نمی دونستم چه جوری باید مینا رو دل داری بدم ... اون بیچاره که اصلا حال خودش رو نمی فهمید درسا : شما ها چرا این طوری شدین ؟ بابا به جای خوشحالی قیافه هاتون رفت تو هم ..... وای یعنی هم من هم مینا اشتباه کرده بودیم ؟ مینا : هیچ معلومه چی میگی ؟ چرا باید خوشحالی کنیم ؟ درسا : فک کنم اگه آرش تو کما بود و به هوش میومد من خوشحالی می کردم مهسا : یعنی ..... درسا : بله محمد به هوش اومده مینا که دیگه حال خودش رو نمی فهمید به طرف بیمارستان دوید . انقدر خبر درسا هیجان انگیز بود که باعث شد هم من هم مینا و هم آرش اون مکالمه را فراموش کنیم ... و این فراموشی تا ظهر که قرار بود برگردیم خونه ادامه داشت . باید یه کاری می کردم ... اگه آرش اون مکالمه رو فراموش نکرده بود ، برای من خیلی بد میشد ... حداقل باید می فهمیدم که از کجای مکالمه ی ما رو شنیده ... اما چه جوری ؟ خوب چاره ای جز اینکه برم با آرش حرف بزنم نبود . وقتی به خونهرسیدیم و درسا رفت از آرش خواهش کردم که یه لحظه بمونه ... آرش : چیه از من می خوای درباره ی خوشگلی کی بپرسی ؟ این حرف ارش خودش نشون میداد که از اون فاصله هم به راحتی میتونسته حرف های ما رو بشنوه . با اینکه سوتی داده بودم اما قرار نبود جلوی آرش کم بیارم ... هیچ وقت مهسا : هیچ کس . می دونی آرش می خواستم بهت بگم تا اون جایی که من یادمه از بچگی بهمون یاد دادن که استراق سمع کار خیلی خیلی اشتباهیه .. تو چی فکر می کنه ؟ آرش : باشه قبول ... کار من اشتباه بود اما می خوام ببینم اظهار نظر کردن درباره ی قیافه ی ادم ها اون هم از جنس مخالف کار درستیه ؟ مونده بودم چی جوابش رو بدم ... تازه مهمتر از همه ی این حرف ها این بود که بفهمم آرش قضیه ی وحید رو هم فهمیده یا نه مهسا : اصلا می دونی چیه به شما پسرا خوبی نیومده ... تقصیر منه که می خواستم کمکت کنم آرش : ببینم قضیه ی کمک چیه ؟؟؟ مهسا : مثلا اون موقع که از مینا پرسیدم که تو آرش رو دوست داری یا نه ... خوب می خواستم تکلیفت رو بفهمی آرش : وااااااااااااااااااااای .... تو واقعا همچین چیزی پرسیدی ؟ نه من اون رو نفهمیدم ... حالا چی جواب داد ؟ مهسا : نه دیگه من قرار نیست جواب بدم آرش : مهسا تو رو خدا اذیت نکن دیگه ... چی گفت ؟ مهسا : بابا تو اول بگو از کجای حرفامون رو شنیدی که منم بهت بگم که چی گفتم و چی شنیدم آرش : از اون جایی که مینا خانوم به تو گفت بی سلیقه آخیییییییییییییییش ... خیالم راحت شد ... آرش عملا هیچی نفهمیده بود غیر از اعتراف مینا درباره خوشگل بودن ایشون آرش : مهسا کجایی ؟ بهت میگم جواب بده ... مینا بهت چی گفت ؟ مهسا : اولا که من همین جام ثانیا چی شد یه دفعه مینا خانوم تبدیل شد به مینا ؟ مهدی : غصه نخور ... همین طوری پیش بره می ترسم بشه مینا جون !!! آرش : باز تو بچه با بزرگتر خودت شوخی کردی ؟؟ مهدی : مهسا به نظرت این پسرعموی تو به کی برده اینقدر خنگ شده ؟ آخه عزیز من چند بار باید توضیح بدم که بزرگی به عقله ؟؟؟ مطمئنا که به تو نبرده مهسا آرش : اولا همه باید از خداشون باشه که من شبیهشون باشم ... مثلا یکیش همین مهسا خانوم می دونی امروز داشت با دوستش چی می گفت ؟ مهدی : کدوم دوستش ؟ همون مینا جون ؟ آرش بعد از اینکه یه پس گردنی به مهدی زد گفت : بمیری مهدی ... اصلا تو این جا چی کار می کنی ؟ مهدی : هیچی بابا ، با درسا کار داشتم آرش : به به چشم و دلم روشن ... با خواهر من چی کار داری ؟ مهدی : نترس نمی خوام بدزدمش ... کاریش هم ندارم ... اومدم ازش کتاب بگیرم مهسا : خب از من می گرفتی آرش : دست خودش نیست دیگه باید مزاحم همیشگی ما باشه مهدی : نه مث اینکه شما دو تا ول کن بنده نیستین ... من رفتم کتابم رو بگیرم ... همون طور که داشت می رفت داد زد : بیچاره اون مینا جون از دست تو چی می کشه . آرش : می بینی به خدا بچه است دیگه ... حالیش نمیشه منم همون طور به آرش نگاه کردم و واسش اخم کردم ... آرش : چیه چرا این طوری نیگاه می کنی ؟ داشتم به مهدی می گفتم ، تو چرا بهت برخورد ؟ اما من بازم همون طور نگاش کردم آرش : آهان یادم نبود که ایشون برادر شوهرتونن و بدون اینکه هیچی بگه رفتسمت خونه می خواستم داد بزنم و بهش بگم که منظور من اصلا این نبوده ... واژه ی برادرشوهر که آرش به کار برده بود خیلی بد بود... . . . . مهسا : سلام به مامان و بابای خودم ... مامان ناهار چی داریم ؟ مامان : ماکارونی مهسا : آخ جون ... من برم لباسم رو عوض کنم و سریع بیام بابا : زود بیا باباجون ... منم یه کار واجب باهات دارم یعنی بابا چه کاری می تونست داشته باشه ؟؟؟ برای اینکه بفهمم باید سریع لباسام رو عوض می کردم و می رفتم پایین ... مهسا : خوب بابا جون من در خدمتم میشه بگین چی کار دارین ؟ بابا : حالا فعلا غذات رو بخور میگم بهت مهسا : بابا شما که می دونین من نمی تونم تحمل کنم ... بگین دیگه مامان : خوب بهش بگو دیگه ... اگه نگی هیچی از مزه ی غذا نمی فهمه بابا : باشه ... از دست شما مادر و دختر... چیه چرا اینجوری نگاه می کنین ؟ باشه قبول میگم الان مهسا امروز عمو ناصرت زنگ زده بود تا در مورد اینکه کی بریم محضر حرف بزنیم ، من گفتم باید با خود مهسا حرف بزنم.. نظرت چیه ؟؟؟ خیلی غیر منتظره بود ... در عرض یه روز من داشتم به یه خانوم متاهل تبدیل می شدم از این کلمه بدم میومد مهسا : بابا من هنوز دیروز 17 ساله شدم ... به نظرتون یه کم زود نیست ؟؟؟ بابا : آخه دختر گلم تو که قرار نیست از وقتی صیغه ی محرمیت بینتون خونده میشه بری خونه ی وحید زندگی کنی و بشوری و بسابی ... فقط اینقدر که خیال هر دو طرف راحت باشه ... این یعنی اینکه تو و وحید مال همدیگه این ... همین مهسا : اما بابا من میخوام درس بخونم ... من سال دیگه کنکور دارم وحیدم همین طوره ... به نظرتون درسته که فکرهامون درگیر بشه ؟ بابا : یعنی می خوای بگی الان فکر تو و وحید درگیر هم نیست ؟؟؟ دیگه نتونستم جواب بدم ... حق با بابام بود ، من هیچ دلیل قانع کننده ای نداشتم ... تازه اینجوری نباید برای کوچکترین حرف زدن با وحید به مهران جواب می دادم بابا : خوب حالا که قبول کردی به نظرت کی باشه عروس خانوم ؟ مهسا : هر طوری خودتون صلاح می دونین مامان : پس به اون ها بگیم ببینیم روز خاصی مد نظرشون نیست مهسا : نه مامان صبر کنین .. روز تولد وحید چطوره ؟ بابا : خیلی خوبه ... مهسا : پس اگه میشه خود وحید نفهمه مامان : پس می خوای غافل گیرش کنیم ؟ بابا : نمی ترسی یه وقت خیلی غافل گیر بشه مهسا : از من و آرش که دیگه بیشتر غافل گیر نمیشه با این حرف من مامان و بابام خندیدن . توی اون دو هفته خیلی به این فکر کردم که واقعا وحید رو دوست دارم یا نه ؟ اما به هیچ نتیجه ای نرسیدم ... یعنی من اشتباه می کردم و حق با مینا و درسا بود ؟؟؟ توی این مدت وحید رو ندیده بودم ... می دونستم با اون اتفاقی که سر قضیه ی تولد من و آرش پیش اومد مطمئنه همه تولدش رو یادشونه اما به روی خودشون نمیارن اما به خواب هم نمی دید که شب تولدش چه اتفاقی می افته همه چی داشت خوب پیش می رفت .. همه قضیه رو می دونستن غیر از مهدی و وحید ، به مهدی نگفته بودیم چون مطمئن بودیم که قضیه رو لو میده ... تو این مدت مینا رو هم ندیده بودم آخه اون درگیر داداشش بود که قرار بود تا یه هفته ی دیگه مرخص بشه ... آرش هم که وحشتناک درگیر امتحاناتش بود اما درسا ... نمی دونم چش شده بود ... اصلا اون درسای قبلی نبود ، یه جورایی تو خودش بود اما من ... وضعیت من با همشون فرق می کرد ، فردا شب بین من و وحید صیغه ی محرمیت خونده میشد در حالی که من هنوز نمی دونستم دوسش دارم یا نه ... داشتم کار درستی می کردم ؟؟؟ درسا تو این مدت خیلی با من حرف زد ، خیلی سعی کرد من رو از کاری که می کنم منصرف کنه و یا حداقل مطمئنم کنه که وحید رو دوست دارم ... اما هنوز که موفق به انجامش نشده بود ... شب قبل از خواب دوباره بهم زنگ زد مهسا : سلام ... تو عادت داری این وقت شب مزاحم مردم بشی ؟؟؟ درسا : مهسا تصمیمت رو گرفتی ؟؟؟ مطمئنی ؟ مهسا : این وقت شب زنگ زدی که چی رو به من بگی ؟؟؟ تو فرض کن من فکرام رو کرده باشم چه طوری می تونم همه چی رو به هم بزنم ؟ تو از من می خوای که خوشحالی یه خانواده رو به هم بریزم ؟ من وقتی می بینم که همه از اینکه من و وحید با هم باشیم خوشحالن خوشحالم ... چه طوری می تونم این خوشحالی رو از همه دریغ کنم ؟ درسا : مهسا تو که اینقدر سطحی فکر نمی کردی .. تو چت شده ؟ خوشحالی یه عده رو در ازای چی میخوای به دست بیاری ؟ در ازای بدبخت کردن خودت یا یه نفر دیگه ؟ مهسا : من در هیچ صورت قرار نیست بدبخت بشم ... من هیچی رو از دست نمیدم درسا درسا : بابا تو که انقدر خنگ نبودی ؟؟؟؟ می دونی شاید خیلی چیز ها رو نتونی جبران کنی ؟ می دونم که می فهمی چی میگم . اگه تو با وحید یه رابطه ی عاطفی رو شروع کنی ... و به قول خودت انتقامت رو بگیری و به همش بزنی ... اگه حتی بعد از اون دوباره عاشق بشی و با یکی دیگه رابطه ی عاطفیت رو شروع کنی ... هر لحظه یاد وحید می افتی که مثلا اگه اون اینجا بود چی کار می کرد و این یعنی چی ؟ به نظر تو غیر از خیانت کردن به کسی هست که دوسش داری ؟ مهسا به خدا من فقط خوبی تو و وحید رو می خوام ... شما هر دو تاتون واسم عزیزین نمی خوام خراب شدن زندگی دو تا از بهترین دوستای بچگیم رو شاهد باشم .. مهسا تو رو خدا بفهم مهسا : هر چی خواستی واسه خودت گفتی ... اما من مطمئنم که دارم کار درستی می کنم ... من نمی خوام اون برق قشنگی رو که تو چشمای مامانم و خاله مریمه رو از دست بدم ... نمی خوام همه به چشم یه دختر دیوونه بهم نگاه کنن که خودش پیشنهاد یه جشن رو داده و درست روز قبل از جشن اون رو به هم زده ... از کجا معلوم شاید منم عاشق وحید شدم درسا : به نظرت بهتر نیست تا همون موقع صبر کنی ؟؟؟ مهسا : خواهش می کنم درسا دیگه ادامه نده ... من تصمیم خودم رو گرفتم درسا : امیدوارم هیچ وقت از این تصمیمت پشیمون نشی مهسا : مطمئن باش که پشیمون نمیشم ... اما ازت ممنونم که به فکر منی بعد از تلفن درسا بدون اینکه لحظه ای به حرف هاش فکر کنم خوابیدم ××××× اون روز صبح خواستم به وحید زنگ بزنم و تولدش رو تبریک بگم اما یه نقشه ی باحال به ذهنم رسید ... این باعث میشد که به کاری که قرار بود اونشب انجام بشه شک نکنه ، واسه همین تلفنم رو برداشتم و شماره ی وحید رو گرفتم مهسا : سلام وحید : سلام ... خانوم سحر خیز مهسا : فقط زنگ زدم که تولدت رو تبریک بگم وحید : خیلی خیلی ازت ممنونم عزیز دلم ... اصلا انتظار نداشتم این وقت صبح بهم زنگ بزنی و تولدم رو تبریک بگی مهسا : ببین من خیلی نمی تونم حرف بزنم ... آخه امشب قراره برات جشن بگیرن و سورپریزت کنن اما من طاقت نیاوردم که تا شب صبر کنم و بهت بگم تولدت مبارک اما خوب کادوت می مونه برای شب وحید : عجب آدم دهن لقی هستی مهسا . اما خوب به خاطر تبریکت خیلی خیلی خوشحالم کردی ... قول میدم امشب طوری وانمود کنم که انگار قضیه رو نمی دونستم مهسا : قابل جنابعالی رو نداشت ... دیگه خدافظ وحید : خدافظ اون روز قرار بود برم خرید ... باید برای وحید یه کادوی عالی می خریدم و برای اینکه تنها نباشم زنگ زدم و از مینا و درسا خواهش کردم که باهام بیان ... مینا سریع قبول کرد و لی درسا رو با کلی اصرار راضی کردم . برام جالب بود که مینا اصلا هیچ اعتراضی نسبت به اتفاقی که قرار بود بیفته نداشت با اینکه مطمئن بودم اونم مثل درسا فکر میکنه اما دلیل سکوتش رو نمی فهمیدم بالاخره بعد از کلی گردش توی مغازه ها یه ساعت واسش خریدم چون می دونستم که عاشق ساعته ... بعد از خرید رفتیم توی پارک نشستیم آرش : من میرم بستنی بگیرم بیام مهسا : وای خدا خیرت بده ... برو که تو این هوا و با این خستگی خیلی می چسبه آرش : قربونت من که قرار نیست تنها برم شما هم با من میاین مهسا : تو رو خدا ول کن ... پاهام داره میشکنه . مهران تو میری داداش گلم ؟ مهران : واسه من زبون نریز ... جز خودت هیچ کی پا نمیشه بره ... خانوم مشکل پسند کچلمون کرده حالا هم می خواد منو بفرسته برم ... خجالتم خوب چیزیه مهسا : اصلادرسا میره درسا : خوبه روت میشه از من بخوای برم . دیوونم کردی به خدا از صبح تا حالا مهسا : آهان فهمیدم مینا میره مینا : بذار خیالت رو راحت کنم مهسا خانوم ... کار خودته بدو برو مهسا : باشه اما یادتون باشه هیچ کدومتون با من راه نیومدین . اصلا جای وحید خالی آرش : خیلی هم جاش خیلی نیست ... یکی دیوونه تر از خودش این جاست مهسا : خیلی هم دلت بخواد ... نه من دیوونه ام نه اون آرش : بسه به خدا جمعش کن... بیا بریم مهران : خوب برین دیگه ... وایسادین اینجا چی کار آرش : باشه رفتیم ... حالا تو هم هی گیر بده . . . آرش : بیا تو اینا رو ببر تا من حساب کنم بیام مهسا : ای خدا بگم چی کارت کنه الکی می خواستی منو تا این جا بکشونی با خودت .. اگه من نیومده بودم هم هیچ اتفاقی نمی افتاد آرش : حالا مگه چی شده ؟ یه خورده راه اومدی ... اگه به جای من وحید بود هم این طوری ناز می کردی ؟ مهسا : این چه حرفیه که می زنی ؟ اصلا این چه ربطی به وحید داره ؟ منظورت از این حرف چی بود ؟ آرش : هیچی بابا شوخی کردم ... می خواستم ببینم اگه وحید جونت به جای من می گفت که باهاش بری انقدر ناز می کردی؟ مهسا : معلومه که نه ... به قول خودت اون وحید جونمه دیگه آرش : برو بستنی ها آب شد .. اینقدر هم حرف نزن مهسا : باشه بابا رفتم وقتی رسیدم نزدیک بچه ها مهران نبود و درسا و مینا داشتن حرف می زدن اما هیچ کدومشون متوجه من نبودن درسا : من نمی فهمم تو چرا بهش هیچی نمیگی این دختره داره زندگی خودشو خراب می کنه مینا : بذار کار خودش رو بکنه ... کی گفته داره زندگیش رو خراب می کنه ؟ درسا : ببینم تو واقعا نمی فهمی یا نمی خوای که بفهمی ؟ مینا : اتفاقا خوب می فهمم ... آخه دختره ی نفهم مهسا خیلی وحید رو دوست داره ... ااما نمی دونم چرا از خودش هم این قضیه رو پنهون می کنه .... وقتی با وحید باشه کم کم با خودش کنار میاد و به دوست داشتنش اعتراف می کنه ... مثلا فک می کنی واسه چی دوست داره وحید رو سورپریز کنه ؟ از روی حس تنفره ؟!!!... تو شور و اشتیاقش رو نمی بینی و این یعنی اینکه دوست داره وحید رو خوشحال ببینه ... من شک ندارم که مهسا وحید رو دوست داره درسا : خدا کنه این طوری که تو میگی باشه ... من دوست ندارم زندگی هیج کدومشون رو خراب شده ببینم . به خدا این مهسا خیلی کله شقه بیچاره وحید . من موندم.... آرش : تو که هنوز وایسادی دستم رو گذاشتم جلوی بینیم و ازش خواستم که ساکت باشه آرش : یادته بچه که بودیم بهمون می گفتن استراق سمع کار خیلی بدیه مهسا : بسه حالا نمی خواد صداتو نازک کنی و ادای منو دربیاری مینا و درسا که از سرو صدای ما فهمیده بودن که اون جاییم فقط بهمون خندیدن آرش : مهران کوش پس ؟؟؟ درسا : هیچی گفت میره یه گشتی بزنه مهسا : می بینی به خدا .... وقتی بهش می گفتیم با آرش بره پاش درد می کرد اما حالا آرش : بابا محترمانه گفته میره دستشویی نفهمیدی ؟ مهسا : وای چه جالب ... چه مخی داره این مهران مینا : بستنی کو پس ؟؟؟ مهسا : اینا هاش بستنی ها دیگه داشتن آب می شدن اما هنوز قابل خوردن بود ... آرش : خوب شد گفتین وگرنه مهسا دوباره باید می رفت بستنی بگیره ... به به آقا مهران گشتتون خوش گذشت ؟ مهران : به تو جوجه هیج ربطی نداره ؟ آرش : گفتی جوجه یاد مهدی افتادم درسا : بیچاره مهدی اومدم حرف بزنم که آرش به جای من گفت : گفتی مهدی یاد وحید افتادم ... جاش خالی مهسا : تو خجالت نمیکشی ادای منو در میاری ؟ پسره ی پررو مینا : نمی خواین بریم دیگه ؟؟؟ آرش : کجا ؟؟؟ مینا : خونه دیگه ... آرش : خوب بفرمایین بریم خونه ی ما مینا : نه دیگه مزاحمتون نمیشم . باید برم خونه من و درسا و مهران هر سه تامون داشتیم می خندیدیم و اون دو تا همین طور داشتن تعارف تیکه پاره می کردن که یه دفعه وقتی متوجه خنده ی ما شدن زل زدن به ما مینا : چیزی شده می خندین ؟؟؟ مهران : نه هیچ اتفاقی نیافتاده آرش : لوس نشین دیگه ... چی شده که می خندین ؟ بگین ما هم بخندیم مهسا : به خدا هیچی نشده ... پاشین بریم خونه دیگه مهران : مینا خانوم من شما رو می رسونم ، آرش تو هم بچه ها رو برسون مینا : خیلی ممنون آقا مهران ×××××× بالاخره شب شد و همه توی خونه ی عمو ناصر اینا جمع بودیم ... من یه لباس سبز روشن دکلته پوشیده بودم و یه شنل سبز روشنتر روی شونه هام رو می پوشوند و یه شال رنگ لباسم هم سرم بود نمی دونم اما حس عجیبی داشتم از یه طرف خوشحال بودم و از طرفی .... واقعا نمی دونم چه حسی بود با صدای باز شدن در ساختمون همه خودشون رو جمع و جور کردن و آماده شدن که وقتی وحید میاد سورپریزش کنن من رفتم کنار کلید وایسادم تا همین که اومد تو اتاق چراغ رو روشن کنم ... همه توی اتاق وحید جمع شده بودیم .... وحید که در اتاق رو باز کرد و خواست که چراغ رو روشن کنه دستش با دست من تماس پیدا کرد و یه لحظه دو تامون هیچ عکس العملس انجام ندادیم ... خدا رو شکر کردم که چراغ ها خاموش بود و کسی نمی تونست ما رو ببینه ... وحید که حضور همه رو اون جا حس کرده بود گفت : می دونم همتون اینجا جمعین ... از همتون بابت امروز ممنونم و همزمان من دستم رو کشیدم و چراغ رو روشن کردم ، نگاه وحید روی من مونده بود آرش : ببینم تو از کجا فهمیدی که قراره برات جشن بگیریم ؟ آخه این دفعه دیگه مهدی هم نمی دونست پس کی به تو گفته ؟ وحید : فک کردی من مث تو خنگم ؟ کاملا واضح بود که می خواین جشن بگیرین .. آرش : اگه من خنگم حتما مهسا هم خنگه دیگه نه ؟؟؟ وحید : نه خیر مهسا با تو خیلی فرق داره آرش : مثلا میشه بفرمایین چه فرقی ؟؟؟ خاله مریم : ول کنین تو رو خدا ... یه امشبه رو شما دو تا دعوا نکنین مهران : آرش یادته یه وقتایی قول داده بودی دیگه حرف نزنی آرش : خوب حالا هم می تونم قول بدم .. چی فکر کردی آقا مهران ؟ مهران : ببینیم و تعریف کنیم ، نامرده هر کی امشب حرف بزنه آرش : باشه ... اگه من یه کلمه حرف زدم ... مهسا : مهران حیف تو نیست که با این بحث می کنی ؟ آرش : باشه مهسا خانوم امشب که شب شماست نوبت منم میرسه وحید : راستی چرا مینا نیومده ؟ زن عمو : حالا یه دفعه بعد از حرف آرش ، این رو پرسیدن یه معنای خاصی داره مگه نه وحید ؟ آرش : نه مامان من ... واسه خودت نرو تو فکر دوباره . بابا به خدا من هنوز 19 سالمه آرش آروم به وحید گفت : حالا من واست دارم آقای به نسبت محترم بابا : وحید عمو بیا کیکت رو ببر دیگه وحید : چشم عمو جون اومدم وقتی وحید رفت روی تختش کنار کیک نشست خاله به من اشاره کرد که برم کنارش بشینم ... وحید بیچاره تعجب کرده بود اصلا نمی دونست چه اتفاقی افتاده خلاصه همین که رفتم کنارش نشستم یه نگاه پر از سوال بهم کرد اما منم هیچی بهش نگفتم ... قبل از اینکه وحید کیک رو ببره یه آقای غریبه وارد شد ... همه ی ما به غیر از وحید می دونستن که این آقا کیه ... وقتی اون آقا از ما خواست که بریم دفتر رو امضا کنیم وحید فهمید قضیه چیه ... به هدفمون رسیده بودیم وحید واقعا سورپریز شده بود ، اصلا انتظار همچین اتفاقی رو نداشت وحید : واسه ی چی این کار رو کردین ؟ خیلی از این حرف وحید ناراحت شدم ... خیلی خیلی زیاد اصلا نمی خواستم که همچین برخوردی داشته باشه مهسا : نباید این کار رو می کردیم ؟ وحید : منظورم این نبود ؟ می خواستم ببینم چرا من بایدبا همچین مراسم مهمی غافل گیر بشم آرش : حیف که به مهران قول دادم که حرف نزنم وگرنه کاملا برات توضیح می دادم مهران : بازم خوبه قول دادی وگرنه الان باید یه ساعت نطق جنابعالی رو گوش می کردیم درسا : واااااااااااااااااااااااا ااااای ... شما پسرا خسته نمیشین اینقدر حرف می زنین سینا : خاله درسا همه ی پسرا که مثل عمو آرش و بابای من خنگ نیستن با این حرف سینا همه به خنده افتادن درسا : نه عزیز دلم ... فقط آرش و بابای تو خنگن عمو : حالا نمی خواین این دو تا جوون رو با هم تنها بذاریم تا حرف هاشون رو با هم بزنن بابا : چرا . بهتره مهسا و وحید رو تنها بذاریم شما دو تا فعلا با هم باشین و حرف هاتون رو با هم بزنین ما هم میریم بیرون خیلی خجالت کشیدم و لپ هام گل انداخته بود. از این که ما رو با هم تنها گذاشته بودن احساس خوبی نداشتم ... دوست داشتم برم بیرون و با بچه ها باشم من از بودن توی جمع بیشتر لدت می بردم تا بودن با یه نفر خاص همه رفتن بیرون فقط آرش و مهران مونده بودن ... آرش بعد از اینکه یه شکلک واسه من درآوردرفت بیرون اما مهران گفت : مهسا یه لحظه می تونی بیای ؟ مهسا : اتفاقی افتاده ؟؟ مهران : نه فقط یه امانتی دستم مونده که باید بهت بدم وحید اون گوشه وایساده بود و شوکه به اون چیزایی که اتفاق افتاده بود فکر می کرد ، یه لحظه به اشتباه بودن کارم فکر کردم .... اگه وحید منو تو این موقعیت می ذاشت چی میشد ؟؟؟ فکر کنم دیوونه میشدم با دیدن اون گردنبند خیلی چیزا تو ذهنم نازه شد ... خیلی از خاطره ها رو دوباره یادم اومد .... از کهنه ترینشون 5 سال می گذشت .... مهران : خوب دیگه حالا برو پیش وحید . گردنبندت رو هم بنداز مهسا : وحید از دست من ناراحتی ؟ وحید : نه چرا همچین فکری کردی ؟ مهسا : آخه اصلا خوشحال نشدی ... وحید : بابا به خدا خیلی خوشحالم فقط خیلی هم شوکه شدم... اصلا باورم نمیشه می ترسم چشمام رو باز کنم و ببینم که تو کنارم نیستی و اینا همش یه خواب شیرین بوده مهسا : نه خیر جنابعالی خواب نمی بینی . اگه خیلی شک داری می تونم آرش رو صدا کنم بیاد یه کشیده بهت بزنه تا باورت بشه بیداری وحید : نه تو رو خدا حوصله ی اون دیو دو سر رو ندارم می خواستم اون گردنبند رو ببندم اما خوب با اون همه شنل واسم سخت بود به خاطر همین از وحید خواستم که واسم ببندتش وحید : خوب بگرد من ببندمش . پشتم رو کردم به وحید که گفت : مهسا اون روز رو یادته ؟ توی فرودگاه ؟ مهسا : آره ... مگه میشه یادم بره ؟ وحید : چه روزایی بودن مهسا : فکر نمی کنی الان بهتر باشه به جای اینکه در مورد گذشته حررف بزنیم در مورد آینده بحث کنیم ؟ وحید با شیطنت گفت : هر چی خانومم بگه مهسا : خوب اول من میگم بعد تو بگو اول اینکه دوست ندارم جلوی بقیه با من اینطوری حرف بزنی دوم اینکه من می خوام همیشه با هم رو راست باشیم و سوم هم اینکه از این به بعد به جای اون ساعت این یکی رو به دستت ببند باشه ؟ وحید : شرایط شما که قبوله اما من .... خوب من هیچ شرط خاصی ندارم به غیر از اینکه قول بدی باهام رو راست باشی قبوله ؟ مهسا : هر چی آقامون بگن همونه... وحید : ای خدا بگم چی کارت کنه ... مهسا من ... من ... خیلی دوستت دارم مهسا : خوب ادامه بده وحید : دیگه پررو نشو مهسا : خوب نمی خوای بریم بیرون پیش بچه ها ؟ وحید : چرا میریم اما قبلش یه کار کوچولو داریم ؟ مهسا : چی ؟ وحید : واسه چی شنل پوشیدی ؟ اگه به جای سبز قرمز بود بهت می گفتم شنل قرمزی مهسا : خوب چرا نداره دیگه به خاطر اینکه لباسم دکلته است واسه همینم شنل پوشیدم وحید : دلکته یعنی چی ؟ مهسا : حالا من چطوری واست توضیح بدم ؟ وحید : خوب نشونم بده مهسا : تو رو خدا بی خیال شو بیا بریم بیرون وحید : اصلا راه نداره .. می دونی که مث خودت اگه فوضولیم گل کنه هیچ کی جلودارم نیست همین که بلند شدم تا وحید رو هم از جاش بلند کنم شنلم افتاد ... وحید : پس دکلته یعنی این ؟؟؟ من که سرم رو انداخته بودم پایین و کف اتاق رو نگاه می کردم که یه دفعه ... بازو های وحید رو احساس کردم ... وحید منو بغل کرده بود ... چه لحظه ای بود ... توصیفش خیلی سخته وقتی تو بغل یکی باشی و تظاهر کنی که دوسش داری ... خدایا من چه طوری می تونستم وحید رو اذیت کنم ... اون با تمام وجودش منو دوست داشت اینو از ضربان قلبش می فهمیدم ... برای اولین بار بود که یه پسر به غیر از مهران منو بغل کرده بود ... نمی دونستم چه واکنشی باید نشون بدم ... مثل یه تیکه سنگ وایساده بودم و هیچ حرکتی نکرده بودم .... وحید از اینکه هیچ واکنشی نشون ندادم ناراحت شده بود اما خوب من باید چی کار می کردم ؟ وحید : توی قانون هات درباره ی این جور موارد چیزی نگفته بودی نتونشستم جوابش رو بدم ... حسی که چند لحظه پیش داشتم و شاید یه جورایی خجالت باعث شد ساکت بمونم وحید : مهسا تو از من خجالت می کشی ؟ نگو آره که نمی تونم باور کنم مهسا هم خجالت بکشه مهسا : وحید این موارد خیلی فرق می کنه ... تو از من چه انتظاری داری ؟ یه دفعه و بی مقدمه منو بغل می کنی و منتظر عکس العمل هم هستی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وحید : ببخشین ... حق با تو ه . حالا شنلت رو بپوش بریم بیرون . خوب یه لحظه می خواستم باور کنم که این مهسا خانومی که جلوی من وایساده مال خودمه ... فقط و فقط مال من .................................................. ........................ راستی می تونم یه قانون هام یه چیز دیگه هم اضافه کنم ؟ مهسا : تو که امشب هر کاری خواستی کردی اینم روش بگو وحید : هیچ وقت از من خجالت نکش ... قبوله ؟ مهسا : سعی خودم رو می کنم شنلم رو پوشیدم و رفتیم بیرون ... هر دفعه که آرش می خواست ما رو مسخره کنه ، وحید در مورد اینکه چرا مینا نیومده بود سوال می کرد و همین طور اون دختر بیچاره از همه جا بی خبر شده بود سوژه ی مجلس ما ....... اون شب هم بالاخره با تمام اتفاقاتش تموم شد .... حق با درسا بود من حتی اگه بعد ها هم عاشق یه پسر میشدم و می خواستم زندگی تشکیل بدم هیچ وقت خاطرات اولین باری که وحید منو بغل کرد رو یادم نمی رفت ... خدای من این چه کاری بود که با زندگیم کرده بود ؟ اما حالا برای پشیمون شدن خیلی دیر بود ... باید می موندم و عاشق وحید میشدم ، اما نمی دونم این کار من عملی بود یا نه ... شب تا صبح به این فکر می کردم و حتی برای یه ثانیه هم لحظه ای که تو بغل وحید بودم رو یادم نمیرفت ×××××× صبح که از خواب پا شدم خیلی کسل بودم آخه تقریبا شب قبل نخوابیده بودم . مهران : پاشو دیگه تنبل خانوم مهسا : سلام . تو این جا چی کار می کنی ؟ مهران : هیچی ... مثل اینکه یادت رفته ما دیشب نرفتیم خونه مون مهسا : آهان حالا یادم اومد ... مهران : خانوم خانوما انقدر دیشب سرشون شلوغ بود که حواسشون به داداششون نبود مهسا : لوس نشو مهران دیگه مهران : پا شو بیا صبحونه ات رو بخور مهسا : تو برو منم الان میام مهران : باشه پس زود بیا ..... مهسا : سلام به همگی شهره : سلام عروس خانوم مهسا : تو رو خدا اون کلمه رو به کار نبر شهره : چشم هر چی شما بگین . مهسا : آفرین به زن داداش گل خودم بابایی میشه من امروز برم کتابخونه ؟ دیگه از همین امروز باید شروع کنم به جدی درس خوندن بابا : برو ... فقط به وحیدم بگو که داری میری مهسا : واسه چی ؟ بابا : همین طوری ... واسه این که بهش نشون بدی که بهش احترام میذاری سینا : خوب بابا بزرگ ... بهتره بگین واسه اینکه عمو وحید رو خر کنه مهران : نه بابایی ... عمو وحید خودش خر هست که اومده این عمه ی زشت تو رو پسندیده سینا : خیلی هم دلش بخواد مهسا : می بینی بچه از تو بیشتر می فهمه مهران : باشه مهسا خانوم ... داشتیم ؟ مهسا : بله .. از این به بعد داریم ××××××× مهسا : سلام .خوبی ؟ وحید : چی شده اول صبحی ؟ مهسا : هیچی زنگ زدم ازت اجازه بگیرم که برم کتابخونه وحید بیچاره داشت شاخ در می آورد اصلا نمی تونست باور کنه که من دارم ازش اجازه می گیرم وحید : مهسا به خدا حوصله دردسر ندارم هر کاری دوست داری بکن ... آخه بدبختی این جاست که منت کشی هم بلد نیستم ... حالا می خوای برسونمت کتابخونه .. آخه خودمم می خوام برم مهسا : باشه خیلی خوبه ساعت چند ؟ وحید : نیم ساعت دیگه بیا بیرون مهسا : باشه مرسی . خدافظ وحید : خدافظ تو راه کتابخونه یه کلمه هم با هم حرف نزدیم . یعنی موضوع خاصی نبود که درباره اش حرف بزنیم اما خوب جفتمون هم از اون سکوت خسته شده بودیم.... وحید : مهسا اگه یه روزی بفهمی که من دیگه دوستت ندارم چی کار می کنی ؟؟؟ اصلا انتظار همچین سوالی رو نداشتم ... خیلی دلم می خواست من این سوال رو ازش می پرسیدم وحید : تو عالم هپروتی ؟ چرا جواب نمیدی ؟ مهسا : واقعا نمی دونم وحید ... شاید خیلی راحت ترکت کنم و دیگه تو زندگیت پیدام نشه . می تونم بپرسم واسه چی این سوال رو پرسیدی ؟ وحید : من .... من .....
مهسا : تو چی وحید ؟؟؟؟یعنی اون چیزی که من فکر می کردم می تونست اتفاق بیوفته ؟ یعنی امکان داشت که وحید هم دقیقا حس منو داشته .... یعنی این سوال وحید چه معنی می تونست داشته باشه ؟؟؟ یعنی اون هم می خواست منو بذاره سر کار ؟؟؟ اما اون که دلیلی واسه این کارش نداشت ... تصمیم گرفتم منتظر جواب وحید بمونم مهسا : نمی خوای حرفت رو بزنی ؟؟؟ وحید : چرا ... فقط یکم سخته ... قول بده از دستم ناراحت نشی مهسا : خواهش می کنم سریع تر بگو وحید : مهسا من ... من ... من حس می کنم که تو منو دوست نداری ... نمی دونم چرا .. اما یه حسی از ته دلم بهم میگه که مهسا تو رو نمی خواد . تو رو خدا از دستم دل گیر نشو ... خواستم بهت بگم که اگه چیزی هست قانعم کنی ... سوالم هم واسه این بود که ببینم تو اگه تو موقیت من قرار داشتی چی کار می کردی ... اما مهسا من حتی اگه بفهمم که تو دیگه دوسم نداری به خدا نمی تونم برم . فقط قول بده بهم بگی که برات مزاحم نباشم ... بالاخره یه جورایی با خودم می تونم کنار بیام مهسا : این چه حرفیه که می زنی وحید ... خواهش می کنم دیگه ادامه نده . من نمی دونم چرا همچین فکری کردی ؟ تو چرا این طوری شدی وحید ؟؟؟ خودت خوب می دونی که من از این رمانتیک بازی ها بدم میاد ... ازت خواهش می کنم دیگه این طوری باهام حرف نزن . من دوست دارم رابطه ی من و تو مثل مهسا و وحید 6 سال پیش بمونه دوست ندارم ادای نامزد های عاشق رو دربیاریم وحید : مهسا اما الان با اون موقع خیلی فرق می کنه ... خودت هم این رو خیلی خوب می دونی مهسا : اما وحید تو واسه من مثل مهرانی ... همون طور دوستت دارم وحید : اما من مهران نیستم مهسا ... من وحیدم . رابطه ی من و تو مثل رابطه ی مهران با تو نیست ، همون طور که مهران بین تو و شهره فرق میذاره مهسا : ببین من حرف هات رو قبول دارم وحید ... اما می خوام ببینم چرا این حرف رو زدی ؟؟؟ وحید : عکس العمل دیشب تو از ذهن من پاک نمیشه مهسا ... از دیشب به این فکر افتادم که شاید تو راضی نبودی و .... مهسا : می دونم نباید می پریدم وسط حرفت اما دیگه نمی خوام ادامه بدی ... تو از من چه انتظاری داری وحید ؟ از یه دختر 17 ساله چه انتظاری داری ؟ وحید من تو رو دوست دارم اما خوب زمان می خوام ... زمان می خوام که بشیم مثل بقیه ی نامزد ها ... تو وقتی یه دفعه منو بغل می کنی میخوای من چی کار کنم ؟؟؟ خودت هم خوب می دونی که من دختری نبودم که با n تا پسر دوست باشم و از این جور کارها بلد باشم ... اون وقت تو از عکس العمل من دلگیر میشی و حرف های بیخود میزنی ؟ واقعا که وحید خان ... ازت همچین انتظاری رو نداشتم خواستم پیاده بشم که دستم رو گرفت و گفت : کجا میری ... خوب ببخشید من اشتباه کردم ... می دونم که خیلی تند رفتم اما خوب نمی دونم این حس لعنتی که تو وجودمه چیه ... نمی خوام از دستت بدم مهسا اینو بفهم باشه ؟؟؟ مهسا : سعی خودم رو می کنم وحید ... حالا هم دست منو ول کن برم تا دوباره پلیس نیومده وحید : این دفعه دیگه اگه بگم نامزدمه ناراحت نمی شی که ؟ مهسا : خوب این دفعه غیر از این بگی نارحت میشم ... قربون دااش وحید .ما رفتیم وحید : چاکرتیم آبجی مهسا ××××××× توی کتابخونه یه کلمه هم نتونستم بخونم ... خیلی وحشتناکه وقتی یه کتاب رو تا ته بخونی و آخرش بفهمی که حتی یه کلمه اش رو هم نفهمیدی ... اون روز من این اتفاق رو خیلی تجربه کردم ... همش تقصیر این وحید بی شعور بود ... چرا بهش دروغ گفته بودم ؟؟؟ چرا داشتم اذیتش می کردم ؟؟؟ چرا بهش نگفتم که اون صدا بهش دروغ نمیگه ... اما من کس دیگه ای رو هم دوست نداشتم نمی دونم شاید هم دوست داشتم خودم نمی دونستم . هر چه بیشتر از رابطه ی من و وحید می گذشت به حرف های درسا می رسیدم ... من اگه الان با وحید نبودم حداقل با خیال راحت درسم رو می خوندم ؟؟؟ خیلی خیلی به خودم لعنت می فرستادم ... من واقعا دیگه تمرکز حواس نداشتم ... همش تقصیر مینا بود .. چرا من رو تو این هچل انداخت ؟؟؟ باید باهاش حرف می زدم .. حداقل باید بهش می گفتم که چقدر از دستش دلخورم ... اما چرا داشتم اون بیچاره رو مقصر می کردم ؟؟؟ من که می دونستم مقصر اصلی خودمم .. اگه من قرار بود به حرف بقیه تصمیم بگیرم روز آخر به حرف درسا گوش می کردم ... اما خوب انداختن عواقب كارم به گردن بقيه باعث آرامشم ميشد مهسا : سلام مینا : سلام دختر گل مهسا : چه سلامی چه علیکی ؟؟؟ مینا : تو معلومه چته ؟ چرا این طوری حرف میزنی ؟ مهسا : دارم از آشی که برام پختی تشکر می کنم مینا : مثل اینکه تو حالت خوب نیست ... چیزی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟ با وحید دعوات شده ؟؟؟ مهسا : نه بابا اون بیچاره که می ترسه با من دعوا کنه من با شخص جنابعالی دعوا دارم مینا : تو رو خدا درست حرف بزن تا منم بفهمم چی شده مهسا : می خوام باهات حرف بزنم ... امروز میای کتابخونه ؟ مینا : آره میام ... اگه نیام دیوونه میشم بعد از خدافظی با مینا فقط داشتم به این فکر می کردم که باهاش دعوا کنم ازش بپرسم چرا این کار رو با من کرد ؟ واقعا نمی فهمید یا منو گذاشته بود سر کار اما از همه ی این حرف ها گذشته دلم خیلی واسش تنگ شده بود ... شاید یه جورایی دنبال بهونه می گشتم که ببینمش . خدا رو شکر اون بهونه رو هم پیدا کرده بودم .. چرا من این طوری شده بودم ؟؟؟ شاید اگه وحید رو نمی دیدم اینقدر دلتنگش نمی شدم ... کل شب با اینکه خیلی خوشحال بودم که فردا قراره مینا رو ببینم اما داشتم جمله هایی رو که می خواستم بهش بگم توی ذهنم می چیدم . مطمئن بودم که می خواستم یه دعوای درست وحسابی راه بندازم و با همین فکر خوابیدم . وحید : تنبل خانوم پاشو ... ساعت 8 صبحه مهسا : مامان تو رو خدا ول کن می خوام بخوابم وحید : مامان چیه ؟ باور کن تو عمرم تا حالا کسی بهم نگفته بود مامان که اونم الان تو گفتی مهسا : وای........ تو این جا چی کار می کنی ؟ وحید : بابا حیوون وحشی که نیستم می ترسی ... وحیدم مهسا : از کجا معلوم نباشی .......آخ ... چرا می زنی خوب ؟ باشه اصلا حیوون اهلی خوبه ؟؟؟ .... چرا این طوری نگاه می کنی ؟ خوب نیست ؟ خوب حیوون بدون صفت خوبه ؟؟؟ .... بازم خوب نیست ؟؟؟ ... خوب چی بگم دیگه ؟؟؟؟؟...............................آهان فهمیدم آرش حیوون وحشیه خوبه ؟؟؟ وحید : با این که خیلی غیر اخلاقیه باید اعتراف کنم که ....... این یکی رو خوب اومدی ... حالا هم پا شو آماده شو بریم مهسا : کجا ؟؟؟ وحید : مگه نمیای کتابخونه ؟ مهسا : خوب صبر کن من هنوز صبحونه هم نخوردم وحید : باشه بخور بریم ×××××× آرش : به به لیلی و مجنون کجا شال و کلاه کردین دارین میرین ؟ مهسا : یادم نمیاد قرار بوده باشه که هر جا میریم به جنابتون آمار بدیم آرش : خوب پس از این به بعد یادت باشه وحید : اگه فوضولیت کم فروغ میشه میگم داریم میریم کتابخونه آرش : خوب به سلامتی ... داری میری درس بخونی کوچولو ؟ مهسا : خودتو مسخره کن بچه پررو ... ببین اگه اونم مث تو ایران بود سه سال دیگه مدرکش رو می گرفت آرش : خب مهم اینه که ایشون ایران نبودن و من زودتر مدرکم رو می گیرم وحید : ببخشید ولی مثل اینکه یادت رفته تا تو موهات هم رنگ دندونات نشه نمی تونی برای این جامعه مفید باشی آرش : منظور ؟؟؟ مهسا : کاملا مشخصه ... وحید 4 سال دیگه مدرکش رو می گیره اما تو تا 6 سال دیگه هم رنگ مدرک رو نمی بینی آرش : وای چه جالب تا حالا بهش فکر نکرده بودم .. اما خوب عوضش من میشم دکتر این مملکت وحید : اون مدرکت رو بذار در کوزه آبش رو بخور ... چیزی که زیاده پزشک عمومی مهسا : تو رو خدا بیا بریم وحید ... اون بیچاره منتظره وحید و آرش همزمان گفتن : کدوم بیچاره مهسا : مینا دیگه وحید : آخه چرا میگی عزیز من ... الان آرش هم یه دفعه تصمیم می گیره با ما بیاد کتابخونه ... تازه هیچ ربطی هم به این نداره که مینا خانوووووووووووم .................. اون جاست آرش : نه خیر ... اگه بخوام بیام هم خودم می تونم بیام ... ولی خوب امروز امتحان دارم مهسا : خوب خدا رو شکر ××××××× مینا : سلام تو معلومه کجایی ؟ یه نگاه به ساعتت کردی ؟؟؟ با دیدنش تموم چیز هایی رو که می خواستم بهش بگم یادم رفت ... اصلا یادم هم نبود که سر چه موضوعی می خواستم باهاش بحث کنم ... دوست داشتم فقط حرف بزنیم ... خدایا من چرا این جوری شده بودم ؟؟؟؟ هر چی خواستم خودم رو گول بزنم که این همون حس دوست داشتن معمولیه همون طوری که من درسا رو دوست دارم ... اما اون طوری نبود . نمی دونم اما مطمئنم که یه حس نو بود حسی که اولین بار بود تجربه اش می کردم .. خدایا مگه مینا هم جنس و صمیمی ترین دوست من نبود ؟ پس این حس ... نمی دونم .... واقعا نمی دونم چی بود .. تا شب داشتم به اون حسی که جدیدا به مینا پیدا کرده بودم فکر می کردم ، حرف هیچ کس رو نمی فهمیدم ... وقتی تو راه برگشت وحید باهام حرف می زد حتی یک کلمه اش رو هم نفهمیدم و اون بیچاره هم خیلی دلخور شد ... وقتی مینا بهم زنگ زد و گفت که فردا هم میاد کتابخونه خیلی خیلی خوشحال شدم باز قرار بود فردا ببینمش اما خوب مطمئن بودم که من برای اون همون طوری بودم که خیلی های دیگه بودن یکیش همین درسای خودمون ... اما اون برای من خیلی با بقیه فرق داشت ... تک تک حرف هاش تو ذهنم می موند ... هر روز منتظر بودم تا فردا بشه و برم پیشش هر روز می خواستم ببینمش ... تو این مدت وحید خیلی می خواست ببینه چی شده اما من داغون تر از اون چیزی بودم که خواسته باشم به وحید جواب بدم ... با این که خیلی مینا رو دوست داشتم و می دونستم تنها کسی که می تونه کمکم کنه تا از شر این حس خلاص بشم خودشه اما جرئت اینکه برم و باهاش حرف بزنم رو نداشتم ... می ترسیدم .. از اینکه با شنیدن این حرف باهام بد بشه ... یا شاید دیگه نتونم ببینمش و یا شایدم رابطه ی دوستانه مون فقط به خاطر ترحم اون نسبت به من پاربرجا بمونه ... واسه همین با خودم تصمیم گرفتم هیچ وقت درباره ی این موضوع باهاش حرفی نزنم ... همیشه وقتی حالم خوب نبود با مهران حرف می زدم اما این دفعه ... مطمئن بودم که مهران نمی تونست کمکم کنه ... وقتی توی جمعی بچه ها با آوردن اسم مینا آرش رو مسخره می کردن اخمام میرفت تو هم ... همه فهمیده بودن که یه اتفاقی افتاده اما هیچ کدومشون نمی دونستن چی شده ... همه حدس میزدن که من با مینا قهر کردم ... یه روز که مهران اینا خونه ی ما بودن .. صدای زنگ تلفن بلند شد .. مهران رفت گوشی رو برداشت اما خوب منم رسیده بودم و همزمان گوشی رو برداشتیم ... وحید پشت خط بود اما نه مهران و نه وحید هیچ کدوم نفهمیدند که من هم گوشی رو برداشتم اول نمی خواستم به مکالمه اشون گوش کنم چون فکر می کردم که وحید تو خونه ی ما با هیچ کس غیر از من کار نمی تونه داشته باشه اما ... مثل اینکه این دفعه اشتباه کرده بودم : مهران : به سلام آقا فرهاد وحید : حالت خوبه ؟؟؟ من وحیدم مهران : من خوب می دونم کی هستی ... حالا حتما زنگ زدی اینجا با شیرین کار داری وحید که تازه متوجه حرف مهران شده بود خندید و گفت : نه خیر ایندفعه اتفاقا با برادر شیرین کار دارم مهران : چه جالب تو چت شده ؟؟ حالت خوب نیست ؟ با من چی کار داری ؟ وحید : حالم خوبه اما فکر کنم شیرین حالش خوب نیست یه دفعه لحن مهران تغییر کرد و جدی شد : چرا چیزی شده ؟ وحید : نه یعنی هنوز که نه .... اما ... مهران : اما چی ؟ دعواتون شده ؟ وحید : نه بابا مگه ما چقدر همدیگه رو می بینیم که دعوامون هم بشه مهران : پس چی شده ؟ درست حرف بزن خواهشا و طفره نرو وحید : هیچی نمی دونم یه مدته اصلا اون مهسای قبلی نیست ... وقتی باهاش حرف می زنم حواسش یه جای دیگه است ... دیگه کاری به کار آرش نداره ... اصلا بهش جواب نمیده باورت میشه ؟ هر چی خواستم باهاش حرف بزنم و ببینم چی شده ، فایده نداشت ، به خاطر همینه که به تو گفتم مهران : ممنون وحید که گفتی من همین الان میرم باهاش حرف میزنم گوشی رو آروم گذاشتم و دیگه بقیه ی حرف هاشون رو نشنیدم . توی اتاقم بودم که مهران در زد : اجازه هست بیام تو ؟ مهسا : بفرمایین ... مهران : سلام ... چی شده مودب شدی ؟ بفرمایین ؟ مهسا : چیزی شده مهران ؟ مهران : مثل اینکه حق با وحید بود مهسا : چه حقی ؟ چی شده ؟ مهران : هیچ چیزی نشده ... تو باید بگی چی شده که این طوری شدی ؟ مهسا : چه طوری شدم ؟ مهران :کم حرف .. گوشه گیر ... فراری از جمع و مهم تر از همه اینکه دیگه جواب متلک هایی که آرش می پرونه رو نمیدی مهسا : یعنی اینقدر عجیبه اگه من کم حرف بزنم و به قول تو جواب متلک های آرش رو ندم ؟؟؟ مهران : آره به خدا عجیب تر از اون چیزیه که فکرش رو بکنی ... مهسا راستش رو بگو پای یکی غیر از وحید در میونه ؟ مهسا : نه این چه حرفیه که می زنی ؟ مهران : پس اگه این طوری نیست بگو چی شده مهسا : هیچ اتفاقی نیافتاده مهران : ببین خواهر من سر من رو که نمی تونی شیره بمالی ... پس سعی نکن منو مثل بقیه بپیچونی مهسا : باشه راستش رو میگم به شرط اینکه منو مسخره نکنی مهران : من کی تا حالا تو رو به خاطر مشکلاتت مسخره کردم ؟ مهسا : هیچ وقت ... می دونی مهران تو درست حدس زدی پای یکی غیر از وحید در میونه با گفتن این حرف من مهران از کوره در رفت ، اون قدر قیافه اش وحشتناک شده بود که ترسیدم ادامه ی حرفم رو بزنم مهسا : مهران با این قیافه ی تو من دیگه نمی تونم حرف بزنم مهران : آخه دختره ی .... این چه کاری بود کردی ؟ مگه تو نبودی که می گفتی وحید رو دوست داری ؟؟؟ مگه تو باهاش قرار نمیذاشتی ؟ بدون این که من بفهمم ؟ مگه تو نمی گفتی 4 سال تمام منتظرش بودی ؟ حالا چی شده که این طوری شدی ؟؟؟ مهسا : هیچی ... به خدا قضیه اون طوری که تو فکر می کنی نیست ... اون کسی که من دارم راجع بهش حرف میزنم یه دختره مهران : چی ؟؟؟؟؟!!!!!!!! مهسا : می دونم خیلی عجیبه ... اما به خدا مهران من خیلی دوسش دارم ... خیلی بیشتر از اینکه همه ی شماها فکرش رو بکنین ... باورم نمیشه این منم که همچین حسی دارم .... اما خوب چند وقتیه که این طوری شدم مهران : حالا اون دختر کی هست ؟ من می شناسمش ؟ مهسا : آره می شناسیش .... همون میناست مهران : من واقعا نمی دونم چی باید بگم بهت مهسا ... آخه چرا ... چه طوری امکان داره یه دختر اونم به سن و سال تو عاشق یه دختر دیگه بشه ؟ اونم صمیمی ترین دوستش .... من یکی که واقعا هنگ کردم مهسا : حالا دیدی چرا تا حالا بهتون هیچی نگفتم ... چون می دونستم که هیچ کی نمی فهمه من چی میگم مهران : خوب چرا با خود مینا حرف نمی زنی ؟ فکر نمی کنی بهتر باشه بدونه که چه حسی نسبت بهش داری ؟ مهسا : می ترسم مهران ... از اینکه ول کنه و بره می ترسم .. از اینکه دیگه نخواد من دوستش باشم می ترسم من ترجیح میدم واسه خودم دوسش داشته باشم تا ... مهران : تا چی مهسا ؟ آخه خواهر من خودتم میدونی که این حسی که داری یه چیز کاملا بیخوده ... خودتم میدونی که هیچ کس واسه این حس تو ارزش قائل نیست از همه ی این ها گذشته تو الان نامزد داری و این یعنی که باید یکی دیگه رو دوست داشته باشی مهسا : به خدا خودمم میخوام که از این حس خلاص بشم اما نمی تونم دست خودم نیست به خدا مهران : به خاطر همینه که میگم با مینا حرف بزن ... بهش بگو چه حسی داره ... شاید اون بتونه کمکت کنه مهسا : تو مطمئنی که باید با مینا حرف بزنم مهران : این بهترین و تنها راهیه که به نظرم میرسه ×××××× وحید : مهسا تو مطمئنی که حالت خوبه ؟ مهسا : آره بابا چقدر سوال می کنی ؟ برو دیگه منم باید برم خدافظ وحید : باشه پس ساعت 2 بیا بیرون که بریم خونه ... باشه مینا : سلام ... چته چرا رنگ به رو نداری ؟ مهسا : مینا می تونی یه لحظه بیای بیرون می خوام باهات حرف بزنم ... مینا : تو داری منو می ترسونی ... سریع بگو چی شده ؟؟؟ بعد از اینکه تموم ماجرا رو براش تعریف کردم ... از همون دو ماه پیش که این حس رو پیدا کرده بودم تا الان ، هیچی نگفت فقط نگاهم کرد بعد از یه مدت طولانی که به همدیگه نگاه کردیم گفت : مهسا تو حالا از من چی میخوای مهسا : ازت میخوام که کمکم کنی مینا : تو خیلی منو شوکه کردی . نمی دونم چی بگم ... مهسا تو باید عاشق وحید بشی می فهمی ؟ این بهترین راهه به خدا اون وقت کس دیگه ای به جز من هست که بهش فکر کنی . ××××××× دو هفته از اون روزی که با مینا حرف زده بودم می گذشت ... توی این مدت مینا یه بار هم بهم زنگ نزده بود اما اون روز وقتی اسمش روی صفحه ی موبایلم ظاهر شد ، قلبم وایساد ... نمی دونم از خوشحالی بود یا از تعجب مهسا : سلام ... تو نباید یه زنگ به من بزنی ؟ مینا : سلام ... مهسا نمی خوام خیلی حرف بزنم خواهش می کنم به حرفم گوش کن ... من دیگه نه می خوام ببینمت نه می خوام صدات رو بشنوم ... خواهش می کنم دیگه به من زنگ نزن ...به درسا خیلی خیلی سلام برسون و بگو خیلی دوسش دارم .... از پسر عموت هم تشکر کن به خاطر همه ی این زحمت هایی که تو این مدت واسه مون کشیده ... اما خوب من نمی خوام تا یه مدت هیچ کدوم از اعضای خانواده ی شما رو ببینم ... خدافظ شاید برای همیشه تموم کلماتش توی گوشم زنگ میزد ... همون طور که راحت وارد خانواده ی ما شده بود راحت هم رفت ... باید به آرش می گفتم ... بیشتر از هر کسی می دونستم چه حسی پیدا می کنه ... من و آرش به گفته ی همه خیلی شبیه هم بودیم وهردو تا مون هم زمان کسی رو که دوسش داشتیم از دست داده بودیم ... مهسا : سلام خوبی ؟ آرش : سلام ... چی شده یادی از ما کردی ؟ نکنه کاری داری زنگ زدی ؟ مهسا : آرش حوصله چرت و پرت های تو رو ندارم آرش : یعنی چی ؟ هیچ معلومه تو چت شده ؟ داری حالم رو بهم میزنی دیگه ؟ من یادم نمیاد تو هیچ وقت این طوری بوده باشی ... به خدا حوصله ام سر رفته ... کل کل کردن با هیچ کی مث تو حال نمیده ... میشه بگي چه مرگت شده ؟ شاید کمکت کردم ... خودت نمی دونی اذیت کردنت چقدر فاز میده ... دو ماه بیکار بودیم که اونم با اخلاق گندت زهرمون کردی ... بیچاره وحید چه گناهی کرده که شده نامزد تو ... به خدا اگه هر دختر دیگه ای جای تو بود قدر این بیچاره رو می دونست اما تو ... مهسا یه خورده به خودت بیا ... نمی خوای بگی چی شده نگو اما خواهشا همون مهسای همیشگی باش ... باشه ؟ مهسا : هیچ وقت فکر نمی کردم حرفای تو انقدر روی من تاثیر داشته باشه ... به خدا حق با توه ... من تو این مدت خیلی بد بودم قول میدم بشم همون مهسای همیشگی اما نه انقدر زود یه مدت زمان می خوام آرش : حالا زنگ زده بودی چی بهم بگی ؟ با این حرف آرش دوباره یاد مینا افتادم ... اگه حضوری قضیه رو بهش می گفتم خیلی بهتر بود مهسا : هیچی می خواستم ببینم امروز بعد از ظهر می تونی بیای بریم بیرون ؟ خودمون 5 تا آرش : نمی خوای به مینا هم بگی بیاد ؟ مهسا : نه خیر لازم نکرده ... دوباره پررو نشو آرش : باشه حالا چرا عصبانی میشی ؟ به بقیه گفتی؟ مهسا : نه تو اولین نفری .. تو به درسا بگو منم به وحید و مهدی میگم آرش : باشه پس فعلا ... نمی دونستم چه جوری باید بهشون می گفتم ... اگه دلیل مینا رو می پرسیدن چی می گفتم ؟ هیچی نمی تونستم بگم ... فهمیدم باید می گفتم که مینا از آرش خوشش نمیومده واسه همینم تصمیم گرفته که با ما هم دیگه کاری نداشته باشه البته باید این رو به عنوان حدس خودم عنوان می کردم نباید انقدر صریح دل آرش رو می شکوندم اما خوب زیادم بیراه نمی گفتم مینا خودش به من گفت که هیچ احساسی نسبت به آرش نداره ... مهسا : سلام وحید : سلام خوبی ؟ مهسا : خیلی تعجب کردی بهت زنگ زدم ؟؟؟ وحید: راستشو بخوای آره ... مهسا : انقدر عجیبه که من بهت زنگ بزنم وحید : خوب ........ میدونی بستگی داره واسه چی زنگ زده باشی صدام رو لوس کردم و گفتم : اگه زنگ زده باشم که ازت بخوام که با بچه ها شام بریم بیرون .... وحید : اون وقت دیگه خیلی خیلی تعجب می کنم مهسا : حالا جدی میای بریم بیرون ؟ وحید : من که از خدامه با خانومم برم بیرون ولی ... پیشنهادش از کی بوده و کیا میان ؟ مهسا : خوب پیشنهادش از من بوده و خودمون 5 تاییم وحید : جون وحید بگو چی شده ؟ مهسا : هیچی به خدا ... یه چیزی هست که باید به همتون بگم وحید : باشه ... من که میام ... مهدی هم که میدونی از خداشه ول باشه و نره درس بخونه مهسا : حالا نمی خواد پشت سر برادرشوهر من این طوری حرف بزنی وحید : چشم هر چی شما بگین مهسا : خوب دیگه کاری نداری ؟ وحید : نه دیگه خدافظ ... مهسا مهسا : چیه ؟ وحید : خیلی خوشحالم کردی مهسا : حالا دیگه .... خدافظ اون شب خیلی خوش گذشت دلم نمیومد خرابش کنم ... از خودم تعجب کرده بودم که با رفتن مینا انقدر می تونستم خوشحال باشم ... مگه غیر از این بود که من دوسش داشتم پس چرا این طوری شده بود ؟؟؟ شاید چون فکر می کردم دیگه راحت می تونم فراموشش کنم... شایدم به خاطر حرف هایی بود که آرش بهم زده بود ....... وحید : مهسا فکر کنم قرار بود تو یه چیزی بهمون بگی ... مهسا : آره .. ممنون که یادم آوردی ... نمی دونم چه جوری باید بگم ... خیلی سخته مخصوصا برای یه نفر که این جا نشسته آرش : برای کی ؟ مهسا : بذار حرفم رو بزنم مینا خانوم ... مینا .... مينا جون یا هر چیزدیگه ، دیگه نمی خواد با هیچ کدوم از اعضای خانواده ی ما کوچکترین ارتباطی داشته باشه ... از من خواست که به همتون سلام برسونم و ازتون خواهش کنم که فراموشش کنین ناخودآگاه همه به آرش نگاه کردیم آرش : چیه ؟ چرا همتون منو نگاه میکنین ؟ می خواین بهم بخندین ؟ هر کاری که دلتون میخواد بکنین اما من با همه ی شما فرق دارم من دوست محمدم می تونم برم خونه شون و ببینمش وحید : آرش چرا منطقی به قصیه نگاه نمی کنی ؟ دلیلی نداره به مهسا زنگ بزنه بگه نمی خوام هیچ کدوم از اعضای خانواده اش رو ببینه می دونم سخته اما غیر مستقیم گفته دیگه آرش رو نمی خوام ببینم مهدی : آقا آرش نگاهی که اون لحظه وحید به مهدی کرد خیلی وحشتناک بود همچین اخماش تو هم گره خورده بود که منم ازش می ترسیدم ... اما خوب خداییش خیلی جذبه اش می رفتم بالا ... وحید : می دونم خیلی سخته آرش ، اما باید باهاش کنار بیاد آرش : اما وحید اون حتی نمی دونست که من دوسش دارم وحید : دیگه تموم شده آرش ... خواهش می کنم این رو بفهم ... همه ی ما درکت می کنیم آرش اما باید سعی کنی کم کم فراموشش کنی آرش : با این که خیلی سخته ... سعی خودم رو می کنم مهسا : منو ببخش آرش نمی خواستم همچین خبری رو بهت بدم آرش : تو چرا معذرت خواهی می کنی ؟ تو این ماجرا هیچ کس مقصر نیست . شرمنده بچه ها من دارم میرم خونه . درسا : منم باهات میام ... درسا : مهسا یه لحطه میای ؟؟؟ مهسا : چیه درسا چی شده ؟ درسا : چرا راستش رو نگفتی ؟ چرا نگفتی مینا چرا رفت ؟ چرا به آرش نگفتی که مینا وحید رو دوست داشت ؟ مهسا : چی ؟؟؟؟؟ درسا : می دونم ... اما الان که رفته میگم ... مینا وحید رو دوست داشت .. می دونم که تو هم اینو می دونستی مهسا : اگه واقعا راستش رو می گفتم خیلی فرق می کرد ؟؟؟ درسا : نه حق با توه هیچ فرقی نمی کرد مهسا : خوب پس دیگه نمک رو زخم من نپاش . همین طور از رفتنش ناراحتم چه دنیايی بود ... من مینا رو دوست داشتم ... مینا وحید رو ..... وحید منو مینا در هر صورت برای اینکه من تو زندگیم آرامش داشته باشم رفته بود ... چه برای دوست داشتن وحید و یا شاید برای اینکه من اونو دوست داشتم وحید : من واسه آرش نگرانم ... نباید میذاشتیم بشینه پشت فرمون مهسا : می خوای بریم ... شاید بتونیم پیداش کنیم مهدی : خوب پاشین بریم دیگه وقتی از رستوران اومدیم بیرون ساعت 9 بود اما ما ساعت 1 تو خیابون علاف بودیم ... از بس که شلوغ بود و وحشتناک تو ترافیک گیر کردیم اما آرش و درسا زود رسیده بودن ... واسه همینم خیالمون راحت شد وقتی رسیدیم خونه یادم اومد که کلید برنداشتم ... مامان و بابا هم مطمئنا خواب بودن اما من نمی دونستم چی کار کنم ... وحید : چرا نمیری خونه مهسا ؟ مهسا : کلید ندارم مهدی : خوب برو دستت رو بذار رو زنگ انقدر فشار بده که باز کنن در رو وحید : باز تو از اون عقل پاره سنگ برداشته ات کمک گرفتی ؟ تو برو تو نمی خواد فکر کنی مهسا : تو هم برو تو من یه فکری می کنم وحید : بچه شدی ؟ این وقت شب تو رو تو کوچه تنها بذارم ؟ مهدی : خوب بیا بریم خونه ما دیگه وحید : راست میگه ... بعد عمری این يه حرف درست زد مهسا : آخه روم نمیشه مهدی : سوسول بازی در نیار رو شدن که نمی خواد مامان و بابا خوابیدن نکنه از من و وحید خجالت می کشی ؟ وحید : بیا بریم دیگه . . . مهسا : من حالا کجا بخوابم ؟ مهدی : رو سر من وحید : تو بیا پیش من بخواب مهسا تو اتاق تو بخوابه مهدی : جفتتون کور خوندین ... من رفتم تو اتاقم وحید : من و تو موندیم خوب بیا بریم تو اتاق من من رو زمین می خوابم تو برو رو تخت بخواب مهسا : نه این جوری من راحت نیستم تو رو تختت بخواب وحید : منتظر بودم همین حرف رو بزنی و اون شب برای اولین بار من و وحید توی یه اتاق خوابیدیممهسا : وحید خوابی ؟ وحید : نه خوابم نمی بره مهسا : تو دیگه چرا ؟؟؟ وحید : تو فکر آرشم .... مهسا : آرش ؟؟؟ وحید : می دونی به این فکر می کنم اگه تو هم یه روزی منو ول کنی بری چی کار می کنم ؟؟؟ مهسا : حالا هیچی دیگه نبود ؟!! بگیر بخواب پسر خوب وحید : نمی تونم ... مهسا دست خودم که نیست .. فکره مهسا : اصلا به من چه .... من خوابیدم من درست پایین تخت وحید خوابیده بودم ... سنگینی نگاهش رو روی صورتم حس می کردم یه لحظه نا خودآگاه چشمام رو باز کردم .... نگاهمون تو نگاه همدیگه گره خورد ... خیلی بد نگاه می کرد ... شاید برای یکی که عاشق وحید بود این نگاه خیلی هم قشنگ بود اما این نگاه ... منو وادار می کرد که عذاب وجدان بگیرم ... چه طوری می تونستم کسی رو که این طوری منو دوست داشت سر کار بذارم ؟ باید بهش می گفتم که دوسش ندارم ... اما ... خیلی سخت بود تو چشم هاش نگاه کنم و بگم دوسش ندارم ... برای من هم سخت بود ، هم غیر ممکن ، به قول مینا باید می موندم و عاشقش میشدم اما اگه هیچ وقت عاشقش نمیشدم چی ؟؟؟ اگه مجبور میشدم باهاش زندگی کنم چی ؟؟؟ وحید انقدر خوب بود که اگه بهش می گفتم دوسش ندارم نخواسته باشه به زور منو نگه داره .... تو همین فکر ها بودم که یه دفعه ........ پیشونیم داغ شد ... قلبم شروع کرد به تند تند زدن نمی تونستم نفس بکشم ... جرئت اینکه چشم هام رو هم باز کنم نداشتم .... بازم مثل دفعه ی قبل هیچ عکس العملی نشون ندادم ... وحید خیلی غیرمنتظره این کار رو می کرد ... اون قدر غیر منتظره که حتی نتونم چشم هام رو باز کنم وحید : ببخشید می دونم کار بدی کردم ... اما خوب یه لحظه مهسا : خواهش می کنم دیگه ادامه نده وحید : پس شب به خیر مهسا .... می دونم بیداری خوب جواب نده هیچ وقت به دروغ بهم نگو دوستت دارم ... مهسا : باشه ... حالا میذاری بخوابم ؟ وحید : تو بیا بالا بخواب من اینطوری راحت نیستم مهسا : مگه تو روی زمین کمرت درد نمیگیره ؟ وحید : خوب چرا ... منم نگفتم میام پایین بخوابم که .... تو بیا بالا بخواب مهسا : نه خیر لازم نکرده ... بالا نیومده این طوریه ... می ترسم اگه بیام بالا اتفاقات دیگه ای هم بیوفته وحید : اصلا تقصیر منه که بهت تعارف زدم ... من و تو که دو تایی بالا جا نمیشیم ... همین طوری گفتم مهسا : اگه گذاشتی بخوابم ... بمیری الهی وحید : خیلی لطف دارین شما به من . . . مهسا : وحید من دیگه خوابم نمیبره وحید : اما من دارم میخوابم مهسا : لوس نشو دیگه .. تقصیره توه ... من داشتم خواب می رفتم وحید : می خواستی بخوابی مهسا : روت رو برم به خدا ... میدونی که نمیذارم بخوابی وحید : نه خیر من می خوابم مهسا : نمی تونی بیچاره همین که چشماش بسته میشد یه بالشت میزدم تو سرش ... اونم همون طور با چشمای گشاد شده منو نگاه می کرد وحید : باشه من تسلیمم .. حالا بگو چی کار کنیم ؟ مهسا : من چه میدونم خونه ی شماست ... وحید : بیا کتاب بهت بدم ... درس بخون مهسا : حالت خوبه ... به زور بخوابم بهتر از اینه که درس بخونم وحید : پس به زور بخواب مهسا : انقدر همدردی نکن به خدا ناراحت میشم وحید : خوب ... آخه چی کار کنیم ... مهسا ساعت 2 و نیمه مهسا : آهنگ نداری ؟ وحید : صبر کن الان میارم برات .... بیا این mp3 اینم هندزفری ... دیگه بذار من بخوابم باشه ... مهسا : ایول ... باشه دیگه تو بخواب ...... وحید پاشو ... پاشو دیگه این چیه دادی به من گوش کنم ؟ چه زبونی می خونه ؟ وحید : نه خیر ... مثل اینکه تو قرار نیست بذاری من بخوابم ... بیچاره ام کردی چشماش سرخ شده بود ... وحشتناک بود ... معلوم بود که حسابی از دست من کلافه شده مهسا : خوب آخه من که فرانسه نمی فهمم ... چیز دیگه نداری ؟ وحید : برو خودت بگرد پیدا کن پاشدم و تو اتاق دنبال اون یکی mp3 وحید می گشتم ... وحیدم که خیالش از دست من راحت شده بود گرفت خوابید ... حوصله ام سر رفته بود ... خوشم میومد سر به سر وحید بذارم ... مهسا : وحید ... وحید پاشو وحید : به خدا الان پا میشم میزنم تو سر خودم و تو با هم مهسا : نه خیر تو از این جربزه ها نداری ... راستی یه سوال تو همیشه با همون لباس هایی که بیرون می پوشی می خوابی ؟ وحید : واااای ... انقدر تو حرف زدی یادم رفت عوضشون کنم ... برو بیرون مهسا : چی ؟ وحید : میگم یه دو دقیقه برو بیرون من لباسم رو عوض کنم مهسا : فقط دو دقیقه ها وحید : باشه ... زیر لب گفت : دو دقیقه هم از دست تو راحت باشم .. عالمی داره مهسا : فکر نکن من نفهمیدم چی گفتی ... یکی طلبت وحید : جون مهسا برو بذار من لباسم رو عوض کنم مهسا : باشه ... رفتم ..... وحید : بیا تو ... کارم تموم شد مهسا : اومدم وحید : مهسا تو رو خدا بذار بخوابیم ... مهسا : یعنی میخوای بگی تا الان من نذاشتم بخوابی ؟؟؟ وحید : نه اصلا ... تا الان که خواب نمی رفتم اما الان تو بذار بخوابم مهسا : باشه بابا منم میخوام بخوابم دیگه ... .... مهسا : وحید .... وحید : مهسا به خدا یه بار دیگه بگی وحید ... عین دخترا جیغ میکشم ... دیوونه ام کردی ... همین که میام بخوابم میگی "وحید" مهسا : اولا نمی خواد جیغ بکشی مثل دخترا ... بعدشم چشم و دلم روشن حالا دیگه ادای منم در میاری ؟؟؟ وحید : ببخشید من غلط کردم ... حالا باز چی شده ؟ مهسا : منم با این لباس ها خوابم نمیبره وحید : یعنی یه لباس دیگه بهت میدم خوابت میبره ؟ مهسا : معلومه وحید : حالا من از کجا لباس بیارم ؟؟؟ مهسا : صبر کن ببینم هیچ کدوم از لباس های تو اندازه ی من نیست وحید : لباس های من ؟؟؟؟ مهسا : نه پس میخوای بریم تو اتاق مهدی لباس های اونو برداریم ؟ خوب لباس های تو رو دیگه باید بردارم وحید : بابا شلوارهای من که اندازه تو نیست مهسا : تو غصه نخور ... من میدونم چی بپوشم فعلا برو بیرون میخوام لباس عوض کنم وحید : مهسا من هنوز دیروز کمدم رو تمیز کردم مهسا : بابا مطمئن باش ... من یه دست لباس برمی دارم فقط، قرار نیست کثیفش کنم ... چیه چرا وایسادی منو نگاه می کنی برو بیرون دیگه .... مهسا : وحید بیا تو ببین این چه طوره ..... چیه خیلی بد شده ؟ چرا این طوری نگاه می کنی ؟ وحید : مهسا باورم نمیشه یعنی منم تو این لباس ها اینقدر بی ریخت میشم ؟ مهسا : خوب برو بیرون یه دست دیگه بپوشم .. فکر کنم این خیلی سوتیه اون شب حدود 20 دست لباس عوض کردم ... تقریبا یه دو ساعتی طول کشید ... ساعت 5 بود که من لباس مورد علاقه ام رو انتخاب کردم اما خوب شلواره واسم بلند بود و محبور شده بودم که پایین شلوار رو تا کنم وحید : خوب دیگه الان میتونیم بخوابیم ... مگه نه ؟ مهسا : آره ... بگیر بخواب هر دو تا مون داشتیم خواب می رفتیم که ... خاله مریم : وحید پاشو ... مگه نمی خوای نماز بخونی ؟ وحید هنوز صدای مامانش رو نشنیده بود ... بدجوری خواب بود مهسا : وحید .... پاشو ... خوب این طوری نیگام نکن دیگه ... مامانت داره واسه نماز صدات میزنه به من چه وحید : مگه الان ساعت چنده ؟؟؟ مهسا : تعجب کردی ؟ ساعت 5 صبحه دیگه وحید : مهسا من خوابم میاد مهسا : حالا چرا گریه می کنی ؟ پاشو برو نمازت رو بخون ... داشتیم حرف می زدیم که خاله مریم در رو باز کرد اون بیچاره از این که منو تو اتاق وحید و با این سر و وضع دیده بود خیلی تعجب کرده بود مهسا : سلام خاله جون ... خاله : سلام ... تو این جا چی کار می کنی ؟ وحید : از اون پسر بی شعورتون بپرسین ... اگه میومد تو این اتاق پیش من بخوابه من الان خواب بودم و مهسا هم تو اون اتاق خوابیده بود خاله : قضیه چیه ؟ مهسا : هیچی خاله جون ... ساعت 1 بود که رسیدیم خونه ... منم کلید نداشتم بچه ها اصرار کردن بیام خونه شما ... ببخشید به خدا خاله : نه بابا عزیزم ... دشمنت ببخشه وحید : من به این مهدی نفهم گفتم بیاد پیش من بخوابه اما قبول نکرد خاله : حالا تو چرا این جوری شدی مهسا ؟ مهسا : هیچی خاله نمی تونستم تو مانتو و شلوار بخوابم واسه همین مجبور شدم لباس های وحید رو بپوشم ، بعدم خواستم کمد رو تمیز و مرتب کنم که وحید گفت نمی خواد خودش فردا صبح تمیز می کنه وحید داشت به چشم هاش که از تعجب از حدقه زده بیرون منو نگاه می کرد که گفتم : مگه نه وحید ؟ وحید : آره مامان من بهش گفتم خاله : خوب پاشین نمازتون رو بخونین مهسا : چشم خاله جون شما برین .... وحید : من کی گفتم این اتاق رو تمیز می کنم ؟ مهسا : وااااااااااااااای ... وحید فراموشی گرفتی ؟ خودت دیشب گفتی وحید : جدی من گفتم ؟ مهسا : معلومه که تو گفتی ... حتما انقدر خوابالو بودی یادت نیست ... پاشو ... پاشو نماز بخون وحید : تو رو خدا بی خیال شو ... من اصلا نمی تونم از جام تکون بخورم ... قضاش رو می خونم مهسا : باشه بگیر بخواب . . . . مهسا : وحید من دارم میرم ... لباس هات رو هم گذاشتم سر جاشون .. خدافظ وحید : ساعت چنده مگه ؟ 8 صبح وحید : خوب خدافظ ... من امروز تا 12 هم بخوابم کم خوابی دیشب رو نمی تونم جبران کنم خدافظ ...... بابا : سلام تو دیشب کجا بودی ؟؟؟ مهسا : سلام ... خونه ی وحید اینا بودم بابا : اون جا چی کار می کردی ؟؟؟ چرا نیومدی خونه ؟ مهسا : به خاطر اینکه من کلید نداشتم ... تا ساعت 1 هم بیرون تو ترافیک بودیم شما هم که اون موقع خواب بودین ... من چی کار می تونستم بکنم بابا : خوب چرا موبایلت رو جواب نمیدی ؟ مهسا : ببخشید یادم رفته بود موبایلم رو ببرم آخه اصلا شارژ نداشت بابا : می دونی این مامان بیچاره ات چقدر شب به خاطر تو بیدار مونده ؟ مهسا : باور کنین منم دیشب اصلا نخوابیدم با این حرف من بابا اخم کرد و با یه نگاه بهم فهموند که برم تو اتاقم .... نباید اون حرف رو میزدم ، الان که این حرف رو گفته بودم باید منظورم رو درست بهشون می فهموندم مهسا : بابا ... بابا : نمی خواد دیگه خودت رو توجیه کنی برو از مامانت معذرت خواهی کن .... اون روز از صبح حالم گرفته شده بود ... چرا اونا در مورد ما همچین فکری می کردن ؟ تصمیم گرفتم پیش درسا .. این طوری از حال آرش هم با خبر میشدم مهسا : مامان من دارم میرم خونه عمو اینا مامان : باشه برو اما زود برگرد مهسا : باشه ... مامان به خاطر دیشب بازم معذرت میخوام مامان : اشکالی نداره برو .... درسا : سلام ... چرا این طوری شده قیافه ات ؟ مهسا : به خاطر اینکه شب قبل کامل بیدار بودم درسا : چی کار میکردی ؟ مهسا : داستانش طولانیه ... حالا میگم برات ... از آرش چه خبر ؟ درسا : نمی دونم چش بود دیشب تو خواب حرف میزد مهسا : چی می گفت ؟؟؟ درسا :می گفت نمیذارم از دستم بری ... نمیذارم این دفعه هم مثل دفعه ی قبل بشه مهسا : خیلی حواست بهش باشه درسا : من چی کار می تونم بکنم ؟ مهسا : سلام ... آرش خان آرش : سلام ... این چه قیافه ایه ؟ مهسا :هیچی بابا دیشب بیدار موندم آرش : چرا همه دیشب بیدار بودن ؟ مهسا : همه ؟ آرش : آره وحیدم می گفت که دیشب بیدار بوده ... البته قیافه ی اون وحشتناک تر بود ... چشماش شده بود یه کاسه خون و پلک هاش هم فجیع باد کرده بود مهسا : این حرف ها رو ول کن ... کجا داری میری با این تیپی که زدی ؟ آرش : دارم میرم با مینا حرف بزنم ... درسا : چی ؟ آرش چرا اینطوری می کنی ؟ تو رو خدا ولش کن ... می دونی دختری نبود که الکی حرف بزنه ... چرا می خوای با رفتنت اذیتش کنی ؟ آرش : من ؟ من می خوام اذیتش کنم ؟ مگه من گذاشتم یه دفعه رفتم ؟ من باید بفهمم چی شده ... مهسا : آرش این که چی شده مهم نیست ... مهم حرفیه که اون به من زد " به پسرعموت هم سلام برسون و از زحمت هایی که واسه ما کشیدن تشکر کن ... اما خواهشا من نمی خوام یه مدت کسی از خانواده ی شما رو ببینم " این یعنی چی آرش ؟؟؟ یعنی نرو ... یعنی با رفتنت بدترش می کنی آرش : آخه تو نمی دونی قضیه چیه ... من باید برم مهسا : به خدا اگه بری و اذیتش کنی دیگه باهات حرف هم نمی زنم آرش : .... باشه من سعی می کنم که فراموش کنم شخصی به اسم مینا تو زندگیم بوده ... خوبه ؟؟؟ همون طوری که خودش میخواد درسا : می دونی آرش چیزی که زیاده واسه تو دختر آرش : خوااهش می کنم نخواسته باش با این حرف های مزخرف من رو آروم کنی... خودتم میدونی که دخترای مثل اون خیلی هم زیاد نیستن .... نمی دونم اون روز بعد از ظهر مهران با من و وحید چی کار داشت ... به هر دو مون گفته بود که میخواد باهامون حرف بزنه ولی به هیچ کدوممون نگفته بود چی میخواد بگه وحید : آماده ای ؟ مهسا : آره بریم ... به نظرت مهران چی میخواد بگه ؟ وحید : نمی دونم .. فک کنم تا نیم ساعت دیگه هر دو تامون بفهمیم .... مهران : سلام وحید : سلام دیر که نکردیم ؟ مهسا : سلام مهران : می دونم جفتتون میخواین بدونین که چی میخوام بگم مهسا : خوشم میاد داداش خودمی و خوب می فهمی مهران : به هر دوتون گفتم بیاین چون به هر دوتون با هم مربوطه .... می خوام در مورد یه مسئله ی مهم باهاتون حرف بزنممهسا : چیزی شده ؟ مهران : فعلا فقط من حرف می زنم اون قدر نگاهش نافذ و گیرا بود که ترسیدم حرف دیگه ای به زبون بیارم . با این که داداش فوق العاده ای بود اما وقتی عصبانی بود خیلی ازش می ترسیدم ... یه بار به خاطر حرف زدن توی عصبانیت ازش سیلی خورده بودم اونم دو تا . مهران : مهسا تو چند سالته ؟ مهسا : 17 مهران : وحید تو چی ؟ مهسا : 19 مهران : خوب پس خدا رو شکر هنوز هر دو تاتون می دونین که خیلی بچه این . وحید : چیزی شده ؟؟؟ مهران : قرار بود تا ازتون نخواستم حرف نزنین .. حرف های مرموز مهران هر لحظه من و وحید رو نگران تر می کرد . نمی دونم چه اشتباهی از ما سر زده بود که این طوری حرف می زد ؟؟؟ مهران : با تو ام مهسا ... حواست کجاست ؟ دارم بهت میگم دیشب کجا بودی وقتی این حرف رو زد فهمیدم قضیه چیه ... چطوری به خودشون اجازه داده بودن در مورد ما همچین فکری بکنن ... آخرین باری که با کسی که همچین فکری رو در مورد من کرده بود برخورد کردم رو یادم نمیره ... چه سیلی محکمی به آرش زدم ... اما خوب این دفعه خیلی قضیه فرق می کرد ... طرف مقابل من مهران بود مهران : مگه با تو نیستم چرا جواب نمیدی ؟؟؟ مهسا : مهران تو ... مهران : فقط جواب من رو بده مهسا مهسا : خونه ی وحید اینا بودم مهران : چرا موبایلت رو جواب ندادی ؟ مهسا : توی اتاق خودم بود . نبردمش چون اصلا شارژ نداشت مهران : یه لحظه به این فکر نکردی که مامان چقدر نگرانت میشه ؟؟؟ تو فکر قلب مریض بابا رو نکردی ؟؟؟ مهسا : به خدا من فکر می کردم خوابن ... وگرنه بر می گشتم خونه ، کلید نداشتم به خدا مهران : اون وقت مامان باید این طوری تاوان فراموش کاری شما رو پس بده ؟؟؟ وحید : مهران به خدا مهسا راست میگه ... می تونی از مهدی هم بپرسی مهران : شما لطفا دخالت نکن ... من دارم با خواهرم حرف می زنم . نوبت تو هم میرسه .... تو جواب منو ندادی مهسا مهسا : آخه چی باید بگم ؟ تنها دلیل این که من رفتم خونه ی وحید اینا ..... مهران : بیست بار این رو گفتی ... مهسا من می خوام ازت بپرسم که چرا به فکر بقیه نیستی ؟ چرا همش سر به هوایی ؟ بابا آدم های دیگه ای غیر از وحید هستند که تو رو دوست دارن ... بفهم این رو مهسا : مهران به خدا می دونم ... به خدا می فهمم ... خوب می دونم دیشب اشتباه کردم ... اما خوب ببخشین من بازم معذرت میخوام وحید : تقصیر مهسا نبود ... من باعث شدم دیر برسیم خونه ... نباید از توی ترافیک می رفتم مهران : فک کنم یه بار بهت تذکر دادم وحید ... مهسا : مهران الان من باید چی کار کنم ؟ باید از کی معذرت خواهی کنم مهران : صبر کن هنوز حرف هام مونده ................................ وحید چرا چشمات این طوری باد کرده ؟؟؟ وحید : به خاطر این که دیشب اصلا نخوابیدم .... همین یه کلمه حرف از وحید کافی بود تا مهران حسابی کلافه بشه ... اصلا حال خودش رو نمی فهمید مهران : حتما تو هم اصلا نخوابیدی درسته ؟ نمی دونستم چی باید جواب بدم اگه راستش رو می گفتم عصبی ترش می کردم و اگه دروغ می گفتم ... نه باید راستش رو می گفتم : آره درسته ... اما قضیه اصلا اون طوری که تو فکر می کنی نیست .. فکر کنم برای سومین بار بود که از مهران سیلی خوردم ... صداش توی گوشم می پیچید ... اصلا نمی فهمیدم چرا زد ... مهران چرا این طوری شده بود ؟ دست وحید که کنارم بود رو بهترین پناهگاه خودم دیدم ... محکم دستش رو فشار دادم ... نمی دونستم باید چی کار می کردم ... وحید هم خیلی عصبانی شده بود وحید : ببین آقا مهران ... هم من هم تو می دونیم که واسه چی ناراحتی ... من و مهسا هر دو تا مون انقدر حالیمون هست که بفهمیم واسه ی خیلی کار ها بچه ایم ... در ضمن اگه من و مهسا دیشب نخوابیدیم واسه این بود که مهسا غیر از تخت خودش ... جای دیگه خوابش نمی بره ... فقط همین .... فقط همین .... با تمام احترامی که واست قائلم باید بهت بگم که خیلی وقت ها به خاطر پیشداوری در مورد کسی خودت عذاب می کشی .... بریم مهسا دستم رو که هنوز تو دستش بود کشید و منو همراه خودش برد ... اولین بار بود از این که کسی جلوی مهران وایساده خوشحال بودم ... اما نه هنوزم دوسش داشتم ... اون داداشم بود ... بهترین کس واسه ی مواقع تنهاییم ... همون طور که وحید منو می کشید برگشتم عقب تا مهران رو ببینم و آروم زیر لب گفتم : خدافظ . با این که صدای من آروم بود اما مهران اون رو شنیده بود ... و با یه لبخند جوابم رو داد . لبخندی که درد سیلی رو از بین برد . وقتی رسیدیم تو ماشین وحید اصلا حال و روز درست و حسابی نداشت ... سرش رو گذاشت رو فرمون ماشین ... مهسا : خوبی ؟ وحید : نه .. اصلا مهسا : همه ی این ها تقصیر منه اگه دیروز کلید رو برداشته بودم وحید : اصلا تقصیر تو نبود ... دیگه هم این حرف رو نزن مهسا : واسه چی می خوای منو دلداری بدی وحید ؟ من خودم می دونم که تقصیر من بود وحید : خیلی درد میکنه ؟ بذار ببینم دستش رو کشید رو صورتم و گفت : الهی بمیرم ... نامرد خیلی دستش سنگینه مهسا : وحید تو حق نداری در مورد مهران این طوری حرف بزنی ... خوب اونم حق داره ... کار ما درست نبود باید قبول کنیم وحید : چقدر تو مظلومی ... این طوری صورتت رو قرمز کرده ... حالا میگی اون حق داره ... معلومه حسابی دوسش داری مهسا : معلومه که دوسش دارم ... بهترین داداش دنیاست ... تو هم حق نداری پشت سرش حرف بزنی وحید : همش تقصیر این دختره است ... آخه یکی نبود بگه چش بود که گذاشت رفت .... آرش چی کم داشت ؟ پول ؟ تحصیلات ؟ قیافه ؟ مهسا : نگه دار می خوام پیاده بشم وحید : چیزی شده ؟ مهسا : نه ... هیچی . فقط نگه دار محکم زد روی ترمز .... بازم وحید مینا رو یادم انداخت ... تو این مدت انقدر سرم گرم خودم بود که یادش نیفتم ... خدای من ، وحید به چه حقی در مورد مینا این طوری حرف میزد ؟ اگه می دونست مینا دوسش داشته چی کار میکرد ؟ یعنی واقعا مینا وحید رو دوست داشت ؟ نه ... این طوری نبود ، من مطمئنم وحید : حالت خوبه ؟ چرا هر وقت اسم این دختره ی لعنتی میاد این طوری میشی ؟ و این دفعه دست من بود که صورت وحید رو نوازش کرد اما نه خیلی آروم ... اون حق نداشت در مورد مینا ی من این طوری حرف بزنه ... اون اصلا نمی دونست که مینا واسه چی رفته بود ... حق نداشت در موردش اظهار نظر کنه . مهسا : به خدا اگه یه بار دیگه در مورد مینا این طوری حرف بزنی دیگه حتی بهت نگاه هم نمی کنم ... این حرف آخرم بود وحید : صبر کن مهسا ... چرا پیاده میشی ؟ آخه مگه من چی گفتم ؟!!! مهسا : برو وحید ... به خدا اگه این دفعه پلیس بیاد میگم مزاحمم شدی وحید : لج بازی نکن مهسا بیا سوار شو ... تو یه دفعه چی شدی ؟ مهسا : وحید برو ... اصلا حوصله ات رو ندارم ... از ماشین پیاد شد و بازو هام رو گرفت : هیچ معلومه تو چته ؟ داری می لرزی ... می خوای بریم بیمارستان ؟ مهسا : نه وحید .. فقط برو . می خوام تنها باشم وحید : من که تو رو این طوری تو خیابون تنها نمیذارم ... تو برو تو ماشین بشین .. من خودم میرم خونه ... خوبه ؟ مهسا : منو ول کن می خوام برم .... به خدا جیغ می زنم وحید و یه دفعه دیگه هیچی نفهمیدم ...... ......... درسا : حالت خوبه ؟ مهسا : من این جا چی کار می کنم ؟ درسا : به خاطر این که بیهوش شده بودی ... وحید آوردت بیمارستان و به ما هم خبر داد ... اون که هیچی نمیگه .. تو چی ؟ نمی خوای بگی چی شده ؟ مهسا : هیچی اتفاقی نیفتاده درسا : فکر نمی کردم روزی برسه که بخوای چیزی رو از من پنهان کنی مهسا : آخه درسا ... درسا : آخه بی آخه ... سریع بگو چی شده تا بقیه نیومدن مهسا : بقیه ؟؟؟ درسا : مامانت و وحید .. نمی خوای بگی چی شده ؟ مهسا : نه درسا ... حداقل الان نه درسا : باشه ... هر طور راحتی مامان : حالت خوبه ؟؟؟ مهسا : آره مامان بهترم مامان : چقدر بهت گفتم بیا ناهار بخور ... ضعف کردی مهسا : حالا که چیزی نشده مامان مامان : بله .. فقط باید از دست تو حرص بخورم . آخه چرا تو بزرگ نمیشی مهسا : مامان به خاطر دیشب بازم معذرت میخوام ... به خدا مامان : نمی خواد دیگه ادامه بدی ... مهران همه چی رو واسم گفته مهسا : انقدر سریع !!! مامان : داداشت همینه دیگه وحید : به خاطر همینه که مهسا انقدر دوسش داره ... تو این مدت متوجه حضور وحید نشده بودم ... شاید هم نمی خواستم که بشم ... حرفش در مورد مینا باعث شد که ازش حرصم بگیره آخه چرا در مورد مینا این طوری حرف میزد ؟ به خدا اگه می فهمیدم که مینا واقعا وحید رو دوست داره ... می ذاشتم می رفتم تا مینا به عشقش برسه ... اما نه وحید لیاقت مینا رو نداشت . وحید لیاقت هیچی و هیچ کس رو نداشت اگه تا دیروز یه ذره شک داشتم که می خوام ازش انتقام بگیرم از امروز مطمئن بودم .... حالم ازش بهم می خورد از این پسرایی بود که فقط خودشون رو می بینن ... از همون دسته پسرایی که حالم ازشون بهم می خورد .... مامان : پاشو بریم ... مثل این که خیلی داره بهت خوش می گذره مهران : خوب دیگه پاشو خواهر گلم مهران این جا چی کار می کرد ؟ اصلا نمی خواستم که ببینمش ... حداقل الان نه مهران : مامان ، درسا شما برین تو ماشین من و وحید خودمون میاریمش .... مهسا : نه خیر ... خودم می تونم بیام ، نیازی به کسی ندارم این رفتار من کاملا نشون میداد که حسابی از دست جفتشون دلخورم ... رفتاری که هم مامان و هم درسا می دونستن معنیش چیه ... همیشه وقتی دلخور بودم سریع بروزش می دادم . مهران : بفرمایین خانوم خانوما ... خودتون تشریف ببرین بدون این که حتی بهش نگاه کنم از تخت اومدم پایین ... : درسا میای کمکم ؟ وحید : مگه نگفتی کمک نمی خوای ؟؟؟ همچین بهش نگاه کردم که دیگه تا آخر عمر یادش نره ... خیلی پررو بود ... ازش بدم میومد ... الان حس آرش رو درک می کردم ... می فهمیدم چرا از رفتن مینا ناراحته ... حق با اون بود دخترای مثل مینا زیاد نبودن اما خوب پسرای مثل وحید زیاد بودن ... باید به همه می گفتم که چقدر ازش متنفرم ... همه باید می فهمیدن مهران : چرا انقدر اخمات تو همه ؟ این وحید بیچاره رو که کشتی ... چیه ؟ چرا این طوری نگاه می کنی ؟ منم مورد غضب جنابعالیم ؟؟؟ ببخشید من اینجا جلوی همه ازت معذرت میخوام ... می دونم اشتباه کردم ... ببخشید غلط کردم ... خوب شد ؟ ... حالا هم اون اخم ها رو باز کن ، دستت هم بده به من بیا بریم چقدر مهران خوب بود ... چقدر راحت می تونست دل من رو به دست بیاره ... کاش این وحید بیشعور یه خورده یاد می گرفت ... اومد جلو دستم رو گرفت و گفت : خوب حالا بیا آشتی کنیم دیگه ... باشه ؟؟؟ مهسا : پس شیرینیت کو ؟ مهران : شیرینی هم می خرم واست آبجی کوچولو درسا : آخ جون ... شیرینی مهران : تو چرا خوشحالی می کنی ؟ شیرینی رو واسه مهسا می خرم اگه دلش خواست اون وقت به تو هم میده درسا : اَه اَه اَه ... کاش شما دو تا با همدیگه دوست نمی شدین .. ما هم یه خورده راحت بودیم وحید : حالا خدا به داد من برسه ... من چه جوری منت کشی کنم مامان : شما دو تا دیگه چرا قهر کردین ؟؟؟ وحید : هیچی به خدا ... من فقط یه جمله گفتم سر کار علیه هم این طوری به هم ریخت درسا : وحید خان جمله داریم تا جمله ... می فهمی ؟ بستگی داره جمله ات چی بوده باشه وحید : هیچی من فقط تنها کاری که کردم به مینا خانوم ایشون گفتم دختره .... همین به خدا مهران : مهسا ببین این وحید بچه است ، حالیش نیست یه چیزی گفته .... ببخشش ... قول میده دیگه از این غلطا نکنه باشه ...مگه نه وحید ؟ وحید : با این که هنوز نمی فهمم چرا ناراحت شدی ... واقعا معذرت می خوام مهسا ... اشتباه کردم .. باشه ؟؟؟ مهران : ببین مهسا تا شام دعوتمون نکرده ... رضایت ندی ها خندیدم و گفتم : هر چی مهران بگه وحید : مهران تو رو خدا سخت نگیری ها مهران : به شرط اینکه امروز بریم دربند شام مهمون تو خوبه ؟؟؟ مامان : منم خسته شدم به خدا از بس تو خونه نشستم وحید : مثل اینکه چاره ای نیست ، اما خوب آقا مهران یادت باشه ... پول تو جیبی های این ماه من که تموم شد .... مهران : یادم نبود تو هنوزم از بابات پول تو جیبی می گیری وحید : حالا تو هم هی منو مسخره کن .... جای آرش خالی مهران : مثلا چرا جاش خالیه ؟ وحید : اگه این جا بود که تو نمی تونستی این طوری به من گیر بدی ... مهران : اُه اُه .. یعنی می خوای بگی اون جلوی من در می اومد ؟ وحید : هم من و هم خودت می دونیم که هیچ کی حرف زبون آرش نمیشه مهران : باشه ... منم اعتراف می کنم درسا : نمی خواین بریم ؟ مامان : درسا جون تازه خدا رحم کرده که داداشت نیست وگرنه حالا حالا ها باید این جا می نشستیم تا حرفاشون تموم بشه درسا : آره زن عمو ... خدا بهمون رحم کرده مهران : بسه بسه ... حالا نمی خواد انقدر از جای این شازده رو خالی کنین ... بریم دیگه وحید : خوب پس با اجازه تون من میرم به بقیه بگم که امشب قراره بریم دربند ... خدافظ مهران : کجا ؟؟؟ پس مهسا رو کی ببره ؟ وحید : من فکر کردم قراره با شما بیاد مهران : تو بیخود فکر کردی ... مهسا خانوم تو هم منو این طوری نگاه نکن باید با وحید بیای خونه چقدر داداشم رو دوست داشتم ... خیلی وقت ها به شهره حسودیم می شد که همچین شوهر فوق العاده ای داره ... خوش به حالش ... باید به مهران می گفتم که چقدر از وحید تنفر دارم و چقدر می خوام که سر به تنش نباشه . نباید سعی می کرد که که منو با وحید آشتی بده ... من قرار نبود هیچ وقت دوسش داشته باشم ... هیچ وقت ... اون بیچاره این طوری می خواست ما رو با هم تنها بذاره تا حرف هامون رو با هم بزنیم . اما آخه چه حرفی ؟؟؟ مهسا : باشه ، من که چیزی نگفتم مهران : حالا شدی دختر خوب ... خوب دیگه ما رفتیم خدافظ ... بریم مامان درسا : پس من چی ؟ حتما باید با مهسا و وحید بیام خونه ؟؟؟ مهران : نه خیر ... خودمونیم اما تو هم خیلی شبیه داداشتی درسا : منظورت اینه که هر دو تامون خوشگلیم ؟؟؟ مهران : نه خیر منظورم اینه که هر دو تا تون فوضولین درسا : باشه دیگه ... اصلا من می خوام با این دو تا بیام ببینم کی می خواد به من گیر بده مهران : لوس نشو دیگه ... بیا بریم مهسا : نه مهران ... درسا با ما میاد مهران : می ترسم دوباره رو حرف خانوم حرف بزنم قهر کنی ... باشه ... بهتر هم شد دیگه نباید غر غر های اینو بشنوم درسا : باشه آقا مهران ... جرئت داری خونه که رسیدیم .... مهران : تو رو خدا منو با این آرش طرف نکن که حوصله اش رو ندارم درسا : باشه ... حالا التماس نکن دیگه ... خدافظ مهسا : مهران به خاطر همه چی ممنون مهران : فقط ممنون ؟ مهسا : چیز دیگه ای باید می گفتم ؟ مهران : نه هیچی ... شام امشب وحید همه چی رو جبران می کنه وحید : معلومه که خیلی وقته شام نرفتی بیرون مهران : رفتم اما خوب همیشه همه مهمون من بودن ... اما این دفعه مهمون یه بچه ام که با پول تو جیبیش می خواد مهمونی بده ... آخ سرم ... چرا می زنی ؟ باشه ... رفتم دیگه وحید : بچه ها نمی خواین بریم ؟ درسا : تا تو بری ماشین رو بیاری ما هم اومدیم وحید : باشه .. پس منتظرتونم .... درسا : تنها دلیلی که موندم این بود که فهمیدم نمی خوای با وحید تنها باشی ... چرا و چی شده رو درست نمی دونم اما کمک کردن به دختر عموم و بهترین دوستم رو هم وظیفه ی خودم می دونم مهسا : قربونت برم که انقدر ماهی ... واقعا ازت ممنونم به خاطر این که موندی ... اصلا حوصله اش رو نداشتم درسا : من که آخرش نفهمیدمم این بیچاره چی کار در حق تو کرده که اینقدر در حقش بدی می کنی مهسا : خواهش می کنم شروع نکن درسا : پاشو بریم ... وگرنه آقاتون میاد حساب جفتمون رو میرسه مهسا : راستی از سارا چه خبر ؟؟؟ درسا : چی شد؟ گفتم آقاتون یاد سارا افتادی ؟ مهسا : خوب آره ... مگه میشه یادم بره که چه جوری من رو اذیت می کردین درسا : اولا دلتم بخواد ... مگه داداش من چشه ؟؟؟ مهسا : تو رو خدا دوباره نرو تو فاز داداش شیفتگی .... راستی حالش چه طوره ؟ درسا : فکر کنم صبح بود که دیدیش مهسا : خوب از صبح تا حالا چی شده ؟ درسا : از دست تو ... هیچی خیلی راحت داره با این که مینا رفته کنار میاد ... اما مهسا : اما چی ؟ درسا : یه جوری شده ... دیگه اون آرش همیشگی نیست ... واقعا می خوام با مینا حرف بزنم ... من نمی فهمم دلیل رفتنش چی بود ... بعید می دونم به خاطر وحید بوده باشه مهسا : خودم امروز بهت میگم ... خسته شدم از بس تو خودم نگه داشتم درسا : واااااااااااای ... وحید داره زنگ میزنه ... پاشو بریم مهسا : بیا یه خورده معطلش کنیم درسا : خوشت میاد اذیتش کنی ؟ مهسا : حقشه ... هر چی هم که اذیتش کنم کمه ... درسا : تو رو خدا زود پاشو بریم ... من از فوضولی می میرم مهسا : باشه .. فوضول خانوم رفتیم ... مهران بیخود نمیگه ... هر دو تاتون فوضولین ... درسا : پاشو تا نیومده جفتمون رو به باد کتک بگیره مهسا : خوب اومدم دیگه .... .... وحید : چه عجب خانوم ها تشریف آوردن . دیرتر میومدین یه کم مهسا : اتفاقا من می خواستم دیرتر بیام ... ببینم کی مشکل داره درسا خندید : فکر کنم وحید مشکل داشته باشه نه ؟؟؟ وحید : چرا حرف تو دهن من میذاری درسا ... من غلط بکنم مشکل داشته باشم درسا : خاک تو سر زن ذلیلت کنن ... حالم رو به هم زدی وحید : خوشم میاد خدا یکی دیگه مدل خفیف تر آرش رو آفریده که ما بندگانش در هیچ شرایطی بدون آرش نمونیم مهسا : اصلا هم خنده دار نبود وحید : مهسا تو هیچ معلوم هست یا من چه مشکلی داری ؟ من چی کار باید بکنم که نکردم ؟ به خدا بگو همون کار رو می کنم .. چرا این طوری می کنی ؟ مهسا : تو هیچ مشکلی نداری وحید ... مشکل از منه . من همینم که می بینی مشکل داری همین جا هر چی بینمونه تموم کنیم وحید : هیچ معلومه چی داری میگی واسه خودت ؟ من دوستت دارم دیوونه ... چه طوری ولت کنم ؟ در ضمن تو هم هیچ مشکلی نداری ... فقط بعضی وقت ها کارهات خیلی غیر قابل پیش بینی میشه درسا : من نباید با شما میومدم ... مهسا : نه ... حداقل الان خیالم راحته که وحید این حرف رو جلوی یکی دیگه زده وحید : آخه نامرد بگو چی شده ؟ چرا یه دفعه امروز به هم ریختی ؟ مهسا : می بینی درسا ... آقا برگشته به دوست من گفته دختره حالا هم میگه من چی کار کردم وحید : به خدا نمی دونستم یه دفعه قراره این طوری به هم بریزی وگرنه نمی گفتم ... آخه تو به خاطر این یه دفعه از حال رفتی ؟ مهسا : از حال رفتنم به خاطر ضعف بود ... اما همین جا جلوی درسا دارم بهت میگم حق نداری در مورد دوست های من این طوری حرف بزنی فهمیدی ؟ وحید : بله ... قول میدم دیگه در مورد هیچ کدوم از دوستات این طوری حرف نزنم خوبه ؟؟؟ مهسا : بله خوبه به شرط این که یادت نره ... تو چرا می خندی درسا ؟ درسا : آخه این وحید خیلی مظلومه ... تو هم تا می تونی بهش زور میگی مهسا : بمیرم .... وحید مظلومه ؟؟؟ وحید : بفرما مهسا خانوم ... درسا هم با این عقل ناقصش فهمید درسا : تقصیر منه که از تو طرفداری می کنم وحید خان .... جون به جونت کنن زن ذلیلی ............ درسا : خوب دیگه الان هیچ بهونه ای برای نگفتن نداری ... چی شده ؟ مهسا : قول بدی نخواسته باشی بری تو جلد مادربزرگ ها و نصیحتم کنی باشه ؟ درسا : باشه قول میدم . میگی چی شده یا نه ؟ مهسا : خیلی وقت پیش بود که حس می کردم خیلی دوست دارم مینا رو ببینم ... همش دلم واسش تنگ میشد ... دیگه مثل قبل نبود ... به خودم اومدم دیدم دیگه به چشم یه دوست بهش نگاه نمی کنم ... درسا : مهسا خواهش می کنم واضح حرف بزن مهسا : بذار حرفم رو کامل بزنم . بعد از یه مدت با مهران در مورد این قضیه حرف زدم ... باورت میشه من مینا رو از وحید هم بیشتر دوست داشتم ... مهران بهم گفت که باید به خود مینا بگم و منم این کار رو کردم و اون .... درسا : یعنی می خوای بگی مینا به خاطر تو رفته ؟ مهسا : به نظر تو چیز دیگه ایه ؟ درسا : نمی دونم ... اما مهسا ، ازم قول گرفته بود که بهت نگم اما ... مهسا : چی ؟؟؟