مینا : خوب معلومه داداشم
درسا : مرض . یعنی میخوای بگی که نفهمیدی منظور درسا چیه ؟
مهسا : مینا لوس نشو دیگه . راستش رو بگو
مینا : بستگی داره شما چه جوری دوست داشتن رو تعریف کنین
درسا : یعنی اگه طرف رو نبینی دلت واسش تنگ بشه ، وقتی می بینیش خیلی خوشحال بشی و ...... از همین جور چیزا دیگه
مینا : درسا خانوم من این تعریفت از دوست داشتن رو اصلا قبول ندارم به نظر من این اسمش عادته نه دوست داشتتن می فهمی چی میگم ؟
درسا : نه این عادت نیست ... این عین دوست داشتنه
مینا : ببین عزیز من .. اگه تو یکی رو هر روز ببینی و هر روز باهاش باشی بعد یه مدت اگه یه اتفاقی بیفته که نتونی ببینیش دلت واسش تنگ میشه و اگه ببینیش خوشحال میشی ، به نظر من این نمی تونه تعریف دوست داشتن باشه . اگه این طوری باشه من الان باید خانداداش شما رو دوست داشته باشم ...
درسا : یعنی تو دوسش نداری ؟؟؟
مینا : ول کن بابا تو رو خدا ... گفتم که دوست داشتن با عادت خیلی فرق می کنه و مشکل خیلی از ما آدم ها اینه که با هم اشتباهشون می گیریم و یه عمر زندگیمون رو کنار کسی می گذرونیم که بهش عادت کردیم . مهسا تو چرا انقدر ساکتی ؟ وای اصلا یادم رفت که اومدیم اینجا ببینیم تو چت شده ...
مهسا : یعنی تو می خوای بگی که به آرش عادت کردی ؟؟؟؟؟
مینا : نه خیر منظورم این نبود . شما دو تا چرا امروز گیر دادین به من ؟ مهسا راستی تو چی می خواستی بگی ؟
مهسا : خوب می خوام از اونجا واستون بگم که وحید یه گردنبند بهم داد و منم با هزار تا امید و آرزو چهارسال به فکرش بودم ... درست روزی که داشت بر می گشت مهران ازم خواست که وحید رو فراموش کنم و از من اون گردنبند رو گرفت ..... یه مدت از برگشتن وحید به ایران می گذشت که اومد مدرسه دنبالم و بهم گفت که حرف های روز قبل از رفتنش همش یه شوخی بوده مثل همیشه .... اما این شوخی به قیمت چهار سال زندگی من تموم شده بود ..... همون روز من با مهران حسابی دعوا کردم و بهش فهموندم که حالم از این وحید به هم می خوره .... نمی دونم اما فکر کنم باور کرد که دیگه خیلی بهم گیر نمی داد .... روزی که جشن قبولی آرش رو گرفتیم من باهاش شما شما حرف زدم و برای همیشه ازش خداحافظی کردم .... دلم می خواست فراموشش کرده باشم و تمام تلاش خودم رو هم کرده بودم ... زندگی من دیگه خیلی خیلی یکنواخت شده بود ... آرش که دنبال درس و دانشگاهش بود و وحید هم که .... تا این که یه روز بعد از مدرسه برای اولین بار تو رو توی پارک با آرش دیدم ... اولش شک کردم که این دختره کیه که پیش آرشه ؟ اما بعد از اینکه رفتی آرش همه چیز رو بهم گفت . همون روز وقتی بر گشتم خونه صدای زنگ در رو شنیدم و وحید پشت در بود ... ازم خواست برم بیرون ... بهم گفت که برای آخرین بار اومده بهم بگه دوسم داره تا پشیمون نشه و گفت که داره بر می گرده کانادا ... نمی دونم دقیقا چی اون لحظه وادارم کرد که اون حرف رو بزنم اما ازش خواستم که بمونه و جایی نره
مینا : واقعا تو این کارو کردی ؟
مهسا : آره و از اون روز من تصمیم گرفتم که انتقام اون چهار سال رو ازش بگیرم ... از اون موقع اون به من ابراز علاقه می کنه و کارش به جایی رسید که یه بار دستم رو گرفت و ...
درسا : پس به خاطر همین وقتی گفت نامزدمه اینقدر ناراحت شدی ؟؟؟
مهسا : آره ... من امروز باهاش قهر کردم و اون قرار شد بیاد منت کشی .. وقتی اومدم خونه مهران و شهره و سینا هم اینجا بودن . بعد کلی حرف فهمیدم خریدهام تو ماشین وحید جا مونده به خودم گفتم حتما میارتشون .... داشتم میومدم بالا بخوابم که وحید خریدها رو آورد ، وقتی شهره داشت خرید ها رو باز می کرد یه نامه پیدا کرد مهران شروع کرد که نامه رو بخونه اون نامه رو وحید واسه منت کشی نوشته بود
مینا : یعنی الان همه قضیه رو می دونن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مهسا : نه مهران ... همین که فهمید قضیه از چه قراره بی خیال شد و اومد بالا تا نامه رو تو تنهایی برای خودم بخونه ...
درسا : وای اگه همچین اتفاقی واسه من افتاده بود آرش پوست از کله ام می کند ، خداییش مهران خیلی فهمیده است
مهسا : داستان همین طوری خوب تموم نشد ... توی اون نامه وحید تمام اتفاقاتی رو که افتاده بود نوشته بود و حس رو در اون زمان بیان کرده بود .... همه ی چیز ... من امروز از مهران سیلی خوردم و این خیلی واسم گرون تموم شد .......................................
مینا : یه سوال می پرسم قول بده نخواسته باشی که طفره بری باشه ؟
مهسا : باشه
مینا : تو وحید رو دوست داری یا واقعا می خوای ازش انتقام بگیری
مهسا : می خوام انتقام بگیرم ... انتقام همه چیز ... انتقام این سیلی هایی رو که از مهران خوردم .... انتقام اعتمادی که دیگه وجود نداره .... حالم از همه ی پسر ها به هم می خوره
مینا : ببینم این همون نامه است ؟
مهسا : آره خودشه ...همون نامه ی مزخرفه
درسا : می تونیم بخونیمش ؟
مهسا : آره .. اشکالی نداره
شروع کردن به خوندن نامه و من در تمام مدت به این فکر می کردم که چه جوری دوباره اعتماد مهران رو به دست بیارم ... دلم می خواست وحید رو خفه کنم... دلم می خواست بزنمش اونقدر که دیگه نتونه تکون بخوره .. آخه کدوم آدم نفهمی این طوری معذرت خواهی می کنه ؟
درسا : ببین مهسا یه چیزی میگم ، میخوام جواب قانع کننده بشنوم باشه ؟
مهسا : بپرس ...
درسا : واسه من سخته باور کنم یکی بتونه کسی رو که چهار سال دوست داشته به خاطر یه حرف اونم تو یه نصف روز فراموش کنه . نمی خوام ناراحتت کنم اما به نظر من تو داری خودت رو گول میزنی .تو هنوزم وحید رو دوست داری فقط نمی خوای اینو باور کنی ...
مهسا : اصلا هم اینطور نیست ... من فقط میخوام انتقام بگیرم همین . قرار نیست کمکم کنین منصرفم هم نمی خواد بکنین
درسا : من قرار نیست کسی رو منصرف کنم فقط ازت خواستم واقع بینانه تر فکر کنی . در ضمن اگه واقعا می خوای انتقام بگیری ....
مینا : I’m in
درسا : باشه پس منم هستم
سه تایی دست هامون رو گذاشتیم روی هم و برای انتقام از وحید متحد شدیم .
مینا : راستی شما دو تا امروز چی کار می خواستین بکنین که دست به دامن من شده بودین ؟
درسا : حالا همچین دست به دامن هم نشده بودیم
مینا : بله دیگه ، حالا که کار از کار گذشته من هیچ کاره بودم
مهسا : هیچی بابا می خواستیم یه مزاحم رو از سر راه برداریم
مینا : آقا آرش مزاحمه ؟ پسر به این خوبی چی کارتون داره ؟
من و درسا یه نگاه کردیم به هم و زدیم زیر خنده
مینا : کوفت ... با شما دو تا نمیشه حرف زد .. بی جنبه ها
مهسا : کی بود اینجا سخنرانی تشکیل داده بود ؟ در مورد عادت و این حرف ها ... به نظر من جنابعالی به آقا آرش عادت کردین و تا چند وقت دیگه این عادت تبدیل میشه به................
درسا : کاملا با مهسا جون موافقم
مینا : حالا شد مهسا جون دیگه ... خوب علیه من متحد میشین .... برای اطلاعت باید بگم که بنده به یکی دیگه عادت کردم
مهسا : کی ؟؟؟
مینا : نمی دونم به خدا کی بود ... اما پسر خیلی خوبی به نظر میومد ، خیلی سر به زیر و آقا بود ....
درسا : کجا دیدین این آقا رو ؟؟؟
مینا : یه چندین باری با آقا آرش اومده بود بیمارستان ...
درسا : به به قضیه حساس شد ...
مهسا : مطمئنی خود آقا آرش نبود ؟؟
مینا : بله کاملا . تقریبا هم قد بودن . فقط اون یکم استخوانی تر بود . میشد واژه ی خوشگل رو در موردش به کار برد اما خوب ... پسرن دیگه خوشگلشون هم زشته ؟؟
درسا : حالا این طور ها هم که تو میگی نیست ... مثلا داداش من زشته ؟
مهسا : نه بابا . مگه میشه آقا آرش زشت باشه ؟ چرا کفر میگی ؟
مینا : حالا وایسا ... یکی طلبت .
درسا : خوب بابا یه جوری مشخصات بده که بفهمیم
مهسا : بیا اینم آلبوم هیچ کدوم از این ها نیستند ؟
مینا : چرا همینه ... خودشه .... بیاین نگاه کنین
خدای منننننننننننننننننننننننن ننننننننننننننننننننننننن ننننننننننننننننننننننننن نننننننننننننننننننننن

این که وحید بود ....


درسا : اینکه وحیده ...
مینا : خنگه وحید رو که خودم می شناسم .. اینو میگم
مهسا : ببینم ... این باید یکی از دوست های دانشگاهش باشه
مینا : خب حالا خیالتون راحت شد ... میشه دیگه انقدر آقا آرش آقا آرش نکنین
درسا : چشم هر چی شما بگین
اما من میدونستم که مینا اشتباهی وحید رو نشون نداده بود کاملا مشخص بود وقتی فهمید یارو وحیده دستش رو جابجا کرد . جالب بود من می خواستم کسی رو بذارم سرکار که بهترین دوستم دوسش داشت . آخه خداجون چرا انقدر زندگی من پیچیده بود ؟؟؟ فک کنم زندگی آرش هم همین طور بود . عاشق کسی شده بود که بهترین دوستش رو دوست داشت .... آرش نباید می فهمید که مینا وحید رو دوست داره ... هیچ وقت . دوست نداشتم با قهر کردن اون دو تا خنده از روی لبام محو بشه .
مینا : تو چه فکری هستی دختر خوشگل ؟
مهسا : هیچ چی دارم فکر می کنم که چه جوری ازش انتقام بگیرم دردناک تره ؟
درسا : مهسا من یه پیشنهاد دارم ... قول بده نه نگی
مهسا : باشه حالا تو پیشنهادت رو بگو . من تصمیم می گیرم که چی بگم
درسا : یه ذره صبر کن . به این فکر کن که واقعا دوسش داری یا نه ؟ مهسا کاری نکن که بعدش پشیمون بشی
مهسا : بابا تو هم جلسه تشکیل دادی ... دارم بهت میگم ازش متنفرم میفهمی ؟؟؟
مینا : خوب حالا چه جوری می خوای انتقام بگیری ؟
مهسا : اگه می دونستم که از شما دو تا کمک نمی خواستم
درسا : من هیچ نظری ندارم
مینا : اما به نظر من ... باید یه جورایی مطمئن بشی که الان دوستت داره یا نه ؟ اون وقت دست به کار بشی . کسی چه میدونه شاید الان هم سر کار باشی
درسا : من مطمئنم که وحید مهسا رو دوست داره ... همه میدونن . آخه خیلی تابلو ه
مهسا : یعنی چی همه میدونن ؟ منظورت از همه کیه ؟ تازه کجاش تابلوه ؟
درسا : یه روز زن عمو و مامانم و خاله مریم اونجا بودن اصلا هم حواسشون نبود که من برگشتم خونه . داشتن در مورد آینده ی ما حرف میزدن .
" زن عمو : من نمی دونم آخر عاقبت این مهسای من چی میشه .. خدا به خیر کنه
مامانم : نگو این حرف ها رو مهسا جون خیلی دختر نازیه کلی هم خاطرخواه داره .....
زن عمو : اینا مهم نیست ... مهسا خیلی سر به هواست ... اصلا به فکر خودش نیست ... خیلی واسش نگرانم ... خیلی ساده است. نمی دونم دو روز دیگه که بره دانشگاه باید چی کار کنم ؟
خاله مریم : وحید منم همین طوره ... تازگی ها فکر می کنم عاشق شده ... اصلا خواب و خوراک نداره ... کاش بتونم بفهمم دختره کیه ؟ هر چی بهش میگم بهم جواب سر بالا میده ... می ترسم گیر یه دختری افتاده باشه که داره اذیتش می کنه ... چند روز پیش مهدی اتفاقی یه چیزایی در مورد مهسا و وحید می گفت که من نفهمیدم اما فکر کنم مهسا همون دختریه که دل وحید منو برده آخه دقت کردم وقتی می بینتش یه جوری میشه ...
مامانم : خوب مریم جون چرا معطلی ؟ برو باهاش حرف بزن ... اگه مهسا رو دوست داره که خیلی خوبه
زن عمو : اون وقت اگه مهسا وحید رو نخواسته باشه چی ؟
مامانم : نه بابا ... مهسا هم وحید رو می خواد من مطمئنم .. "
درسا : حالا فهمیدی ؟
مینا : این قضیه مربوط به چند وقته پیشه ؟
درسا : یه 5ماه میشه !!! واسه چی می پرسی ؟
مینا : می خوام ببینم مامان وحید ازش درمورد مهسا پرسیده یا نه
مهسا : بعید می دونم پرسیده باشه . آخه اگه خاله از وحید چیزی پرسیده بود وحید حتما بهم می گفت
مینا : خوب پس ، هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده
مهسا : بابا ول کنین ، من خودم یه فکری می کنم خیالتون راحت
یه دفعه صدای موبایل درسا بلند شد
درسا : سلام آرش
مهسا : به آقا آرش سلام برسون
مینا می خواست منو خفه کنه . یادمه یه وقتایی سارا همین طوری منو اذیت می کرد .اصلا این آرش همیشه مایه ی اذیت ما دخترا میشد .
درسا : باشه ، فردا خوبه . مرسی خدافظ
مهسا : چی کار داشت ؟
درسا : من همه چی رو باید به تو بگم ؟
مهسا : خب نگو . حالا مثلا فکر می کنی آرش چیه که کارش چی باشه
درسا : تو خجالت نمی کشی جلوی مینا در مورد آقا آرش این طوری حرف میزنی ؟
مینا ی بیچاره دو دستی کوبید تو سر خودش . دلم یه لحظه به حالش سوخت خدایی الکی داشتیم اذیتش می کردیم . اون هیچ وقت کاری نکرده بود که نشون بده که آرش رو دوست داره . یه دفعه دیدم یه بالش خورد تو سر درسا
مینا : به خدا اگه یه بار دیگه بگی من میدونم و تو . کاری می کنین که ادم می ترسه وقتی می بیندش بزنه زیر خنده
مهسا : نه عزیزم تو باید لبخند بزنی که بیشتر جذاب بشی
مینا : هه هه هه مثل اینکه تو هم از این بالش خیلی خوشت میاد
مهسا : نه خیر من غلط بکنم
مینا : واییییییییییییییییییییییی ییی دیدی چی شد ؟ موبایلم روی سایلنت بود باور کن مامانم تا حالا 20 بار زنگ زده ... ساعت چنده ؟
درسا : نه و نیم
مهسا : می خوای صبر کن الان به مامانم میگم برسوندت
مینا : نه بابا مزاحم نمیشم
مهسا : چرت و پرت نگو ... منم باهات میام . میخوام یه هوایی به کله ام بخوره
مینا : آخه زحمت میشه واستون
درسا : اگه یه کلمه دیگه بگی زنگ میزنم به آقا آرش ...................آخ
مینا : حقت بود . گفتم که از این به بعد با خشونت باهاتون برخورد می کنم
مهسا : حالا شما نمی خواد عصبی بشی پا شو بریم
مینا : تو نمی خوای بری خونتون ... همیشه خونه ی مهسا اینا لنگر میندازی ؟
درسا : با منی ؟
مینا : نه دارم تو آینه با خودم حرف میزنم حتما
رفتم با مامانم حرف زدم و مینا رو رسوندیم خونشون . مامان بیچاره اش خیلی ناراحت شده بود . واسه همینم مامانم اومد به مامانش گفت که خونه ی ما بوده و کلی عذرخواهی کرد .
مامان : خوب این مینا خانوم رو معرفی نکرده بودی
مهسا : جدی میگی مامان ؟ این همونیه که داداشش تو کماست ... همون دوست آرش
مامان : آهان یادم اومد . خیلی دختر خوبی به نظر می اومد
مهسا : اگه خوب نبود که دوست من نمیشد
مامان : بله .... راستی تو با دوستات خیلی قهر و آشتی می کنی ؟
مهسا : چطور ؟
مامان : هیچی مهران امروز تو خریدهات یه نامه پیدا کرد و گفت که مال دوستاته
مهسا : خوب آره .... با یکی از بچه ها دعوام شده بود ، اینجوری می خواست منت کشی کنه
مامان : از دست شما بچه های امروز
××××××
سه ماه گذشته بود تو ماه خرداد بودیم و من باید امتحان نهایی میدادم خیلی درگیر بودم ... همچنان زیر ذره بین مهران بودم هر روز میومد دنبالم و منو تا مدرسه اسکورت می کرد . خیلی وحشتناک بود دیگه واقعا از این همه بی اعتمادی خسته شده بودم . رابطه بین من و وحید تو این مدت فقط ایمیل بود چون مهران بعضی وقت ها موبایلم رو چک می کرد . ماه خرداد همیشه واسه من ماه خاصی بود هم ماه امتحانات بود ، هم ماه خلاص شدن از مدرسه و هم ماهی که من و آرش توش به دنیا اومده بودیم . اما این ماه خرداد تا الانش که چنگی به دل نمیزد . یه روز وقتی داشتم با مهران بر میگشتم خونه تصمیم گرفتم که دلیل کارهاش رو ازش بپرسم
مهسا : می تونم یه سوال بپرسم ؟
مهران : تو چند تا سوال بپرس
مهسا : واسه چی شدی سرویس خصوصی من ؟
مهران : یعنی تو نمی دونی واسه چی ؟
مهسا : باید بدونم ؟
مهران : نمی دونم ....
مهسا : من از اینکه با این لحن باهام حرف میزنی نفرت دارم ... می فهمی ؟
مهران : من واست داداش بدی بودم ؟
مهسا : نه .
مهران : پس چرا سعی کردی خانوادت رو به خاطر یه پسر دور بزنی ؟
مهسا : تو اصلا اون روز صبر نکردی که من حرف بزنم ... نذاشتی حتی یه کلمه از دهنم بیاد بیرون . نذاشتی بگم که وقتی کسی رو دوست دارم چرا باید دروغ بگم . آخه تو به من بگو مهران دوست داشتن جرمه ؟
مهران : می خوام سوالت رو با سوال جواب بدم ... اعتماد چی ؟ اعتماد جرمه ؟
مهسا : بابا به خدا من کار بدی نکرده بودم ... فقط یه روز وحید گفت می خواد باهام حرف بزنه . گفت نمیشه پشت تلفن بگی و ازم خواهش کرد که برم بیرون . من فقط 10 دقیقه پیشش بودم . به خدا تو تمام اون مدت داشتم به خودم لعنت می فرستادم که چرا به مامان دروغ گفتم
مهران : من خواهر خودم رو می شناسم . میدونم چقدر پاکه ....
مهسا : به خاطر همین شدی سرویس خصوصی مدرسه اش ؟
مهران : وسط حرف من نپر
مهسا : چیه ؟ می خوای یکی دیگه بزنی ؟ به خدا صورتم عادت کرده به کشیده هات . بزن مهران ... بزن خیالم رو راحت کن
مهران : فکر می کنی واسه من آسون بود که اونروز بهت کشیده بزنم ؟ فکر می کنی فقط درد اون کشیده ها رو تو تحمل کردی ؟ نه خیر مهسا خانوم ... تو نمی تونی درک کنی ... تو نمی تونی بفهمی که من چقدر دوستت دارم ... به خدا همه ی این کارها از روی دوست داشتنه
مهسا : مهران ... من چه جوری باید باور کنم که تو فقط به خاطر دوست داشتن من این کارها رو می کنی . به خدا من سخته برام ... مگه دوست داشتن همون اعتماد نیست ؟
مهران : کاش بفهمی که من واقعا به تو اعتماد دارم .... به خدا بهت اعتماد دارم
مهسا : پس دیگه نیا دنبالم .. دیگه نخواسته باش گوشیم رو چک کنی ... ازت خواهش می کنم مهران ... به خدا دارم دیوونه میشم
مهران : باشه اگه مشکل تو اینه قبول .... اما می خوام بدونی که دوستت دارم
اشکامو پاک کردم و گفتم منم همین طور داداش گلم
وقتی رسیدیم خونه آرش و درسا رو دیدیم که داشتن می رفتن بیرون
مهسا : دوستت دارم مهران .. بوسش کردم و داشتم می رفتم که یه دفعه
آرش : یاد بگیر درسا خانوم
درسا : هر وقت تو شدی مث مهران منم میشم مثل مهسا خوبه
آرش : اولا من غلط بکنم بخوام تو بشی مثل مهسا مگه عقلم پاره سنگ برداشته ؟ ثانیا همینم مونده بشم مث مهران
مهران : از خداتم باشه بچه پررو . مگه من چمه ؟
آرش : انقدر بلند گفتم ؟
مهسا : نه اصلا صدات نمیومد . میشه دوباره بگی ؟
آرش : داشتم می گفتم که درسا باید از جناب عالی درس بگیره و بشه مثل شما تا ما تو خونه هم یکی مثل شما رو داشته باشیم که یه دفعه دلمون تنگ نشه ، بعدم گفتم که خودم هم قراره تو یه برنامه ی بلند مدت بشم مثل آقا مهران آخیییییییییییییش
مهسا : آفرین ... چه پسر خوبی شدی تو
مهران : از الان شروع کرده که مثل من بشه دیگه
آرش : خدایا منو از شر این جماعت نجات بده
وحید : خدا این جماعت رو از شر تو نجات بده . سلام به همگی
وای خدا دوباره این از کجا پیداش شد....
مهران : سلام . بفرما آرش خان این بیچاره هم از دست تو خسته شده
آرش : دست شما درد نکنه دیگه ... ما شدیم آدم بده ؟ قبوله ... خدابا خودت یه کاری بکن من از دست .....
مهران : بسه بسه ... نمی خواد عابد و زاهد بشی ... خوب وحید چی کار می کنی ؟ تو نمی خوای بری دانشگاه ؟؟؟
آرش : اگه بذارن بره که از خداشه
مهسا : آرش تو خسته نمیشی این همه حرف میزنی ؟ سرم رفت ؟
آرش : باشه خودتون خواستین ... دیگه حرف نمی زنم
وحید : دارم ... درس ها رو می خونم اما فکر نکنم امسال بتونم کنکور بدم ... خیلی زیاده
مهران : خوب ما دیگه میریم تو خدافظ
مهسا : خدافظ
آرش : اگه می تونستم جواب بدم الان می گفتم خدافظ
درسا : نیست الان نگفتی .. خدافظ
وحید : خدافظ ...
نگاه اون لحظه ی وحید به من خیلی با بقیه ی نگاه ها فرق داشت ... مثل همیشه نبود ... نمی دونم چرا ...
×××××
وای خدای من پس فردا تولد من و آرش بود و درست روز پایان امتحانام . خیلی خوب بود .... نمی دونم چرا اما خیلی خوشحال بودم ... اما خوب از امسال باید شروع می کردم به درس خوندن واسه کنکور .... هیچ کس به روی خودش نمی آورد که قراره دو روز دیگه تولد من و آرشه .
مامان : مهسا جون مامان بیا پایین آرش اومده کارت داره ؟
مهسا : باشه الان میام ...
سریع روسریم رو پوشیدم و رفتم بیرون
مهسا : مامان پس آرش کجاست ؟
مامان : تو حیاط منتظرته ؟
مهسا : نگفت چی کار داره ؟
مامان : چرا گفت می خواد در مورد انتخاب رشته باهات حرف بزنه ... می خواد ببنه از الان تصمیمت رو گرفتی یا نه ؟
مهسا : این پسر برادر شوهر شما هم یه چیزیش میشه ها ... الان تا انتخاب رشته خیلی وقته
مامان : برو ببین چی کار داره بیچاره ... در ضمن پسر عموی خودت
.
.
.
مهسا : خوب من آماده ام تا نصیحت های یک انسان موفق رو بشنوم ...
آرش : لوس نشو ... پس فردا چه روزیه ؟
مهسا : روزی که من از شر امتحاناتم خلاص میشم
آرش : خوب فکر کنم شاید یه مناسبت دیگه هم داشته باشه
مهسا : آهان خوب تولد منه
آرش : خوب فکر کن ... شاید یه مناسبت مهم دیگه هم یادت اومد......
مهسا : نه شرمنده چیزی یادم نمیاد
آرش : مثلا وقتی روز تولد تو باشه روز تولد کس دیگه ای نیست ؟؟؟؟
مهسا : چرا من و اون هنرپیشه خارجیه بود ، هر دوتامون 26 ژوئن به دنیا اومدیم
آرش : ای خدا نکشتت دختر که انقدر منو حرص میدی ... فکر کنم تولد منم باشه
مهسا : چه جالب تو هم روز تولد من دنیا اومده بودی ؟
آرش : نه خیر جناب عالی روز تولد من به دنیا اومدین
مهسا : خوب حالا که چی ؟
آرش : بابا اینا اصلا یادشون نیست که دو روز دیگه دو تا .... نه یکی فرشته به دنیا اومده
مهسا : حوصله ندارم جوابت رو بدم وگرنه می گفتم فرشته کیه .... جدی جدی اینا اصلا یادشون نیست ...
آرش : هر چی من میخوام یه جورایی یادشون بیارم .... هیچی به هیچی
مهسا : ولی خوب خیلی ضایعه اگه بریم بهشون بگیم که دو روز دیگه تولدمونه .. نیست ؟
آرش : خوب دیگه منم اومدم اینجا عقل هامون رو رو هم بریزیم ببینیم چی میشه
مهسا : خوب بریم دور 25 ام تو تقویم یه خط بزرگ بکشیم . چطوره ؟
آرش : ایده هات هم به درد خودت می خوره .... خوب شد تو نیومدی تجربی و گرنه بیچاره اون مریضی که زیر دست تو می خواست درمان بشه
مهسا : تو که رفتی تجربی واسه دنیای علم بسه .... خیالت راحت
آرش : حالا جدی چی کار کنیم .... من رو هدیه ی بابا جونم حساب باز کرده بودم
مهسا : چب کارش می خواستی بکنی ؟
آرش : می خواستم باهاش برم بیرون آبنبات بخرم ... خوب واسه پروژه ام می خواستم دیگه
مهسا : چه پروژه ای ؟
آرش : بابا پروژه ی دانشگاهم دیگه
مهسا : آهان ... من فکر کردم میخوای بری حلقه بخری
آرش : واسه کی ؟
مهسا : خوب معلومه دیگه مینا خانوووووووووووووووم
آرش : ای کوفت ، درد ، مرض ، یه فکری بکن
مهسا : خوب چی بگم آخه
آرش : میگم بیا جلوشون در مورد اینکه دو تایی تو یه روز به دنیا اومدیم و چقدر جالبه حرف بزنیم
مهسا : فقط یادت باشه طوری وانمود کنی که انگار نمی بینی بقیه اینجا نشستن باشه ...
آرش : باشه ... پس شب بیا خونمون ....
مهسا : تو بیا
آرش : آخه به چه بهونه ای ... حتما بیام بگم که اومدم در مورد دانشگاه های معتبر باهات حرف بزنم ، تو به بهونه ی درسا پاشو بیا
مهسا : باشه .. خدافظ
آرش : پس شب منتظرم . فعلا
××××××
اون دو روز هم گذشت و من و آرش نتونستیم به بقیه بفهمونیم که تولدمونه .... واسه همینم نا امید منتظر روز 25 شدیم . اون روز هم من و آرش فقط تولد همدیگه رو به هم تبریک گفتیم ... هیچ کس یادش نبود ... حتی درسا ، مهران ، وحید و مینا .... منم که نا امید شده بودم رفتم تو اتاقم تا حداقل شروع کنم درس خوندن واسه کنکور .... تا این که خواب رفتم
با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شدم شماره اصلا آشنا نبود
مهسا : سلام بفرمایید
: سلام دختر خوب تولدت مبارک ... جام اون جا خیلی خالیه مگه نه ؟
مهسا : وای سارا تویی ؟
سارا : پس می خواستی کی باشه ؟ ببینم جشن تولد خوش میگذره ؟ به آقاتون چی کادو دادی ؟
مهسا : بابا دلت خوشه هیچ کی تولد ما رو یادش نبود ....
سارا : جدی میگی ؟
مهسا : آره به خدا
بعد از کلی حرف زدن خدافظی کردم و ناراحت نشسته بودم رو تختم که دیدم مهران داره صدام می کنه ...
مهران : مهسا پاشو بیا بیرون
مهسا : واسه چی ؟
مهران : آرش اومده باهات کار داره
مهسا : واسه چی ؟
مهران : من چه می دونم . پاشو
سریع آماده شدم و رفتم بیرون . یه دفعه صدای آرش رو شنیدم که می گفت : مهسا کجایی ؟
مهسا : من اینجام تو کجایی ؟ چرا همه جا تاریکه ؟
آرش : مهسا ... بیا این جا لوس نشو کارت دارم
یه دفعه چراغ ها روشن شد و من دیدم که کنار آرش وایسادم و همه دارن دست میزنن ... من و آرش اشتباه می کردیم ... اون ها تولد ما رو یادشون نرفته بود فقط می خواستن ما رو غافل گیر کنن . جفتمون غافل گیر شده بودیم من که نمی تونستم حرف بزنم .. خیلی جالب بود
درسا : اگه بدونین تو این دو سه روز چقدر بهتون خندیدیم .... مخصوصا اون روزی که داشتین در مورد تولد با هم حرف می زدین
وحید : جدی خیلی جالبه که شما تو یه روز دنیا اومدین .... اما خوب تو کار خدا موندم .... دو نفر تو یه روز به دنیا بیان اما انقدر تفاوت داشته باشن
مهدی : بابا ول کن وحید تو رو خدا الان اگه این آرش دهنش رو باز کنه تا شب بسته نمیشه ها از ما گفتن بود
یه دفعه قیافه ی آرش جدی شد .. : آقا مهدی شما بهتره سعی کنی با بزرگترت درست صحبت کنی
همه وقتی این حرف رو شنیدن خندیدن
بابا : خوب بچه ها تولدتون مبارک ببینم چند ساله شدین ؟
آرش : عمو جون بنده که 19 رو تموم کرده و وارد سن 20 سالگی شدم اما این مهسا خانوم هنوز دو سه سالش بیششتر نیست
عمو : در مورد دختر من درست صحبت کن
آرش : ببخشین بابا جون ... یادم نبود که من رو از تو سطل ماست پیدا کردین و این مهسا خانومه که اسمش تو شناسنامه ی شماست
مهدی : میگم بهتر نیست بریم سراغ کادو ها و بعد ......................... شام
درسا : تو می میری یه دو دقیقه دیر تر عذا بخوری
وحید : شاید باورت نشه اما این اگه به فاصله ی هر دو ساعت یه بار غذا نخوره ، مردن که چه عرض کنم ... تلف میشه
مهدی : باشه دیگه ... چشمت به چهار تا غریبه افتاد یادت رفت که من داداشتم ... نا سلامتی بزرگتری گفتن ، کوچکتری گفتن
وحید : آهان اینو از اون لحاظ گفتی که من بزرگترم دیگه ؟
مهدی : نه خیر سن و سال که مهم نیست ، بزرگی به عقله
خاله مریم : تو رو خدا بس کنین دیگه ؛ اگه ما کاری به کارتون نداشته باشیم تا صبح حرف می زنین
مهدی : ببین مامان جان منم همینو میگم که اینا اذیتم می کنن دیگه
عمو ناصر : مهسا جون عمو بیا کیک رو ببر
آرش : یعنی چی عمو جون از شما انتظار نداشتم ، چرا ایشون کیک رو ببره مگه من چه گناهی کردم ؛ بابا منم می خوام کیک تولدم رو ببرم ، جوونم آرزو دارم
مهسا : باشه تو کیک رو ببر ، نی نی کوچولو
آرش : به کوری شما کیک رو هم می برم مادربزرگ
یه دفعه صدای زنگ در اومد ....
مهسا : این کیه دیگه ؟
مامان : باید مینا باشه
مهسا : آخ جون مینا هم اومده
وحید : تو چرا ذوق می کنی ؟ یکی دیگه باید ذوق کنه
عمو : کی باید ذوق کنه وحید جان ؟
وحید : هیچی عمو ، درسا رو میگم
آرش آروم به وحید گفت : شانس آوردی وگرنه من میدونستم با تو .... زبونت رو از حلقومت می کشیدم بیرون
مینا : سلام ، تولدتون مبارک
آرش : خیلی ممنون که اومدین
مینا : خواهش می کنم ، وظیفه است
مهسا : همچین خودتو تحوبل نگیر به خاطر من اومده
آرش : نه خیر ،اصلا خودتون بگین مینا خانوم ؟ واسه کی اومدین
مینا ی بیچاره مونده بود چی بگه ... : نمی دونم به خدا ، هر چی شما بگین
مهسا : ول کن بابا بریم سراغ کادو ها
مهدی : منم موافقم
همه از این حرف مهدی خندیدیم
.
.
.
اون شب خیلی خوش گذشت خیلی خیلی .... قشنگترین لحظه وقتی بود که آرش می رقصید همه دلشون رو گرفته بودند و می خندیدن
سر میز شام نشسته بودیم که خاله مریم گفت : فکر کنم الان بهترین وقته که این موضوع رو مطرح کنم ، می خوام مهسا جون رو با اجازه ی مامان و باباش واسه وحید خواستگاری کنم


خیلی می خواستم ببینم اون لحظه عکس العمل وحید چیه ... اما حوصله ی این که برگردم و بهش نگاه کنم رو نداشتم ، فکر می کنم تو اون جمع فقط من نبودم که شوکه نشده بودم ، همه از این حرف خاله مریم تعجب کرده بودند ... شاید تموم این فکرها در عرض یک ثانیه تو سر من وول می خوردن ، تصمیمم رو گرفتم
مهسا : ببخشید
پا شدم و رفتم تو اتاق خودم ... واقعا انتظار همچین حرفی رو نداشتم .. خودم جوابم رو می دونستم اما می ترسیدم از این که مجبور بشم جواب بله بدم با اینکه می دونستم کسی قرار نیست منو مجبور کنه اما دلم نمی خواست ارتباط بین خونواده هامون به خاطر من قطع بشه ... آخه چرا این قدر زود این اتفاق افتاد ؟ من تازه امروز 17 ساله شده بودم . چرا واقعا نمی فهمیدم .... یاد حرف های اون روز درسا افتادم که می گفت خاله مریم قراره بره با وحید حرف بزنه...
مینا : می تونیم بیام تو ؟؟؟
مهسا : آره بیاین ....
مینا و درسا بودن .... فکر کنم اون ها هم مثل من نتونسته بودن که اون جو رو تحمل کنن و اومده بودن پیش من ...
درسا : حالا تو خودت رو انقدر ناراحت نکن ... خاله یه چیزی گفت
مینا : راست میگه دیگه مهسا
مهسا : چی میگین شما دو تا ؟ می فهمین من الان تو چه موقعیتی هستم ؟ دارم دیوونه میشم ... از طرف کسی که می خواستم ازش انتقام بگیرم پیشنهاد ازدواج گرفتم ... آخه من موندم وحید چرا اینکارو کرد ؟ میدونم که خاله قرار نیست سر خود در این باره حررف بزنه ... مطمئنا با وحید صحبت کرده
مینا : تو رو خدا انقدر خودت رو اذیت نکن .... بابات هم مخالفت کرد و گفت که دختر من هنوز بچه است و میخواد درس بخونه ...
مهسا : خاله چی جواب داد ؟
درسا : گفت منم می دونم که جفتشون هنوز خیلی بچه هستن ... اما این دو تا بچه همین دیگه رو میخوان ... اگه بشه فعلا با هم نامزد باشند تا وقتش برسه ... این جوری دیگه خیال هردوتاشون راحت میشه
مهسا : می بینی به خدا ... از طرف من تصمیم می گیرن ... من به کی گفتم وحید رو دوست دارم ؟ آخه چرا اینطوری فکر می کنن ؟ به من چه که اون دیوونه منو دوست داره ؟
درسا : نمی خوام ناراحتت کنم اما رفتارت چیز دیگه ای رو میگه
مینا : منم با درسا موافقم
مهسا : می تونم بپرسم چه رفتاری ؟
درسا : همین امشب ، از هیچ کس به اندازه ی وحید تشکر نکردی ... از دیدن هیچ کس به اندازه ی اون خوشحال نشدی .... همین که آرش یه چیزی بهش می گفت شروع می کردی ازش طرفداری کردن ...
مهسا : خوب کادویی که وحید بهم داد از همه باحال تر بود دیگه ... اصلا فکر نمی کردم که یادش مونده باشه که من این ادوکلن رو می خواستم
مینا : میبینی ... عاشق شده بیچاره
مهسا : تو یکی دیگه حرف نزن ... واسه چی به آرش گفتی هر چی شما بگین ... مگه تو به خاطر آرش اومده بودی ؟؟؟؟؟؟؟؟
درسا : این که دیگه پرسیدن نداره .. معلومه به خاطر کی اومده بود
مینا : ای بابا ... شما دو تا ول کن ماجرا نیستین .... بابا من غلط کردم ...خوبه ؟
مهسا : حالا شد یه چیزی ... بچه ها جدی به نظرتون من باید چی کار کنم ؟؟؟
مینا : به نظر من که جواب بله رو بده ....
مهسا : من جدی پرسیدم
مینا : منم جدی جواب دادم . دلیل دارم بابا
درسا : حالت خوبه ؟؟؟؟
مهسا : میشه علتش رو توضیح بدی لطفا
مینا : ببین عزیز من تو مگه نمی خواستی از وحید انتقام بگیری ؟
مهسا : خوب این چه ربطی داره
مینا : همون طور که همه ی ما می دونیم وحید تو رو دوست داره ، اگه بتونی کاری کنی که حسابی بهت وابسته بشه و بعد یه دفعه ولش کنی ، مطمئن باش که بزرگترین ضربه رو بهش زدی
درسا : مینا ... تو نمی دونی این دختره دیوونه است ... این چه راهیه بهش پیشنهاد میدی ؟ پسر مردم که دیوونه میشه اینطوری ... این آخر نامردیه
مینا : نه خیر ... دقیقا عین همون کاریه که خود شازده با مهسا کرده ... اون واسه خودش فکر نکرده بود که مهسا دوسش داره ؟
مهسا : خیلی نقشه ی توپیه ... به تو میگن ایکیوسان
درسا : اگه بخواین همچین کاری بکنین به خدا میرم به وحید میگم
مینا : واقعا که درسا خانوم .. از تو انتظار نداشتم .... مشکل ما دخترا همین دل رحم بودنمونه ... مطمئن باش هیچ اتفاقی نمی افته... دو روز بعد از اینکه مهسا ولش کنه ... میره با یه دختر دیگه دوست میشه ... اینو بهت قول میدم ... پسر جماعت همینه دیگه ... هیچ وقت دلت به حال این قشر از جامعه نباید بسوزه
درسا : باشه ... اما من قرار نیست هیچ کمکی بهتون بکنم .. آخه هنوزم فکر می کنم این کار غیر اخلاقیه ...
مهسا : تو ما رو لو نده ... کمک نمی خواد بکنی ..... وای مینا عاشقتم ... نقشه ات فوق العاده بود
درسا : خوب حالا پاشین بریم بیرون
همین که رفتیم پیش بقیه ... بابام برگشت طرف من و پرسید : مهسا جون بابا نظر تو چیه ؟؟؟
وای خدایا من قلبم داشت تند تند میزد .... نمی دونستم چی باید جواب بدم ... اصلا نمی دونستم باید جواب بدم یا نه ... ترجیح دادم سرم رو بندازم پایین و هیچی نگم
عمو ناصر : خوب دیگه سکوت نشونه ی رضایته .... مبارک باشه
مطمئن بودم که لپ هام گل انداخته بود .. آخه خیلی خجالت می کشیدم . نمی دونم چرا اما اون لحظه می خواستم سرم رو بلند کنم و عکس العمل بقیه رو ببینم مخصوصا وحید رو
خاله مریم : چرا نمی شینی عروس گلم ؟
رفتم کنار خاله بشینم اما جا نبود فقط کنار آرش یه صندلی خالی بود ... منم رفتم اونجا نشستم
زن عمو : آرش پاشو وحید بیاد اینجا ...
آرش : واسه چی ؟
زن عمو : تو بیا کارت دارم
آرش : چشم ، هر چی شما بگین مامان خانوم
همین که آرش پاشد بره وحید اومد سر جاش نشست . آرش هم برگشت و گفت :
خدا به خیر کنه ... تا دیروز که این دو تا نامزد نبودن ، حال و روز ما این بود ... چه برسه به الان که دیگه نامزد هم هستن . میگم مامان تو خونه کفن نداریم ؟
زن عمو : خدا مرگم بده کفن میخوای واسه چی ؟
آرش : می خوام از الان برم تو قبر خودم بخوابم ... این دو تا منو دیوونه می کنن دیگه
آرش بیچاره رفت سر جای وحید بشینه که یه دفعه درسا پرید نشست ...
آرش : تو خجالت نمی کشی سر جای بزرگتر می شینی ؟
درسا : نه عزیزم ... واسه چی خجالت بکشم ....
آرش : اگه همین الان پاشی قول میدم ببخشمت
درسا : باشه پا میشم ... اما یادت باشه خودت خواستی ...
مینا جون چرا وایستادی ؟ بیا اینجا بشین
مینا : نه مرسی بذار آقا آرش بشینه
آرش : وای ببخشید مینا خانوم ... اصلا ندیدم شما وایسادین .... اگه مهسا رسم مهمون نوازی بلد نیست من که بلدم ، بفرمایین بشینید تو رو خدا
من و وحید و درسا یه نگاه به همدیگه کردیم یه لبخند زدیم ... نگاهی که مطمئنم از چشم بقیه دور نمونده بود ...... یعنی اون ها فهمیده بودن ما واسه چی خندیدیم ؟؟؟؟
آرش بازوی درسا رو کشید و بهش گفت : یکی طلبت خانوم خانوما ...
مهدی : وای آرش وقتی تو رودربایستی گیر می افتی خیلی خیلی باحال میشی
آرش : باز تو با بزرگتر خودت اینطوری حرف زدی ؟؟؟
مهسا : بزرگی به عقله آقا ... به سن و سال که نیست ... اگه بود که تو از همه ی ما بزرگتر بودی
آرش : یعنی می خوای بگی اگه به عقل باشه من از همه بزرگتر نیستم ؟؟؟
وحید : معلومه که نه ...
آرش : بیا ... دو کلمه هم از مادر عروس
مامان : دستت درد نکنه دیگه آرش خان .... مگه مادر عروس چشه ؟؟؟
همه از این حرف مامانم خنده شون گرفته بود و آرش هم که تازه فهمیده بود که چه سوتی داده سعی کرد که حرفش رو اصلاح کنه ....
آرش : ببخشید تو رو خدا زن عمو ... حواسم نبود مهسا خانوم عروس شده ...
بعد از اینکه این حرف رو زد یه نگاه بهم کرد که اصلا نتونستم معنیش رو بفهمم ... فکر می کنم یه حالت مسخرگی تو نگاهش بود ... تا آخر مهمونی داشتم به اون نگاه فکر می کردم ... چه معنی می تونست داشته باشه ؟؟؟
مهمونی نزدیکی های ساعت 12 شب تموم شد ... واقعا بهم خوش گذشت اما خوب مشکل وحید تقریبا توی اون خوشبختی هیچ نقشی نداشت ... تنها فایده اش این بود که می تونستم ازش انتقام بگیرم . قرار بود دو روز دیگه یه عاقد بیاد و صیغه ی محرمیت بین ما خونده بشه تا راحت باشیم ... حالا معنای این راحتی چی بود ؟ نمی دونستم و نمی خواستم که بهش فکر کنم ...
وقتی همه داشتن خداحافطی می کردن ... اصلا حالم خوب نبود ، به قول مینا از بس اونشب خورده بودم ... تقریبا همه رفته بودن اما وحید هنوز اون جا وایساده بود ، معلوم بود که می خواست یه چیزی بهم بگه ... اما من اصلا حال و حوصله اش رو نداشتم . تنها چیزی که بهش فکر می کردم خواب بود .... مامان و مهران و بابا و شهره هم این رو فهمیده بودند واسه ی همین رفتن تو تا ما دو تا تنها بشیم ، منم خواستم برم تو که مهران دستم رو گرفت و گفت : فکر کنم کسی که اون جاست باهات یه کاری داشته باشه ...
یه نگاه به وحید کرد و یه چشمک بهم زد و رفت تو خونه . اولین بار بود که مهران اینطوری راحت منو با وحید تنها می گذاشت ... شاید چون الان دیگه وضعیت فرق می کرد ... شاید چون فهمیده بود که قصد وحید سر کار گذاشتن من نبوده ، اگه مهران می فهمید که من دارم وحید رو میذارم سر کار چی میشد ؟؟؟
وحید : انقدر فکر نکن ، خانوم متفکر
مهسا : فکر نمی کنم ... حالم اصلا خوب نیست
وحید : از بس که خوردی ... با این مهدی کورس گذاشته بودین ؟؟؟ حالا اون عادت داره کارش شده خوردن ... تو چی ؟
مهسا : ول کن بابا ... فکر کنم یه چیزی می خوای بهم بگی
وحید : آره ... نمی خوام ازت بپرسم خوشحالی یا ناراحت ... فقط می خوام بدونی که من روحم از این قضیه بی خبر بوده ... باور کن خود من هم به اندازه ی تو شوکه شدم
مهسا : الان دیگه مهم نیست ... هیچ وقت دوست ندارم در مورد گذشته حرف بزنم
وحید : باورم نمیشد که تو قبول کنی ... فکر می کردم تو اصلا از ازدواج خوشت نمیاد ...
مهسا : لزومی نداره الان این حرف ها رو بزنی وحید
وحید : می خواستم ازت تشکر کنم ..................................................
مهسا : چرا حرفت رو کامل نمی زنی؟
وحید : و بگم که خیلی دوستت دارم
این جمله رو که گفت واقعا نمی دونستم چی کار باید بکنم ... اصلا زبونم قفل شده بود..... خدایا یعنی باید چی بهش می گفتم ... باید از الان شروع می کردم به نقش بازی کردن ؟ سرم رو که آوردم بالا دیدم داره میره . بلند صداش زدم و گفتم : وحید
وحید : بله ...
مهسا : منم همین طور
وقتی خوشحالی رو توی صورتش دیدم فهمیدم که نقشم رو خوب بازی کردم ... اما خوب دلم واسش سوخت ...
باید کم کم به این حس هم عادت می کردم
وحید : ممنون .... خدافظ
مهسا : خدافظ
وقتی برگشتم توی خونه یه راست رفتم سمت اتاقم ، همین که خواستم چراغ رو خاموش کنم و بخوابم ... یه دفعه در اتاق باز شد ... مهران بود
مهران : می دونم خیلی خسته ای ... اما دو سه دقیقه می خوام باهات حرف بزنم
مهسا : باشه ، می شنوم
مهران : اول باید بگم که در مورد وحید تو بردی ... اون با پسرای دیگه فرق می کنه . واقعا پسر خوبیه ...
مهسا : می دونستم
مهران : چرا می خوای وانمود کنی که وحید رو دوست داری ؟
وای بدبخت شدم فکر اینجاش رو نکرده بودم .................................................. ....


آخه یکی نبود بگه دختره ی خل مگه تو به مهران نگفته بودی که عشق وحید رو تو دلت کشتی ، حالا جلوی همون مهران گفته بودی که می خوای با وحید ازدواج کنی ... کاری غیر از انکار به ذهنم نرسید واسه همینم تصمیم گرفتم یه جوری از شر سوال های مهران خلاص بشم
مهسا : کی گفته من دارم وانمود می کنم
مهران : ببین عزیز من دو حالت بیشتر نداره یا اینکه تو داری وانمود می کنی که وحید رو دوست داری یا اینکه به من وانمود می کردی که وحید رو دوست نداری و این یعنی دروغ
خیلی بد میشد اگه بهش می گفتم که توی این مدت بهش دروغ گفتم ، اما چاره ی دیگه ای نداشتم
مهسا : تو دوست داری کدومش باشه ؟؟
مهران : اگه به حرف منه دوست دارم دومیش باشه
اصلا باورم نمیشد ، یعنی مهران دوست داشت که من بهش دروغ بگم ؟؟؟
مهسا : جدی میگی مهران ؟
مهران : آره ... چون اگه به من دروغ گفته باشی هیچ اتفاقی نمی افته ، اما اگه در مورد وحید دروغ گفته باشی ..................................
مهسا : اگه در مورد وحید دروغ گفته باشم چی ؟؟؟
مهران : اون وقت فقط به یه نفر دروغ نگفتی ، به همه دروغ گفتی مهمتر از همه اینکه به خودت دروغ گفتی
مهران راست می گفت من داشتم با این کارم به همه دروغ می گفتم حتی به خودم ... اما من باید این کار رو می کردم ... باید انتقامم رو از وحید می گرفتم
مهسا : پس باید خوشحال باشی که من به تو دروغ گفتم ؟؟؟
مهران : اگه واقعا اینطوری باشه خوشحالم ، شب به خیر
از لحن حرف زدنش کاملا واضح بود که حرف من رو باور نکرده ... بدترین چیز برای من این بود که مهران باورم نکنه ... مطمئنم الان این اتفاق افتاده بود ...
چی کار باید می کردم ؟ آخه بدبختی این جا بود که مهران ذهنم رو می خوند ، هر لحظه می تونست بفهمه که من چمه ... فکر کنم باید با یچه ها حرف می زدم .... اون شب بالاخره خوابیدم تا فردا صبح برم با مینا و درسا حرف بزنم
××××××
مهسا : سلام
مینا : سلام .. باز چی شده اول صبحی
مهسا : هیچی فقط زنگ زدم احوالت رو بپرسم
مینا : آره جون خودت .. بگو چی شده
مهسا : هیچی می خواستم ببینم امروز میای کتابخونه یا نه ؟؟؟
مینا : نه بابا امروز قراره برم بیمارستان ... تو امتحانام اصلا نتونستم برم
مهسا : باشه پس من و درسا هم اگه تونستیم با آقا آرش میایم
مینا : باشه بیاین خوشحال میشم
مهسا : اگه مثلا به جای آرش با مهران بیایم ، بازم خوشحال میشی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مینا : بمیری مهسا که انقدر رو اعصاب منی
مهسا : باشه ، خدافظ
مینا : خدافظ
.
.
.
.
مهسا : سلام مامان
مامان : سلام عروس خانوم
مهسا : مامان تو رو خدا نگو این کلمه رو
بابا : اخه مامانت که چیز بدی نگفت ...
مامان : مثلا خانوم می خواد کلاس بذاره
مهسا : نه خیر این طورا هم که شما میگی نیست
بابا : ول کنین تو رو خدا ... آخه ناهید تو نمی دونی حریف زبون این نمیشی ؟ چرا اذیتش می کنی ؟
مامان : باشه اصلا من کاری به کارش ندارم
مهسا : ای خدا از دست شما ... کشتین منو
بابا : بمیرم الهی . ... چقدر تو از دست ما اذیت میشی نه !!!!
مهسا : اصلا تسلیم خوبه ؟؟
مامان : حالا شد
مهسا : مامان من امروز می خوام با آرش و درسا برم بیمارستان
بابا : بیمارستان چه خبره ؟
مهسا : می خوام برم مینا رو ببینم
مامان : مگه دیشب ندیدیش ؟
مهسا : چرا .... اما باهاش کار دارم
بابا : حالا از کجا میدونی آرش میره بیمارستان
مهسا : اون که از خداش هم هست که بره بیمارستان
مامان : چرا ؟؟؟؟
وای خدایا سوتی دادم ... مونده بودم چه طوری درستش کنم
مهسا : هیچی مامان .... بالاخره که باید یه روزی تو بیمارستان کار کنه هر چی بیشتر با محیط اون جا آشنا بشه واسش بهتره
خودم تو کف پیچوندنم مونده بودم .
بابا : باشه ... برو
مهسا : قربون بابای گلم برم
بابا : حالا نمی خواد زبون بریزی
.
.
.
.
مهسا : سلام زن عمو
زن عمو : سلام ، مهسا جون چه خبرا ؟
مهسا : هیچی زن عمو ... فقط اگه میشه به درسا بگید سریع بیاد پایین
زن عمو : باشه حالا تو بیا بالا
مهسا : باشه اومدم
درسا : سلام ... چی شده خروس خون پاشدی اومدی اینجا ؟
مهسا : اومدم روی ماه تو رو ببینم
درسا : لوس نشو ... چی شده ؟
مهسا : هیچی میای بریم بیمارستان ؟
درسا : واسه چی ؟
مهسا : حالا تو بیا بریم ... می خوام باهاتون حرف بزنم
درسا : آرش خوابه .. هیچ کی هم نمی تونه بیدارش کنه
مهسا : ای بابا ... خوب برو بیدارش کن دیگه
درسا : من می ترسم ، اگه تو جرئتش رو داری می تونی بری بیدارش کنی
زن عمو : مهسا به خدا بیچاره ات می کنه اگه بیدارش کنی
مهسا : حالا که این طور شد ... حتما میرم بیدارش می کنم
درسا : بعدش نگی که بهت نگفته بودیما
زن عمو : نمی خوای بی خیال بشی ؟؟
مهسا : نه خیر .. من این آقا پسر شما رو بیدار می کنم
.
.
.
.
مهسا : آرش پاشو
مگه با تو نیستم میگم پاشو
ای بابا تو نمی خوای بلند بشی ؟
اُه پاشو دیگه
نا محرمم هستی نمیشه دست بهت بزنن دیگه
باشه یادت باشه خودت خواستی
رفتم یه پارچ بزرگ آب آوردم و برای دفعه ی آخر با آرش اتمام حجت کردم
باشه آرش خان خودت خواستی
پارچ رو خالی کردم رو صورتش ، آرش از جاش پرید همین که من رو دید شروع کرد به داد و بیداد کردن و پا شد افتاد دنبالم
خداییش خیلی قیافه اش ترسناک شده بود ... چشماش که یه کاسه خون بود ... هر کدوم از تار های موش یه طرف رفته بود ... خیلی خنده دار بود
آرش : مهسا به خدا می کشمت ... حالا ببین
همون طور که داشتم می دویدم تا آرش بهم نرسه داد زدم : اگه جرئتش رو داری بیا منو بکش
آرش : حالا بهت نشون میدم جرئت یعنی چی
یه پارچ آب دستش گرفته بود و دنبال من می دوید ، منم جیغ می کشیدم و می دویدم .... تا توی کوچه دنبالم اومد منم مونده بودم چی کار کنم یه دفعه دیدم در خونه وحید اینا بازه پریدم تو خونه و در رو بستم .....
آرش : بالاخره که یه روزی از اون تو میای بیرون ... اون وقت من میدونم با تو
مهسا : هیچ کاری نمی تونی بکنی ........ دککککککککککککککککککتر
وحید : مهسا تو این جا چی کار می کنی ؟
مهسا : این آرش میخواد منو خیس کنه
وحید : بگو دوباره چی کارش کردی
مهسا : هیچی به خدا
وحید : من تو رو می شناسم بگو چی شده ؟
مهسا : هیچی بابا می خواستم بیدارش کنم ....
وحید : خوب
مهسا : یه پارچ آب خنک خالی کردم روش
وحید : من میگم تو یه کاریش کردی ، بیراه نمیگم
مهسا : تو برو بیرون ببین چی از جون من می خواد بعدش من میام
وحید : مگه از جونم سیر شدم ... همون یه باری که پام له شد بس نبود ؟
مهسا : خیلی نامردی .... این طوری می خوای من بهت اعتماد هم بکنم ؟؟؟ ناسلامتی تو سختی های زندگی من باید به تو تکیه کنما
وحید : بسه بسه ... تمومش کن .... حالم بد شد ، نمی خواد اینقدر زبون بریزی ... رفتم
همین که وحید در رو باز کرد تا بره بیرون یه پارچ آب رو سرش خالی شد
آرش : وحید ... تو این تو چه غلطی می کردی ؟
وحید : پررو ی نفهم این جا خونه مونه ... ببین چی کار کردی حالا دوباره باید برم لباس هام رو عوض کنم
آرش : اون مهسای ورپریده کوش ؟
مهسا : من این جام ..
آرش : این دفعه که این غول بیابونی به دادت رسید اما دفعه ی بعد می دونم باهات چی کار کنم
مهسا : منم قراره بشینم بدون هیچ عکس العملی تو رو نگاه کنم
این رو گفتم و یه زبون خوشگل واسش در آوردم .
وحید : حالا تو واسه چی این رو بیدار کردی ؟
مهسا : هیچی می خواستم مثلا بهش خوبی کنم ... اما خوب دیگه پشیمون شدم
آرش : میگی چی شده یا برم دوباره این پارچ رو آب کنم ؟
مهسا : برو این پارچ رو آب کن
وحید : این دفعه باید دنبال یکی دیگه باشی که طعمه قرارش بدی مهسا خانوم ... من خیس خیس شدم
آرش : خوب بگو دیگه نامرد
مهسا : نه ........................ اصلا من هوس آب تنی کردم تو باید بری این پارچ رو پر کنی
آرش : ببخشید اشتباه کردم ... دیگه تکرار نمیشه خوب شد ؟
وحید : مهسا این آرش بچه است نفهمه ... هیچی نمی فهمه حالا از روی کم عقلیش یه چیزی گفت ... تو به بزرگی خودت ببخشش
مهسا : هر چی تو بگی وحید جون
آرش : اه اه اه حالم رو بهم زدین ... " وحید جون "
مهسا : آرش نمیگما ...
آرش : ببخشید غلط کردم .... هر چی تو بگی ... حالا میگی چی شده یا نه ؟
مهسا : هیچی بابا می خواستم من و درسا رو برسونی بیمارستان پیش مینا خانوووووووووم
آرش : مرض
وحید : بی ادب ... مهسا بیاین خودم می رسونمتون
آرش : نه بابا .. من خودم میرم
مهسا : آخه می ترسم زحمت بشه واست
آرش : تو فقط در این جور مواقع به فکر منی نه ؟؟؟
مهسا : حالا دیگه ... وحید تو هم برو لباست رو عوض کن ... سرما می خوری
آرش : نترس ... بادمجون بم آفت نداره
مهسا : به تو چه که می پری وسط حرف دو تا بزرگتر
آرش : خوشم میاد جفتتون از من بزرگترین
وحید : بله پس چی فکر کردی ؟
مهسا : راست میگه
آرش : می دونین دارم به چی فکر می کنم ؟
وحید : نه ... و نمی خوایم هم بدونیم مگه نه مهسا
مهسا : دقیقا ... آخه به من و وحید چه که تو چه فکری می کنی ؟
آرش : اصلا من رفتم آماده بشم .... دیگه هیچی نمیگم خوبه ؟
مهسا : عاللللی
وحید : خدافظ
آرش صداشو نازک کرد و گفت : برو تو وحید جون سرما می خوری
من و وحید هر دوتامون زدیم زیر خنده .....
وحید : من رفتم مهسا .. کاری نداری ؟
مهسا : نه مرسی
وحید : خدافظ
مهسا : بابت امروز ممنون
وحید : چرا ؟
مهسا : که نذاشتی خیس بشم
وحید : قابل شما رو نداشت خانوم ..... راستی عطرت خیلی بوی خوبی میده
مهسا : معلومه .... آخه تو واسم خریدی
وحید : حالا نمی خواد خودت رو لوس کنی ... دیگه خدافظ
مهسا : خدافظ
×××××××
رفتیم بیمارستان و نشسته بودیم داشتیم با مینا حرف می زدیم ...
مهسا : مینا میشه بریم بیرون
مینا : چرا ؟
مهسا : این جا راحت نمی تونم حرف بزنم
آرش : خوب بگو من برم دیگه
مهسا : گفتم غیر مستقیم بگم ناراحت نشی
آرش : تو از این کارا هم بلدی ؟؟؟؟
مهسا : نه جدی من می خوام برم بیرون این جا هواش یه طوریه
من و مینا رفتیم بیرون ولی درسا گفت که همون جا می مونه ... آخه مطمئنا نمی خواست تو کاری که من و مینا می کردیم شریک باشه
مهسا : فکر کنم مهران فهمید که من دارم وانمود می کنم وحید رو دوست دارم ....
مینا : جدی ؟؟؟؟؟؟؟ از کجا
مهسا : مهرانه دیگه .... فکر منو می خونه
مینا : چه جالب
مهسا : یه سوال ازت بپرسم قول میدی راستش رو بگی ؟؟؟
مینا : بپرس
مهسا : تو چرا از من خواستی که اون طوری از وحید انتقام بگیرم ؟؟؟؟
مینا : خوب چون می خوای انتقام بگیری
مهسا : من می دونم که تو به اون دلیل نگفتی ... مینا من دارم دیوونه میشم از دیشب تا حالا دارم بهش فکر می کنم .... تو هر چی هم از پسرا بدت بیاد قرار نیست راضی باشی که زندگی کسی خراب بشه
مینا : واسه ی چی می پرسی ؟
مهسا : یادت باشه که قرار شد راستش رو بگی
مینا : دلیل من همونی بود که گفتم اون حقشه که ازش این طوری انتقام بگیری
مهسا : نه خیر . خانوم خانوما بذار من دلیلت رو واست روشن کنم .... تو وحید رو دوست داری ، من شک ندارم که اون روز از عمد دستت رو از روی صورت وحید کشیدی روی اون یارو که هیچ کدوم از ما ندیده بودیمش.. همین که فهمیدی طرف وحیده اون کار رو کردی ... تو اصلا وحید رو ندیده بودی که بشناسیش خانوم خانوما الانم واسه ی این داری کمکم می کنی که بعدش خودت به یه نون و نوایی برسی ... تو می دونی اگه وحید از من ضربه بخوره می تونه بعدش عاشق هر کس دیگه ای بشه و اون یه نفر ممکنه اتفاقی و کاملا اتفاقی تو باشی ... فکر کنم دیگه چیزی نمونده باشه که بگی من همش رو گفتم
مینا : نمی دونم بهت چی بگم مهسا ... یعنی به نظر تو من انقدر پستم ؟ اما حالا که در مورد من این طوری فکر می کنی راستش رو بهت میگم .... آره من از این آقا وحید شما خوشم میومد اما قرار نبود فقط به خاطر یه حس الکی دخترونه زندگی دوستم رو خراب کنم ... من بهت اون راه رو پیشنهاد کردم چون مطمئن بودم و هستم که تو هنوزم وحید رو دوست داری فقط ته دلت یه خورده ازش دلخوری ، اگه به وحید جواب بله میدادی هیچی رو از دست نمیدادی ... اگه واقعا دوسش نداشتی که انتقامت رو ازش می گرفتی و اگه دوسش داشتی که این یکی احتمالش بیشتره باهاش می موندی ... وحید خیلی پسر خوبیه و تو رو هم خیلی دوست داره
حالا خیالت راحت شد ؟؟؟ من دیگه با جنابعالی حرفی ندارم ... فهمیدی ؟؟؟؟
خیلی خوشحال بودم که نقشه ام گرفته بود من تونسته بودم با یه نقشه ی کاملا زیرکانه از زیر زبون مینا حرف بکشم چیزی که مطمئنم هیچ کی تا حالا انجامش نداده بود ... اما خوب اون خیلی از دست من رنجیده بود ... خدایی حق داشت ... خیلی چرت و پرت بهش گفته بودم
مهسا : مینا صبر کن
اصلا بهم توجه نکرد و راه خودش رو رفت ، دویدم و دستش رو گرفتم و تمام ماجرا رو براش تعریف کردم که چه جوری می خواستم بهش یه دستی بزنم ... اونم بهم خندید و گفت که اولین نفری بودم که از زیر زبونش حرف کشیدم
مهسا : مینا تو رو خدا این یکی رو راست بگو
مینا : خدا کنه سوالت مثل دفعه ی قبل نباشه
مهسا : تو واقعا هیچ حسی نسبت به آرش نداری ؟؟؟ حتی از همون حس دخترونه ها ؟
مینا : باز تو شروع کردی ؟ واسه چی می پرسی ؟
مهسا : هیچی می خوام اگه تو خوشت نمیاد خودم دست به کار بشم
مینا : تو خجالت نمی کشی ؟ بیچاره وحید
مهسا : تو نمی خواد دلت به حال اون بسوزه .... بالاخره هر چی شوهر آدم خوشگل تر باشه که بهتره
مینا : یعنی می خوای بگی آرش از وحید خوشگل تره ؟؟؟
مهسا : معلومه
مینا : برو بابا بی سلیقه
مهسا : اذیت نکن دیگه اعتراف کن که آرش خوشگل تره
مینا : تو رو خدا بی خیال شو
مهسا : باید اعتراف کنی
مینا : ول کن بابا ... بیا بریم تو
مهسا : یا بلند میگی یا خودم میرم به آرش چرت و پرت میگم
مینا : خیلی نامردی
مهسا : یا میگی .... یا میرم میگم .... می دونی که از مهسا هیچی بعید نیست
مینا : باشه بیا ...... آرش خوشگل تره
وای خدا ..... چرا این دیوانه همه جا بود .... یه دفعه دیدم گوشه ی دیوار وایساده داره می خنده ... اگه مینا می دیدش که منو می کشت . یعنی حرف های قبلی ما رو هم شنیده بود ؟؟؟ الهی بمیری آرش که همه جا هستی
یه دفعه درسا نفس نفس زنون اومد
: بیاین تو
مینا : چی شده ؟؟؟
درسا : داداشت
مینا : داداشم چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟
چه بد نکنه ...