رمان ازدواج صوری26
حدود چهارهفته بود که نه خبری از باراد بود و نه خبری از خانوادش.
من که کل دیشب بیدار بودم و همش داشتم به خریتی که باعث این بدختیم شده بود فکر می کردم.
تو این چهارهفته بیش تر از صد بار به باراد زنگ زده بودم تا ازش معذرت
بخوام ولی هردفعه یا رد تماس می کرد وبعدش تلفنشو خاموش می کرد.
فقط گاهی وقتا از تیرداد دربارشون سوال می کردم.
اونم میگفت که من زیاد نمیبینمش و از این چیزا.. بالاخره به زور مامانم
چشمام باز کردم و از تخت بیرون اومدم. مامانمم روز بعد از مرخص شدنم از
بیمارستان برگشت.
میلی به صبحونه نداشتم برای همین یه چایی خوردم و به سمت اتاقم روانه شدم.
وقتی به چهارجوب در رسیدم یه لحظه احساس کردم که چشمام سیاهی رفت و یه تلوتلو خوردم و نقش زمین شدم.
با صدای زنگ تلفن که تو گوشم می پیچید چشمام باز کردم.
رو تختم تو اتاقم بودم و مامان دیدم که از اتاق خارج شد.
آروم بلند شدم و روی تخت نشستم.
اصلا نفهمیدم چم شده بود! جدیدنا اصلا حال خوشی نداشتم.
– اِ! مامان بهوش اومدی؟
- آره ، بلند شدم!
– حالت چطوره؟
-خوبم فکر کنم یکم ظعف کردم، شیکمم قاروقور می کنه!
– خوب خدا رو شکر! پاشو یه آبی به دست و صورتت بکش و بیا برات یه نیمرو با روغن حیوونی بزنم جون بیای!
– ساعت چنده؟؟
- ده!
خوب خدا رو شکر زیاد بیهوش نبودم!
از جام بلند شدم.
رفتم دستشویی و صورتم با آب خنک شستم. به خودم تو آیینه نگاه کردم.
اووف! چقدر قیافم پژمرده شده بود!
این چهار هفته به اندازه ی چهارسال برام گذشت. چهارسال بدون باراد!
اِه لعنت به من! احمق!
از دستشویی با حرص بیرون اومدم.
به سمت آشپزخونه رفتم .
به محض اینکه وارد آشپزخونه شدم ، بوی وحشتناکی به مشامم رسید.
بوی روغن حیوانی!
عجیب بود چون من اصلا به ابن بو حساسیت نداشتم ولی نفهمیدم چی شد که یهو
حالت تهوع بهم دست و خودم با بیشترین سرعتی که می تونستم به دستشویی رسوندم
و بالا آوردم.
- اوا! مادر چی شد؟ تو چرا اینجوری شدی؟ نکنه مریض شدی؟ برم به داداشت بگم بیاد بریم دکتر!
یه نفس عمیق کشیدم.
وای خدایا! من چم شده!
بلند شدم و دستمو بردم زیر شیر و چند بار پرشون کردم و آب قرقره کردم. یه
ذرم آب خوردم. شیر آب بستم. به خودم تو آیینه نگاه کردم. پوووف!
از دستشویی بیرون اومدم.
داشتم آروم آروم به سمت هال می رفتم که چشمم به تقویم روی آشپزخونه افتاد.
امروز چندمه؟
یه لحظه دلم هری ریخت! پونزده اسفند؟؟
بیشتر از سه هفتس که از تاریخ عادت ماهانم گذشته ولی من .. من ...!
وای نه یعنی امکان نداره!
ضعف .. قش .. حالت تهوع.. عقب افتادم تاریخ .. نکنه نکنه من حاملم؟؟
دستم به لبه ی اپن گرفتم. ترس سراسر وجودم گرفته بود.
وای اگه باشم چی؟ .. چرا الان؟ الان ؟؟؟ نه نباید بی خودی شلوغش کنم! یه بیماری سادیت مطمئنا!! ولی اگه ..
- زنگ زدم به داداشت گفت الان خودشو می رسونه! تو خوبی؟
- آره ... میشه یه لقمه نون بدی بهم؟
-آره حتما!
**********************************************
از روی تخت بلند شدم.
دکمه های مانتومو بستم.
نیرداد : خوب آقای دکتر حال این خواهر ما چطوره؟
- مشکل خاصی ندارن فقط اگه اجازه بدین یه آزمایش خون بدن دیگه راحت می تونن برن خونه!
– آزمایش؟ آزمایش برای چی؟
- اجازه بدین جواب این سوال بعد از آزمایش بدم خدمتتون!
– باشه مشکلی نیست!
– پس لطف کنین تشریف ببرین آزمایشگاه طبقه ی اول . هر وقت جواب حاظر شد در خدمتتونم!
– مرسی.. خیلی ممنون.
و از اتاق رفتیم بیرون.
–آزمایش برای چی؟
داشتیم می رفتیم سمت آسانسور.
با دلهره گفتم : فکر کنم بدونم برای چی!
منتظر نگام کرد.
سرمو گرفتم پایین و با صدای آرومی گفتم : فکر کنم.. حاملم!
– چــــی؟
اونقدر بلند گفت که همه سرا به سمتمون برگشت.
سرجاش وایستاد و بهم نگاه کرد.
بازوشو گرفتم و کشیدم.
– داد نزن!
با صدای آروم تری گفت: یعنی چی که حاملم؟ چجوری؟ از تو هوا که نمیشه! نکنه..؟
- ای زهرمار! په نه از طریق ارتباط ذهنی!
– سوگل شیطون شدیا! همین اول کاری ...
دکمه ی آسانسور زدم.
– ببند اونو! تا نبستمش!
با هزاران بدبختی که بود اون آزمایش کوفتی رو دادم. پرستارم گفت که دو روز دیگه آماده میشه.
تو ماشین:
دست به سینه نشسته بودم و سرم به شیشه ی سرد ماشین تکیه داده بودم.
– اوووه! حالا چته! الان باید خوشحال باشی عزیز دایی داره میاد!
عزیز دایی!! هه!
– تیرداد اذیتم نکن حوصله ندارم! فعلا که چیزی معلوم نیست!
– سوگل؟ چته دختر؟؟
به شیشه ی بارونی روبه روم نگاه کردم.
قطرات بارون با هر اصراری که بود می خواستن خودشونو داخل ماشین کنن.
- تیرداد تو مثل اینکه هنوز نفهمیدی توی چه بدبختی گیر افتادم! این بچه ...
ناخواستس! من اصلا آمادگیشو ندارم! مخصوصا الان... الان که اون فلفلی به
خونم تشنست! کافی فقط بفهمه که از پسرش باردارم اونوقت تمام تلاششو می کنه
که این بچرو ازم بگیره که مبادا وضعیت مالیشون خراب شه... واقعا نمی دونم
چی کار کنم!
– هیچی! کاری نمی خواد بکنی که! فقط کافی نه ماه صبر کنی!
صدام بردم بالاتر : تو مثل اینکه نفهمیدی من چی میگم! می گم این فلفلی به
خون من تشنست! مخصوصا الان که احتمال زیادی هست باردار باشم!
– می خوای چی کار کنی؟ هان؟ اومدیم واقعا باردار بودی؟ بعدش چی؟ نکنه می خوای این طفل معصوم بکشی؟ هان؟
سکوت کردم.
با بغض گفتم: نمی دونم!
دوباره سرمو به صندلی تکیه دادم و چشمام بستم.
دست تیرداد توی دستم گره خورد.
– اصلا نگران نباش ، هیچ کس نمی تونه اذیتت کنه.. هیچکس! بهت قول می دم. حالام چشماتو ببند و بخواب.
– نه .. اونجوری بدخواب میشم! فوقش تا خونه بیدار می مونم!
– نگران نباش! فوقش امشب یه کول کردن میوفتم دیگه!
– واقعا؟ پس اوکی!
– من حاضرم تو کی؟
سرم تکیه دادم به صندلی و چشمام بستم .
از تکون هایی که میخوردم و حالتی که داشتم فهمیدم تو بغل تیردادم. خودمو بیشتر بهش چشبوندم.
دستمو گذاشتم رو قفسه ی سینش. آروم آروم حرکتش داد و همینطور که روی سینش می کشیدم ، به سمت بالا حرکتش دادم و دور گردنش انداختم.
اونم دستاشو که دورم بود یه تکونی داد که باعث شد بیام بالاتر.صورتمو فرو کردم تو قفسه ی سینش.
لباسشو بو کردم.
اوووووم!
یه لحظه وایسا!
چشمام به سرعت باز کردم. سرمو آوردم بالا.
خودمو تکون دادم .تعادلش بهم خورد و منو سریع گذاشت زمین.
رو پاهام وایستادم.
به صورت گرفته وناراحتش که تو اون تاریکی اتاق معلوم بود نگاه کردم. چجوری ؟؟
- تو..تو . اینجا! من .. بغل؟ تیرداد؟؟
- دم خونه دیدمتون. چون تیرداد خسته بود پیشنهاد داد من بیارمت بالا.
وای نکنه بهش گفته باشه!!.. پسره ی احمق!!
چشمام ریز کردم.
– برای چی اومدی اینجا؟؟
از لحنم جا خورد. ولی خودشو کنترل کرد و گفت : بشین کارت دارم!
در واقع حرف نمی زد دستور می داد!
چراغ روشن کردم و برگشتم سمتش.
ته ریشی که درآورده بود باعث شده بود چهرش پیرتر به نظر بیاد.
آروم روی تخت نشست. منم رفتم و کنارش نشستم.یعنی چی می خواست بهم بگه؟؟
- ببین سوگل .. دوست ندارم مقدمه چینی کنم..
خیلی سرد و بی روح ادامه داد: اومدم اینجا تا اینو بهت بدم.
و یه کارت نقره ای رنگ گرفت طرفم.
ازش گرفتم.
با استرس بازش کردم.
وای نه خدایا! یه لحظه انگار زیر پام خالی شد. کارت عروسی بود. عروسی
باراد و نهال! باورم نمی شد یعنی چطور ممکنه؟ چطور همچین چیزی امکان داره؟؟
اشکم کنترل کردم و گفتم : قرار محضر طلاق کیه؟
هم من و هم اون از چیزی که گفتم تعجب کردم.
نمی دونم چرا همچین چیزی گفتم.
– فردا!
چـــی فردا؟!!
نه نمی خوام به این زودی! نکن با من اینکار!
از روی تخت بلند شد.
داشت می رفت به سمت در تا از پیشم بره. چشمام بستم.
می خوام برای آخرین بار شانسمو امتحان کنم.
با صدای لرزونی گفتم : باراد؟
حس کردم وایستاد.
چشمام باز کردم. پشتش به من بود. از جام بلند شدم و به طرفش رفتم.
یه نفس عمیق کشیدم و دستامو از لایه بازوهاش رد کردم و دورش حلقه کردم.
– نرو! پیشم بمون! پیش من و ...
به دون اینکه بزاره جملمو تموم کنم دستامو از دورش باز کرد. برگشت سمتم.
– فردا ساعت چهار منتظر باش میام!
و لحظه ای بعد اتاق ترک کرد.
تو دلم فریاد زدم: بــــــــــــــــــاراد! این کار باهام نکن! به خاطر من
و بچت!! ولی دیگه خبری از باراد نبود. من بودم و یه در باز جلوم. روی
زانوهام نشستم به جلوم خیره شدم. چشمام بستم.
–سوگل؟؟!!
صدای مضطربتیرداد بود. کمکم کرد بلند شم.
– تیرداد می خوام تنها باشم!!
– ولی اما..!
داد زدم : می خوام تنها باشم لعنتی!
با چشمای گریون نگاش کردم. بهم خیره شد.
– باشه!
یه لحظه از رفتارم پشیمون شدم. دستشو گرفتم و کشیدمش سمت خودم. خودمو پرت کردم تو بغلش. محکم بغلش کردم و زار زار گریه کردم...
************************************************** ****************
فردا وقتی از محضر برگشتم اصلا حالم خوش نبود.
هنوزم نمی دونم چطوری راضی شدم! ولی هیچ وقت قیافه ی خندان فلفلی رو یادم
نمیره. قیافه ی بارادم افسرده بود. فقط ما سه نفر بودیم البته به علاوه ی
تیرداد و نهال!
یه چیزی ته دلم می گفت که به زور پدرش داره این کار می کنه.
وقتی از دفترخونه اومدم بیرون حس کردم خیلی تنهام تنها!
شاید اگه سوگند پیشم بود الان دلداریم میداد. فقط اون بود که می تونست کمکم کنه.
کل این دوروز عین برج زهرمار شده بودم! هیچ کس تو فاصله ی یه متریم نمیومد!
قیافمم عین این انسان های اولیه شده بود. تو کل این دوروز کمتر از دوساعت
خوابیدم و همش تو دلم دعا می کردم که جواب آزمایشم منفی باشه! مخصوصا حالا!
حالا که باراد و نهال دارن باهم ازدواج می کنن.
بالاخره روز موعود فرا سید. رو تختم دراز کشیده بودم و داشتم به گذشته ها فکر می کردم. تقه ای به در اتاقم خورد. در باز شد.
– ا! سوگل تو که هنوز آماده نیستی!
– الان میام! یکم بهم فرصت بده.
بدون حرفی از اتاق رفت بیرون. از جام بلند شدم. یه شلوار مشکی ورزشی و یه
مانتو ساده سورمه ای همراه با یه شال مشگی پوشیدم. از اتاق رفتم بیرون.
***************************
وارد مطب دکتر شدیم.
– سلام!
– سلام بفرمائید.
دل تو دلم نبود.
تیرداد : خوب آقای دکتر همونجور که گفتین اینم جواب آزمایش.
– بله! خواهش می کنم.
و با دستاش به صندلی اشاره کرد. من و تیا کنار هم نشستیم. دستاش گرفتم. بیش تر از هر لحظه ی زندگیم استرس داشتم.
– خوب ... اینم که درست .. ابنم که هیچی ... بله!
برگه رو گذاشت رو میز. با دلهره نگاش کردم.
– همونطور که حدس می زدم ! ..
مکث کرد.
- تبریک می گم خانوم شما باردارین!
وای! نه! یعنی الان چی شد؟ ما چی میشیم؟ من چی کار کنم.
مات و مبهوت نگاش کردم. با یه بشکن تیرداد جلو صورتم به خودم اومدم.
– هان؟ .. چی ؟
- عرض کردم مبارک باشه ! شما باردارین!
– شوخی می کنین دیگه نه؟
دکتر با تعجب بهم نگاه کرد.
تیرداد از جاش بلند شد و منم بلند کرد.
– به خودتون نگیرین آقای دکتر ! خواهرم هنوز تو شوک مادر شدن!
****************
به هر بدبختی که بود خودمو به خونه رسوندم و اولین کاری که کردم رفتم تو
اتاقم و در بستم و خودمو پرت کردم روی تخت. بعدم شروع کردم به گریه کردن
اونقدر گریه کردم که نفهمیدم کی چشمام سنگین شد و خوابم برد....
تاریخ عروسی نهال و باراد یه ماه دیکه بود.
عروسی! چیزی که خیلی دلم می خواست یه روز داشته باشم. ولی تنها چیزی که شد یه صیغه ی محریمت بود بدون هیچ ساز و تبلی!
روز و شب برام فرقی نداشت.
نه یه غذای درست و درمون می خوردم و نه با کسی حرف می زدم.
تنها کارم شده بود نشستن روی سکوی دم پنجره اتاق تیرداد و نگاه کردن به بیرون.
یه روز که دم پنجره نشسته بودم تیرداد وارد اتاق شد.
– آبجی گلم چطوره؟
عکس العملی نشون ندادم.
سرم به شیشه چسبونده بودم.به دیوار کنارم تکیه داد .
گفت : میگم اینقدر به اون شیشه نچسبون اون سر واموندتو! آخرش ضربه مغزی میشیا!
چی؟
- چه ربطی داشت؟؟
- ربطش این بود که تو بالاخره اون دهنت باز کردی و چهار کلام با من دلداه حرف زدی!
- تیا اذیتم نکن..
با دهن کجی گفت : تیا اذیتم نکن حال ندارم! جمع کن خودتو بابا! به فکر اون ..
حرفشو خورد. چون با ناراحتی نگاش کردم.
– اَه! اصلا به من چه! اومدم بگم فردا داریم میریم سفر آماده شو!
– من نمیام!
انگشتشو به حالت تهدید گرفت جلوی صورتم : سوگل بس کن دیگه! دو هفته گذشته!
.. اصلا می دونی چیه؟ یا با پای خودت میای! یا میندازمت تو گونی! فهمیدی؟
از جام بلند شدم. : من نمیام! همین که گفتم.
داشتم می رفتم به سمت در که از پشت لباسم گرفت و کشید. من آروم انداخت زمین.
– نه ... تیا نکن .. نکن .. باشه میام میام! ولم کن!
چشمام که از شدت خنده ازش اشک میومد باز کردم.
باراد؟؟
چشمام دوباره بستم.
– تیرداد خواهرت...!!
مامان بود که سراسیمه وارد اتاق شده بود. دوباره چشمام باز کردم. وای خدا!
یه لحظه فکر کردم باراد دیدم. جفتمون به مامان نگاه کردیم.
– چی کار می کردین شما دوتا!
– هیچی مامان جان این سوگل یکم پررو بازی درآورد منم قلقلکش دادم!
– وای ترسیدم! راستی مادر فردا با داداشت می ری دیگه نه؟
تیرداد منو خبیثانه نگاه کرد.
– بله مامان جون خیالتون راحت!
– خوب الهی من قربونتون برم ! شما دوتام برین بخوابین فردا عازمین!
– پس مامان شما چی؟
- منم داییت زنگ رد و گفت واسه آخر هفته اینجا کار داره داره میاد. نگران نباشین داییتون هست.
بعدم از اتاق رفت بیرون.
تیرداد می خواست منو ببره ویلای یکی از دوستاش. ولی نمی گفت کجا. می گفت مطمئنا دوسش خواهی داشن و لباس گرم بردار.
وسایلمو که جمع کردم رفتم روی تختم و دراز کشیدم.
اصلا حوصله ی این سفر نداشتم ولی نمیدونم چرا قبول کردم.
به پهلو خوابیده بودم. چشمامم بسته بود. فکر کنم نیمه های شب بود که دستی دورم حلقه شد.
اولش نفهمیدم چه خبره.
شاد و شنگول رومو کردم به طرفش.دستمو گذاشتم روی صورتش و نازش کردم.
– باراد؟
- هووم!
– فکر نمی کردم بیای!
خودمو بیشتر بهش نزدیک کردم و فاصله ی صورتمو باهاش کم کردم وقتی سرمو بردم
جلو یهو دیدم یه صدایی گفت : سوگل جون اونجا بینیم لبم پایین تر.
یهو عین جن گرفته ها از جام پریدم.
جیغ زدم: تیرداد ! تو اینجا چه غلطی می کنی!
صدای خندش بلند شد.
سریع از جام پریدم و چراغ روشن کردم. با این که نور چشمم می زد ولی به سختی به ساعت نگاه کردم. دوازده!
– آی سوگل اون چراغ خاموش کن!
– نمی خوام خیلی بیشوری! عوضی!
– وای سوگل! فکر کن به جای لب طرف دماغشو ببوسی! هاهاها!
- خیلی کصافطی! اگه واقعا بوست می کردم چی؟
- هیچی مگه قرار چی بشه؟
- خیلی بیشوری! گمشو برو بیرون! اصلا برای چی اومدی؟
- خوب چی کار کنم؟ نمی تونم به دایی بگم که تورو برو پیش سوگل بخواب!
–مگه اومده؟
- بله!
پشتشو کرد به من. چراغ خاموش کردم و رفتم کنارش خوابیدم. به محض اینکه خوابیدم بغلم کرد.
– نکن! .. نکن!
ولی عین چی چسبیده بود بهم.
– اَه! بمیری!
چشمام بستم که بخوابم یهو شروع کرد با دستش به ضرب گرفتن روی شکمم.
– نزن تو سر بچم! منگول میشه!
خندید.
– بخواب بابا! حالت خوش نیست!
تو جاده :
شیشه رو آروم دادم پایین.
نمی دونستم کجا میریم. تنها چیزی که جلوم بود یه جاده ی خلوت و پر از برف.
انگار داشتیم به سمت دامنه های برفی کوه میرفتیم. سرم کردم بیرون و به خیلی
بالاتر نگاه کردم. تلکابین!
خوب پس زیاد برهوت نیست.
می تونم بگم ما زیر تلکابین بودیم.
تیرداد نگه داشت.
به اطرافم نگاه کردم. یه خونه چوبی دو طبقه. دور تا دورش جنگل بود.
– خوب بپر پایین آبجی خانوم.
از ماشین پیاده شدم. تا مچ پا تو برف بودم.
– اینجا کجاست؟
- خونه ی یکی از دوستان!
در خونه باز شد.
یه مرد با یه بافتنی سفید وشلوار لی بیرون اومد.
–به به ! عمو سیا چطوری؟ سیرداد دیگه خبری نیست ازتا!
– اولا سلام! دوما زهر مار سیرداد! تیرداد!
– بابا حالا چه فرقی می کنه! سیر داد یا تیر داد مهم اینه که نون نداد! ها ها!
- زهر مار!
– عمو معرفی نمی کنه!
– مگه تو می ذاری! خواهرم سوگل!
با هاش دست دادم. تیرداد سرشو انداخت تو وارد شد.
– ای بابا! سوگل خانوم ببخشید! این آب داد اصلا تربیت سرش نمیشه که! پرهام هستن همکار برادرتون!
– بله خوش وقتم!
– بفرمائید بفربمائید داخل!
-مرسی ممنون.
خونه ی گرمی بود از همه لحاظ . دیدم همه وایستادن تیرداد داره با همه سلام میکنه!
– اوا توروخدا بفرمائید! بشینید! اا! اومدی که بیا اینجا به همه معرفیت کنم!
به سمتش رفتم.
– دوستان خواهرم سوگل! سوگل دوستان!.
وای ! نه
یهو قلبم شروع به تند تپیدن کرد. تمام وجودم به لرزه افتاد.
باراد!!! و مهم تر نهال!! یا ابرفضل!
زیر لب گغنم : تیرداد فاتحت خوندست!
– مقاوم باش.
چی چیو مقاوم باش!!
دستم دراز کردم و تک تک به همشون منو معرفی کرد.
– ایشون رعنان... مریم خانوم .. دایی نوید ( پیر نیستا! تیا بهش می گفت دایی)و.. عمو باراد وزنش.
منم نامردی نکردم. دستم دراز کردم و گفتم : سلام خوشوقتم! سوگل هستم.
با تعجب بهم نگاه کرد. دستشو دراز کرد و دست داد. و بدون هیچ حرف دیگه عقب گرد کردم.
– خوب اگه اجازه بدین ما بریم وسایلو بیاریم.
دست تیرداد گرفتم و کشیدم.
دم صندوق ماشین که بودم گفتم : تیرداد یعنی من تورو کشتمت!
یهو عصبانی شد و گفت : ا سوگل ! یعنی چی؟ تا کی می خوای ازش فرار کنی؟ اینم
یه واقعیت تو زندگیت دیگه! بخوای نخوای باید قبولش کنی! بسه دیگه! به جای
این کارا پاشو شوهرتو به دست بیار! نشستی یه گوشه به شیشه زل زدی! اگه عاقل
باشی الان باید عین بختک به این فرصت بچسبی! آدم باش دیگه!
و بدون حرف دیگه ساک و برداشت و رفت.
یه لحظه انگار از خواب بیدار شده باشم!
با خودم گفتم : راست می گه! اگه دوسش دارم نباید یزارم از دستم بره! پس بهتره یه کاری کنم!
در ماشین بستم و وارد خونه شدم.
رعنا که زن مهربونی بهش می خورد باشه. سمتم اومد و گفت : عزیزم! دادشت تو
اون اتاقه توام برو پیشش وتا لباساتونو عوض کنین میز نهار می چینیم!
– باشه مرسی!
با لبخند وارد اتاق شدم. تیرداد داشت تو ساک دنبال چیزی می گشت. برگشت و یه نگاه چپ چپی بهم کرد.
خودمو لوس کردم.
– تیرداد؟
جوابی نداد. رفتم جلوتر .
– تیرداد جونم؟
عکس العملی نشون نداد.
صاف شد و روشو کرد اونور. سر راه بازوشو گرفتم .
رفتم جلوشو و گفتم : دلت میاد با منو بچم گهر کنی؟
لبم آویزون کردم.
نگاه لوسم انداختم تو چشماش.
– می دونی الان شبیه کی شدی؟
-کـــــــــــــی؟
- خر شرک! هاه هاه هاه!
– زهرمـــار! تربیت نداری که! می خوام صد سال سیا نبخشیم! بیشور!
از سر راش کنار رفتم و لباسام عوض کردم . یه بافتنی یقه اسکی قهوه ای به
همراه شلوار لی.موهامم با ریختم دو طرفم و از اتاق رفتم بیرون.
داشتن میز غذا رو می چیدن انگار منتظر ما بودن. نهال داشت کمکشون می کرد و
بارادم کنار بقیه آقایون نشسته بود و داشتن صحبت می کردن. رفتم پیش بقیه
خانومها و کمکشون کردم تا میز بچینن. وقتی میز حاضر شد با یه بفرمایید همه
اومدن سمت سفره.
هرکی یه وری نشست و جلوی منم نهال بود و جالبیش این بود که باراد کنارم
نشسته بود. غذا ها ماکارونی و قرمه سبزی بود. دوتا غذای خوشمزه منم که
گشنه.
بشقاب اول ماکارونی کشیدم. همه بعد از تموم کردن بشقاب اولشون کنار کشیدمن و سالاد خوردن و لی من بشقاب دومم رو قرمه سبزی کشیدم.
همینطور که با ولع می خوردم نهال با تمسخر گفت: سوگل جون ماشاالله با این هیکل ظریفت خوب میخوریا!!
دست از غذا خوردن کشیدم و بهش نگاه کردم. اا! پس اینجوریاست!
– آخه میدونی عزیزم این یه ماهه خیلی اشتهام زیاد شده. نمی دونم چرا فکر کنم مربوط به دوره ای که توش هستم باشه!
عکس العملی نشون نداد.
نهال یه لیوان دوغ برای خودش ریخت . فکر کنم فکر کرد دوره ای که مربوط به جدا شدن باراد از من.
رعنا : چه دوره ای؟ البته اگه اشکال نداره؟
با بدجنسی گفتم : نه عزیزم چه اشکالی! دوره ی حاملگیم دیگه!
یهو نهال دوغی رو داشت می خورد پرید تو گلوش.
نگاه خیره ی باراد روم حس کرد.
نهال با سرفه گفت : چی؟
- حاملگی عزیزم!
پرهام :به به آقا مبارک! نگفته بودی عمو تیا خواهرت تو راهی داره! چشم و دلتون روشن!
تیرداد : مرسی پری جون!
مریم : سوگل جون چند ماهته ؟
- تقریبا یه ماه!
نوید: حالا این پدر خوشبخت کی هست؟ کجاست؟
مریم یه سقلمه ای بهش زد. با یه لبخند یه نیم نگاهی به باراد کردم. داشت حیرون منو نگاه می کرد. – تیرداد : رفته گل بچینه!
– از کجا؟
- از سر قبرش!
نصفه ی غذامو رها کردم و از سر سفره پاشدم.
–دستتون درد نکنه! عالی بود.
– کجا عزیزم؟
- مرسی سیر شدم!
–مطمئن؟
- بله حتما!
بشقابمو برداشتم و رفتم سمت سینک.
آب باز کردم تا بشورمش که یهو رعنا گفت : عزیزم مگه من میذارم تو با این وضعت ظرف بشوری؟
-هنوز که اتفاقی نیوفتاده!
– به هرحال نمیشه!
– این چه حرفیه ..
– همین که گفتم! صابخونه منم منم می گم نه!
انقدر اصرار کردم که بالاخره گذاشت. وقتی رفت ظرفشویی باز کردم و مشغول
شدم. تو فکر و خیال بودم که یکی از بغلم گفت : باید بهم میگفتی!
بغلم نگاه کردم. داشت کنارم ظرف می شست.
با بی احساسی تمام گفتم : چه فرقی برای تو میکرد؟ تو که انتخابت کردی!
– اگه بهم گفته بود الان همه چی فرق میکرد!
پشتمو دید زدم. وقتی دیدم همه مشغول جمع کردن سفرن گفتم : خواستم همون شبی
که اومدی! ولی خودت نذاشتی. نذاشتی .. پیشم برنگشتی.. ازت خواستم ولی قبول
نکردی .. به خاطرت تمام غرورمو زیر پام گذاشتم .. آخه مگه یه اشتباه
کوچولو چقدر مجازات داره؟ آره من من احمق اشتباه کردم.. و به خاطرش تمام
این چهار هفته رو تاوان دادم. تاوان از دست دادن تو. اما تو چی کار کردی؟
تو حتی برای بخشیدن من تلاش نکردی!
خواست چیزی بگه که تیرداد اومد به سمتم.
– سوگل می خوای کمکت کنم.
بدون هیچ حرفی رفتم کنار. تیرداد رفت جام. آشپزخونه رو ترک کردم و به سمت
اتاق راه افتادم. در بستم و از توی کمد دیواری رخت خواب برای خودم پهن
کردم. زیر پتو رفتم. جدیدنا خیلی زود می خوابیدم و دیر پا میشدم. تو دلم
گفتم صبر کن نهال جون! حالا حالا ها باهم کار داریم.
و به دو دقیقه نکشید که خوابم برد.
*****************
چشمام آروم باز کردم. همه جا چقدر تاریک بود. کور کورانه دستم دراز کردم و به دنبال گوشیم گشتم.
هفت!
نور گوشیم گرفتم کنارم یه رخت خواب دیگه پهن بود. جای تیرداد از جام پاشدم و
با نور گوشی جلومو روشن کردم. وقتی به در رسیدم دستمو بردم سمت کلید برق و
فشارش دادم ولی روشن نشد احتمالا برقا رفته. حدود سه ساعتی بود که خوابیده
بودم. به محض اینکه در اتاق باز کردم، صدای گوشیم در اومد و گوشیم خاموش
شد. اَه! لعنتی! پس چرا هیچکی نبود؟ یا شایدم خواب بودن. هال و آشپزخونم که
بدتر! انگار تو غار باشی!
حالا تو این بین دستشویی از کجا پیدا کنم؟
نمی دونم پام به چی چی گیر کرد که نزدیک بود با کله برم تو زمین که یکی منو گرفت. پس خدارو شکر بیدارن.
–مرسی.
یه بوی آشنایی میومد.
-تو کی؟
جوابی نیومد.
یهو صدایی زیر گوشم گفت : به بابایی سلام کن!
ا پس شمایین! بابایی! هان؟ وایسا تا بهت نشون بدم.
– میشه دست از سرم بردارین؟
- نخیر نمیشه.
منو محکم تو بغلش گرفت.
سینمو به بالا به سمت عقب کشیدم : چی کار میکنی؟ ولم.. کن!
– چی نمی تونم بچمو بغل کنم؟
- ای بچت بخوره تو سرت! می خوام صد سال ..
دم گوشم گفت : هیـــــــــس! می شنوه! ناراحت میشه!
این چرا اینجوری شده؟ تمام موهای بدنم سیخ شده بود. دل تو دلم نبود. یک دفعه احساس کردم که چقدر بهش نیاز دارم. قلبم بوم بوم می زد.
– اینو باید همون موقع که نهال به من ترجیح دادی فکرشو می کردی!
دوباره دم گوشم گفت : من هیچوقت هیچکی رو به تو ترجیح ندادم. اگه زور اون پیر خرفت نبود هیوقت نگاشم نمی کردم...
– یه چیزی بگو که باورم شه!
– می خوای بخوای نمی خوای نخوای!
– پس ولم کن!
–نه نه نه! این یکی رو شرمندم. تا وقتی نذاری بچم بوس کنم نمیشه!
– اَه اصلا به من چه هر غلطی میخوای ...
نذاشت ادامه بدم.
چشمام همینجوری گرد موند . بابا من فکر کردم شوخی می کنه نمی دونستم واقعیه که!
خودمو ازش جدا کردم و آروم خوابوندم تو گوشش! با اینکه تاریک بود ولی می تونستم تعجب ببینم.
– دفعه ی آخرت باشه که..
وای اگه یکی بفهمه چی؟
دستمو گذاشتم رو شونش و خواستم که خودمو ازش جدا کنم ولی مگه زورم بهش میرسید؟؟
تو گوشش گفتم : اگه ولم نکنی جیغ میزنما!
– هر .. چی .. می خوای .. جیغ .. بزن. . کسی خونه .. نیست!
پس بگو آقا چرا اینقدر دل و جرئت پیدا کرده. صدای ماشین اومد. خودشو ازم جدا کرد.
با پوزخند گفتم : اوه ! چی شد نکنه می ترسی کسی بفهمه منو ب*و*س کردی؟ نترس به کسی نمی گم!
و سعی کردم خودمو ازش جدا کنم. منو محکم تر چسبید.
– اِ! چی کار میکنی؟ .. ولم کن..!
– من از هیچکی نمی ترسم. و همین طوری می مونی تا بهت ثابت شه!
– خیله خوب .. بابا فهمیدم ولم کن!
در خونه باز شد.
وقتی دیدم ولم نمی کنه برای اینکه سه نشه با تمام زورم خودمو تکون دادم ولی مگه ولم می کرد!!
– باراد؟
صدای نهال بود.
وای نخیر مثل اینکه نمیشه! باید یه کاری کنم.پاشو محکم لگد کردم.
–آ خ!
– چی شد؟
سریع و بدون صدا دویدم به سمت اتاق. در بستم و خودمو پرت کردم توی جام. قلبم تند تند می زد.
در اتاق باز شد.
– سوگل؟
پتو رو کشیدم پایین. تو اون تاریکی چهرش معلوم نبود.
– بله؟
- بیداری؟
-آره داداشی! خیلی وقته!
– پس پاشو بیا.
– میشه وایسی تا بیام؟
- بیا اینجام.
از جام بلند شدم و رفتم به سمتش. دستشو لمس کردم و گرفتم.
– کجا رفته بودین؟
- بیرون.
– پس چرا منو نبردی؟
- جا نبود!
– مطمئنی دلیلش همین بود؟
اون که فهمیده بود چی می گم گفت : خوشم میاد خوب می فهمی.
– ولی نباید اینکار می کردی!
- یعنی بهت خوش نگذشت؟ - تو از کجا میدونی؟
پرهام - بربری داد جلو در واینسا سدمعبر کردی!
– ای بربری داد و زهرمار! پریــــــــــی جون!
– آقا یکی انصافی بره این بروبه راه کنه! جون جدتون!
– من میرم!
تیرداد بود که گفت.
– منم میام.
– باشه برو لباس گرم بپوش و بیا.
رفتم سریع یه کاپشن گرم پوشیدم و رفتم بیرون.
–تیا؟
- اینجام.
صداش از پشت درختا میومد.
– مستقیم بیا سمت راست.
داشتم می رفتم که یهو یکی از پشت گرفتتم.
– اَاَ!
– ببخشید ترسیدی میشه یه دقیقه باهام بیای؟
صدای نهال بود که میومد.
یه دلشوره ی عجیبی تو دلم بود. می گفت نرو. ولی بدون اینکه بخوام چیزی بگم منو کشوند.
گهگاهی به یکی از شاخه ها برخورد می کردم. حس کردم خیلی دور شدم از خونه. دلشورم زیادتر شد.
– نهال کجا میریم؟
جوابی نداد.
بلند تر پرسیدم : نهال کجا میری؟
دستم کشیدم وایستاد و از جلوم نا پدید شد.
– نهال؟ .. نهال؟
جوابی نیومد. من اینجا رو نمیشناسم که!
ترس تمام وجودمو برداشته بود.
آخه من چه گناهی کردم.
بلند تر داد ردم : کسی اینجا صدامو می شنوه؟
عقب عقب رفتم.
یه لحظه زیر پاشنه ی پام خالی شد. وایستادم.
نزدیک بود تعادلم بهم بخوره. برگشتم.
خدایا اینجا کجاست؟
روشنایی ماه تنها بخشی از صحنه ی روبه رو مو نشون میداد.دره ای که تماما
پوشیده از برف بود . درختان کاج سرتاسرشو پوشونده بودن صدای زوزه ی شغال ها
.. دیوونه بار بود...
زیر پام برف بود.
صدای قارقار کلاغ سکوت محوطه رو می شکست.
دور خودم می چیرخیدم و به اطراف نگاه می کردم.
– نــــهال؟
صدام توی فضا میپیچید. نکنه بلایی سرم بیاره.؟؟!!
از این دیوونه چیزی بعید نیست.
می خواستم به پشت قدم بردارم و عقب عقب دور شم که یهو دستایی به به پشتم فشار آوردم و تعادلم از دست دادم و ....
برای خوندن قسمت های سانسور شده به لینک زیر بروید :
http://parastoonz.blogfa.com/post-51.aspx