رمان طلایه17
-چیه؟بهت گفته فقط بیا و فکر هیچی رو هم نکن،می برمت فرانسه،آمریکا یا هر جایی که دیگه ریخت اردوان رو هم نبینی؟لابد اون مادر فولاد زره هم بالاخره تونست عروس در خور پسر ته تغاریشو پیدا کنه آره؟ولی بیچاره خبر نداره خانم قبلا چه غلط هایی که نکرده و بدتر از اون شوهرم داره،همچین که دستت رو پیشش رو کنم از صرافت همه چیز می افتی.
با حرص گفتم:
-هر غلطی خواستی بکن ولی من طلاقم رو می گیرم.قصد ازدواج با هیچ کسی رو هم ندارم.
خواستم در رو باز کنم که با دست هولم داد عقب و گفت:
-یه کاری نکن دیوونه بشم طلایه!
اردوان که شراره های خشم در نگاهش بیداد می کرد.گفت:
-دیگه به این فکر نکن طلاقت بدم باید بمونی همین جا زندگی کنی،این که من دارم با گلاره ازدواج می کنم هم هیچ ربطی به تو نداره،اگر بخوای در موردش حرف بزنی من هم می گم چه دختری تحویلم دادند که ماشالله برای خودش خانمی بوده.
من که آه از نهادم برآمده بود با غیظ گفتم:
-ولی تو هیچی رو نمی تونی ثابت کنی من الان چندساله یک زن شوهردارم.
سریع شماره ی گلاره رو گرفتم.اردوان که نمی دونست من دارم به کی زنگ می زنم با فریاد گفت:
-به اون آشغالی که زنگ زدی بگو شوهرم طلاقم نمی ده،پاشو بکشه بیرون.اتفاقا تصمیم داشتم امروز بهش تاکید کنم.
گلاره با صدای خواب آلود ولی نازدار گفت:
-بفرمایید.
-طلایه هستم لطف کن سریع بیا اینجا.
گلاره که می خواست حرفی بزنه گوشی رو قطع کردم.اردوان که بی خیال از مکالمه ی من با گلاره پوزخند می زد گفت:
-خب بگو بیاد،فکر کردی من از شریکم حرف شنوی دارم.اتفاقا چه خوبه بیاد همین جا تکلیف اون رو هم یک سره می کنم تا به ناموس مردم چشم نداشته باشه.
من که در دلم به حماقتش می خندیدم سکوت کردم و منتظر گلاره بر روی مبل نشستم.اردوان که معلوم بود آرامشش را از دست داده و تظاهر به آسودگی می کند،مشغول درست کردن همان معجونش بود و زیر لب از کوروش گرفته تا جد و آبادش را فحش می داد و به موبایلش هم که مرتب تو اتاقش زنگ می خورد توجه نمی کرد.
من لحظه شماری می کردم تا گلاره بیاید و هر چه زودتر مقابل این اردوان خودخواه بایستد و کاری کنم تا بلکه حداقل یک خورده هم به خاطر پشت چشم نازک کردن های دیشبش لجش را دربیاورم.هرچند که تحمل دیدنشان را با هم نداشتم ولی برای رهایی از این مخمصه و ندیدن بدتر از این ها را جلوی چشمم باید تحمل می کردم.
در همین افکار بودم که صدای زنگ خانه بلند شد و قبل از این که اردوان به خودش بیاید و از دیدن تصویر گلاره در مانیتور،عکس العملی نشان بدهد دکمه آیفون را زدم.
اردوان با حرص به سمت آیفون دوید و گفت:
-این اینجا چی کار می کنه؟چرا در رو باز کردی؟
پشت چشمی برایش نازک کردم و رویم را برگرداندم.اردوان با غیظ صورتم را برگرداند و گفت:
-در رو باز نمی کنیم.
با حرص گفتم:
-اتفاقا چرا باز می کنیم،من می خوام بهش بگم می تونه با وجود من تو این خونه زندگی کنه؟صد در صد راحت تره من نباشم پس باید شوهر کله شق آینده شو راضی کنه با زبان خوش دست زا سرم برداره.
اردوان آهسته گفت:
-بیا این ور،دست از مسخره بازی بردار من حوصله ندارم که گلاره مسائل خصوصی ما رو بفهمه.
اهمیتی بهش ندادم و گفتم:
-پس خیلی راحت قبول کن از هم جدا بشیم.
اردوان دندان هایش را بهم فشرد و گفت:
-دردت همینه که بری زودتر زن اون بی ناموس بشی؟!
با اخم گفتم:
-لطفا خفه شو دیگه،تحمل شنیدن اراجیفتو ندارم.
اردوان که توقع شنیدن این حرف ها را نداشت چون هیچ وقت کوچکترین توهینی بهش نکرده بودم با خشم گفت:
-چیه بهت برخورد؟!هر چند که باید هم بهت بربخوره بالاخره یکی پیدا شده با هر شرایطی....
صدای زنگ در ورودی به صدا درآمد و اردوان که حالا با غیظ نگاهم می کرد با تهدید گفت:
-یک کلمه هم جلوش حرف نمی زنی.
با اخم گفتم:
-نترس،سیریش تر از این حرف هاست با این حرف ها ازت جدا نمی شه.
اردوان به سمت در رفت.گفتم:
-خودت چمدان هایم را می گذاری بیرون فهمیدی؟
اردوان به سمتم برگشت و گفت:
-بی خود،اصلا برو بالا ببینم.
با پوزخندی گفتم:
-شرمنده ام باید برم.
و با حرکتی سریع در راباز کردم.گلاره با تعجب مرا که مانتو و روسری پوشیده در را می گشودم نگاه کرد و گفت:
-کله صبحی زنگ زدی من بیام اینجا که چی بشه؟
خیلی خودم را کنترل کردم که نگویم زنگ زدم بلکه جلوی این نامزد سمجت را بگیری دست از سرم بردارد،ولی سکوت کردم که اردوان گفت:
-حالا اون بگه تو چرا کفش هات جلو پات جفت بود؟
گلاره با نگاهی که معلوم بود خیلی از دست اردوان شاکی است اول اردوان ون بعد مرا نگاه کرد و گفت:
-گفتم شاید خواسته گریه زاری کنه و جشن عروسیمون رو بهم بزنیم،اومدم آب پاکی رو روی دستش بریزم که خیالش راحت بشه.
با پوزخندی به من گفت:
-اگر به من زنگ زدی که وساطتت کنم که جل و پلاست رو نریزه بیرون اشتباه کردی،احمق نیستم هیچ وقت هم من چنین کاری نمی کنم.آخه دختر،این زندگی چه سودی برای تو داره که دست برنمی داری؟!
در حالی که با کفش های پاشنه بلندش در سالن قدم می زد و همه جا را کثیف می کرد ادامه داد:
-دخترجان برو دنبال زندگیت،آخه چطور باید اردوان از دست تو راحت بشه.
از خشم قرمز شده بودم نگاهی خشمگین به اردوان انداختم و به سمت چمدان هایم رفتم و با حرص گفتم:
-اتفاقا پیش پای شما داشتم همین کار رو می کردم.
سریع وسایلم را که خیلی هم زیاد بود برداشتم و خواستم از در بیرون بروم که اردوان بی توجه به گلاره امد جلو و چمدان را از دستم کشید و رو به گلاره که مات نگاه مر کرد اخمی کرد و بعد گفت:
-تو دخالت نکن و برو تو اتاق.
گلاره که چشم هایش داشت از حدقه بیرون می زد گفت:
-یعنی چی؟اردوان بذار بره چیکارش داری؟
اردوان که عصبانی تر شده بود با فریاد گفت:
-گفتم دخالت نکن و برو تو اتاق،باید خودم تحویل پدر و مادرش بدم.
با خشم گفتم:
-به تو ربطی نداره که بخوای منو تحویل کسی بدی.
رو به گلاره گفتم:
-خب چرا وایستادی زنگ زدم بیایی جلوی نامزدت رو بگیری تا بذاره برم دنبال زندگیم.
اردوان که حسابی بهم نزدیک شده بود با خشم چشم هاشو بهم دوخت و گفت:
-هنوز طلاقت ندادم که سر خود هر غلطی خواستی بکنی.
رو به گلاره کردم و گفتم:
-پس چرا وایستادی منو نگاه می کنی،مگه قرار نیست تا چند وقت دیگه با این آقا عروسی کنی،خب بهش بگو خوشت نمی یاد من بالای سرت باشم،بهش بگو هوو نمی خواهی،چرا مثل مترسک نگاه می کنی.
انگار روی نقطه ضعفش دست گذاشته بودم که گلاره با حرص جلو آمد و گفت:
-اردوان ولش کن،بهت می گم ولش کن.راست می گه وقتی ما با هم ازدواج کنیم من یک روز هم بهش اجازه نمی دم اینجا بمونه،تا همین الان هم قیافه ی نحس شو به زور وعشق تو تحمل کردم،حالا که خودش می خواد بره خب،بذار بره تو هم نگران نباش اگر خانواده ات فهمیدن بهشون بگو دوست داری با انتخاب خودت یه عمر زندگی کنی نه انتخاب اونها.
اشک در چشمهایم چرخید و به زحمت جلوی ریزشش را گرفتم و در مقابل اردوان که خیره نگاهم می کرد سرم را پایین انداختم و سریع گفتم:
-خداحافظ.
بعد در را بهم زدم.اردوان که دنبالم آمد گلاره دستش را کشید و با حالت تحقیر آمیزی گفت:
-به زور که نمی تونی نگهش داری،خب وقتی تو نباشی می ره ولش کن.
با آن همه وسایل مثل غربتی ها کنار خیابان ایستاده بودم و چشم هایم همه جارا تار می دید.سریع به آژانس زنگ زدم دقایقی بعد همه وسایلم را سوار آژانس کردم و به سمت هتل راه افتادم.چقدر آن دقایق برایم سخت بود با این که تا آن سن یک وقت هایی زجرآورتر از آن را هم گذرانده بودم ولی آن لحظه هم مثل کسانی که دیگر به انتها رسیدن و هیچ هدفی ندارن برای خودم اتاق گرفتم و زیر نگاه های کنجکاو مسئول پذیرش هتل سرم را پایین انداختم.
هنوز ده دقیقه نبود راحت و تنها به چشم هایم مجال برای تخلیه داده بودم که اسم شیدا روی گوشیم افتاد سعی کردم صدایم را صاف کنم.گفتم:
-بله،شیدا بالاخره آمدم بیرون.
شیدا که متوجه حال پریشانم شده بود گفت:
-بهترین کار ممکن رو کردی،حالا کجا هستی خودم رو برسونم.
در حالی که از گریه نفسم بالا نمی آمد و سعی می کردم صدایم را آرام تر کنم که شیدا ناراحت نشود گفتم:
-همون هتل که یه بار اومدیم.
شیدا گفت:
-همون طرف هام الان می رسم.
تا شیدا برسد دوباره های،های،بی هیچ مزاحمی اشک ریختم وقتی شیدا آمد از قیافه ی قرمز و آبلمبو شده بام فریادش به آسمان بلند شد و تند تند شروع کرد:
-تو چرا این قدر احمقی،این مسخره بازی ها چیه که درآوردی؟آخه دختر خوب چی کم داری که با خودت این کارها رو می کنی تو که از اول قید این یارو اردوان زده بودی،حالا برات عزیز شد.
به زور هلم داد تو حمام و گفت:
-کلید آپارتمان شاهرخ رو آوردم،حاضر شو بریم یه خورده اونجا رو درست و راستی کنیم،بعد بیاییم چیزهای تو رو ببریم.
با این حال که حال و حوصله ی دوش گرفتن را نداشتم ولی روی حرف شیدا نمی توانستم حرف بیاورم.مخصوصا که حسابی هم عصبانی بود.حالا می فهمیدم یک وقت هایی ازش می ترسیدم و به قول معروف حساب می بردم به نظرم که شیدا خیلی دختر جالبی بود به قول خودش از دخترهای زق زقو خوشش نمی آمد.
می گفت منو بکش ولی جلویم الکی گریه نکن،من هم مجبور بودم با این که دلم خیلی پر بود سکوت کنم.طبق اوامرش سریع حاضر شدم تا برویم آپارتمان شاهرخ را برای اقامت خودمان که معلوم نبود تا چه زمان هست مرتب کنیم،مانده بودم به مامان اینها چه دروغی بگویم تا همیشه،فقط به موبایلم زنگ بزنند.آن قدر دل شکسته و غمگین بودم که راستش دوست نداشتم به هیچ کس جز خودم فکر کنم و به قول شیدا باید همه ی گذشته ها را فراموش می کردم ولی مگر می شد فقط اردوان و حرف هایش و نگاه هایش بود که تو ذهنم می چرخید بعد هم گلاره.
با این حال همراه شیدا برای آماده کردن آپارتمان شاهرخ از هتل خارج شدیم.
****
همه چیزِ خانه را با سلیقه ی خوبی چیده بودیم. شیدا آن قدر سرحال بود و خوشحال، که دلم نمی آمد با غم و غصه های خودم غمگینش کنم. فقط وقت هایی که برای کلاس های رزمی اش می رفت،آخه به تازگی مربّی هم شده بود و چند روز در هفته، کلاس داشت، می نشستم و گریه می کردم، آن هم باید تا وقتی اون می رسید، آن قدر صورتم را می شستم و رنگ و روغن مالی می کردم که نفهمد، هر چند مطمئن بودم از سرخی چشم هایم می فهمد، ولی به رویم نمی آورد.
به مامان اینها گفته بودم دیگه اون شماره را نگیرند، چون خیلی مزاحم تلفنی داشتیم، خط جدید گرفتیم و شماره آپارتمان شاهرخ را داده بودم. بیچاره شاهرخ به سفارش شیدا یک بار هم سر و کله اش آفتابی نشده بود، من که می ترسیدم تو معذورات قرار بگیرم و مجبور شوم روی خوش نشان بدهم، تازه به مرام شیدا بیشتر پی بردم که چقدر دختر با معرفتی است.
دو هفته تعطیلات تمام شده و ترم چهارم هم شروع شده بود، در کنار شیدا بودن، انگیزه ی بهتری برای درس خواندن بهم می داد. تو این پنج روزی که از خانه اردوان به آپارتمان شاهرخ آمده بودم، اردوان چندین بار روی گوشیم زنگ زده بود ولی شیدا اجازه نمی داد جوابش را بدهم، شیدا می گفت:
- می خواد آمارت رو بگیره و اذیتت کنه.
کوروش هم چند بار تماس گرفته بود که شیدا حرفی از مکالمه ی خودشان نمی زد.
دادخواست طلاق را هم داده بودیم، حسابی دلهره داشتم، ولی شیدا آن قدر زیر گوشم حرف می زد که مجاب می شدم، به قول شیدا وقتی گلاره را بگیرد، معلوم نیست رضایت به طلاق بدهد، حداقل الان از ترس گلاره، نمی توانست زیاد اصرار کند یا حداقل دوباره با گلاره طرف حسابش می کردیم. مجبور می شد که بی سر و صدا همه چیز را تمام کند، ولی تا روز دادگاه از روی تاریخ، فقط یک هفته ی دیگر مانده بود. جون به لب بودم، ولی بروز نمی دادم، مخصوصاً که تو دانشگاه هم از دست شایان داشتم دیوانه می شدم، راه و بیراه می آمد و تقاضای خواستگاری آمدن می کرد. کلافه شده بودم و این آخر سری هم گفتم نامزد دارم که باورش نشده و کلی اخم و تَخم کرد که چرا بهش اجازه ی خواستگاری آمدن را نمی دهم.
حال و روزم هر روز نسبت به قبل بدتر می شد. وقتی به دروغ، مامان اینها را فریب می دادم دیگر دیوانه می شدم و زار زار گریه می کردم. شیدا هر روز به هوای گردش و تفریح مرا بیرون می برد و سعی می کرد گریه نکنم ولی دیگر نه حوصله ی خندیدن داشتم و نه چیز دیگری، همین که جلوی اشک هایم را می گرفتم، خیلی بود.
هر روز شیدا سعی می کرد چشم هایم را روی زندگی واقعی بازتر کند، از چیزهایی که دیده و شنیده بود می گفت، از سرگذشت عشق های یک طرفه و گاهی دو طرفه که سرانجامی نداشت، از کتاب و فیلم گرفته تا مجله هایی که پُر از سرگذشت های عبرت آمیز بود، برایم می آورد. یک وقت ها آن قدر با خودم کلنجار می رفتم و حرف های زشت و رفتارهای ناراحت کننده ی اردوان را به خاطر می آوردن تا ازش متنفر بشوم. ولی یاد یکی از لبخندهای اردوان در روزهایی که ادّعای عشق می کرد، کافی بود تا دوباره عشق اش همه ی وجودم را بگیرد. ولی توانسته بودم عقلم را به احساسم ارجح بدانم و به قول شیدا به جای عشق و عاشقی به آینده ام فکر کنم.
بالاخره آن شب که دو روز مانده بود به روز دادگاه و حتماً تا آن موقع احضاریه به دست اردوان رسیده بود، فرا رسید. طبق معمول همه ی شب ها که اول شام می خوردیم که معمولاً هم حاضری بود و بعد هم یک فیلم به سلیقه ی شیدا حالا گاهی شب ها رومَنز بود که من را به خاطرات خوش با اردوان بودن و عشق او می انداخت و بعضی از شب ها جنگی و رزمی و خیلی هم تخیّلی که شیدا عاشقشون بود. بعد هم شیدا می رفت بالای منبر و شروع می کرد از نوک پا تا فرق سر، از من تعریف کردن، بعد هم این که کی لایقم هست و کی لایق نیست و خلاصه کلی حرف های دیگر، ولی آن شب همین که خواست به قول خودش بند صحبت را محکم بچسبد با خنده گفتم:
- شیدا این قدر نگران نباش، من هم به این نتیجه رسیدم که دیگه بهش فکر نکنم. تو دادگاه هم به هر شکل شده ازش جدا می شم، احتیاج به وکیل و این حرف ها هم نیست که تو اصرار داری بگیریم و خودم نرم.
شیدا که انگار چشم هایش آرام گرفته بود گفت:
- خوبه، خدا رو شکر که بالاخره عقل به اون کله ی پوکت نشست، من که زبانم دیگه از کف سرم پِر موتر شده بود، ولی به نظرم باهاش رو به رو نشی، بهتره، حالا باز هم خودت هر چه صلاح می دونی !
- نه خودم باید برم، دوست دارم خودم همه چیز رو تموم کنم.
شیدا که سری تکان می داد، گفت:
- بعید می دونم اردوان سر عقل اومده باشه و به همین راحتی کوتاه بیاد، ولی تو باید مقاوم باشی، یک طوری هم رفتار کن که سر لج نیفته، یعنی یک جوری رفتار کن که حساب کار دستش بیاد و فکر نکنه بی دست و پا هستی و نقطه ضعف داری، یعنی مثل همیشه آبروی خانواده ات را هی تو سرت نزنه.
- خیالت راحت.
با این که خودم زیاد اعتقادی بهش نداشتم و کلی حرف های دیگر هم زدم که مطمئن بشود، طبق معمول روی تخت خواب دو نفره ای که محل خواب جفتمان بود به خواب رفتیم.
آن روز دانشگاه، کلاس داشتم، ولی چون ساعت ده باید دادگاه می رفتم، خیلی زود بیدار شدم و برای آن که به قول شیدا تصویر خوبی ازم داشته باشد، دوش گرفتم و به خودم کمی رسیدم و به همراه شیدا که آن هم نمی خواست تنهایم بگذارد و قید درس و کلاس را زده بود، وارد سالن بزرگ دادگاه شدیم. دیدن آن همه آدم که هر کدام پرونده به دست، مرتب در راهروها از این اتاق به اون اتاق می رفتند، حسابی حالم را خراب کرده بود، خدا می دانست توی همان روز چه زندگی هایی که روزی با عشق شروع شده بود، به پایان می رسید.
نمی دانم چرا احساس می کردم، دارم بدترین کار را در زندگیم انجام می دهم، از همه چیز و همه کس خجالت می کشیدم، هر چی هم شیدا تو گوشم می خواند که باید محکم باشم و اتفاق به خصوصی نمی افتد، فایده نداشت و رنگ پریده ی صورتم و ترسی که توی چشم هایم خانه کرده بود، همه گویای این بود که هنوز نتوانسته بودم روی پای خودم بایستم و همان خنگی هستم که همیشه احتیاج به یک پشتیبان داشت و اِلّا خودم، بی عرضه تر از این حرف ها بودم و هیچ فرقی نکرده بودم.
در همین افکار بودم که شیدا به پهلویم زد که اردوان هم آمد. اردوان از ترس شناخته شدن مثل وقت هایی که تو بعضی مراکز خرید و یا رستوران ها و اماکن عمومی، عینک بزرگ تیره ای می زد و کلاهی که حسابی چهره اش را محفوظ کند، استفاده می کرد، آمده بود و یقه ی کاپشنش را هم تا آنجا که می شد بالا کشیده بود، تنها بود و چشم های جستجوگرش به دنبال ما می گشت، به گفته ی شیدا سریع دویدیم در راهروی پشتی قایم شدیم تا نوبت مان بشود.
ده دقیقه ای گذشت که به سمت شماره ی اتاقی که ابلاغ کرده بودند، رفتیم. چون باید تنها وارد می شدم و شیدا نمی خواست اردوان ما را باهم ببیند. شیدا کمی بهم قوّت قلب داد و تشویقم کرد همان دعاهایی که موقع گرفتاری های می خواندم برای خودم بخوانم و گفت:
- تو ماشین منتظرت هستم.
وقتی وارد دادگاه که با آن چیزی که من فکر می کردم خیلی متفاوت بود، یعنی یک تریبون بزرگ بود که قاضی نشسته بود و چند ردیف صندلی که با آنچه من تو فیلم ها دیده بودم که چه عظمتی دارد، کاملاً فرق داشت. اردوان قبل از من وارد شده بود و عینک و کلاهش را برداشته بود و در ردیف جلو نشسته بود. یک لحظه احساس کردم که چقدر لاغر شده، یعنی اردوان هم تو این مدت مثل من زجر کشیده بود.
قاضی مردی حدوداً چهل ساله بود، شاید هم جوان تر، گفت:
- بفرمایید.
حسابی ضربان قلبم بالا رفته بود، احساس می کردم دست هایم هم می لرزد و بدتر از آن صدایم بود که وقتی سلام کردم، خیلی تابلو می لرزید، در نهایت ادب با دو صندلی فاصله از اردوان نشستم. اردوان که نگاه زیرچشمی بهم انداخت و گفت:
- یعنی من باید اینجا تو رو ببینم!؟
لال مونی گرفته بودم و معنای حرفش را هم نمی فهمیدم، فقط سکوت کردم. که قاضی پرونده نگاه عمیقی به ما کرد و گفت:
- بسم ا..، خب خانم طلایه مشایخی درخواست طلاق از شما بوده ! چرا می خواهید از همسرتون جدا بشید؟ کدام یکی از موارد حق طلاق را ایشون دارد، دست به زدن، ندادن نفقه، عدم تمکین، و چه و چه و .... ؟ بفرمایید بنده گوش کنم.
تو دلم داشتم خودم را لعنت می کردم، کاش به یک شکل دیگر جدا می شدم، حالا چی باید می گفتم، آب دهانم را قورت دادم و به خودم گفتم طلایه محکم باش. تازه با کلی مِن مِن که اگر شیدا بود اعصابش بهم می ریخت، آهسته گفتم:
- آخه من، یعنی ما، به درد هم نمی خوریم.
قاضی که انگار تو دلش مسخره ام می کرد، با لبخندی گفت:
- اون وقت چرا شما تنها به این نتیجه رسیدید.
من که هاج و واج اردوان را نگاه می کردم، گفتم:
- خودشون هم موافق هستند.
اردوان وسط حرفم آمد و گفت:
- نه حاج آقا، من اصلاً راضی نیستم، من همسرمو دوست دارم، الان هم به احترام ایشون، اینجا هستم، در غیر این صورت نمی اومدم.
قاضی نگاهی عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت:
- خب، ایشون که هم می دانم ورزشکار بزرگی هستند و هم این قدر برای شما احترام قائل هستند، چرا اذیتشون می کنید؟ امیدوارم قصد تفریح و سنجیدن میزان علاقه نباشد.
عینکش را برداشت و با خنده گفت:
- خب بفرمایید تا ما هم گوش این آقای صولتی رو به خاطر اون پنالتی مهم بپیچونیم.
از نگاه ها و حرف های قاضی که مرا به چشم زن احمقی که برای تفنن، شوهر معروفش را کشانده دادگاه، حرصم در آمده بود و اردوان چه راحت همه چیز را مسخره جلوه داده بود، محکم گفتم:
- نه خیر جناب قاضی، بنده از ایشون می خوام جدا بشم، چون قراره تا چند روز دیگه ازدواج کنند، من خب صلاح دیدم از زندگیشون بیرون برم.
اردوان از روی صندلی بلند شد و گفت:
- نه حاج آقا، ازدواج کدومه، من تو همین یکیش هم موندم، چه برسد به زن دیگه ای.
قاضی که انگار بعد از خستگی های کاری، سوژه ی خنده و تفریح خوبی گیر آورده بود، گفت:
- عجب، حسادت های زنانه، آقای صولتی پس می گویند فوتبالیست ها وضعشون خیلی خوبه، درسته، که خانمتون اذعان می کنه شلوارتون دو تا شده !؟
از ریتم دادگاه حسابی عصبی شدم، با قاطعیت رو به قاضی گفتم:
- حسادت زنانه چیه؟ آقای قاضی ایشون نامزد داره، خودش هم خوب می دونه، خبر عروسیشون رو هم داده، همه می دونند.
قاضی که می خندید، گفت:
- خب آقای صولتی، درست خبر به ایشون رسوندن؟
اردوان سری تکان داد و به ناجاری گفت:
- چی بگم حاج آقا، اگر بنده همین جا به ایشون قول بدم هیچ نامزدی و عروسی در کار نیست، بر می گردند خونه و این بچه بازی ها رو تمام می کنند؟
چشم هایم از حدقه بیرون زده بود، به قاضی که هنوز حرف هامو باور نکرده بود، نگاه کردم. قاضی گفت:
- خانم مشایخی، شما خانه زندگیتون رو ترک کردید؟
من که از بی زبانی و خنگی خودم حسابی شاکی شده بودم و گریه ام گرفته بود، با بغض گفتم:
- بله، وقتی ایشون می خوان ازدواج کنن، چه لزومی داره من بمونم!؟
قاضی خندید و گفت:
- یک زن نباید با این افکار که درست و غلطش را نمی داند، خانه و زندگی را ترک کد.
با ناراحتی از جایم بلند شدم، گفتم:
- فکر درست و غلط چیه، من خودم همه چیز رو می دونم.
قاضی نگاهی به اردوان که قیافه ی مظلومی به خودش گرفته بود، انداخت و گفت:
- شما آقای صولتی تعهد می دهید خانموتون داره اشتباه می کنه و شما بی اذن ایشون هیچ قصد تجدید فراش ندارید؟
اردوان که جان دوباره گرفته بود، گفت:
- بله حاج آقا تعهد می دم، فقط به ایشون بگید همین امروز برگرده خونه.
قاضی که رو به من کرده بود، گفت:
- من دیگه جایز نمی دونم شما خارج از خانه بمانید. باید همین امروز برگردید و ان حرفها را از گوشتون بیرون کنید. از این حرف ها ...
پریدم وسط حرفش و با فریاد گفتم:
- نه من بر نمی گردم، داره دروغ می گه، اگر باور نمی کنید من خودم به نامزدش می گم بیاد دادگاه.
اردوان که نگاه عمیقی بهم می کردگفت:
- من دروغ نمی گم، همین امروز باید برگردی خونه و اِلّا همین جا ازت شکایت می کنم.
و بعد رو به قاضی گفت:
- حاج آقا من می تونم از ایشون به خاطر این چند وقته گذاشته رفته شکایت کنم دیگه؟
قاضی که سری تکان می داد، گفت:
- دخترجان معلومه همسرت، دوستت داره، اگر می خواست زن بگیره این جوری که شما می گید از خداش بود که از دست اولی راحت بشه، پاشو برو سر خونه زندگیت.
- من براتون مدرک می یارم، اون وقت قبوله!؟
قاضی رو به اردوان کرد و گفت:
- پاشو برو از دل زنت در بیار، الان ناراحته این حرف ها رو می زنه تو هم نمی خواد به خاطر غیبتش شکایت کنی، حتماً این جوری خواسته بفهمه چقدر بهش علاقه داری؟
با حرص دندانم را بهم فشردم که همه چیز به نفع اردوان تمام شده و حتی قاضی با جمله ی آخرش بهم اخطار داده بود که اردوان می تونه ازم شکایت کنه، با حرص کیفم را برداشتم و گفتم:
- داره دروغ می گه، حرف هاش دروغه، من بهتون ثابت می کنم، به زودیِ زوی.
به سمت قاضی که هنوز به چشم یک دختر لوس که خوشی زده زیر دلش نگاه می کرد، رفتم و گفتم:
- وقتی نامزدش رو آوردم، ایشون هم دست از زبان درازی بر می دارند و شما دیگه این جوری نگاه نمی کنید و کاملاً می فهمید من توهّم ندارم.
و با گفتن خداحافظ، از اتاق بیرون آمدم. اردوان سریع پشت سرم آمد و بلند صدایم زد و گفت:
- طلایه صبر کن کارت دارم.
حسابی عصبانی بودم، بی تفاوت از دادگاه خارج شدم، اردوان که خیلی سریع خودش را بهم رساند، دستم را گرفت و گفت:
- پنج دقیقه صبر کن، کارت دارم.
دستم را از دستش بیرون کشیدم و گفتم:
- ولم کن، چرا دست از سرم بر نمی داری!؟ مگه نگفتی من آشغالم، مگه نگفتی من کثافتم، مگه هزار تا چیز دیگه نگفتی؟ پس چرا ولم نمی کنی؟ برای چی تو دادگاه دروغ می گی؟ برای چی تو چشم های من نگاه می کنی و منکر همه چیز می شی !؟ من چوب صداقتم رو می خورم و تو همه جا دروغ می گی !
سعی کردم کمی به خودم مسلط بشم و خونسردتر حرف بزنم، گفتم:
- ببین اردوان، من بد هستم درست، اشتباه کرم درست، به قول تو به بازیت گرفتم درست، اصلاً هر چی تو می گی درست، ولی بیا دوستانه هر کدوم بریم سراغ سرنوشتمون، مگه تو بچه هستی که می خوای لج کنی؟
کمی مکث کردم و لحن دوستانه تری به صدایم دادم و گفتم:
- اردوان باور کن یه زن نمی تونه یه زن دیگه رو تحمل کنه، برای چی می خوای زندگی جدیدت رو هم دچار تزلزل کنی؟ فقط به خاطر لجبازی ! خب بالاخره همه چیز رو می شه، حالا تو امروز تو دادگاه دروغ گفتی، فردا که اسمتون رفت تو شناسنامه هاتون، همه چیز ثبت شد، چی؟ باز هم می تونی دروغ بگی؟
اردوان که تو چشم هایم خیره شده بود، موجی از التماس را به صورتم می پاشید، گفت:
- طلایه، من تو دادگاه دروغ نگفتم، من چنین کاری نمی خواستم بکنم، به خدای احد و واحد قسم می خورم، یه لحظه هم چنین فکری نداشتم، فقط می خواستم تنبیه بشی، آخه خیلی برام دردناک بود، من یه دفعه شوک شده بودم. کلی هم فکرهای ناجور در مورد تو و کوروش کرده بودم، که بعداً باهاش صحبت کردم و فهمیدم اشتباه کردم. طلایه به خدا صد بار زنگ زدم روی گوشیت که همه چیز رو اعتراف کنم ولی جواب ندادی، کوروش هم زنگ زد، صحبت نکرده بودی، به دوستت گفت هر طور شده یک بار صحبت کنیم، ولی انگار قبول نکرده بود، یه جوری حرف زده بود انگار من دشمنت هستم، من نمی تونم تو رو فراموش کنم طلایه، من دوستت دارم، از وقتی رفتی یه شب هم خواب درست و حسابی نداشتم، روزی صد بار سرمربّی بهم گیر می ده، از فکر و خیال بیرون بیام، به خدا همون روز که تو رفتی همه چیز رو برای گلاره گفتم، از عشقم، از این که نفسم به نفس تو بنده، از این که نمی تونم بی تو زندگی کنم، اون هم همان روز برای همیشه رفت، فقط قبل از این که بره پیش عمه اش آمریکا، برای حداحافظی آمد، بعد هم رفت، به خدا دارم می میرم، من با همه ی شرایط دوستت دارم، تو رو خدا برگرد، همه چیز رو جبران می کنم، فکر نمی کردم کار به اینجا بکشه.
قلبم به شدت می زد و نفسم بالا نمی آمد، با هزار زحمت گفتم:
زندگیم که با تو بودم و مسافرت رفتیم و در خودم سوختم و
- دروغ می گی، همه ی حرف هات دروغه، می خوای به زور منو برگردوی تو اون خونه که هرشب تا صبح عذابم بدی، می خوای من برگردم و تقاص چیزی رو که اصلاً دست من نبوده، بگیری، تو می دونی تو اون مدت چقدر عذاب کشیدم؟ تو که ادعا می کردی عاشق دخترهای امروزی و راحت هستی که اسیر تعصبات پوچ نباشند، تو که همش می گفتی خیلی عقاید، دیگه کهنه و پوسیده شده و باید پوسیده هاشو خاک کرد، چی شد ! که یک دفعه همه چیز عوض شد، نگاهت فرق کرد، من که به تو گفتم مقصر نبودم.
بغضم ترکید و به یاد تمام زجرهایی که اردوان بهم روا داشته، اشک هایم روان شد و با گریه نالیدم. اردوان نگاه رنجورش را به چشم هایم دوخت و گفت:
- جبران می کنم، حق با توست، ولی به من هم حق بده، دختری که فکر می کردم از نجابت شهره ی آفاقه، دختری که عاشق نگاه معصومش شده بودم، دختری که توی یک نگاه، همه چیزم شده بود، خیلی راحت تو چشمم نگاه کرد و همه ی باورهامو خط قرمز کشید، اون وقت توقع داشتی چه برخوردی داشته باشم، نگفتی دیوانه شدم، نمی گی کمرم رو شکستی، نمی گی صد بار تو خودم مُردم، تازه بدتر از اون، وقتی که بعد از سه روز جون کندن فهمیدم بیشتر از همیشه عاشقتم و نمی تونم ازت دل بکنم، اول همه چیز رو انکار کردم و پیش خودم گفتم کنار خودش می مونم و فراموشش می کنم، بعد وقتی نتونستم، خواستم به کمک گلاره این کار رو بکنم، وقتی به دانشگاه می رفتی، هزار جور فکر و خیال به جونم می ریختی و اون قدر زجر می کشیدم که تصمیم گرفتم یه کاری کنم تو هم زجر بکشی، با این که خودم مجبور بودم از صبح تا شب سر تمرین باشم ولی به گلاره می گفتم بیاد تو خونه، تا تو هم به اندازه ی من عذاب بکشی، تا بلکه ازت انتقام بگیرم، ولی این جوری هم آروم نشدم، تا روز مراسم خواهرزاده ی کوروش، اون قدر زیبا شده بودی که دلم رو بُردی و دوست داشتم همانجا وسط همه ی آن جمعیت بیام و به عشقم اعتراف کنم، دیدم خانم بزرگ که هیچ کسی رو حتی آدم حساب نمی کنه، اون طور شخصاً اومده جلو برای خواستگاری از تو، داشتم نابود می شدم، فقط یک فکر از سرم گذشت، اون هم ین بود که با گفتن اون حرف ها کم نیارم، ولی باز هم آروم نشدم، بدتر عصبی شده بودم، تا ساعت دو صبح تو خیابان ها چرخ می زدم، و مثل دیوانه ها گریه می کردم، شاید اگر هر کسی اون موقع ها منو می دید که بلند بلند با خودم حرف می زنم و گریه می کنم، به مشاعرم شک می کرد. همه چیز عذابم می داد، این فکر که تو و کوروش به همدیگه علاقمند باشید، دیوانه ام می کرد، بدتر از اون فردا صبحش که دیدم چمدان هاتو بستی، می خوای بری، اول فکر کردم داری شوخی می کنی، بعد که دیدم جدّی هستی، گفتم حتماً کوروش بهت گفته و می خواد بیاد دنبالت، می خواستم همونجا به پات بیفتم و بگم منو به کوروش نفروش، ولی دیدم گلاره اومد، اون لحظه احساس کردم یعنی مطمئن شدم خیلی برات بی ارزش هستم که زنگ زدی گلاره بیاد و از دست من راحت بشی و بری دنبال زندگیت، دوست داشتم هر طور شده نگهت دارم، حتی یک بار اومد به ذهنم بگم گلاره گورت رو گم کن و منو زنم رو تنها بذار، ولی از فکر این که توی قلبت دیگه جایی نداشته باشم، پشیمون شدم. بعد از اون رفتم سراغ کوروش، می خواستم زیرزبان کشی کنم و بفهمم شماها چه رابطه ای دارید و به دروغ ترغیبش کنم با تو ازدواج کنه که خیال من هم راحت باشه، ولی کوروش که حتی خبر نداشت تو رفتی، این حرف ها رو بهش زدم کلی شاکی شد . گفت "حیف طلایه نیست که می خوای ازش جدا بشی و حتی بهم اطمینان داد که تو مطمئناً فقط منو دوست داری و کلی حرف های دیگه که مطمئن شدم یین شماها چیزی نیست". بعد هم هر چی بهت زنگ زدم، جواب ندادی، به کوروش گفتم از طریق دوستانت پیدات کنه، که اون هم نتونست و تنها امیدم به امروز بود که بیایی و به دست و پات بیفتم که برگردی طلایه، به خدا همه ی زندگیم تویی، فهمیدم وقتی که نیستی دیوانه می شم، تو رو خدا برگرد، خواهش می کنم، الان بیشتر از هر وقتی بهت احتیاج دارم.
دوباره شده بودم همان عاشق دیوانه ای که بودم و به چشمان براق مشکی اش زُل زدم اما به حرف شیدا گوش کردم و راه عقل را در پیش گرفتم تا به امروز از احساسم هیچ خیری ندیده بودم. بنابراین با صدایی آرام اما محکم، گفتم:
- نمی تونم .... دیگه نمی تونم بهت اطمینان کنم.... تو به خاطر چیزی که من هیچ تقصیری در رخ دادنش نداشتم، اون طوری مجازاتم کردی، دروغ می گی عاشقمی، چون یک بار اجازه ندادی از خودم دفاع کنم، یک بار باهام همدردی نکردی که اون شب کذایی چی بهم گذشت.
آهی از نهادم بیرون دادم و گفتم:
- آقا اردوان ! اگه من دختر بدی بودم می تونستم تو رو گول بزنم و بدون این که رازم رو بفهمی با هزار تا کلک کنارت بمونم، ولی من نمی خواستم فریبت بدم. اگه دختر بدی بودم، روز خواستگاری با اون وضع، ظاهر نمی شدم. تو که دم از عشق و عاشقی می زنی، حتی بهم اجازه ندادی کل ماجرا رو برات تعریف کنم. چقدر بهم تهمت زدی، تهمت کاری که هیچ نقشی درش نداشتم. تنها اشتباه من که می دونم بزرگ بوده، بچگی کردن و شرکت کردن در مهمانی بود که دختر و پسر قاطی بودن، تازه من اصلاً نمی دونستم، وقتی رفتم توی مهمونی فهمیدم.... من دختر بد و کثافتی نبودم، چون بهترین روزهای زندگیم که با تو بودم و مسافرت رفتیم، در خودم سوختم و عشقت رو پنهون کردم، برای این که نمی خواستم پایبندم بشی، اگر دختری بودم که می خواستم به زور تو رو به دست بیارم، از اول عاشقانه رفتار می کردم و بلد بودم چی کار کنم که تو هرگز پی به حقیقت نبری، همون طور که در مورد گلاره، پی به خیلی حقایق نبردی.
از بهت و سکوت اردوان استفاده کرده و نفسی تازه کردم و ادامه دادم:
-تو که ادعای عاشقیت می شه این قدر درک نداری که بفهمی من توی اون هچل افتادم،با میل خودم نرفتم.
اردوان که مستاصل شده بود،فوری گفت:
-درک می کنم،می فهمم تو چه وضعی قرار گرفتی و چی پیش اومده بوده.....
پوزخندی زدم و گفتم:
-باز هم داری اشتباه می کنی،تو نمی دونی چه وضعی بوده،تو نمی فهمی چی بهم گذشته وگرنه نمی گفتی وقتی می ری دانشگاه دلم شور می زنه و عذاب می کشم،نمی گفتی برو دنبال خوش گذرونی،اون اتفاق یه حادثه بود نه خوش گذرونی....
اردوان ادامه ی صحبت مرا گرفت و گفت:
-هر طور بخوای جبران می کنم....
سری تکان دادم و گفتم:
-من جبران نمی خوام،مهم اینه که تو منو باور نداری و این برای من خیلی دردآوره....
بعد از این جمله تازه فهمیدم که اشک بی محابا مرا همراهی می کرده و خودم نفهمیدم در همین حین شیدا که اشک های مرا دیده بود به ما نزدیک شد و با فریاد به اردوان گفت:
-چی می خوای از جونش برو گمشو دنبال زندگیت و اون دختره ی آکله!خجالت نمی کشی هی مثل عقده ای ها دنبال انتقام هستی؟پسره ی لات بی آبرو.
اردوان که شاکی شده بود با غیظ گفت:
-به تو چه ربطی داره تو زندگی ما دخالت می کنی؟اصلا همه چیز زیرتوست به چه حقی زن منو پنهان کردی؟از زندگی زنم می ری بیرون والا ازت شکایت می کنم.
اردوان آن قدر عصبانی بود که رگ های گردنش بیرون زده بود و با فریاد حرف می زد رو به من گفت:
-طلایه به این بگو تو زندگیمون دخالت نکنه!
حرصم درآمده بود به شیدا که دوست صمیمی و غم خوارم بودتوهین کرده بود.گفتم:
-من زن تو نیستم،تو هم حق نداری به شیدا توهین کنی.
اردوان به سمتم آمد تا دستم را بگیرد شیدا که استاد رزمی بود با یک حرکت اردوان را به عقب راند و با حرص به اردوان که اوهم با فن جالبی حرکت او را مهار کرده بود خیره شد و گفت:
-واقعا که حیف لقب ورزشکار که روی امثال شماست،شنیده بودم بعضی فوتبالیست ها خیلی مغرورن اما فکر نمی کردم به این حد برسن.حالا هم برو گمشو،طلایه دیگه به اون خونه بر نمی گرده برو با همون مترسک جونت بگو و بخند راه بنداز،طلایه هم احمق نیست برگرده این چیزها رو ببینه و تحمل کنه فوتبالیست بی لیاقت بی جنبه.
شیدا به سمتم آمد وگفت:
-بریم.
اردوان به دنبالمان راه افتاده بود گفت:
-طلایه من دوستت دارم،بفهم،عاشقتم دیوونه آخه تو زنمی،تو رو به هر کسی می پرستی نرو طلایه جون مامانت.
بدون این که توجهی به حرف هایش کنم به دنبال شیدا می رفتم که فریاد زد:
-هیچ وقت طلاقت نمی دم،حرف های این دیوونه رو گوش نده.
وقتی سوار ماشین می شدیم گفت:
-دست از سرت برنمی دارم.
و رو به شیدا گفت:
-ازت شکایت می کنم باید زنم رو بدی حالا وایستا ببین!
شیدا بی اهمیت بهش ماشین را روشن کرد و گفت:
-هرچیزی لیاقت می خواد که تو نداشتی،هیچ غلطی هم نمی تونی بکنی شکایت هم خواستی بکن من که در نرفتم اتفاقا منتظرتم آقای جوگیر شده ی خودشیفته.
اردوان که برای آخرین بار از پنجره ی ماشین نگاهم می کرد و انگار چشم هایش خیس شده بود در اوج استیصال به دنبال ماشین شیدا چند قدمی دوید و بعد ایستاد تا زمانی که در پیچ کوچه پیچیدیم،در آیینه دیدم که ایستاده و به رفتن ما نگاه می کند.