چند روزی از دادگاه گذشته بود.روزی هزار بار موبایلم زنگ می زد و جوابش را نمی دادم.

باببک هم به شیدا گفته بود که اجازه بدهد تا با خانواده شان برای خواستگاری به خانه اشان بروند.شیدا هم قبول کرده بود البته با کلی موعظه و ترغیب من،ولی خودش هم راضی بود.

هر روز به همراه شیدا به دانشگاه می رفتیم و از آن موقع که فهمیده بودم گلاره از ایران رفته و توسط نهال هم مطمئن هم شده بودم حال و روز بهتری داشتم.شیدا هم از وقتی که حرف های اردوان را برایش تعریف کرده بودم دیگر مثل سابق نسبت بهش آن قدر تند نبود و شبی یک ساعت نصیحت نمی کرد که اردوان اله و بِله و باید ازش جدابشم.

چند روز بود که هر موقع از دانشگاه بیرون می آمدیم اردوان تو ماشین جدیدش طبق معمول که عینک و کلاه می گذاشت نشسته بود و بی هیچ حرفی ما رو نگاه می کرد بعد هم تامسیری دنبالمان می آمد ولی شیدا با دست فرمان خوبش گمش می کرد اما این تعقیب و گریزها به همانجا ختم نشد،بلکه عده ای هم اردوان را شناخته بودند و فهمیده بودند که هر روز به انتظار چه کسی می آید و می رود،دوباره به شایعات قبل در مورد من و اردوان دامن زده بودند و از همه بدتر هم شایان بود که یک روز وقتی تنهایی از سلف داشتم برمی گشتم و شیدا هم برای تحقیقش به کتابخانه رفته بود و مریم و فرشته هم نبودند جلویم را گرفت و مثل همان دفعه که مریم از طرق رضا بهش جریان اردوان را رسانده بود عصبانی بود و با حالت زشتی گفت:

-به به خانم مشایخی!چه عجب وکیل مدافعتون نیست،می خواتسم بگم راست می گن تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها،خانم مشایخی.

تمام جسارتم را جمع کردم چون از این مسخره بازی هایش خسته شده بودم گفتم:

-ببخشید آقا شایان می شه بفرمایید زندگی خصوصی من چه ربطی به شما داره؟!انگار شما قصد ندارید این مزاحمت هاتون رو تموم کنید،شما به من پیشنهاد ازدواج دادید و من هم رد کردم حالا شما از جون من چی می خواهید که راه و بیراه جلوم سبز می شین.

شایان که به اوج عصبانیت رسیده بود گفت:

-واقعا آن قدرها هم که مردم در موردتون فکر می کنند بی زبان نیستید،انگار شما بیشتر بی لیاقت هستید،من با تمام وجودم به شما ابراز احساسات کردم ولی شما به هیچ می گیرید الان هم هر روز می بینم که طرف می یاد سراغتون هر چند ناکام می ره ولی انگار زیاد هم بهش بی میل نیستید.

دیگر داشتم کفری می شدم پسره ی فضول هر چی می گفتی باز ساز خودش را می زد.با حرص گفتم:

-به شما ربطی نداره که تو مسائل شخصی من کنکاش می کنید،مطمئن باشید هیچ وقت جواب مثبتی از من نمی شنوید من اصلا به شما فکر هم نمی کنم فقط حالم از این سیریش بازی هاتون بهم می خورده این همه مدت خسته نشدید دنبالم آمدید و هیچ چیز عایدتون نشد.خب،بید سراغ زندگیتون.

با حرص ازش جدا شدم و سایان بلند داد زد تا به گوشم برسد:

-بالاخره عایدم می شه حالا می بینی اگر من تو رو از رو نبردم.

می خواستم به دفتر حراست بروم و از دستش شکایت کنم ولی ترسیدم آن هم حرف هایی بزند که برایم بد شود،آخه اگر می گفت جریان چیه و اصل موضوع چطوره درسر می شد.

در حالی که از خشم می لرزیدم و دیگر حوصله ی دانشگاه را نداشتم،زدم بیرون و همان طور که تو دلم داشتم به خودم و شایان و هر چی آدم سمج بود فحش می دادم متوجه بوق ممتدی که کنارم می خورد شدم حوصله نداشتم برگردم داشتم با خودم فکر می کردم یه مزاحم خیابانی است که اردوان از ماشین پیاده شد و گفت:

-طلایه،طلایه خواهش می کنم وایستا،بی معرفت حداقل بذار پنج دقیقه ببینمت دیگه پنج دقیقه که حق دارم زنم رو ببینم.

می خواستم همه ی دق و دلیم را سر اون که با رفت و آمدهایش باعث دردسرم شده بودم خالی کنم،به سمتش برگستم.هنوز بدنم می لرزید و آشفته بودم وصورتم از عصبانیت قرمز بود،اردوان که متوجه شده بود گفت:

-چی شده؟چرا ناراحتی،اتفاقی افتاده؟!

معلوم بود نگران شده و همان طور خیره نگاهم می کرد که با فریاد گفتم:

-از دست تو دیگه،بس که الافی،باید از هر کس و ناکسی حرف مفت بشنوم مگه تو کار و زندگی نداری بیست و چهار ساعت اینجا بیکار وایستادی؟!

اردوان که حالا حسابی بهم نزدیک شده بود در حالی که تو چشم هایم نگاه می کرد گفت:

-چی شده کدوم کس و ناکسی جرأت کرده به تو حرف بزنه؟

من که دیدم او خیلی موضوع را جدی گرفته و رگ های گردنش از خشم بیرون زده گفتم:

-هیچی به تو مربوط نیست فقط لطف کن از پست دادن دم دانشگاه دست بردار.

انگار حرف مرا نشنیده بود با اخم همان اخم هایی که جرأت نمی کردم یک کلمه هم به غیر حقیقت چیزی بگویم کفت:

-گفتم کدوم ناکس حرف زده؟

-هیچ کس،اصلا به تو چه ربطی داره!

حسابی عصبانی شده بود.گفت:

-طلایه دارم باهات جدی حرف می زنم یا می گی یا همین الان می رم تو اون خراب شده تکلیف همشون رو روشن می کنم،مثل این که منو نشناختی،زودباش بگو کی؟

چشم هایش را تنگ کرد و گفت:

-آهان حتما همون شایان آره؟!

در حالی که با غیظ اسم شایان را تکرار می کرد گفت:

-شایان درسته؟!

و بدون این که منتظر جوابی از من باشد به سمت دانشگاه به اه افتاد.من که ترسیده بودم دنبالش دویدم تا نگذارم برود و جلوی آبروریزی را بگیرم ولی ماشالله چنان تند می دوید که من به هن هن افتاده بودم و بهش نرسیدم و جلوی چشم هایم گم شد.

بعد از چند دقیقه با سر و صدایی که از طرف آب خوری داشنگاه می آمد متوجه داد و فریاد اردوان شدم،وقتی جلوتر رفتم اردوان را دیدم که یقه ی شایان را گرفته و با مشت و لگد به جانش می زد که دونفر از حراستی های داشنگاه رسیدند.

اردوان را به زور از شایان که رنگ و رویش پریده بود جدا کردند و چنان با سلام و صلوات آقای صولتی،آقای صولتی می کردند انگار رئیس جمهوره ولی اردوان بی اهمیت به آنها فریاد می زد.

-دیگه نبینم دور و ور زنم بگردی،دفعه ی دیگه فکت رو خورد می کنم.

من که زانوهایم سست شده بود،همان طور که نگاه می کردم اما خانمی که توی حراست بود زد به شانه ام و با اخم نگاهم کرد که از ترس نزدیک بود غش کنم گفت:

-شما طلایه مشایخی هستید؟

زبان خشک شده بود با سر حرفش را تایید کردم که گفت:

-تشریف ببرید داخل حراست.

نگاهم به اردوان بود که به سمت حراست می رفت و شایان با پوزخندی نگاهم می کرد،نفسم بالا نمی آمد به دنبال انها به سمت دفتر حراست روان شدم.

آن لحظه ان قدر منقلب بودم که انگار برای جرم بزرگی دستگیرم کردند انگار وزنم زیاد شده بود و به پاهایم غل و زنجیر بود که نمی توانستم گام بردارم ولی به هزار زحمت وارد اتاق حراست که همیشه سعی می کردم از بیست متری اش هم رد نشوم،شدم.

اردوان و شایان که روی صندلی نشسته بودند با دیدن من سر بلند کردند در نگاه شایان حالتی بود که انگار منو رسوا کرده و حالا هم نشسته تا با آبروریزی تمام مرا سکه یک پول کند و به قول شیدا حال بگیرد.ولی اردوان با نگاهی که از آن کلی پشتیبانی و محبت می بارید،بهم قوت قلب می داد.

مسئول حراست رو به من گفت:

-خانم مشایخی موضوع چیه؟فکر نمی کنید تو دانشگاه که مکان مقدسی هست این مسائل خیلی وقیحانه باشه؟

من که زبان بند آمده بود نگاهی مستاصل به اردوان که چرا این فضاحت و آبروریزی را درست کرده،کردم که اردوان صدایش را صاف کرد و گفت:

-جناب آقای .... ببخشید اسم شریفتون رو هم نمی دونم!

رئیس حراست که حجتی نام داشت گفت:

-حجتی هستم.

اردوان گفت:

-بله،اقای حجتی بنده هم نسبت به محیط دانشگاه همین نطر رو داشتم که اجازه دادم همسرم برای تحصیل بیاد ولی انگار بعضی ها خیلی راحت بگم ناموس سرشون نمی شه و هر چی هم یکی بهشون بی اعتنایی می کنه باز خجالت نمی کشن،این آقا هم چندین مرتبه خانم بهشون تذکر دادند ولی انگار حرف تو گوششون نرفته تا امروز که دیگه من گنرتل خودم رو از دست دادم.

رئیس حراست که به شایان نگاه بدی می کرد گفت:

-درست می گن ایشون!آخه خجالت نمی کشی برای ناموس مردم اون هم تو این محیط مزاحمت درست می کنی؟

شایان نگاه مسخره ای بهم انداخت و گفت:

-آقای حجتی کدوم زن،کدوم ناموس ایشون دروغ می گن،خانم مشایخی چند ترمه که همکلاسی ما هستند ولی شوهر ندارند ایشون دروغ می گه خودش هم یه مزاحمه و هر روز می یاد دم دانشگاه وا می ایسته و خانم مشایخی رو تعقیب می کنه.

رئیس حراست که با حرف های شایان به شک افتاده بود گفت:

-یعنی چه؟!آقای صولتی حتما ایشون همسرتون هستند؟

اردوان با خونسردی به شایان نگاهی کرد و گفت:

-بله چند ساله،منتها چون شرایط من یه خورده متفاوته،خودتون که در ک می کنید!؟نخواستیم تو دانشگاه برای همسرم مشکل ساز بشه،چیزی نگفتیم من هم هر روز مجبورم هر وقت می یام دنبال همسرم منتظر بمونم و از این اطراف دور بشیم و بعد سوار ماشین خودم بشه.

رئیس حراست که سری تکان می داد گفت:

-بله حق با شماست.

و بعد رو به شایان گفت:

-حالا فهمیدی جریان چیه؟!ازشون عذرخواهی کن.

شایان که مسخره می کرد گفت:

-اقای حجتی اینها گفتند و شما هم باور کردیدكچطور می خوان ثابت کنند؟من چند ساله خانم مشایخی رو می شناسم اصلا اسم شوهر نبوده آخه نامزد دوستم با ایشون دوسته،چطور این همه رفت و آمد کردند نفهمیدند ایشون شوهر دارن!اون هم ایشون،من هم جسارتی نکردم فقط از ایشون خواستگاری کردم و خوشدون هم خوب می دونن.

و با لحن متفاوتی رو به من گفت:

ـدروغ می گم خانم مشایخی؟خب،من به ایشون علاقه دارم از ترم اول،حالا هم فقط خواستگاری کردم.

اردوان با عصبانیت گفت:

-تو غلط کردی که خواستگاری کردی وقتی کسی بهت محل نمی ده!

هر لحظه عصبانی تر می شد که رئیس حراست گفت:

-آقای صولتی خواهش می کنم.

بعد رو به شااین گفت:

-دیگه تمامش کن خجالت بکش.

شایان با اخم نگاهم کرد و گفت:

-پس این شوهرته،آره؟

من که از آن موقع یک کلمه هم حرف نزده بودم گفتم:

-آقای حجتی مثل این که ایشون شک دراند،لطفا داخل پرونده ی من فتوکپی شناسنامه ام را و وضعیت تاهل و اسم همسرم رو بهشون نشون بدید تا خیالشون راحت بشه و حداقل دست از سرم بردارند.

آقای حجتی انگار خودش هم به شکا افتاده بود خیلی سریع داخل کامپیوترش کد دانشجویی مرا جستجو کرد و بعد انگار خودش هم خیالش راحت شده بود گفت:

-بفرمایید،این هم اسم اردوان صولتی به عنوان همسر قانونی ایشون،لطف کنید ازشون معذرت خواهی کنید و دیگه مزاحمت ایجاد نکنید در غیز این صورت از اختیاراتم استفاده می کنم و حیفه از بقیه از تحصیل تو این دانشگاه متاسفانه محروم بشید.

شایان که به وضوح حالتش عوض شده بود و مثل گیج ها یک نگاه به من و یک نگاه به اردوان می کرد کاملا دهانش از تعجب باز مانده بود که اردوان گفت:

-لطف کنید بهشون سفارش کنید همه چیز همین جا بمونه،اگر موضوع فاش بشه خانمم اذیت می شن،آخه شما که بهتر می دونید ما یه روز،روز شانسمونه و یک روز برعکس هواخواهان هم که منتظر یک ریسمان هستند که بهش چنگ بزنند و حرف های دلشون رو خالی کنند.

آقای حجتی رو به شایان گفت:

-متوجه شدی اقای صولتی چی گفتند؟

بعد رو به اردوان گفت:

-خب،آقای صولتی حالا که خانمتون تو داشنگاه ما هستند یه چندتایی از این بلیط های ویژه را هم به ما برسونید،بلکه ما هم به طور ویژه خدمت برسیم.

اردوان خوب بلد بود چطور باب صمیمت را باز کند و به قول شیدا خوب بلد بود مخ بزنه،چنان با آقای حجتی گرگ گرفته بود که بعد برامون چای آوردند و شایان را هم با کلی تاکید و تعهد و سفارش بیرون کردند من هم در عالم فکر و خیال های خودم غرق بودم که الان شایان چطور خبرگزاری می کند و در یک ساعت چه حرف هایی پشت سرم خواهد زد.که اردوان انگار حرف هایش به پایان رسید،از جا بلند شد و به من گفت:

-خانم بریم انگار مخفی کاری ها چندان ثمر نداشت هیچ باعث دردسر هم شده،هم برای آقای حجتی و هم برای خودمون،بهتره دیگه همه واقف بشن هم ایوشن رو اذیت نکنن و هم خودت رو.

از این همه زیرکی اردوان لجم درآمده بود ولی جرأت حرف زدن هم نداشتم.سری تکان دادم و سکوت کردم که آقای حجتی گفت:

-خانم مشایخی از این به بعد هر کاری،مشکلی چیزی پیش آمد روی ما حساب کنید. شماره ی همراهم را هم دادم خدمت همسرتون کافیه یه زنگ بزنی.

من مثل عقب افتاده های لال،سری تکان دادم ولی اردوان خداحافظی پر ملاتی کرد و از اتاق حراست که کابوس همه ی دانشجوها بود خارج شدیم تا دم دانشگاه را که مجبور بودم به همراه اردوان که نه کلاهی به سر گذشاته بود و نه عینکی به چشم بروم،با این که ساعت درسی بود و عده ی کمی روی بعضی صندلی های حیاط نشسته بودند ولی خیلی از پسرها و حتی دخترها برای گرفتن امضا و همچنین عکس با دوربین های گشوی هاشون جلو آمده بودند و غوغایی برپا کرده بودند که من فقط حرص می خوردم و هیچ جور هم نمی توانستم از زیر آن همه نگاه های پرسشگر بگریزم که اردوان بعد از آن که خئدی نشان داد و به همه فهماند که با من در ارتباط است رضایت داد و از دانشگاه خارج شدیم.

وقتی از حیاط دانشگاه کاملا دور شدیم با غیظ گفتم:

-این مسخره بازی ها رو برای چی درآوردی؟حالا همه ی دانشگاه فهمیدن.

دوباره از غرور و خودپسندی بیش از حدّش شاکی شده بودم، نگاه غضب آلودی کردم و گفتم:

- اون حلقه مال وقتی بود که روی دیگه ات رو بهم نشون نداده بودی، ولی حالا وضعیت فرق کرده، من هم هیچ نظر مساعدی بهت ندارم.

با این که از حرفم مطمئن نبودم، گفتم:

- دیگه دوست ندارم ببینمت، اگه واقعاً به حرف هات اعتقاد داری و می گی که واقعاً بهم علاقه داری، برو دنبال زندگیت، من هیچ تمایلی به برگشتن به اون خونه و زندگی کنار مردی که با خودش هم رو راست نیست و به خاطر یه انتقام و کینه ی احمقانه، آن همه آزارم داده، ندارم.

نگاه رنجیده اش که حالم را دگذگون می کرد به نگاهم دوخت و گفت:

- طلایه، خب من اشتباه کردم، الان هم دارم اعتراف می کنم، خب تو هم یه خورده گذشت کن، یه وقت هایی آدم عصبانیه، یه کارهایی می کنه، حالا که چیزی نشده ! هر دو حرفامون رو زدیم و تموم شد.

لبخندی به صورتم زد و گفت:

- حالا تو هم این قدر خودت رو لوس نکن، من که می دونم ته دلت داری برام ضعف می کنی.

و با حالت مغرورانه ای ادامه داد:

- این بازی دوستانه را هم لغو کن، بی نتیجه می مونه با چهار آسیب دیده روی دستت، اصلاً دست بردار دیگه، ما این قدر به هم دیگه می یایم، بهت قول ...

گونه هایم از حرص قرمز شده بود، بی اهمیت به نگاه مات اردوان وسط حرفش آمدم و گفتم:

- دیگه نمی خوام این طرف ها ببینیمت، تو هم طبق معمول همه چیز رو یه بازی ندون، این دفعه همه چیز جدّیه، یعنی اون دفعه هم بازی نبود، تو به چشم یه بازی نگاه می کردی، ولی الان بهت می گم، من مثل تو نیستم، این قدر  قشنگ فکر نمی کنم، همه چیز جدّیه، من دیگه دوست ندارم آدم خودخواه، خودشیفته ای که تا این اندازه همه چیز و همه کس رو از خودش پایین تر می بینه و به خودش اجازه ی هر رفتاری رو می ده، تحمل کنم. در ضمن اگر ادعای عشقت می شه، دیگه هر گز دوست ندارم، اینجا ببینمت.

در حالتی که صورتم را بر می گرداندم، آهسته ادامه دادم.

- می خواستی خودی نشون بدی و همه حساب کار دستشون بیاد که اومد، حالا برو دنبال زندگیت.

از ماشین پیاده شدم. اردوان هم که با جملات آخر من حسابی تو هم رفته بود، خیلی سریع از آنجا دور شد.

من هم سریع به سمت محل زندگی خودم و شیدا به راه افتادم. حوصله ی شیدا را نداشتم، حتماً تا حالا به گوشش رسیده بود که اردوان چه گُلی کاشته، من هم قدرت قانع کردنش را برای آن که باور کند من قلباً راضی به این کار نبودم، نداشتم، چون شیدا در این چند روزه چندین بار گفته بود، بی خود نگو دلت پیش اردوان نیست که چشم هایت داره داد می زنه، من هم ترجیح می دادم، هیچی نگم، با جریان امروز هم حتماً بدتر می شد، ولی خب چه اهمیتی داشت که شیدا چه فکری می کند، اصل خودم بودم که از کاری که کرده بودم، پشیمان شده بودم. شاید اردوان راست می گت، حالا همه چیز درست شده بود، اون باید با شرایط من کنار می آمده، پس من چه اعتراضی داشتم، ولی خودم هم نمی دانم چرا همین حالت حرف زدنش، ناراحتم کرده بود، احساس می کردم می خواهد یک عمر به چشم زنی که بهش  با تخفیف نگاه کرده و بهش رسیده، نگاه کند. نمی دانم چطور بگویم ولی حالت نگاهش را وقتی یک جوری صحبت می کرد انگار دارد یک جنش دست دوم و بی مقدار را می خرد و من باید ممنونش هم باشم، اصلاً دوست نداشتم، کاملاً تو صحبت هایش بوی ارفاقی که در قبولی من می خواست بکند، به مشامم می رسید و همین باعث می شد به چشم های قشنگش که برق خودپسندی داشت و هنوز برایم زیباترین بود، نگاه کنم و با کمال اعتماد به نفس بگویم، نمی خواهم ببینمت.

در صورتی که اون خوب فهمیده بود، دارم برایش ضعف می کنم، برای دوباره کنارش بودن، برای داشتن خنده ها و نگاه های بی نظیرش و برای یک روز برگشتن به آن خانه که کعبه ی آمالم شده بود، غش می کنم، ولی نمی خواستم حقیر بشوم، نمی خواستم همش با تحقیر بهم نگاه کند، دوست داشتم مثل قبل باشد، همان موقع ها که از عشقم هم مطمئن نبود، همان موقع هایی که فکر می کرد کوروش امکان داره جایش را بگیرد، نه این که تا این حدّ به خودش و عشقم مطمئن باشد که آن طور با تعجب بهم نگاه کند و بگوید حالا من همه چیز را پذیرفتم، مشکل تو چیه؟ آره همین چیزها بود که باعث شد علی رغم میل باطنی ام، حرف هایی بزنم و کارهایی را بکنم که در چنین مخمصه ای گیر بیفتم و خودم، خودم را ملامت کنم.

از آن روز به بعد اردوان دیگر دور و ور دانشگاه پیدایش نشد، فقط آن شب به روی گوشیم یک پیغام گذاشت به این متن:

" واقعاً خانمم، مطمئن هستی که نبودم بیشتر راضیت می کند."

من هم با کمال غرور برای این که ضربه ی محکمی بهش زده باشم، جواب فرستادم:

" بله، حتماً."

هیچ وقت عادت به پیغام رد و بدل کردن نداشت، تازه کلی هم بدش می آمد و وقتی می دید یک عده مدام در حال پیغام فرستادن هستند، کلی غُر غُر می کرد، حتماً خیلی حرف هامو جدی گرفته بود که حتی نخواسته بود باهام حرف بزند. با این حال آن شب متوجه نشدم و فقط غرورم بود که به او جواب داد. ولی فردای آن روز وقتی هر روز به امید این که مثل همه ی آن روزها کنار دانشگاه منتظرم بماند با تمام وجود دو تا چشم داشتم، چهار تا هم قرض می کردم تا بلکه ببینمش ولی هیچ اثری از آثارش نبود. با این که خودم ازش خواسته بودم، ولی انگار بدترین اتفاق دنیا هر روز برایم تکرار می شد. سعی می کردم به روی خودم نیاورم و همین که می دانشتم یعنی اطمینان داشتم اردوان همیشه دوستم داشته، برایم کافی بود.

به عید نزدیک می شدیم، شیدا با بابک نامزد کرده بود و اکثر روزها به همراه هم بیرون می رفتیم. من هم به یاد روزهایی که با اردوان مثل نامزدهای خودمختار زندگی می کردم، می افتادم و لحظه های تنهایی ام را با درس و بعد هم با روزنامه و مجلات ورزشی پُر می کردم، تا بلکه کوچک ترین خبری از اردوان به دست بیاورم، چون از آن روزی که همه ی دانشگاه متوجه شده بودند که اردوان همسرم است، چپ و راست سیل دانشجویانی بود که دورم جمع می شدند و هر کدام می خواستند مثل خبرنگاران جواب سؤالات عجیب و غریب شان را از من بگیرند که من هم همیشه وا می ماندم و فقط ابراز بی اطلاعی می کردم، ولی از موقع که من مرتب اخبار ورزشی و مخصوصاً اخبار مربوط به تیمش را دنبال می کردم و برای خودم کلی شده بودم کارشناس فوتبالی و از همه چیز سر در می آوردم. بعضی موقع ها تا دیر وقت می نشستم و برنامه های مخصوص فوتبال را نگاه می کردم، که باعث خنده ی شیدا می شد و به من لقب مجنونِ مغرور را می داد، در این مدت که فهمیده بود اردوان، گلاره را جواب کرده، کلی هم نظرش نسبت به اردوان عوض شده بود.

روزهای آخر دانشگاه هم با نزدیک شدن به سال نو، آن قدر تُق و لُق بود که نه من حوصله ی رفتن داشتم و نه شیدا، بابک هم که با نامزد شدن با شیدا دیگر کاملاً تابع شیدا بود. خدا را شکر از آن جریان حراست به بعد، شایان از چند متریم راهش را عوض می کرد، بابک هم دیگر زیاد باهاش صمیمی نبود. یک روز گفت:

- شایان یه جورهایی از این که من به شیدا رسیدم و خودش به خواسته اش نرسیده، اخلاقش عوض شده، خیلی با حرف های آزارم می ده.

شیدا هم که از آدم های حسود و طعنه زن بیزار بود، فکر کنم بیچاره بابک را تهدید کرده بود که سراغ شایان نرود و محلش هم نگذارد. بابک هم که بله قربان گو بود. بابک پسر خیلی جدّی ولی مهربانی بود، شب هایی که با شیدا شروع به تمرین ورزش رزمی می کردند و شیدا هم یک کتک سیر، الکی الکی به بابک که سعی می کرد دل نامزدش را نشکند، می زد، آن قدر می خندیدیم که بعضی موقع ها اشک از چشمانم سرازیر می شد، تا این که یک هفته به عید مانده بود. دیگر حسابی بی قرارِ اردوان شده بودم ولی به روی خودم نمی آوردم، یک شب وقتی بابک از ما خداحافظی کرد و رفت، شیدا که این اواخر، اخلاقیات مهربان بابک خیلی رویش تأثیر گذاشته بود و تا حدّ زیادی از اون خشونت که توی رفتارش بود، کم شده بود و یک وقت هایی خودش هم اعتراف می کرد که قبلاً خیلی خشک و بی احساس بوده و باید روی رفتارهایش به عنوان یک زن، تجدید نظری بکند، تا آنجایی که از حرف هایش متوجه شدم حالا دوست داشت زیاد جلوی بابک، مردانه رفتار نکند. برعکس همیشه که اون با حرف هایش من را راهنمایی می کرد، حالا من بهش می گفتم چه کاری درسته و چه کاری غلط و راهنمایی اش می کردم.

آن شب بعد از رفتن بابک، شیدا که ابتدا با گفتن فردا بریم یک مقدار رخت و لباس بخریم، حرف را آغاز کرده بود، گفت:

- طلایه، اردوان دیگه بهت زنگ نزد؟

با این که خودم هر روز منتظر تماسش بودم، گفتم:

- چه اهمیتی داره؟

شیدا دوباره مثل گذشته ها که چشم هایش غمگین می شد، حالت خونسردی به خودش گرفت و گفت:

- تو غلط کردی مجنونِ مغرور، دیگه جلوی من یکی فیلم بازی نکن.

خواستم سر به سرش بگذارم، چون تا بابک می رفت اون هم رفتارش عوض می شد. گفتم:

- اِ، اِ .... شیدا، غلط کردی یک غلط، فیلم بازی نکن هم دو تا، بخوای جلوی بابک سوتی ندی باید تو تنهایی خودمون هم رعایت کنی.

شیدا اخم کرد و گفت:

- تو نمی خواد ملّا لغتی بشی واسه ی من، دارم می گم اگر این قدر دوستش داری، اون هم دوستت داره، برای چی لجبازی می کنید. اردوان که عشقش رو ثابت کرده، خودت می دونی من همیشه صلاحت رو می خوام. اون موقع که اون هم از سرِ نفهمی رفته بود با اون آکله خانم و مثلاً می خواست حالِ تو رو بگیره، خودم بهت گفتم، ترکش کن، تمامش کن، ولی حالا که فهمیدم اون هم به نوعی مجنونِ مغرور بوده و فقط قصدش تخلیه روانی بوده، تو هم دیگه این قدر رو قوز نیفت، یه دفعه به خودت می یای، عمر و جوانیتون رو الکی هدر دادید.

لبخند زدم و گفتم:

- خودم هم دلم یه ذرّه شده، ولی نمی تونم خودم را خُرد کنم.

شیدا که کوسن روی مبل را به سمتم پرتاب می کرد، گفت:

- بمیری، دلت یه ذرّه شده، اون وقت یه جوری رفتار می کنی انگار تازه از دستش راحت شدی.

با اخم گفتم:

- خب، چیکار کنم، یه حرفی زدم، اون هم جدّی گرفته، با اون همه ادّعای عاشقی، فکر نمی کردم عقب بکشه.

شیدا سری تکان داد و گفت:

- پس عاشق تر از این حرف هاست، وقتی مطمئن شدن واقعاً داره مزاحمت می شه، دیگه نیومده، هر چند بدون خودش الان داغون تره.

با بی حوصلگی گفتم:

- فکر نکنم، و اِلّا یه سری، سراغی چیزی ازم می گرفت.

شیدا که می خندید، گفت:

- حالا از کجا مطمئنی که هیچ سر و سراغی نگرفته !؟

گوش هایم تیز شده بود، با هیجان پرسیدم:

- شیدا خبری شده؟ به تو زنگ زده، تو رو خدا بگو !

شیدا یک ابرو شو بالا برد و گفت:

- خاک بر سرِ هولت کنند، یعنی این قدر بی قرارِ یه خبر ازش هستی، اون وقت ...

پریدم وسط حرفش و گفتم:

- شیدا اگر چیزی می دونی بگو، اگر نه که خوابم می یاد.

شیدا کنارم روی مبل نشست و گفت:

- کوروش سر شبی زنگ زده بود، کلی مقدّمه چینی کرد و خلاصه گفت، حالِ سرکار خوبه یا نه؟ چرا چند روزه دانشگاه نمی ریم.

من با چشم های گشاد شده نگاهش کردم و گفتم:

- یعنی چی؟ مگه کوروش هر روز می اومد دنبالمون !؟

شیدا گفت:

- نه، خُل جان، اردوان می اومده، ما متوجه نمی شدیم، حالا هم حتماً چند روزه دست از پا درازتر برگشته، نگران شده از کوروش خواسته آمار بگیره.

به یک باره قلبم لبریز از شوق شده بود، گفتم:

- یعنی همیشه می اومده، پس چرا من نمی فهمیدم !

شیدا که با بی حوصلگی جواب می داد، گفت:

 آره، مارمولک بخواد کسی نشناسدش صد تا راه بلده، اگر بلد نبود از دست این مردم یه روز راحت نداشت.

با هیجان پرسیدم:

- خُب، چی گفتی؟

شیدا که روی کاناپه ولو می شد، گفت:

- هیچی، گفتم کلاس ها تمام شده، به آقای جاسوس هم بگو، دست از مسخره بازی ها برداره، اگر کاری داره، خودش به گوشی طلایه زنگ بزنه.

- خب چی گفت؟ قبول کرد؟

شیدا که زیر سرش کوسن ها را می چید، گفت:

- من هم به خاطر همین ازت پرسیدم که زنگ زده یا نه؟

امیدم را از دست داده بودم، گفتم:

- شیدا نمی دونم چه غلطی باید بکنم، از یک طرف حتی فکرش را هم نمی کنم جلوی اردوان که آن قدر خود شیفته و کله ی پُر بادی داره، باید کم بیارم، آخه هر حرکت نسنجیده ای کنم، سریع دستم رو می خونه، از طرفی هم برای عید دیگه نمی دونم چه کار کنم، برم اصفهان پیش مامان اینها یا این که نرم، اصلاً چه بهونه ای برای نبود اردوان بیارم؟

شیدا ساکت بود و به حرف هایم با نهایت دقت، گوش می داد، گفت:

- یه وقت هایی به زندگیت فکر می کنم، به نظرم خیلی عجیب می یاد، ولی به نظر من یعنی تا آنجایی که زمانه نشان داده، آخر هر زندگی را خود آدم ها درست می کنند. حالا چه خوب، چه بد. من قبول دارم که اروان خیلی خودخواه و به قول تو خود شیفته است، این رو از همان شبی که با مریم اومدیم خونه اش فهمیدم، یعنی از اون همه عکس های ریز و درشتی که به در و دیوار کوبیده بود، کاملاً معلوم بود، مخصوصاً وقتی بعدها تعریف کردی چه حرف هایی بهت زده بود و چه رفتارهایی که موقع ازدواج باهات داشته، البته می دونی این عادیه برای یه همچین آدم هایی که یه جورهایی به یک باره به جایی می رسند که برای خودشون هم قابل باور نیست، تازه شاید این خوب خوبشون باشه که حداقل عاشق شده، بقیه که دل هم نمی بندند. الان هم باید قبول  کنی که این آدم شوهرته و بهم دیگه هم علاقه دارید، به نظر من اگه بهت زنگ زد، بهتره باهاش راه بیای، درسته که خیلی زرنگه و شاید بفهمه تو هم دیگه طاقت دوریشو نداری ولی به قول بابک، تو عشق، اون هم عشق هایی که راه درست رو پیش گرفتند، مثل زن و شوهرها، داشتن علاقه بهم همچین بد هم نیست، اصلاً یک وقت هایی اعتراف به عشق و علاقه، خوب هم هست.

- یعنی تو فکر می کنی اردوان بهم زنگ بزنه؟

شیدا چشم هایش برق زد و گفت:

- آره، مطمئن هستم، تو هم این قدر خودت رو آزار نده و با خودت روراست باش. می دونی طلایه، به تو که نگاه می کنم، می فهمم تو مغزت چی می گذره، همون روز که تو دادگاه، چشم هاتو دیدم، فهمیدم بدجوری دلت هوای برگشتن داره، راستش اون روز می خواستم بهت اجازه ندم به حرف دلت گوش بدی، ولی وقتی از طریق کوروش مطمئن شدم که گلاره رفته یعنی اردوان به شکل خیلی بدی بهش گفته بره، چون زنشو دوست داره، دیگه اون موقع بود که تازه فهمیدم این جنگولک بازی ها برای عشق بوده. اردوان انگار خیلی دلواپس بوده، کوروش گفت، به احتمال زیاد به اردوان می گه فردا خودش به گوشیت زنگ بزنه، کوروش می گفت، اردوان خیلی بی قراره طلایه است، داره دق می کنه ولی به خاطر این که فکر کرده مزاحم زندگی طلایه است، جلو نمی یاد. من هم با اجازه ی خودم گفتم؛ طلایه حق داره اردوان رو نبخشه، به خاطر رفتارهای بچه گانه اش، ولی من با طلایه صحبت می کنم بگو فردا صبح زنگ بزنه.

از حرفی که شیدا زده بود، از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم، با خوشحالی جیغ کشیدم و پریدم شیدا را در آغوش گرفتم، شیدا که طبق معمول از این کارها بدش می آمد، خندید و گفت:

- فقط تو اجازه داری منو این طوری آبلمبو کنی، و اِلّا خودت می دونی با بقیه چه برخوردی می کنم.

من هم با شیطنت خندیدم، گفتم:

- یعنی حتی بابک؟

شیدا خندید و گفت:

- می دونی طلایه، تو این مدت دوست نداشتم در مورد بابک برات حرف بزنم، می ترسیدم یاد عشق جونت بیفتی، حالِت گرفته بشه، ولی می خوام یه اعترافی بهت بکنم، بابک از اون چه که فکرش رو هم بکنی بهتره، اصلاً زندگیمو یه رنگ دیگه ای کرده، شاید باورت نشه، تازه می فهمم، عشق یعنی چی، وقتی تو برای اردوان بال بال می زدی، با این که گلاره وسط بود، می گفتم آخه این عشق چیه، راستش انگار تا به حال تو خواب بودم.

- امیدوارم به پای همدیگه پیر بشید، تو لیاقتت همین بود، به نظرم بابک خیلی پسر خوبیه، البته خیلی هم خوشبخت، که یه کسی مثل تو نصیبش شده، می دونی شیدا، تو هم خیلی خوبی، خوبتر از هر چیزی که فکرش رو بکنی، اگر تو نبودی من شاید جرأت خیلی چیزها رو نداشتم، و چه بسا مثل همیشه خنگ بودم و الان داشتم با هوو جونم سر می کردم.

شیدا اخمی کرد و با شیطنت گفت:

- تو هم، نه بابا، چی می گی؟ الکی ! اولاً خودم چشم هاشو در می آوردم، دوماً اردوان هیچ وقت این کار رو نمی کرد، فقط می خواست باهات لجبازی کنه و این بازی یه خورده کِش پیدا کرد.

- در هر صورت ممنونم، چون یک روز دیگه هم نمی تونستم اونجا بمونم.

- حق داشتی من وقتی خودم رو جای تو می ذارم، اصلاً نمی دونم تو چطور تحمل کردی !؟ الان هم تا هر وقت خواستی می تونی اینجا بمونی، حتی وقتی ازدواج می کنم، چون شاهرخ کارهاشو کرده، داره می ره کانادا پیش عموم اینها، راستش اون هم دیگه دل و دماغ موندم نداره، آخه در مورد تو، آبِ پاکی رو من ریختم روی دستش.

با ناراحتی گفتم:

- آخه چرا به خاطر من؟ وای من خیلی بدم.

شیدا سرش را تکان دد و گفت:

- نه طلایه، تو چیکاره هستی ! اون هم باید بره دنبال زندگیش، اصلاً برای این حرف ها خیلی بچه بود، بهتره بزرگ بشه، بعد برای زندگیش تصمیم بگیره، تو هم بی خودی خودت رو ملامت نکن، تقصیر تو چیه، اون عاشق یه زن شوهر دار شده.

حسابی از دست خودم که برادر بهترین دوستم را رنجانده بودم، غمگین بودم، گفتم:

- از طرف من ازش عذرخواهی کن، تو که شرایط منو بهتر می دونی !؟

راستش اگر با اردوان هم به توافق نرسم، دوست ندارم پای شاهرخ به زندگیم باز بشه، که باید و شاید بکر و ناب نباشه، شاید باورت نشه، ولی شاهرخ برام مثل علی خودمون می مونه، از همان روزی که به عنوان برادرت معرفی کردیش، همین حس رو داشتم.

شیدا پوزخندی زد و گفت:

- عجب، تو به چشم برادری نگاه کردی و اون به چشم خانم بچه ها.

و زد زیر خنده. با خنده گفتم:

- خودت رو لوس نکن، شرمنده تر از این حرف ها هستم که به خوشمزگی هایت بخندم.

شیدا روی کاناپه پرتم کرد و گفت:

- برو خانم شرمنده، فعلاً استراحت کن، قراره اردوان فردا صبح زنگ بزنه.

اون شب آن قدر فکر و خیال کردم و حرف ها را سبک و سنگین کردم که نزدیک های صبح به خواب رفتم، البته نسکافه آخر شبی هم که به همراه بابک و شیدا خورده بودم، بی تأثیر نبود.