رمان طلایه 16
-دختره ی پررو،خب زوری که نیست چرا اردی جون رو ول نمی کنه؟!
یکی دیگه شون که صداشو حسابی نازک کرده بود مثل گربه گفت:
-حتما بی کس و کاره والا می رفت.
همان اولی گفت:
-پررو بودن هم حدی داره،دمش رو بگیر بنداز بیرون گلاره.
یکی دیگه که سعی داشت صدایش را حسابی پایین بیاورد گفت:
-گلاره ولی زنش خیلی خوشگله،چطور اردوان ازش خوشش نمی یاد؟!شاید بهت دروغ می گه،اگه هیچی نباشه چه اصراریه که نگهش داشته؟!
باز اولی صدایش را پایین تر آورد و گفت:
-اره گلاره خیلی بعض تو بود.
گلاره که عصبانی شده بود گفت:
-خفه
بابا،دختره ی دهاتی به این ریختش نگاه نکنید،اردوان که حالش ازش بهم می
خوره،تا الن هم "بی بیم" به خاطر مامی اش ولش نکرده بلکه،ما عروسی کنیم
مامانش اینها تو عمل انجام شده قرار بگیرند،بی خیالمون بشن.اصلا من که دیگه
حوصله ی این وضعیت رو ندارم.
باز اولی گفت:
-من که بعید می دونم کسی
یه همچین زنی داشته باشه،حالش بهم بخوره!تازه طلاقش هم بده،راستش رو بخوای
من اگر چنین زنی داشتم مثل پروانه دورش می گشتم.گلاره جون زیادی روی حرف
های اردوان حساب نکن به نظر من که داره دروغ می گه.
گلاره که صدای فریادش بلند شد.گفت:
-اصلا بی خود کردم گفتم بیایید!
صدایش را پایین آورد و گفت:
-تقصیر
منه که می خواستم بهتون خوبی کنم،تو نگار همیشه به من حسودیت می شه چون
اون روز به حرفت گوش ندادم و خودم به اردوان پیشنهاد دوستی دادم ناراحتی و
می خوای بگی چون حرفت رو گوش نکردم اشتباه کردم،اصلا سر قضیه ی دفعه ی پیش
اسفندیار هم هی فضولی کردی تا اون دختره ی ایکبیری شبیه آفریقایی ها
بینمون جدایی انداخت.
دختری که حالا فهمیده بودم اسمش نگار است گفت:
-تو
هم انگار توهم داری گلاره!من اگر چیزی می گم به خاطر خودته می گم اسفندیار
هم از اول فقط برای خنده اومد جلو تو نفهمیدی،جدی گرفتی،پسرعمو کوروش هم
می گفت،من هم فقط خواستم هوشیارت کنم،الان هم تا اونجایی که من فهمیدم
کوروش گفته اردوان عاشق زنشه این رو نمی خواستم بگم ولی حالا که این حرف ها
رو زدی گفتم.
گلاره از حرص صدایش می لرزید گفت:
-تو غلط کردی با اون
پسرعموی وراجت،انگار خبر نداری همون پسر عمو جونت تو نخ همین خانم
بوده،جلو چشم خودم تو شمال همش با هم خلوت می کردند.
نگار صدایش را بلند کرد و گفت:
-اتفاقا
همه چیز زو می دونم،اینم که کوروش بهش علاقه داره می دونم ولی اولا دختره
هیچ محلش نمی ذاشته چون خیلی سنگسنه،دوما اون موقع کوروش نمی دونسته زن
اردوانه،می خوای بدونی؟!بدون همه پشت سرت می گن که تو پاتو از زندگیشون
بیرون نمی کشی،ولی اگر نظر منو بخوای فقط می تونم بگم خاک بر سر شوهرش،من
فک رنمی کردم این قدر زنش خوشگل باشه خیلی وصفش رو شنیده بودم ولی تو تصورم
هم این نبود اصلا خدا کنه اردوان خان واقعا همان حسی که تو می گی رو داشته
باشه تا بلکه کوروش باهاش ازدواج کنه چون به کوروش ما خیلی بیشتر می
یاد،مگه اردوان تحفه است؟یه شانسی آورده مطرح شده ولی به نظر من یه بی
لیاقت به تمام معناست.
گلاره با فریاد گفت:
-لطف کن به اون پسر عموی خوش غیرتت بگو بگیرتش بلکه ما هم راحت بشیم،حالا هم گم شو برو بیرون که دیگه دوست من نیستی.
چند دقیقه ای صدای نگار شنیده نمی شد،نمی دانم چه کار می کرد ولی بعد از چند دقیقه گفت:
-خودم هم همین کار رو می خواستم بکنم،بالاخره حقیقت تلخه گلاره خانم،بچه ها خداحافظ.
بعد صدای بهم خوردن در آمد و بعد از آن هم گلاره شروع کرد به فحش دادن و گفت :
-دختره ی وراج،تو زندگی فقط زبون چرخوند رو یاد گرفته،بی چشم و رو صاف تو چشم من نگاه می کنه هر چی می خواد می گه.
یکی از دخترها گفت:
-ولش کن گلاره،نگار عادت داره هر چی تو دهنش می یاد بیرون بریزه ضبط رو،زوشن کن حال کنیم.
بعد
صدای موسیقی بلند شد و دیگر تا وقتی که صدای در آمد که نشان از رفتن بقیه
داشت،هیچ چیز نشنیدم.حالا فهمیده بودم که یکی از دخترها که تقریبا چشم هایش
شبیه به نهال بودةنگار دخترعموی کوروش بوده و فهمیدم که اردوان پیش کوروش
اعتراف کرده که عاشق من هستش،یعنی کوروش همه چیز را برای نهال اینها گفته
که حتی دخترعمویش نگار هم جریان را می دانست ولی به رویم هم نیاورده،حتما
تو این مدت نهال چقدر در موردم فکر های بد کرده که من چقدر آدم موذی هستم
که موضوع به این مهمی رو از ش قایم کردم.
ان شب متوجه نشدم اردوان کی
آمد فقط طبق معمول از ساعت نه به بعد هیچ صدایی نمی شنیدم دوست داشتم به
چیزهای خوب فکر کنم به حرف های شیداةواقعا اگر از همان روز اول همه چیز را
بهش می گفتم یعنی همه چیز درست می شد!ولی من آدمی نبودم که موضوع به این
مهمی را از نزدیک ترین کسم،یعنی شوهرم پنهان کنم.حالا هم دیگر برایم مهم
نبود دیگر تحمل این شرایط خیلی سخت تر از قبل شده بود.به قول شیدا اگر همه
چیز درست پیش نمی رفت بهتر بود بی خیال ابرو و این حرف های خانواده ام بوم و
از اردوان برای همیشه جدا بشوم.فکر و خیال و خیلی چیزهای دیگر کافی بود به
قدر کافی در این مدت زج کشیده بودم.
****
مراسم نامزدی نهال در خانه
که چه عرض کنم در کاخ،محل زندگیشون برگزار می شد.داماد که افراسیاب بود را
دیده بودم و به نظرم خیلی پسر خوبی بود.از این که دوتا عاشق به همدیگر
رسیدند خیلی خوشحال بودم،دیگر خیلی وقت بود حسرت عشق و علاقه ی دیگران را
نمی خوردم و به تقدیر خودم هم کاری نداشتم.اصلا نمی دانم چرا ان قدر بی حال
و حوصله و بی انگیزه شده بودم.
ان شب هم با این که پول زیادی توی حسابم
نبود ولی شیدا مبلغ قابل توجهی قرض داد تا به قول خودش تدارکات رویارویی
با هووی عزیزم را آماده کنم و یک لباس شب عنابی رنگ به شکل ماهی که اغراق
نکنم هیچ وقت توی فیلم ها هم همچین لباسی ندیده بودم،خریدم.خانم مزون دار
خودش کلی تعریف کرد که از بهترین فروشگاه های فرانسه خریداری کرده و البته
مارک معروفی هم داشت که من ازش سر در نمی آوردم . در همان فروشگاه یک شال
حریر عنابیس رنگ عم انتخاب کردم که به قول شیدا نه تنها بد نشد بلکه تضاد
رنگ مشکی موهایم با آن رنگ تو ربسیار چشم گیر تر شده و اصلا بعضی ها مثل
فرشته و مریم فکر کرده بودند مدل لباسمه که باید روس سرم هم توری قرار
بگیرد و حالت لباس را زیباتر به نمایش بگذارد.
راستش صورتم هم که این
بار به طور دست و دلبازانه ای نقاشی شده بود.خیل یمتفاوت و زیبا و به قول
شیدا فشن بود.من که سر در نمی آوردم ولی به رنگ چشمان و پوستم خیلی می
آمد.ان قدر قشنگ شده بود که اعتماد به نفس زیادی پیدا کردم.اصلا وقتی توی
ایینه خودم را نگاه کردم دیگر از آن افسردگی و ماتم زدگی ها هیچ خبری
نبود،بلکه دوست داشتم زودتر مقابل اردوان قرار بگیرم و حس حسادت و حساسیت و
هرچه حس دیگر را در وجودش زنده کنم.
شیدا وقیت آن لباس سنگین کار شده با آن آرایش دید بعد از چند دقیقه که فقط مات مثل آدم ندیده ها بر و بر نگاهم می کرد.گفت:
-وای طلایه چی شدی!دست سارا جون در نکنه دیدی خوب شد آوردمت اینجا که دستش مثل جادوگرها جادو می کنه،دیدی ارزشش رو داشت هی گدابازی در می یاری.
من که خودم هم از خودم خیلی خوشم امده بود و قلبم از شدت هیجان به شدت می زد گفتم:
-اره خوب شد که حرفت رو گوش کردم،تو اینجاها رو از کجا بلدی؟!
شیدا خندید و گفت:
-خب دیگه،گفتم که اگه کاملا به حرف هام گوش کنی ضرر نمی بینی،حالا تحویل بگیر.
من که دیگه اصلا یادم رفته بود از شیدا هم که خیلی خوب شده بود تعرف کنم گفتم:
-تو هم خیل یخوب شدی ها!
شیدا با لبخند پررنگی که بر لب هایش نقش بسته بود.گفت:
-برو چاخان!اصلا کنار تو اون هم این شکلی من به چشم می یام؟
با خنده گفتم:
-خیل یخوب هم به چشم می یای،بی خود بی اعتماد به نفس نباش.
شیدا دستم را کشید و گفت:
-حالا شدی یک سربتاز دلیر برای رفتن به میدان جنگ.
-وای شیدا نگو،می ترسم ها
شضیدا به شدت دستم را کشید و جلوی آیینه ی بزرگ میخکوب کرد و گفت:
-این ملکه ی زیبایی رو ببین،بهرته از این همه زیبایی بترسی که برات دردسرساز نشه.
و نجواگونه در گوشم خواند:
-خدا
به داد کوروش بدبخت برسه که باید از خیر تو بگذره،بیچاره امشب از غصه دق
می کنه،شاید هم رفیق عزیزش رو به هیچ بگیره و بگه اردوان جان عزیز ببخشید
من زنت رو می خوام تو رو خدا ثواب داره دل منو نشکن.
با خنده گفتم:
-بس کن شیدا،حالا چه وقت روضه خوانیه!بجنب،مریم دوباره زنگ زده من تنها تو جمع هستم بیایید دیگه.
شیدا گفت:
-من برم خرج شیکان و پیکان خانم رو بدم.
و
از اتاقی که مخصوص میکاپ های خیلی خاص بود و تقریبا مخصوص عروس ها بود
بیرون رفت.من هم وسایلم را برداشتم و به دنبالش بیرون رفتم.تا آن لحظه به
ان همه زیبایی پی نبرده بودم وقتی وارد سالن اصلی آرایشگاه شدم،تمام پرسنل
اریشگاه و مشتری ها،انگار دارند آدم فضایی می بینند محوم شدند و هر کدام
بعد از چند لحظه که به خودشان آمدند یا هزار الله اکبر یا چه خوشگل شدی،به
به و چهچه راه انداخته بودند که بیا و ببین خانمی هم که روپوش سفید داشت
سریع رفت و با اسپند برگشت.کلی از مشتری هایی که انجا نشسته بودند و به
خاطر قیمت،کمی دودل بودند و تردید داشتند که ایا وقت بگیرند یا نه،مبلغ های
بیعانه را روی میز خانم حسابدار گذاشتند که به قول شیدا حالا برای تسویه
حساب خودمان هم وقت نداشت.روی پاهایم بند نبودم و از شادی و شعف دوست داشتم
تا خانه ی کوروش اینها پیاده بروم مانتوام را پوشیدم و شال سبکی هم روی آن
تور که دست های هنرمند ارایشگر به شکل خاص بسته بود انداختم که حجاب نمی
شد و به قول مامانم این جور حجاب ها به درد عمه ام می خورد.و به همراه شیدا
از آن ارایشگاهی که ان قدر باعث تغییر روحیه ام و حس اعتماد به نفسم شده
بود خارج شدیم.
در راه مریم دوباره زنگ زد و گفت:
-پس کجایید؟!فرشته و نامزدش هم رسیدند،الان قراره عروس و اداماد هم برسند زود بیایی که حاضر باشید.
من که دلم شور می زد نکنه این همه خرج کردم اصلا اردوان نیاید.گفتم:
-مریم اردوان هم آمده؟
مریم با حرص گفت:
-اره،با همون تحفه خانم هم اومده،تو نمی خوای همه چیز رو رو کنی؟تا کی می خوای قایم موشک بازی دربیاری؟!
مریم از هیچ چیز خبر نداشت،یعنی اصلا خیلی وقت بود باهاش مثل گذشته ها درد و دل نکرده بودم فقط گفتم:
-تا خدا چی بخواد،مگر نمی بینی شوهرم خودش نامزد داره؟راستی گلاره چه شکلی شده؟
مریم خندید و گفت:
-هیچی
بابا،میمون هر چی ایکبیری تر ورجه وورجه اش هم بیشتره،جالب نیست،حالا می
یای و می بینی،زود باشید اینها رسم دارن تا همه ی مهمان ها نیان عروس و
داماد وارد نمی شن.
-تا پنج دقیقه دیگه می رسیم،خداحافظ.
گوشی را قطع کردم.شیدا که هی نگاهم می کرد گفت:
-اون
ایینه رو بیار پایینبه خودت یه نگاه دیگه بنداز،هر ده دقیقه یک بار هم
واکنس اون حمام زنونه رو تو ذهنت بیار،اون وقت از این حال بیرون می یای.
شیدا می ترسم یعنی اردوان....
شیدا با دست فرمان بی نظیرش سریع ماشین را در فاصله ی کم بین دو ماشین پارک کرد و گفت:
-نسخه ای رو که برات پیچیدم اجرا کن دیگه نمی ترسی.
تو
ایینه خودم را نگاه کردم و بعد هم بی اختیار یاد هیاهویی که در ارایشگاه
با دیدنم به پا شده بود،افتادم.انگار شیدا راست گفته بود طبق معمول با قدم
هایی استوار از ماشین پیاده شدیم و فاصله ی ماشین تا خانه ی کوروش اینها را
پیمودیم ولی دلشوره ام دست بردار نبود.
همین که تو حیاط،ماشین اردوان را دیدم دوباره هیجانم بالا رفته بود که شیدا گفت:
-کاش
ما هم مثل از ما بهترون تو حیاط پارک می کردیم،به خاطر کمبود جای پارک این
همه پیاده گز نمی کردیم،بذار من این خان دایی رو ببینم.
و در حالی که لبخندش را به صورتم می پاشیدا گفت:
-هر چند،چه حال گیری بالاتر از دیدن تو و افسوس خوردن برای تو.
و با خنده وارد سالن شدیم.انگار شیدا قصد داشت بر ترس من غلبه کند که موفق هم شد.چون بعد از تعویض لباس به آسودگی وارد سالن شدیم.
ازدحامی
از میهمانان بود که در آن سالن بسیار مجلل بزرگ همه چشم انتظار ورود عروس و
داماد بودند که یک عده که نمی دانم چرا ان قدر عقلشون کم بود،انگار فکر
کرده بودند عروس من هستم و شروع کردند به کف زدن با آن لباس و تور وآرایش
البته بنده خدا ها کم عقل نبودند خب،من هم ناپرهیزی نکرده بودم و همتای یک
عروس بلکه بیشتر هم به خودم رسیده بودم.
در آن وضعیت که از خجالت داشتم سرخ می شدم.کوروش در نهایت خونسردی به سراغم امد و در حالی که مات و مبهوت نگاهم می کرد.گفت:
-خوش آمدید،طلایه جان یک لحظه فکر کردم الهه ی زیبایی ها از افسانه ها قدم به اینجا گذاشته.
من که خنده ام گرفته بود،با خنده گفتم:
-اغراق نکن،زیاد جنبه ندارم.
کوروش بلند خندید طوری که حسابی جلب توجه می کرد،رو به شیدا گفت:
-شیدا خانم دیگه فراتر از حده.یک فکری هم به حال دل مردم می کردید.
شیدا خندید و گفت:
-استعدادش عجیبه،من فکر همه جا رو کرده بودم.
من
که دیگر بقیه ی حرف ها را نمی شنیدم، با چشم هایم به دنبال اردوان می گشتم
که بالاخره نگاهم در نگاهش گره خورد. آن هم چه نگاهی، رنگ آتش، انگار اشعه
هایش می خواست مرا هم بسوزاند، ولی من نمی سوختم، آن قدر در این مدت از
دستش آتش گرفته و سوخته بودم که آهن آب دیده شده بودم.
چه شب هایی که از
شنیدن راز ونیازهای عاشقانه شون تا صبح اشک ریخته بودم، چه شب ها که تا
صبح بال بال زده بودم که بروم دست گلاره خانم را بگیرم و پرت کنم بیرون،
ولی فقط اشک ریخته بودم. چقدر تحقیر، چقدر توهین از گلاره که مثل روانی ها
صداشو بلند می کرد که به گوشم برسد و خلاصه چه ها و چه ها که نتیجه اش شده
بود آن حال و روز که به قول مریم، چند ماهی بوده احساس می کرده با من غریبه
است و من یا ضربه مغزی شدم یا یک اتفاقی افتاده که دیگر طلایه سابق نیستم.
نمی
دانم چقدر در این افکار غرق شده بودم که مریم و فرشته به همراه نامزد
فرشته جلو آمدمد و شروع به سلام و احوالپرسی و بعد شروع به تعریف و تمجید
کردند. مریم که می خندید، گفت:
- همچین وارد شدی که ما گفتیم عروس اومده، بعد دیدیم نه بابا عروسِ بعد از این اومده.
با خنده گفتم:
- پس تو دست زدی!؟
با خنده گفت:
-
نه بابا، هول شده بودم. فقط نگاهت می کردم و می گفتم یعنی این طلایه ی
خودمونه!؟ خوبه نمی خواست بیاد، اگر با برنامه ریزی قبلی می اومدی چی می
شد! خب کلک، خوب خوشگل کردی.
و آهسته در گوشم گفت:
- بیچاره شوهرت اگر بدونه چنین زنی داره، وسط همین سال غش می کنه.
آرام گفتم:
- همچین هم مطمئن نباش منو به اون سوگلی اش ترجیح بده.
مریم که با چشم های باز نگاه می کرد، با مزه گفت:
- نگو، مگه دور از جونت خره !
از دستِ کارهای مریم خنده ام گرفته بود. کوروش گفت:
- خب، بلند بگید بلکه ما هم بخندیم، چرا یواشکی حرف می زنید.
مریم گفت:
- دکتر جان شما بشنوی، گریه می کنی نه خنده.
کوروش
سری تکان داد و آن چهره ی فوق العاده زیبا و جذابش که در آن کت و شلوار
فوق العاده عالی کِرِم رنگ که شیدا می گفت مارک معروفی دارد، حسابی چشمگیر
می شد، گفت:
- این مریم خانم، انگار آمار قلب مریض ما دستشه ! بفرمایید، بفرمایید.
و
همگی را سر میزی نزدیک به میز اردوان هدایت کرد و از روی عمد صندلی را که
یک جورهایی من و اردوان به همدیگر دید داشته باشیم، انتخاب کرد و بلند گفت:
- طلایه خانم زیباترین و دلرباترین خانم مجلس، بفرمایید.
من که می خندیدم و به قول شیدا که می گفت ردیفِ سفیدِ دندان هاتو به نمایش گذاشتی، آهسته گفتم:
- شاعر هم که شدی !؟
- شاید باورت نشه، امشب احساس شاعری هم دارم. اصلاً روی هوا هستم، یکی منو قِل بده پایین، رو زمین حال و هوا بهتره.
در
هیمن لحظه دختر خانمی که سریع به نظرم آشنا آمد و با صدا کردن "پسرعمو
کوروش" دیگر حدسم به یقین تبدیل شده بود. در حالی که لباس مشکی قشنگی بر تن
داشت با اندامی کشیده و زیبا نزدیکمان شد و گفت:
- پسر عمو کوروش!
و در حالی که سعی می کرد، صداشو از آنچه هست بلندتر کند تا در آن ازدحام بشنویم، ادامه داد:
-
من همیشه فکر می کردم این پسرعموی ما حروم می شه، یعنی دختری زیبا که
همسرش بشه و از خودش پایین تر نباشه، پیدا نمی کنه، ولی حالا می بینم این
خانم زیبارو شاید حروم بشه.
کوروش اخم هاشو تو هم کرد و گفت:
- داشتیم نگار ! یعنی باید پاک آبروی ما رو جلوی دوستان عزیزمون ببری؟
نگار بلند خندید و گفت:
-
ببخشید پسرعموجان، این قدر این خانم زیباست که هول شدم، اصلاً چنین فرشته ی
بی نظیری رو از کجا پیدا کردی ! آخه این خان داداش ما هنوز، تو هیچ کار
نکرده، حسودیش شده و منو فرستاده ببینم ایشون خواهر دوقلویی نداره؟ اگر
نداره که بیاد با خودت دوئل کنه. من هم بهش گفتم مگه کوروش این قدر بی
لیاقته که حتی فکر چنین کاری رو بکنه، نرو جلو که الان مجلس رو از حضور
چنین پریزاده ای به خاطر ترس از امثال تو، بی نصیب می کنه.
کوروش که از خنده تا دندان های آسیابش هم معلوم شده بود، گفت:
- وروجک همین طوری زبان می ریزی! گویندگی قبول شدی، این انوش کجاست تو رو ببره، محض اطلاعش هم بگم که ایشون صاحب دارن.
نگار که به چشم هایم خیره شده بود، گفت:
- بهتون تبریک می گم، خیلی ناز و زیبا هستید.
انگار همه ی این حرف ها را بلندتر از حد معمول برای رسیدن به گوش گلاره و اردوان می گفت، ادامه داد:
- وصف جمالتون رو از نهال شنیده بودم، ولی در وصف نگنجید.
با لبخند گرمی گفتم:
- خیلی لطف دارید نگار خانم، من طلایه هستم. قبلاً هم از حُسن نیت و حرف های ستایشگر و زیباتون مستفیض شده بودم. باز هم ممنون.
نگار دستم را فشرد و این بار آهسته گفت:
-
تو این زمانه شاید هم زمانه های قدیم، لیاقت، عنصر خیلی جالی بود که بعضی
ها زیادش رو دارن و بعضی ها هم اصلاً ندارن، امیدوارم در هر شرایطی موفق
باشید.
- باز هم ممنونم، شما هم همین طور.
نگار که سرش را تکان می داد، گفت:
- تا بعد.
و
به سمت دیگر سالن رفت. چقدر دختر خونگرم و جالبی یود. انگار با صدایش تا
عمق جان آدم نفوذ می کرد. همان روز هم که در خانه ی اردوان حرف می زد احساس
می کردم باهام تلپاتی داشت. خیلی خوب آرامم می کرد. کاش می فهمیدم رازِ آن
صدا در چیست، بی خود نبود که گویندگی قبول شده بود. بس که کلامش اعجاز
داشت و لطیف بود. اصلاً این خانواده صداشون مثل لالایی بود. چقدر هم وقتی
از نزدیک دیده بودمش، خوش صورت بود، از نهال هم قشنگ تر.
در همین افکار بودم که انگار موسیقی برای ورود عروس و داماد، همه ی میهمانان را برای کف زدن با آهنگ شاد تشویق کرد.
نهال
تو اون لباس نباتی رنگ مثل فرشته هایی شده بود که روی ابرها آهسته قدم
برمی دارند. چنان محو چشم های قشنگش که بر رویمان لبخند می زد، شده بودم که
دیگر حواسم از اردوان و گلاره کاملاً پرت شده بود و فقط در نهایت شادی
برایش آروزی خوشبختی می کردم. نهال که آهسته با همه ی میهمانان خوش آمدگویی
می کرد، وقتی کنارم رسید، با لبخندی مهربان گفت:
- خیلی خوشحال شدم که اومدی، وقتی گفتی قراره بری اصفهان، حسابی دلگیر و غصه دار شدم.
نهال هم حرف زدنش خیلی جالب بود، همیشه با قدری ناز و آرام حرف می زد، طوری که احساس می کردی توی گوشت شعر می خواند، گفتم:
- امیدوارم همیشه خوشبخت باشی، افراسیاب پسره خیلی خوبیه.
نهال که واقعاً عروس شدن بهش می آمد و حسابی آن شب نازتر هم شده بود، گفت:
- محشر شدی، حسابی خواستی دل این دایی عذب اُقلی ما رو ببری!
با خنده گفتم:
- تو که مثل فرشته ها شدی، قابل توصیف نیستی.
نهال که انگار افراسیاب برای خوش آمد گویی با یکی از دوستانش صداش می زد، گفت:
- مجلس بعد باید مال تو و دایی کوروش باشه، گفته باشم.
گیج
می زدم، یعنی نهال جریان من با اردوان را نمی دانست، پس چشور نگار می
دانست، شاید هم می دانسته ولی با وجود گلاره حتماً پیش خودش آن هم به این
نتیجه رسیده، اردوان برای من شوهر بشو نیست. پس بی خیال کنار شیدا که با
حالت خشمگین، اردوان و گلاره را زیرنظر گرفته بود، نشستم.
شیدا آهسته زیر گوشم پچ پچ می کرد، گفت:
- ببین طلایه، اردوان بد رفته تو هم، فکر کنم بد زدیم تو بُرجکش.
لبخندی زدم و گفتم:
- مریم اینها کجا رفتند؟
شیدا اخمی تو صورتش نشسته بود، گفت:
- تو فعلاً به مأموریت مان فکر کن، این همه هزینه کردیم.
نیم نگاهی به اردوان که عنق نشسته بود، انداختم و همچنین گلاره که مغرور نشسته بود و پشت چشم نازک می کرد. با خنده گفتم:
- شیدا یعنی واقعاً دوستم داره؟ من دارم می میرم.
شیدا اخمی کرد و گفت:
- خاک بر سرت، نسخه ام یادت باشه، بعد هم به این کوروش فلک زده یه گوشه چشمی داشته باش، به نظر من که امشب بدتر از تو ترکونده.
در همین حین مریم هم رسید و در حالی که می خندید، گفت:
- این کلیه های من اصلاً تحمل استرس رو نداره.
نگاه عمیقی به اردوان انداخت و گفت:
- طرف بدجور تو لکِ، آکله خانم هم معلوم نیست دو دقیقه یک بار برای کی پشت چشم قیف می کنه.
گفتم:
- تو رو خدا مریم، این قدر تابلو بازی در نیار، می فهمه همه حواسمون اونجاست.
مریم چشم هایش را گشاد گرد و رنگ عسلی شو به رُخ کشید و گفت:
- خیالت راحت، چه می دونه ما کی هستیم که این قدر نگاهش می کنیم؟ لابد فکر می کنه عشق فوتبالیم.
من که دیگر سکوت کردم. شیدا گفت:
- حالا مریم جان، شما یه خورده خودت رو کنترل کن، ما آبرو داریم اینجا.
مریم پقی زد زیر خنده و گفت:
-
وای بچه ها از دستتون رفت، آکله خانم لپ شوهرت رو کشید، بعد هم یه لبخند
ژکوند زد و منو چپ چپ نگاه کرد، انگار فکر کرده طالب نامزدش شدیم.
گفتم:
- بس که نگاه می کنی ! این فرشته با نامزد جانش کجا رفته یک ساعته!؟
مریم که هیکل تپلی اش را تکان داد و گفت:
- آقاشون سرشون درد گرفته از صدای موزیک، رفتند تو حیاط.
دلم
خیلی شور می زد، هنوز نتوانسته بودم به حضور ادوان و گلاره کنار همدیگر
عادت کنم، ولی جلوی شیدا به روی خودم نمی آوردم. در همین حین کوروش به
همراه خانم بزرگ و خانم و آقای دیگری که خاله و شوهر خاله اش معرفی می کرد
به سمت مان آمدند و ما هم در کمال ادب بلند شدیم و خانم بزرگ مثل سری قبل
با نگاهی از بالا به ماها نگاه کرد و بعد انگار که شیدا و مریم را نمی بیند
در کنار گوش کوروش چیزی گفت، کوروش گفت:
- طلایه خانم، می شه چند لحظه!
وقتی
جلو رفتم تازه شروع به سلام و احوالپرسی کردند و کوروش، خاله و شوهر خاله
اش را به عنوان خانم و آقای شهریوری معرفی کرد. آن ها هم در کمال ادب ابراز
خرسندی کردند. من که گیج رفتار خانواده ی کوروش بودم، متوجه ی اردوان و
گلاره شدم که از کنارمان می گذشتند که خانم بزرگ رو به گلاره با لحن قاطع و
محکمش گفت:
- دوشیزه گلاره !
گلاره که هول شده بود و به وضوح رنگ از صورتش رفته بود، گفت:
- بله، بله خانم بزرگ.
خانم بزرگ که تو چشم های گلاره خیره شده بود، گفت:
- نگفته بودی با این جوان نامزد شدی !؟
گلاره
که انگار نیروی تازه پیدا کرده بود، خودش را جمع کرد و یک ابروشو بالا برد
و نگاه تحقیر آمیزی به من کرد و دست اردوان را جلو کشید و گفت:
- اردوان صولتی، دست بوس هستیم.
خانم بزرگ با نگاهی عمیق ، اردوان را برانداز می کرد. گفت:
- از صولتی های به نام هستی؟
اردوان که انگار از این برخورد خانم بزرگ راضی به نظر نمی رسید، گفت:
- اصالتمان اصفهانیست، نمی دونم شما کدام صولتی ها مَد نظرتونه !
کوروش وسط صحبت شان آمد و گفت:
- خانم بزرگ، انگار نشناختید ! اردوان دوستمه، همون که با همدیگه دو بار اومدیم فرانسه، شریک تجاریم.
من
که انگار تازه فهمیده بودم اردوان همراه کوروش فرانسه هم رفته، با حیرت
نگاهش کردم، آب دهانم را به زحمت قورت دادم. خانم بزرگ گفت:
- عجب تو همون اردوانی، پس با گلاره چه کار داری!؟
و طوری که به گلاره، نگاه تحقیرآمیزی کرد که دلم خنک شد. ولی گلاره پُر روتر از این حرف ها بود. گفت:
- خانم بزرگ تعجب کردید، من بالاخره تصمیم به ازدواج گرفتم.
خانم بزرگ که انگار حوصله ی پُرحرفی های گلاره را نداشت، گفت:
- فعلاً برو گلاره، در شُرُف کار مهمی هستم.
به
وضوح متوجه ی رنگ پریدگی صورت اردوان شدم که یک لحظه نگاهش مات شده و حالت
به خصوصی گرفت، مثل همان وقت هایی که التماس آمیز نگاهم می کرد و رنجیده.
من هم مثل شُلِ زرد، وا رفته بودم که گلاره با حرص دست اردوان که نگاهش روی
صورتم مات مانده بود، کشید و گفت:
-مگه نمی بینی، خانم بزرگ کار دارند.
و با حالت زشتی، اشاره به من و کوروش کرد. هنوز مسیر نگاه اردوان در چشمانم زنده بود که خانم بزرگ گفت:
-
دختر جوان، من تصمیم دارم برای مراسم عروسی نهال، ساقدوش ها را شما رهبری
کنید و اگر ممکنه برای تهیه ی لباس های هماهنگ و انتخاب ساقدوش ها منو در
جریان همه ی مسائل و امور قرار بدهید.
من که آن قدر حواسم به اردوان بود که معنی حرف های خانم بزرگ را هم نفهمیدم. گفتم:
- چَشم خانم بزرگ.
اصلاً خودم هم نفهمیدم برای چی چَشم گفتم، که خانم بزرگ گفت:
- می دونی که یک ماه و نیم بیشتر وقت نداری!
من که تازه به خودم آمده بودم، گفتم:
- بله، حتماً با کوروش خان هماهنگ می کنم.
کوروش که فهمیده بود من چقدر معذب شدم، گفت:
- بله، من همراهشون هستم، خیالتون راحت.
دیگر
نفهمیدم، ولی بعد از کمی گفتگو، بالاخره خانم بزرگ و پدر و مادر افراسیاب
به همراه کوروش رفتند و من هم نفس راحتی کشیدم و همانجا کنار شیدا و مریم
که باز هم گیج رفتارهای خانم بزرگ بودند، ولو شدم.
غرق در افکار بودم
اما به ظاهر، خودم را مشغول مهمانان نشان می دادم، از اردوان هم هیچ خبری
نبود. از همان موقع رفته بودند، مریم را فرستاده بودم بلکه خبری ازش بیاورد
ولی هیچ خبری از او هم نبود. شیدا گفت:
- معلوم نیست این مریم کجا گیر کرده که همه را برای صرف شام دعوت کردند، اون هنوز نیومده.
طبق معمول آن قدر دلم شور می زد که هیچ اشتهایی نداشتم ولی به همراه شیدا به راه افتادم. کوروش به سراغمان آمد و گفت:
- ببخشید من امشب یه خورده سرم شلوغه، امیدوارم بنده رو عفو بفرمایید.
و
ما را به سمتی راهنمایی کرد، انگار همان چند دقیقه همراهی با خانم بزرگ
کافی بود که او هم کمی لفظِ قلم حرف بزند. که نگاهم دوباره در نگاه اردوان
گره خورد. می فهمیدم خیلی ناراحت است.
آن قدر می شناختمش که وقتی عصبانی
بود از ده کیلومتری هم تشخیص بدهم، ولی انگار گلاره حسابی سرِ کِیف بود و
چشم هایش می خندید. داشتم با خودم فکر می کردم یعنی آن همه از عشق گفتن
هایِ اردوان الکی بود. مگر خودش صد بار نگفته بود، بی تو نمی توانم زنده
بمانم، یعنی هنوز هم دوستم داشت، ولی چقدر راحت منو رها کرده بود و همه حرف
هایش یادش رفت که شیدا آهسته به پهلویم زد و گفت:
- مثل اینکه خیلی دلت براش تنگ شده، حالا اگر دیدن رابطه ی عاشقانه اش تمام شد، یک چیزی بخور.
- شیدا میل ندارم، دارم دِق می کنم، دیگه تحمل دیدنشون رو ندارم.
- خب، نگاه نکن ! اصلاً به کوروش نگاه کن، ببین چه همه ی نگاه های دختر خانم های جمع بهش خیره شده.
سری تکان دادم و گفتم:
- شیدا تو هنوز هم روی حرفت هستی ! یعنی اصلاً امشب تأثیری رویش داشتم، یعنی عشق کهنه دوباره زنده شده؟
شیدا با حرص قاشق را به دستم می داد، گفت:
- بخور، اصلاً جهنم هم که زنده نشده باشه، مگه کوروش جان مُرده!
فهمیده بودم شیدا هم ناامید شده و عصبی به نظر می رسید. پس سکوت کردم و به زور چند قاشق خوردم.
حوصله
ی بقیه ی میهمانی را نداشتم. اگر هر اتفاقی می خواست بیفتد، دیگر افتاده
بود. منتظر بودم کوروش زودتر بیاید تا بهش بگویم و رفع زحمت کنیم که گلاره،
دست اردوان را کشید و به سمت کوروش آمدند، ما هم که تازه کوروش را پیدا
کرده بودیم، به شیدا گفتم:
- دیگه پاشو بریم، هر چی می خواست بشه شده، بیا از کوروش خداحافظی کنیم.
شیدا سری تکان داد و به مریم که در حال دسر خوردن بود، گفت:
- پاشو دیگه مریم، چقدر می خوری، مگه از قحطی اومدی!؟
مریم که ماشا ا... هر چی بهش می گفتی، می خندید و اصلاً بهش برنمی خورد، گفت:
- یه خورده صبر کن، مگه هولی این همه غذاهای خوب ! شما هم که دائم تو رژیم هستید.
با
کمی ناراحتی به دنبالمان راه افتاد، منتظر بودیم کوروش به گفتگو با گلاره و
اردوان خاتمه بدهد و خداحافظی کنیم. کوروش که کمی صورتش غمگین شده بود رو
به شیدا گفت:
- تشریف می برید؟
ما که دیگر نزدیک تر شده بودیم، گفتیم:
- با اجازتون مرخص می شیم.
گلاره لبخندی تمسخر آمیز بهم زد و گفت:
- پس دکتر جان برای جشن عروسی نا هرگز تأخیری پذیرفته نمی شه، رأس ساعت چهار تو مراسم عقدکنان ما باشید.
کوروش که نگاهش کاملاً رنگ غم گرفته بود، به من که مثل آل دیده ها نگاه شان می کردم، نگاه رنجیده ای کرد و گفت:
- باشه، خدمت می رسم.
نیم نگاهی به من کرد و بعد رو به اردوان که سعی می کرد من را نگاه نکند، گفت:
- حالا فکر نمی کنیید خیلی عجله دارید، حداقل می ذاشتید برای بعد از مراسم نهال اینها.
گلاره که طرف صحبتش انگار من هستم، گفت:
- آخه اردوان باید برای تیم جدیدی که می خواد عضوش بشه، بره آلمان، گفتیم تا قبل از اون، شرایط رو درست کنیم، که با همدیگه بریم.
خیلی خودم را کنترل کردم که اشک هایم سرازیر نشود ولی دیگر روی پاهایم هم، بند نبودم.
شیدا که حال مرا فهمیده بود، سریع گفت:
- کوروش خان با اجازتون، برادرم آمده دنبالمون.
و
خداحافظی سَرسَری کردیم که من حتی یادم نیست اصلاً خداحافظی کردم یا نه،
ولی مثل آدم هایی که واقعاً تو یک لحظه مغزشون از کار افتاده دنبال شیدا و
مریم که آن ها هم چندان حال مساعدی نداشتند، راه افتادم و با همان حالت،
سریع از نهال و افراسیاب که جلوی در بودند، خداحافظی کردیم. من که مثل آدم
آهنی قدم بر می داشتم، تُهی از هر حس و احساسی، چه بد و چه خوب، و تا هوای
تاریک یافتم، اشک هایم روان شد.
دیگر همه چیز رو شده بود، اردوان مرا
نخواسته بود. حالا با هر شکل و ظاهر دلفریبی، او مرا نجیب و دست نخورده و
پاک می خواست، که نبودم. پس حسابی قیدم را زده بود. در این مدت باید می
فهمیدم، ولی چقدر ساده بودم و خوش باور که به امیدِ بخشش نشسته بودم.
پیش
بینی های شیدا این بار اشتباه از کار در آمده بود. به یک باره شکسته و
خوار و خفیف شده بودم. کاش اصلاً نمی آمدم، حداقل غرورم جریحه دار نشده بود
که اردوان و گلاره به آن راحتی جلویم برای جشن عروسی شان میهمان دعوت
کنند.
دیگر دنیا برایم به آخر رسیده بود نتیجه ی آن همه عشق و عاشقی به
کجا کشیده بود. حالا باید با سری افکنده و دست از پا درازتر بر می گشتم
خانه ی آقاجونم. حالا جدایی بهترین راهکار بود. حداقل زیر چنین ننگی له نمی
شدم. باید قبل از عروسی شون، برای طلاق اقدام می کردم، که حداقل آقا جونم
اینها را هم برای دیدن حقایق تلخی دعوت کنم. وای به آقاجونم، چه حالی می
شه، وقتی می فهمید داماد عزیزش سرِ دختر یکی یکدونه اش چه بلایی آورده،
حتماً از غصه دِق می کرد.
در همین افکار بودم که شیدا گفت:
- بشین تا کسی ما رو ندیده بریم، با این اشک هات ببین چه رنگین کمانی درست کردی!
دلم
غصه دارتر از آن بود که به حرف های شیدا که قصدِ عوض کردن حال و هوامو
داشت، حتی فکر لبخند زدن را کنم. در حالی که سوار ماشین می شدم، با تعجب
گفتم:
- تو که گفتی برادرت اومده دنبالمون!
شیدا نگاهی عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت:
- الکی گفتم، برای حسادت بعضی ها.
این شیدا عجب حوصله ای دارد، حتی آخرین لحظه در آن شرایط هم موقعیت را مغتنم شمرده و ضربه ی آخر را زده بود. سکوت کردم که شیدا گفت:
-
یک دقیقه بشین با فرشته و مریم خداحافظی کنم، تو سرت رو بگیر، می گم حالت
خوب نیست، مریم که دَرَک، فرشته هم که حواسش فعلاً پیش همان نامزد جونشه.
و سریع از ماشین پیاده شد. مریم که بعد از چند دقیقه کنار ماشین آمد و گفت:
-
طلایه، خودت رو ناراحت نکن. بهترین کار همینه که دفعه ی قبل گفتیم، ازش
جدا شو، همه چیز رو هم بسپر به وکیل که حتی تو رو نبینه، به خانواده ات هم
چیزی نگو، بیا تو خوابگاه، چه می فهمند با موبایل باهاشون حرف بزن، بگو از
اون خونه هم رفتید، این ها هم اگر برن آلمان، بهانه ی خوبیه بگی یه مدت
شوهرت ایران نیست.
با این که اصلاً حال و حوصله ی فکر کردن نداشتم، ولی
مریم بد هم نمی گفت، می توانستم کلارهای طلاقم را انجام بدهم، حتی خانواده
ام نفهمند، حداقل تا مدتی که به زندگی جدیدم عادت کنم. به مریم که بیچاره
معلوم بود، خیلی نگرانم شده و مرتب دلداری می داد و سر و صورتم را می
بوسید. گفتم:
- برو، فرشته شک می کنه.
با کلی مهربونی، یه خورده
نصیحتم کرد و رفت. شیدا هم که انگار هرگز چنین پیش بینی نمی کرد، حسابی
عصبی و ناراحت بود. این را در رفتارش می خواندم، ولی تا رسیدن به خانه هیچ
نگفت.
بعد وقتی ماشین را متوقف کرد. گفت:
- ببین طلایه، دیگه بقیه
کارها به خودت بستگی داره، اردوان آب پاکی رو ریخت روی دستمون، به نظرم
اصلاً مهم نیست، حداقل خوبیش اینه که تکلیف روشن شد، باید پیش دستی کنی و
برای طلاق اقدام کنی، این که مرد زندگی بشو نیست، پس قبل از این که آمار
جشن عروسیش، به گوش خانواده ات برسه، خودت همه چیز رو بگو.
- آخه
چطوری!؟ اون ها بفهمن خیلی عذاب می کش، در ضمن باید برگردم اصفهان، بعید می
دونم بذارن تک و تنها تهران بمونم، آقا جونم این ها خیلی تعصبی هستن.
شیدا گفت:
- بالاخره که چی!؟ اردوان معروفه، همه چیزش پخش می شه، اون هم خبر جشن عروسیش، که با وجود این آکله باید مفصل هم باشه.
با استیصال گفتم:
- یعنی نمی شه طلاق بگیرم و هیچی به خانواده ام نگم، مریم می گفت، چه می فهمند، اینها که دارن می رن آلمان.
شیدا با ناراحتی نگاهم می کرد، گفت:
- خود دانی، ولی بالاخره که می فهمند، فعلاً یک مدت نگو، بعد همه چیز رو توضیح بده.
-اصلاً الان چه کار کنم؟
شیدا سری به تأسف تکان داد و گفت:
-
هیچی، خیلی راحت بگو دیگه با این وضعیت کنار نمی آیی، حتی تهدیدش کن چه می
دونم هر کاری تونستی انجام بده تا برای طلاق توافقی بیاد دادگاه، بعد هم
یه مدتی بیا خونه ی ما، یعنی بیا با هم بریم آپارتمان شاهرخ، تا ببینیم چه
کار می کنیم.
- نه مزاحم نمی شم، می رم خوابگاه مریم اینها.
شیدا با اخم نگاه کرد و محکم گفت:
-
دیگه بهم توهین نکن، امشب هم برو وسایلت رو جمع کن، صبح زود می یام
دنبالت، الان هم نمی یام بالا که مرتیکه نفهمه موضوع از کجا آب می خوره، و
اِلّا می خواد سیریش بشه.
سری تکان دادم و گفتم:
- شیدا خیلی ازت ممنونم. من ... راستش اگر تو نبودی جرأت چنین جسارتی رو نداشتم.
-
بالاخره پیش می یاد، باید محکم باشی، تشکر هم نداره، هر کسی جای من بود
همین کار رو می کرد. تو هم بودی همین طور، فقط طلایه بهت یه نصیحتی می کنم
غصه نخور، تو این دنیا هیچ چیزی ارزش غصه خوردن و ماتم گرفتن رو نداره و
دیگه گریه نکن، بذار یه چهره ی عالی از تو، توی خاطرش ثبت بشه.
سری تکان
دادم و ازش خداحافظی کردم. شیدا نمی دانست همین جمله آخرش بیشتر آتیش به
جونم زد و اشک هایم روان شد، ولی با این حال سریع خودم را به طبقه ی خودم
رساندم. بعید می دانستم اردوان بیاید، حتماً می رفت خانه ی گلاره اینها،
ولی بعد از یکی دو ساعتی که گذشت و من روی سجاده ام خوابم برده بود، صدای
درِ طبقه ی پایین آمد که آهسته بهم خورد. نمی دانم چرا، ولی همین که برگشته
بود خانه، قلبم آرام گرفت. باید بلند می شدم و آهسته وسایلم را جمع می
کردم تا فردا صبح برای همیشه از آن خانه و صاحبش و همه ی خاطراتم خداحافظی
کنم. ولی همین که آخرین شب اقامتم را هم تنها در همین خانه بود، قلبم را
التیام می بخشید.
چمدان هایم را بستم، کلی خِرت و پِرت داشتم که داخل
پاکت های بزرگ که از خریدهای دوران خوشبختی کنار اردوان داشتم، جای دادم.
می دانستم اردوان صبح خیلی زود برای تمرین می رود، ساعت را روی پنج صبح
گذاشتم تا هم به خودم کمی برسم و هم قبل از خروج باهاش صحبت کنم. چون خیلی
خسته بودم هم از لحاظ روحی و هم جسمی، خیلی سریع خوابم برد. صبح مثل مسافری
که باید زودتر به مرکب سفرش برسد، سریع حاضر شدم و بعد از مدت ها شماره ی
موبایل اردوان را گرفتم، ضربان قلبم بالا رفته بود. همانطور که به دنیای
رؤیاها و خاطرات گذشته ام که وقتی بهش زنگ می زدم با واژه های قشنگ و شیرین
جوابم را می داد، فرو رفته بودم.
اردوان با صدای خواب آلود که وجودم را
لبریز از عشق می کرد با این که دیشب خبر عروسی اش را شنیده بودم و هزار
بار قلبم را شکسته بود. گفت:
- بفرمایید.
کاملاً معلوم بود، متعجب
شده ولی به روی خودش نمی آورد و جوری حرف می زد که مرا نشناخته و این وقت
صبح مزاحمش شدم. کمی به خودم مسلط شدم و به آهستگی گفتم:
- طلایه هستم. خواستم بگم اکه ممکنه من دارم می یام پایین، چند لحظه وقتت رو بگیرم.
اردوان که مکثی کرد، گفت:
- من وقت ندارم، الان باید سریع برم باشگاه.
آهسته گفتم:
- زیاد وقتت رو نمی گیرم.
گوشی
را قطع کردم. می دانستم اگر بیشتر گوشی را نگه دارم، اشک هایم روان می شود
و می فهمد چقدر از جدایی غمگینم. ولی نباید اینها را می فهمید. نباید
بیشتر از این غرورم لگدمال می شد. او انتخاب خودش را خیلی پیش تر ها کرده
بود، تا همین امروز هم من خودم را سنگِ روی یخ کرده بودم و به زور میهمان
خانه اش بودم. چند تا نفس بلند کشیدم و به خودم که دیگر چیز زیادی ازم
نمانده بود، اخطار کردم چند دقیقه اجازه ندهم، احساساتم بهم غلبه کنه و از
باقیمانده ی غرورم دفاع کنم.
تمام وسایلم و چمدان هایم را توی آسانسور
چیدم و به شیدا پیام فرستادم که هر موقع بیدار شد بیاید هتل هُما دنبالم.
بعد داخل آیینه به چهره ی خسته ام نگاه کردم که هنوز با آن همه مصائبی که
در وجودم بود و از دیشب تا به حال پشت سر گذاشته بودم، بد نبود.
به شیدا اینها حق می دادم که به خاطر آن، مرتب بهم امیدواری بدهند. پایین
رفتم، اردوان که کلّه صبحی حسابی به خودش رسیده بود از دستشویی بیرون آمد و
حوله ی کوچکش را دور گردنش انداخته بود، بی توجه به من وارد آشپزخانه شد،
حتی جواب سلام مرا هم نداد. نمی دانم نشنید یا خودش را به نشنیدن زد و به
طرف آشپزخانه رفت و طبق معمول از داخل یخچال که خیلی وقت بود بهش سر نزده
بودم، تخم مرغ و موز و مخلّفات درست کردن معجونش را بیرون کشید. من هم بدون
توجه به رفتارش تو دلم گفتم "برو به جهنم، راحت می شم" در حالی که بی
اعتنایی هایش بیشتر شیرم کرده بود، محکم گفتم:
- آقای صولتی، من دارم می رم.
اردوان که تازه سرش را بلند کرد، و بهم خیره شد و با پوزخندی گفت:
- کجا به سلامتی؟
من که آب دهانم را با غیظ فرو می دادم، گفتم:
-اونش به شما مربوط نمی شه ولی خواستم بگم یه قراری بذاریم و برای...
حالا به من من افتاده بودم و ادامه دادم:
-ببین من دیگه حوصله ی این وضعیت رو ندارم یعنی...تو که داری به زودی ازدواج می کنی گفتم بهتره قبل از اون توافقی جدا بشیم.
نفس راحتی کشیدم.اردوان که حالا تازه متوجه شده بود موضوع جدیه و کمی هم عصبی شده بود.گفت:
-کی این حرف ها رو یادت داده،من گفته بودم شاید ازدواج کنم ولی حرفی از طلاق نزده بودم.
من که حسابی حرصم درآمده بود گفتم:
-یعنی چی؟من طلاق می خوام این که تو چی گفتیَاصلا برام مهم نیست،باید بیایی هر چه زودتر همه چیز رو تموم کنی.
رنگ صورتش مثل سابق که عصبانی می شد به همان رنگ ارغوانی درآمد و با عصبانیت گفت:
-آهان
خانم می خوان طلاق بگیرن و به تقاضی ازدواج کوروش جان توسط خانم بزرگ جواب
مثبت بدن ولی کور خوندی،هر دوتون کور خوندید،هم تو و هم اون شریک بی همه
چیزم....
با فریاد گفتم:
-درست صحبت کن تو حق نداری....
ژخواستم بگویم در مورد چیزی که نمی دانی قضاوت کنی که پرید وسط حرفم و گفت:
-همین که گفتم و قبلا هم گفته بودم من طلاقت نمی دم تا هر غلطی خواستی بکنی.
-یعنی چی؟به تو چه ربطی داره من چه کار می کنم مگه خودت هر کار می خواهی نمی کنی؟فعلا هم که برای جشن عروسیتون همه رو دعوت کردی
به من دیگه چی کار داری؟
از شدت عصباینت صدایم می لرزید ادامه دادم:
-باید بیایی توافقی از همدیگه جدا بشیم.
اردوان که کاملا مقابلم ایستاده بود،چشم هاشو با غیظ در چشم هایم خیره کرد و گفت:
-طلاقت
نمی دم که بعد هم جفتی به ریشم بخندید،حرف اضافه هم بزنی همین الان زنگ می
زنم اقا جونت بیاد تهران و ببینه دختر خانمش به خاطر خواستگاری یه عوضی می
خواد بره،می گم خودش تکلیفت رو معلوم کنه،پس همه ی نقشه هات که معلوم نیست
به اسم من کدوم گوری می خوای بری و چه غلطی بکنی خانواده ات هم نفهمند
خراب می کنم،البته فکر نکن این که می گم طلاقت نمی دم به خاطر تفکرات اون
موقع هاست،اونها فقط یک مشت حرف های مسخره بود که....
من که از حرص داشتم منفجر می شدم با فریاد گفتم:
-منو
از چی می ترسونی؟من خودم می خوام هر چه زودتر به خانواده ام بکم،اصلا اگر
دوست داشته باشی برای مراسم عروسیت دعوتشون می کنم تا علت طلاق دخترشون رو
هم بهتر درک کنند.
اردوان توقع شنیدن این حرف ها را نداشت،قیافه اش مثل
برق گرفته ها شده بود سریع بع سمت آسانسور رفتم و از داخلش چمدان هایم را
بیرون کشیدم و به سمت در رفتم.
از دیدن چمدان ها تازه فهمیده بود که
قضیه جدیه و تصمیمم را گرفتم،تصورش این بود که فقط به خاطر شنیدن خبر
عروسیش کمی خواستم اذیتش کنم.با عصبانیت جلوی در ایستاد و گفت:
-نمی
ذارم بری،حق نداری زن اون اشغال بشی من بهش گفته بودم حق این کار رو نداره و
نباید فکری راجع به تو داشته باشه چون طلاقت نمی دم.
در حالی که وسایل سنگینم را به زور می کشیدم گفتم:
-ولی
من طلاق می گیرم،هر طوری بشه تو هم اگر ابروتو دوست داری و علاقه ای به
این نداری که خانواده زن اولت هم تو عروسیت شرکت کنند بهتره در صلح و دوستی
با وکیلم کنار بیایی.
از شنیدن این حرف چشم هایش داشت بیرون می افتاد که گفت:
-وکیلت،وکیلت دیگه کدوم خریه؟
در چشم های گستاخ و از خودراضیش که فکر می کرد هر طور اون دوست داره من باید زندگی کنم خیره شدم و با خونسردی گفتم:
-اردوان
لج و لج بازی هم حدی داره وقتی همدیگه رو نمی خواهیم چه لزومی داره از هم
جدا نشیم،به خدا برا یخودت هم بهتره تو هم می تونی احت به زن و زندگیت
برسی.تو از من متنفری چرا وجودم رو تحمل می کنی؟
با دستم پسش زدم و گفتم:
-برو کنار می خوام برم.
اردوان دستم را محکم گرفت و گفت:
-گفتم نمی ذارم بری!برو بالا بعدا با هم صحبت می کنیم.
با حرص دندان هایم را بهم فشار دادم و گفتم:
-دیگه یک دقیقه هم دوست ندارم عمرم رو تو این خونه حروم کنم.
اردوان که از من هم عصبی تر شده بود گفت:
-چیه!بهت وعده وعید داده؟