اهسته خندید و گفت :

_البته اسفندیار بیچاره تقصیری نداشت می گفت حریفش نمیشه چنان برنامه و قرار تنظیم میکنه که نمیتونه بگه نه . ولی الحمدالله سریع نامزد کردیم و از دستش راحت شدم.

سپس رو به نهال کرد و ادامه داد :

_دیشب هم اگر گفته بودی گلاره میخواد بیاد صدسال نمی اومدم، همش تقصیر توئه.

نهال که از سر بیکاری حسابی سالاد بیچاره را تزئین میکرد گفت:

_من چه میدونم این کوروش بدبخت زنگ زده بود به اردوان، گوشی اش در دسترس نبود زنگ زده از گلاره بپرسه اردوان کجاست که اون هم اون قدر فضولی کرده بود که چیکارش داری و این حرفها که کوروش گفته میخوام برای شمال برنامه ریزی کنم . اون هم از جانب خودش گفته روی ما هم حساب کن. من و اردوان می اییم، حالا در صورتی که اردوان با خانواده اش شمال بوده و بیچاره روحش هم خبر نداشته، وقتی هم اردوان بدبخت فهمید گفت نمیام نمیشه خونواده ام رو تنها بذارم، ولی بعد نمیدونم گلاره زنگ زد چی گفت که پسره بدبخت دوئید اومد.

مینا خندید و گفت :

_راستی چی میگفت باید منو به خانواده ات معرفی کنی مگه نامزد نیستند؟!

نهال صدایش را اهسته کرد و گفت :

_نه بابا ! نامزد چیه !مگه اردوان احمقه اینو بگیره ، جشن تولد گرفته بود، باباش دو تا انگشتر دراورد گفت، من دخترم رو میسپارم به تو اردوان.

مینا که محکم میزد به صورتش میزد گفت :

_وای خاک عالم، به همین راحتی؟ میگم فوتبالیسته همش عنقه!

بهاره خندید و گفت :

_مثل عنکبوت میمونه وقتی طرف رو می اندازه توی تور حسابی گیر می افته .

مینا که یه ابروشو بالا برده بود گفت:

_ببخشیدها ! حالا اسفندیار رو نمیدونم ولی مگه میشه این پسره خودش نخواد دختره اویزون بشه . حتما طرف خودش میخواد، مثلا الان همه رفتند تو حیاط دارند غذا درست میکنند جناب بالاست ، خوب نتیجه چی میشه ؟

و با خنده ادامه داد :

_ خب دیگه....!

من که حرفهای مینا رو قبول داشتم ، حسابی دلم پر درد شده بود و در سکوت به انها که بی وقفه حرف میزدند گوش میدادم که کوروش همراه بقیه با سینی پر از جوجه کباب وارد شدند. نهال با تعجب نگاه کرد و گفت :

_مگه حاضر شد ؟!

کوروش خندید و گفت :

_به به خانم ها همینطور نشستید !

مینا و بهاره فرز از جا بلند شدند . سریع بشقال و لیوان ها را روی میز قرار دادند . کوروش و افراسیاب که میخندیدند گفتند:

_حالا نمیخواد عجله کنین! همین طوریم میخوریم .

و هر کدام یه سیخ به دست گرفتند و کوروش که به سختی لقمه داخل دهانش را قورت میداد گفت :

_وای خدا، یکی بره اردوان اینها رو صدا کنه، این همه هم عجله داشت و گرسنه بود.

بهاره خندید و مخلفات چیپس و خیارشور و گوجه فرنگی ها رو روی میز گذاشت و به طعنه گفت:

_گرسنه باشه میاد، حتما سیر شده.

من که حالا تمام وجودم پیش اردوان بود نمیتوانستم لب به غذا بزنم که کوروش گفت :

_من برم صداشون کنم.

بعد از کلی تاخیر گلاره و اردوان سر میز حاضر شدند انگار هر موقع انها می امدند همه رفتارشان یک شکل دیگر میشد نمیدانم چرا ولی انگار همه معذب میشدند .

گلاره لباسش را عوض کرده و یک پیراهن که بی شباهت به لباس خواب نبود و به رنگ بنفش تند که با رمگ پوستش که به شدت برنزه شده بود یک طور خاصی میشد بر تن کرده بود و رفتارهایی از خودش بروز میداد که اگر امروزی بودن این معنا را میداد میخواستم صد سال ادم امروزی نباشم . دختر قشنگی بود اما انقدر جلف که همه از چشم هاشون معلوم بود حالشون بهم میخورد. بهاره که با تازگی از اروپا امده بود یک شومیز معمولی با یک شلوار جین ساده پوشیده بود و همینطور نهال که اصلا ایران به دنیا نیامده بود و نصف عمرش را ایران نبود یک شلوار نخی سفید ساده گشاد و یک تیشرت رنگی معمولی برتن داشت، مینا هم که دیگر از همه ساده تر یک دامن بلند مشکی با یک پیراهن گشاد طلایی رنگ ، خلاصه همانطور که داشتم با غذایم بازی میکردم که کوروش کنارم نشست و اهسته گفت :

_اینقدر دستپختم بده؟

درحالیکه با غیبت اردوان احساس میکردم دیگر روی اردوان هیچ حسابی نمتوانم بکنم و باید خیلی جدی حتی اگر پیش خانواده ام رو بشود جدا بشوم نگاهی بهش کردم و گفتم :

_نه خیلی هم خوبه دارم میخورم.

کوروش برایم نوشیدنی ریخت و ادامه داد :

_بیا عزیزم بخور اشتهات باز میشه.

چنگالش را داخل جوجه کباب کرد و به دستم داد . ارد.ان مثل بازنده ای که بهش گفتن کیش و مات شده ای نگاهمان میکرد و چشم های حسرت بارش را به ما دوخته بود . من هم که تو رودروایسی کوروش مشغول خوردن بودم کاملا حالم خراب شده بود و دیگر حوصله ماندن انجا را نداشتم . اول برای شیطنت و لج در اوردن اردوان رفته بودم ولی حالا کاملا از دل و دماغ افتاده بودم مخصوصا وقتی اردوان بی تفاوت به من، همراه گلاره بالا رفته بود.

 حتی انقدر ارزش قائل نشده بود که جلوی من اینقدر با گلاره خلوت نکند.

زیاد هوش و حواسم به جمع نبود فقط یک وقت هایی که همه میخندیدند من هم میخندیدم . یعنی حواسم هست ولی واقعا تو باغ نبودم. بعد از شام بچه ها مشغول بازی شدند، چند نفر تخته نرد، کوروش و مینا شطرنج، من هم کنارشون نشسته بودم و بقیه هم تلویزیون میدیدند. چقدر جو سنگین بود با این که تلویزیون برنامه طنز نشان میداد ولی کسی نمیخندید . گلاره هم که بدجوری روی مغزم بود و هرچی سعی میکردم بهش بی تفاوت باشم نمیشد تا این که انگار همه رفتارهایش برای جلب توجه من بود و دست اخرش وقتی دید من به هیچ میگیرمش و وقتی کمی محیط ساکت بود با کلی غشوه که به سروگردنش میداد گفت :

_شما باید موهات پر موخوره باشه درسته ؟

یک لحظه فکر کرده بودم با کس دیگه ای حرف میزند و منظورش من نیستم ولی وقتی دیدم همه ساکت شدند تا من جواب بدهم گفتم :

_با من هستید ؟ ببخشید متوجه نشوم چی گفتید؟

گلاره که عشوه ای می امد با حالتی که صداشو تغییر میداد تا ظریفتر باشد گفت :

_گفتم شما حتما باید به خاطر این روسری که دائم روی سرتونه موهاتون پر از موخوره باشه.

من که توقع چنین حرفی را نداشتم و بیشتر سعی میکردم ساکت باشم گفتم :

_نه برعکس خوشبختانه هیچوقت موهام موخوره نداشته .

دوست داشتم یک جواب دندان شکن بدهم که حالش گرفته شود ولی هیچی به ذهنم نمیرسید که نهال دید همه جمع حواسشون به گفتگوی ما جمع شده گفت :

_وای چی میگی گلاره ؟ اگر موهای طلایه رو ببینی فکر میکنی کلاه گیسه که اینقدر قشنگه، موخوره چیه ؟

بهاره که منتظر بود حرصش را سر او خالی کند ادامه حرف نهال را گرفته و گفت :

_گلاره جان شاید فکر کردی مثل موهای خودته! راستی چرا اینقدر وز کرده!؟

گلاره چشم هاشو به سمت بهاره گرداند و با حال زشتی گفت :

_کسی از شما نظر خواست بهاره خانوم؟!

و درحالیکه روشو با حالی برمیگرداند گفت :

_من موهام توی هوای شرجی اینطوری میشه و الا هیچ مشکلی نداره، لین هم که به ایشون گفتم چون احساس کردم این همه تو همه مجالس موهاشو رو میپوشونند عیب و علتی داره .

نزدیک بود اشک هایم سرازیر بشود کاشکی زودتر از انجا میرفتم . همه مخصوصا اقایون یک طوری بهم نگاه میکردند که انگار امکان دارد حرف های گلاره درست باشد . اروان هم مثل سیب زمینی نشسته بود و انگار که اصلا من را نمیبیند، خودش را مشغول تلویزیون کرده بود.

نهال گفت :

_گلاره جان بعدا تو اتاق موهای طلایه رو ببین تا بفهمی من چی میگم.

گلاره با ان کفش های پاشنه بلند که همه با دمپایی ابری و راحتی میچرخیدند او با ان کفشها به سختی راه میرفت و از جایش بلند شد و درحالیکه پوزخندی به نهال میزد گفت :

_انگار فقط تو یک نفر میخواهی ماست مالی کنی.

وبا یک حرکت شالم را از سرم به شکل خیلی زننده ای کشید . موهایم به یک باره رها شد و به دورم مثل ابشاری روان ریخت . لحظه ای در مقابل چشم های بهت زده جمع که از کار گلاره و همچنین زیبایی چشمگیر موهایم ماتشان برده بود وا ماندم و بی اختیار چشمانم به طرف اردوان که تازه حواسش به ما جمع شده بود و یک نگاه به من و یک نگاه به گلاره و یک نگاهی به بقیه مردها که همانطور خیره انگار فیلم سینمایی نگاه میکردند کرد و سپس با خشم از روی مبل بلند شد و سریع شال را از دست های گلاره که احساس حسادت و حقارت کاملا در چشمهایش مشهود بود کشید و با غیظ به دستم داد و رو به گلاره گفت:

_این چه کاری میکنی؟

سریع شالم را به سرم انداختم و چشمهایم را که حالا خیس شده بود به گلاره که خودش را جمع میکرد دوختم که گفت:

_وا حالا شوخی کردیم، چرا شلوغش میکنی؟

وبا لحنی خاص ادامه داد :

_میخواستم بدونم این امل بازی ها برای چیه ؟

با این حرفش اشکهایم که از موقع تنها شدن با اردوان در قفس چشمانم حبس کرده بودم سرازیر شد و برای اینکه کسی متوجه نشود سریع خودم را به اتاقی که در بدو ورود به انجا رفته بودم رساندم . صدای غمگین کوروش را شنیدم که گفت :

گلاره واقعا برات متاسفم، تو اصلا اداب معاشرت بلد نیستی .

نهال که صدایش از خشم میلرزید گفت :

_گلاره میدونی برای من تو این جمع از همه عزیزتر طلایه است.کلی ازش خواهش کردم تا بیاد، اگر ناراحت بشه باید سریع اینجا رو ترک کنی . من تحمل بی احترامی به دوست عزیزم رو ندارم.

بعد به سمت اتاق امد. گلاره که معلوم بود خیلی حرصش درامده، حوصله تغییر صداشو نداشت و شاید هم فراموش کرده بود گفت :

_وای خدای من ، اینقدر از موش مردگی زنها بیزارم ، من فقط یه شوخی ساده کردم دورهم بخندیم.

بهاره که صدایش ماشاءالله مثل بلندگو حسابی بلند بود گفت:

_ادم باید بدونه با هرکسی چه شوخی بکنه.

مینا هم درحالیکه مثل معلم ها حالت خاصی به صدایش میداد گفت:

_من جای شما بودم سریع میرفتم از ایشون عذرخواهی میکردم هر چند طلایه جان تا انجایی که من فهمیدم،شخصیتشان هم مثل چهره اشون ممتازه،صد در صدر نیازی به عذرخواهی شما نداره.

کوروش که حالا به اتاق امده بود همانطور کنار نهال که مرتب عذرخواهی میکرد ایستاد و گفت :

_به خدا نمیدونم اصلا چی بگم،فقط باید مارو ببخشید.

سعی کردم خودم را ارام نشان بدهم و گفتم :

_نه، این چه حرفیه من اصلا ناراحت نیستم،بالاخره بعضی ها تربیت درست حسابی نشدند، خودتون رو ناراحت نکنید.

کوروش که اندام قشنگش در ان لباس ورزشی زیبا،بیشتر نمایان شده بود گفت:

_میخوای بگم اردوان ببردتش؟

_نه اصلا اینطوری کار من به مراتب بدتر از اونه،اگر ممکنه بریم بیرون و دیگه فکرش رو نکنید.

وقتی از اتاق خارج شدم نهال و کوروش هرکدام با حالتی به گلاره نگاه کردند که از صدتا فحش براش بدتر بود. ولی به قول مینا پرروتر از این حرفها بود و گوشه چشمی نازک کرد و رو به اردوان گفت:

_من میرم بالا بخوابم تو هم رسیدی زنگ بزن.

و بیخداحافظی از پله ها بالا رفت . هرکسی به فراخور خودش حرفی برای دلداری و یا کمرنگ نشان دادن کار کودکانه گلاره میزد ولی من فقط داشتم به این فکر میکردم که اردوان اگر بخواهد برود با این وضعیت چه بگویم ، اصلا چه جور بروم،حالم حسابی بهم ریخته بود . چه شب نحسی بود کاشکی اصلا نمی امدم و چنین فضاحتی نمیشد. اردوان هم مثل سنگ سفت و خشن شده بود.حسابی مستاصل بودم که گوشیم توی جیبم لرزید. اردوان نوشته بود.

"همین الان یه زنگ میزنم جواب بده الکی حرف بزن،بعدش هم بگو مامانم گفته باید برگردی،هرچی اصرار کردند قبول نمیکنی. فهمیدی؟"

هنوز فکرم مشغول پیغام بود که اردوان زنگ زد. سریع گوشی را باز کردم و همانطور که اردوان گفته بود گفتم :

_اخه چرا ؟

وبعد از مکثی ادامه دادم.

_چرا حالش بد شده؟ باشه،باشه الان میام.خداحافظ.

گوشی را قطع کردم. کوروش و نهال که جفتشان منتظر با چشمهای باز نگاهم میکردند با هم گفتند ، اتفاقی افتاده؟

با اینکه اصلا حوصله فیلم بازی کردن نداشتم گفتم :

_نهال جان، اگر ممکنه یه اژانس برای من میگیری حال پدرم بد شده باید برگردم.

کوروش که با نگرانی نگاهم میکرد گفت :

_چی شده ؟ چه اتفاقی براشون افتاده؟

_زیاد مهم نیست حال پدرم بهم خورده اگر کنار مادرم باشم بهتره.

نهال گفت :

_حالا خدارو شکر اتفاق ناجوری نیست الان میرسونیمت.

اردوان که سوییچ به دست ایستاده بود گفت :

_من ایشون رو سر راه میرسونم.

کوروش گفت :

_نه من خودم میرسونمتون.

ولی اردوان که با لحن محکمی حرف میزد گفت:

_ولی کوروش چه کاریه خب من که دارم میرم ایشون رو هم میرسونم.

نهال با دلهره نگاهم کرد و گفت :

_اتفاقا ویلاشون نزدیکه ویلای خودتونه.

کوروش که مضطرب بود گفت :

_دستت درد نکنه.

سپس رو به من گفت:

_اگر کاری چیزی پیش اومد حتما به ما زنگ بزن ما بیداریم.

خیالم راحت شده و درچشم برهم زدنی مانتوام را پوشیدم و از همگی خداحافظی کردم و خیلی سریع به دنبال اردوان که اهسته چیزی به کوروش میگفت به راه افتادم.

تو قلبم خوشحال بودم که از ان جمع بیرون امدم ولی حالا باید به اردوان جواب خیلی چیزها را پس میدادم. ترس وجودم را گرفته بود ولی با خودم گفتم اصلا اون باید جواب پس بده،جواب رفتارهای زشت گلاره و خیلی کارهای دیگر اصلا همین که بیخبر از من راه افتاده اموده،خودش انقدر مقصر بود که حرفی برای گفتن نداشن . اصلا در هر صورت باید دست پیش را میگرفتم تا به قول معروف پس نیفتم به همین خاطر با نهایت اعتماد به نفس داخل ماشین نشستم. اردوان که با یک من عسل هم نمیشد خوردش با نهایت عصبانیت دنده را عوض کرد و از ویلا خارج شد.نه او حرفی برای گفتن داشت نه منو هردو در سکوتی تلخ فرو رفته بودیم. چقدر در همین چند ساعته بینمان فاصله افتاده بود دیگر احساس میکردم هرگز نمیشناسمش با این که ذره،ذره وجودم او را میطلبید ولی به خودم نهیب میزدم دیگر این بازی موش و گربه را تمام کن و اردوان اگر خیلی برایت ارزش قایل بود یک چیزی به گلاره میگفت و یا خیلی کارهای دیگر . پس فکر کردن هم بهش دور از عقل بود چه بهتر که در مورد اینده ام به شکل بهتری فکر کنم اصلا اردوان چقدر احمق بود که با وجود دختر روانی مثل گلاره که من بهش هیچ کاری نداشتم اینطوری کرده بود میخواست بازهم به این وضعیت ادامه بدهد. گلاره حتی نمیتوانست من را یک ساعت تحمل کند چه برسد به این که بداند اون زن که در این مدت در طبقه بالا خانه نامزدش بوده من هستم. صد در صد با دست هایش خفه ام میکرد پس چه بهتر به اردوان بگویم و همه چیز را پایان بدهم. به قول شیدا عقلانی و درنهایت تفاهم جدا میشویم. یک مدت هم میرفتم پیش مریم و بعد یک تصمیم اساسی میگرفتم. درهمین افکار بودم که اردوان اتومبیل را کنار جاده که تا دریا چندمتین متر بیشتر نبود نگه داشت.

از ویلا زیاد فاصله نداشتیم ولی ان وقت شب ان هم در ان سکوت وهم تنگیز،مخصوصا که باران هم نم نم شروع شده بود از رفتار احتمالی اردوان ترسیدم. اردوان دقایقی را در سکوت گذرانده و برف پاک کن های ماشین را به حرکت دراورد. بالاخره وقتی باران کاملا شدت گرفت سرش را به سمتم برگرداند و اهسته گفت :

_از این که بلند شدی اومدی اونجا خودت راضی هستی؟

هیچ جوابی ندادم و دوباره گفت :

_گفتم از این که سرخود بلند شدی اومدی خودت راضی هستی؟

داشتم فکر میکردم که چه جوابی باید بدهم که فریاد کشید :

_نمیشنوی چی گفتم ؟ مگه بهت نگفته بودم این جریان شوخی بازی نداره؟ مگه نگفته بودم کوروش سمجتر از این حرفهاست. گفته بودم یا نه ؟

وقتی جوابی نشنید دوباره فریاد زد.

_گفته بودم درسته؟ ولی تو گوش نکردی بهم دروغ گفتی که دیگه جوابشون رو نمیدم، درسته؟ بعد خیلی راحت تا امدن دنبالت راه افتادی اومدی اینجا!

اردوان در حالی که با خشم چشمهاشو تنگ میکرد ادامه داد._چیه میخواستی امار منو بگیری؟ حالا خوب شد ؟

تا امدم حرف بزنم با غیظ گفت :

نمیخواد چیزی بگی شاید هم میخواستی به این سمج خان برسی؟ اره! حالا رسیدی، بله دیگه وقتی یک ساعت با هم ور میزنید بالاخره یه نتیجه گیری هایی هم باید باشه، بیخود نبود همه براتون کف میزدند به افتخار شاه داماد و عروس خانوم.

اردوان که دیگر صورتش واقعا تغییر کرده بود ادامه داد :

واقعا برات متاسفم، واقعا خجالت نکشیدی نه؟ نگفتی کوروش جون اسمم تو شناسنامه همین دوست خرفتت که بغل دستت وایستاده، نوشته شده؛ یعنی واقعا فکر میکنی وقتی بفهمه هم همینطور باهات برخورد میکنه؟ فکر نمیکنی مثل یه دستمال کاغذی پرتابت میکنه توی جوب؟

وقتی حرفش به اینجا رسید دیگه نتونستم خودم را کنترل کنم و با فریاد گفتم :

_دیگه به تو ربطی نداره به زندگی من کار داشته باشی من و تو هیچ ربطی بهم دیگه نداریم، ائلا که اره از این که اومدم خیلی هم خوب راضی هستم اول به خاطر این که فهمیدم با چه جور ادمهایی طرفم مثلا همین نامزد جونت،کاملا فهمیدم یه بیمار روانیه که باید بره دکتر قرص بخوره،فهمیدم که با وجود اون باید هرچه زودتر و به هرقیمتی که شده حتی ابروریزی پیش خانواده ام از زندگی تو برم بیرون چون امکان داره قصد جونم رو بکنه، مطمئنم بعید نیست وقتی هیچی نمیدونه مثل مالیخولیایی ها این رفتار رو داره وای به حال اون زمانیکه بدونه این همه مدت من تو خونت بودم و تازهچند شب هم تا صبح پیش هم بودیم، حالا به هر شکل،دوم،اگر کوروش سمج هم باشه که اصلا نیست حداقل برام احترام قائله که وقتی به یک دلیل واهی بهش گفتم نمیتونم بهت جواب مثبت بدم خیلی راحت همه چیز روپذیرفت و قبول کرد که صبر کنه، سئوم، ائنی که باید خجالت بکشه تو و اون نامزد مزخرفتی که حبا رو خوردید و ابرو رو قی کردید و جلوی چشم همه هر غلطی دلتون میخواد میکنید. من هیچ خجالتی نمیکشم به صرف اینکه اسمت تو شناسنامه ام باشه که خیلی راحت خط میخوره از هیچ کس ابایی ندارم مگه بین من و تو چی بده و هست که خجالت بکشم، یه ازدواج زوری.

نفسی کشیدم و محکم ادامه دادم.

_اصلا این مسخره بازی پایان خوبی نداره باید هرچه زودتر تمومش کنیم اصلا کاشکی قبل از اینکه خانواده هامون ما رو با هم ببینند تمومش میکردیم ولی حالا دیر نشده تا قبل از اینکه زندگی خصوصی تو و اینده من فنا بشه باید تمومش کنیم.در ضمن محض اطلاعت میگم هیچ وقت کسی منو مثل دستمال کاغذی دور نمیندازه چون نه زوری خودم رو به کسی تحمیل میکنم و نه بیمار روانی هستم که الکی بپرم به مردم و خلق همه رو تلخ کنم فهمیدی جناب اردوان خان صولتی. در ضمن بهتره یه فکری هم به حال خودت بکنی که به خاطر جلف بازی های مترسک جونت، شدی سوژه مسخره مردم نه من، برو ببین پشت سرت چی میگن؟!

اردوان مثل لبو قرمز شده بود، انگار شنیده حقایق حسابی برایش تلخ و ناگوار بود. من هم حال و روز بهتری نداشتم دندان هامو انقدر محکم به هم فشار داده بودم که درد گرفته بود گلوم هم میسوخت انگار سرب داغ توش ریخته بودند . چشم هایم هم که حسابی اشکی شده بود ولی بهش اجازه خروج نمیدادم باید غرورم را حفظ میکردم به همین خاطر بلند نفس میکشیدم و سکوت کرده بودم وقتی اردوان سکوتم را دید با حرص گفت :

_پس تصمیمت جدائیه درسته ؟ بعد لابد هم میخوای زن اون مرتیکه بشی ؟

با خونسزدی گفتم :

_فعلا فقط تا جدائیش و رهایی از دست تو و اون نامزدت فکر کردم بقیه اش رو بعد تصمیم میگیرم.

اردوان با اخم تو چشم هایم زل زد و گفت :

_باشه فردا صبح خودت بهشون بگو، اصلا هر عیب و علتی هم خواستی بذار.

من که با نهایت اخم تو چشمهایش خیره شده بودم گفتم:

_چرا فردا؟ میریم تهران بعد اقدام میکنیم اصلا لزومی نداره فعلا چیزی بدونند، درضمن قصد خراب کردن تورو هم ندارم .

اردوان که فریاد میکشید گفت"

_اها لابد میخوای به اسم اینکه زن من هستی پنهونی طلاق بگیری و هرغلطی خواستی بکنی، من هیچ مسئولیتی نمیپذیرم فردا که افتادی تو چاه اقا جونت بیاد یقه منو بگیره و بگه تو شوهرش بودی چرا به ما نگفتی که دخترمون رو طلاق دادی.

وپوزخندی زد و گفت:

_فکر کردی زرنگی؟ ولی به هرکسی اینها رو یادت داده بگو که خودش احمقه نه اردوان صولتی.

_باشه،ناراحت نشو،وقتی علت طلاق رو مامان فرنگیس پرسید، زنگ میزنم گلاره جونت بیاد اونطوری هم خیلی بیشتر ابروت میره هم گلاره خانومت چشمهاتو از کاسه درمیاره.

اردوان که به فکر فرورفته بود گفت :

_حق نداری اسم اون رو وسط بیاری و الا تا گیس هات مثل دندون هات سفید بشه طلاق در کار نیست.

از لحن خشمگین صدایش حسابی ترسیده بودم ولی تا خواستم حرفی بزنم گوشیم به لرزش و صدا درومد تا به صفحه اش نگاه کردم اسم و شماره کوروش افتاده بود . اردوان که پوزخندی میزد گفت :

_خوبه از الان تنهات نمیذاره !

من هم با بی تفاوتی گوشیمو باز کردم و گفتم :

_بله.

کوروش اهسته حرف میزد گفت :

_سلام عزیزم خوبی؟

_سلام؛ممنونم.

صدایم کمی میلرزید نمیتوانستم خودم را کنترل کنم نفس عمیقی کشیدم که گفت :

_اتفاقی افتاده ؟ چرا ناراحتی؟ میخوای من خودم رو برسونم؟

_نه چیزی نیست.

اردوان با اخم و در سکوت نگاهم میکرد. احساس کردم حالا توی چشم هایش هم حسادت و هم حس غم نشسته . با ناراحتی و در سکوت به مکالمه ما که باید گوش هاشو تیز میکرد تا صدای ارام کوروش را بشنود همانطور نگاه میکرد . کوروش که انگار سر درد دلش باز شده بود بت مهربانی گفت :

_طلایه واقعا به خاطر رفتار وقیح این دختره بی سر و پا معذرت میخوام. میدونی اون چون مادر نداره و پدرش هم فقط پول و هرچی خواسته در اختیارش گذاشته و هیچوقت نبوده چندان درست بار نیامده.

نگاه پرملامتی به اردوان کردم و گفتم :

_مهم نیست بعضی ها این کارها رو نشونه امروزی بودن و اجتماعی بودن یه دختر میدونن و لذت میبرن.

کوروش خندید و گفت:

_ادم باید دیوونه باشه که اینطوری فکر کنه من که حالم از امثال دخترهایی مثل گلاره که با رفتارها و حرف زدن های مشمئزکننده اعصاب ادم رو داغون میکنن بهم میخوره. میدونی چیه طلایه من همیشه ایده الم یکی مثل تو بده، خانم،باشخصیت،نجیب.

این حرفش کمی مرا ترساند ولی چه فرقی میکرد اصل این بود کهکوروش داشت من را در مقابل اردوان به امثال گلاره ترجیح میداد من هم با افتخار در سکوت به ادامه حرف هایش که میگفت :

_تو مثل یه گوهر گرانبها هستی که لای یه صدف قشنگ محفوظ موندی و به هرکسی اجازه ورود نمیدی،به نظر من که انقدر رفتارهایت متین و قشنگه ادم لذت میبره،وقتی تو رفتی همه داشتند از خانمی و اخلاقت تعریف میکردند. اونقدر بچه ها ازت خوششون اومده بود که میگن حتما باید فردا بیایی اینجا. نگران گلاره هم نباش به اردوان زنگ میزنم بیاد یه فکری به حالش بکنه.

ارام گفتم:

_همه و تو لطف دارید ولی ما فردا صبح زود داریم برمیگردیم.

ونگاهی به اردوان کردم که انگار با این حرفم خیالش راحت شده بود و اهسته سرش را گذاشت روی فرمان. کوروش که انگار ناراحت شده بود گفت:

_پس طلایه قول میدی رسیدی بهم زنگ بزنی، من طاقت دوریتو ندارم همه اش انگار یه گمشده ای دارم.

_ولی کوروش خان من که بهتون گفتم نمیشه پس ادامه این کالمات هم درست نیست.

کوروش با لحن ملتمسانه ای گفت :

_ولی من هم گفتم تا حل شدن مشکلتون صبر میکنم.

_ولی مشکل من شاید به این راحتی ها حل نشه و یه جورهایی که شاید.....

امد وسط حرفم و گفت :

_این را مطمئن باش که هر چی باشه برای من فقط فقط خودت مهمی و فقط به رسیدن به تو فکر میکنم، نه به هیچ هیز دیگه.

اردوان سرش را دوباره بلند کرده و چشم هایش را که نمیدانم چرا اما فکر کنم به خاطر بی خوابی قرمز شده بود بهم دوخت. دیگر خجالت میکشیدم بیشتر از این به حرف های عاشقانه کوروش جلئی اردوان گوش بدهم،من مثل اون نبودم که راحت و بی ملاحظه باشم بنابر این گفتم :

_ببخشید کوروش خان من باید قطع کنم.

کوروش اهی کشید که صدایش توی گوشی پیچید گفت:

_فقط یه چیزی.

_بفرمایید!

_چقدر موهای قشنگی دارید،خیلی خوبه که از چشم همه میپوشونید اگر همسر من بشی نمیذارم هیچکس بهش نگا کنه، میدونی طلایه به نظر من تو بهترین و قشنگترین دختری هستی که تا حالا دیدم، یه وقت هایی که با خودم فکر میکنم میترسم من لیاقت تورو نداشته باشم،امشب وقتی در مقابل این دختره سبکسر سکوت کردی فهمیدم خیلی با گذشت تر از اونچه فکر میکردم هستی. من هیچ وقت قصد ازدواج نداشتم یعنی هیچوقت دلم جایی اسیر نشده بود ولی بعد از دیدن تو به خودم اعتراف کردم که دیگه گمشده ام،پیدا شده، اینها رو همون روز که تو جنگل یه بار شما رو دیده بودم به خودم گفتم. اهان راستی من هنوز گل سرهاتون رو یادگاری دارم،هر روز به یادتون نگاهش میکنم، شاید باورتون نشه از اون روز به بعد دیگه یه لحظه از خاطرم دور نمیشین.

چهره اردوان که پر از رنجیدگی بود،نمیدونم چرا به یک باره دلم برایش سوخت، شاید به خاطر این که انشب من با اینکه حرفهای گلاره را نمیشنیدم داشتم از ناراحتی دق می کردم،ولی اردوان که مثل من عاشق نبود تا ناراحت بشه،فقط یه خورده چون زن اسمی اش بودم رگ غیرتش ورم کرده بودم. با این حال دیگه بیشتر نمیتوانستم به کوروش مجال حرف زدن بدهم گفتم :

_بخشید کوروش خان من باید قطع کنم. درضمن خیلی امیدوار نباشین و به این چیزها فکر نکنین، من امشب بهتون گفتم.......

کوروش اهی کشید و درحالی که نمیخواست ادامه حرفم را بشنود گفت:

_باشه مواظبه خودت باش.

بعد با نهایت احساس گفت:

_طلایه خیلی دوستت دارم،هیچوقت تو زندگیم کسی نتونسته ود اینطوری اسیرم کنه. ببخشید..... اما اینو گفتم که زودتر مشکلت رو حل کنی و بدونی یکی منتظرته.

وقتی دوباره به اردوان که سرش را به ستون کناری ماشین تکیه داه بود و به حرفهامون گوش میداد نگاه کردم بی هیچ حرفی گفتم:

_خداحافظ.

وگوشی رو قطع کردم. اردوان بعد از اینکه باز هم بی صدا مثل مسخ شده ها نگاهم کرد بی انکه حرفی بزند از ماین پیاده شد و کنار دریا رفت. بارون به شدت میبارید با اینکه تو ماشین هیچ صدایی نمی امد و سکوت حکومت میکرد ولی بیرون قیامتی برپا بود.دریا کاملا طوفانی شده و باران چنان شدت اشت که هر لحظه فکر میکردم الانه که شیشه ماشین را بشکند.

دوست داشتم من هم همراه باران گریه کنم چقدر شب سختی بود کاش سرنوشت هیچ وقت پامو تو زندگی اردوان باز نکرده بود نه نمیتوانستم برای همیشه فراموشش کنم و نه این مثل هرزنی که خودش را مالک شوهرش میداند باشم. حالا دیگه هردو موافقت کرده بودیم به زودی از همدیگر جدا بشویم. عقلانی اش هم همین بود. نمیدانم چقدر مثل احمقها رفته بودم تو فکر و خیال و اشک میریتم که دیدم هنوز اردوان برنگشه،میدیدمش تو ساحل نشسته ولی برایم سخت بود بعد از این که انقدر با گلاره صمیمی دیده بودمش بازهم مثل قبل باهاش رفتار کنم.باز هم نمیدانم چقدر با خودم جنگیدم،تابالاخره راضی شدم بروم سراغش، انقدر بارون دیده بود که تا پاهامو بیرون گذاشتم تا ساق پاهام توی گل و شل فرو رفت. با این که قیافه ام درهم رفته بود و به سختی گام برمیداشتم بالاخره کنار اردوان که کاملا خیس شده و انگار دوش گرفته بود قرار گرفتم.

اردوان که متوجه حضور من شده بود اهسته گفت:

_طلایه خانم، میبینی یه وقتهایی دریا به این بزرگی هم قاطی میکنه،اونوقت ماها فکر میکنیم وقتی کسی بزرگ شد،نباید ناراحت بشه نباید عصبانی بشه اصلا نباید حرف بزنه.

نمیفهمیدم چی داره میگه اصلا چه ربطی داشت زیر شرشر بارون تو کلی شن نشسته بود و تمام جونش کثیف شده بود انوقت حرفهای فلسفی میزد که حوصله اش را نداشتم. ارام گفتم:

_پاشو بریم، دیر وقته.

اردوان که انگار اصلا صدامو نمیشنید گفت:

_میبینی دریا هم شبها جو میگیردش تا کجاها پیش میاد ولی هنوز افتاب نزده وقتی همه جا روشن و واضح  میشه میترسه کم بیاره میره عقب، عقب انقدر که خودش هم از بی وجودی خودش، حالش بهم میخوره و کف میکنه.

احساس کردم اردوان کاملا قاطی کرده و داره هذیون میگه. ارام گفتم :

_اردوان خواهش میکنم پاشو خطرناکه، نصفه شب ما اینجا نشستیم پاشو اگر خواستی میریم ساحل وم ویلای خودت.

اردوان که به حرفم اهمیت نمیداد دستم را گرفت و گفت:

_بشین یه خورده هم به حرف های من گوش بده، البته من مثل اون مرتیکه بلد نیستم اونطوری برات لفظ قلم حرف بزنم و بهت وعده قهرمانی بدم. شاید بگه با همه شرایط کنار میاد ولی خب فکر اینجاشو نکرده که تو زن من هستی،مطمئن هستم اگر بفهمه کنار میکشه پس نباید زیاد روش حساب کنی.

و درحالیکه انگار حالا دلشت با خودش حرف میزد ادامه داد:

_هرچند شاید هم کنار نکشه شاید بگه گور بابای اردوان، گور بابای دوستیمون اره،مرتیکه زابراه تر از این حرفهاست.

درحالی که صداشون بلند میکرد با فریاد گفت :

_تو بهم گفته بودی با کوروش هیچ رابطه ای نداشتی ولی حالا خاطرات جنگل و اون چیزهارو با هم مرور میکنین....!

اروم گفتم:

_بعدا برات توضیح میدم،موضوع اون جوری که تو فکر میکنی نیست.

اردوان سرش گیج رفت و روی شنها ولو شد،دیگر نمیتوانستم تو اون شرایط بمانم درحالی که نهایت زورم را میزدم تا از روی زمین بلندش کنم گفتم:

_اردوان پاشو دیروقته.

وبه هزار زحمت و زور بلندش کردم و به سمت ماشین هولش دادم،به سختی پشت فرمان نشست و ماشین به ان قشنگی اش با ان همه شن کثیف شد،حالا بماند که توی دلم چقدر بهش گفتم " بی لیاقت و شلخته" ولی خوب با همه این حرفها،اردوان که مثل موش ابکشیده شده بود تا ویلا که چند دقیقه ای بیشتر فاصله نداشت رانندگی کرد و من فقط توی دلم صلوات فرستادم و ایت تاکرسی خواندم که با ان وضعیت تصادف نکنیم خودم که رانندگی بلد نبودم. چقدر این شیدا همیشه بهم میگفت" بیا من بهت یاد بدم،بده دختر هیچی از رانندگی ندونه". ولی راستش من میترسیدم سوار مال امانت بشوم ار بچگی هیچ وقت دوست نداشتم وسابل دیگران را استفاده کنم یعنی این اقاجونم اینطوری بارم اورده بود . خلاصه به هر بدبختی بود رسیدیم خدارو شکر هم خیاابان ها خیلی خلوت بود و هم راه خیلی نزدیک.

اردوان که حالش خوب نبود و به زحمت زیر شانه اش را گرفته بودم سریع از پله ها بالا بردم. ویلا در تاریکی فرورفته بود و انگار ساعت ها میشد که همه خوابیده بودند. در حالیکه همه لباسهایش خیس بود داخل حمام هلش دادم و رفتم پایین سریع برایش ش یر داغ کردم و برگشتم. با حوله روی تخت ولو شده بود و از موهایش اب میچکید به زور لیوان شیر را به خوردش دادم و اب موهایس را حسابی با حوله خشک کردم و به زور ربدوشامبرش را تنش کرده و خواباندمش و پتو را تا روی سرش کیپ کردم. اردوان هم دیگر یک کلمه حرف نزد و چشم هایش را بست . خودم هم حال و روز جالبی نداشتم، همه لباسهایم کثیف و خیس شده بود. سریع عوض کرده و جایم را پهن کردم. انقدر خسته بودم و انقدر شب بدی را گذرانده بودم که سریع به خواب رفتم ولی هنوز یکی دو ساعتی بیشتر نخوابیده بودم که کاملا احساس خستگی می کردم که با ناله های اردوان چشم هایم را که انگار توش خورده شیشه ریخته بودند و حسابی میسوخت،باز کردم اول فکر کردم خواب میبینم ولی انگار همه چیز در بیداری بود و تازه همه شب ان شب مثل فیلم به خاطرم هجوم اورد.

متوجه نمیشدم اردوان چه میگوید ولی جمله های نیمه تمام و گنگی میگفت که زیاد قابل فهم نبود وقتی دستم را روی پیشانی اش گذاشتم انقدر داغ بود که هیچوقت ندیده بودم تب کسی انقدر بالا باشد هرچی صدایش کردم اصلا متوجه نبود هرچی هم تکانش دادم انگار نمیخواست بیدار شود یعنی حالتی بود بین خواب وب بیداری نمیدانستم باید چه کار کنم با اینکه میدانستم نصفه شبی مامان را زا به راه میکنم ولی چاره ای نداشتم باید میرفتم بیدارشون میکردم. خودم حسابی دست و پایم را گم کرده بودم  ونمیدانستم باید چیکار کنم. سریع بخ سمت اتاق مامانم رفتم و در زدم ولی انگار خوابشان سنگینتر از این حرفها بود . حدود چند دقیقه ای بود که در میزدم و مامان و بابا در را باز نمیکردند. درحالیکه حسابی پریشان بودم سراسیمه به اتاق فرنگیس خانم اینها رفتم ولی انگار هرچه در اتاق انها را هم میزدم کسی بیدار نمیشد. دوباره درحایکه از نگرانی نفسم بالا نمیومد و همان حالتی بود که همیشه وقتی خیلی بیش از حد میترسیدم و یا نگران مبشدم بهم دست میداد به سمت اتاق اقاجون اینها رفتم و بعد از یکی دوبار در زدن سریع در را باز کردم و داخل شدم ولی در کمال ناباوری دیدم همه تخت ها مرتب است چمدان هاشون هم گوشه ای از اتاق بود ولی خودشان نبودند. ان لحظه اصلا نمیتوانستم حدس بزنم که کجا رفته اند فقط دویدم به سمت تراس که شاید ان وقت شب رفته باشند کنار دریا ولی بارون به شدت میبارید و بعید میدانستم اقا جون اینها تو اون هوا بیرون باشند. ان هم انوقت شب. در حالیکه از سر استیصال دستم را روی پیشانیم میگذاشتم برگشتم به اتاق اردوان صورتش حسابی داغ بود و همانطور ناله میکرد نمیدانستم باید چه کار کنم دوباره به اتاق فرنگیس خانوم اینها رفتم ولی انها هم فقط چمدانهایشان بود و خودشان نبودند. مستاصل سریع به اشپزخانه رفتم و همه کمدها و کشوها را به ترتیب گشتم و نگاه کردم تا بلکه قرص تب بری پیدا کنم ولی هیچی نبود به خاطر این که حسابی بد شانس بودم،زمین و زمان بد و بیراه میگفتم و نمیدانستم حدافقل مامان اینها کجا رفتند که مارا تنها گذاشته اند.

به سمت تلفن رفتم تا بلکه به موبایل حاج اقا زنگ بزنم با اینکه میدانستم دیر وقته ولی چاره ای نبود . کنار تلفن یاد داشتی را که دست خط اقاجونم بود دیدم.

"طلایه جان ما داریم میریم منزل یکی از دوستان حاجی که در رامسر کلبه جنگلی دارد. شما هم اگر فردا یادداشت را دیدید تماس بگیرید. ادرس بدهم بیایید،هرچند ادرس را مینویسم شاید موبایل تو جنگل انتن ندهد"

و ادرس را با کروکی گذاشته بودند. اه از نهادم درامد. دیگر اگر هم میتوانستم باهاشون تماس بگیرم تا می امدند دیر میشد. سریع از روی تلفنهای ضروری تقویمی که کنار تلفن بود شماره اورژانس را پیدا کردم و به امید این که بتوانم امبولانسی بگیرم سریع شماره گرفتم ولی نه یک باز بلکه ده بار دیگر زنگ زدم و اشغال بود. حسابی حرص میخوردم و با خودم حرف میزدم و شاید صد بار طول سالن را قدم زدم تا اخر خط ازاد شد . صدایم میلرزید تا اقایی گوشی را برداشت گفتم:

_ببخشید اورژانس؟

مرد که انگار عصبانی هم بود گفت :

_بله.

_ببخشید شوهرم انگار سرماخورده حسابی تب کرده میشه یه ماشین بفرستید؟

مرد که انگار خیلی از همه جا شاکی بود با فریاد گفت:

_نداریم خانم.

_اقا خواهش میکنم کی میاد ؟

مرد که عصبانیتر شده بود گفت:

_چی میگی خانم تو این بارون چندتا ماشین داشتیم که رفتن تو جاده برای تصادفات جاده ای خانم! اون وقت شما شوهرت سرما خورده زنگی زدی

_اخه حالش خیلی بده هذیون میگه. نمیدونید کی برمیگردند؟

با لحن بدی گفت:

_وقت گل نی خانم! وقتی تو این بارو برن صدها کیلومتر اونوتر که مشخص نیست که میان

_یعنی چی اقا این چه طرز حرف زدنه شوهره من اردوان صولتیع!

با پوزخندی گفت:

_هرکی میخواد باشه . ماشین نداریم یه خورده پاشویه کن خوب میشه.

وگوشی را کوبید. انگار ان یک جمله ار را هم فهمید همسرم اردوان لطف کرد و گفت سریع بالای سر اردوان رفتم از قبل هم بدتر شده بود. نمیدانم چرا حالا دندانهایش بهم کلید کرده بود دیگر ناخوداگاه اشکهایم سرازیر شده بود . تا به حال هیچ کسی را به ان حالت ندیده بودم. هیچ کاری از دستم بر نمی امد حالا باید از کجا دکتر گیر بیاورم. همانطور که با خودم غر میزدم حالا چه وقت کلبه جنگلی رفتن بود یاد کوروش افتادم. ان لحظه دیگر به هیچ چیز جز سلامتی اردوان که انطور سخت نفس میکشید و هر لحظه دیگر به هیچ چیز جز سلامتی اردوان که انطور سخت نفس میکشید و هر لحظه وخامت حالش بیشتر میشد فکر نمیکردم با اینکه میدانستم کاری که میکنم برای خودم از همه بدتره حتی به قیمت از دست دادن کسی مثل کوروش ولی شماره اش را گرفتم.

گوشی دو سه بار زنگ خورد داشتم پشیمان می شدم که کوروش در حالی که حسابی صدایش خواب آلود بود گفت:

-بله شما؟

صدایم می لرزید فقط مانده بودم چی بگویم در حالی که صدای نفس هایم حسابی بلند شده بود مثل کسی که دنبالش کردند گفتم:

-الو کوروش خان.

کوروش که امنگار تازه حواسش جمع شده بود گفت:

-طلایه توی!اتفاقی افتاده؟

به سختی گفتم:

-نه،یعنی آره،ولی....می شه،می شه یه لطفی بکنید؟

کوروش با نگرانی گفت:

-آره،من در خدمتم دارم لباس می پوشم،چی شده؟حال پدرتون بد شده،خب آدرس رو بفرمایید من دارم می یام.

من که دستپاچه شده از تماسم پشیمان بودم با خودم گفتم"بهتره بپرسم چی کار کنم و بگم نیاد"گفتم:

-نه،نمی خواد شما زحمت بکشید فقط بگید باید چیکار کنم حالش خیلی بده،تب داره و هذیون می گه و دندان هایش بهم چسبیده و سخت نفس می کشه.

کوروش کمی مکث کرد و گفت:

-چی می گی دختر داره تشنج می کنه باید خودم باشم.

من که حالا واقعا ترسیده بودم گفتم:

-واقعا!پس خودتون تشریف بیارید.

کوروش گفت:

-دارم می یام،تو الان دست هاشو بکن تو آب یخ.

من که موبایلم کنار گوشم بود سریع دویدم تو آشپزخانه و چند تا کاسه و قابلمه پیدا کردم و سریع رفتم تو حمام و پر آب سرد کردم.کوروش که همان طور پشت تلفن داشت رانندگی م یکرد همه ی کارهایی را که قبل از رسیدنش واجب بود انجام بدهم بهم می گفت و من هم انجام می دادم.کوروش که رسید سر همان جایی که عصر قرار داشتیم گفت:

-طلایه من رسیدم سر دهم،حالا کجا بیام؟

در حالی که صدایم از نه چاه بیرون می آمد گفتم:

-بیا ویلای اردوان.

کوروش که انگار به گوش هایش شک کرده بود گفت:

-کجا؟

دوباره بلندتر گفتم:

-بیا ویلای اردوان،مگه بلد نیستی؟

کوروش کهخ یک لحظه ساکت شده بود و حتی با این که جلوی رویم نبود ولی اوج تعجب را در صدایش حس می کردم و حتم داشتم الان نزدیکه شاخ دربیاورد و گفت:

-یعنی چی؟مگه تو اونجایی؟!

من که خجالت می کشیدم و شرم و صد تا حس بد دیگر که نمی دانم چی بود وجودم را تصرف کرده بود و نفسم بالا نمی آمد گفتم:

-زود باش.اردوان حالش خیلی بده.

گوشی را قطع کردم.هنوز دقیقه ای نگذشته بود که با دیدن تصویر بهت زده کوروش پشت آیفون تصویری در را باز کردم و سپس کورو در حالی که کیف بزرگی همراهش بود و چون مسیر حیاط را طی می کرد کمی خیس شده بود رو به روی من که کنار در چوبی شاختمان ایستاده بودم ظاهر شد،قدرت نگاه کردن به چشم های متعجبش را نداشتم.سلام آرامی کردم و گفتم:

-دنبالم بیا.

سریع از پله ها در تاریکی بالا رفتم و در اتاق را برایش باز کردم.اردوان همان طوری بی حال بود.کوروش که انگار با دیدن حال وخیم اردوان همه ی سوال های بزرگی را که در همین چند دقیقه توی ذهنش نشسته بود از خودش دور می کرد سریع کیفش راب باز کرد و بعد از تزریق چند آمپول و وصل کردن یک سرم دستش را روی پیشانی اردوان گذاشت و انگار که نفس راحتی می کشید رو به من که مانده بودم حال چی باید به خواستگار محترم بگویم کرد و گفت:

-به خیر گذشت.

من هم نفس راحتی کشیدم و گفتم:

-خدارو شکر.

کوروش با نگاهی که ملامت و کمی هم حیرت در آن نشسته بود براندازم کرد و با طعنه گفت:

-چیه باید خوشحال می بوید که تقاص پس داده؟

یک لحظه متعجب نگاهش کردم و پیش خودم فکر کردم کوروش همه چیز را می دانسته و به من پیشنهاد ازدواج داده،خواستم چیزی بگویم که کوروش ادامه داد:

-هیچ وقت فکر نمی کردم اردوان چنین پسری باشه منو بگو به سرش قسم می خوردم.

و در حالی که سرش را تکان می داد گفت:

-ولی انگار مقصر خود خرم بودم که بهش اطمینان کردم و تو رو به دستش سپردم هرچند شاید واقعا نتونسته از تو...

آهسته به سمت من آمد و ادامه داد:

-تو خیلی مهربانی ولی اردوان خیلی اشتباه کرده،و شاید هر کس به جای تو بود....

وسط حرفش آمدم و گفتم:

-چی داری می گی کوروش؟!اردوان اصلا....

کوروش که با اخم نگاهم می کرد گفت:

-یعنی تو با خواسته ی خودت آمدی اینجا و به زور نیاوردتت؟

-اصلا موضوع چیز دیگه ایه.

کوروش که عصبانی شده بود با فریاد گفت:

-کدوم موضوع؟فقط یه کلمه بهم بگو اتفاقی هم برات افتاده یا نه؟

-اصلا موضوع....

وسط حرفم آمد و گفت:

-فقط بگو غلط اضافه کرده یا نه؟

-نه،ولی موضوع....

باز میان حرفم پرید و در حالی که نفس راحتی می کشید گفت:

-هیچ موضوع دیگه ای مهم نیست،فقط خدا را شکر می کنم.....

این دفعه من وسط حرفش پریدم و گفتم:

-چی داری می گی واسه خودت؟موضوع اینه که....

کوروش  که به چشم هایم خیره شده بود گفت:

-پیش آمده،اشکالی نداره،خوب حالا اردوان رو بهتر شناختم.

سرم را پایین انداختم و محکم گفتم:

-کوروش،اردوان شوهرمه تو چی می گی؟!

کوروش با چشم هایش که از بهت و تعجب حسابی باز شده بود نگاهم کزد و من ادامه دادم:

-همون زنی که می گفتی خیلی زشت و بدهیکله که زن اروان شده من هستم،طلایه.

کوروش روی مبل اتاق وارفته بود و با ناباوری گفت:

-یعنی تو همون دختری!پس چطور اردوان تو رو نشناخته؟!مگه می شه!

-اردوان هیچ وقت منو نگاه هم نکرده بود که بشناسه.

کوروش همچنان با تعجب نگاهم کرد و گفت:

-پس چرا قبول ردی زنش بشی؟دختر تو چی کم داری که....

وسط حرفش آمدم و گفتم:

-موضوع این حرف ها نیست،ما یه ازدواج اجباری داشتیم.

-یعنی تو،یعنی شما دوتا....

سرم را پایین انداختم و گفتم:

-آره،اردوان چند روزه فهمیده.

کوروش که انگار به یک باره همه کشتی هایش غرق شده بود مات و مبهوت نگاهم کرد و من با خونسردی،تمام ماجرا برایش تعریف کردم و حتی به خاطر این که بهش ثابت بشه بین من و اردوان هیچ چیزی نیست به رختخواب بغل تخت اشاره کردم و که حالا با خودم فکر می کردم خوبه مامان اینها نبودند والا آن قدر هول شده بودم و استرس داشتم شاید باعث شکشون می شد.

کوروش سرش را میان دست هایش گرفته و به فکر فرو رفت.سریع به آشپزخانه رفتم و با دوفنجان چای برشگتم.ابتدا بالای سر اردوان رفتم تا سری بهش بزنم که دیدم آرام خوابیده و با یک ساعت پیش کلی فرق کرده.دستم را روی پیشانیش که موهای قشنگش بهش چسبیده بود گذاشتم انگار کمی بهتر بود و بعد در مقابل کوروش که هنوز در عالم خودش غرق بود نشستم.کوروش که با حضور من سرش را بلند کرده بود،نگاهی به سرتاپایم انداخت و گفت:

-اردوان مقل برادرم می مونه،از این که در موردش اون طوری فکر کردم خودم رو نمی بخشم ولی این رو هم باید بگم واقعا براش متاسفم،خیلی بی لیاقت و کم سلیقه است.

کمی صدایش را پایین آورد و گفت:

-اگر انتخاب اردوان گلاره است تو هم باید زندگی شخصی خودت رو انتخاب کنی یه وقت هایی آبرو و این حرف ها فقط دست بند دست و پاهاست ولی اینها همه تا وقتی کاربرد داره که انتخاب اردوان گلاره باشه که من بعید می دونم.حالا معنی اون نگاهاشو می فهمم.

سرش را تکان داد و گفت:

-آره،حالا معنی خیلی چیزها رو می فهمم.

بعد رو به من گفت:

-اگر واقعا این طور باشه که من فکر می کنم اردوان همیشه مثل بادرم عزیزه و شما هم مثل خواهرم ولی اگر غیر از این باشه اردوان مثل برادرم می مونه ولی روی تو دیگه اون جوری فکر نمی کنم و روی پیشنهام هستم.

کیفش را برداشت و اسم چندتا دارو رو روی یک کاغذ نوشت و گفت:

-همشو صبح بگیر داروخانه دور میدونه من هم فعلا رازدار خودتون بدونید تا بعد.فعلا من می رم تو هم بهتره یه خورده استراحت کنی.

و با طعنه گفت:

-دیشب خیلی پریشون بودی.

به خاطر این که تا حدی طعنه ی حرفش را بپوشاند اشاره ای به پنجره کرد و گفت:

-آخه دیگه صبح شده.

لبخندی زد و به سمت در رفت،من در سکوت به دنبالش تا پایین رفتم.لحظه ی آخر نگاه عمیقی بهم کرد و گفت:

-مواظب این رفیق ما باش،بعضی موقع ها تب عشق بیشتر از هر چیزی آدم رو از پا در می یاره.

آهسته گفتم:

-کوروش اذیت نکن،اردوان همه فکر و ذکرش گلاره است.

کوروش که پوزخندی می زد گفت:

-یعنی اردوان این قدر احمقه من خبر ندارم!بهتره بدونی خیلی خوب می شناسمش،باور کن.

لبخند تلخی زد و گفت:

-خداحافظ.

-لطف کردی آمدی،واقعا مجبور شدم والا شما رو اذیت نمی کردم.

کوروش سری تکان داد و گفت:

-به حرفت ایمان دارم.

من که حالا آرامش از دست رفته ام را نا حدی به دست آورده بودم قدرشناسانه گفتم:

-کوروش  خان همیشه نمی دونم چرا وقتی با شما حرف می زنم،خیلی احساس سبکی می کنم.

کوروش نگاهی به چشم هایم که از خجالت به زیر افتاده بود کرد و گفت:

-من هم بعد از حرف زدن با شما خیلی احساس های بخصوصی دارم ولی بهتره سربسته بمونه تا نتیجه گیری اساسی اردوان خان.

و بی آن که دیگر حرفی بزند به حالت دویدن از لابه لای درخت های انبوه حیاط گم شد.

نمی دانستم کار درستی کردم یا نه ولی خدا را شکر می کردم که ادوان در کمال آرامش خواب بود .ساعت پنج و نیم صبح را نشان می داد،بدنم خسته بود ولی آن قدر اتفاقات عجیب و غریب افتاده بود که تیتروار هم می خواستم به آن بیست و چهار ساعت فکر کنم ساعت ها طول میکشد.دمای بدن اردوان را چک کردم و سپس کمی اتاق اردوان را که هر گوشه اش دستمال یا سطلی افتاده بود مرتب کردم و دوباره دمای پیشانی اش را چک کرده و کنارش نشستم تا اگر مشکلی پیش آمد متوجه شوم.