رمان چار دیواری8
- چطور ؟
- همين جوري پرسيدم ..خواستم بدونم با اين دك و پوز نداشتت كسي رو هم داري يا نه ؟
بدم نمي اومد كمي اذيتش كنم
- تو فكر كن اره ..دارم
از ارامش اوليش خبري نبود
- جدي ازت پرسيدم
لبخندي زدم و گفتم :
-من ديگه برم
و به طرف پله ها رفتم كه از پشت خودشو بهم رسوند و بازو مو كشيد و با تندي گفت:
- من دارم درست و حسابي باهات حرف مي زنم ..توقع دارم درست جوابمو بدي
نگاهي به بازوم و دستش كردم و گفتم :
-اخيه دستات كثيف ميشن اگه دست به اين پيرهن 12 تومني نزن ..كلاست مياد پايينها
- فرهان؟
- منظور مجيد ديگه ؟
دندوناشو بهم فشار داد و سعي كرد اروم باشه كه گفتم :
- اگه اندازه بازوم دست اومده.... ولم كن كه دوست عزيزم خيلي وقته منتظرمه ..
دستمو ول كرد و دست به سينه شد و گفت:
- پسر عمو جان برو به كسي اين حرفا رو بگو كه تو رو نشناسه ...تو اهلش نيستي
- چرا؟چون لباسام به تيپ امثال شماها نمي خوره ؟
حرفي نزد
- اينبارو اشتباه كردي عزيزم.... طرف عاشق جمالم شده نه لباسام ..روز خوش دختر عمو
هنوز پامو رو اولين پله نذاشته بودم كه گفت:
-نكنه منظورت همون دختره است كه تو اتاقت بود
برگشتم طرفش...پوزخندي براي نشون ندادن عصبانيتش زد و گفت:
- فكر نمي كردم انقدر بد سليقه باشي
- ما اينيم ديگه ..چيكار كنم خيلي دوسش دارم ....انقدر كه جز اون كس ديگه اي رو نمي تونم ببينم
بدجور لجش داشت در مي اومد اما براي اينكه خودشو به بي خيالي بزنه گفت:
-فرداشب خونه يكي از دوستام مهموني دعوتم... خوشحال مي شم تو و اون دوست عزيزتم بيايد
- عزيزم ما وقتمون پره ....
خواستم برم پايين كه يه لحظه ايستادم و برگشتم طرفش و گفتم :
-
راستي ديگه مزاحم من نشو ....من زياد اهل رويا نيستم ..وقتم كه اصلا ندارم
..نه اينگه بايد هي سگ دو بزنم ..نمي خوام تو سگ دو زدنام خللي به وجود
بياد
لبخند تمسخر اميزي زد و گفت:
-
باشه هر جور راحتي ..ولي اگه يه وقتي ..فقط يه وقتي حوصله ات سر رفت از
مامي جونت بپرس شهناز كي بود ....شايد برحسب اتفاق يه عكسي هم ازش داشته
باشه ....ولي چه فرقي براي تو داره؟ ..تو كه عشق سگ دو زدني ..فكر نمي كنم
فهميدن يا نفهميدن اين موضوع برات زياد مهم باشه ....
- گفتم كه ديگه با من تماس نگير ....
چند پله رو كه پايين رفتم بلند پشت سرم گفت:
- بي لياقت
از كافي شاپ كه زدم بيرون با اعصابي بهم ريخته به سمت ماشينم رفتم ..
پشت فرمون نشستم ..خواستم ماشينو روشن كنم اما نتونستم ..حالم بد بود ...
احساس حقارت..تهي بودن ...و نداشتن پناهي براي ارامش... داشت ديونه ام مي كرد ...
نمي دونستم حرفاش صحت داره يا نه ...
سرمو به عقب تكيه دادم و چشمامو بستم ...
نمي
دونم چرا بايد حرفاي يه غريبه اي كه نمي شناسمش انقدر دگرگونم كنه
....يعني چي كه مادرم ،مادرم نيست ..يعني تو تمام اين سالها فقط بهش مي
گفتم مادر ...؟
يعني داييم هم داييم نبود ...؟
احساس كردم ديگه نمي تونم نفس بكشم ...به سختي شيشه رو دادم پايين ......
هوا به شدت گرم بود ..
به تصوير خودم تو اينه نگاه كردم ....
"پس چرا چشمام هم رنگ چشماي داييه...ولي چشماي اين دخترم كه اين رنگيه
با اينكه توان نفس كشيدن نداشتم با بي حسي و ناتواني سوئيچو چرخوندم و ماشينو روشن كردم ...
باد
گرمي كه به صورتم مي خورد و عرق رو پيشونيمو به بازي مي گرفت...نمي ذاشتم
افكارمو جمع كنم ...نمي دونستم كدوم حرف واقعيت داره و كدوم نه ..
اين وسط معلوم نبود كي منو به بازي گرفته بود ...چرا همه چي.... يهو ...بعد از اين همه سال مطرح شده بود ؟
مقصدم نامعلوم بود ..فكرم درگير بود و نمي تونستم خودمو راحت كنم از اين همه سر در گمي
صداي زنگ گوشيم هم اين وسط ....براي خودش ساز مخالف حال منو مي زد
صفحه گوشي رو مقابلم گرفتم ..اسم دايي با هزار حس نامفهوم ديگه جلوي چشمام رژه رفت ....
اما من قصد جواب دادن نداشتم و گوشي رو روي صندلي بغليم پرت كردم ..
صداش قطع شد كه بلافاصله دوباره زنگ خورد ....
وقتي
ماشينو نگه داشتم متوجه شدم جلوي اموزشگاه هستم ..چرا اومده بودم اينجا
؟...به اطرافم نگاهي انداختم ..خلوت و بي سر و صدا بود ....صداي نفس
كشيدنهاي نامنظمم رو به وضوح مي شنيدم كه چطور سكوت داخل ماشينو بهم زده
بود
حوصله
هيچ كسي رو نداشتم ...چشمامو بستم وبه عقب تكيه دادم ...نمي دونم چقدر تو
اون وضعيت مونده بودم كه چشمامو با صداي زنگ گوشيم باز كردم ...
گوشي رو برداشتم كه دوباره زنگ خورد اينبار شماره از توي اتاق خودم.. تو روزنامه بود...
دكمه سبزو زدم و دم گوشم گرفتمش بدون كوچكترين كلامي
- اقاي نجم ..اقاي نجم
صداي خالقي ..كي ديگه مي تونست حال اين يكي رو داشته باشه ..گوشي رو اوردم پايين و به طرف عقب پرتش كردم .و با خودم زمزمه كردم .
- همه اتون دروغگو هستيد
اينبار
مي دونستم مي خوام برم كجا .....تنها جايي كه مي تونستم باشم و كسي بهم
دروغ نمي گفت و هميشه هوامو داشت حسام بود ...با همه ي شوخياش و اذيت
كردناش
به سمت مطبي رفتم كه مدتي اونجا مشغول به كار شده بود ...
وارد
مطب شدم از بوي ادكلنش فهميدم امروز تا مرز خفه كردن ....خودشو تو ادكلنش
خفه كرده ..لازم نبود از كسي بپرسم كجاست كافي بود مثل مگسا بيفتم دنبال بو
...
چقدر مي تونست وجودش ارومم كنه... درست مقابل اتاقش رو صندلي نشستم ......به خاطر گرما در اتاقو باز گذاشته بود ...
يه
دختر كوچيك زير دستاش بود ...يه لحظه احساس كردم حسام جلاده و دختر ك قرار
ه زير دستاش جون بده.. مخصوصا كه موقع درد گرفتن... با دوتا دستش.. مچ
حسامو مي گرفت كه نذاره بقيه كارشو بكنه
خنده ام گرفت ..حسام نمي دونست دستاي دخترو مهار كنه يا به كارش برسه ...
- ببين اگه دختر خوبي باشي يه بسته شكلات بهت مي دم
دختر نگاه نافذي به حسام كرد و دستاشو گذاشت رو دهنش گفت:
- نمي خوام
لبخندي زدم و پامو روي اون يكي انداختم
- اگه نذاري كه اقا موشه همه دندونات مي خوره
-خوب بخوره
-خوب اون وقت خيلي زشت ميشي
-بشم
-انوقت نميام خواستگاريتا
يه دفعه دختره بلند داد زد :
-مامان
تو
اوج ناراحتي بلند زدم زير خنده ....حسام با خنده من سرشو اورد بالا و اونم
مثل من زد زير خنده ..در حال خنديدن سرمو براش تكون دادم و اونم همين طوري
جواب سلاممو داد ...احتمالا اخرين مريضش بود ..چون كس ديگه اي رو به جز
اون مادر و دختر نمي ديدم
تا كار حسام تموم بشه يه ربعي طول كشيد ....
***
حسام در حال در اوردن روپوشش بهم لبخندي زد و گفت :
-نگو كه اومدي امشبم منو از خونه ام بندازي بيرون ؟
فقط بهش لبخندي زدم و گفتم :
-جاي ديگه اي كه كار نداري ؟
سرشو تكوني داد و گفت :
- نه ..... چته ...رو به راه نيستي ..داييت زده تو پرت.. يا دختره حالتو گرفته ؟
با چشمهاي غمگينم به صورت خندونش خيره شدم و از جام بلند شدم
وقتي سوار ماشين شديم خودش شروع كرد به گشتن يه سي دي خوب ...فهميده بود ..زياد رو به راه نيستم ...
سي دي رو انتخاب كرد و تو پخش گذاشت
خستگي از سر و صورتش مي باريد ...ولي در هر حال خودشو شاد و بشاش نشون مي داد
صندلي رو كمي خوابوند و دستاشو تو هم قلاب كرد و گذاشت پشت سرش و گفت :
-اخيش چه خوب كه امروز اومدي دنبالم ..حوصله نداشتم از اين ماشين به اون ماشين سوار بشم
- چرا يه ماشين نمي گيري ؟
- با كدوم پول ؟
- با همون پولي كه داري اجاره خونه اتو مي دي
جدي شد و دستاشو از پشت سرش برداشت و روي سينه اش گذاشت و گفت :
- تو چرا به اين خونه من گير دادي ؟
-
تو جاي من ...طرف دكتر باشه.... كار موقتم داشته باشه ..خونه به اون
خوبي.... تو بهترين جا.... انوقت پول خريد يه ماشينو نداشته باشه
لبخدي زد و چشماشو بست و گفت:
- هنوز خيلي زوده كه تو كاراي بزرگترت فضولي كني بچه ....حالا اينا رو بي خيال.. چي شده كه اومدي سراغ من ....؟
-به كمكت احتياج دارم
-اوه ..يا پيغمبر ديگه چي شده ؟
يهو دوباره زنگ گوشيم در اومد ...از وقتي كه وارد مطب شده بودم تو ماشين ولش كرده بودم
- چرا جواب نمي دي ؟
چيزي نگفتم كه دوباره زنگ خورد..خم شد و گوشي رو از صندلي عقب برداشت و خودش جواب داد :
- بله
بهش خيره شدم ..
- شما تماس گرفتيد بايد من بگم كيه ام ؟
....
- ببخشيد ما اينجا اقاي نجم نداريم
..
- مسخره بازي چيه خانوم محترم ..شما با شماره من تماس گرفتيد طلبم داريد ؟
....
يهو گوشي رو از گوشش دور كرد و گفت :
- دختره بي ادب ...حداقل تو انتخاب دوست دقت كن ..اين ديگه كيه ..هر چي مي گي.. يه جوابي مي ده دوتا فحشم كنارش....
- كي بود ؟
- يعني نمي دوني ..دوست دخترت
نفسمو با حرص دادم بيرون و گفتم :
- دوست دخترم كجا بوده آخه ..
- به من چه ...خودش گفت ...به خود من گفت ..دم در گوش من گفت
با عصبانيت گوشي رو از دستش كشيدم بيرون و به شماره خيره شدم
- اين ديگه چه مرگشه كه هي زنگ مي زنه
دوباره زنگ خورد
- بله چيه؟چرا هي زنگ مي زني ؟مگه نگفتم ديگه مزاحم من نشو
حسام كمي به طرفم متمايل شد و سعي كرد به حرفامون گوش كنه
- به تو چه كه كي بود كه جواب داد ..براي اخرين باره كه بهت هشدار مي دم ..ديگه با اين شماره تماس نگير
و تماسو قطع كردم و گوشي رو داشبورد پرت كردم
حسام بلافاصله ازم فاصله گرفت و با ترس بهم خيره شد
- چيه چرا اونطوري نگام مي كني ؟
- هيچي بخدا
كه دوباره گوشي زنگ خورد..حسام بلافاصله گوشي رو برداشت و جواب داد ...
يعني دوست انقدر فضول و پرو نوبري بود براي خودش
- بله..
.........
-سلام حال شما؟ خوبيد ؟
............
-نه چرا اتفاقا كنار مه ..
..............
-داره مثلا رانندگي مي كنه
............
-نمي دونم به من كه چيزي نگفته ...
...........
-جدي ؟
.........
-فعلا كه نمي تونه حرفي بزنه ...
....
-اي بابا خانوم خالقي دروغم چيه ؟داره رانندگي مي كنه نمي تونه حرفي بزنه ...اصلا گوشي
و گوشي رو به طرف من گرفت كه با دست دستشو پس زدم و اهميتي ندادم
...
-ببخشيد تو بد ترافيكي گير افتاديم ..دقيقا فكر كنم يه تصادف اتفاق افتاده ..براي همين نمي تونه جواب بده ...
به جلوم نگاه كردم كه فقط دوتا ماشين در حال حركت بودن ...برگشتم و به حسام چشم دوختم
-نه بهشون بگيد نگران نباشن ..من پيشش هستم ..خواهش مي كنم خداحافظ
وقتي تماسو قطع كرد .... گوشي رو داشبورد پرت كرد و دست به سينه شد و ازم رو گرفت
-كي بود ؟
جوابي نداد
-اصلا براي چي تو جواب مي دي ؟
- خيلي پرويي به خدا ....ادم دوتا دوتا دوست داشته باشه و بعدشم بگه كسي رو ندارم ..بابا يكمم هواي منو داشته باش
به شدت عصباني بودم كه سريع ماشينو گوشه اي از خيابون پارك كردم و با خشم برگشتم طرفش و داد زدم :
- چي براي خودت مي گي
متوجه حال بدم شد و جدي شد و گفت :
-اي بابا..چت شد يهو ..تو كه شوخيامو مي دوني .. هيچ كدوم به ادميزاد نرفته ...
چشمامو حلقه اشك گرفت ..چقدر ساده و احمق بودم كه با حرفاي يه دختر كه معلوم نبود اين وسط چيكاره است داشتم از هم فرو مي پاشيدم
از ماشين پياده شد و در طرف منو باز كرد و گفت :
- پياده شو بذار من برونم ..تو زياد حالت خوب نيست
سرمو گرفتم پايين كه بازومو گرفت ..به سختي بلند شدم ..بانگراني بهم خيره بود ....
وقتي نشستم و مطمئن شد كه درو بستم ...
پشت فرمون نشست و حركت كرد...سرمو به عقب تكيه دادم
- مجيد
چشمامو باز كردم و بهش خيره شدم
- حالا بايد كجا برم ؟
خونه ات
- مگه اونجا كاروانسراست؟
- برو حسام ...
- چه دستورم مي ده
بايد
درست و حسابي فكر مي كردم ببينم اصلا اين موضوع صحت داره يا نه ..نبايد بي
گدار به آب مي زدم شايد كسي قصد اذيت و ازامو داشته باشه و بخواد زندگیمو
بهم بریزه
حسام بعد از عوض كردن لباساش مقابلم نشست و مثل هميشه منتظر شد كه حرف بزنم ...
و مني كه از صبح نمي تونستم دردمو به كي بايد بگم همه چي رو بهش گفتم ..و اونم در تمام اين مدت به من خيره بود ...
- تو براي حرفايي كه هنوز صحت درستيشون برات اثبات نشده انقدر بهم ريختي ؟
- خوب اگه همه اش واقعيت داشته باشه چی ؟
به مبل لم داد و دستاشو از هم باز كرد و گفت :
- اونوقت من يه دوست خر پول گير اوردم كه مي تونم روي خريد يه ماشين فوق العاده باحال روش حساب باز كنم
-تو چرا هيچ وقت جدي نيستي ؟
دوباره به طرفم خم شد و دستاشو تو هم قلاب كرد و گفت:
-بهتره
که اول از همه ..هیچ چیزی از اینایی که می دونی رو ... به كسي نگي.... و
خودت از همه چي سر در بياري ..كه اگه واقعا چنين چيزي وجود نداشته باشه
.... لا اقل کسی رو بي خودي نگران نکرده باشی
ببين تور خدا از صبح همه رو نگران خودت كردي... جواب تلفنا رو هم که نمي دي ؟
ولي طرف خيلي ادعاست ..از طرز حرف زدنش معلوم بود که يه چيزايي مي دونه
براي خوشگذروني هم که شده برو ببين واقعيت چيه و سر از کارشون در بیار
حالا هم پاشو خودتو جمع و جور كن و برو دفتر روزنامه و يه عرض اندامي بكن ...تا كسي بهت شك نكرده ..
دستي به صورتم كشيدم و باز به فكر فرو رفتم ..
- اي بابا باز تو که رفتي تو كما... پاشو پاشو كلي كار دارم ...
از جام بلند شدم و بهش گفتم :
- اگه همش راست بود چي ؟
-چيزي نميشه كه ديوونه...فوقش از این به بعد میشی یه پولدار کله گنده ...که دیگه کسی رو نمی شناسه
×××
بعد از كمي حرف زدن و سر و كله زدن با حسام ..اخر سر خودش منو به دفتر روزنامه رسوند ....
همه سخت مشغول كار بودن ..قبل از ورود ...حسام ضربه ارومي به شونه ام زد و گفت :
-اول اون صورت دلمرده اتو عين ادميزاد كن تا خودم درستش نكردم ..نگاه کن تو رو خدا انگار کس و کارش مردن و این عزا گرفته
نفسمو دادم بيرون و به طرف اتاقم راه افتادم
جز خالقي كس ديگه اي تو اتاق نبود ...با ورود من و حسام به احتراممون بلند شد
حسام با روي باز و خندون بهش سلام كرد و جاي جعفر هميشه غايب نشست
به محض نشستم خالقي روشو به سمتم كرد و ازم پرسيد:
- مشكلي پيش اومده ؟چرا جواب تلفنا رو نمی دادید؟..داییتون خیلی نگرانتون بود
نگاهي به حسام كردم كه با بي قراري و خنده منتظر جواب من بود که یه اتو ازم بگیره
و منم در كمال بي احساسي بهش گفتم:
- امروز كسي با من تماس نگرفت ؟
خالقي كه خورده بود تو ذوقش گفت:
-نه
حسام به دور از چشم خالقي سرشو با تاسف برام تكون داد و دستشو بصورت نمايشي از دور رو سرم زد و هجي كرد :
- خاك بر سرت
شونه هامو انداختم بالا ....بعد از گذشت چند دقيقه اي خالقي بلند شد و از اتاق خارج شد که حسام به حرف اومد:
-با اين چرا در افتادي ؟
- حوصله اين يكي رو ندارم ..مخصوصا كه همه كاراشم مشكوكه
- شايد تو اينطوري فكري مي كني ؟
به
در اتاق نگاهي انداختم ..تجلي به محض ديدن حسام مثل هميشه گل از گلش شكفته
بود و منتظر بهانه اي بود كه وارد اتاق بشه..هرچند نيازي به بهانه هم نبود
...ماشالله از رو و پرويي يكي لنگه خود حسام بود ...
وقتي ديد دارم نگاش مي كنم ..با خوشحالي بلند شد و اومد طرف اتاق..
يهو
وسط راه چشمم افتاد به خالقي كه داشت با دو ليوان چايي مي اومد ..تجلي
سريع سيني رو ازش گرفت و در حالی که چيزي دم گوشش می گفت ...به طرف ما اومد
-خدايا ببين يه روز مثلا خواستم تو خودم باشم مگه اينا مي ذارن
تجلي با لبخندي كه باهش دندوناشو به نمايش گذاشته بود وارد شد و با خوشحالي به طرف حسام رفت و سیني رو به طرفش گرفت و گفت:
-از اين طرفا ...بابا افتخار داديد ..این اقا مجیدم که همیشه ازش جویای حالتون میشیم یه جواب سر بالا می ده و دیگه چیزی نمی گه
- ممنون شما زیادی به من لطف دارید
- خواهش می کنم بفرمایید چای
حالا
مگه این تجلی ول کن معامله بود ..بیچاره حسام که همیشه از وجود تجلی با
داشتن اون زبون چرم و نرمش عاجز بود بهم نگاهی کرد و ازم کمک خواست
به حسام كه نمي دونست چي بگه نگاه كردم و گفتم :
-اقا حسام اين روزا سرشون شلوغه
تجلي با حالت سوالي بهم نگاه كرد و گفت:
- چطور مگه ؟..حتما مریضاشون زیاد شده ؟
لبخندی زدم و گفتم :
هفته پيش مراسم نامزديشون بود
تجلي
كه انگار يه كوه اب يخ روش ريخته باشن نگاه يخ زده اش رو حسام ثابت كرد و
قبل از اينكه حسام چايي رو برداره راست ايستاد و به طرف من و اومد و با
صداي نسبتا عصبي گفت:
- اه جدی ..بسلامتی ...خوب خبرمون می کردید..چیزی ازتون کم نمی شد ..فوقش ما توی یه خرج می افتادیم و یه کادو براتون می گرفتیم
و سیني رو روي ميزم كوبيد و بدون حرفي از اتاق خارج شد
حسام با تعجب و رنگ پریدگی و ترس و بهم گفت:
- اين چي بود كه بهش گفتی
- بد كردم راحتت كردم
-نه فقط کم مونده بود با دستای خودش منو این وسط حلق آویز کنه
- تقصير خودته كه هر بار مياي باهاش گرم مي گيري اينم فكر مي كنه که نکنه که خبريه
- شما روزنامه نگارا چرا انقدر بي جنبه ايد
-نه اينكه شما دكترا خيلي با جنبه ايد ...تا یه ترگل ورگلشو می بینید قبلی رو سه سوته یادتون می ره
تو همین حین خالقي وارد اتاق شدو در حالی که به تجلي كه با حرص پشت ميزش نشسته بود با عصبانيت رو كيبورد ضربه مي زد نگاه کرد و گفت:
-اين چرا اينطوري كرد ؟
-حسام باز رگ شيطونش گل کردو گفت:
-اخه سرش بي كلاه مونده
برگشت و به حسام نگاه كرد که گفتم :
-بس كن حسام شر به پا نكن
خالقی سيني رو برداشت و يه ليوان براي من و يه ليوانم براي حسام گذاشت و گفت :
-بفرمایید
حسام لبخندي زد و گفت :
- ممنون نمي دونم امروز چه حكمتيه که همش بايد از دست شما چايي بخوريم
با اين حرفش خالقي رنگ به رنگ شد و لبخند محوی زد
نمی دونم چرا یهو از حرف حسام ناراحت شدم و گفتم :
- خوب كه چي ..چاييتو بخور برو ديگه ..انقدرم مزه نپرون
اما حسام توجه اي نكرد وبا همون خصلت و خلق و خوي گرمش شروع كرد به حرف زدن با خالقي
- شما چطوري با اين كار مي كنيد ؟ اخلاقش غير قابل تحمله
بهشون نگاه نمي كردم ولي گوشام بدجور تیز شده بودن... که ببینم چی می خوان بگن
- چه حرفيه من از ايشون چيزاي زيادي ياد گرفتم
-فقط اميدوارم هر چي ياد مي گيريد ..از اخلاقش چيزي ياد نگيريد که...
- اخلاقشونم موردي نداره
حسام نفسشو بصورت نمایشی داد بيرون و گفت :
-اي بابا اين پسره مهره مار داره... هر چي ازش بد بگي عزيزتر ميشه ..راستي خانوم خالقي داريد درس مي خونيد دیگه ؟
- ترم اخر مترجمي زبان هستم
سرمو اوردم بالا و بهش چشم دوختم
- چقدر خوب ..چي شد كار خبرنگاري رو انتخاب كردم ...؟
- انتخاب نكردم كنارم درسم گفتم يه در اومدي هم داشته باشم
- واقعا عاليه ..این روزا کمتر دختری پیدا میشه که مثل شما باشه
- ممنون
با
سوال و جوابایی که می شنیدم ..تازه از خودم می پرسید چرا هيچ وقت درباره
این مسائل چیزی ازش نپرسيده بودم... انوقت حسام با يه بار اومدنش داشت سر
از همه چي در مي اورد
- بچه تهران هستيد ؟
لبخندي زد و گفت:
- نه ...كرمانشاه ...
- پس براي درس اومديد تهران و خوابگاهي هستيد ...؟
خالقي مكثي كرد و گفت :
-ب..بله
-موفق باشيد
-ممنون
به حسام نگاهي كردم ..ابروهاشو انداخت بالا و گفت :
- پس درستون تموم بشه بر مي گرديد ؟
خالقي نگاهي به من كرد و كمي من من كرد و خواست جواب بده كه با صداي دايي كه صداش مي كرد از جاش بلند شد و گفت :
- ببخشيد
و سريع از اتاق خارج شد
حسام و من همزمان بهم نگاه كرديم كه حسام گفت :
-اين دختر يه چيزيش میشه
- از كجا فهميدي ؟
- كسي كه جواباش قطعي باشه انقدر رنگ به رنگ نميشه و تو جواب دادن ترديد نمي كنه ..كه اين كارم دوتا معني بیشتر نمي ده..
يا اينكه همش داره دروغ مي گه ..يا تو جواب دادن ترديد داره كه جواب بده يا نه ..که یه دفعه ای چیزی رو لو نده
راستي چرا براي فهميدن واقعيت زندگيت... از اين خانوم خالقي كمك نمي گيري
-يعني چي ؟
-چه مي دونم ...فكر می كنم که تنها كسيه كه مي تونه كمكت كنه تا از همه چي سر در بياري
-حرفا مي زنيا...تا يه حرف بهش مي زني عين افتاپرست رنگش مي پره انوقت مي خواي كمكم كنه؟
-عزيزم تجربه..تجربه
-تجربه چي ؟
-تجربه نشون داده اين جور ادما تو نقش بازي كردن از من و صدتاي تو حرفه اي ترن
-يعني مي خواي بگي كه
-نه
بابا منظور م اين نيست كه ادم دروغگويي و همه رو گذاشته سر كار ..ولي
تنهايي هم نمي توني كاري كني ..از من مي شنويي ازش كمك بگير ..شايد اين وسط
هم بتوني چيزايي بفهمي كه مربوط به خودش و داييت ميشه
هم اينطوري بهش نزديكتر ميشي و هم اون بهت كمك مي كنه
-ولي اخه
-امتحانش كه ضرر نداره ..خرجش فقط يه گفتنه ...و کمک خواستن ...که مطمئنم با اخلاقی که اون داره محاله بهت نه بگه ...