رمان چار دیواری6
با ورود به دفتر يه راست
به طرف ابدار خونه رفتم و در يخچالو باز كردم ... خواستم جرعه اي از اب
بطري رو بخورم كه نگار مثل اجل معلق پشت سرم ظاهر شد و گفت :
- تو چرا هميشه شاهكار مي افريني ؟
-براي اينكه به تو رفتم
-خوبه اون همه وقت صرف متن جنابعالي كردم
-اره ..خيلي جون كنده بودي به خدا
-مجيد!!!.... بابا داشت ديوونه ميشد
-خوش بحال دخترش كه باعثش بود
دستاشو به كمرش زد و گفت :
-خجالت بكش مجيد ...اگه يكم حواستو بيشتر جمع كني اين مشكلات به وجود نمياد
با بي حوصلگي به طرفش برگشتم و گفتم:
-ميشه بس كني ..فقط امروز جيغاي تو رو كم داشتم كه داري جيغ جيغ مي كني
-واقعا كه مجيد
-خوب كه چي ..دايي چيزي نمي گه اون وقت تو شدي كاسه داغتر از اش
اومد مقابلم قرار گرفت و با خشم بهم خيره شد و گفت:
- هميشه به بابا گفتم وجود تو، توي اين روزنامه جز مصيبت چيز ديگه اي نيست ...حالا نمي دونم چرا تو رو نگه داشته
-داري كم كم مي ري رو اعصابم نگار ..نذاز دهنمو باز كنم
-هه..حتما باز مي خواي حرف مسعودو بكشي وسط
- نه انقدر بدبخت و عقده اي نيستم كه يه مسئله مسخره رو هي مطرح كنم
يه قلوپ ديگه از اب بطري رو خوردم و از پنجره به بيرون خيره شدم
-چرا نمي خواي به اون مادر بيچاره ات رحم كني؟.. تا كي بايد شرمنده تو و كارات باشه؟
با عصبانيت بطري رو كوبيدم وسط ابدار خونه كه با صدا شكست
نگار از ترس چند قدمي عقب رفت
بهش نزديك شدم و دست اشاره امو به نشونه تهديد به طرفش گرفتم و گفتم :
-فقط
يه بار... يه بار ديگه در مورد منو مادر و زندگيمون حرف بي ربط بزني
...حرفايي كه اصلا بهت مربوط نميشه ...كاري مي كنم كه براي هميشه از حرف
زدن پشيمون بشي
اب دهنش قورت داد و بغض كرد ...اشك تو چشماش جمع شد ...اهميتي ندادم و
با عصبانيت از ابدار خونه خارج شدم و خواستم برم تو اتاقم كه صداي ظريفي از پشت سر منو متوقف كرد :
-اقاي نجم؟
اروم برگشتم طرف صدا
دختري
لاغر و كمي قد بلند كه ارايش غليظي كرده بود... با موهايي عسلي كه زير شال
كرم رنگ طرح دارش به خوبي نمايششون داده بود ...با چشمايي عسلي كه با بي
قيدي با هشون بهم خيره شده بود ..
ايستادنش
وسط دفتر همه نگاها رو به خودش جلب كرده بود مخصوصا با اون مانتوي سفيد
تنگش كه بلنديش تا سر زانوهاشم نمي رسيد تازه متوجه كفشا و ناخوناي لاك زده
اش شدم
عينك افتابيشو تو دستش گرفته بود و منتظر من بود
قدمي به طرفش برداشتم و گفتم:
-بله امري بود؟
لبخندي به گوشه لبهاي سرخ براقش اومد و گفت:
-اگه ايرادي نداره تو اتاقتون باهام صحبت كنيم
-اگه براي اگهي اومديد بايد بريد قسمت اگهي ها
-نه اقاي نجم من با خود شما كار دارم
-كار خبري داريد ؟
-نه كارم خبري نيست
به اطرافم نگاهي كردم... همه در حال موشكافي و كشف شخصيت تازه وارد بودن
با دست به طرف اتاقم اشاره اي كردم و خودم جلوتر از ش راه افتادم
خالقي و جعفر سرشون تو كار خودشون بود
دختر نگاهي به دوتاشون انداخت و گفت :
-اتاق جدا براي خودتون نداري ؟
با تعجب بهش خيره شدم ....كه ديدم بيشتر به خالقي نگاه مي كنه و منتظره كه من يه جاي ديگه ببرمش
-اينجا كسي اتاق جدا نداره ...اگه امري هست همينجا بفرماييد
-گفتم كه بايد با خودتون صحبت كنم
باز نگاهش به خالقي بد بخت بود ..حالا خوب بود كه اصلا جعفر به اون تيوپ كندگي رو نمي ديد و همش چشمش به خالقي بود ...
كه يه دفعه خالقي بلند شد و گفت :
-كي چايي مي خواد؟
با چشماي از حدقه در اومده بهش خيره شدم و با خودم گفتم :
- اين كي خودموني شده بود كه من خبر نداشتم ...
جعفر با ذوق گفت:
- من ..
خالقي با لبخندي نگاهشو از جعفر گرفت و به من خيره شد كه به جعفر گفتم :
-گاهي تكون دادن خودتم بد نيست..ايشون يه تعارف زدن... تو چرا دور برداشتي؟ ..
بعد رو به خالقي كردم و گفتم :
- شما بفرماييد جعفر مياره
جعفر باز كنف شد ولي از اونجايي كه قلب بزرگ و مهربوني داشت به شوخي گفت :
-اصلا براي خودمو و خانوم خالقي ميارم
و از اتاق خارج شد
دختر هنوز منتظر بود كه خالقي هم خارج بشه كه خود خالقي به من گفت :
- گفتي نگار با من كار داشت ؟
باز چشمام گشاد شد و بهش خيره شدم كه گفت:
- من برم... الان بر مي گردم
با خروج خالقي دختر لبخند ژكوندي زدو پاي چپشو انداخت روي پاي راستش.... به طوري كه كامل رونشو به لطف شلوار جين چسبونش به رخ كشوند
سرمو به طور نامحسوسي تكوني دادم و برگه اي از كشوم در اوردم و بهش گفتم:
- همه رو بيرون كردي ..مي خواي منم برم بعد حرف بزني ؟
لبخندي با عشوه زد و گفت :
- فكر نمي كردم انقدر شوخ باشي
تعجبي كردم و به اطرافم نگاهي انداختم و ازش پرسيدم :
-با مني ؟
چشمشو باز و بسته كرد و گفت :
- پسر عمو واقعا منو نشناختي ؟
با انگشت شست پشت گوشمو خاروندم و گفتم :
- پسر عمو ؟
-البته حق داري به جا نياري.... منم اولين باره كه مي بينمت ...ولي با عموي خدا بيامرز ...مو نمي زني
و در حالي كه سرشو بهم نزديك مي كردگفت:
-بايد بگم از عمو خوشگلتري
با تعريفش ابروهامو رفت بالا و پوزخندي بهش زدم و گفتم :
-نظر لطفتونه ...ولي من از اين شوخيا هيچ خوشم نمياد
نگاهي به فضاي اطرافش انداخت و گفت:
-اينجا مال داييته؟
-قابل شما رو نداره
-حيف تو نيست كه اينجايي ؟
- مگه اينجا زندانه؟
- تو ...جات اينجا نيست ...جات تو كارخونه اي كه عمه، بابا و عمو با هم شريكن... بايد يكي از مديراي اونجا باشي
هنوز با تعجب و پوزخند بهش خيره بودم ..كه ادامه داد:
-اونطوري نگاهم نكن... دارم جدي مي گم ..يعني مي خواي باور كنم كه با چندر غاز داييت داري زندگيتو مي گذروني ؟
از
جام بلند شدم و به طرف در رفتم و درو بيشتر باز كردم ...خانوم محبي و مصي و
خانوم تجلي هر سه تا با ديدن من بدو دويدن پشت ميزشون و مثلا نشون دادن از
اول سرشون تو كار خودشون بوده
به طرف دختر برگشتم و گفتم :
-بفرماييد... داستانتونو اينجا كسي چاپ نمي كنه ..راهو اشتباه امديد
..
دختر تو جاش بيشتر ولو شد و دست راستشو به ميز تكيه داد:
- ببين اقا مجيد ...منم بيكار نيستم اين همه راهو تو اين گرما بكوبم و بيام اينجا ...
براي اين... اينجام كه بهت بگم تو، توي اون كارخونه حق داري..سهم داري .. حقي كه مادرت داره ازت مي گيره
برگشتم و دستامو از پشت بهم قلاب كردم و به ديوار تكيه داد م و گفتم :
-رمان نويس خوبي هستي ....ادامه اش
-ادامه اش اينه كه اگه مي خواي زندگيت عوض بشه و از اين فلاكتي كه مادرت برات درست كرده راحت بشي يه سر بيا كارخونه ...
از
جاش بلند شد ...و با خودكارم كه روي ميز بود روي برگه چيزي نوشت و به طرفم
اومد و در حالي كه هنوز به ديوار تكيه داده بودم برگه اي رو كه بين دوتا
انگشتش گرفته بود ... اورد بالا و گفت :
-اين ادرس كارخونه است ...پايينشم شماره منه ...
وقتي ديد برگه رو نمي گيرم و بهش خيره ام خودش لبه جيب پيرهنمو گرفت و برگه رو توش گذاشت و گفت:
-خوشحال ميشم يكم بيشتر فكر كني و خودتو از اينجا خلاص كني
پوزخندي بهش زدم و سكوت كردم
- قشنگ مي خندي ...پسر عمو ..ولي بايد از اين به بعد باد بگيري به هر چيزي نخندي شايد..
برگه رو از جيبم در اوردم و نگاه سر سري به برگه كردم و در حالي كه پوزخندمو بيشتر مي كردم با تمسخر بهش گفتم: ..
- دختر عمويي يهويي ...من به هركي كه دلم بخواد مي خندم
و برگه رو جلوي چشماش تكه تكه كردم و گفتم :
-اخرين بارتم باشه كه پشت سر مادر من حرف مي زني
و با نفرت خرده هاي برگه رو تو صورتش پخش كردم
گوشه لبشو گازي گرفت و سعي كرد با لبخند به روي خودش نياره كه چيزي شده
و در حالي كه به بيرون نگاه مي كرد گفت:
-نمايش
خوبي جلوي همكارت گذاشتي ...اينبارم به خاطر خوشگليت مي بخشمت و چيزي بهت
نمي گم ولي ..دفعه بعد جواب بي ادبيتو با بي ادبي مي دم
و با خشم از كنارم رد شد ..
دستي به صورتم كشيدم كه برگشت تو اتاق و برگه ديگه اي رو طرفم پرت كرد و گفت :
-منتظر تماست هستم
و رفت
لبمو جمع كردم و با نوك كفش به برگه كنار پام ضربه ارومي زدم و به اسم پايين برگه نگاهي انداختم ...«فرشته نجم »
...
برگه رو با پام بيشتر به طرف خودم كشيدم ..ادرس كارخونه و شماره تلفن همراهش
از نظر گذروندم و خم شدم و برگه رو برداشتم ...
به برگه خيره بودم وخودم مي گفتم : -اين دختر داشت براي خودش چي مي گفت؟ هه.... كارخونه..حق ..سهم ...اونم بعد از اين همه سال ...چه جالب
خواستم برگه رو پرت كنم توي سطل زباله كه پشيمون شدم و تاش كردم و تو جيب شلوارم گذاشتم و پشت ميزم نشستم
جعفر به محض خروج دختر بشمر سه وارد اتاق شد و درو بست و با هيجان ازم پرسيد :
-خوب؟
- خوب چي ؟
-اي بابا انقدر گيج نبودي كه ..اين كي بود ؟چيكارت داشت؟
به شدت خنده ام گرفته بود نمي دونستم اين جماعت تو اين روزنامه چيكار مي كردن... جز فضولي و دخالت تو كار ديگران..
همونطور
كه داشتم خنده امو كنترل مي كردم بي سر و صدا به طرف در رفتم و يهو درو
باز كردم كه همزمان مصي و ميثم پرت شدن تو اتاق و پشت سرشم خانوم تجلي ،
محبي ، نگار و خالقي دو متر پريدن رو هوا
سرمو با تاسف براشون تكوني دادم و گفتم :
- بفرماييد تو.. دم در بده
مصي دستي به گردنش كشيد و گفت :
- چرا درو يهويي باز مي كني من داشتم رد مي شدم كه تو درو يهو باز كردي و من پرت شدم تو
ميثمم پشت بندش گفت:
- منم براي اينكه رو زمين نيفته دستشو گرفتم كه خودمم كشيده شدم تو
به خانوما نگاه كردم ببينم اونا چي مي گن..خانوم تجلي با قيافه حق به جانبي رو به من گفت:
-شما خجالت نمي كشيد وقتي 4تا خانوم با شخصيت دارن حرف مي زنن فال گوش واي ميستي
مصي و ميثم با حركت سر حرفاي خانوم تجلي رو تصديق كردن كه اين بين جعفر گفت ::
- اي مجيد بي ادب ..كي مي خواي ادم شي ؟
دهنم از اين همه نامردي كف كرده بود و چيزي نمي تونستم بگم كه خالقي گفت:
- ولي همتون كه گوشتونو به در تكيه داده بوديد
با اين حرف خالقي همه باعصبانيت برگشتن طرف و بهش چشم غره رفتن
خالقي رنگش پريد و گفت :
- اي واي گند زدم
يهو همه زديم زير خنده
اين وسط تجلي كه ول كن معامله نبود :
- حالا اين خانوم خوشگله كي بود كه هنوز بوي ادكلن چند صد تومنيش تو دفتر مونده
- چي بگم والا .. بريد از خودش بپرسيد
- اه شوخي نكن مجيد كي بود ؟
- اخه دختر تو كار و زندگي نداري كه مدام تو كار اين و اون دخالت مي كني ؟
پشت چشمي نازك كرد و دست به سينه شد و رو شو ازم گرفت
محبي با ذوق گفت:
- اهان حتما از هنرجوهاي اموزشگاه بود
ميثم ازم پرسيد:
- مجرده ؟پولداره ؟قصد ازدواج داره
مصي يه دونه زد پس كله اش و گفت:
- احمق جان تازه مجرد باشه..پولدارم باشه ..قصد ازدواجم داشته باشه ..خر نيست كه بياد با توي الدنگ ازدواج كنه
و بعد در حالي كه يقه كتشو مرتب مي كرد ...به خودش اشاره كرد و گفت:
-ديوانه نيست كه چشم از اين همه زيبايي بگيره
دست به سينه بودم و در حالي كه به چار چوب در تكيه داده بودم نگام به خالقي افتاد كه تو شوخي بچه ها مونده بود
محبي با تعريفي كه مصي از خودش كرده بود با متلك بهش گفت:
-
مادر جان ..دختر مردم ديوانه نيست يا خدايي نكرده عقلشو از دست نداده كه
بخواد با تو ازدواج كنه .. ولي مطمئنم اگه بخواد تو رو انتخاب كنه با
ديوانه هاي قل و زنجيري مو نمي زنه
و
همراه با تجلي بلند زدن زير خنده وقتي ديد خالقي هنوز داره گنگ نگاشون مي
كنه ضربه محكمي به شونه اش زد كه بي نوا يه قدم پرت شد جلو
-تو چرا نمي خندي؟ بخند دختر..بخند كه اگه ما به اينا نخنديم ...يكي ديگه بهشون مي خنده
دستي به موهام كشيدم و بهشون گفتم:
- از دست شما ها
نگار مثل هميشه با حالت طلبكاري گفت:
-چرا از دست ما؟... از دست تو كه باعث مي شي هر كي پا تو اين دفتر بذاره
دلم از دستش خون بود .... با اين حرفشم از كوره در رفتم و با صداي نسبتا بلندي بهش توپيدم و گفتم:
-باز تو اين وسط دون پاشيدي ؟
محبي با گله بهش نگاهي انداخت و گفت:
- دختر اين چه حرفيه كه مي زني ..اين بيچاره چيكار كنه... بعدشم اينجا دفتر روزنامه است هر كسي مي تونه بياد توش
بعد در حالي كه با نگاه دلسوزانه به من نگاه مي كرد گفت:
-مادر تو هم زياد خودتو ناراحت نكن حالا عين بچه ادم بگو اين كي بود؟ و چيكارت داشت تا اين وسط يه خون نريختم
در
حالي كه به شدت عصباني بودم به خنده افتادم خوب مي دونست چيكار كنه كه جو
عوض كنه..نگار بدون حرفي از جمع جدا شد ...تجلي و محبي هم با خنده برگشتن
سر جاشون مصي و ميثمم بعد از كمي چرت و پرت گفتن رضايت دادن كه برن
با رفتن همه به اتاق برگشتم
جعفر تا خواست بشينه صداي گوشيش مانع شد و اونم به سرعت از اتاق خارج شد
نفسمو
دادم بيرون و برگه رو در اوردم و يه بار ديگه با ذهني پر از سوال به ادرس
خيره شدم ..همين طور كه به برگه نگاه مي كردم يه ليوان چايي مقابلم گذاشته
شد
سرمو اوردم بالا و به خالقي خيره شدم..سعي كردم لبخندي بزنم و ازش تشكر كنم كه فقط تو گفتن كلمه ممنون موفق بودم
لبخندي كمرنگي زد و پشت ميزش نشست
وقتي نشست همونطور كه سرم پايين بود بهش گفتم:
- زياد شوخياشونو جدي نگير و ناراحت نشو ..اين شوخيارم نكنن از كسلي اينجا حوصله اشون سر مي ره
- نه ناراحت نشدم ولي فكر نمي كردم بچه هاي اينجا انقدر باهام صميمي باشن
-همشون
صميمي نيستن... اينايي رو هم كه مي بيني چند سالي هست كه اينجا كار مي كنن
و به خلق و خوي هم آشنا هستن و گرنه بقيه زياد اهل شوخي نيستن
نمونه اش همين نگار... خير سرش از اولين سنگ بناي اينجا بوده ولي انگار با شوخي و خنده مشكل داره
- ولي به نظر دختر خوبي مياد
-بله حتما همين طور ه...البته از نظر شما خانوما.... ولي از نظر من يه ذره اخلاق نداره
- كم لطفي مي كنيد
- حالا عجله نكن بعدا مي فهمي چي مي گم
شونه هاشون با لبخندي بالا انداخت و مشغول تايپ شد
برگه رو تا كردم و با خودم قرار كردم كه در اين مورد با مادرم صحبت كنم
چند روزي از اومدن دختر عموي جديد مي گذشت و من هر بار فرصتي براي مطرح كردن موضوع با مادرم رو نداشتم ...
و
هر بار مي ذاشتمش براي بعد ...روزها مثل برق و باد مي گذشت ..اين وسط
خالقي به كارها مسلط تر شده بود و با بچه ها بيشتر اوخت شده بود و بر خلاف
اولين روزش كه احساس مي كردم بايد ادم گوشه گيري باشه
خيلي راحت با ديگران ارتباط برقرار كرده بود و ديگه كمتر تو اتاق مي ديدمش و حالا ديگه با ساير همكارام برام فرقي نداشت
اخراي
ساعت اداري بود و مشغول جمع كردن وسايلم بودم...اكثر بچه ها رفته بودن
..يعني بهتره بگم كه همشون رفته بودن ....ولي از اونجايي كه شب خونه دايي
ماهان دعوت بوديم ترجيح دادم با خودش برم ...
مخصوصا كه ماشينشو نگار با خودش برده بود .
از اتاق كه خارج شدم نگاهي به سالن انداختم ...چشمم به سيستم روشن ميثم افتاد كه طبق عادت هميشگيش بدون خاموش كردن رهاش كرده بود
حسابي لجم گرفته بود از اين بي خيالش ..در حالي كه به ميزش نزديك مي شدم زير لب شروع كردم به غر غر كردن :
- همينه ديگه هزار بار به دايي مي گم يه برخورد اساسي باهاشون بكن..ببين ديگه اگه از اينكارا كردن ...
خم
شدم و سيستم رو خاموش كردم كه متوجه سايه دايي روي شيشه اتاقش شدم
...خواستم برم تو اتاقش كه سايه ديگه اي در كنارش ظاهر شد .... كمي قدش
كوتاهتر از دايي بود
باز به سالن و ميزاي خالي نگاه كردم ..يعني كي مي تونست تو اتاق..دايي باشه
با كمي دقت فهميدم سايه يه خانومه كه مقنعه سرشه دايي به دختر نزديك شد و دختر بعد از چند ثانيه روي صندلي نشست ...
سعي كردم به اتاق شيشه اي نزديك بشم ...بدون اينكه كسي متوجه من بشه
هر چه نزديكتر مي شدم صداشونو واضحتر مي شنيدم
- اين درست نيست كه من اينجا كار كنم
-براي چي اين حرفو مي زني ؟
-دير يا زود با موندن من همه بچه ها همه چي رو مي فهمن
با چشماي متعجب و ذهني پر سوال به سايه دختر خيره شدم ..شك نداشتم صدا..صداي خودش بود ..
صداي دختري كه بالاجبار همكارم شده بود..و با هم قول و قرارايي گذاشته بوديم كه تو كار هم فضولي نكنيم
دايي كه بالا سرش ايستاده بود كنارش نشست و گفت:
-از چي انقدر نگراني ؟
-مجيد ..اون
-مجيد چي؟ ...اون چي ؟
-اون از روز اولم بهم شك داشت... از منم خوشش نمي اومد
-اون بيچاره كه چيزي نگفته
-قرار نيست چيزي بگه ..خواهش مي كنم بذار از اينجا برم
-بذارم بري كه باز اذيت بشي
-هر چي بود... باز كسي بهم كاري نداشت و راحت تر بودم
-نه امكان نداره بذارم بري
-خواهش مي كنم اينجا هم خواهر زاده ات هست هم دخترت .به اونا هم فكر كردي ؟
-گفتم تو به اين چيزا فكر نكن ..بعدشم بفهمن
-خواهش مي كنم
-بسه سهيلا ...من ديگه بايد برم.. مجيد هنوز تو اتاقشه
خالقي
از جاش بلند شد و بدون حرفي به طرف در راه افتاد ...سريع خودمو از اتاق
دور كردم و طوري وانمود كردم كه انگار تازه از اتاق خارج شدم.
پشت سرش دايي هم خارج شد
خالقي به محض ديدنم رنگش پريد ولي دايي بدون كوچكترين تغييري هم قدم با خالقي بهم نزديك شد و گفت:
-سر راه ...خانوم خالقي رو هم مي رسونيم
نمي دونم چرا نمي تونستم حرفي بزنم و فقط به دوتاشون خيره بودم
كه دايي صدام كرد:
-مجيد
يهو به خودم اومدم و به دايي خيره شدم
-چته ؟چرا وايستادي ؟زود باش بريم... دير شد
فقط سري تكون دادم و بار ديگه به خالقي نگاهي كردم و راه افتادم
****
با اينكه مي دونستم مسيرش كدوم طرفيه ولي باز ازش سوال كردم و از تو اينه بهش خيره شدم تا واكنششو ببينم
-از كدوم طرف بايد برم ؟
سرشو به تندي اورد بالا و به دايي خيره شد و خواست دهن باز كنه كه دايي گفت :
-خانوم خالقي خوشحال ميشيم امشب به مهموني خانوادگيمون تشريف بياريد
رنگش به شدت پريد و با من من نگاهش بين من و دايي چرخوند و گفت:
-نه ممنون
-جز خانواده من و مجيد كس ديگه اي نيست ..نگارم كه مي شناسي غريبه اي تو جمع نيست
-نه من...
-يه امشبو بد بگذرونيد
-ولي
-مي خوايد با منزل تماس بگيريد و بهشون اطلاع بديد
و گوشيشو به طرفش گرفت
نمي
تونستم لحظه اي رو از دست بدم... اصرارهاي دايي و نه گفتن هاي خالقي بد رو
مخم بود ..و همين باعث مي شد ..گوشه لبمو با حرص بين دندونامو فشار بدم
نمي تونستم باور كنم كه دايي داره چيكار مي كنه... از تصورش هم به حالت انزجار مي رسيدم
خالقي
كوتاه اومده بود و با دستايي كه كمي لرزون بود گوشي رو از دستش گرفت و
قبل از شروع به تماس گرفتن با چشماي ترسونش به چشمام خيره شد
تمام خشممو جمع كردم تو چشمام و ازش رو نگرفتم
با نگاهي كه بهش كردم بيشتر رنگ به رنگ شد و با حالت التماس به دايي گفت:
-انشالله يه شب ديگه مزاحم خانواده ميشم.. درست نيست توي يه مهموني خانوادگي يه غريبه باشه
من كه داشتم حرص مي خوردم و خون خونمو مي خود با صدايي كه سعي در خونسرد نگه داشتنش داشتم بهش گفتم:
- قرار نيست مراسم خاصي باشه يه شام دور هميه ..چرا انقدر سخت مي گيريد؟
و در حالي كه پوزخند مي زدم و اين پوزخند هم از ديد دايي پنهون نموند گفتم:
-زن داييم دست پشختش حرف نداره كافيه يه بار امتحانش كنيد انوقته كه مهمون هر هفته اشون بشيد
دوتايشون لحظه اي با بهت بهم نگاه كردن
كه با خونسري بي سابقه اي به طرف دايي برگشتم و ازش پرسيدم:
- مگه نه جناب طاهري ؟
دايي كه به فكر فرو رفته بود فقط سرشو با ترديد و دو دلي تكوني داد و نگاشو ازم گرفت و به بيرون خيره شد
خالقي با استيصال به عقب تكيه داد و شروع كرد به ور رفتن با انگشتاش ..انقدر استرس داشت كه يادش رفته بود بايد با جايي تماس بگيره
و همين امر منو مطمئن مي كرد كه كسي نگران دير رفتنش نيست
از دايي يه جورايي بيزار شده بودم
ولي نمي تونستم حرفي هم بزنم ...بين راه دايي با خونه تماس گرفت و بهشون
اطلاع داد كه خالقي هم مي ياد
ديگه به دوتاشون نگاه نمي كردم و حواسم بيشتر به بيرون و ترافيك بود...
با ورود به خونه يادم اومد كه بايد نگارو مثل هميشه تحمل كنم ..باز جاي شكرش باقي بود كه فقط بايد همين يه نفر و تحمل مي كردم ..
انقدر خسته بودم كه اگه دست خودم بود وسط پذيرايي مي خوابيدم ...چه كنيم كه مبادي ادب بوديم و نمي تونستيم از اين غلطا بكنيم
با خوشامد گويي بقيه كه بيشتر به خالقي بود تا به من بد بخت... اول از همه يه سرك تو اشپزخونه كشيدم
نگار
با وسواس خاصش در حال درست كردن سالاد بود ..با اينكه خسته بودم دلم نمي
اومد به حال خودش بذارم ..اخه اين چند روزه هم كم رو اعصابم نبود
چقدرم كه بدش مي اومد كسي حين سالاد درست كردنش به كاهوهاي خوش اب و رنگش دست درازي كنه
صندلي رو كشيدم عقب و مقابلش با يه لبخند مكش مرگ ما نشستم
اخم غليظي كرد و سبد كاهوها رو از جلو دستم برداشت و روشو از م گرفت
دستمو گذاشتم زير چونه ام و به انگشتاي كشيده اش چشم دوختم ...كه با ديدنشون ياد دختر عمو جانم افتادم و به فكر فرو رفتم
-چي شد سهيلا باهاتون اومد؟
من كه صداشو نشنيده بودم و هنوز به دستاش خيره بودم يهو با صداي بلندش از خودم و هر چي افكار گند بود خارج شدم
و با اخم بهش خيره شدم
-مي گم چي شد سهيلا باهاتون اومد؟
-چه مي دونه ام ...برو از بابات بپرس كه وسط راه يادش مي افته مهمون دعوت كنه
وقتي ديد هنوز اخم كردم ... برگي از كاهو رو به طرفم گرفت و گفت:
-حالا انقدر اخم نكن ..از چي انقدر عصباني هستي ؟
نگامو به ظرف سالاد دوختم و جوابشو ندادم
-اي بابا دستم شكست چرا نمي گيريش؟
با ناراحتي سرمو اوردم بالا و كاهو رو ازش گرفتم و گاز كوچيكي از سرش گرفتم
نگار همونطور كه سالاد درست مي كرد با لبخند و دقت بهم نگاه مي كرد كه شايد سر از كارم در بياره
-مي گم مجيد
-هوم
-روز پنجشنبه كه جايي كار نداري ؟
-چطور؟
-خوب مي دوني
- نه نمي دونم
- اي بابا انقدر اخمو نباش ..بابت اون روزم ازت معذرت مي خوام
ابروهامو انداختم بالا و با لبخندي كه توش پر از تعجب بود بهش نگاه كردم و گفتم :
-خودتي نگار؟ ..تو و معذرت؟ ..اونم از من ..؟
-وا مگه من چمه؟
- چت نيست ...تو الكي از كسي معذرت نمي خواي
-خوب فهميدم كه كارم اشتباه بوده
-هه ..اره جون خودت
يه كاهو ديگه به طرفم گرفت و با حالت مظلومي گفت:
- يه پسر عمه كه بيشتر نداريم
- اره يه پسر عمه كه قرار دوباره خر بشه
- وا مجيد ..
- حالا چي مي خواي ؟
لبخندي زد و گفت:
- اول اين كاهو رو بگير تا بهت بگم
- ديدي گفتم با يه كاهو داري خرم مي كني
-خدا نكنه مجيد اين چه حرفيه؟ ..من فقط يه خواهش خواهرانه ازت دارم
-خواهرانه ؟..خوب خواهر جان چي هست اين خواهش خواهرانه ات؟
مي دوني پنجشنبه تو دانشكده قراره يه مراسم براي بچه هايي كه فارغ التحصيل ميشن برگزار كنيم
-همون دانشكده درپيتي كه خيلي بهش افتخار مي كني ؟
-مجيد
-خوب ادامه اش ؟
-مي دوني... نمي دونم چي شد اونروز كه داشتيم تدارك برنامه ها رو مي ديديم جو گير شدم و يه قولي از طرف تو به جمع دادم
كاهو تو دهنم نصفه موند و با درموندگي بهش خيره شدم
- خوب ..خوب من بهشون قول دادم كه تو با اون سنتورت كل سالنو مي تركوني
كاهو رو از بين لبام جدا كردم و گفتم :
- يعني اين دو برگ كاهو براي اين كار بود ؟
-مجيد جان... عزيزم تو براي كارت بيشتر از اينا ارزش قائلي كه بخواي با پول هنرتو بي ارزش كني
- نگار خرتر و هالو تر از من گير نيودي ؟
-مجيد
-مجيدو درد.... من وقتشو ندارم
-ولي من بهشون قول دادم
- بي خود كردي
- اگه قضيه پوله خوب
- نخيرم قضيه پول نيست... ولي تو هنوز ياد نگرفتي به جاي ديگران تصميم نگيري ....بنده هم پنجشنبه ام پره... وقت سر خاروندن ندارم
از جام بلند شدم كه همزمان بلند شدو كل سبد كاهو رو مقابلم گرفت
- مجيد خواهش مي كنم نذار آبروم بره
- اخه نامرد اين چندمين بارته ؟..و تو هر بار جواب محبتاي منو چطور مي دي؟
- اره خوب مي دونم ولي فقط همين يه بار
سرشو كج كرد و با مظلوميت :
- خواهش مي كنم آبرومو نبر
خودمو اخمالو نشون دادم و يه 7-8 تايي برگ كاهو برداشتم و گفتم :
- بايد فكرامو بكنم
- همه اين كاهوها مال تو فقط نگو نه
دوتا كاهو رو چپوندم تو دهنم و گفتم :
-حالا از اول تا اخرش كه نبايد باشم ؟
با خوشحالي سبدو گذاشت تو بغلم و گفت :
-تو كل برنامه... فقط سه بار
سبدو كوبيدم رو ميز و با صداي نسبتا بلندي گفتم :
-سه بار ؟
سرشو تكوني داد و حرفي نزد
- اينطوري كه كل روزم پريده
- تو فكر كن براي دختر داييت مي كني
-هه.. كاش يه نفر ديگه اي رو مي گفتي
- قبول ؟..قبول ؟
سبدو برداشتم..و در حال خوردن گفتم :
- بسوزه پدر اين شكم كه عقل و ايمان ادمو مي بره
با خوشحالي دو سه باري بالا و پايين پريد و به طرفم اومد به ماچ ابدار رو گونه ام كاشت
- اه هزار بار گفتم از اينكارا نكن دختره ديوونه
با خوشحالي در حالي كه دستاش رو شونه هام بود و سبد كاهو ها هم تو دستم جلوم بالا و پايين پريد و گفت:
- خيلي گلي ..آخرشي .....عاشقتم مجيد
لبخندي زدم و با خنده گفتم :
- باشه دردت تو سرم ...
كه شروع كرد به خنديدن
- خيل خوب بسه بذار بخورم ..
با خنده مشت كم جونه اي به بازوم زد ...
و
يه بار ديگه بي هوا يه ماچ ديگه ازم گرفت كه خواستم سرمو از كراهت ازش دور
كنم كه نگاهم افتاد به در اشپزخونه ..يهو دوتامون خشكمون زد
خالقي با رنگ پريدگي به ما نگاه مي كرد
نگار سريع دستاشو از رو شونه ها برداشت
يهو صورتم سرخ شد و سبد و كوبيدم وسط ميز و با صداي بلندي گفتم :
- تو هنوز بزرگ نشدي دختر ....اه
و تندي از اشپزخونه خارج شدم
لعنتي اين از كجا پيداش شد .
.البته
از اونجايي كه من و نگار از كوچيكي باهم بزرگ شده بوديم اين صميميت چيز
عجيبي نبود و بيشتر مواقع تو دفتر روزنامه به پرو پاي هم مي پيچيديم ...
اما حضور خالقي اونم تو اون لحظه مي تونست برداشتاي بدي رو به همراه داشته باشه
با كلافگي دستي به گردنم كشيدم و به پذيرايي رفتم و پيش بقيه نشستم ..زن داييبا ديدنم ازم پرسيد :
- چه خبر از كار و بار اقا مجيد ؟
خم شدم و خياري رو برداشتم و گفتم:
- هيچي زندايي جان..هيچ خبري نيست ...جز ملال دوري شما
لبخندي زد و گفت :
- ديگه وقتشه برات استين بزنيم بالا كه اين ملالا رو فراموش كني
گازي به خيار زدم و گفتم :
-تو رو خدا شما ديگه به ما گير نده كه صبح تا شب دارم از مادرم مي كشي
مادرم اخمي كرد و رو به زن دايي گفت:
-مي بيني نرگس جون ..حالا بيا پسر بزرگ كن ..براي زن دادنشم بايد به پاش بيفتم
-اي بابا باز شروع شد
كنترل تلويزيونو برداشتم و شروع به عوض كردن كانالا كردم
كه يه سيني جلوم ظاهر شد ..به فنجوناي چايي خيره شدم و بعد سرم اوردم بالا و تو دلم گفتم:
-د بيا هنوز نيومده پسر خاله شد و خونه زندگي زن دايي بدبختمو صاحب شد
هنوز داشتم بهش نگاه مي كردم كه گفت :
- بفرماييد
زن دايي با عجله بلند شد و خواست سيني رو ازش بگيره
- شما چرا سهيلا جان ؟
- اينطوري راحترم بذاريد راحت باشم ...هر چي باشه سر زده اومدم
-اي بابا شما مهموني
-مجيد جان دستش شكست بردار
-دستشون درد نكنه من چايي ميل ندارم
نگام به مادرم رفت كه داشت بهم چشم غره مي رفت كه بردا زشته
سرمو تكوني دادم و يه فنجون برداشتم و با ناراحتي رو ميز گذاشتمش
سيني رو بين بقيه چرخوند
نمي تونستم تحمل كنم بي خيال بودناي دايي ..قربون صدقه هاي زن دايي و نگاههاي پر محبت مادرمو به خالقي
تو دلم هزار بار به خودم فحش دادم كه چرا نشستم و دارم اين چيزا رو مي بينم
همه در حال بحث و گفتگو بودن ...تنها كسي كه اين وسط ساكت بود و خود خوري مي كرد من بودم ....
از جام بلند شدم و به طرف حياط بزرگ دايي رفتم
باغچه و درختا رو تازه اپاشي كرده بودن و بوي نم خاك ارومم مي كرد ...
راه
افتادم به جاي هميشگيم..از بچگي شده مونس تنهايم ..جايي انتهاي حياط دايي
كه به خاطر زياد بودن دارو درخت حسابي از ديد افتاده بود و نگار از اومدن
به اين طرف هميشه امتناع مي كرد ...
دست راستم تو جيب شلوارم بود و با دست ديگه ام شاخ و برگا رو كنار مي زدم ...
دلم بي خود و بي جهت گرفته بود ...
اخرين شاخه رو كنار زدم ...
نمي
دونم چرا هيچ كس هيچ وقت اين قسمتو دست نمي زد نه بهش مي رسيد ..شايد چون
تو ديد نبود ...انقدر برگا و شاخه ها خودشون در اومده بودن كه شده بود يه
اتاقك تنگ و تاريك
چقدر تو بچگي از اينجا براي ترسوندن نگار استفاده كرده بودم
پوزخندي زدم و وارد قلمرو بچگيام شدم و روي تخت سنگ نشستم ..و نفسمو دادم بيرون ارنجهامو رو زانوهام گذاشتم
شده بودم يه ادم با كلي راز كه نمي تونست به كسي هم چيزي بگه
دست كردم تو جيب پيرهنم و برگه رو در اوردم و به شماره خيره شدم..به گوشيم نگاهي انداختم و شروع كردم به گرفتن شماره ....
بوق هاي كشيده و انتظار من براي پاسخي از سوي اونطرف خط و انتظاري بي پاسخ كه تبديل شد به بوقهاي اشغال ...
پوزخندي زدم و با خودم گفتم:
- از اولشم معلوم بود سر كارم ..
خواستم گوشي رو بذارم تو جيبم كه شروع كرد به زنگ خوردن
به صفحه خيره شدم
همون شماره بود كه حالا ازم مي خواست جوابشو بدم
دكمه سبزو فشار دادم و با بي حالي گفتم :
- بله
- شما با اين شماره تماس گرفته بوديد؟
- خانوم نجم
- بله خودم هستم
- مجيد هستم... محيد نجم
- به چه عجب يادت افتاد يه دختر عمويي هم داري
حرفي نزدم
- فكر مي كردم بياي كارخونه
- چرا بايد حرفاتو باور كنم؟
- نفسشو داد بيرون و گفت :
-
اين مشكل خودته كه مي خواي باور كني يا نه ...من اونروز اومدم و همه چي
رو بهت گفتم ....تازه اگه كمي مختو كار بندازي مي فهمي كه اين وسط چيزي به
نفع من نيست همه چي به نفع توه
-چرا بعد از اين همه سال؟
- تقصير من نيست من خودمم تا چند ماه پيش از وجود تو بي اطلاع بودم
-يعني الان بقيه مي دونن تو منو پيدا كردي
خنده اي كرد و گفت:
-نه
-نه؟
-چه انتظاري داشتي؟... به بقيه مي گفتم در حالي كه تو خودت باور نكرده بودي ..
-حالا چه دخلي به تو داشت كه خودت افتادي دنبالم ؟
-همه چي رو نميشه پشت تلفن گفت ..مي توني فردا بيا جايي كه مي گم ..اونجا راحتر مي تونيم حرف بزنيم
-مشكل اينكه ..من هنوز حرفاتو باور نكردم
-در هر صورت من تو كافي شاپ ()منتظرتم ..ادرسشو بهت اس ام اس مي كنم...
خواستي بيا خواستي نيا .....فقط بدون نيومدنت برابر از دست دادن نصف اون كارخونه است
پوزخند از گوشه لبام محو شد
-چي
شد؟ ساكت شدي ؟مي دونستم هيچ كسي نمي تونه از اون كارخونه دل بكنه ..تو كه
جاي خود داري ............فردا حتما بيا ...فقط به كسي چيزي نگي بهتره
..كه اينو هم براي خودت مي گم..من ديگه بايد برم ببخش دير جواب دادم تو
مهموني يكي از دوستام هستم صداي زنگ گوشيمو نشنيدم ..فعلا مجيد جان
و تماسو قطع كرد
گوشي رو از گوشم دور كردم
"نصف كارخونه ..اين چي مي گفت ؟"
- مجيد ؟
صداي نگار بود
- كجايي ؟اگه اون ته اي بيا بيرون خودت مي دوني من اونجا نميام... بيا داريم شامو مياريم ..مجيد
صداي
نگار تو اون لحظه ها مثل پتك بود ..كه اصلا حوصله اشو نداشتم ...اما اگه
اين قضيه واقعيت داشت چي ؟پس چرا مادرم هيچ وقت چيزي بهم نگفته بود ..؟
اونم بعد از اين همه سال ؟
-مجيد؟
"اه لعنت به صداي خروس وارت "
بلند شدم و از مخفيگاهم بيرون اومدم كه به محض ديدنم گفت:
-چرا هر چي صدات مي كنم جوابمو نمي دي ؟
-اخه كدوم ادمي رو ديدي كه به صداي خروس جواب بده كه من دوميش باشم
دستاشو به پهلوش زد و با عصبانيت گفت :
مجيد
بهش نزديك شدم و لبخند بي حالي زدم
-چرا انقدر اذيتم مي كني ؟
-اخه حال مي ده
و قبل از وارد شدن به خونه به ارومي ضربه اي به نوك بينيش زدم
لبخندي زد و گفت:
-من بچه نيستما ..
-اتفاقا با اين جيغ جيغات هر روز ثابت مي كني بچه هستي
-بد جنس
-خدايش اگه پنجشنبه نبود انقدر تحملم مي كردي
-خنده اي كرد و با وقاحت گفت :
-نه
و قبل از اينكه جوابشو بدم بدو از كنارم رفت به طرف اشپزخونه
انقدر گيج و سردر گم مسائل اطرافم بودم كه اصلا متوجه نشدم موقع نشستن كنار خالقي نشستم
در
حال كشيدن برنج بودم كه نگام به مادرم افتاد كه داشت با اون نگاههاي
دلسوزانه و عاشقانه اش به من نگاه مي كرد ..خوب چيز غير طبيعي نبود ولي
حالا يعني چي ؟ ..كمي سر چرخوندم كه ديدم نگار سعي داره خنده اشو كنترل
كنه و براي همين خودشو با غذاش سرگرم كرده
سرمو با تاسف و ناراحتي تكوني دادم و خواستم شروع كنم كه مادرم گفت :
- مادر جون براي سهيلا خانوم هم بكش
به بقيه نگاه كردم همه داشتن نگام مي كردن ..
بشقابو با نارضايتي از مقابلش برداشتم و براش برنج كشيدم ..نمي دونستم چقدر براش بريزم كه خودش گوشه بشقابو گرفت و گفت :
- كافيه
تو دلم گفتم خداروشكر و خواستم اولين قاشقو بذارم تو دهنم كه اينبار زن دايي با لبخندي ناشي بهم گفت:
-مجيد جان اون ظرف مرغم بذار جلوشون تو نزديكتري
نفسمو بي صدا دادم بيرون و ظرفو جلوش گذاشتم ..صداي تشكرشو شنيدم ولي جوابشو ندادم
قاشق پرمو كه تو بشقاب بود برداشتم كه نگار گفت :
-خوب تو كه همه كار كردي يه ليوان دوغ هم براش مي ريختي
با چشماي به خون نشسته به نگار خيره شدم ..بقيه با لباي خندون بهم خيره شده بودن ..
با خودم اروم زمزمه كردم:
-اروم باش پسر ...اينا فقط دنبال يه سوژه ان كه بخندن تو هم بزن تو پر همشون
وقتي دوغو ريختم و جلوش گذاشتم ..ظرف سالادو برداشتم و گفتم :
- اينم سالاد كسي خواسته ديگه اي نداره
نگار زد زير خنده ..دايي لبخندي زد و مادرم و زن دايي هم نگاه معني داري بهم كردن و اروم زدن زير خنده
اين وسط من حرص مي خورم و خالقي لبو....بس كه سرخ شده بود
بعد
از صرف شام خالقي پاشو كرد توي يك كفش كه مي خواد بره ولي از اونجايي كه
خانواده راضي به رها كردن دختري در اين شب تاريك نبودن و هميشه محبتاشونو
با به زحمت دادن من نشون مي دادن ازم خواستن خانومو برسونم ...
كلا گل بود و به سبزه نيز اراسته هم شد
من زودتر از حياط خارج شدم بقيه همون
دم در ساختمون باهاش خداحافظي كردن ..و رفتن ولي دايي باهش هم قدم شده بود
و دوتايي باهم پچ پچ مي كردن
با عصبانيت سوار ماشين شدم و درو محكم بهم كوبيدم كه با اينكارم متوجه من شدن ..
خالقي با كلي خجالت و شرمساري سوار شد ...
دايي سرشو خم كرد و گفت:
-مادرت امشب اينجا مي مونه خواستي تو هم بيا ..
بدون اينكه نگاش كنم در حال خلاص كردن دنده گفتم :
-نه برم خونه راحترم ...
سنگيني نگاه دوتاشونو به خوبي مي تونستم احساس كنم
با روشن كردن ماشين دايي ازمون فاصله گرفت و من حركت كردم
وارد خيابون اصلي شديم به حرف اومد:
-بابت امشب خيلي ممنون
- من كه كاري نكردم خودمم مهمون بودم.. نديدي؟
-در هر صورت ممنون كه منو تو جمع خونوادگيتون راه داديد
برگشتم و نگاه معني داري بهش كردم و گفتم :
-شما هم حساب كن جز خانواده اي
رنگش به شدت پريد و لب پايينشو گاز گرفت و ديگه بهم نگاه كرد
داشتم به همون مقصد قبلي مي رفتم كه صداش در اومد:
-كجا مي ري ؟
-دارم مي رسونمت
-چرا از اين مسير؟
-پس كدوم مسير .؟.دفعه پيشم
-اون دفعه قبل بود ..من جاي ديگه اي مي رم
و ادرس ديگه اي داد ...بعد از نيم ساعت وارد يه كوچه شديم ..خواستم جلوتر برم كه بهم گفت:
-ممنون همين جاست
و من ماشينو نگه داشتم
با تشكري از ماشين پياده شد..
به كوچه و خونه ها نگاهي انداختم ..به ظاهر محله خوبي مي اومد اكثرا خونه ها هم ويلايي بودن..
مقابل در يكي از در خونه ها رفت منتظر شدم بره تو
وقتي ديد ايستادم و حركت نمي كنم بهم اشاره كرد كه برم
ولي من بهش اشاره كردم اول بره تو بعد من مي رم
دست دست مي كرد ..نگاش به من و در بود كه با قدمهاي بلندي خودشو به من رسوند و گفت :
-چرا وايستاديد؟ بريد؟
-باشه هر وقت رفتي تو منم مي رم
-اينجا خونه امه مشكلي نيست
-بله حق با شماست ولي من خيالم زماني راحت ميشه كه شما بري تو و اون درو پشت سرت ببندي
حرفي نزد و دستاشو مشت كرد و از ماشين فاصله گرفت و مقابله در ايستاد ..
بهش خيره بودم
دستش به طرف زنگ رفت و به ظاهر نشون داد كه داره زنگ مي زنه ...
انقدر تابلو اين كارو كرد كه فهميدم كاسه اي زير نيم كاسه است ..اين دختر از اولم بازيگر خوبي نبود
فهميدم قصد دست به سر كردنمو داره
و منم وانمود كردم كه خيالم راحت شده..ماشينو روشن كردم و به انتهاي كوچه رفتم همزمان اينه رو تنظيم كردم ببنم مي خواد چيكار كنه
از پيچ كوچه كه گذشتم ديدم راه افتاد تا بره سر كوچه
ماشينو سريع پارك كردم و پياده شدم و خودمو با پنهون كردن پشت درختا به سركوچه رسوندم ...منتظر بود تا يه ماشين بياد و سوار بشه
به ساعت نگاه كردم 11 بود 5 دقيقه اي منتظر بود كه يه ماشين مدل بالا جلو پاش زد رو ترمز
و
شيشه داد پايين و چيزي بهش گفت ولي خالقي اخمي كرد و از ماشين فاصله گرفت
ماشين باز حركت كرد و كنارش متوقف شد ..خالقي اينبار بهش توپيد و چيزي گفت
پسر در جوابش چيزي گفت و حركت كرد
بعد از گذشت مدتي يه ماشين ديگه و مزاحمت ديگه
ديگه طاقت نيوردم به سمتشون راه افتادم ..تو همون بين يكي از دو سر نشين از ماشين پياده شد و به خالقي نزديك شد و بند كيفشو گرفت
قدمهامو تندتر كردم پسر متوجه نزديك شدنم نبود..خالقي در تلاش بود كه خودشو از دستش خلاص كنه كه با مشتم يكي خوابوندم تو گونه پسر
وچون ضربه غافلگيركننده بود تعادلشو از دست داد و نقش زمين شد
خالقي برگشت و با ترس و چشماي گريون بهم خيره شد
پسر دست به گونه از جاش بلند شد و گفت:
-هوي وحشي
خواستم
يكي ديگه بخوابونم تو صورتش كه اون يكي هم پياده شد .و خواست بياد كمك
دوستش ...به محض ديدن قفل فرمون تو دستش تازه فهميدم چيزي براي دفاع كردن
از خودمو ندارم ..
از
دوتاشون كمي فاصله گرفتم كه پسر اولي از فرصت استفاده كرد و افتاد به جونم
..اين وسط صداي داد و بي داد خالقي به گوشم مي رسيد ولي دريغ از يك كمك
كوچك تو دل تاريك اين شب سياه..
دوتايي
نقش زمين شده بوديم و با مشت لگد به جون هم افتاده بوديم ..تو اين بين اون
يكي داشت بهم نزديك مي شد چشمم به قفل فرمونش بود ..
چرخي
زدم و پسر افتاد زير پاهام ..با دستام يقه اشو گرفتم ..و يه مشت خوابوندم
تو صورتش... صورتش پر خون شده بود ..كه يه دفعه پهلوم داغ شد و از درد تير
كشيد تا مغز استخونم و از روي پسر افتادم روي زمين ..دستام رو پهلوم
گذاشتم و تو خودم جمع شدم ..پسر خواست يه ضربه ديگه بزنه...كه با صداي
عربده ماننده خالقي كه مي گفت "گم شيد" ... از من فاصله گرفتن
به سختي پلك چشمامو باز كردم و با ناباوري به چاقوي تو دستش نگاه كردم ...
خون از گوشه لب و دماغم جاري شده بود و پهلوم مي سوخت
كه يه بار ديگه داد زد :
-گم مي شيد يا حاليتون كنم
دو نفر كه دنبال شر نبودن ... با چندتا فحش ناجور سوار ماشين شدن و حركت كردن
هنوز رو زمين بودم و بهش نگاه مي كردم ..
تمام بدنش از ترس و وحشت مي لرزيد كمي كه گذشت ارومتر شد و متوجه نگاهم شد
با نگراني بالا سرم اومد و ازم پرسيد:
-حالت خوبه
به سختي بلند شدم و همونجا روزي زمين نشستم و دستي به زير بينيم كشيدم
-مي خواي بريم دكتر ؟
با ديدن خون روي انگشتام سرش داد زدم و گفتم:
-اينجا چه غلطي مي كني ؟
-من من
-كجا داشتي مي رفتي.. دختره...
چونه اش لرزيد
نگام به چاقوي تو دستش افتاد
با ترس چاقو رو رها كرد و با كمي فاصله از من روي زمين نشست و بناي گريه گرفت
بعد از اون كتك جانانه حوصله اين يكي رو نداشتم به سختي از جام بلند شدم