آرش : ول کنین بابا من سردمه .
بدون اینکه جواب من و وحید رو بده رفت تو . وحید هم یه نگاه به من کرد و گفت :
مثل اینکه طرف بدجوری اسیرش کرده
جالب اینجا بود که آرش بر خلاف هر دفعه با من مخالفت نکرد . پس بالاخره سارا قاپ آرش رو زده بود . اما بیچاره آرش وقتی عاشق شده بود که دختره سه ماه بعدش داشت می رفت کانادا . نه بابا امکان نداشت . آرش هیچ وقت قرار نبود از سارا خوشش بیاد پس اون دختره کی می تونست باشه ؟ من که نبودم ، سارا هم که نبود ، درسا هم که مطمئنا نمی تونست باشه پس ....
وحید : تو تازگی ها خیلی میری تو فکر . نمی خوای بریم تو ؟
مهسا : چرا بریم
تازه پای وحید رو درست و حسابی دیده بودم بیچاره داغون شده بود .
مهسا : وای چی کار کرد باهات که اینطوری شدی ؟
وحید : این وحشی رو نمی شناسی ؟ وقتی دید داره کم میاره ، میله رو برداشت کوبوند به ساق پای من
مهسا : وای ببخشید . همش تقصیر من بود
وحید : نه خیر .کی گفته ؟ اصلا هم تقصیر تو نبود
مهسا : می تونی بیای تو یا باید کمکت کنم ؟
وحید : نه تو نمی تونی برو به این مهدی نفهم بگو بیاد . مثلا قرار بود همش با من باشه و کمکم کنه . تا یه جا دختر می بینه دیگه دست و پاش رو گم میکنه
مهسا : وحید می تونم یه سوال ازت بپرسم ؟
وحید : شما دو تا سوال بپرس خانوم
مهسا : چرا مهدی می خواد درسا رو بذاره سر کار ؟ اون که دیگه باعث نشده کسی از فوتبال دور بشه
وحید : اولا کی گفته مهدی می خواد درسا رو بذاره سر کار ؟ ثانیا تو عادت داری کارهای گذشته ی بقیه رو به روشون بیاری ؟ ( اخماش رفت تو هم(
مهسا : نه خیر من عادت ندارم . اما خواهشا با مهدی حرف بزن اگه مهدی خواسته باشه درسا رو بذاره سر کار به هیچ وجه نمی بخشمش
وحید : باشه حتما باهاش حرف می زنم اما فکر می کنم اگه تو خودت بعدش باهاش حرف بزنی هم بد نباشه
مهسا : پس من رفتم صداش کنم
وحید : برو
اولین نفری رو که دیدم درسا بود ، خیلی وقت بود که از هم دور شده بودیم . خیلی دلم می خواست برم پیشش و دوباره مثل گذشته ها با هم حرف بزنیم . فک کنم اونم همین طور بود آخه همین که منو دید دوید اومد طرفم . خیلی قیافه اش تو هم بود
مهسا : سلام درسا چت شده ؟ چرا اینجوری شدی ؟
درسا : سلام و تو کجایی دختر با ما نمی پلکی ، نمیگی دلمون واست تنگ میشه ؟
مهسا : منظورت از ما کیا هست ؟
درسا : خوب اکیپمون رو میگم دیگه
حق با درسا بود تو این مدت خیلی از بچه ها جدا افتاده بودم . آخه دیگه واسم تکراری شده بودند و جذابیتی نداشتند دنبال یکی می گشتم که منو جذب کنه ، یکی که منو بفهمه ، مشکل اینجا بود که پیدا کردن همچین آدمی خیلی سخت بود
درسا : کاش سارا هم میومد
مهسا : من که یادم نبود ، اما کاش تو دعوتش می کردی
درسا : بابا اون بیچاره حسابی در گیر یاد گرفتن زبانه
مهسا : خوب دیگه چه خبرا ؟ نگفتی چرا اینقدر به هم ریخته ای ؟
درسا : هیچی بابا . چیزی نیست
مهسا : دستت درد نکنه دیگه درسا خانوم حالا من غریبه شدم ؟
درسا : نه بابا
مهسا : میگی یا برم
درسا : خوب باشه میگم . می دونی اون موقعی که من و مهدی با هم چت می کردیم ، من بهش گفتم که آرش اگه بفهمه کله ی منو می کنه . اون هم برای اینکه به من ثابت کنه این طوری نیست قرار شد که به آرش بگه که من رو دوست داره .
مهسا : به به . چشم و دل من روشن . شما دو تا خوب آتیش می سوزوندینا
درسا : حالا گوش کن . بالاخره یه روز که آرش on شده بود بهش گفتم که الان وقتشه . اونم رفت و شروع کردن با هم چت کردن ، جالب اینجا بود که مهدی همین که شروع کرده بود یه چیزی بگه . داداشم طوری خودش رو نشون داده بود که مهدی ازش ترسیده بود اما دیگه کار از کار گذشته بود مهدی بهش گفته بود که یکی از آشنای های قدیمی رو دوست داره . وای ی ی ی ... نمی دونی چقدر فک کردم تا یه دفعه سارا اومد تو ذهنم و عکس بچگی هامون رو فرستادم واسه مهدی تا واسش بفرسته و از روی اون بگه که باید سارا رو واسش پیدا کنه .
مهسا : خاک تو سرت . این چه کاری بود که شما دو تا دیوونه کردین ؟ اگه الان آرش بفهمه که بدتره
درسا : خوب دیگه از همین می ترسم . آخه مهدی می گفت که آرش بهش مشکوک شده .
مهسا : نه بابا آرش انقدر ها هم که شما فکر می کنین حالیش نیست .
وحید : کی انقدر ها هم که شما فکر می کنین حالیش نیست ؟ غلط نکنم حرف ، حرف آرشه
مهسا : وای ببخشید تو رو به کلی یادم رفت .
وحید : غصه نخور . باید عادت کنم دیگه ، بالاخره حرف یه عمر زندگیه
خیلی از دستش حرصم گرفت ، این چه حرفی بود که جلوی درسا زد . پسره ی خنگ . یه نگاهی بهش کردم تا حساب کار دستش بیاد
درسا : سلام . حالت خوبه
وحید : بله خوبم مرسی . راستی شما ها که اینجا بودین مهدی رو ندیدین
درسا : چرا داره با آرش حرف میزنه
وحید : من اینو پیدا کنم . حسابش رو می رسم
درسا : چرا آخه خیلی گناه داره که . بیچاره خیلی بچه خوبیه . خیلی هم به فکرته
خدای من . ... چرا دور و بر من از آدم های خنگ پر شده بود . سوتی پشت سوتی
وحید : نه بابا . دیگه چی می دونی از این داداش دیوونه ی من ، درسا خانوم ؟
درسا : هیچی بابا همین طوری گفتم
وحید قبل از اینکه بره یه نگاه پر معنی بهم انداخت . خیلی چیز ها تو این نگاه بود . دوست داشتن ، شرمندگی ، افتخار ، نگرانی ..... اما اون موقع اونطور که باید و شاید معنی اون نگاه رو نفهمیدم
اونشب خیلی خوش گذشت ، مهران اصلا باورش نمیشد که واسش تولد گرفته باشیم . کادوی من که بهتره بگم کادوی آرش ، یه ساعت فوق العاده شیک بود که مهران خیلی ازش خوشش اومده بود . شاید تو همه ی کادو ها این یکی چشمش رو حسابی گرفته بود . واقعا اگه آرش نبود آبروی من جلو مهران می رفت و این خیلی بد بود .
از فردای اون روز من و درسا دوباره با هم جیک شده بودیم . کلی خوش می گذروندیم باهم . یه بار که تو جمع بچه ها نشسته بودیم بحث شروع شد . هر کسی در مورد اینکه پسری که دوست داره چه شکلیه ، حرف میزد . خلاصه نوبت رسید به من ... اصلا نمی دونستم چی باید بگم . همه از ملاقات های بیرونشون با هم می گفتن ، از با هم بودن هاشون ، از حرف های عاشقانه ای که به هم می زدن ، از اس ام اس بازی هاشون و....
اما من هیچ کدوم از این ها رو تو زندگیم نداشتم شاید به وحید گفته بودم دوسش دارم و اون هم منو دوست داشت اما هیچ وقت تا حالا نخواسته بود واسم مشکلی پیش بیاد . اصلا یه بار هم به من دست نزده بود چه برسه به کارهای دیگه ای که دوستام تعریف می کردن . تصمیم گرفتم که نظر بچه ها رو هم دخالت بدم
مهسا : حالا نکنه کسی یه پسر رو دوست داره اما از این کارها خوشش نمیاد
هستی : خودت که مهم نیستی پسره باید بخواد ازت که امکان نداره نخواد
مهسا : اگه پسره تا حالا همچین چیزی ازم نخواسته باشه چی ؟
درسا : ببینم تو از کی تا حالا دوست پسر دار شدی که ما نمی دونستیم
هستی : ببین مهسا خانوم ، من تو زندگیم با پسرای زیادی دوست بودم اما اینی که تو میگی نوبره به خدا .
شیوا : اصلا پسر نیست یارو . فرشته است
ساناز : حالا بگو ببینم چند سالش هست
مهسا : دو سال از من بزرگتره
ساناز : میگم می خوای شمارشو بده ما هم داشته باشیم
درسا : مهسا تو کی رو میگی ؟
صدای زنگ خونه حرفهامون رو نا تموم گذاشت . حرف هایی که باعث شد بیشتر از کار خودم خوشم بیاد . من یکی از پسرهای مثبت و خوب یا به قول بچه ها فرشته رو گذاشته بودم سر کار . وقتی اومدیم دم در مدرسه دیدیم آرش وایساده .
درسا : چی شده به نظرت ؟
مهسا : نمی دونم
شیوا : عزیزم این همون فرشته ایه که می گفتی ؟
هستی : برین سلام ما رو هم برسونین
مهسا : نه بابا این داداش درساست
ساناز : میگم درسا جون می خوای سر راه ما رو هم برسونین
مهسا : نه خیر لازم نکرده
ساناز : تو چرا غیرتی میشی ؟
با هزار تا بدبختی از دست اینا خلاص شدیم .
آرش : وایسادین اونجا منو نگاه می کنین ؟ خوب چرا سوار نمی شین ؟
مهسا : لازم نیست داد بزنی . اصلا ما خودمون میریم
آرش : گفتم بشینین تو ماشین
نمی دونم چش شده بود . خیلی اخلاقش بد بود . تا حالا آرش رو انقدر جدی ندیده بودم .واسه همینم ترجیح دادم که سر به سرش نذارم رفتیم آروم و بی صدا سوار ماشین شدیم . بالاخره بعد از 5 دقیقه تصمیم گرفت حرف بزنه
آرش : اَه اَه اَه این مدرسه است که شما دارین
مهسا : مگه چشه ؟
آرش : بیا نگاه کن ببین چشه
حدود 10 تا برگه شماره دستش بود . نمی خواستم جلوش کم بیارم اما واقعا نمی دونستم چی باید بگم
درسا : میشه بگی داریم کجا میریم ؟
آرش : بیمارستان
مهسا : واسه چی ؟
آرش :خواهر اون دوستم که یادته ؟ همون که تو کما بود
مهسا : آره چی شده ؟
آرش : هیچی دو هفته هست که نرفته مدرسه . از فردا هم امتحاناشون شروع میشه . هم سن شماهاست آوردمتون که هم بهش دل داری بدین هم درسها رو واسش توضیح بدین
درسا : میشه به منم بگین چی شده ؟
مهسا : من خودم واست میگم بعدا . می ترسم اگه بازم سوال بپرسی اون وقت ما بریم جای دوست خان داداشت رو تخت بیمارستان بخوابیم .
این حرف من بالاخره آرش رو به خنده آورد اما معلوم بود خیلی اعصابش خورده . وقتی رسیدیم آرش کلی بهمون سفارش کرد .


مهسا : سلام
درسا : سلام
دختره ی بیچاره از قیافه اش هیچی نمونده بود . از بس که گریه کرده بود . وقتی آرش پشت سر ما اومد تو دختره خودش رو جمع و جور کرد و یه جوری به ما اشاره کرد
آرش سرش رو انداخت پایین و یه خورده سرخ شد و گفت :
سلام محبوبه خانوم
من و درسا اصلا نمی تونستیم این حرکت آرش رو هضم کنیم فوق العاده سخت بود . آره این همون دختری بود که آرش دوسش داشت اما مطمئنا باید علت این دوست داشتن رو تو اخلاق دختره پیدا می کردم آخه آرش آدمی نبود که کشته مرده ی قیافه ی کسی بشه .
آرش : ببخشید اما فکر کنم اگه من برم بیرون بهتره
مهسا : آره مرسی
شروع کردیم با محبوبه حرف زدن اما اون نای حرف زدن نداشت به قول خودش از زندگی سیر شده بود اما مدل حرف زدنش نشون میداد که دختر فهمیده ایه . تو همون نگاه اول ازش خوشم اومد و هر چی بیشتر باهاش حرف می زدم بیشتر به خوب بودنش پی می بردم .
آرش واقعا حق داشت عاشق همچین دختری بشه . اما محبوبه مطمئنا از آرش خوشش نمیومد .....
بیچاره آرش دلم واسش سوخت ، بعد این همه وقت حالا که عاشق شده بود .....
واقعا که بیچاره آرش .. هیچ وقت نمی تونستم تصور کنم که آرش از همچین دخترایی خوشش بیاد
یعنی عشق آرش به جایی می رسید یا تموم میشد ؟....

فک کنم اون خانومه مامان مینا بود . رفتم جلو سلام کردم : سلام
خانوم : سلام دخترم
مهسا : ببخشید اگه اشتباه نکنم شما مامان مینا جون هستین درسته؟
خانوم : آره عزیزم . داشتم به آقا آرش می گفتم که حسابی شما رو هم انداخت تو زحمت
مهسا : نه بابا اختیار دارین . همه ی این ها وظیفه است .
خانوم : اگه با من کاری ندارین من برم پیش بچه ام
آرش : نه خیلی ممنون .
مهسا : بفرمایین راحت باشین
وقتی مامان مینا رفت ، من و آرش تنها شدیم تصمیم گرفتم که شروع کنم و ببینم نظرش در مورد مینا چیه . وای خدایا چرا انقدر من فوضول بودم . حتی در این شرایط هم دست از فوضولی بر نمی داشتم
آرش : واسه چی تو اومدی بیرون
مهسا : خوب اومدم تا تنهایی باهات حرف بزنم
آرش : خوب بگو . من گوش میدم
مهسا : تو خیلی میای بیمارستان ؟
آرش : آره تقریبا هر روز میام
مهسا : خوب الان چند روزه که میای ؟
آرش : خوب یه دو سه هفته ای میشه
مهسا : به نظرم که همین زمان واسه عاشق شدن کافیه
آرش جوابم رو نداد . همین باعث شد که مطمئن بشم زدم تو خال . خیلی کیف کردم که ایندفعه من دستش رو خونده بودم .
مهسا : واسه چی جواب نمیدی ؟ نترس من قرار نیست به کسی بگم
آرش : خوب واسه خودت خیالبافی می کنی . کی همچین حرفی زده ؟
مهسا : درازه نه ؟
آرش : چی
مهسا : گوش های من
آرش : میشه بریم بیرون . اینجا دارم خفه میشم
مهسا : چرا می پیچونی بگو نمی خوام یه دفعه صدامون رو بشنون
آرش : ای خدا از دست تو
داشتم کیف می کردم که این بار برعکس هر بار دیگه من داشتم اذیتش می کردم خیلی باحال بود . بیخود نبود اون اینقدر خوشش میومد منو اذیت کنه حتما کلی حال می کرده نامرد ... رفتیم توی حیاط بیمارستان و روی نیمکت نشستیم
مهسا : ببین آرش من می دونم تو از این مینا خوشت اومده . قول هم میدم پیش خودمون دو تا بمونه اما فقط یه سوال ازت دارم
آرش : بپرس ...
مهسا : به مینا گفتی که دوسش داری ؟
آرش : نه نگفتم . آخه به نظرم گفتنش تو این موقعیت اصلا درست نیست
مهسا : به این فکر کردی که مینا از دوست پسر داشتن بدش میاد ؟
آرش : واقعا راست میگی ... خوب حالا من باید چیکار کنم پس
مهسا : خوب احمق تو واقعا نفهمیدی که اون از آدمایی نیست که از کسی مثل تو خوشش بیاد
آرش : مگه من چمه ؟ خیلی دلش هم بخواد
مهسا : مثلا چت نیست ؟
آرش : خوشتیپ نیستم که هستم ، خوشگل نیستم که هستم ، باحال نیستم که هستم ....
مهسا : برو بابا جمعش کن . خیلی خودشیفته ای به خدا . اصلا حالا که اینطور شد همین هایی رو که الان گفتی میرم بهش میگم
آرش : نه ....... به خدا غلط کردم . هر چی تو بگی .
مهسا : می دونی چی واسم خیلی جالبه ؟ اینکه اون آرش سر به هوای خنگ اینطوری از یه دختر خوشش بیاد اونم دختری که هیچ سنخیتی با اون نداره
آرش : تو از کجا میدونی اون هیچ سنخیتی با من نداره ؟
خوشم میومد اذیتش کنم . .. واسه همینم گفتم
مهسا : اون از پسر هایی مثل تو بدش میاد
یه دفعه آرش وارفت . این صحنه ها برای من خیلی سخت بود ، آخه این تصوری نبود که من از آرش داشتم
آرش : اون از چه مدل پسر هایی خوشش میاد ؟
مهسا : اون می گفت که از کسایی مثل تو که همیشه دوست دارن دختر ها رو ضایع کنن و همیشه یکی رو اذیت کنن متنفره
آرش : اون از کجا میدونه که من بقیه رو اذیت می کنم ؟
مهسا : خوب من بهش گفتم
خدایا منو ببخش . اما از اینکه موفق شده بودم اینطوری بذارمش سر کار خیلی خیلی خوشحال بودم . با اینکه خیلی دوسش داشتم اما از سر گذاشتنش هم لذت می بردم
آرش : مهسا تو رو خدا یه کاری بکن . شاید باورت نشه اما اگه یه روز بیام اینجا و نباشه تا شب دارم بهش فکر می کنم
نه مثل اینکه حال و روزش خیلی خراب بود . اصلا نمی تونستم این موضوع رو هضم کنم
مهسا : ببین من الان دارم میرم تو ببینم میتونم کاریش بکنم یا نه
بعد از کلی حرف از مینا خداحافظی کردیم و بهش قول دادیم که باز هم بریم پیشش . خیلی دختر خوبی بود . خیلی خیلی خیلی . اما از اون آدم های پیچیده بود که شناختنش فوق العاده مشکل بود
وقتی مینا از آرش تشکر کرد کاملا می تونستم احساس رضایت رو تو صورتش بخونم .
وقتی اومدم خونه کلی به حرف هایی که به آرش بیچاره زده بودم خندیدم . اما واقعا باحال بود ................
تو همین فکر ها بود که صدای موبایلم رو شنیدم . وحید بود یعنی چی کار داشت ؟
مهسا : سلام وحید .
وحید : سلام . مثل اینکه خیلی تعجب کردی
مهسا : آره خیلی
وحید : ببخشید مزاحمت شدم . اما یه کار مهم باهات داشتم
مهسا : خوب بگو
وحید : اینطوری نمیشه باید ببینمت
مهسا : خیلی مهمه ؟؟؟
وحید : آره حتما باید ببینمت
مهسا : خوب من مثلا میرم کتابخونه تو هم بیا دنبالم تو راه
وحید : باشه
از اینکه به خاطر یه پسر بی ارزش به مامانم دروغ می گفتم حالم از خودم به هم می خورد . به مامانم گفتم که میرم کتابخونه . وسط های راه بودم که به وحید زنگ زدم و اونم سریع اومد
وحید : سلام
مهسا : سلام . چی شده
کنار خیابون نگه داشت : من نمی دونم چطوری این رو بگم . خیلی با خودم کلنجار رفتم . اما حس میکنم حتما باید این رو بهت بگم . امیدوارم مثل دفعه ی قبل از گفتنش پشیمون نشم
مهسا : خوب بگو دیگه
شروع کرد به مقدمه چینی کردن داشتم از کنجکاوی می مردم
مهسا : وحید تو که منو جون به سر کردی بگو دیگه
نمی دونم یه دفعه چی شد . اما حس کردم یه دست بزرگ و مردونه دستم رو گرفت . وای خدای من چرا این کار رو کرد . می خواستم دستم رو از تو دستش بکشم بیرون اما توانش رو نداشتم
وحید : خواهش می کنم مهسا . دستت بهم کمک می کنه که راحت تر حرفم رو بزنم . کمکم می کنه که حداقل برای چند لحطه فکر کنم تو مال خودمی
انگار دهنم رو قفل زده بودن . اصلا نمی تونستم تکونش بدم و بهش بگم که از این جور کارها بدم میاد . کاش می تونستم همون دست رو بکوبم توی صورتش اما ..... توانایی هیچ کاری رو نداستم
وحید : مهسا من میخوام یه اعترافی واست بکنم ....
بالاخره با خودم کنار اومدم و شروع کردم به حرف زدن
مهسا : به به قضیه جنایی شد چه اعترافی ؟؟؟
وحید : لوس نشو دیگه
مهسا : من لوس نشم یا تو که دست من رو گرفتی تو دستت و ولش هم نمی کنی ؟؟؟
وحید : خوب ببخشید . اصلا اشتباه کردم . اما واسم جالبه که تو مث دخترای دیگه نیستی
مهسا : منظورت چیه ؟ نمی فهمم
وحید : منظورم اینه که تو مثل بقیه ی دخترا از رمانتیک بازی خوشت نمیاد
مهسا : آفرین آقا وحید آدم شناس هم که شدی . می خوای بگی یا نه ؟
وحید : چی رو ؟
مهسا : ای خدا از دست تو . بابا مث اینکه یادت رفت قرار بود اعتراف کنی
وحید : آهان حالا یادم اومد . خوب درست بگو
مهسا : میگی با برم ؟
وحید : نه صبر کن . ببین مهسا من ازت خواهش می کنم بعد از اینکه این حرف رو بهت زدم ، سریع تصمیم نگیری و فکر کنی ، باشه ؟
مهسا : بابا تو که جون به سرم کردی بگو دیگه
وحید : توی اون مدتی که من ایران نبودم ..... با یه دختر کانادایی دوست بودم . البته نه تمام مدت
می خواستم کله اش رو از جا بکنم . چه رویی داشت این وحید به خدا .
مهسا : واقعا ... پس کی بود می گفت " مهسا من تازه وقتی از ایران رفتم تو رو شناختم"
وحید : حق با توئه . من این حرف رو زدم اما این حرفی که الان زدم رو قرار نیست پس بگیرم من و راشل خیلی با هم صمیمی بودیم . یعنی در حد دو تا دوست . اما اون اون طوری فکر نمی کرد . اون خیلی من رو دوست داشت البته نه فقط اون بلکه تقریبا همه ی دخترای مدرسه
مهسا : چه خودشیفته ای هستی تو . مثلا چرا باید از جناب عالی خوششون میومد ؟
وحید : به خاطر اینکه من یه پسر مشکی بودم و اون ها عاشق این جور پسر ها هستن
مهسا : خوب . حالا این ها رو گفتی که چی بشه ؟
وحید : آخه نمی خواستم از همین اول راه چیزی رو ازت پنهون کنم
مهسا : خیلی ممنونم که بهم گفتی . اما اگه نمی گفتی هم واسم مشکلی نبود
وحید : همینه میگم با بقیه ی دختر ها فرق می کنی . و همینه که باعث میشه یه پسر از تو خوشش بیاد
مهسا : در ضمن فهمیدم جنابعالی کلی خاطر خواه داشتین
وحید : بله . پس چی فکر کردی
مهسا : می خوای این دفعه با هم بریم کانادا ببینیم کی بیشتر طرفدار پیدا می کنه
وحید : نه خیر . نمی خواد زحمت بکشی . من همین جا خودم اعلام تسلیم می کنم خانووووووووووووم
خوب شد ؟
مهسا : خوشم میاد بچه ی فهمیده ای هستی . حالا با اجازه تون من تشریف ببرم کتابخونه
وحید : خوب بشین می رسونمت
مهسا : نه خیر . لازم نیست
وحید : چیه ؟ می ترسی واسم خاطرخواه پیدا بشه ؟
مهسا : نه خیر جناب خودشیفته . می ترسم بیای خاطر خواه های من رو ببینی . تو شمردنشون بمونی
وحید : ای خدا از دست تو من چی کار باید بکنم
مهسا : شکرگذاری
وحید : من برم که هر لحظه این جا بودن یعنی ضایع شدن . خدافظ
مهسا : میگم فهمیده ای . میگی نه . خدافظ
وقتی داشتم به کتابخونه می رفتم تموم فکر و ذکرم حرف های وحید بود نمی دونم موفق شده بودم که عاشقش کنم یا نه اما حداقل امیدوار بودم . جالب تر برای من این بود که اون بیچاره فکر می کرد من از روی تفاوت با بقیه ی دختر هاست که اینقدر راحت با موضوع برخورد می کنم . نمی دونست علاقه ای وجود نداره که حس مالکیت رو توی من به وجود بیاره تا من حسودی کنم و از خودم واکنش نشون بدم . خوشحال بودم ... خیلی خیلی خوشحال
بالاخره به کتابخونه رسیدم وقتی روی صندلی نشسته بودم ، خواستم از بغلیم ساعت رو بپرسم که فهمیدم طرف همون مینای خودمونه
مهسا : سلام
مینا : سلام مهسا . تو اینجا چی کار می کنی
مهسا : همون کاری که همه انجام میدن . دارم درسم می خونم دیگه
مینا : دختر باهوش این یعنی خیلی جالبه که من تو رو اینجا دیدم . بیا بریم تو محوطه یه خورده حرف بزنیم
مهسا : بریم
پاشدیم و رفتیم بیرون . اون روز خیلی با هم حرف زدیم . مینا بهم می گفت که دنبال یکی بوده که باهاش درد دل کنه و امروز که من رو دیده تصمیمش رو گرفته . خیلی دختر نازی بود هر چی بیشتر باهاش آشنا می شدم بیشتر حس می کردم که نمی شناسمش در خیلی موارد آدم اصلا انتظار چنین بر خورد هایی رو ازش نداشت واسه همین من اسمش رو گذاشته بودم خانوم عجایب و اون هم از اون لقب خوشش اومده بود . من و درسا و مینا خیلی با هم اخت شده بودیم و این وسط آرش بود که خیلی خوشحال بود .

×××
سه ماه گذشته بود و سارا داشت از ایران می رفت ما خیلی ناراحت بودیم وقتی می خواستیم از هم خداحافظی کنیم همه ناراحت بودیم درسا و سارا داشتند گریه می کردند اما من خیلی خودم رو کنترل کرده بودم .
سارا : خداحافظ با معرفت
همون لحظه بغضم ترکید خیلی بد بود . همدیگه رو بغل کردیم . باورم نمی شد که یه وقت از سارا بدم میومد ، همون موقعی که آرش و سارا رو توی مترو دیده بودم نمی دونم چرا من نمی خواستم آرش یکی دیگه رو دوست داشته باشه شاید اگه وحید برنگشته بود و اون حرف ها رو به من نزده بود من خیلی خیلی بیشتر از این ها به آرش وابسته شده بودم . یاد اون روزایی که وحید رو با تمام وجودم دوست داشتم ناراحتم می کرد و باعث شده بود بیشتر و بیشتر گریه کنم
سارا : بسه دیگه جمعش کن
مهسا : روت رو برم . کی داره انقدر زار میزنه ؟ می دونم سارا جون درد دوری من خیلی سخته
درسا : وای سارا اگه تو بری به کی بخندیم دیگه
سارا : به آقای مهسا جون اینا
مهسا : دختره ی پررو چرا چرت و پرت میگی ؟
سارا : حالا بگو از آقاتون چه خبر
درسا : اون جا وایساده و داره دنبال ما می گرده
آرش من و درسا رو آورده بود فرودگاه و از ما خواست تا اون یه جایی واسه ماشین پیدا کنه بریم تو
مهسا : بابا چرا اینقدر آقاتون آقاتون راه انداختی ؟ طرف عاشق شد و از دست رفت
سارا : مهسا جون من راست میگی ؟ آقاتون عاشق شده ؟؟؟؟؟
درسا : بگو جون درسا
مهسا : دروغم چیه ؟ تازه نباید می گفتم خیلی ناراحت شدم که یه دفعه از زبونم در رفت اما حالا شما دو تا هم آدمی نیستین که من رو لو بدین
سارا : کی گفته ؟ چرا گفتی دختره ی بی ادب ، بی نزاکت من به آرش قضیه رو میگم
آرش : چه قضیه رو می خوای این دم رفتنی به من بگی ؟
وای هر سه تامون غافل گیر شده بودیم که آرش انقدر سریع ما رو پیدا کرده بود
سارا : هیچی چیز خاصی نبود . تازه همچین میگین این دم رفتنی انگار دارم راهی دیار آخرت میشم
مهسا : کاش اونجوری بود
آرش : می بینی به خدا . چشماش از گریه سرخه ها اما حاضر نمیشه بگه " من خیلی دلم واست تنگ میشه و خیلی دوستت دارم " . همه ی ما ایرانی ها این طوری هستیم
من و درسا و سارا نگاه معنی داری به همدیگه کردیم و من با نگاهم بهشون فهموندم که حرفم اثبات شده .
مهسا : خوب بسه دیگه نمی خواد انقدر فیلسوف بازی در بیاری . سارا داره اسم پرواز شما رو می خونه برو مامانت اینا منتظرن
سارا : خداحافظ بچه ها دلم واسه همه تون تنگ میشه
مهسا : یعنی دلت واسه این آرشم تنگ میشه
آرش : مهسا تو رو خدا بس کن
اصلا حواسم نبود که سارا نمی دونه که من به وسیله ی اسم سارا سر به سر آرش می گذارم
سارا : بالاخره اگر بار گران بودیم رفتیم
درسا : بهتر
سارا : بله بله چشم و دل من روشن . تو هم با این مهسا گشتی این جوری شدی ؟؟؟!!!!!!!!!!
مهسا : جرئت داری بگو مهسا چشه ؟
مامان سارا : سارا مامان جا موندیما
آرش : برو دیگه سارا . اگه بخوای به چرت و پرت های این جواب بدی تا فردا باید بمونی اینجا
سارا : باشه . دیگه راست راستی خدافظ . دلم خیلی واستون تنگ میشه بهم ایمیل بزنین . یادتون نره ها
مهسا : حالا توو برو ما می دونیم چی کار کنیم .
درسا : خدافظ سارا . اما یادت باشه من رو با این غول بی شاخ و دم تنها گذاشتی
مهسا : وای آرش شنیدی بهت گفت غول بی شاخ و دم
آرش : نه خیر به جنابعالی گفت
جفتمون همزمان از درسا پرسیدیم
: به کی گفتی ؟؟؟
درسا : هیچی شما دو تا نمی خواد فشار بیارین . اصلا به خودم گفتم خوبه
آرش : آفرین حالا خوب شد . بریم ؟
مهسا : باشه بریم
درسا : خدا به خیر کرد !!!
توی ماشین درسا تو فکر بود وقتی ازش پرسیدم که واسه چی داره فکر می کنه ، بهم گفت که تو فکر حرف من در مورد آرشه . منم ازش خواستم که خیلی بهش فکر نکنه خودم فردا صبح بهش میگم

×××
با درسا قرار گذاشته بودیم بریم خرید عید که البته چون کسی نبود ما رو برسونه قرار بود آرش زحمتش رو بکشه . من و درسا خیلی برنامه ها داشتیم که می ترسیدیم این آرش خرابش کنه آخه همیشه دوست داشت توی هر کاری دخالت کنه همیشه خوشش میومد در مورد مدل لباس پوشیدن درسا نظر بده . واسه همینم کلی فکر هامون رو ریختیم روی هم تا ببینیم می تونیم دست به سرش کنیم یا نه .
درسا : فهمیدم ...
مهسا : خوب بگو دیگه . فقط می خوام مثل ایده های قبلیت چرت و پرت باشه ها
درسا : نه بابا . زنگ می زنیم به مینا میگیم به یه بهونه ای آرش رو بکشونه بیمارستان
مهسا : از کجا معلوم آرش قبول کنه
درسا : عقل کل مگه تو نگفتی که آرش مینا رو دوست داره خوب مطمئنا حرفش رو زمین نمی اندازه
مهسا : چه عجب !!! تو یه فکر درست و حسابی کردی
درسا : لوس نشو ! من رفتم به مینا زنگ بزنم آخه الانه که آرش سر برسه
مهسا : خوب باهوش اگه الان آرش بره که من و تو هم مجبور میشیم بی خیال خرید بشیم . بهش بگو بهش اس ام اس میدی که کی باید زنگ بزنه
درسا : چه عجب !!! تو یه فکر درست و حسابی کردی
مهسا : لووووووووووووووس
آرش اومد دنبال ما و رفتیم .همین که وارم مغازه شدیم درسا به مینا اس ام اس داد . اونم زنگ زد به آرش و ازش خواهش کرد که بره بیمارستان . درسا می گفت ما با این کارمون با یه تیر دو تا نشون می زنیم اول اینکه می فهمیم آرش مینا رو دوست داره یا نه و دوم هم اینکه از شر این آرش خلاص میشیم .
آرش : بچه ها من یه کار واجب واسم پیش اومده میرم و سریع بر می گردم
مهسا : وای ... چی شده ؟؟
درسا : حالا ما بدون تو چی کار کنیم ؟؟؟ می خواستم واسم نظر بدی
آرش : شرمنده بچه ها کارش واجبه . درسا جون ، خواهر گلم من می دونم که سلیقه ات عالیه . دیگه شرمنده تون شدم
مهسا : نه بابا این چه حرفیه که می زنی برو به کارت برس اما خوب جات خالیه
آرش : خوب دیگه خداحافظ بچه ها
من و درسا با یه حالت غمگین خداحافظی کردیم .
درسا : خوب حالا به من احترام بذار
مهسا : واسه چی ؟؟؟؟؟
درسا : به علت نقشه به اون مامانی که واست کشیدم
مهسا : باشه بابا . حالا high five
بعد از رفتن آرش کلی بهمون خوش گذشت از توی پاساژ بیرون اومدیم تا بریم کفش بخریم ، وای یه جا بود که کلی پسر وایساده بودن ، من و درسا هم تصمیم گرفتیم که سرمون رو بندازیم پایین و بریم اما مگه اون بی شعور ها ول کن بودن . دیوونه مون کردن . به قول درسا من که دیگه شماره بارون شده بودم . با کلی مصیبت از دستشون خلاص شده بودیم که دیدیم یه ماشینی داره بوق می زنه .
پسره : خانم ها کجا تشریف می برن ؟؟
مهسا : درسا بهش نگاه نکن بیا سریع رد بشیم بریم
پسره : بابا مگه من چمه که محل نمی ذارین ؟ بابا مگه با شما نیستم ؟ خوب یه چیزی بگین دیگه دلم پوسید . می خواین اگه الان کار دارین شماره ام رو بدم سیو کنین بعدش تماس بگیرین
درسا : نه خیر لازم نکرده
پسره : خوب پس هنوز منو نشناختین ؟؟؟؟ اصلا ازتون انتظار نداشتم . بابا منم دیگه
مهسا : تو این جا چی کار می کنی ؟؟؟ ترسیدم
درسا : راست میگه . تو خجالت نمی کشی دو تا دختر خانوم محترم رو میذاری سر کار
وحید : من از اون هایی که میگی این جا نمی بینم
مهسا : باشه اقا وحید ... داشتیم ؟
وحید : بله که داشتیم
مهسا : باشه بچرخ تا بچرخیم
همون موقع ماشین پلیس اومد و از ما پرسید : خانوم ها مزاحمتون شدن ؟
مهسا : بله آقا ی پلیس
وحید بیچاره حسابی ترسیده بود اولین باری بود که بعد از اومدن به ایران با پلیس بر خورد می کرد
پلیس : شما با خانوم ها چه نسبتی دارین ؟
ترس و استرس داشت از صورتش می بارید واقعا دلم واسش سوخت
وحید : نامزدمه .................


نمی دونستم چی باید بهش بگم. خیلی از دستش ناراحت شده بودم . حتی فکر اینکه من قرار باشه یه پسر رو واسه زندگیم انتخاب کنم هم دردناک بود . آخه مگه یه پسر می تونست به یه نفر وفادار بمونه ؟ معلومه که نمی تونست . مخصوصا اگه اون پسر وحیدی باشه که یه بار بی وفایی و بی اعتناییش رو ثابت کرده بود .
پلیسه : اگه ایشون نامزدته پس چرا بهت محل نمیذاره و میگه که مزاحمش شدی ؟
وحید : آقای پلیس شما که باید خانوم ها رو خوب بشناسین . کارشون ناز کردنه
درسا که هاج و واج داشت به ما نگاه می کرد و پلیسه هم از دست حرف های وحید خنده اش گرفته بود اما من .... نمی دونم چه اتفاقی واسم افتاده بود ؟ یه حس خاصی داشتم
آقای پلیس رو کرد به ما و پرسید خانوم این آقا راست میگه ؟؟
درسا هم ترسیده بود جواب داد :بله ... این دو تا با هم نامزدن
پلیس هم یه نگاه به من کرد و گفت انقدر اذیتشون نکنین به خدا گناه داره و بعد خداحافظی کرد و رفت
وحید : خوب حالا میشه بیاین سوار شین ؟
مهسا : نه خیر ....... تو به چه حقی اون حرف رو زدی ؟؟؟؟
( داشتم سرش داد می زدم )
دست درسا رو کشیدم و گفتم : بیا بریم
وحید سریع از ماشین پیاده شد : چرا لج می کنی ؟ مگه من چی گفتم ؟؟
مهسا : چی گفتی ؟؟؟ هیچی عزیزم ... فقط یه خورده پات رو از گلیمت دراز تر کردی ؟
وحید : من فکر نمی کردم انقدر ناراحت بشی . تازه من که حرف بدی نزدم ..... بالاخره که یه روزی من و تو نامزد میشیم
درسا : من میرم تا شما راحت تر حرف بزنین
مهسا : نه خیر کجا بری .. من دیگه با این آقا هیچ حرفی ندارم
وحید : مهسا من واقعا دلیل این کارت رو نمی فهمم
مهسا : از بس که خنگی
وحید : درسا تو بگو ، من حرف بدی زدم ؟؟؟
درسا : چی بگم والا
مهسا : ببین آقا وحید اگه فکر کردی این جا هم کاناداست و همه واسه پسرای مشکی می میرن کور خوندی . این جا چیزی که زیاده پسرای مشکی که حاضرن من واسشون لب تر کنم
وحید : تو داری اشتباه برداشت می کنی
مهسا : نه خیر . تو داری اشتباه برداشت می کنی . اینجا رو با کانادا و من رو با راشل خانوم . فهمیدی ؟ دیگه هم سراغ من نیا . بریم درسا
داشتیم می رفتیم که دو تا پسر دیگه پاپیچمون شده بودن و ول کن نبودن . من و درسا خیلی اعصابمون خرد شده بود . سرمون رو انداختیم پایین و رفتیم یه دفعه دیدیم داره سر و صدا میاد . وا ی خدای من ....... وحید داشت با اون پسر ها دعوا می کرد . بعد از اینکه مردم جداشون کردن .... یکی از اون پسر ها داد زد و گفت : به تو چه ؟ پسره ی پررو به تو محل نمیده میای منو می زنی ؟ اصلا به تو چه که من بهشون گیر میدم . همچین گیر میده انگار ناموسشن
من و درسا توی جمع وایساده بودیم و داشتیم به حرف های اون ها گوش می کردیم .
درسا : نمی خوای هیچی بگی ؟
مهسا : مثلا چی بگم ؟ تازه من باهاش قهرم . مگه ندیدی جلوی اون پلیسه چی گفت ؟
درسا : تو بیخودی شلوغش می کنی . اگه می گفت پسر همسایه شونم که می بردنش ، تازه همچین هم بیراه نگفت ها .
مهسا : تو دیگه چی میگی واسه خودت
درسا : بابا همه می دونن شما دو تا همدیگه رو دوست دارین . چیز خاصی نیست که انقدر شلوغش می کنی
مهسا : کی گفته ما دوتا همدیگه رو دوست داریم ؟؟؟؟
درسا : تو اول برو این بیچاره رو نجاتش بده بعد من بهت قضیه رو میگم
مهسا : یعنی چی ؟
داشتم با درسا حرف می زدم که یه دفعه دیدم همه بر گشتن و دارن به ما نگاه می کنن . پسره ازمون پرسید که وحید چه نسبتی با ما داره ؟ یه نگاه به درسا کردم و جواب دادم
: نامزدمه . حالا میشه ولش کنین بریم .
وحید به پسره گفت بار آخرش باشه که دور و بر ما می پلکه .
تا دم پاساژ بعدی هیچ حرفی بین ما سه تا رد و بدل نشد . وقتی داشتیم از مغازه ی کفش فروشی میومدیم بیرون ، موبایل درسا زنگ خورد و چون طرف مینا بود ، درسا رفت اون طرف تر تا راحت صحبت کنه و وحید بویی از قضیه نبره .
وحید : بابت کاری که امروز کردی ممنونم .
نگاهش تا عمق استخونم رو سوزوند یه نگاه سرشار از محبت و تشکر .
مهسا : خواهش می کنم ، اما کارم به این معنی نیست که حرف امروزت به پلیسه رو یادم رفته ، من همچنان قهرم
وحید : پس باید برم تو فکر منت کشی ؟؟؟
مهسا : حالا دیگه
وحید : اون وقت تکلیف من که بلد نیستم چیه ؟؟؟؟ آهان فهمیدم باید از آرش بپرسم ... اون خیلی خوب بلده
از این حرفش خنده ام گرفته بود . اما چون نمی خواستم کم بیارم نخندیدم
آرش : من چی رو خوب بلدم ؟؟؟؟
مهسا : اه تو هم که همش مثل جن حاضر میشی
آرش : دست شما درد نکنه دیگه حالا من شدم جن . نگفتی وحید چی رو من خوب بلدم
اصلا دوست نداشتم آرش قضیه رو بفهمه واسه همین سعی کردم بحث رو عوض کنم .
مهسا : راستی آرش امروز اگه آقا وحید نبود معلوم نبود چی میشد ؟
آرش : چرا ؟ مگه این آقا وحید چی کار کرده ؟؟؟
مهسا : هیچی بابا چند نفر هی مزاحممون میشدن . بعد آقا وحید اومد و کلی باهاشون کتک کاری کرد . جات خالی صحنه ی اکشنی بود
آرش : تو رو خدا ..... تو از این کار ها هم بلد بودی آقا وحید ما نمی دونستیم
بعد یه دفعه جدی شد و گفت : معلومه دیگه اگه منم مانتو سبز بپوشم بیام تو خیابون مزاحمم میشن . تو و درسا هم که جای خود دارین . حالا باز خوبه من زنگ زدم به وحید گفتم بیاد مواظبتون باشه وگرنه معلوم نبود چی میشد . حالا ببینم چی خریدین ؟؟؟
وای اگه لباس هامون رو میدید که دیگه آشوب به پا می کرد . واسه همین گفتم : چیز خاصی نیست میریم خونه بهت نشون میدم .
آرش : وای به حالتون اگه از این رنگارنگ ها باشه ..... من نمی دونم یکی میشه مثل تو و این درسا جلف !!!! یکی هم میشه مثل این مینا خانوم
نمی تونستم از خنده خودم رو کنترل کنم . وحید هم یه نگاه به من کرد وبعد دو تایی باهم زدیم زیر خنده
آرش : مرض ...چرا می خندید ؟
مهسا : هیچی . نیست اصلا تابلو نیست که دل از کف دادی .. ما داریم بهت می خندیم
آرش : خیلی جفتتون لوس تشریف دارین . حالا من درام واستون . عوضش مثل شما دو تا هم نیستم که درسا رو دکش کنم و وایسم اینجا حرف بزنم . در ضمن آقا وحییییییییییید !!! از تو انتظار نداشتم یادت باشه . حالا با این مهسا تبانی می کنی و رفیق عزیز تر از جانت رو می فروشی ؟ بیچاره آرش که از دست آدم های دور و برش داره سیاه بخت میشه
مهسا : بلللللله .... مخصوصا مینا خانووووووووووووووم
آرش : اگه جلوی درسا از این چرت و پرت ها بگین ، دیگه نه من نه شما دو تا
من و وحید داشتیم به حرف های آرش می خندیدم که یه دفعه درسا برگشت .
درسا : سلام داداش کی برگشتی ؟
آرش : داداش و زهرمار . روسریت رو بکش جلو
درسا : من که روسریم جلو ئه
آرش : راست میگی ها .... خوب پس واسه جی اون پسرا مزاحتون شدن ؟؟؟
مهسا : فک کردی .... از بس که من و درسا خوشگلیم حتی اگه چادر هم سرمون باشه .....( این رو با یه لحن کشدار گفتم ) همه پسرا واسمون سر و دست می شکونن
آرش : حالا اگه درسا رو بگی یه چیزی ، اونم چون شبیه منه ، وگرنه تو که اصلا قیافه ات قابل تحمل هم نیست ...
وحید : چرت و پرت نگو دیگه ...
آرش پرید وسط حرفش و گفت : تا کار به جاهای باریک نکشیده بیاین بریم خونه
مهسا : خوب بریم ....
وحید : می خواین بریم شام رو بیرون بخوریم .؟
آرش : معلومه ... به شرطی که مهمون جنابعالی باشیم
مهسا : اما من فردا هزار تا کار دارم باید برم خونه ( این رو گفتم چون می دونستم وحید این رو به خاطر این گفته که از دل من در بیاره و من قصد نداشتم به این راحتی ها تسلیم بشم )
آرش : خوب اشکالی نداره تو رو می رسونیم خونه و بعدش میریم .
درسا : خوب اگه مهسا نیاد منم نمیام
آرش : ایول پس من و وحید دو تایی با هم میریم بیرون
وحید : نه دیگه آرش حالا که بچه ها نمیان ما هم نمیریم دو تایی که حال نمیده
آرش : به خدا قول میدم خودم اندازه 5 نفر غذا بخورم قبوله ؟
وحید : نه خیر لازم نکرده . همینم مونده که با تو تنهایی بیام بیرون . شام رو کوفتم می کنی
آرش : باشه حالا که اینطور شد پولش رو از تو میگیرم و تنهایی میرم بیرون شام می خورم
وحید : تنهایی ؟؟؟؟؟؟ یا با ....
آرش جلوی دهن وحید رو گرفت و نذاشت که بقیه ی حرفش رو بزنه . من و درسا هم داشتیم به این دو تا دیوونه می خندیدیم
من و درسا با آرش برگشتیم و وحید هم مجبور شد که با ماشینش تنهایی برگرده . تو راه که داشتیم بر می گشتیم مثل همیشه آرش با شوخی هاش ما رو خندوند .
وقتی رسیدیم خونه من ماشین مهران رو دیدم و از جا پریدم
مهسا : آخ جون بچه ها مهران این جاست . من رفتم ...
آرش : خواهش می کنم به خدا قابل شما رو نداشت .
مهسا : چی میگی تو ؟؟
آرش : دارم به ابراز تشکرت پاسخ میدم
مهسا : ای خدااااااااااااااااااا. متشکرم . حالا خوبه ؟
آرش : بله حالا بهتر شد .
×××
همین که وارد خونه شدم سینا دوید طرفم و گفت : سلام به عمه ی خوشگل خودم
مهسا : سلام عزیز دلم و می دونی من چقدر دلم واست تنگ شده بود ... چرا نیومدی اینجا ؟
سینا : آخه این بابای بی ادب من همیشه سر کاره و خونه نیست
مهسا : سلام به همگی .... من اومدم خونه
مهران : عاشق اعتماد به نفستم . همیشه باید اعلام کنی ؟
مهسا : کی با تو بود . تو که جزء همه نیستی . تو بابای بی ادب سینایی
سلام شهره جون . چه عجب شما رو دیدیم ما . و سلام به مامان و بابای گل خودم
مهران : من هم که این جا نقش بوق رو بازی می کنم .
مهسا : دقیقا
مهران : خیلی خوشحالی ها.... چه خبر بوده امروز؟؟؟
مامان : هیچی با درسا و آرش رفته بود خرید عید
مهران : پس بگو چرا اینقدر داره بال بال میزنه
شهره : حالا بیا ببینیم چی خریدی ؟
مهسا : وای دیدی چی شد ؟؟؟ تو ماشین وحید جا موند
مهران : تو ماشین وحید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بابا : وحید دیگه از کجا پیداش شد ؟
مهسا : هیچی بابا . یه دفعه توی خیابون وحید رو هم دیدیم .
مهران : یه دفعه ؟؟!!!!!!!
مهسا : نه پس از قبل برنامه ریزی کرده بودم که ببینمش
مهران : از تو بعید نیست ....
مهسا : بابا . می بینین چطوری پسرتون اذیتم می کنه ؟
بابا : به من چه داداش خودته
مهسا : مهران خنگ . و به قول سینا بی ادب
مهران : خنگ باباته
بابا : به به چشم و دل من روشن . چه پسری بزرگ کردم
مهران : بابا تو رو خدا ببخشین اصلا حواسم نبود
یه دفعه صدای زنگ اومد .
مهران : من میرم باز می کنم
×××
بابا : کی بود ؟
مهران : وحید بود .... خرید های خانم رو اورده بود
مهسا : من خسته ام . میرم بخوابم
شهره : بیار ببینم چی خریده این دختر خوش سلیقه
مهران : بفرمایین این هم از کیسه های خرید خانم
داشتم از پله ها می رفتم بالا که صدای شهره رو شنیدم ..
شهره : این نامه چیه دیگه ؟؟؟
مهران : بده ببینم چیه ؟
شهره : اصلا درست نیست که بدون اجازه بازش کنی
مهران : ول کن بابا درست و نادرست رو . من و مهسا که این حرف ها رو نداریم
بلند می خونم همه بفهمین ....
خودم هم کنجکاو شده بودم ببینم که توی اون نامه چی نوشته . پس همون جا توی پله ها وایسادم اما هیچ کس متوجه حضور من نبود....
مهران شروع کرد به خوندن : موضوع ، منت کشی
واااااااااااااااااااااااا ای خدای من ..... بیچاره شدم نامه مال وحید بود


نمی دونستم چی کار باید بکنم . اگه همونجا می موندم و به نامه گوش می کردم همه قضیه رو می فهمیدن و آبروم می رفت و اگه هم می رفتم و از مهران نامه رو می گرفتم خیلی سوتی بود . خدایا این دیگه چه موقعیتی بود که من توش گیر افتاده بودم . داشتم دیوونه میشدم که مهران ادامه داد :
ول کنین بابا چرت و پرت توش نوشته . من میرم اینو بدم به مهسا
بابا : خوب چی بود مگه . کی می خواست ازش منت کشی کنه ؟
مهران : دخترن دیگه بابا ... عاشق این لوس بازی ها . یکی با یکی قهر میکنه و اون یکی واسه اش نامه می نویسه و معذرت خواهی می کنه
بابا : خوب پس برو بهش بده
مهران : رفتم . شهره خانوم این خریدهاش رو هم بهم بده ببرم
شهره : بیا . این هم از کیسه های خرید خواهر جونت
مهران : من رفتم یه خورده اذیتش کنم
شهره : گناه داره دیگه . کاری به کارش نداشته باش
مهران : حالا ببینم چی میشه
خیلی خوشحال شدم که مهران اون نامه رو بلند نخوند ، از این که داداش فهمیده ای مثل اون داشتم خیلی خیلی خوشحال بودم اما یعنی خودش اون نامه رو خونده بود ؟؟؟؟؟
سریع رفتم تو اتاقم و خودم رو به خواب زدم . مهران در رو باز کرد و اومد تو من که خیلی ترسیده بودم . مهران شاید داداش خیلی خوبی بود اما در این موارد خیلی سختگیر بود . یه جورایی ازش می ترسیدم
مهران : نمی خواد وانمود کنی که خوابی صدای پات رو شنیدم که داشتی میومدی تو اتاقت
من از جام تکون نخوردم
مهران : مگه با تو نیستم میگم پاشو . باشه پس بذار این نامه رو واست بخونم تا شاید عشق وحیییییییییییییییید بلندت کنه
حالا دیگه اگه می خواستم هم نمی تونستم هیچ حرکتی بکنم . سرم داشت سوت می کشید وای خدایا یعنی وحید اون تو چی نوشته بود ؟ با خودم عهد کردم اگه اون روز به خیر بگذره برم و به وحید راستش رو بگم و بهش بگم که فقط و فقط تو این مدت به خاطر اینکه ازش انتقام بگیرم باهاش بودم .
مهران : باشه پس می خونم واست
" سلام مهسای عزیزم . نمی دونستم توی این نامه چی واست بنویسم . نمی دونستم که باید از چی بگم تا به قول خودت بشه اسم منت کشی رو روش گذاشت . می خوام از اولش واست تعریف کنم از روز اولی که کنار در خونمون دیدمت و تو اون کادو دستت بود و سعی می کردی که در رو باز کنی . شاید باورت نشه اما خیلی سخت بود واسم که تو رو تو قالب یه دختر بزرگ ببینم تو واسه من همیشه همون مهسایی بودی که باهم بازی می کردیم و .... از همون روز بود که فهمیدم نمی تونم بدون تو زندگی کنم . اون روزهایی که تو به من کم محلی می کردی ، مخصوصا اون روز که بهم گفتی واسه همیشه خدافظ ، بدترین روزای عمرم بود . نمی دونی چقدر سخته که کسی رو دوست داشته باشی و کنارت باشه اما بهت توجه نکنه و از تو متنفر باشه میگم نمی دونی چون می دونم این روزا رو تجربه نکردی و امیدوارم هیچ وقت تجربه شون نکنی . اون روز که من رو از ترس مهران توی خونه تون قایم کردی خیلی احساس خوبی داستم چون تو بعد از چندین روز من رو با اسم خودم یعنی وحید صدا کردی و ازم خواستی که برنگردم شاید اون لحظه قشنگ ترین لحظه بود تو دوستی من و تو .وقتی آرش من و تو رو با هم دید و تو یه کشیده خوابوندی توی صورتش خیلی شوکه شده بودم اما ازت خیلی خوشم اومد چون نتونستی تهمتی رو که بهت میزد تحمل کنی و این خودش یعنی تو چقدر پاکی . اون روز که به خاطر حرفی که می خواستم بهت بزنم مامانت رو پیچوندی یادته ؟ همون روزی که من برای اولین بار تو رو لمست کردم ، چقدر دوستت دارم مهسا هر چی بیشتر فکر می کنم بیشتر به این نتیجه میرسم که من واقعا حاضر نیستم تو رو با هیچ چیزی توی این دنیا عوض کنم . وقتی تو نسبت به حرفایی که درباره ی راشل بهت زدم هیچ واکنشی نشون ندادی خیلی تعجب کردم ، آخه حس حسادت توی دخترا خیلی زیاده . با خودم فکر کردم نکنه تو من رو دوست نداری .... اما خیلی سریع این فکرو از ذهنم بیرون کردم چون دوست نداشتم بدبین باشم . بعد سعی کردم خودم رو بذارم جای تو ، اگه من می فهمیدم که تو با کسی دیگه ای بود تحملش واسم خیلی سخت بود اما تو متفاوت بودی و هستی واسه همینه که دوستت دارم . اما امروز ..............................................
وقتی اون پلیسه اومد و از من پرسید که باهات چه نسبتی دارم نمی دونستم چی بگم واسه همینم به قول تو یه خورده پام رو از گلیمم دراز تر کردم و گفتم که با هم نامزدیم .. چیزی که امیدوارم یه روزی اتفاق بیفته .... اما واکنش تو برام خیلی سخت بود ، اصلا نمی تونستم هضمش کنم ، واسه ی چی انقدر ناراحت شدی ؟؟؟ وقتی دیدم که اون دو تا پسر بیشعور مزاحمتون شدند ، از کوره در رفتم واسه همینم دعوامون شد ... باز دوباره وقتی اون پسره ازم پرسید که چه نسبتی باهات دارن ... موندم چی بگم .... می ترسیدم حرفی بزنم و تو رو ناراحت کنم .................................................. ......................................... اما وقتی تو اون حرف رو زدی ... نمی دونم چرا اون حرف رو گفتی ؟ نمی دونم از روی دوست داشتن بود و یا از روی ترحم ... هرچی بود من دوسش داشتم
همون طوری که گفتم من منت کشی بلد نیستم اما طاقت این رو هم ندارم که باهام قهر کنی و بهم محل نذاری ... امیدوارم به خاطر اشتباهم که هنوزم درست و حسابی نمی دونم چیه ببخشی ...
دوست دار همیشگی تو وحید.."
نمی دونستم باید چی کار می کردم از یه طرف دلم واسه وحید می سوخت اون واقعا منو دوست داشت ... اما از یه طرف هم نمی تونستم ببخشمش به خاطر کارهایی که در حقم کرده بود
مهران : حالا می خوام قضیه رو از زبون خودت بشنوم
مهسا : چی می خوای بدونی ؟ مگه از همه چی با خبر نشدی ؟
مهران : وقتی با من حرف میزنی باید بشینی و توی چشمام نگاه کنی
از سر جام بلند شدم و روی تخت نشستم اما نمی تونستم توی چشماش نگاه کنم و بگم که وحید رو دوست دارم . خیلی سخت بود که تو چشمای به اون قشنگی نگاه کرد و دروغ گفت
مهران : حالا شد ... می خوام تموم این قضیه ها رو از زبون تو هم بشنوم
مهسا : هیچ فرقی با هم ندارن
مهران : این حرف یعنی اینکه تو هم وحید رو دوست داری ؟ یعنی اینکه تموم حرف های توی این نامه رو تایید می کنی
سرم رو انداختم پایین و بهش نگاه نکردم
مهران : قرار شد وقتی با من نگاه می کنی تو چشمام نگاه کنی
اشک توی چشمام جمع شده بود ... تا حالا مهران رو اینقدر عصبانی ندیده بودم
مهران : اون روز که توی خونه قایمش کردی ، حتی یه لحظه هم به این فکر نکردی که اون می تونه یه بلایی سرت بیاره ؟ حتی یه لحظه به این فکر کردی که آدمای دیگه ای غیر از وحید هستند که تو رو دوست دارن ؟
مهسا : مهران به خدا .......
مهران : نمی خواد تو حرف بزنی .... فعلا فقط گوش کن ... اون روز که مامان رو پیچوندی و رفتی پیش وحید جونت یه لحظه به این فکر کردی که مامان بیشتر دوستت داره یا وحید ؟ به این فکر کردی که دوست داشتن کدومشون پاک تره ؟ مامان یا وحید ؟.
مهسا : اما مهران ...
صدای سیلی که به صورتم زد توی گوشم می پیچید ... بیشتر از درد سیلی که خورده بودم به این فکر می کردم که چرا مهران منو زد ؟؟؟
مهران : مگه به تو نگفتم که تو فعلا فقط گوش کن
صداش داشت می لرزید .... خدای من ازش می ترسیدم .... این داداش دوست داشتنی من نبود ... مهسا تو لیاقت این خونواده رو نداری .... تو لیاقت دوست داشتن هاشون رو نداری
با بغض توی گلوم گفتم : مگه من چی کار کردم مهران ؟ مگه دوست داشتن جرمه ؟؟؟؟
صدای کشیده ی دوم خیلی بیشتر از اولی بود . خدایا من رو نجات بده .... شاید همه ی این ها واسه این بود که وحید رو گذاشته بودم سر کار ، اگه از همون اول بهش گفته بودم که می خوام ازش انتقام بگیرم .... نه نباید می فهمید .... خدایا این چه امتحانی بود داشتی ازم می گرفتی ؟
مهران : از فردا خودم میام دنبالت می برمت مدرسه ... کتابخونه هم بی کتابخونه
مهسا : ولی آخه ...
مهران : همین که گفتم
وقتی مهران رفت خیلی تنها شدم ، دوست داشتم یکی رو پیدا می کردم که بتونم باهاش درددل کنم باهاش حرف بزنم براش گریه کنم ... همیشه مهران این کار رو واسم می کرد اما این بار ... ا
گوشیم زنگ خورد ... خیلی خوشحال شدم یکی بود که می تونستم باهاش حرف بزنم ... حالا هر کی می خواست باشه ...مینا بود ...
مهسا : سلام
مینا : سلام چرا صدات گرفته ؟
مهسا : هیچی چیزی نیست
مینا : دروغ نگو . واسه چی گریه کردی ؟
دیگه نتونستم تحمل کنم و زدم زیر گریه
مینا : دختر تو چت شده ؟
مهسا : نمی دونم دارم دیوونه میشم .
مینا : میگی چی شده یا نه ؟ اصلا پاشو بیا کتابخونه ببینم چی شده ؟
مهسا : من دیگه نمی تونم بیام کتابخونه . تو پاشو بیا خونه ی ما
مینا : من که اون جا رو بلد نیستم ....
مهسا : خوب درسا که بلده از اون بپرس
مینا : باشه گریه نکن حالا با درسا میایم
نمی دونم چه مدت گذشت که سر و کله ی درسا و مینا پیدا شد . اول که اومده بودن مامان بهشون گفته بوده که من خوابم و می خواستن برگردن . خلاصه وقتی دیدمشون خیلی خوشحال شدم . نمی دونم چرا اما خیلی راحت می خواستم به مینا اطمینان کنم .
مینا : میگی چی شده یا نه ؟ مردم از نگرانی
درسا : آره راست میگه منم دیوونه کرد . هر چی بهش میگم یه ساعت پیش با هم بیرون بودیم نمی فهمه
مهسا : خیلی کار خوبی کردین اومدین . باید باهاتون حرف می زدم وگرنه می مردم .
درسا : خوب بگو دیگه . تو چت شد یه دفعه
مهسا : نمی دونم باید چی بگم . نمی دونم تا حالا شده کسی رو دوست داشته باشین یا نه ؟ خواهش می کنم راستش رو بگین چون اینطوری راحت تر می تونم حرف بزنم
مینا : من تا حالا کسی رو دوست نداشتم و دوست هم ندارم که پسری رو دوست داشته باشم
درسا : من هم تا حالا کسی رو اون طوری که تو میگی دوست نداشتم
مهسا : درسا خانوم دروغ نگو . پس مهدی چیه ؟
درسا : ببینم تو واقعا فکر می کردی من مهدی رو دوست دارم ؟؟؟
مهسا : مگه دوسش نداری ؟
درسا : معلومه که نه
مینا : اما منم اگه بخوام راستش رو بگم .... من یکی رو دوست دارم که خودش نمیدونه
من و درسا با هم داد زدیم ...: کیییییییییییییییییییییییی یییییی ؟