بزارم لای دستگاه پرس... اونقدر فشار بدم
که چشمهاش از کاسه دربیاد.
از فکری که کردم خندم گرفته بود.
یاشار رو به من گفت :
- شما باید سارینا خانوم باشین!
دستش رو به طرفم دراز کرد. یاشار نگاه های خواهرش رو نداشت
به همین خاطر هم با اطمینان دستهام رو در دستهاش گزاشتم
ولی وقتی خواستم دستم رو عقب بکشم فشار کوچیکی به دستهام
اورد. بهش نگاهی کردم ولی اون فقط با لبخندی من رو نگاه میکرد
ارسلان:
- خانوم پارسایی میشه سارینا رو ببری لباس هاش رو عوض کنه؟
رزانا چشم غره ای بهم رفت و گفت :
- دنبالم بیا!
به اهستگی دنبالش رفتم. دری رو نشون داد و گفت:
- اینجاست.
بعد بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه با یه اخم گنده دور شد.
باحالت مسخره ای اداشو در اوردم و وارد اتاق شدم و لباس هام رو عوض کردم.
مو های فر شده ام که تا کمرم میرسیدند رو دورم پخش کردم و لباسم که
تا روی زمین میرسید رو مرتب کردم و از اتاق خارج شدم.
تا وارد باغ شدم میتونستم نگاه های چندش اوری رو روی خودم حس کنم.
جوری نگاه میکردند که انگار لخت جلوشون وایستادم . خیلی معذب شده بودم.
به میزی که ارسلان پشتش نشسته بود نگاه کردم و راه افتادم.
هنوز به میز نرسیده بودم که دختری جای منو گرفت. سر جام وایستادم و با
حرص بهش نگاه کردم.
دختره:- خوشگله چرا تنهایی؟
ارسلان:- برای اینکه فضولمو بشناسم!
دختره به وضوح تعجب کرد ولی باز توی جلد خودش فرو رفت و گفت:
- با یه دور رقص موافقی؟
ولی ارسلان فقط با یه پوزخند جوابش رو داد.
دیگه صبر کردن رو جایز ندیدم و به سرعت به زرف میز رفتم
- میشه از سر جام بلند شی؟
دختره به زحمت نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
-جنابعالی؟
از این همه پررویی تعجب کردم ولی با لحن خودش گفتم:
همسرشم!
- هستی که هستی! خیلی های دیگه هم زن دارن ولی.......
هنوز حرفش تموم نشده بود که با سیلی محکمی که به گوشش زدم , خفه شد!
اونقدر محکم زدم که دست خودم هم زق زق می کرد.
خیلی عصبانی بودم. طوری که قلبم به صورت وحشیانه ای بالا و پایین میرفت.
. تقریبا همه به طرفمون برگشته بودند و داشتند با لذت به دعوای ما نگاه می کردند. به ارسلان نگاه کردم ولی اون بی تفاوت به دعوای ما نگاه میکرد.
از این همه بی خیالیش حرصم گرفته بود.
به دختره که فهمیده بودم اسمش نوشین بود. نگاه کردم.
هنوز توی شک بود ولی وفتی به خودش اومد با غیض صورتش رو نزدیک اورد
و گفت:
-تقاص این کارت رو پس میدی!
و با عصبانیت میز رو ترک کرد.
بخاطر عصبانیتی که تمام وجودم رو فرا گرفته بود حرفش رو نادیده گرفتم و
بجاش پوزخندی تحویلش دادم.