-شما زنا همينيد ديگه... تا كم مياريد... يا مي زنيد زير گريه ...يا با داد و هوار مي خوايد همه چي رو به نفع خودتون تموم كنيد .

بار ديگه دستي به زير بينيم كشيدم ..با اينكه پهلوم درد داشت ولي راه افتادم

صداي هق هقش قطع نشده بود و هر بار بلند تر مي شد .خودمم نمي دونستم مي خوام چيكار كنم .با كلافگي برگشتم طرفش و گفتم:

- خوب كه چي ؟چرا نشستي ؟اين گريه كردنت ديگه براي چيه ؟

جوابي نداد و روشو ازم گرفت

دوست نداشتم منت كشي كنم و ازش بخوام بلند شه و همرام بياد ..چون همه چيز تقصير خودش بود .

دست به پهلو به سمت ماشين حركت كردم ...چند قدمي ازش فاصله گرفتم ..اما طاقت نيوردم و برگشتم طرفش...
نفسمو دادم بيرون و بهش نزديك شدم ..به سرتا پاش نگاهي انداختم همون مانتو و مقنعه اي رو پوشيده بود كه روز اولي كه ديده بودمش .. پوشيده بود
خم شدم و كيفشو از روي زمين برداشتم... سرش پايين بود ولي متوجه كارام بود ...
ازش فاصله گرفتم و راه افتادم ....چيزي نگذشته بود كه صداي قدمهاشو پشت سرم شنيدم ..
خيالم راحت شد...
به انتهاي كوچه رسيدم و سوار شدم و در جلو رو براش باز كردم با چشماي باد كرده و قرمز سوار شد ...

تو جام كمي صاف نشستم كه دردم كم بشه ...چشمامو بستمو و باز كردم ...و نيم نگاهي بهش انداختم:
پوفي كردم و به سختي جا به جا شدم و دستمالمو از جيب شلوارم در اوردم و بدون اينكه نگاش كنم ..به طرفش گرفتم ....
دستمالو گرفت و من ماشينو روشن كردم و راه افتادم 10 دقيقه اي بدون اينكه بدونم داريم كجا مي ريم تو خيابونا مي چرخيديم

خيابوناي خلوت و درد پهلوم كه ناشي از ضربه محكم قفل فرمون يارو بود خسته و كلافه ام كرده بود كه به ارومي ازش پرسيدم:
- حالا بايد كجا برم ؟
بينيشو كشيد بالا و با دستمال اشكاي زير چشماشو پاك كرد و گفت:
- برو همون خوابگاهي كه اونبار منو بردي
- خوب تو كه از اول مي خواستـــ
- خواهش مي كنم انقدر اذيتم نكن ..اگه نمي خواي ببري... پياده ام كن... خودم مي رم
- حالا چرا ناراحت ميشي ؟
تا به خوابگاه برسيم ساعت يك و نيم شده بود ...... ماشينو دقيقا جلوي ساختمون متوقف كردم كه با دراي بسته مواجه شديم
با اهي كه از نهادش بلند شد به طرفش برگشتم و ازش پرسيدم:
- ديگه مشكل كجاست ؟
همونطور كه با نا اميدي به در نگاه مي كرد بهم گفت:
- دراش بسته است
- خوب در مي زني باز مي كنن
- نه نميشه بايد قبل از 12 مي اومدم بعد از 12 هر كيم در بزنه درو باز نمي كنن
- وا مگه كشكه؟
و خواستم پياده بشم كه گفت:
-پياده نشو ....تو بري بدترميشه
برگشتم طرفش و بهش گفتم :
- يه چيزي ازت بپرسم راستشو بهم مي گي ؟
انگار مي دونست مي خوام ازش چي بپرسم كه خودش گفت:
- اره اگه مي خواي بپرسي اينجا زندگي مي كنم بايد بگم اره من اينجا زندگي مي كنم
انقدر حالش خراب بود كه جرات نكردم سوال ديگه اي ازش بپرسم كه ادامه داد:
- قوانين اينجا يكم سخته ...بايد قبل از 12 بياي وگرنه اونا هيچ مسئوليتي رو در قبالت به عهده نمي گيرن
-پس مي خواي چيكار كني ؟
با درموندگي سرشو به در تكيه داد و گفت:
- نمي دونم
دستامو از روي فرمون برداشتم و روي صورتم كشيدم
چيكار بايد مي كردم ..بين حرفاشم حرفي از دايي نمي زد كه حداقل رو سر دايي خراب بشم ...نمي تونستمم درباره چيزي كه شك دارم.... حرفي به ميون بيارم

شايد ماجرا اون چيزي نبود كه من فكر مي كردم ..با فكر يكباره اي كه كردم ..ماشينو روشن كردم
متعجب از حركت بدون مكثم ازم پرسيد:
-كجا مي ري؟
-اينجا كه مي گي نميشه ...جاي ديگه اي هم كه نداري ..داري؟
سرشو تكوني داد و گفت:
- نه
-پس بذار ببينم دارم چيكار مي كنم
شايد كارم درست نبود ولي فعلا تنها راه اي كه داشتم همين بود ...
ساعت 2 بود و از فرط خستگي در حال جون دادن بودم كه مقابل اپارتمان حسام زدم رو ترمز
چاره اي نداشتم ..اگه مي تونستم مي بردم خونه خودمون ولي اونجا هم نمي شد ...
گوشيمو برداشتم و شماره اشو گرفتم و از ماشين پياده شدم
صداي خوابالود ش توي گوشم پيچيد:
- من چه گناهي به درگاه خدا كردم كه با تو دوست شدم
-حسام
- هوم چيه ؟باز با مامانت قهر كردي ؟
-ميشه بياي پايين
- كجايي تو؟
-جلوي اپارتمانت
-اونجا چرا؟.... خوب بيا بالا

-نميشه اخه تنها نيستم
يه لحظه سكوت كرد و با ترديد ازم پرسيد :
-نكنه نصف شبي با ماشين به كسي زدي و حالا اورديش اينجا
-حسام
-تو رو خدا اگه چنين غلطي كردي پاي منو وسط نكش
-حسام حوصله شوخي ندارم بيا پايين دارم از خستگي مي ميرم
-باشه الان ميام
و تماسو قطع كرد
سرمو از پنجره ماشين ت بردم تو و بهش گفتم :
-تو همينجا بشين من الان ميام
چيزي نگفت و بهم خيره شد
از پله ها بالا رفتم حسام داشت با عجله مي اومد طرفم
تا ريخت و قيافه امو ديد :
-نگفتم..نگفتم تصادف كردي ؟...اخه بيشعور بلد نيستي.. رانندگي كني غلط مي كني پشت فرمون مي شيني
-حسام
-جانم ؟
-يه لحظه خفه شو

با ناراحتي روشو ازم گرفت و به ماشينم خيره شد
-كي تو ماشينته؟
-حسام
-كشتي منو انقدر گفتي حسام
-چيكار كنم فقط از تو مي تونم كمك بگيرم
-خوب بگو
يه امشبي رو اپارتمانتو به من مي دي
لحظه اي گنگ بهم نگاه كرد و يهو زد زير خنده:
-نه تصادفو بد رو مخت اثر كرده
-جدي دارم مي گم ..فقط يه امشب
-اخه براي چي؟... تو بگو
-الان نمي تونم توضيح بدم فقط اينكه بهت بگم تو ماشين من يه دختره
خنده از رو لباش محو شد و خيلي جدي گفت:

-داري چه غلطي مي كني مجيد ..هي هيچكي ..هيچي بهت نمي گه تو هي دور بر مي داري..و
-اصلا غلط كردم خوبه ..اه ....مثلا فكر كردم ادمي
و خواستم از پله ها بيام پايين كه بازومو از پشت سر گرفت و گفت:
-خيل خوب حالا..فقط حتي شده.... يكم سر بسته بگو قضيه چيه ؟
-خالقي يادته ؟
-خالقي ؟
-اي بابا تو كه اسم خانوما خوب يادت مي موند
ديدم بازم داره گنگ نگاه مي كنه
كه با بي صبري بهش گفتم :
- منظورم سهيلاست
ابروهاش لحظه اي به معني فهميدن رفت بالا كه دوباره زودي خودشو جمع و جور كرد و گفت :
- اون تو ماشين تو چيكار مي كنه؟...داييت مي دونه ؟..مجيد ؟
- زهرمار مجيد ..حناقو مجيد ..اي بميري من راحت شم.. انقدر دم صبحي هي برام زر زر مي كني ..خوب بگو اپارتمانتو نمي دي ..اين مسخره بازيا ديگه براي چيه ؟

بنده خدا خنده اش گرفته بود ..منم چقدر پرو.. از مردم مي خواستم خونه اشونو يه شب خالي كنن و بدن به من
-والا نمي دونم چه گندي بالا اوردي ..همه اينا به درك ..من اپارتمان بدم ..خودم بايد كپه امو كجا بكپم؟هوم ؟ فكر كردي ؟

-تو مياي خونه ما
-اوه چه برنامه ريزي دقيقي هم انجام دادي..اونوقت فقط همين يه شبه ديگه؟اره؟
-اره ..اره گدا..... يه امشبه
-خيلي بي شعوري تا حالا شده چيزي از من بخواي و من بهت بگم نه ؟
-حالا چيكار كنم
-خوب بايد وايستي من واسايلمو بردارم
-حسام به جون خودم و خودت ديگه نمي تونم رو پاهام وايستم ..اين سوسول بازياتو بذار براي بعد
-خيل خوب بيايد بالا تا منم لباسامو عوض كنم
با رفتن حسام از خالقي خواستم پياده شه
روش نميشد بهم نگاه كنه ...
هم قدم با من راه مي اومد كه تو دلم گفتم :
-چه خوشم ... به جاي يكي ديگه بايد من زجر بكشم
با وارد شدن به اپارتمان نقلي حسام تازه فهميدم بچه ام كم بد سليقه هم نبوده تا بيايم بالا همه چي رو جمع و جور كرده بود انگار كه از روز اولم همينطور مرتب بوده


حسام هنوز تو اتاقش بود كه خالقي بالاخره روزه سكوتشو شكست و گفت: :
- ببخشيد نمي خواستم تو دردسر بيفتيد
حوصله جواب دادنو نداشتم پس ترجيحا ساكت شدم و به گوشه اي از هال خيره شدم

- ميشه در باره اين موضوع به داييتون چيزي نگيد
ديگه كفري شدم و با ناراحتي برگشتم طرفش:
-كاش مي دونستم كي هستي و اين وسط داري چيكار مي كني ...اون از داييم ...اينم از تو كه ...
ديگه چيزي نگفتمو دستامو تو جيب شلوارم فرو بردم
همزمان حسام از اتاق خارج شد..نمي دونم تيپ زدنش اين وقت صبح براي چي و براي كي بود ..نه به اون خوابالوده بودنش نه به اين ژل زدن و لباس اتو كشيده پوشيدنش
-عزيزم نمي خواستيم بريم مهموني كه
-مگه ادم فقط براي مهموني به خودش مي رسه
و بعد بي توجه به من به سمت خالقي رفت و شروع كرد به سلام و احوال پرسي
اگه دست خودم بود دوتاشونو همونجا مي كشتم كه انقدر از دستشون حرص نخورم ولي چه ميشد كرد بي عرضه تر از اين حرفا بود
-اگه مراسم معارفه تموم شده بريم به كار و زندگيمون برسيم
حسام لبخندي زد و دست كليدو به طرفم گرفت و گفت:
-پسره بي اخلاق و عصبي من تو ماشين منتظرتم ...فعلا... با جازه خانوم
دسته كليدو روي ميز انداختم و به طرف دستشويي رفتم... دماغ كه كلا تو صورتم تعطيل شده بود و لبمم به بادكنك گفته بود زكي ..سعي كردم اول خونا رو از رو صورتم پاك كنم و در اخرم چندتا مشت اب حواله صورت از ريخت افتادم كردم ...
به محض خروجم خالقي سريع از روي مبل بلند شد و ايستاد
و خواست چيزي بگه كه بهش گفتم :
-فردا صبح ميام دنبالت ...فعلا اينجا ...تنها جايي بود كه مي تونستم بيارمت ...تو يخچال همه چي هم هست ..از شير مرغ تا جون ادميزاد كه نه ..ولي به اندازه اي هست كه ادمو از گشنگي نجات بده
به طرف در رفتم و خواستم خارج بشم
-بخاطر همه چيز ممنون ...واقعا نمي دونم چطوري ازتون تشكر كنم
برگشتم طرفش و گفتم:
- اگه مي خواي تشكر كني ..واقعيتو بگو
لبهاشو بهم فشاري داد و گفت:
-مثل اينكه يادتون رفت قرار بود كاري به كار هم نداشته باشيم
- اوه واقعا معذرت مي خوام كه فراموش كردم... به خانوم قول دادم كاش قولمو زودتر ياد آوري مي كردي... كه اين همه كتك نمي خوردم
و با حرص در بهم كوبيدم و خارج شدم
- دختره پرو..براش كت خوردم ..مجبورشدم به خاطرش به حسام رو بندازم تازه طلبكارم هست..
يه دونه محكم كوبيدم روپيشونيم و گفتم :
اِ...اِ ..بي حيايي و پرويي تا به كجا... دختره ...
سرمو تكوني دادم و خارج شدم
حسام صندلي رو خوابونده بود و غرق در خواب رويايش خروپف مي كرد
خدارو شكر هيچي ندارم حداقل يه دوست ابرومند دكتر داريم كه هي جلو اينو اون كلاسشو بذاريم
...
با روشن كردن ماشين پلكاشو از هم باز كرد و گفت:
- خوب تعريف كن
-مجبور شدم بيارمش جاي ديگه اي نداشتم
يه دفعه صندليشو درست كرد و به طرفم متمايل شد و گفت:
-نكنه عاشق شدي؟
- ببين تو الان خوابت مياد زيادي حرف مي زني بخواب و بذار من به درد خودم بميرم
...
ابروهاشو انداخت بالا گفت:
-حالا چرا صورتت اينطوريه
-از اثار فردين بازيمه
-اهان ....
چيزي نگفتم كه گفت:
- مجيد جدي باش اگه مشكلي پيش اومده بهم بگو شايد بتونم كمكت كنم
- نمي دونم حسام خودمم بدجور گير افتادم نمي دونم بايد چيكار كنم
-حالا وجدانن قضيه عشق و عاشقي نيست
- نه به جون حسام ..عشق و عاشقي كيلو چند ...هر چي مي كشم از دست اين داييمه كه معلوم نيست چي تو سرش مي گذره



با احساس سردرد شديد پلكهامو از هم باز كردم و به اين فكر كردم ..الان كجام ..
با حركت سر و ديدن حسام تازه يادم اومد كجام و ديشب چه اتفاقي افتاده

دستمو گذاشتم رو پيشونيم و تو جام نيم خيز شدم ...تمام بدنم درد مي كرد..چشمام به سختي باز مي شد ...حسام به لطف محبتي كه كرده بود با تمام بي رحمي تختمو به تسخير خودش در اورده بود و من مجبور شده بودم روي مبل بخوابم ...

به ساعت نگاه كردم..هنوز خيلي وقت داشتم وارد حموم شدم ...صورتم همچنان باد داشت ..لبه پيرهنمو بالا زدم جاي ضربه كبود شده بود و درد مي كرد ..
- يادم باشه ديگه به هيچ دختري كمك نكنم ....كه اگه اينطوري پيش بره تا اخر سال يه جاي سالم رو بدنم ندارم
بعد از دوشي كه گرفتم از حموم خارج شدم ..حسام منتظر رو تختم نشسته بود

- من حوله ندارم
- حالا كه چي ؟چيكار كنم؟
- من بايد دوش بگيرم
- ببين يه شب از خونه ات گذشتي اين كولي بازياتو بذار براي بعد ..
- من بايد دوش بگيرم اينطوري نمي تونم برم بيرون
- پاشو برو ...برات حوله تميز ميارم
- نرم .....تو همين حوله بو گندوتو برام بياري ؟
بازوشو كشيدم و بلندش كردم و گفتم:
- پاشو برو الان برات ميارم

- از جاش بلند شد و بهم نزديك شد و گفت:
-پس يه دست لباس از اون ترگل ورگلاتم برام اماده كن

- امر ديگه اي باشه؟
-امري نيست فقط زياد منتظرم نذار
- در حال خشك كردن موهام ازش فاصله گرفتم...وگفتم :
-دوست نيستي كه.. مصيبتي..بلايي ..عزرائيل جونمي
به حرفام مي خنديد كه از اتاق خارج شدم تا ميز صبحونه رو اماده كنم
در حال چيدن وسايل صبحانه بودم كه حسام جلوي چار چوب در ظاهر شد ..
واقعا خوشتيب بود ...شلوار كتون سفيد با تيشرت سفيد بدبختم كه يه بارم نپوشيده بودمش ...
چقدر بده ادم مجبور باشه به خاطر جبران محبتاي يكي از همه چيش بگذره و دم نزنه ...

خندون به ميز نزديك شد و گفت:
-من قهوه مي خوام
دستي به كمرم زدم و گفتم :
-ببينم تو... توي خونه ات قهوه ام پيدا ميشه ؟
همونطور كه لقمه اي براي خودش مي گرفت با پرويي گفت :
-هفته پيش تموم شد ..
- پس تو اين هفته صبحا چيكار مي كردي ؟
با لبخندي پر رنگي گفت:
- چايي مي خوردم

-حسام اون روي منو بالا نيار
بلند زد زير خنده :
- خيل خوب بابا ..بتمرك سر جات نه چايي خواستم نه قهوه.... برام تعريف كن ببينم ماجرا چيه ؟از ديشب تا حالا تو كفم
- تو كفشي و انقدر تو خواب خرناس مي كشيدي ؟
- حاليت نيست ديگه ..من هميشه خروپف مي كردم نه خرناس
با اين حرفش به خنده افتادم و گفتم:
-گفتم كه ناچاري شد ...جايي رو نداشت منم نمي تونستم ولش كنم
-يعني چي كه هيچ جايي رو نداشت .؟.پس تا الان كجا بوده ؟
-خوابگاه
-خوابگاه؟پس چرا نرفت خوابگاه ؟
-دير وقت بود گفت راش نمي دن
-امشب كه ديگه از اين برنامه ها نداري ؟
-نه ..نگران نباش
-نگران نيستم ولي بهتره براي خودت دردسر درست نكني
ساكت شدم و دستامو دور ليوان چايم حلقه كردم
-چيه چرا...انقدر تو فكري ؟
-من هيچي در مورد اين دختر نمي دونم ...اونوقت عين هو بختك افتاده تو زندگيم
-تو زندگي تو يا زندگي داييت ؟
سريع تو چشماش براق شدم كه چشمكي زد و گفت :
-خودت گفتي نه من ...عصباني شدنت ديگه براي چيه ؟
-بايد بفهمم
-چه دخلي براي تو داره ؟
فقط نگاش كردم ....واقعا چه ربطي مي تونست به من داشته باشه وقتي دايي به فكر خودش و آبروش نبود چرا بايد من خودمو عذاب مي دادم

يهو از جام بلند شدم و گفتم :
-پاشو بريم
-كجا؟... من هنوز صبحونه امو نخوردم
-پاشو حسام انقدر پر خوري نكن ...

وقتي ديدم قصد بلند شدن نداره به زور از بازوش گرفتم و كشيدمش ..و در حالي كه داشت به سختي براي خودش لقمه ديگه اي مي گرفت از ميز جداش كردم

-حسام موندم تو چطور پول اجاره اين خونه رو جور مي كني
-چيه بهم نمياد ادم حسابي باشم ؟
چرا از وقتي كه اومديم تو اين مجتمع دختري و نديدم كه بدون سلام از كنارت رد بشه
- دستي به يقه تيشرت بدبختم كه تو تنش بود كشيد و گفت:
-براي اينكه طرفشونو مي شناسن
-طرفشون مگه چطوريه ؟
-يه ادم حسابي كه از هم صحبتي باهاش لذت مي برن
پوزخندي زدم و دكمه اسانسورو زدم ..
به محض باز شدن در... دختري كنارمون ظاهر شد كه با تعارف دست حسام ..اول اون وارد شد و حسام هم پشت سرش در حال وارد شدن به من چشمك زد
فهميدم قراره دختره بدبختو كلي سر كار بذاره
حسام پسر بدي نبود فقط شر و شوريش بيش از حد تصوراتم بود وگرنه تا حالا نديده بودم پاشو فراتر از اين چيزي كه بود بذاره

دختر كه محو حسام بود و گاهي هم به من نگاهي مي نداخت يه دفعه از حسام پرسيد :

-اقاي دكتر هنوز توي اون مطب هستيد كه سريه پيش اومدم ؟
حسام لبخند متشخصانه اي زد و گفت :
-بله
براي كنف كردن حسام دست به سينه شدم و گفتم :
-حسام جان ..اخ ببخشيد دكتر جان مگه طرحت تموم شده ؟
حسام كه متوجه نيش كلامم شده بود گفت:
-جناب استاد بايد خدمتون عرض كنم كه ..
كه دختر يهو تو حرفش پريد و گفت:
-ايشون استاد دانشگاه هستن ؟
حسام به زور خنده اشو قورت داد گفت :
-بله نميشناسيدشون ؟
دختر كه گونه هاش گل انداخته بود گفت:
-نه متاسفانه
-چطور استاد نجمو نمي شناسد ايشون يكي از اساتيد بزرگ موسيقي كشور هستن..من فكر مي كردم خانومي چون شما كه انقدر به همه چي توجه داره ...بايد حداقل يكي از كنسرتاشون رفته باشه
-اي واي كنسرتم داشتن ؟
حسام به حالت نمايشي گوشه لبشو گاز گرفت و گفت :
-نگيد خبر نداشتيد
با فهميدن اين موضوع دختر از حسام دل كند و رو به من گفت :
-ببخشيد استاد شما تو چه زمينه اي از موسيقي فعاليت داريد
به حسام كه داشت از اذيت كردن دختر لذت مي برد نگاهي كردم و خواستم جوابشو بدم كه حسام گفت :
-ايشون يكي از بهترين نوازنده هاي سنتور هستن... فكر نمي كنم تو كشور كسي به پاي ايشون برسن
-شوخي مي كنيد ؟
-نه منو شوخي ؟..استاد شما يه چيزي بگيد انقدر تواضع نداشته باشيد
با چشم براي حسام خط و نشوني كشيدم كه دختر با حالت التماسي :
-ميشه گوشه اين كتابو برام امضا كنيد
حسام دوتا دستشو گذاشت روصورتش كه خنده اشو از ما پنهون كنه
-اخه
-خواهش مي كنم استاد ..راستي شما تدريس خصوصي رو هم قبول مي كنيد ..هزينه اش هر چي باشه پرداخت مي كنم
دندون قروچه به حسام رفتم و گفتم :
-ببخشيد خانوم متاسفانه وقتشو ندارم
-خواهش مي كنم استاد من خيلي به سنتور علاقه دارم
به جان خودم اگه مي دونست سنتور چيه ؟..نمي دونم چرا بعضي از دخترا با بي فكري ...فقط افرادو از روي القاب و عناوين مورد توجه قرار مي دن

در اسانسور باز شد
-خواهش مي كنم يه امضا استاد
به ناچار خودكارو از دستش گرفتم و امضا كردم اما دختر قانع نشد و گفت :
-ميشه كنار امضاتون بنويسيد براي نرگس عزيزم
حسام با عجله از ما فاصله گرفت ..بلكه راحت تر بخنده
خودمم خنده ام گرفته بود ...
بعد از نوشتن و بستن كتاب ببخشيدي بهش گفتم و ازش فاصله گرفتم
كه پشت سرم مثل كنه اومد و گفت:
-يعني اموزشگاهي هم نداريد كه من بيام؟
-خانوم بهتره اول كمي در موردش فكركنيد... وقتي مطمئن شديد بعد بيايد.. همينطور رو هوا يه چيزي گفتن و هزينه كردن فايده اي نداره

با اين حرف پشتمو بهش كردم و به واحد حسام نزديك شدم
حسام ريسه رفته بود از خنده
-زهرمار ...حالا ملتو مي ذاري سر كار ؟
-جون تو حال كردي ..دختر يه دل نه صد دل عاشقت شد
-اون كه عاشق تو بود
-چي بگم والا ...دخترا هر روز عاشق يكي ميشن
لبخندي زدم و زنگ واحدو فشار دادم


در...در كمتر از چند ثانيه اي باز شد ..سلامي كرد و از مقابل در كنار رفت هر دومون بهش سلام كرديم كه اول حسام و بعد من وارد شدم

حسام به طرف اتاقش رفت و من از فرصت استفاده كردم و گفتم :
-اماده اي بريم ؟
به طرف كيفش رفت و از روي مبل برش داشت و گفت:
-صبحونه رو اماده كردم اگه مي خوايد بيارم ؟
-نه ما
-واي ممنونتون ميشيم ...اين مجيد كه نذاشت چيزي بخوريم لااقل اينجا بخوريم
خالقي لبخند كم جوني زد و به طرف اشپزخونه رفت كه با عصبانيت به حسام گفتم:
-كارت بخوره به اون پيزت (به زبان سرخه اي يعني شكم )
-چيه تو خونه خودمم نخورم
با ناراحتي رو مبل نشستم
و حسام با سرخوشي به طرف سنتورش كه روي ميز مخصوصش گذاشته بود رفت و با خنده گفت:
-استاد ببين شاگردت چه مي كنه
دستمو زير چونه ام گذاشتم و بهش چشم دوختم
اول با حالت بامزه اي كه كفر منو در بياره مضرابو رو تو دستش گرفت ..طوري كه من هميشه تاكيد مي كردم اونطوري نگيره و اون مخصوصا رو اعصابم راه مي رفت

چندتا ضربه ناشيانه اي به سيمها زد.. خنده ام گرفت ...مثلا مي خواست منو حرص بده
بعد از اينك ديد من برام مهم نيست جدي نشست و قطعه بهار دلنشينو شروع كرد به زدن

خوشم مي اومد براش مهم نبود كه كسي اطرافش هست يا نه
هنوز دستاش اون انعطافو نداشت بلند شدم و رفتم بالا سرش و گفتم :
-ارومتر... انقدر عجله نكن
سرشو با جديت حركتي داد و ادامه داد... ولي بازم باب ميلم نبود چند بار ازش خواستم از وسط قطعه شروع كنه... خوب مي زد ولي بازم از نظرم جاي كار داشت
سرمو تكوني دادم و گفتم :پاشو و ببين من چطوري مي زنم
اول براش بهار دلنشينو زدم ...و بعدم رنگ اصفهان ....همين طور كه مي زدم حسامم سرشو با ضرب هاي من تكون مي داد..با خنده به زدنم ادامه مي دادم كه گفت:
- اينا همه وطنين... يكيم اونور ابي بزن
-انور ابي ديگه چه صيغه اي ...؟
-بزن ديگه
-من اين چيزا رو بهت ياد دادم ؟
-جان حسام بزن اول صبحي دلمو وا بشه ..سيمن بري بزن كه زياد فاز بر نداريم
با خنده شروع كردم به زدن


در حين زدن حسام به كمك خالقي رفت و بساط صبحانه دومشو رو ميز وسط پذيرايي راه انداخت ...

شايد نواختن تنها ارامشي بود كه هميشه منو اروم مي كرد و حين زدنش به چيز ديگه اي فكر نمي كردم .

در حال زدن بودم كه صداي اس ام اس گوشيم بين نواختن گوشمو اذيت كرد .
دست از نواختن كشيدم و گوشيمو در اوردم
از طرف فرشته نجم بود ..ادرس كافي شاپي كه بايد مي رفتمو برام فرستاده بود ..قرارو هم براي ساعت 10 گذاشته بود ..

به كل يادم رفته بود كه مي خواستم ببينمش
برگشتم و به حسام و خالقي نگاه كردم ..حسام در حال خوردن بود و خالقي سر به زير با لبه فنجونش ور مي رفت

بلند شدم و رو بهش گفتم :
- اگه خوردي بريم
حسام ميون حرفم پريد گفت:
-تو كه چيزي نخوريي... حداقل به فكر خوت نيستي بذار خانوم خالقي بخوره
- نه ممنون من خوردم نوش جان
و بلند شد و كنارم ايستاد ...
حسام دست از خوردن كشيد و همراه ما تا دم در اومد و گفت :
-اينطوري كه بد شد
-ممنون حسام جان انشاله جبران كنم
لبخند مكش مرگي تحويلم دادو با اشاره به لباسام كه تو تنش بود گفت:
-جبران كردي
لبخند رو لبام ماسيد و گفتم :
-كوفتت بشه
نمي شد جلوي خالقي زياد حرف زد ..مي دونستم يكم ديگه بيشتر بمونم اين بشر يه ابرو ريزي ديگه مي كنه ...مخصوصا كه چشماش داشت داد مي زد اماده شيطونيه

با خداحافظي از حسام راه افتايم كه ازم پرسيد :
-بهتريد؟
-بد نيستم...ديشب كه اذيت نشدي ؟
-نه
-زودتر بريم من تورو برسونم بايد برم جايي
دنبالم مثل بچه ها مي اومد ...هي مي خواست چيزي بگه ولي نمي دونم چرا حرفي نمي زد ...
همين كه تو ماشين نشستيم ازم پرسيد :
-داييتون كه نفهميد ؟
ساكت شدم و ماشينو روشن كردم
نگراني تمام وجودشو گرفت ...
در حال دور زدن محوطه بودم كه باز پرسيد :
-فهميد ؟
چشمامو از روي عصبانيت بستم و باز كردم و با لحن بدي گفتم :
-نه
دستي به لبه مقنعه اش كشيد و خواست باز حرفي بزنه كه گفتم :
-الان بي خيال سوال پرسيدن شو..باشه؟
.لبهاي خشكشو با زبون تر كرد و با چهره گرفته اي به عقب تكيه داد و كيفو رو پاهاش جا به جا كرد


جلوي دفتر روزنامه ايستادم و بدون حرفي منتظر شدم كه پياده بشه ..حتي بهش نگاه نكردم
درو به ارومي باز كرد و گفت:
-بابت همه چي ممنون
به رو به روم خيره بودم ..منتظر جوابم بود ...وقتي ديد حرفي نمي زنم گفت:
- فعلا خدانگهدار
فقط سرمو تكوني دادم و به محض بستن در حركت كردم


***
يه بار ديگه ادرسو از روي گوشي چك كردم ساعت 10:15 بود ...از ماشين پياده شدم و به طرف كافي شاپ راه افتادم ...

به ارومي درو باز كردم و سر چرخوندم
خبري ازش نبود... يه بار ديگه با دقت نگاه كردم ..اما نبود ...خواستم باهاش تماس بگيرم كه يكي از پله هاي كوچيك انتهاي سالن اومد پايين ...و مستقيم به طرف من اومد
پسري هم قد و قامت من ..فقط يكم مُردني تر.. مخصوصا با اون تيكه ريش زير لبش كه منو ياد هر چيزي مي نداخت غير از ادم بودن
-خانوم نجم بالا منتظرتون هستن
و ازم فاصله گرفت و دوباره بالا رفت
پس كله امو خاروندم و گفتم :
-اينجا ديگه كجاست
به سمت پله ها رفتم و از همون پايين نگاهي به بالا انداختم... دستمو رو نرده گذاشتم و با قدمهاي نامطمئن رفتم بالا ..

بالا كه شيكتر و مجلل تر از پايين بود و و در و ديوارا با رنگهاي قرمز و سياه تزئين شده بود ..
تنها كسي كه اون بالا بود خودش بود و اون پسر... تا منو ديدن پسر از كنارش بلند شد و از بغلم رد شد و رفت پايين

نسبت به اون روز ارايشش غليظ تر شده بود ...اما برعكس خيلي از دختر با اين ارايش زياد.... قشنگتر شده بود ..
با دست صندلي رو به روشو نشونم داد و از م خواست بشينم
محيطش طوري بود كه ادم اصلا نمي توسن توش راحت نفس بكشه...
بوي ادكلن تندش بينيمو اذيت مي كرد و سردرد صبحمو تشديدتر مي كرد
-فكر نمي كردم بيايي
فقط بهش نگاه كردم
با سرخوشي يه عقب تكيه داد و از بسته سيگار روي ميز ...يه نخ سيگاري در اورد و همونطور كه منو با لبخند مي پاييد به لباش نزديك كرد و با فندك نقره ايش روشنش كرد ...
پوخندي بهش زدم و دست به سينه شدم و مثل خودش به عقب تكيه دادم
پوكي به سيگار زد و ازم پرسيد:
-از اينجا خوشت مياد ؟
دوباره نگاه سر سري به اطرافم انداختم و گفتم :
-محيط كسل كننده اي داره
قهقه اي زد و برخلاف اونروز كه كلي جلوم متشخص بود و سعي مي كرد بالاتر بودن از منو به رخ بكشونه ..كاملا راحت و بي خيال از جاش بلند شد و ميزو دور زد و با پوك ديگه كنارم نشست
دستامو از رو سينه برداشتمو رو پاهام گذاشتم
سيگارشو به طرفم تعارف كرد كه گفتم :
-اهلش نيستم
-خوبه پاستوريزه هم هستي ...
-براي اين حرفا نيومد ام ...اون چيزايي رو كه مي خواستي بگو وگرنه انقدر مثل تو وقت اضافه ندارم
از برخوردم ناراحت شد و سيگارشو تو جا سيگاري له كرد و از بغل دستم بلند شد و دوباره برگشت سر جاش و با قيافه اي عبوس و ناراحت از كيفش دسته اي برگه در اورد و به طرفم پرت كرد و گفت:
-فكر كنم اينا رو ببيني حرفامو باور كني

خم شدم و يكي از برگه ها رو برداشتم ..اول نگاهي به دختر رو به روم و بعد به برگه تو دستم كردم

تمام مدارك كپي شده بود اما تو همشون به وضوح اسم پدرمو مي ديدم و اينكه بيشترين سهم كارخونه به نام اون بوده .....

-حالا باور كردي ؟
برگه رو رها كردم طرفش و گفتم:
-اينا همش كپي ان ..مي خواي باور كنم
-تو كه نمي خواستي اصلشو بيارم ..اينارم به هزار جون كندني پيدا كردم و ازشون كپي گرفتم
بعد شناسنامه اي رو به طرفم پرت كرد..بهش نگاه كردم
-برش دار و بازش كن
به ارومي شناسنامه رو برداشتم و بازش كردم اولين چيزي كه به چشمم خورد اسم:
"فرهان نجم "بود
به اسم پدر و مادرش نگاه كردم ...اسم يه زن و پدر خودمو ديدم
با نگراني و تعجب به فرشته نگاه كردم
-تعجب كردي ؟خودمم اول تعجب كردم جناب فرهان خان
-چي؟

-بله فرهان ..اسم واقعيت فرهانه
شناسنامه رو به طرف خودش سر دادم و گفتم:
-هدفت از اين بازيا چيه ؟
-فقط بر ملا كردن واقعيت
-كدوم واقعيت؟
-واقعيتي كه همه ازت پنهون كردن
ابروهامو انداختم بالا و گفتم :
-جالبه
-جالب تر از اينا اينكه اون زني كه فكر مي كني مادرته مادرت نيست جيگر

لحظه مات بهش خيره شدم كه يهو زدم زير خنده ....كه جوابم پوزخندي از جانب فرشته بود:
- حق داري باور نكني..بعد از اين همه سال ...يهو بفهمي به كسي كه مي گفتي مامان ..... مادرت نيست

سيگار ديگه اي در اورد و رو لباش گذاشت
خنده ام محو شد كه ادامه داد:
-مي دوني من كي فهميدم تو هم وجود داري ؟..وقتي كه بابا و عمه براي گرفتن يه وام كلون براي جلوگيري از ورشكسته شدن....به فكر افتادن كه پيدات كنن ....كه سر به زنگا با دوز و كلك و يه پارتي كلفت همه چي رو ماست مالي كردن
پدرت ..پسر كوچيك خانواده بود و پدر بزرگم از روي علاقه نصف سهام كارخونه رو به نام اون زد ...
و اما در مورد مادرت واقعيت....
بدون پلك زدن به چشماش خيره شدم كه گفت:
- نه بذار بعدا بهت مي گم ..همه چي رو كه نمي شه يه جا گفت
از جاش بلند شد ..خوب فهميده بود مشتاقم بقيه حرفاشو بشنوم
به كنارم اومد و رو به روم لبه ميز نشست و گفت:
-بهت قبلا هم گفتم يه سر به كارخونه بزن ..وقتي بياي همه چي رو مي فهمي
كسي هم كه الان داري پيشش زندگي مي كني فقط دو ماه زن پدرت بوده كه بعد از فوت عمو يهو غيبش زد ....

به طرفم خم شد و دود سيگارشو تو صورتم خالي كرد
با دست دود سيگارشو پس زدم و از جام بلند شدم و بهش گفتم :
- فكر مي كني با يه بچه طرفي؟... كه هر چي بهش گفتي بي چون و چرا قبول كنه
سرشو بلند كرد و خنده اي كرد و گفت:
- اگه مي گم خري ناراحت نشو پسر عمو ...تو چيت به اين زندگي كه داري خوشه ؟..حتما به اين سگ دو زدنت قانع هستي
از جاش بلند شد و اومد مقابلم ايستاد نگاهي به صورتم انداخت پوزخندي زد و با دستي كه سيگار شو باهش گرفته بود ..يقه پيرهنمو گرفت بين دو انگشتش و گفت :
-فكر كنم اينو از سر كوچه اتون يا پنچ شنبه بازار گرفتي ؟چند؟

با دستم دستشو پس زدم و گفتم :
-ادما رو از روي اين چيزا ارزيابي مي كني ؟
سرشو كج كرد و با چشماي خمارش گفت:
- ادمان كه به اين چيزا ارزش مي دن.. ولي وقتي مي بينم خودت ارزش خودتو نمي دوني حيفم مياد كه اين پيرهنم تو تنت باشه ..چون اينم با ندونم كاريت حروم مي كني

-خيلي چرت حرف مي زني
چند قدمي عقب رفت و از سرتا پامو برانداز كرد و گفت:
-چرت تر از تو نيستم كه براي رسيدن به واقعيت كوچكترين تلاشي هم نمي كنه
تو مي توني به جاي اون پرايد به درد نخورت سوار يه مزدا بشي.... كه اين لا اقل چيزي مي تونه باشه كه من بهت مي گم

يه قدم بهش نزديك شدم ودست به سينه شدم و گفتم :
-خيلي دوست دارم بدونم نقش تو ...اين وسط چيه ؟
-فكر كن يه دلسوز كه دلش نمي خواد حقتو بخورن
-كه يهو دلسوز شدي؟

پشتشو بهم كرد و گفت:
-ادرس كارخونه رو كه داري ....پنچشنبه پدرم كارخونه نيست.. ولي كسايي هستن كه بخواي ازشون اطلاعات بگيري ..من اگه جاي تو بودم حتما مي رفتم كارخونه

وقتي برگشت طرفم يه پوك ديگه به سيگار زد و ته مونده سيگارشو با حرص تو جا سيگاري خاموش كرد ....و گفت:

- راستي تو كه نامزد يا دوستي نداري كه .؟...