رمان طلایه11
و خیلی خونسرد تمام حرف هایی که بین من و علی رد و بدل شده
بود بازگو کردم.اردوان مشغول حالت دادن موهایش شده بود و در نهایت صبوری
خیلی آرام به حرف هایم گوش می کرد و گاهی هم تو آیینه که تصویرم را نشان می
داد،نگاهی به سمتم می انداخت و دلم را می ارزاند و کمی هم از لباسی که به
تن داشتم معذبم می کرد.وقتی حرف هایم تمام شد،هیچ چیز نگفت،از عمد همه چیز
را توضیح داده بودم که فکر نکنه علی پسر دهن لقی است بعد گفتم:
-لطفا دیگه چیزی رو هم بی آن که باهام هماهنگ کنی،از
جانب خودت نگو،حالا علی زیاد حواسش نیست ولی بقیه خیلی راحت متوجه می
شن.اگر قیافه ی منو موقعی که علی گفت،مگه خودت اسمشو نذاشتی می دیدی حسابی
دیدنی بود.
اردوان که بعد از کلی ور رفتن به موهایش حالا یک کلاه اسپرت محکم روی سرش می کشید،گفت:
-چشم،حالا بریم من حاضرم.
فکر کردم بعد از این همه وساواس برای درست کردن موهاش
این چه کاری بود!اما هیچی نگفتم و در حالی که تو آیینه به لباس تقریبا بازم
نگاهی می انداختم مثل کودکی حرف گوش کن به دنبالش راه افتادم،البته کاملا
پشت سرش،چون آن لباس برایم عادی نبود.
فرنگیس خانم دیس پلوی زعفرانی زده را به دستم داد و گفت:
-مادر جون کجایید یک ساعته؟1
خواستم حرفی بزنم که گفت:
-شام رو روی میز حیاط چیدیم ببر بیرون.
من هم سریع به حیاط رفتم اردوان در حالی که تیکه ای جوجه کباب به دندانش می کشید به سگی که دست علی دیده بودم می گفت:
-گلی،گلی بیا.
انگار که شگ با اسمش زیاد هم اُخت نباشد زیاد توجه نشان نمی داد که اردوان در حالی که استخوان را پرتاب می کرد گفت:
-گلا،گلاةبپر.
سگ سفید و پشمالو این بار با اشتیاق پرید هوا و استخوان
را گرفت.حالا فهمیدم که اسم اصلی سگ،باید گلاره باشه که اردوان نخواسته من
بفهمم.آن قدر حرصم درآمده بود که با وجود اشتهای شدیدی که چند دقیقه پیش
داشتم حالا کاملا بی میل بودم و فقط برای آن که مامان اینها متوجه من نشوند
کمی غذا خوردم.
اردوان حسابی مشغول بازی با همان سگ بود که به عشق گلاره
جونش اسم ان را هم گلاره گذاشته بود.همان لحظه از شگ بدم آمد و دیگر حوصله
ی بازی باهاشو نداشتم انگار آن شده بود آیینه ی دقم که تصویرگلاره را
برایم به وضوح زنده م یکرد و حتما یاد و خاطر گلاره را هم برای اردوان به
همراه داشت بی اختیار باز هم رفته بودم تو خودم،همان هپروت معروف که با
صدای فرنگیس خانم به خودم آمدم که گفت:
-طلایه جان امشب چقدر قشنگ تر شدی این لباس ها چقدر بهت می یاد.
حالا از لباسی که پوشیده بودم حسابی پشیمان شده و دوست داشتم همانجا درش بیاورم اما از روی احترام گفتم:
-ممنون،چشم هاتون قشنگ می بینه.
حاج آقا وسط حرفمان آمد و گفت:
-فرنگیس خانم پاشو یه مشت اسپند بیار بریز روی این باربیکیو میگن!این جوونها چی می گن همون منقل خودمون عروس خوشگلم رو چشم نزنند.
فرنگیس خانم فرز بلند شد و گفت:
-چشم حاج آقا،معلومه خیلی نگگران عروس قشنگت هستی!
حاجی که انگار آب و هوای شمال حسابی بهش ساخته بود و تغییر روحیه داده بود گفت:
-حالا می خوام به افتخار عروس قشنگم یه دهن بخونم.
در این مدت،زیاد به خلقیات حاج آقا آشنا نشده بودم،خنده
ام گرفته بود که فرنگیس خانم با یه مشت اسفند آمد و و دور سر من و اردوان و
بعد بقیه گرداند وگفت:
-حاجی بخون که دود از کنده بلند می شه.
حاج آقا که منتظر یک اشاره بود چنان زد زیر آواز و واسه
خودش،چهچه می زد که من دیگر حسابی خنده ام گرفته بود.مامان که حالا سبد
میوه را روی میز م یگذاشت گفت:
-انگار داماد گلم فکر همه جا رو کرده بود از شیرمرغ تا جون آدمیزاد تو ویلا فراهم کرده.
بعد نوبت آقاجون شده بود که به اصرار حاجی زد زیر
آواز.علی چشم هاشو خواب گرفته بود و چرت می زد اون هم چشم هایش مثل من بود
وقتی خوابش می آمد چشم هایش خمار می شد.من و علی بیشتر شبیه آقا جونم
بودیم.حتی هیکلمون و فقط موهای من به مامان رفته بود ولی علی موهایش هم مثل
آقاجون بود که مادربزرگم همیشه می گفت"وقتی علی رو می بینم یاد کودکی رضا
می افتم."اسم پدرم غلامرضا بود ولی همه بهش می گفتند آقا رضا.
چقدر دیدن شادی آقا جون اینها لذت بخش بود.حتما در این
مدت خیلی ناراحت بودند و به روی خودشان نمی آوردند.رفتار اردوان آن شب اول
که حسابی سنگ تمام گذاشته بود باعث شد کسی به رابطه ی خراب ما شک نکند.ولی
از دیروز که زده بود تو گوشم یک جور دیگر شده بود حتی مامان اینها هم فکر
می کردند
چون فکر و ذکرش پیش کارهاشه یک خورده کم حرف شده.
در افکارم غرق بودم که مامان علی را برد به اتاقش خوابشان تا بخوابد ما هم به پیشنهاد حاج آقا رفتیم کنار ساحل تا کمی قدم بزنیم.
اردوان سعی می کرد ککنار من راه برود ولی با این که تمام
روح و قلبم پیشش بود دوست داشتم با خودم کنار بیایم که مال من نیست و باید
عادت کنم که به او فقط به چشم یک دستاویز نگاه کنمَولی مگر می شد؟
انگار اردوان کاملا مرا زیر نظر داشت و مثل شیدا فکرم را خوانده بود که آهسته گفت:
-برای چی یک ساعته از من فرار می کنی،مشکلی پیش اومده؟
چقدر کنارش قدم زدن آن هم در آن هوای دل انگیز که نسیم
دریا موهامو نوازش م یکرد و رایحه ی دلنشین تنش را به مشامم می رساند و
حسابی حالم را منقلب می کرد لذت بخش بود.گاهی با خودم فکر می کردم کاشکی
این قدر بهش نزدیک نشده بودم.حالا هم دل کندن از او سخت بود و هم دیدن
رابطه اش با گلاره ولی شانه ای بالا انداختم و گفتم:
-من که همین جا هستم کنارهمه،جایی نرفتم که مثلا از تو فرار کرده باشم.
اردوان سرشو تککان داد مثل همان موقع ها که چشم هایش می خندید گفت:
-مطمئنی از من فرار نمی کنی؟!
داشتم با خودم فکر م یکردم،یعنی بعضی آدم ها این قدر
باهوش هستند که فکر دیگران رو هم می خوانند واقعا که این اردوان زده بود
روی دست شیدا یعنی اینها خیلی زرنگ بودند یا من خیلی ساده و احمق بودم در
هر صورت باز هم سعی کردم بیشتر خودم را بی تفاوت نشان بدهم گفتم:
-فرار نکردم ولی عقل سلیم می گه از پسرهایی مثل تو یک خورده فاصله گرفتن بد نیست!
اردوان دوباره لبخند روی لب هایش ماسید و با اخم گفت:
-می دونم اون مهملاتی که تو ذهنته خودم باعثش شدم ولی بهتره فکرت رو بشوری چون خیلی مسموم فکر می کنی.
با اخم گفتم:
-چشم،حتما می شورم،دیگه فرمایشی نیست؟
خواستم به سمت بابا اینها که از ما جلوتر بودند بروم که باز دستم را کشید و گفت:
-تو چقدر زود ناراحت می شی!من که چیزی نگفتم،فقط منظورم این بود...
من پسر بدی نیستم به خدا،فقط....
با خنده گفتم:
-می دونم چی م یخوای بگی.
یک لحظه دلم به حالش سوخت و به حالت همدردی باهاش ادامه دادم:
-خب عاشق شدی.
اردوان با تعجب نگاهم کرد و برق شیطنت در چشم هایش دوباره درخشید و ادامه دادم:
-ببین اردوان من حد و حدود خودم رو می دونم تو نگران
نباش،خب بالاخره تو زندگی خصوصی خودت رو داری من هم درکت می کنم.هیچ وقت هم
از اول قصد نداشتم که برات دردسر ساز بشم یعنی،می فهمی که منظورم چیه؟
مستاصل به چشم هایش نگاه کردم و از شدت بغض لب هایم جمع کرده و ادامه دادم:
-می دونم نگران آبروی مادرت اینها هستی،خب من هم
هستم،ولی مطمئن باش نه تو رابطه ی عاشقانه ی تو با گلاره،خللی ایجاد می کنم
و نه آبروتو جلوی خانواده ات می برم یعنی خبال ازدواج ندارم،تو هم این قدر
از حضورم نترس.الان اینجا هستیم مجبوریم هی با هم باشیم و فیلم بازی کنیم،
یه خورده سخت شده وقتی برگردیم دوباره زندگیمون می شه مثل قبل.لطفا الان
هی بهم بی احترامی نکن من زیاد با جنبه نیستم یعنی یه جورهایی بهم بر می
خوره،آخه آقا جونم هم تا حالا نگفته بالای چشمت ابروست تو کاملا خیالت راحت
باشه تو از روز اول گفتی نامزد داری من هم درکت می کنم،چند شب پیش هم با
طرح سوال بهم فهموندی عاشقشی باز هم درکت می کنم....
در حالی که دستی توی موهایم می کشدیم که بازیچه ی دست
نسیم شده بود بهش خیره شدم اردوان که دیگر نگاهش تقریبا مات شده بود به راه
افتاد من هم در کنارش آهسته گام بر می داشتم.
اردوان سکوت کرده بود.آسمان خیلی قشنگ بود پر از ستاره
یک تکه ابر هم نبود خیلی دگرگون بودم یک جورهایی از حرف هایی که زده بودم
ستش بریزم و جا خالی کنم ولی از طرفی هم دوست نداشتم بیشتر زا آن غرورم
لگدمال بشود.در همین افکار بودم که اردوان گفت:
-طلایه!
آهسته به طرفش برگشتم.گفت:
-می تونم دستاتو بگیرم؟
و بی آن که من اجازه بدهم دست هامو گرفت.اولین باری بود
که دست هایم را در دستش می گرفت.یک حال بخصوصی داشتم نمی دانم دستم می
لرزید یا نه!ولی اردوان دست هایم را محکم تر گرفت و گفت:
-طلایه،به خاطر دیروز معذرت می خوام،نمی دونم چرا ولی
اینو بفهم،بالاخره تو ناموس من حساب می شی نمی تونم یک سری چیزها رو تحمل
کنم.دیشب با این که اون حرکت رو کرده بودم ولی تا آخر شب هم دق و دللیم
خالی نشده بود
و با خنده گفت:
-دوست داشتم همان نصفه شبی کله اتو بکنم.شانس آوردی دلم
به حالت سوخت،آخه درسته که خیلی حرکت زشت و وحشیانه ای انجام دادم ولی این
قدر از اون حرف ناراحت و عصبانی شدم که با اون کار هم حرصم خالی نشده بود و
احساس م یکردم باید بیشتر تنبیه بشوی.
با طعنه گفتم:
-پس باید خداروشکر کرد،دلبر گذامیتون زنگ زد و حالتون خوب شد.
در حالی که با ترس نگاهش می کردم گفتم:
-وای خدای من آخه...
و بعد از کلی من من گفتم:
-راستی موبایلت،نکنه زنگ بزنه و ناراحت بشه.
اردوان معصوم نگاهم کرد و ستاره های توی چشمش برقی زدند و گفت:
-نگران نباش،اصلا هر وقت پیشم هستی نگران هیچ چیز نباش،من حواسم به همه چی هست.
و سپس دوباره به چشم هایم خیره شد و گفت:
-طلایه،دیگه هیچ وقت گریه نکنَتو گناهی نداری که اشک هات
بالش رو خیس کنه من مقصرم،خودم حواسم به همه چیز هست ولی طاقت دیدن این که
تو این وسط اذیت بشی برام سخته،اون وقت یه کاری می کنم همه چیز بدتر می شه
ها!
حالا فهمیدم دیشب،چرا بالشم را پرتاب کرده بود،آخه روش
گریه کرده بودم،چقدر غد بود به جای این که دلداریم بده شاکی هم شده ود ولی
برای من همه کارهایش قشنگ بود فقط کاش گلاره این وسط نود آن وقت می نشستم
باهاش صحبت م یکردم و حقیقت را می گفتم،کاشکی فقط مطمئن می شدم گلاره را
زیاد دوست ندارد ولی کارهایش چیز دیگری را نشان می داد.
آن قدر تو خودمون غرق بودیم که بقیه یک ساعتی می شد رفته
بودند و ما متوجه نشدیم.من که دلم نمی آمد از آن فضای زیبا دور بشوم ولی
اردوان گفت:
-بریم دیگه،چراغ اتاق مامان فرنگیس اینها خیلی وقته خاموش شده.
من باز هم مثل گیج و منگ ها تازه به خودم آمده بودم و به
یزهوشی اردوان که حواسش به همه جا بود غبطه خوردم.وقتی وارد اتاق شدیم
اردوان که چشم هایش به شیطنت نشسته بود،خندید و گفت:
-باز هم می خوای مارو آواره کنی هان؟
-من به تو چه کار دارم تو راحت بخواب تو جات،اصلا من می
رم تو یه اتاق دیگه،این همه اتاق خالی،در رو هم قفل می کنم مامان اینها زا
کجا متوجه می شن من صبح از کدوم اتاق بیرون می یام.تو وقتی همه رفتن ۱ایین
به من زنگ بزن بیام بیرون.
در حالی که از فکر خودم حسابی ذوق کرده بودم گفتم:
-آره این طوری خیلی خوبه.
از داخل کمد لباس شلوار راحتی برداشتم و گفتم:
-شب بخیر.اردوان که متعجب نگاهم می کرد گفت:
-نه،نه،این چه پیشنعادیه،اومدیم و نصفه شب یه اتفاقی افتاد اون وقت همه می فهمن توپیش شوهرت نبودی.
با بهت نگاهش کردم و گفتم:
-وا،اردوان چی می گی؟!چه اتفاقی بیفته؟
اردوان پریشون شده و دستی داخل موهایش کشید و گفت:
-چه می دونم،مثلا....مثلا این که....
اصلا نمی دانست چطور جمله اش را تمام کند گفت:
-مثلا این که خواب بد ببینی و یه دفعه جیغ بکشیو
خندیدم و گفتم:
-محاله،من اصلا بد خواب نیستم،چه حرفی می زنی ها!
اردوان که انگار هول شده بود،گفت:
-تورو خدا نرو یک وقت همه چیز خراب می شه.
من که لحن ملتسمانه اش را می دیدم و از طرفی خودم هم چندان راغب به رفتن نبودم.گفتم:
-پس دیگه غر ممنوع.
اردوان که انگار خیالش راحت شده بود با شوق گفت:
-تو رو تخت بخواب من همین پایین می خوابم،راحت باش.
بعد سریع برای خودش جایی انداخت و لبخندی زد،من هم رفتم
حمام،لباس مناسبی که هم راحت باشد و هم پوشیده به تن کردن.و وقتی بیرون
آمدم اردوان را دیدم که روی تخت ولو شده و با کنترل تلویزیون کانال ها را
عوض می کند.با ناراحتی گفتم:
-من پایین م یخوابم.
-نه من می خوابم.
-آهان!پس چرا بالایی؟
اردوان به سمتم برگشت و گفت:
-حالا می خواهیم حرف بزنیم نخوابیدیم که.
-آهان پس گوش مفت گیر آوردی؟
اردوان سری به حالت تایید تکان داد و گفت:
-ای،همچین.
-پس برای حرف زدن لازه نیست به عادت دیرینه اتون بپردازید.
اردوان که متوجه منظورم شده بود،شیطنتی در چشم هایش نشست و گفت:
-برای شما چه فرقی داره؟!
اخم کرده و ادامه داد:
-نه،باشه هرچی شمات بفرمایید اصلا الان کاپشنم رو می یارم.
با خنده کنارش نشستم.گفت:
-خدارو شکر چشمات خیال خواب نداره،آخه من اصلا خوابم نمی یاد.
با طعنه گفتم:
-اگر من هم خوابم برد،شما مثل دیشب مشغول راز و نیازهای شبانه بشید.
اردوان با اخم نگاهم کرد و گفت:
-عادت داری چند وقت یه بار حال منو بگیری ها!
-شوخی کردم،فقط یه راهکار بود.
اردوان که صدای تلویزیون رو حسابی پایین می آورد گفت:
-عصری داشتم از خواب می مردم،نفهمیدم چطور خودم رو رسوندم بالا.
-من که تو ماشین بی هوش شدم.
-آره،از روی عمد که قیافه ی مارونبینی،اون قدر چشماتو رو هم گذاشتی تا خوابت برد.
-خواستم راحت باشی،یه جوری نگاهم می کردی انگاری طلبکاری!
اردوان که به سمتم بر می گشت گفت:
-خب هستم.
با ج گفتم:
-ببخشید٬چی طلب داری اون وقت؟
اردوان نگاهی عمیق به سرتا پایم کرد و با شیطنت گفت:
-خودت نمی دونی؟
با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم:
-خیلی پررویی.
اره میدونم یه پرروی دیوونه.
پس بهتره من....
وسط حرفم پرید و با شیطنت گفت :
نه غلط کردم شما بزرگواری کنید و ببخشید.
به مسخره گفتم :
دفعه اخرت باشه تکرار نشه
چشم خانومم.
ان شب تا نزدیکی های صبح با اردوان مثل دو تادوست صحبت
کردیم. اردوان از علاقه اش به فوتبال و تیمش گفت که یک جورهایی عاشقانه
تیمش را دوست دارد. میگفت روزی که میبریم حسابی خوشحالم و روزی هم که
میبازیم به زمین و زمان بد و بیراه میگویم. از این که سعی میکند همیشه
بهترین باشد و خلاصه انقدر از فوتبال و هیجانش گفت تا من که اصلا از فوتبال
سردر نمیاوردم هم عاقه مند شدم.من هم که حرفی برای گفتن نداشتم فقط گوش
میکردم. بعد هم طبق قرارمون رفت پایین تخت خوابید من هم روی اون تختخواب که
خوابیدن توش خالی از لطف نبود بی هوش شدم . صبح با صدای اومواج دریا و
نسیم ملایمی که به صورتم میخورد،چشم هامو باز کردم. اردوان درحالیکه پنجره
ها را باز کرده بود روی تخت نشسته و مجله میخواند. سعی کردم خستگی عضلاتم
را در کنم. نشستم و لبخندی زدم و گفتم :
ساعت چنده ؟
اردوان به رویم خندید و گفت :
نزدیک یازده، خیلی خواب الو هستی ها!
مگه تو کی بیدار شدی ؟
اردوان با نگاهی مملو از محبت خیره به من نگریست گفت :
یک ساعتی میشه میخواستم برم بدوم و لی حوصله ام نگرفت،گفتم وایستم تا تو بیدار بشی بعد بریم .
صبحانه خوردی؟
اردوان که نگاه مخصوصی میکرد گفت:
نه، میگم هنوز از اتاق بیرون نرفتم، اون وقت تو میگی صبحانه خوردی!
پس پاشو با هم بریم.
سریع دست و صورتم را شستم و لباس مناسبی پوشیدم و به همراه اردوان پایین رفتیم.
هیچکس تو سالن نبود معلوم بود مامان اینها خیلی سحرخیز
بودند چون تا داشتمبرای اردوان چای را که روی میز اماده بود میریختم،مامان
اینها با کلی خرید وارد شدند و درحالی که مارا مسخره میکردند، اقاجون گفت :
واقعا باز هم جوانهای قدیم کهما باشیم ما صبح
رفتیم،گشتیمف اب تنی هم کردیم و دوش گرفتیم،صبحانه خوردیم الان هم بساط
ماهی و سبزی پلو برای ناهار را گرفتیم شما تازه دارید صبحانه نوش جان
میکنید..
اردوان خندید و گفت ک
اقا جون داشتیم ! یعنی باید ما رو بفرستید کمیته انظباطی.
مامان که الکی میخندید و خریدها را روی کابینت میگذاشت گفت :
رضا بچه ها رو اذیت نکن.
فرنگیس خانم هم گفت :
بچم همین چند روز رو تعطیله .
حاج اقا که دوباره برای خودش زده بود زیر اواز گفت :
خوش باشید بابا جان، خوش باشید که چشم به هم بزنید گرد پیری نشسته روی صورتتان.
من و اردوان که هر دو سرخوش بودیم ، لبخندی به همدیگر
زدیم انگار جفتمان از کنار هم بودن ، که باعث خوشحالی پدر و مادرهایمان شده
بودیم یک حس مشترک و زیبا داشتیم که قبل از این سفر تجربه نکرده بودیم .
اردوان چنان صورتش غرق شادی بود که وقتی با عصبانیت هایش مقایسه میکردم
بیشتر خنده ام میگرفت و شاد میشدم . کنار یکدیگر با لذت صبحانه خوردیم .
تازه اردوان به مادرش سفارش شیر موز هم میداد، ان بنده خدا هم انگار تو
دنیا هیچ چیز لذت بخش تر از اجرای اوامر اقا نبود،سریع اجرا میکرد. اردوان
گفت :
من میرم استخر، بدجوری هوس شنا کردک.
بعد روبه من با مهربانی گفت :
طلایه تو کاری با من نداری؟
نه برو منم الان میام کنار استخر.
به اتاقم رفتم و یه کلاه برداشتم و سریع پشت ساختمان
کنار استخر ویلا رفتم . گوشی موبایلم را هم برداشتم. دیروز کاملا فراموش
کرده بودم که به نهال قول داده ام وقتی به شمال رسیدیم، حتما بهش زنگ بزنم
با خودم تصمیم داشتم یک زنگ هم به نهال بزنم. وقتی کنار استخر رسیدم اردوان
و علی مشغول شنا بودند.. اردوان چنان شیرجه هایی میزد و شنایی میکرد که
خجالت میکشیدم بگویم من شنا بلد نیستم. خلاصه فرنگیس خانوم و مامان هم پارچ
شیر موز به دست به ما پیوستند.انگار خیالشان دیگر راحت شده بود که من و
اردوان فقط به خاطر مشغله های اردوان در این مدت به دیدنشان نرفتیم. بعد از
این که اردوان شنایش تمام شد من که زودتر رفته بودم، برایش حوله اوردم
چنان نگاه قدرشناسانه ای کرد که دوست داشتم زمان متوقف شود .
ناهار ماهی بود. کنار همدیگر صرف کردیم اشتهایم خیلی
زیاد شده بود و هرچی میخوردم سیر نمیشدم.. حتی اردوان به صدا در امد و
اهسته گفت :
طلایه جان اشتهات باز شده !
من همیشه اشتهام باز بود . تو این مدت اون قدر اذیتم کردی که از غذا افتاده بودم.
اردوان خندید و گفت :
پس همیشه باید اذیتت کنم وگرنه خونه خراب میشم.
ای اصفهانی!
اردوان با شیطنت خندید و گفت :
همچین میگه انگار خودش اصفهانی نیست.
ما اصلیتمون اهوازیه !
اردوان با تعجب نگاهم کرد و گفت :
اِ هیچوقت نگفته بودی
خواستم حرفی بزنم که گوشی موبایلم زنگ خورد، سریع از جیبم بیرون کشیدم اسم نهال افتاده بود. سریع گوشیمو باز کردم و گفتم :
بله!
نهال گفت :
خیلی بدقولی مگه قرار نبود دیروز زنگ بزنی تازه من صدبار زنگ زدم چرا جواب نمیدی؟ دلم شور افتاده بود.
من که میدانستم الان کل مکالمه را همه میشنوند، سریع از
سر میز بلند شدم. اردوان که نگاهش دنبالم بود ابروهایش در هم رفت، از تیر
رس نگاهش دور شدم و گفتم :
ببخشید نهال جان گوشیم جا مونده بود حالا خودت خوبی؟
از پله ها بالا رفتم و سریع خودم را به اتاق رساندم و
میخواستم در را پشت سرم ببندم که اردوان پشت سرم وارد شد و خودش در را بست
من که توقع چنین چیزی را نداشتم روی تخت نشستم او هم کنارم نشست و با نگاه
جسورانه اش بهم زل زد. نهال داشت میگفت :
دیروز کلیمنتظر زنگت شدیم بعد هم هی تماس گرفتیم که جواب نمیدادی دلواپس شدیم.
تورو خدا ببخشید، ادم میاد سفر کم حواس میشه معذرت میخوام.
نهال خندید و گفت :
نه بابا این حرفها چیه! راستش کوروش خیلی نگران بود. حالا شما کجای شمال هستید ؟
ما ویلای دوست پدرم هستیم، درست جاش رو نمیدونم،چطور مگه؟
نهال که حسابی شادی از صدایش معلوم بود با هیجان گفت :
اخه ما هم الان اومدیم شمال، یعنی دیشب سر غروبی راه افتادیم. کوروش میگفت ادرس بگیریم بیایم دنبالت.
من که همانطور هاج و واج نگاهی به اردوان کردم که با اخم اشاره میکرد قطع کنم. ولی من بیتوجه بهش گفتم |:
اخه من، راستش.....
در یک ان اردوان گوشی را از دستم کشید و قطع کرد. من که از حرکتش ماتم برده بود، گفتم :
وا ، این چه کاری بود کردی؟
اردوان عصبی شده بود و گفت :
کار درستی کردم، تو اینها رو نمیشناسی، الان بلند میشن و میان اینجا، ویلاشون همین پایینه.
با حرص و مثل طلب کارها به چشمهایش خیره شدم . بی توجه به نگاهش گفتم :
اردوان زشته ! نهال ناراحت میشه، این چه مسخره بازیی که راه انداختی؟
اردوان با اخم نگاهم کرد و با غیظ گفت :
نهال یا کوروش
این چه حرفیه، بعدا بهش چی بگم همین جوری هم نگران شدند.
اردوان رو به رویم ایستاد و گفت :
هیچی بگو اینجا انتن نداره،اصلا الان گوشیت رو از دسترس خارج میکنم.
نه اینطوری به خدا زشته، بذار یه زنگ میزنم و یه بهانه ای میارم.
اردوان ذوباره صورتش ارغوانی شده بود و گفت :
تو نمیفهمی کوروش رو نمیشناسی اون اگر بخواد یه کاری بکنه، میکنه. حالا تو هر چی بگی یه چیزی میگه مخصوصا تو این شرایط.
چه شرایطی ؟ چرا اینجوری میکنی؟ فقط یه زنگ میزنم و سریع قطع میکنم.
اردوان که حسابی حالش دگرگون بود تا خواست دوباره حرفی بزند گوشی زنگ خورد؛ گفتم :
اردوان خواهش میکنم من ابرو دارم
و با خشم گفتم :
مگه من به کارهای تو با دوست هات دخالت میکنم که تو اینطوری میکنی، خب زشته دیگه!
اردوان که حسابی عصبانی شده بود ؛ گوشی را با ناراحتی پرت کرد روی تخت و از اتاق بیرون رفت و در را محکم بست.
سریع گوشی رو جواب دادم و به هر زحمتی بود گفتم :
ببخشید قطع شد ، راستش فعلا نمیتونم ببینمت.
نهال که دست بردار نبود گفت :
تا عصر زنگ میزنم یه جوری ردیف کن یه ساعت هم شده بیای پیش ما.
باشه سعی میکنم فعلا که مامانم نمیذاره جایی برم.
نهال که سعی میکرد صداشو پایین بیاورد گفت:
اخه این گلاره لوس اینجاست، یعنی با ما اومده میخواستم حالش رو بگیری.
من که با شنیدن نام گلاره حسابی منقلب شده بودم گفتم :
باشه یه کاری میکنم.
گوشی رو قطع کردم. حالا به فکر فرو رفته بودم یعنی گلاره
امده بود شمال، انوقت اردوان اینجا بود ، یعنی نمیخواست پیشش برود. حسابی
خوشحال شدم و با خودم گفتم " اردوان به خاطر من نخواسته بره" سریع از پله
ها پایین رفتم. همه جا سرک کشیدم ، اردوان نبود از فرنگیس خانوم سراغش را
گرفتم و گفت :
تو تراس بالا نشسته.
ودرحالی که سینی چای و بیسکویت را به دستم میداد گفت :
میری اینها رو هم ببر عزیزم
از پله ها بالا رفتم و از قسمت انتهایی راهرو که دری به
تراس داشت وارد تراس شدم . اردوان مغموم روی صندلی طرح حصیری نشسته بود و
به دریا خیره نگاه میکرد . سینی چای رو روی میز گذاشتم و کنارش نشستم . و
من هم به دریا خیره شدم . انگار سکوت بینمان خیلی طولانی شد که اردوان گفت :
چیه! سمج خان بالاخره باهات حرف زد ؟
سعی کردم خونسرد باشم گفتم :
اصلا اینطوری نیست، فکر کنم خوب نمیشناسیش.
اردوان با اخم بهم خیره شده و با غیظ گفت :
خودت رو به اون راه نزن، کوروش رو میگم، چی گفت؟
من با کوروش حرف نزدم با نهال حرف زدم اون هم قانعش کردم که نمیتونم ببینمش.
اردوان پوزخندی زد و گفت :
به همین راحتی اون هم این همه راه بیاد شمال، اون وقت راحت بگه باشه نیا!
حالا که به همین راحتی قبول کردند.
چای را به دستش دادم و گفتم :
اردوان خواهش میکنم اینقدر به خاطر چیزهای الکی اعصاب خودمون رو خرد نکن به خدا تو اخم میکنی مامان اینها شک میکنند.
با التماس ادامه دادم.
توروخدا اینقدر همه چیز رو بهم ربط نده، گفتم بنمیشه دیگه، اگه هم زنگ زدند دیگه جواب نمیدم. راضی شدی؟
اردوان حالت چهره اش را به زور عوض میکرد و گفت :
من برای خودت میگم، اگر اونها این طرف بیان همه چیز لو میره ، حتی جلوی خونواده هامون، تو مثل اینکه همه چیز رو به شوخی گرفتی!
سعی کردم لحن صدایم را مهربان کنم و کمی باهاش حرف زم و قانع شد.
خدارو شکر اردوان سریع قضیه رو فراموش کرد . دوست نداشتم بگویم گلاره اونجاست شاید هم میدانست و نگفته بود شمال هستم.
باد خیلی شدید شده بود و نشستن تو تراس دیگر خوشایند نبود گفتم :
بهتره بریم، باد داره اذیتم میکنه.
اردوان نگاهی به من انداخت و گفت :
موهات بلنده اذیت میشی؟
اره باید برم کوتاهشون کنم، خیلی به خاطرش اذیت میشم
اردوان با نوعی نگاه مالکیت بهم خیره شد و خیلی جدی گفت :
نه، نبینم بهش دست بزنی،حتی از این رنگ، منگ ها چیه؟ از اونها هم نکنی.
در حالی که میخندیدم گفتم:
چشم شوهر عزیز
در حالی که توی دلم میگفتم " از نقش شوهذی فقط گیرهاشو
خوب بلده" به اتاق رفتیم . حسابی خوابم می امد؛ دیشب هم نخوابیده بودم صبح
هم کسل بیدار شدم.
اردوان که ار حالت چشمهایم فهمیده بود گفت :
بریم یه خورده استراحت کنیم، انگار خوابت میاد
با کمال میل پذیرفتم و سریع به اتاف ذفتیم و قبل از انکه اردوان روی مبل راحتی ولو بشه من روی تخت بی هوش شدم .
نمیدانم چقدر خوابیده بودم ولی وقتی بیدار شدم هوا تاریک
بود . از این که صحنه غروب را از دست داده بودم غمگین شدم ولی حداقل حسابی
خستگی ام در رفته بود نگاهی به اتاق انداختم ، اردوان نبود . معلوم بود
زودتر از من بیدار شده . سریع پایین رفتم. مامان و فرنگیس خانوم همه تو
اشپزخانه جمع بودند وقتی من را دیدند همگی گفتند ساعت خواب، مامان یک چای
جلوم گذاشت. من که با چشمانم دنبال اردوان میگشتم گفتم :
اردوان کی بیدار شد ؟
فرنگیس خانوم گفت :
اردوان خیلی وقته، اخه با همون دوستش که بهت گفته قرارش جور شد.
سپس رو به حاج اقا گفت :
اردوان گفت شب ما شام بخوریم، دری میاد.
حاج اقا که مشغول بازی شطرنج با اقا جون بود گفت :
اره ، میدونم البته به من گفت شاید اصلا نیاد، اخه ویلای همون مدیرشون رفته که خیلی از اینجا فاصله داره.
من انگار یه پارچ اب سرد روی سرم ریخته بودند وارفتم و
به ساده لوحی خودم لعنت فرستادم و انقدر ناراحت و عصبانی شدم که دوست داشتم
بنشینم و گریه کنم. پس از روی عمد همه این کارها را کرده بود و از قبل با
گلاره اینجا قرار داشت و انوقت طوری با من حرف میزد و عاشقانه رفتار میکرد
که فکر کردم به خاطر من نخواسته پیش گلاره یره، باز هم من احمق خوش باور
اسیر احساسم شده بودم حتی نکرده بود به من بگوید میرود. انوقت توقع داشت
من هر غلطی اون دلش میخواهد بکنم . ولی حالا من هم میدانستم چه کار کنم.
به اتاق رفتم و سریع شماره نهال را گرفتم. نهال که حسابی خوشحال شده بود گفت :
طلایه تویی؟ چند بار زنگ زدم جواب ندادی.
من نمیفهمیدم نهال چطور زنگ میزند که میس کال نمی افتد. حتما این هم کار خودش بود. هر لحظه از دستش کفری تر میشدم گفتم :
نهال برو یه جایی که کسی پیشت نباشه.
نهال به اهستگی گفت "
بگو هیچ کس نیست برای چی؟
همین طوری، اخه میخواستم امدنم سوپرایز بشه و گلاره یه دفعه منو ببینه
نهال از خوشحالی جیغ کشید و گفت :
مگه میای؟
اره به زحمت متمتنم رو راضی کردم فقط کی اونجاست؟
نهال که هنوز خوشحالی از صدایش معلوم بود گفت :
هیچکس، فقط من و کوروش هستیم با افراسیاب و اسفندیار پسرخاله هام و زن هاشون و برادرزنش و گلاره و نامزدش اردوان.
من که تا ان لحظه به خودم میقبولاندم اشتباه کردم و
اردوان نرفته، حالا با این شکل معرفی نهال میخواستم از حسودی و حرص بترکم
ولی هیچی نگفتم. در حالی که نفس عمیق میکشیدم، دوباره به فکر فرو رفتم.
نهال که متوجه سکوت طولانی من شده بود گفت :
همشون خیلی باحالند فقط گلاره یک خورده لوسه که اون هم محلش نمیدیم به خدا بیای خیلی خوش میگذره.
باشه من الان با اژانس میام.
نهال خندید و گفت :
نه بابا اژانس چیه؟ تو شهر غریب امنیت نداره ما الان خودمون میاییم دنبالت، فقط ادرست رو بده ببینم اصلا کجا هستی! خیلی دوری کجایی؟
نهال نمیخوام کسی بفهمه من دارم میام، فقط خودت بدون.
نهال صداشو کمی اهسته کرد و گفت :
اخه من باید به کوروش بیام شاید راه دور باشه.
پس فقط به کوروش بگو، کسی متوجه نشه.
خیالت راحت باشه بابا،تو ادرست رو بده ببینم کجاست؟
وایستا،الان میپرسم بهت زنگ میزنم.
نمیدانستم ادرس را از کجا بیاورم، اگر میخواستم از حاج
اقا اینها بپرسم شاید دستم رو میشد. به مغزم رسید یک قبض تلفنی،ابی،برقی از
ویلا پیدا کنم و ادرسش را بخوانم.
دست به کار شدم، در همه کمدها را باز کردم و از پایین تا
بالا رو گشتم یک یک کشوها رو باز کردم ولی همه چیز بود الا قبض که یک دفعه
یک لباس خواب زنانه قرمز رنگ از انهایی که خیاطش حسابی پارچه کم اورده
بود،پیدا کردم. پس گلاره خانوم اینجا امده بود. از حسادت رنگم مانند لباس
شد ، مخصوصا که هیچ قبضی پیدا نکرده بودم. صدبار به خودم فحش دادم که چرا
وقت امدن، خواب بودم حداقل اسم این خطه رو میفهمیدم. این طور که اردوان
میگفت ویلای نهال اینها نزدیک بود و لی باید میگفتم کی و کجا بیایید
دنبالم.. سریع از پله ها پایین رفتم و به دروغ گفتم:
اردوان زنگ زد الان خانوم دوستش میاد دنبالم.
مامان که با خوشحالی لبخند میزد گفت :
چه خوب که دوستش زن و بچه اش همراهش بودند، تو هم میتونی بری.
فرنگیس خانوم که لبخند میزد گفت :
بهش گفتم دو روز با زنت اومدی کنار هم باشید . گفت ،
قرار کاریه نمیتونم طلایه رو ببرم، حالا خوبه خانوم دوستش هم بود سریع
فرستاد دنبالت.
من میرم بالا حاضر شم.
سریع از پله ها بالا رفتم. خودم هم نمیدانستم کاری که
میکنم درسته یا نه ؟ حسابی دلشوره داشتم و میترسیدم ولی انگار دیدن لباس
خواب بهم میگفت " برو حرصش رو در بیاور تا دیگه خودش دنبال حال خودش نباشد و
برای من رئیس بازی در بیاره"
یک شلوار جین تنگ سرمه ای با یک تی شرت جذب قرمز جیغ
برداشتم، لباسم ساده بود ولی چون مارک معروفی داشت خیلی زیبا به نظر میرسید
؛ یعنی بهم خیلی می امد پوشیدم و سپس یک شال و مانتو مشکی هم برداشتم و
خیلی سریع صورتم را به شکل خوبی میکاپ کردم و از ان ارایش هایی که خیلی جلب
توجه میکرد هر چند خوشم نمی امد ولی از عمد این کار را کردم و بعد شماره
نهال را گرفتم.
نهال که انگار منتظر بود با زنگ اول برداشت و گفت :
چقدر طولش دادی ما تو ماشین منتظریم تا تو زنگ بزنی راه بیفتیم.
از این که این قدر براشون مهم بودم تشکر کردم و گفتم :
فقط نهال چون همراه کوروش هستید نمیخواد تا دم ویلا بیایید، سر خیابون منتظر من باشید.
نهال که میخندید گفت :
باشه حالا کجا بیاییم؟
یک دقیقه گوشی.
سریع رفتم پایین و به حاج اقا گفتم :
اینجا ادرسش چیه ؟ انگار خانوم دوست اردوان ادرس دقیقش رو نمیدونه.
حاج اقا حواسش به شطرنج بود اما سریع ادرس را گفت. من هم ادرس ره به نهال که معلوم بود خیای خوشحال است گفتم. نهال گفت :
این که همین جاست تا 10 دقیقه اونجاییم. تو حاضری؟ خیلی نزدیکه پس بیا سر خیابون دهم.
من که حسابی هول و دستپاچه بودم سریع از مامان اینا
خداحافظی کردم و از ویلا بیرون رفتم و درحالی که حسابی به نفس نفس افتاده
بودم شماره خیابان ها را نگاه کردم. بعد سر همان خیابان دهم ایستادم. هنوز
چند دقیقه ای نگذشته بود که کوروش و نهال رسیدند. من فکر میکردم همه ادم ها
من را نگاه میکنند و همه دارند امار مرا میگیرند ، سریع سوار شدم و گفتم :
لطفا سریع راه بیفتید.
کوروش که از حرکات من متعجب شده بود خیلی سریع گاز داد و
به سمت ویلای خودشون حرکت کرد. هنوز قلبم به تندی میزد و نمیتوانستم راحت
نفس بکشم .وقتی کمی نفسم بالا امد گفتم :
ببخسید ، اخه من گفتم نهال تنها میاد دنبالم ترسیدم یک موقع کسی ببینه و دچار سوءظن بشه.
کوروش که میخندید و تو ایینه منو نگاه میکرد گفت :
سلام، خواهش میکنم، همین که اومدید خیلی عالیه.
نهال که توی صندلی جلو به سمتک کاملا چرخیده بود گفت :
دختر دلم برات تنگ شده بود چه خوب کردی اومدی.
من که شرمنده کوروش شده بودم گفتم :
ببخشید اونقدر اضطراب داشتم سلامم رو خوردم، معذرت میخوام.
کوروش باز از ایینه نگاهم کرد و گفت :
شوخی کردم این چه حرفیه! حالا خوبه ویلای دوستتون به این نزدیکیبود.
نهال دقیق نگاهم کرد و گفت :
طلایه خانوم معلومه تعطیلات خیلی بهت ساخته چه ماه شدی.
تو هم همینطور، حال خانوم بزرگ چطوره؟ ایشون نیومدند؟
نهال گفت :خانوم بزرگ هم خوبه، سلام ویژه خدمتتون رساندند. منتهی زیاد اهل سفر نیست البته حالشون مساعد نیست.
کوروش که روبه روی ویلای بزرگی ماشین را متوقف میکرد و
ریموت در را میزد گفت : الان بچه ها تعجب میکنند، ما گفتیم میریم برای شام
خرید.
لبخند زورکی زدم اما توی دلم اشوب بود و حتی پشیمان هم شده بودم که چرا امدم، ولی سکوت کردم و به لبخندی اکتفا نمودم.
نهال گفت :
طلایه این زن پسر خاله ام خیلی باحاله ، تازه از فرانسه
اومدن. اصلا هم از گلاره خوشش نمیاد. اخه میدونی، میگه برای اسفندیار کرم
میریزه، حالا جریانات داره بعدا بهت میگم میخوام حسابی حال گلاره رو
بگیریم.
وای نه نهال، من نمیتونم.
نهال که میخندید گفت :
تو کاریت نباشه اصلا احتیاج نیست تو هیچ کاری بکنی، گلاره هر وقت تورو میبینه ناخوداگاه حالش گرفته میشه.
کوروش هم با خنده گفت :
نهال جان ، طلایه خانوم رو اذیت نکن اومده اینجا خوش بگذرونیم نه اینکه ....
نهال وسط حرفش پرید و گفت :
خی، ما هم میخواهیم خوش بگذرونیم دایی جون.
من که تو دلم میگفتم دقیقا خودم هم به همین منظور امدم
به خودم دلداری میدادم که خودم را جمع کنم و محکم باشم تا جلوی اردوان
ابروریزی نشود . دوست داشتم عکس العملش را ببینم و یک پوزخند بهش تحویل بدم
تا اون باشه من را قال نگذارد.
به همراه کوروش و نهال وارد ویلای بسیار زیبای نهال
اینها شدیم. مثل ویلای اردوان زیاد نوساز و مدرن نبود بلکه قدیمی ولی خیلی
شیک و بزرگ بود. داخل سالن هیچکس نبود انگار همه رفته بودند کنار ساحل.
نهال که لبخند بزرگی روی صورتش بود انگار در این بازی برنده شده بود گفت :
طلایه جان بریم تو اتاقت لباست رو عوض کن.
به همراه نهال به اتاق رفتیم و مانتوام را در اوردم و در
ایینه نگاهی به خودم کردم. هنوز دلشوره داشتم به حالت خاصی شال مشکی رنگ
ررا روی سرم انداختم که به قول مامانم اینطور حجاب به درد عمه ام میخورد،
ولی تو اون شرایط به این چیزها فکر نمیکردم.کوروش که با اون شلوارک و تیشرت
استین حلقه ای که عضلات پر و مردانه اش را حسابی به نمایش گذاشته بود و
حسابی به چشم می امد بهمون گفت :
بچه ها بیایید دیگه.
نهال در ایینه نگاهی به خودش انداخت و به خنده گفت :
ما که به پای تو نمیرسیم بهتره بریم که کوروش تحمل دوری نداره.
لبخند زدم و از شدت اضطراب حالا دیگه دست هایم میلرزید
به همراه انها از در دیگر ویلا به سمت ساحل رفتیم. اتش بزرگی برپا بود و
صدی ساز و گیتار که کسی هم باهاش میخواند تمام ساحل را پر کرده بود . من که
سعی میکردم پشت کوروش قدم بردارم تا از دور اردوان متوجه حضورم نشود،
اهسته به دنبال نهال و کوروش که انگار خودشان هم همین قصد را داشتند به راه
افتادم.
لحظه ای از دیدن گلاره که راحت کنار اردوان نشسته بود
میخواستم همان جلوی جمع یکی بزنم تو گوش اردوان و بگویم حالت ازت بهم
میخوره ولی خودمو کنترل کردم. چه تو دهنی براش بالاتر از این که منو با
کوروش ببیند، هنوز رنگ ارغوانی صورتش و رگ های متورم گردنش یادم نرفته بود.
حالا کاری میکنم از حرص بمیرد. هیچ غلطی هم نمیتواند بکند. امهم جلوی
گلاره جونش. پسره پر رو میخواسته منو بگذارد ویلا و خودش راحت بیاید اینجا
بعد هم بگویم شب نمیتونم بیام.اصلا دیگر چه لزومی داشت این شکل زندگی! بهتر
که همه اتوها را جمع میکردم و به موقعش میرفتم دنبال زدگیم. به قول شیدا
امثال کوروش که خیلی امروزی و فهمیده هستند و با هر شرایطی هم منطقی برخورد
میکنند. حالا هم که شانس من انگار حسابی ازم خوشش امده بود که تو ماشین
منتظر بودند تا من ادرس بدم ؛ یعنی اگر هر جای شمال بودم دو سه ساعت
رانندگی میکردند و می امدند دنبالم! ولی اردوان خان فقط بلد بود برای من
اخم و تخم کنه، حتی بزند توی گوشم، بعد هم ببینم با این اکله راز و نیاز
کند، این شکل فجیع هم غش کنند تو بغل همدیگه، حیا رو خورده ابرو رو قی
کیردند. از جمع هم خجالت نمیکشند، هر چند اینها چه میدانند خجالت چیه وقتی
میداند اردوان زن دارد و باز دور و برش است، کاشکی یک عکس ازشون میگرفتم و
هر موقع نیاز داشتم به فرنگیس خانوم جونش نشون میدادم.
در ان چند قدم که بالاخره بالای سر اردوان اینها رسیدیم
همه افکارم مثل برق از ذهنم گذشت که یکدفعه افراسیاب و کاوه که گیتار
میزدند اهنگ را قطع کردند و در حالی که میخندیدند گفتند :
ای دروغگوهاا! شما که رفته بودید.....
دیگر بقیه حرفش را متوجه نشدم فقط اردوان را دیدم که با
ناباوری منو که هرکدام از افراد جمع باهام سلام احوالپرسی میکردند و دو زن
پسرخاله های نهال مرا در اغوششان میکشیدند مات و مبهوت نگاه میکند و گلاره
هم همچین دست کمی از اردوان نداشت و یک جوری نگاه میکرد امگار جدی جدی
میداند هوو اش را نگاه میکند. من هم بی توجه به انها فقط یک سلام خشک و
خالی کردم و کنار نهال و مینا و بهاره نشستم و طوری قرار گرفتم که مقابل
اردوان باشم بلکه از ان وضعیت خجالت بکشد. مثل اینکه چندان هم بیفایده
نبود.چون چیزی به گلاره گفت که گلاره اخم هایش را در هم رفت و خودش را جمع و
جور کرد.
کاوه درحالیکه انگشت هایش را روی گیتار میلغزاند گفت :
به افتخار دوست نهال خانوم که انگار خیلی هم برای نهال
خانوم و همچنین کوروش جان ما که تا به حال اینطور ندیده بودیمش عزیز و مهمه
میزنیم.
سپس به همراه پسرخاله نهال،افراسیاب که در یک نگاه متوجه
شدم پسر خوبیست شروع به نواختن کرد. اردوان کاملا چهره اش ار غوانی رنگ
مخصوص خودش شده بود که تو دل شب هم کاملا میشد تشخیص داد و یک جوری دندان
هاشو بهم می سایید که میدانستم تنها گیرم بیاورد یک تو گوشی دیگر دارم ولی
با خودم گفتم جلوش وا می ایستم. اصلا به اون چه ربطی داشت تو زندگی خصوصی
من دخالت کند. اصلا چنین قراری نداشتیم. تازه من که نمیخواستم ازدواج کنم
فقط امده بودک پیش دوستم؛ پس بهش پوزخندی زدم و بی تفاوت رویم را
برگرداندم.
افراسیاب و کاوه چند اهنگ دیگر را هم زدند و خواندند که گلاره بلند شد و گفت:
اردوان بیا قدم بزنیم.
اردوان که انگار میلی به رفتن نداشت گفت:
پام درد میکنه باشه برای بعد.
اما گلاره توقع داشت هرچی میگفت اردوان بپذیرد با اخم گفت :
وا یعنی چی؟!
و بدون ملاحظه جمع گفت :
ارد.ان برای چی بابات اینها رو اوردی ؟ من میخوام برم ویلای خودمون.
انگار نیشتر به قلبم میزدند نگاهی به اردوان کردم و سرم
را به سمت کوروش برگرداندم که گفت : گلاره جان اینجا هم ویلای خودتونه ،
قابل بدونید.
گلاره با حالت بدی گفت :
اخه من تو مسافرت زیاد از مهمونی بازی خوشم نمیاد.
بهاره و نهال که از حرص کارد میزدی خونشون در نمیومد
نگاهی به همدیگر انداختند. کوروش هم که انگار حسابی شاکی شده بود و میدانست
منظور گلاره من هستم با خنده گفت:
خوبه خودت، خودت رو دعوت کردی حالا واسه من خوشم نمیاد خوشم نمیاد راه انداختی.
رو به اردوان که سرش پایین بود و خدا میدانست چه حالی دارد نگاهی انداخت و اهسته گفت :
اردوان جان این نامزد عزیزت انگار دردش فقط ویلای توئه نه خود تو.
اردوان که سکوت کرده بود باز هم نگاهی از روی خشم به بهم انداخت و هیچی نگفت که کوروش گفت :
اردوان اگه خوابتون میاد برید تو بخوابید. صبح بیدارتون میکنم. گلاره جان هم کمتر ناراحت میشه.
ازدوان که صدایش از خشم خشک و خشن شده بود گفت :
نه من شب باید برم ماماننم اینها منتظرن.
گلاره با ان صدای مسخره اش پرید وسط و با اخم گفت :
اواا اردوان یعنی چی؟! چی برای خودت میگی؟! باید بمونی من نمیذارم بری بعد این همه روز دیدمت ، حالا هم میخوای بری؟
اردوان نفس عمیقی کشید و با همان حالت خشک گفت:
گلاره اینقدر نق نزن، هرکار صلاح باشه میکنم.
اردوان طوری تاکیدی جمله اش را بین کرد که یعنی خفه، اخ
که چقدر دلم خنک شده بود ولی اگر من نمی امدم هم قرار بود برود؟ این طوری
میگفت جلوی خونواده هامون رعایت کنیم ؟ یعنی مامان اینها شک نمیکنند!!!!
بعد نود و بوفی اومدیم مسافرت انهم اردوان بگذارد و برود. حالا خوب میدانم
چیکار کنم. هرچی هم بیشتر انها را با هم میدیدم حرصم بیشتر میشد که یک کاری
کنم کارستون و این اردوان را سرجایش بنشانم تا دیگر برایم رئیس بازی در
نیاورد.
افراسیاب گیتارش را روی شن ها گذاشت و به سمت نهال برگشت
و گفت : انگار تعریف هایی که از طلایه خانوم کردی همش درست بود ، فکر
میکردم اغراق میکنی.
نهال لبخندی به افراسیاب زد و گفت : حالا دیدی بیخودی من از کسی تعریف نمیکنم
افراسیاب که نگاه مهربانی به نهال میکرد گفت : تو هیچ
وقت حرف الکی نمیزنی نهال خانوم ، ولی از اینکه دوستت اومد پبشت خیلی
خوشحالم که خوشحالی
انگار بین نهال و افراسیاب رابطه عاشقانه ای بود. توی
چشم های جفتشان عشق فریاد میزد . ولی جای مریم خالی بود که استاد این
حرفهاست و خوب میتواند امار بگیرد با این حال پیش خودم میگفتم " چقدر بهم
می یان"
اسفندیار هم که رفته بود با هنوانه ای برگشت و با لبخندی گفت :
_خودت قسمت کن که از دست کوروش بیشتر میچسبه مخصوصا که الان کبکشم خروش میخونه.
کوروش که وقتی خجالت میکشید به صورتش حالتی میداد که لپ هایش چال می افتاد ، و ژست خاصی گرفت و با حالتی یعنی اذیت نکن.
گفت :
_اسفندیار خواهش میکنم.
اسفندیار هم کنار بهاره نشست و گفت :
_اصلا به من چه، من که زن خودم رو دارم.
ونگاهی اجمالی به جمع انداخت و ادامه داد :
_ببین این وسط فقط توی خجالتی، بی نصیبی ها!
بعد در حالیکه میخندید و کوروش خجالت بیشتری میکشید گفت:
_غصه نخور خودم یه فکری به حال اون دل پر توقعت میکنم.
دوباره زد زیر خنده و همه با او همراه شدند و خندیدند به
جز من که از خجالت قرمز شده بودم و گلاره که برای همه و کوروش که از خجالت
خودش را مشغول بریدن هندوانه کرده بود و بدتر از همه اردوان که دیگر
بادمجانی رنگ شده بود و طوری بهم نگاه میکرد که انگار همان موقع قصد خفه
کردنم را داردپشت چشمی نازک کرد ولی تو دلم گفتم :"اول یه نگاه به حال خودت
بکن بعد هم به جای پررو بازی خجالت بکش"
در همین افکار بودم و از دست کوروش که با نهایت محبت بهم
خیره شده بود و هندوانه تعارف میکرد و به قول معروف سهمم را از هندوانه
گرفتم.نمیدانم اردوان در گوش گلاره چی گفت و به سمت ویلا رفت. گلاره هم در
حالیکه اخم هایش در هم رفته بود و انگار روی صندلی لم دادنش را ازش گرفته
بودند نشست و با کلی ادا و اطوار چنان به یک قاچ هندوانه دندان میزد که
انگار یک هندوانه درسته دستش دادند و تمام شدنش باید ده ساعت طول بکشد تو
همین افکار بودم و از دستش حرص میخوردم که موبایلم زنگ خورد. با نام اردوان
سریع گوشی را باز کردم ، چون میدانست صدا میپیچد، اهسته گفت :
_برو اون طرفتر صدا پخش نشه.
خنده ام گرفته بود که چه خوب موقع عصبانیت هم ذهنش کار میکند و مثل من نیست که گیجی ویجی بزند. گفتم:
_سلام مامان جون،اره رسیدم !
و از جمع فاصله گرفتم با فریاد گفت :
_کی گفت تو بلند ش بیای اینجا؟ مگه بهم نگفتی دیگه با نهال حرف نمیزنی؟!
و همانطور که عصبانی حرف میزد با غیظ ادامه داد :
_چیه مثل اینکه خیلی دلت برای کوروش جون تنگ شده بود که
سریع خودت رو رسوندی؟ اصلا چی به مامان اینها گفتی؟ خجالت نکشیدی با این
مرتیکه راه افتادی اومدی؟ ببین طلایه چی میگم همین الان میگی مامانم زنگ
زده گفته یه اژانس بگیر بیا،فهمیدی چی گفتم ؟
در حالیکه خیلی خونسردیم را در مقابل اردوان که تند تند حرف میزد حفظ کردم ، محکم و قاطعانه گفتم :
_متاسفم بهت گفتم با نهال حرف نمیزنم در صورتیکه تو هم منو نپیچونی بیای پیش عشقت.
اردوان که باز هم صدای فریادش تو گوشم میپیچید گفت :
_برای چی؟ اصلا تو....!
میان حرفش پریدم و دوباره با خونسردی چون نمیخواستم پیش
فریادهایش کم بیاورم و ان هم به لطف دریا نمیگذاشت لرزش صدایم پیدا شود
مهیا بود ، اهسته گفتم:
_به خاطر این که به قول خودتون مامان اینها شک میکنند که
بعئ از این همه مدت اومدیم خیر سرمون مسافرت شما بروید پی دوست بازی، من
هم مجبور شدم بگویم شما خانوم دوستتون رو فرستادید دنبالم که بلکه شک
نکنند.
و با لحن خاصی شک نکنند را نکرار کردم. اردوان که معلوم بود به قول شیدا اچمز شده، گفت:
_اصلا من هم میام برو حاضر شو من میگم سر راه میرسونمت.
با خنده گفتم :
_جلوی گلاره خانوم فکر نمیکنی، همون موقع بکشتت!
اردوان که انگار خودش هم نفهمیده بود چی گفته ، نفسش را محکم بیرون داد و گفت :
_پس چه میدونم ، من میرم بیرون بعد تو بیا.
ن_نهال اینها هیچوقت همینجوری من را تنها نمیفرستند ، اومدنی هم میخواستم اژانس بگیرم گفتند نه، خودمون می اییم.
اردوان هم ساکت شده بود ، گفت:
_پس میخوای همون طوری اونجا با کوروش دل و قلوه رد و بدل کنی؟!
خیلی خونسرد گقتم :
_اردوان فکر نمیکنی داری خارج از قراردادمون میشی؟ من که
نمیخوام با کوروش ازدواج کنم ، تو اینطور جدی گرفتی! در ضمن حالا تو به من
چیکار داری برو سراغ گلاره که الان هم پا شد بیاد سراغت ، اصلا تو کجایی؟
_به جهنم که میاد، مثلا اومدم دستشویی.
خوشم امده بود که حرصش دادم و گفتم :
_در هر صورت اردوان من میخوام پیش دوستانم باشم مثل خودت
که این رو ترجیح دادی به خیلی چیزهای دیگه و ابروی مامانت، این حرفها
حداقلش اینه که من، مثل تو بدون فکر کردن کاری نکردم و حتی کاری کردم که
همه چیز طبیعی جلوه کنه ، فعلا خداحافظ کوروش داره میاد پیشم، گوشی من هم
که میدونی چه رسواییه.
گوشیموقطع کردم . کاشکی خودش را گم و گور نکرده بود تا
بلکه قیافه ماتم زده بادمجانی رنگش را میدیدم و لذت میبردم. حالا وضع فرق
میکرد و تا برگشتم دیدم کوروش که حالا تا یک قدمیم رسیده بود گفت :
_مشکلی پیش امده؟
لبخندب زدم و گفتم :
_نه فقط به زحمت از مامانم اجازه گرفتم شب همینجا بمونم.
کوروش که یک دفعه لب هایش به خنده نشسته بود گفت :
_وای چه خوب، پس انگار روز شانس منه!
_شانس؟!
کوروش حالت قشنگی به چشم و ابرویش داد و گفت :
_پس بهتره وقت رو مغتنم بدونم.
بعد دستی لای موهایش کشید و گفت :
_میشه قدم بزنیم؟
حسابی غافلگیر شده بودم و دوست داشتم حداقل جلوی اردوان
باهاش قدم میزدم ولی هیچ خبری از اردوان نبود. در حالیکه سعی داشتم خونسرد
جلوه کنم و مکنونات قلبیم رو نشنود با کوروش هم قدم شدم. کوروش گفت :
_انگار نهال باهاتون صحبت کرده بود که من میخوام باهاتون خصوصی صحبت کنم.
حالا دیگه حسابی رنگم پریده بود ولی کوروش که حسابی حرف هاشو اماده کرده بود ، خیلی راحت صحبت میکرد و در نهایت خونسردی گفت :
_طلایه خانوم من قبلا هم یه چیزهایی در مورد شرایطم بهتون گفتم ولی حالا میخواستم خیلی رسمی ازتون خواستگاری کنم.
و در حالی که لبخند میزد ادامه داد
_راستش من به شما علاقه مند شدم و از بابت موقعیت کاری
هم باید بگم پزشک ارتوپدم،خونه شخصی که انگار امروزه ملاک جوان ها شده
دارم، اتوموبیلم را هم که دیدید، اونقدر هست که تو خیابون نذارتمون.
سپس خندید و باز ادامه داد.
_شنیدم موقع خواستگاری کردن رسمه در مورد این مسایل حرف
میزنند، راستش زیاد وارد نیستم ولی منظورم اینه اوضاع مالیم رو به راهه و
قصدم از ازدواج یک زندگی ارام و خوبه که همه وقت زندگیم رو فدای همسرم کنم ،
یعنی فدای......
در حالیکه مکثی کرد ادامه داد
_فدای شما ، فقط همین رو میخوام.
انگار دیگر مثل قبل نبود و حرف های اماده اش تمام شده
بود . و شاید هم از جمله اخرش خجالت کشیده بود. بعد از کمی من من کردن تو
چشم هایم خیره شده بود و با حالت خودمانی تری از جملات قبلی گفت:
_اصلا میدونی چیه طلایه، من همه فکرهامو کردم چند وقته
تصمیم گرفتم ازت تقاضای ازدواج کنم، یعنی به نهال هم گفتم خدمت خانوتده
محترمتون هم برسیم ولی واجب دیدم قبلا با خودتون صحبت کنم.
وبعد انگار از جواب مثبت من مطمئن بود گفت :
حالا میشه بفرمایید بنده را به غلامی قبول میفرمایید یا خیر؟
از این که اینقدر سریع حرفهایش را زده بود و به طور رسمی
ازم خواستگاری میکرد همان اتفاقی که اردوان ازش انقدر میترسید ، حالا که
اینقدر سریع همه چیز را کوروش بریده بود و میدوخت، راستش خودم هم احساس خطر
کرده بودم و انگار اردوان چندان بی ربط هم نمیگفت که من موضوع را جدی
نگرفتم. اگر نهال اینها خودشان سرخود می امدند خواستگاری معلوم نبود چی
بشود برای این که زیادی خراب کاری نکنم گفتم:
_راستش کوروش خان باید منو ببخشید این حرف من دلیلش این
نیست که شما مشکلی دارید، بلکه به نظرم خیلی هم از هز لحاظ ایده آل هستید
ولی من الان شرایطی دارم که حتی نمیتونم به درخواستتون فکر کنم باید منو...
کوروش وسط حرفم پرید و گفت :
_اصلا منظورتون رو متوجه نمیشم! راستش من با خانوم بزرگ هم....
_نه،نه اصلا منظورم این نیست، راستش....
درحالی که حسابی به من من افتاده بودم گفتم:
_خواهش میکنم ، نمیتونم دلیل اصلیش رو توضیح بدم. موضوع خیلی پیچیده تر از این حرف هاست . اگر میشه توضیح نده؟
کوروش که دیگر ان خونسردی قبل، تو صورتش نبود گفت :
_ولی من میخوام دلیلش رو بدونم.
وبا حالت نگرانی گفت :
_پای کس دیگه ای وسطه؟
مستاصل نگاهش کردم و گفتم :
_نه موضوع این نیست متاسفم ولی نمیتونم فعلا حرفی بزنم، شاید یه وقتی تونستم.....
کوروش که انگار نفس راحتی میکشید گفت :
_خب،با این که همچین کم سن و سال نیستم ولی تا اون موقع صبر میکنم اما میخوام بدونید که من تحت هر شرایطی به شما علاقه مندم.
میخواستم بگویم منتظر نباش،محاله که باهات ازدواج کنم
ولی پشیمان شدم. عقلانیش این بود که کوروش خیلی کیس خوبی بود مطمئن بودم
انقدر درک دارد که هر شرایطی را بپذبرد. درسته کوروش از لحاظ قیافه و
خصوصیات دیگر از اردوان سرتر بود ولی خوب، دل ادم ها به این جور چیز ها
توجه ندارد و من عاشق اردوان بودم . حالا که وضعیت میخواست به این شکل پیش
برود و چاره ای هم نبود. پس بهتر دیدم پلهای پشت سرم را خراب نکنم. و
درمقابل به کوروش که چشم های خوش حالت و به خصوصش را که کاملا هم شبیه
چشمان نهال بود و با دنیایی التماس به چشم هایم دوخته بود لبخند زدم و این
کار باعث شد کمی اعتماد به نفسش بیشتر بشود و گفت:
_حداقل امشب خیلی سبک شدم و تا حدی هم خیالم راحت شد که...
دیگر با این حرف کوروش حواسم حسابی از بقیه پرت شده بود،
اصلا این کوروش صدایش مثل یک لالایی بود که ادم ره به خواب میکشید و شاید
هم من ان طور فکر میکردم چون پاک حضور اردوان و بقیه را فراموش کرده بودم
اما یک ان اردوان که معلوم بود خیلی خودش را کنترل میکند تا عادی باشد از
پشت سرم گفت :
_کوروش بیا یه فکری برای شام بکن، انگار ما مهمان تو هستیم ها!
کوروش که معلوم بود زیاد هم از پایان دادن به این گفتگو راضی نیست و متوجه لحن خشک و غیر عادی اردوان نشده بود گفت:
_حالا نمیشد خودتون یه فکری بکنید ، اخه بچه به تو یاد ندادند مثل قاشق نشسته نپری وسط یه جاهایی که دخلی بهت نداره؟
اردوان که مثل سنگ سفت شده بود و سعی میکرد خونسرد جلوه
کند ولی من توی تاریکی ساحل میدیدم رگ هایش منقبض شده و دوست نداشت حتی نیم
نگاهی بهم بیندازد و فقط به کوروش نگاه میکرد ، اما کوروش به شوخی زد روی
شانه اردوان و گفت :
خوبه وقتی تو هم اون بالاهایی من بزنم تو پرت ؟
اصلا نفهمیدم اردوان چی گفت، فقط فکشو یه تکانی داد و رویش را برگرداند و گفت:
_کوروش زودتر بیا من میخوام برم.
کوروش حالا پشت سر او به راه افتاده بود و من هم به دنبالشان گفت:
_عجب،پس ما امشب فقط یه مهمون داریم!
اردوان که حالا با بهت برگشته بود و به ما خیره شده بود در حالیکه یک لحظه یادش رفته بود تو چه موقعیتی هست گفت :
_یعنی چی؟! کی مهمونه؟
کوروش که فکر کرد بهت اردوان به خاطر گلارست ، خندید و گفت :
_هیچ کی بابا، ما به گلاره خانوم کاری نداریم اصلا وردار
با خودت ببر، بچه ها هم بیشتر بهشون خوش میگذره منظوره اصلی من طلایه بود
که امشب افتخار دادن و میهمان هستند.
اردوان به چشم های من خیره شد و بی اختیار رگ های گردنش بلند شده و اخمی کرد و گفت:
_کوروش تو ویلا منتظرتم.
سریع از ما فاصله گرفت. کوروش با تعجب به من نگاه کرد و گفت :
_این چش وبد؟!
من که تمام وجودم را اضطراب گرفته بود، شانه ای بالا انداختم که ادامه داد
_حتما دوباره با این گلاره حرفش شده.
سپس گفت :
_بزن بریم و الا دوباره این دو تا میپرند بهم.
ولی من که گوش هایم تیز شده بود گفتم :
دوباره!
کوروش با خنده سری به تاسف تکان داد و گفت :
_اردوان بیچاره تو بد هچلی افتاده این گلاره هم دست از سرش بر نمیداره.
_انگار خودش دنبال گلارست ، به گلاره چه ربطی داره؟!
_چی بگم، من که از حرف های اردوان چیزی سر در نمیارمريال
هرچی نصیحتش میکنم بی فایدست. همین سر شبی قبل از اینکه بیایم سر این که
گلاره گیر داده بود باید شب بمونی و اصلا چرا میخوای بری پیش مامانت اینها و
اصلا باید منو بهشون معرفی کنی چنان دعواشون شد که بیا و ببین؛ جلوی بچه
ها چه ابرو ریزی به پا کرده بود . حالا نمیدونم چی شد تا رفتیم و برگشتیم
اونطوری جن هاشون دور شده بود .
از شنیدن ان حرف ها حسابی حالم منقلب شده بود ، به همراه
کوروش وارد وبلا شدیم حالا میفهمیدم اردوان در چه حالیه ، پس گلاره وادارش
کرده بود . وای که اردوان چی کشیده وقتی گلاره گیر داده من را ببر پیش
خانواده ات ولی حقش بود، این شکل زندگی کردن بهتر از این هم نمیشد در همین
افکار بودم که تا من و کوروش وارد شدیم بچه ها شروع کردند به دست زدن، حالا
حسابی شرمنده و خجالت زده از اردوان که مثل مسخ شده ها نگاهم میکرد شده
بودم. سرم را پایین انداختم و اهسته به کوروش گفتم :
_کوروش خان خواهش میکنم . من اصلا از این رفتارها خوشم نمیاد.
میخواستم بگویم که اگر این کارها ادامه پیدا کند همین الان میروم ولی کوروش خیلی سریع به همه اخمی کرد و گفت :
_یعنی چی؟! بچه ها طلایه خانم رو معذب نکنید اتفاقی نیافتاده!
و درحالیکه به سمت اسفندیار و کاوه میرفت گفت :
_یعنی شماها بلد نبودید چهار تا جوجه سیخ بکشید میفرستید دنبال من؟!
اسفندیار با خنده به کوروش نگاهی کرد و گفت :
_ما به تو چه کار داریم شازده؟!
کوروش به سمت اردوان که حسابی چهره اش رنگ غم گرفته نشسته بود نگاهی کرد و گفت :
_مثل اینکه اردوان بدجوری روده کوچیکه اش روده بزرگش رو
داره میخوره، بریم بساط شام رو اماده کنیم. افراسیاب،اسفندیار بجنبید،زغال
با شما.
و سریع به اشپزخانه رفت . من هم به مینا و بهاره که
سالاد درست میکردند و انگار سالاد درست کردن فقط بهانه ای بود برای پچ پچ
کردن و به قول خودشان غیبت پیوستم، بهاره با دیدن من سریع صندلی میز
ناهارخوری اشپزخانه را کنار کشید و در حالیکه اشاره میکرد بنشینم گفت :
_چه خوب شد اومدی اینجا.
بهاره که حالا میخندید و گازی به خیار توی دستش میزد ادامه داد :
_ایکبیری رفت بالا ؟
با تعجب نگاهش کردم و مانده بودم منظورش واقعا گلاره است یا نه ، گفتم :
_کی رو میگی؟!
بهاره که حرص میخورد گفت :
_اینجا کی از همه ایکبیریتره ؟
خندیدم و گفتم :
_چرا همه ازش بدتون میاد؟
و تو دلم گفتم : "فکر نکنم هیچکس اندارزه من ازش متنفر باشه" که نهال گفت :
_بس که پررو و وقیحه،اصلا ما نمیخواستیم بیاریمش ولی به زور خودشو دعوت کرد.
بهاره وسط حرف امد و گفت :
_حتما فهمیده اسفندیار میاد گفته از غافله عقب نمونه.
مینا خندید و گفت :
برو خدارو شکر کن که جناب اردوان تشریف اوردند و الا تا بیوه ات نمیکرد دست بردار نبود.
بهاره اخم کرد و گفت :
_بعید هم نبود، با اون رفتارهایی که تو راه میکرد و
اینجا هم اونقدر پشت چشم نازک میکنه و ژست میگیره یکی ندونه فکر میکنه انده
بیوتیفولیه.
مینا به نهال نگاه کرد خندید و گفت :
_ولی نهال تو هم شیطونی هستیا ! خوب کسی رو اوردی اینجا ،
قیافشو ندیدی من زوم کرده بودم روش وقتی طلایه رو دید دهنش یه دفعه کش
اومد، فکر کنم الان چونه اش اومده جلو.
بعد ریز خندید. نهال ابروشو بالا برد و گفت :
_بدجوری به طلایه حسادت میکنه انگار خودش هم واقعا طلایه
رو خیلی قبول داره و احساس میکنه اگه جلوی همه حرفی برای گفتن داشته باشه
پیش طلایه کم میاره.
فقط به حرف هاشون گوش میکردم و دوست داشتم بیشتر بدانم که بهاره گفت :
_طلایه جان دستت درد نکنه اومدی،وقتی قیافه اش رو کش اومده میبینم حسابی کیف میکنم .
ابروهایم را در هم کشیدم و گفتم :
_مرسی من کاری نکردم ولی بیچاره پناه داره چی میگید یه سره ،مگه چکار کرده که اینقدر منفوره ؟
بهاره که صداشو پایینتر می اورد گفت :
_غلط کرده گناه داره ! عفریته داشت نامزدیمون رو بهم میریخت . شانس اوردم این فوتبالیسته پیداش شد .
_چطور؟
بهاره که انگار دلش خون بود گفت :
_اخه اولین دوست پسرش اسفندیار بوده ، خانوم وقتی هم ما
از فرانسه اومدیم راه به راه می امد پیش اسفندیار هی غمیش میومد . منو ببر
ارایشگاه، منو ببر خرید، امروز بابا گفته بیا ، فردا عمه ام اومده و این
حرف ها، من هم اون موقع با اسفندیار در حد دوست بودیم یعنی اومده بودیم
اینجا پیش خانواده هامون تا ازدواج کنیم، راستش ما توی دانشگاه فرانسه با
هم اشنا شده بودیم. من خر هم غافل از همه جا فکر میکردم هی میگه دختر
فامیلمون ، دختر فامیلمون یه دختر بچست ، بعد که خانوم رو زیارت کردم تازخ
فهمیدم جریان از چه قرارخ. خلاصه یک هفته با اسفندیار قهر و مصیبت داشتم تا
خودش رو از دست گلاره نجات داد..
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۰۳ ساعت 20:21 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|