روز سوم عید بود.نهال کلی اصرار داشت که به همراه آنها به جشن برویم ولی شیدا می گفت: -اگر با کوروش وارد مهمونی نشیم از لحاظ سیاسی بهتره. من هم که اختیارم دست شیدا بود،موافقت کردم.پس به هر شگلی بود خودش آدرس محل میهمانی که منزل گلاره بود را گرفته و نهال و کوروش را هم به قول خودش یک جوری پیچونده بود.حاضر بودیم،ارایش زیبایی کرده بودم به قدری صورتم را قشنگ تر کرده بود که حسابی رضایت داشتم مخصوصا موهایی را که لخت و بلند به دورم رها کرده بودم و سیاهی آن در تضاد رنگ لباسم آنقدر به چشم می آمد که مریم مدام چیزهایی می خواند و به من فوت می کرد و بلند بلند می گفت امشب می خواهیم چشم دربیاوریم،حالا چشمت نکنند!شیدا هم که می خندید گفت: -خودم کورشون می کنم. آنقدر که انها شور و حال داشتند که برای شادی کافی بود اما من که سرتاپایم را استرس گرفته بود سعی می کردم بروز ندهم،یعنی واقعیت اینه که اگر به خودم بود از همانجا بر می گشتم و اصلا نمی رفتم ولی الان دیگر وضع فرق می کرد و بیشتر از من،مریم و شیدا مشتاق رفتن بودند از این که بچه های دانشگاه نبودند و فقط ما دعوت داشتیم،هرچند که ماها یک جورایی نیم بند دعوت بودیم ولی به قول شیدا اگر ماجرای من لو نرفته بود اصلا به مهمانی انها پا نمی گذاشتیم هر چند که حالا قراربود با کله برویم به قول مریم قیافه ی گلاره دیدنی بود چون با یک دعوت خشک و خالی باید ما رو توی جشنش تحمل می کرد. خلاصه در حالی که شال کار شده ی شیری رنگم را که مخصوص لباسم  خریده بودم که به قول مریم حسابی شبیه تور عروس ها شده بود و خیلی بهم می آمد بر سر انداختم.سوار ماشین شیدا شدیم و به آدرس مورد نظر رفتیم. این بار مثل دفعه ی قبل شیدا اصرار نداشت زود بریم بلکه خیلی هم دیر راه افتادیم تقریبا ساعت نه بود که رسیدیم.شیدا دست گل خیلی زیبایی سر راه گرفته بود و به قول مریم به خاطر این که به گلاره بفهمانیم این جشن فقط مناسبتش تولد اونه،نه نامزدیش،با بدجنسی روی هدیه مون که خرس پشمالو و یک عطر به قول شیدا مرد گریز بود نوشتیم"گلاره،تولدت مبارک امیدواریم پیر بشی."مریم که می خندید گفت: -دوست دارم یه نامه توش بذارم،شوهر طلایه رو پس بده.! شیدا هم گفت: -من هم بنویسم شوهرکردن زوری نمی شه،پاتو بکش کنار والا من می مونم و تو و یک نانچیکو که بخوره تو اون دماغ بریده ات. من که بی اختیار از دلشوره،از درون می لرزیدم در حالی که می خندیدم گفتم: -تا پشیمون نشدم بیایین بریم تو. داشت حالم از استرس بهم می خورد که مریم رو به رویم ایستاد و گفت: -چند تا صلوات بفرست،چند تا هم نفس عمیق بکش و این رو هم بدون که تو زیباترین دختر امشبی،پس با خیال راحت دست منو بگیر. در حالی که دستش را حلقه می کرد دستم را به دور آن پیچیدم و سپس گفت: -سینه صاف،حالا حرکت. شیدا هم که می خندید در حالی که گل و کادو را در دست داشت از حیاط بزرگ و پر درخت که نشان می داد صاحبش از وضع مالی خوبی برخوردار است گذشتیم.این بار انگار همه ی میهمان ها آمده بودند.سالن حسابی شلوغ بود و حتی هیچ کس متوجه ورود ما نشده بود که نگاهم در نگاهش گره خورد و انگار که انتظار ورود ما را می کشید،لبخند محوی روی لب هایش نقش بست.چه تیپی زده بود،چقدر کت و شلواری که پوشیده بود بهش می آمد موهاشو چقدر قشنگ درست کرده بود.وای که چقدر دوستش داشتم دیگر کاملا عاشقش شده بودم و انگار تمام سعی ام برای فراموش کردن او بی فایده بود.مریم که دستم را می کشید اهسته گفت: -خشکت زده!نهال و کوروش دارن می یان. تازه متوجه نهال شدم که در آن لباس زیبا،حسابی قشنگ شده بود و با ذوقی گفت: -وای چقدر دیر کردید زود باشید،اگه می خوایین لباس هاتون رو عوض کنید بیایید اینجا. کوروش با سرفه ای به نهال فهماند یعنی من هم هستم،سپس گفت: -سلام خانم هانمی گین ما اینجا منتظریم اینقدر دیر کردید؟! مریم که می خندید گفت: -سلام جناب دکتر،انگار فقط شماها منتظر بودید صاحب تولد نمی خواد بیاد کادوشو بگیره،ما رو دعوت کنه داخل؟! کوروش که لبخند می زد نگاهی به سمت اردوان و گلاره که از دور چون قدش کوتاه تر از اردوان بود نمی دیدمش انداخت و گفت: -تا خانم ها با نهال جان مانتو هاشونو دربیاورن،صاحب مجلس هم می رسه. و در حالی که لبخند قشنگی روی صورتش می مشاند که چهره ی زیبایش را زیباتر می کرد با نگاهش مارا بدرقه کرد.ما هم به همراه نهال به راه افتادیم. شیدا که بهم چشمک می زد اهسته طوری که نهال نشنود،گفت: -دکتر هم دریاب،بدجور خودش رو ساخته ها! مریم که سعی می کرد دهانش را به کناره ی گوشم برساند گفتک -طلایه به نظرم اصلا از این اردوان طلاق بگیر و زن همین دکتر جون بشو.تازه وقتی اردوان برای طلاق بیاد قیافه اش دیدنیه!هرچند وقتی تو رو ببینه دیگه رضایت به طلاق نمی ده. سعی می کردم کمی با نهال فاصله بگیرم تا صدایم رانشنود،آهسته گفتم: -آنقدر جلو نهال پچ پچ نکن شک می کنه! مریم که لبخند می زد گفت: -چشم عروس خانم،فعلا خواهر زاده ی شوهر زاپاسیت،بدجوری دوست داره دایی خوشگلش رو تو دلت جا کنه،خبر نداره عروس خانم زن دوست داییشونه. مجبور شدم یک نیشگون از مریم بگیرم،به شیدا و نهال که جلوتر رفته بودند رسیدم.نهال وقتی ما را داخل اتاق رساند پیش داییش برگشت تا به قول شیدا اردوان و گلاره را خرفهم کند که دوزار شعور داشته باشند بیایند برای پیشواز. با ورود دوباره ی ما به سالن،نهال سریع به سمتمان آمد و در حالی که لبخند رضایتی صورتش را گرفته بود گفت: -وای طلایه این لباس رو از کجا گرفتی چقدر بهت می یاد مثل شاه پری شدی. شیدا که لبخند می زد گفت: -ما هم آدم نبودیم یه تعریفی،چیزی! مریم هم که پشت چشم نازک می کرد گفت: -بیا فعلا ما مثل هویج دور غذا هستیم،فعلا ایشون سوگلی است و ما هم به خاطر ایشون اینجا تشریف داریم. نهال که می خندید گفت: -حسودها،خب یه نگاه به این ورپریده بکنید بعد شاکی بشید. کوروش به ما رسید و در حالی که به طورنا محسوسی سرتا پای مرا برانداز می کرد گفت: -ببخشید شما قرص زیبایی هر روز صبح مصرف می کنین؟نسبت به دفعه ی قبل انگار هزار باز زیباتر شدید. من که با شیطنت نگاهش می کردم گفتم: -یعنی دفعه ی قبل زشت بودم؟! کوروش یک ابروشو بالا برد و گفتک -بنده چنین جسارتی کردم؟!راستش دفعه ی پیش که تو مهمونی خودمون دیدمتون فکر کردم باز هم دوباره نسبت به جلسه ی قبل که توی اردوی دانشگاه دیده بودم زیباتر شدین این یعنی هر بار شما از دفعه ی قبل زیباتر می شین،پس نتیجه می گیریم شما قرص زیبایی مصرف می کنید شما هم هر روز کیلو کیلو نمک مصرف  می کنید....!.!.! نهال نگاه حق به جانبی رو به مریم و شیدا کرد و گفت: -بفرما،حالا من.... تا خواست بقیه ی حرفش را بزند اردوان به همراه گلاره که لباس صورتی ساتنی بر تن داشت و خیلی هم به خودش رسیده بود و شاید اردون حق داشت خواستار چنین زنی باشد به سمتمان آمدند. گلاره با ژست مغرورانه ای که همیشه انگار از بقیه سرتره دستش را جلو آورد گفت: -سلام،فکر نمی کردم بیایید! و پوزخندی زد که یعنی خیلی سبک هستید و کفش هاتون جلو پاتون جفت است.توی دلم حسابی حرص می خورد و از این که این قدر خودم را سبک کردم و به حرف شیدا اینها گوش کردم خون خونم را می خورد اما مریم در حالی که یک ابروشو بالا می برد گفت: -اختیار دارید گلاره خانم،حتما می آمدیدم،آخه وقتی اردوان خان خواهش کردن تصمیم گرفتیم حتما تو جشن تولد شما شرکت کینم.راستی چند سالتون می شه؟ گلاره که معلوم بود ناراحت شده در حالی که پوزخندی می زد گفت: -من و اردوان سه سال تفوت سنی داریم. شیدا جدی نگاهش کرد و گفت: -چه ربطی داشت؟!حالا شد دو تا سوال. رو به اردوان گفت: -اردوان خان شما چند سالتون؟جمع و تفریق کنیم ببینیم اومدیم تولد چند سالگی گلاره خانم! اردوان که معلوم بود از برخوردهای گلاره راضی نیست گفت: -ایشون امشب می رن تو بیست و پنج سالگی. مریم که ابروهاشو بالا برده بود گفت: -اوا،پس بگو من از آن موقع دارم فکر می کنم چرا چهار تا بادکنک رنگی،ماغذ رنگی،چیزی به در و دیوار نخورده،حتما دیگه شما فکر می کنید خیلی بزرگ شدید؟ گلاره که رنگ صورتش به قرمزی می زد گفت: -این کارها رو توی شهرستان ها می کنن. و با حالت خیلی زشتی به مریم که انگار کم آورده بود و صورتش رنگ غم گرفته بود که خیلی علنی به خاطر لهجه اش او را شهرستانی خوانده بود نگاه کرد. شیدا که عصبانی شده بود گفت: -راستی اردوان خان،شما اهل کجا هستید؟شنیدم اهل نصف جهان هستید! شیدا با این حرفش خواست به اردوان بفهماند نامزد عزیزش به او هم توهین کرده،صاف در چشمان اردوان که گیج شده بود خیره شد. اردوان که انگار از این بحث خیلی معذب بود.گفت: -بله،درست شنیدید.من اهل اصفهان هستم.چطورمگه؟ شیدا سرش را با بی تفاوتی تکان داد و گفت: هیچی،همین طوری پرسیدم. کوروش که فقط مرا نگاه می کرد و به بحث اهمیتی نمی داد گفت: -بهتره میهمان های گل ما رو به قسمت اصلی راهنمایی کنید تا من با اجازه ی اردوان و گلاره جان میزبانشون باشم. گلاره که با دیدن کوروش انگار جان تازه ای گرفته بود.گفت: -دکترجان پس خودت به میهمان هاتون برس،ما خیلی امشب سرمون شلوغه. و بی آن که به ما تعارفی بکند دست اردوان را که انگار می خواست چیزی بگوید کشید و به دنبال خودش برد. کوروش که انگار از برخورد گلاره متعجب بود گفت: -انگار به این گلاره آداب معاشرت یاد ندادن بی خود نیست خانم جان می گه آقای پرنیان خوب دخترش رو تربیت نکرده. سه تایی از این که خانم بزرگ هم خانواده ی گلاره را می شناسد تعجب کرده بودیم،مریم پرسی: -مگه گلاره جون جلوی خانم بزرگ هم این رفتارها رو می کنه؟ نهال که سرش را تکان می داد گفت: -آره از بچگی همین طوری بود،آخه گلاره اینها از فامیل های دور ما هستن اصلا با اردوان هم از طریق ما آشنا  شد یعنی تو یکی از مهمونی که گلاره اینها اومده بودن دایی کوروش هم اردوان خان رو آورده بود که با همدیگه دوست شدن.البته بس که این گلاره دور و بر اردوان چرخید.آخه اردوان خان آن موقع ها خیلی خجالتی بود،مگه نه کوروش؟ کوروش لبخندی زد،سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت: -نهال غیبت نکن درست نیست.هر کسی یه اخلاق و ظرفیتی داره بعضی ها وقتی بالاتر از خودشون رو می بینن اختیار زبون و رفتارشون رو از دست می دن. نهال که می خندید گفت: -آره راست می گه. و در حالی که به سمت من بر می گشت گفت: -ببین پس تقصیر توئه طلایه. من که با تعجب به نهال نگاه می کردم گفتک: -وا به من چه ربطی داره؟مگه نمی گی خانم بزرگ هم گفته! نهال خندید،چشمکی بهم زد و گفت: -ربطش رو خودت می دونی. دستمان را کشید به سمت میزی و گفت: -بیا بشین ناقلا! و آهسته زیر گوشم گفت: - امشب واقعا محشر شدی،چرا شالت رو برنمی داری؟ تا خواستم حرفی بزنم گفت: -هر چند نمی خواد برداری اینجوری مثل پرنسس ها شدی،این قدر قشنگ بستیش. من که لبخند می زدم گفتم: -ممنون،خودت هم یه تیکه جواهر شدی شیطون. شیدا که کنارم نشسته بود طوری که فقط خودم بشنوم گفت: -چی زیر گوش هم پچ پچ می کنید حواست به شوهرت باشه که چطور داره با آکله خانم جر و بحث می کنه. به یک باره سرم به سمت اردوان چرخید دیدم اردوان در حالی که اخم هایش در هم گره خورده و رنگ صورتش تغییر کرده،به حالت قهر از گلاره جدا شد و در حالی که گلاره دستش را می کشید از سالن بیرون رفت.گلاره هم به دنبالش.دوست داشتم آنجا بودم و حرف هایشان را می شنیدم ولی افسوس که نمی شد و بدتر از آن کوروش بدجوری شروع کرده بود به حرف زدن و مجبور بودم طوری باشم یعنی همه ی حواسم به حرف های اوست ولی مرتب نگاهم به در سالن بود که اردوان کی برمی گردد.آیا اصلا برمی گردد! نمی دانم چقدر گذشت که میهمان ها را برای صرف شام دعوت کردند ولی هنوز اروان و گلاره نیامده بودند. کوروش با اجازه از ما به سمت مردی که انگار همان پاپا خان گلاره بود رفت ما سه تایی انگار کسی دنبالمون کرده بود شروع کردیم به پچ پچ کردن که شیدا خندید و گفت: -دختره ی پررو لاغر مردنی می خواستم چنان بزنم تو دهنش با برف سال دیگه بیاد پایین. مریم گفت: -دختره چشم سفید دلم خنک شد،دیدی اردوان چطور سرش داد می زد؟ من که حواسم به نهال بود و کاملا همه ی فیلم را به قول مریم ندیده بودم گفتم: -نه بابا،مگه این نهال و کوروش می ذارن. شیدا که چشمانش از خوشحالی برق می زد گفت: -هیچی من کاملا زیر نظرشون داشتم تا از ما دور شدن اردوان که انگار گلاره دستش رو به زور کشیده بود با لج دستش رو از دست های گلاره بیرون کشید دیگه نمی فهمیدم چی می گه ولی انگار صداشو خیلی بلند کرده بود که گلاره هی دستش رو به علامت هیس جلوی دهانش می گرفت.بعد هم اردوان با عصبانیت زد بیرون گلاره هم دنبالش رفت. -یعنی رفت خونه؟ مریم که می خندید گفت: -حتما دختره ی جادوگر هم از خجالتش تو نیومده. هنوز حرف مریم تمام نشده بود که شیدا گفت: -زهی خیال باطل اونجا رو بسو! ما دوتایی به سمتی که شیدا اشاره کرده بود نگاه کردیم،دیدیم اردوان و گلاره در حالی که بلند می خندیدند کنار نهال و کوروش و پاپاخانش ایستاده اند من که یک دفعه قیافه ام غمگین شده بود گفتم: -دیدید هیچ امیدی نیست بی خود فقط خودمون رو کوچیک کردیم. شیدا که با حرص نگاهشون می کرد گفت: -معلوم نیست آکله خانم چه وعده هایی به پسره ی بز داده که این جور چونه تکون می ده! مریم که انگار او هم ناراحت بود گفت: -این نهال هم که انگار آدم قحطیه رفته لنگرش رو اونجا انداخته،انگار نه انگار ما آدمیم،هر چند حتما بین این همه آدم اجق وجق ناراحته ما دوستش هستیم. شیدا اخم کرد و گفت: -تو چی بهم می بافی؟بدبخت که از اون موقع پیش ما بود حالا هم نگران نباش کوروش جان داره می یاد اینجا بهتره حواستون رو پرت کنید که نفهمه ما اونا رو زیرنظر داشتیم. و د حالی که م یخندید ادامه داد: -جدا می گی طلایه؟من که باورم نمی شه! چهار چشمی نگاهش می کردم که من چی گفتم که باورش نمی شود و می خندد که کوروش کنارم آمد و گفت: -معلومه خیلی داره بهتون خوش می گذره. تو دلم گفتم"آره خیلی.تو هم همسرت رو کنار یکی دیگه ببینی قیافه ات جالب می شه."واقعا که من چقدر به قول مریم باجنبه بودم،کوروش که می خندید گفت: -آقای پرنیان ول کن نبود ولی من ترسیدم اومدم پیش شما. مریم که با تعجب به کوروش نگاه می کرد گفت: -از چی ترسیدید؟ کوروش به صورتش حالت بامزه ای داد و گفت: -من گفتم ترسیدم؟! مریم عشوه ای به صدایش داد و گفت: -نه من ترسیدم،حالا بهتره دکتر جان بریم یه چیزی بخوریم تا بشقاب ها رو هم نخوردن. کوروش گفت: -بریم. با دست به شیدا و مریم اشاره حرکت کرد.آن ها هم راه افتادند و سپس زیر گوشم گفت: -آره من ترسیدم خیلی هم ترسیدم،از این که این همه نگاه مشتاق از غفلت من سوء استفاده کنند و شاه پری امشب رو بربایند. من که لبخند می زدم گفتم: -شاه پری ولی من اینجا نه شاه می بینم نه پری! کوروش که به عمق چشمانم خیره می شد گفت: -نباید هم ببینی،چون اینجا آیینه قدی نیست که روبه رویش وایستی. من که از تعریف او خوشم آمده بود گفتم: -تو رو خدا این قدر مبالغه نفرمایید مغرور می شم ها! کوروش که با آرامش حرف می زد گفت: -اتفاقا غرور به نگاهت خیلی می یاد برعکس بعضی ها. من که متوجه شدم من را با گلاره مقایسه کرده و از آن جایی که دوست داشتم بیشتر از گلاره بدانم گفتم: -نهال می گفت شما با اردوان خان خیلی صمیمی هستید بهشون نمی خوره چنین انتخابی!حالا دوست دختر یا نامزدشون چنین دختری باشه به هر حال دوست های صمیمی هفتاد یا هشتاد درصد خلقیاتشون مثل هم است اگه اردوان خان هم مثل شما باشه کمی تعجب داره! در حالی که خودم را به غفلت می زدم گفتم: -ببخشید من پیش داوری یا دخالت کردم آخه همین چند ساعت پیش دیدم دوستتون انگار داشتند جلوی جمع با نامزدشون دعوا می کردند بعد هم از سالن رفتند برایم یه خورده عجیب بود. کوروش که سرش را به علامت تأسف تکان می داد گفت: -آره درست می گید اردوان خیلی پسر خوبیه واقعیت اینه که زیاد هم با توجه به شناختی که من ازش دارم سلیقه و ایده آلش این نیست یعنی نبود ولی انگار داره با خودش لج می کنه،آخه پدر و مادرش خیلی متعصب هستند و بدون در نظر گرفتن عقیده و سلیقه ی اردوان رفتند براش زن گرفتند،اردوان می گه زشته و فقط به صرف این که زیادی مومن و محجبه بوده به زور براش گرفتن.اردونا می گفت"دوست داشته عاشق یکی بشه بعد ازدواج کنه"ولی آن قدر مادرش نگران بوده که اردوان تو شهر غریب به قول معروف اهل دود و دم نشه و خلاصه دسته گل به آب نده برای خودشون بریدن و دوختند در صورتی که اردوان اصلا چنین آدمی نبود،خلاف سنگینش این بود که وقت های بیکاری تو خونه اش یا ویلای شمالش جمع می شدیم فیلم می دیدم و یا می رفتیم استخری سونایی چیزی بیچاره وقت سر خاراندن نداشت چه برسه به اون کارهایی که مادرش اینها نگران بودند هرچند که اونا هم حق داشتند ولی این کاری که برن یه دختر کاملا مغایر با سلیقه ی اردوان بگیرن که طفلک اردوان می گه حالش هم از دیدنش بهم می خوره و روز عروسیش بدترین روز عمرش بوده خیلی ناراحت کننده است.بعد هم دیگه با گلاره آشنا شد.گلاره هم که می بینی هیچ مضایقه ای در هیچ زمینه ای نداره اردوان هم که احساس می کنه زندگیش رو باخته،خب راه پس و پیش براش نمونده بیچاره همیشه می گفت"دوست دارم یه زنی بگیرم که عاشقش باشم و همه زندگیم رو فداش کنم"ولی چی فکر می کرد چی شد؟! من که از شنیدن حرف های کروش سرخ شده بودم به خودم گفتم"حالا چند دقیقه مثل منگل ها نرو تو هپروت و آمار بیشتری بگیر." و گفتم: -یعنی اردوان خان زن داره حالا می خواد نامزد کنه؟ کوروش سرش را به حالت تاسف تکان داد و گفت: -قضیه ی گلاره جدی نبود ولی انگار تازگی ها گیر داده باید باهام ازدواج کنی صیغه ی اردوانه آخه اردوان خیلی خدا پیغمبریست،تا حالا یک رکعت نماز قضا هم نداره ولی خب چه کار کنه از زنش خوشش نمی یاد.با اون تفاسیر هر کسی جاش باشه خوشش نمی یاد،میگه آن قدر دختره حقیر و بی ارزشه با این که اردوان قبل از ازدواج بهش گفته بود ازش خوشش نمی یاد . بره پی کارش و کلی حرف های دیگه که بلکه بهش بربخوره و جواب منفی بده ولی دختره اون قدر سبک بوده که باز به روی خودش نیاورده و قبول کرده،اردوان می گه حتما خیلی زشته و رو دست خانواده اش مونده بود و قبول کرده.من که از قضاوت های مهمل م مسخره ی کوروش و اردوان شاکی شده بودم گفتم: حالا که اینقدر زشته و بده چرا مادر اردوان براش خولستگاری کرده؟بالاخره هر مادری دوست داره بهترین دختر رو برای پسرش بگیره!کوروش که سرش را به علامت نمی دانم تکان می داد گفت: اردوان می گه چون خیلی نجیب بوده اخه به نظر مدرش بهترین دختر نجیب ترینشونه البته من هم موافقم ولی باید سلیقه ی اردوان هم در نظر می گرفتن! من که متوجه حرص صدایم نبودم با حالتی عصبی گفتم: فکر نمی کنید دوست جنابعالی شما خیلی کار زشتی می کنه بالاخره اون دختره زنشه! اون وقت ایشون راحت اومده و می گه می خواد یه زنه دیگه بگیره اگه نمی خواست خب نمی گرفت کارد که زیر گلوش نذاشته بودن!من مطمئنم زنش هر چی باشه از تین گلاره بهتره! کوروش که با تعجب نگاه می کرد گفت: حالا شما چرا خودتون رو ناراحت می کنید؟معلومه از اون فمینیست های اصیل هستید ها! من که تازه متوجه لحن کلامم شده بودم در حالی که سعی می کردم ارامش خودم را حفظ کنم گفتم: اخه برای من عجیب بود چون یه زن رو چون مادرش انتخاب کرده بگیره و یکی دیگه رو هم به خاطر این که لج بازی کنه بگیره! کوروش که می خندید گفت: نگفتم فمینیست دو اتیشه هستید!اردوان چون خیلی پسره با ایمانیه دوست نداشت حرف پدر و مادرش رو گوش نکنه و به قول خودش دل مادرش رو که یه عمر بزرگش کرده بشکنه و حرفشون رو گوش کرده و زن گرفته این یکی رو هم قرار نیست که حتما بگیره دختره گیر داده اردوان هم از زیرش در میره و یه صیغه ی کوتاه مدته .مثل اینکه جدی جدی به قول دوستتون بشقاب ها هم به ما نمی رسه!حالا بیاین شام میل کنید عصبانی نشین اردوان عاقل تر از این حرفاست. من که از حرفا و طرز فکر اردوان نسبت به خودم شاکی بودم به دنبال کوروش راه افتادم و بشقابی را که او برایم  کشیده بود در دست گرفتم و با چشمانم دنبال مریم و شیدا می گشتم که ان ها را در طبقه ی بالا یافتم و به سمتشان رفتم .مریم که دهنش پر بود و ظرفش معلوم بود که خیلی پر و پیمان بوده خالی شده بود در حال خوردن انواع دسری که کشیده بود برای خودش بود ولی شیدا که هیچ وقت زیاد غذا خور نبود فقط لیوان نوشیدنی در دست داشت و انگار از دور حواسش کاملا به جایی بود که چشماشو جمع کرده بود .مریم گفت: چرا اینجور قیافت زاره ,نبودی ببینی این گلاره خانوم چه غذایی دهن شوهر عزیزت می ذاشت! من که با این حرف مریم انگار بیشتر خونم به جوش اومده بود گفتم: ولم کن ,حوصله ندارم! شیدا که معلوم بود زیاد سرخوش نیست گفت: چرا پکری؟تو هم دیدی؟ در حالی که سرم را به علامت منفی تکان می دادم گفتم: ندیدم ولی حرف هایی  در مورد خودم شنیدم که مطمئن هستم از دیدن هر چیزی بد تر بود! شیدا که با تعجب نگاه می کرد گفت: از کی ؟دکتر؟ _اره و خلاصه ای از حرف های کوروش رو تعریف کردم .مریم نگاهی به بشقاب دست نخورده ام انداخت و گفت: حالا یه لقمه بخور که از ناراحتی فشارت پایین بیفته!پیش این از ما بهترون غش کنی و یه عمر مسخره ی دستشون بشی! -میل ندارم کاش زود تر بریم! شیدا که هنوز قیافه اش عبوث و خشک بود گفت: باید حد اقل تا کیک رو پخش کنن بمونیم والا دیگه نمی فهمیم چی به چیه! -دیگه برام مهم نیست! مریم گفت: اتفاقا خیلی مهمه تو باید تکلیفت امشب روشن بشه تا بعد ما فکرشو کردیم! من که با بهت نگاهش می کردم گفتم: فکر چی رو؟ مریم که می خندید گفت: این که تو به جناب دکتر هم کم نمی یایی ها! -مریم حوصله ی شوخی ندارم تو رو خدا بس کن . مریم که نوشابه را با نی سر می کشید گفت: تو عقلت به این حرفا قد نمی رسه بهتره که به حرف بزرگترت که ما باشیم گوش بدی! بعد از شام همه دوباره مشغول شلوغ کاری شدند ما هم مثل لشکر شکست خورده یه گوشه نشسته بودیم .کوروش هم کنارمان بود ولی چون از چهره ی ما فهمیدخ بود که حوصله ی حرف زدن نداریم سکوت کرده بود . یک دفعه جناب پاپا جون گلاره میکروفون را به دست گرفت او که مرد قد کوتاه و چاقی بود و سرش هم تقریبا خالی گفت: با عرض سلام خدمت مهمان های گلم اول می خواهم بگم که خیلی خوش امدید و مجلس ما را با حضور محترمتان گلستان کردید دوم هم اینکه جشن تولد عزیز دلم ,بی همتای دلم گلاره قشنگم رو می خواستم بهش تبریک بگم! و در حالی که به گلاره نگاه می کرد گفت: عزیزم بیا بالا من برات یه سورپرایز هم دارم . و در حالی که گلاره دست اردوان را با خود می کشید کنار پدرش قرار گرفتند.و اقای پرنیان از داخل جیبش دو جعبه ی مخملین در اورد و سپس گفت: خب حال می خواستم از فرصت استفاده کنم و نامزدی دخترم با پسرعزیزم اردوان جان رو هم تبریک بگم !به افتخارشون! حلقه ها را از داخل جعبه بیرون کشید و به دست های گلاره که از شدت خوش حالی تا اعماق دهنش معلوم بود و اردوان که انگار جن دیده و خشکش زده بود داد و گفت: به افتخارشون! و همه در نهایت شور شروع به دست زدن کردند و من که مثل ادم های مسخ شده به ان صحنه ماتم بره بود بر روی صندلی مثل مجسمه خشک شده بودم که انگار صد سال است که مرا به انجا چسبانده اند.شیدا و مریم که یک نگاه به من و یک نگاه به انها که کیک را می بریدند دادند ,با نهایت اخم مرا و ان صحنه را می دیدند من که دیگر حوصله ی موندن نداشتم با حرص گفتم: حالا خیالتون راحت شد؟پاشید بریم! مریم و شیدا که انگار حوصله ی بقیه ی دلبری های گلاره را نداشتند و رو به نهال که اصلا حواسش به ما نبود کردند و بهانه ای اوردند که دیگر خیلی دیر شده و من را هم به دنبال خودشان کشیدند .وقتی لباس پوشیده و حاضر و اماده برای رفتن شدیم کوروش به همراه نهال تا دم در حیاط به بدرقه ی ما امدند.خیلی همل هملکی خداحافظی کردیم و فقط موقع رفتن اهسته به کوروش گفتم: حالا دیدید اردوان خان همچین هم بی میل به اختیار کردن همسر دوم هم نبودند؟ کوروش که معلوم بود زیاد هم خوشحال نیست گفت: مطمئن هستم اردوان تو عمل انجام شده قرار گرفتند والا... وسط حرفش پریدم و گفتم: والا ,بلا رو ول کنید همه ی اقایون از تجدید فراش لذت می برن. کوروش که رنگ غمی روی نگاهش بود گفت: شما کاملا در اشتباهید چون از شرایط کامل ازدواج اول اردوان نمی دونید ولا کلمه ی لذت رو این طوری بیان نمی کردین. من که تو دلم گفتم((اره جون عمه ات هیچ کس بهتر از من شرایط ازدواج اول اردوان خان رو نمی دونه!))پوز خندی زدم و گفتم: این دفعه رو شما اشتباه می کنید! و در حالی که به کوروش خدانگهدار اهسته ای می گفتم به سمت ماشین شیدا روان شدم ان شب مریم و شیدا انقدر ناراحت بودند که کارد می زدی خونشون بالا نمی یومد!و می گفتند: خوبه اومدیم و با چشمان خودمون دیدیم خیالمون راحت شد که این برای تو شوهر بشو نیست والا وقتی از خواب غفلت بیدار می شدی که گلاره خانوم با یک اردنگی بیرونت می نداخت. شیدا گفت: حالا هم بهتره تو پیش دستی کنی و یه طلاق توافقی بگیری و حتی هم  چیزی بروز ندی و بساط عقد و عروسی تو با دکتر راه بندازی وقتی هم کار از کار گذشت به خانوادت بگی که اردوان رفت زن دوم گرفت و من هم کجبور شدم طلاق بگیرم . حالا هم ازدواج کردم از اردوان ه بهتر ,اون موقع اختیارت دست شوهرته و نه پدر و نه هیچ کس دیگه ای نمی تونن تو رو از دانشگاه و هر چیز دیگه ای محروم کنن. چی می گی شیدا دلت خوشه به همین راحتی ! اصلا از کجا معلوم اردوان به خاطر اینکه جلوی مادرش ضایع نشه منو طلاق بده بعدش هم از کجا معلوم اصلا کوروش از من خواستگاری کنه شاید اون هم فقط برای خوشی داره سرش رو گرم می کنه اون خانواده ای که ما دیدیم همین طور کشکی ,کشکی بدون اینکه تحقیق کنن و تو بوق سرنا نکنن که کوروش داره زن می گیره می یان عروس بگیرن!دلت مثل اینکه خوشه !تازه اسم یکی دیگه هم تو شناس نامه ی عروس خانوم باشه اون هم کی؟اردوان صولتی!دوست صمیمیش و خانوادگیشون. مریم که بغضش گرفته بود با ناراحتی گفت: الهی من بمیرم واسه ی اون دل شکسته ی تو اخه این چه اقبالی بود که تو داشتی!راست می گن ,خدا شانس بده خوشگلی به چه دزدی می خوره!شیدا که محکم می زد روی فرمان گفت:-اولا که غلط کرده طلاقت نده همین اکلا خانوم رو می ندازیمش به جونشبعدش هم ,کوروش با من ,خیالت راحت,منتت رو هم می کشه.درسته که ازدواج کرد ولی بین شما که چیزی نبود !و در ثانی کوروش بچه که نیست دنبال تحقیق و این حرف ها باشه اگه باهاش حرف بزنیم همه چیز حله!از لحاظ این که یک دل نه صد دل عاشقت شده باشه هم شک نداشته باش من همون روزی که رفتیم اردو از دلشوره ای که برای سلامتی و سرما نخوردن تو داشت و جلوی شایان و همه خودش رو مقصر جلوه داد فهمیدم .اصلا دختر تو مثل تو اینه یه نگاه به خودت نکردی ! من که اگه قیافه و اندام تو رو داشتم از همه نسخ می کشیدم ,کی می تونه از تو دل بکنه که جناب دکتر بتونه از خداش هم هست غمت نباشه اون با من,فقط یه جوری از این نامه نگاری ها با اردوان بکن که راضی به طلاق توافقی اون هم مخفیانه از پدر و مادراتون بشه ,بقیه اش رو بسپار دست من ,تازه جناب دکتر از اردوان هم بهتره!,تازه اون هم نشد این همه خواستگار یکیش هم همین شاهروخ خودمون از اون روزی که یک نظر تو رو تو اتاق من دیده صد بار بهم گفته که تو عجب خواهری هستی!چرا برای من استین بالا نمی زنی؟من اگه تا الان بهت نگفتم به خاطر این که منتظر یه موقعیت درست و حسابی بودم که فکر نکنی که از دوستی یاهات سواستفاده کردم بعد هم که این جریانو گفتی ولی از همین الان شاهرخ ما رو هم جزوه خواستگارات بدون هم خوشگل,هم درس خونده,هم پولدار به شکر خدا هم اخلاقش رو من تضمین می کنم .دیگه چی می خوای؟من که تا الالن فکر نمی کردم شیدا چنین خواب هایی برای من دیده بود و چه قدر مهربان است که حرفی نزده تا مرا معذب نکند بی اختیار اشک هایم روان شد.مریم و شیدا که هر کدام به طریقی بهم دلداری می دادند و ان شب را هم با اجازه از مادر شیدا بالا پیش من ماندند و تا صبح کلی بهم دلداری دادند و دوباره مثل همان شب میهمانی نهال نماز صبحمان را خواندیم و کلی رازو نیاز کردیم و بعد خوابیدیم ,یعنی بی هوش شدیم !یک هفته از میهمانی کذایی گذشته بئد .مریم که رفته بود شهرستان ,شیدا هم که جریان خواستگاری برادرش معلوم شده بود برای مسافرت شمال زیاد اصرار نکرد که معذب نشوم ولی کلی سفارش کرد و انقدر بهم اعتماد به نفس داد که غصه ی هیج جیز را نخورم و همه چیز را طبق نقشه بعد از عید درست کنیم.نهال و کوروش هم که دیدند من به ویلایشان نرفتم خودشان هم منصرف شدند و نرفتند و هر روز نهال می خواست به بهانه ای مرا بیرون ببرد و یا به خانه شان بکشاند که به توصیه ی شیدا گفتم که دارم می روم اصفهان !سر خودم رو به برنامه های تلویزیون گرم می کردم و برای خودم فال حافظ می گرفتم به امید اینکه یک بار هم که شده یوسف گم گشده باز اید به کنعان غم مخور در بیاید که هیچ وقت هم در نمی امد !بد جوری دلم برای اردوان پر می کشید از وقتی از ویژگی های خوب و حسن اخلاق و نماز خوان بودن اردوان شنیده بودم ,احساس وابستگس بیشتری نسبت بهش داشتم نمی دانم چرا همه ی فکر و ذکرم اردوان بود؟اخه ناسلامتی شوهر عقدیم بود دوستش داشتم.راتش حالا دیگه مطمئن بودم اردوان زیاد هم از گلاره خوشش نمی یاد و نامزدیش هم دقیقا تحمیلی بودهعروز ها و ساعت ها می رفتم در اتاقش و لباس ها و وسایلش را بو می کردم و اشک می ریختم از این که بعد از تعطیلات به قول شیدا بعد از جواب کردن صاحب خانه باید خودم فلنگ را می بستم بد جوری غصه دار بودم تا اینکه روز دوازدهم فروردین هم فرا رسید از صبح حسابی حوصله ام سر رفته بود یاد سال هایی که توی خونه ی اقا جونم برای سیزده به در همه اماده می شدیم کاهو می شستیم ,تخمه ی هندونه و خربزه بو می دادیم کلی اجیل و میوه و خرت و پرت های دیگر اماده می کردیم مادر هم از شب قبل شوید پلو باقالی با مرغش را دست می کرد و اقاجون هم سکنجبین اماده می کرد و شب زود می خوابیدیم که صبح زود تا ترافیک شروع نشده به خارج از شهر برویم حسرت به دلم می انداخت وای که چه قدر با رها اینها وسطی و هفت سنگ بازی می کردیم . انروز ها اقاجون اینها هم بچه می شدند و قاطی بازی ما می شدند و تا عصر خوش می می گذراندیم که وقتی می رسیدیم خانه ,نای عوض کردن لباس های بوی دود اتش گرفته مان را هم نداشتیم ولی انروز هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم خانه که تمیز بود پایین هم انقدر اردوان این چند چند روزه نیومده بود کاری نداشت .لابد او هم با نامزد جونش رفته بود سفر تا بعد از تعطیلات .من چه قدر بد بخت و تنها بودم .رفتم حموم و دو ساعت توی ان خوابیدم و وقتم را با اب بازی و ساییدن خودم کشتم ,بعد هم اومدم بیرون حوله به تن یک چای داغ خوردم و از روی بیکاری کلی با بیگودی هایی که خرید مثلا عروسیم بود موهامو درست کردم بعد هم نشستم به ارایش کردن صورتم ,خیلی هیجان انگیز بود بود و باعث نشاطم می شد ,به قول مریم ارایش برای ادم خوش بر و رو تفریح خوبیه چون نتیجه ی خوبی داره ,کار لذت بخشی می شود .انگار راست می گفت چون من هم یک ساعتی بود انواع و اقسام چیز هایی که توی لوازم ارایشم بود استفاده می کردم و از قیافه ی خودم توی اینه غرق لذت می شدم .خلاصه بعد از ان تصمیم گرفتم از خودم چند تا عکس بگیرم حیف بود هنر دست خودم را ثبت نکنم یک دست لباس قشنگ هم پوشیدم و در حالی که مرتب دوربین گوشی موبایلم را که عکس های خوبی می گرفت تنظیم می کردم در جای جای خانه ی قشنگم از خودم عکس انداختم .نمی دانم چی شد تصمیم گرفتم بم پایین هم چند تا از خودم عکس بگیرم چون دکوراسیون پایین چیز دیگری بود یعنی راستش باید اعتراف کنم می خواستم عکس یادگاری از فضای خاطره انگیز پایین برای خودم ثبت کنم اهمیتی نداشت چند ساعت است,اردوان که در این چند روز خانه نیامده بود  نمی امد حتی شب ها هم می توانستم تا صبح در اتاقش با خیال راحت بخوابم مثل کاری که چند روز پیش سر ظهر کردم و انگار با خوابیدن توی رخت خواب او حضورش را حس کرده بودم به همین خاطر با اسانسور پایین رفتم .اول به عادت همیشگی چرخی توی اتاق خواب او زدم و سپس چند تا عکس از اتاقش برای یادگاری انداختم و بعد هم دوباره دوربین را تنظیم کرده و از خودم عکس گرفتم و چون خسته شدم روی مبل راحتی جلوی تلویزیون ولو شدم .نمی دانم کی و چطور چشم هایم سنگین و خواب چشمانم را ربود.فقط وقتی به خودم اومدم که صدای چرخیدن کلید را ر قفل در چوبی شنیدم .من که تازه به خودم امده بودم سریع از روی مبل بلند شدم خواستم به سمت اسانسور بروم و سریع برگردم بالا ولی دیگه دیر شده بود و اردوان در حالی که چمدان دستی اش را به داخل هول می داد وارد شد من که حسابی هول شده بودم و قدرت تکان خوردن را هم نداشتم همان طور در وسط سالن به اردوان که شلوار جین روشن با تی شرت سفید رنگ جذبی که عضلات مردانه و زیبا یش را به معرض دید می گذاشت به تن داشت خیره شده بودم .اردوان در حالی که مثل بهت زده ها مرا نگاه می کرد که انگار به چشم هایش شک کرده بود چون دو سه بار ان هارا باز و بسته کرد .در را بست و در حالی که انگار زبانش بند امده بود امد جلو و در نهایت با من من گفت:-شما,شما اینجا چی کار می کنید؟من که هم ترسیده بودم و هم اینکه تازه به خودم امده بودم گفتم:-سلام.......!یعنی ببخشید......!و سریع به سمت اسانسور رفتم.اردوان که با شنیدن حرفی که از دهن من بیرون امده بود حالا مطمئن شد که خواب نمی بیند به دنبالم به سمت اسانسور دوید با تعجب سر تا پای من را که در ان لباس حسابی معذب شده بودم برانداز کرد .پایش را در لای درب اسانسور گذاشت و در حالی که با تعجب نگاهم می کرد گفت:-نگفتید اینجا توی خونه ی من چی کار می کنید؟من که هنوز هول بودم گفتم :-من ,من ,اومده بودم پیش ,پیش.....اردوان با غیظ امد وسط حرفم و گفت:-اهان تو دوست اونی؟؟؟پس چرا قبلا چیزی نگفته بودی؟؟من که احساس می کردم رنگم مثل گچ سفید شده و دوست داشتم از دستش فرار کنم ,نگاهی ملتمسانه بهش انداختم .اردوان که حالا منو با اخم نگاه می کرد گفت:-بهش نمی خوره همچین دوستایی داشته باشه !اخه خودش....سپس با پوز خندی که نشان می داد حسابی عصبانی شده ادامه داد :-چیه؟حتما یه مزخرفاتی هم برات سر هم کرده که شوهرم کیه و چیه؟تو هم اومدی ببینی راست گفته یا نه؛حالا فهمیدی دوست جنابعالی راست گفته یا نهفقط بهت نگفته با این مسخره بازی هاش زندگی منو تباه کرده؟ و در حالی که با خشم دندان هایش را بهم می فشرد گفت: -برو بهش بگو.خب حالا که از طریق شما همه چیز رو فهمیده چرا هنوز مونده اینجا؟یعنی زن اردوان صولتی بودن یا این شرایط هم می ارزه؟! اردوان حسابی عصبانی شده بود و طوری فریاد می زد که انگار کسی بالاست و میش نود چشمهای عصبانی اش را به من دوخت و گفت: -انگار ماموریت شما هم برای جاسوسی من از طریق کوروش تمام شد.حالا بفرمایید خدمتشون. و با عصبانیت پایش را کشید و با گفتن"به سلامت" عقب رفت و آسانسور در حالی که اشک هایم دیگر روان شده بود مرا به طبقه ی خودم رساند آن روز انگار نحسی سیزده پیشاپیش مرا گرفته بود.آنقدر حرف های اردوان برایم سنگین تمام شده بود که همه ی شب تا صبح را گریه کردم و هر چه هم اشک می ریختم بی فایده بود و عقده های دلم وا نمی شد.اردوان جوری باهام برخورد کرد که هر فکر و خیالی در سرم بود مثل حبابی پوچ شد و آن لحظه تازه مطمئن شدم که اردوان هیچ گاه نخواهد مرا پذیرفت و از همه مهمتر این که حالا مرا به شکل یک جاسوس می دید.جاسوسی که برای زن ندیده اش گزارش می برد و خیلی برایم جالب بود که اردوان با این که منو واضح دیده بود یک درصد هم شک نکرده بود که من همان زنش هستم.یعنی اینقدر ذهنیتش نسبت به من اشتباه بود.در نگاهش آنقدر خشم و غضب بود که اگر فرار نکرده بودم بعید نبود یک کتک مفصل هم بهم بزند.آن قدر چشمهایش سرخ شده بود و رگ گردنش بیرون زده بود انگار زنش که فکر نمی کرد من باشم کلی جاسوس و بپا گذاشته تا او را تحت نظر بگیرند و کلی هم نقشه های عجیب و غریب برایش داشته باشند خلاصه آن شب حسابی به خاطر این که سهل انگاری کرده بود و به طبقه ی پایین رفته بودم خودم را سسرزنش کردم و از هرچه عکس گرفتن بود بیزار شده بودم. اولین جلسه بعد از عید خیلی خلوت بود.اکثر بچه ها نیامده بودند ولی فرشته آمده بود و این طور که از حلقه ی تو ی دستش پیدا بود به قول شیدا قاطی مرغ ها شده بود البته این حرف را برای پسرها به کار می بردند ولی شیدا به این چیزها کارنداشت.فرشته حسابی از نامزدش که پسر همکار پدرش بود و مصطفی نام داشت تعریف می کرد و عکس های نامزدیش را که خیلی مختصر در بین دو خانواده بود نشانمان داد ما هم،عید را تبریک گفتیم و هم نامزدی اش را و برایش آرزوی خوشبختی کردیم.مریم زنگ زده بود که برای فردا می رسد نهال هم نه زنگ زده بود و نه آمده بود ما هم که زنگ زدیم برنداشت به قول شیدا شاید برای سیزده به در رفته بودند ویلای کرجشون و خیال برگشت نداشتند. تمام آن روز به تعریف ماجرای خواستگاری و بله برون و مهمانی فرشته گذشت موقع برگشت هم من برای شیدا ماجرای دیده شدنم را تعریف کردم که شیدا گفت: -خدارا شکر فکر کرده تو دوست زنش هستی والا بدتر می شد. و در حالی که می خندید گفت: -این پسره دیوونه چی در مورد زنش فکر می کنه که تو رو خونه اش دیده ولی شک نکرده همون خانم عزیزش باشی؟ من که سرم را به حالت تاسف تکان می دادم و از به یاد آوردن چادر روز خواستگاری خنده ام گرفت و گفتم: -آخه با اون ریختی که من خودم رو درست کرده بودم بیچاره حق داره حتی در مخیله اش نگنجه چنین زنی داشته باشه،اون هم با وضعیت ون روز من،چشمت روز بد نبینه چه لباسی پوشیده بودم حالا خدا رو شکر بهم محرم بود والا از عذاب وجدان تا حالا پس افتاده بودم. شیدا که می خندید گفت: -ای ناقلا نکنه از عمد خواستی خودت رو نشون بدی؟! -دیوونه شدی اگه می خواستم همون شب عروسیمون نشون می دادم. شیدا که اخم هایش را درهم کشیده بود گفت: -تو هم به خدا مغز خر خوردی،حالا اصلا برای چی نشون ندادی یعنی یه غرور این همه ارزش داره که این همه مکافات بکشی؟! من که خودم بهتر از هر کسی می دانستم جریان از چه قراره،سکوت کردم و سپس گفتم: -شیدا!هیچکس جای کس دیگه ای نیست تا دلیل رفتارهاش رو بفهمه من هم اون موقع دلایل خودم رو داشتم. شیدا که سری به علامت خودت بهتر می دانی،تکان می داد گفت: -شاید حق با تو باشه. و در حالی که ماشین را متوقف می کرد گفت: -فردا می بینمت به پا فردا موقع بیرون اومدن تو رو نبینه.حالا علت تاخیرهای تو رو صبح ها می فهمم،تا کشیک بکشی زمان می بره. من که می خندیدم گفتم: -پس  چی فکر کردی من این قدر بدقولم که تو رو یک ساعت پایین بکارم؟ فردای انروز با شیدا واررد دانشگاه شدیم .دانشگاه دیگر حسابی شلوغ بود انگار بچه ها رضایت داده و امده بودند .با شیدا به قول خودش مشغول غیبت بودیم که با صدای شایان که خیلی محکم گفت: -خانوم طلایه یک لحظه کارتون دارم. امدم بگویم سلام سال نوتون مبارک ,در حالی که یک قدم پیش من می امد ایستاد و سپس در حالی که نهایت اخم هایش در هم  بود و چشم هایش که به قرمزی می زد به نوعی تنفر و خشم امیخته شده بود زل زد .من که کمی ترسیده بودم گفتم: -اتفاقی افتاده اقای مظفری؟ شایان که دندان هایش را به هم می  فشرد گفت: -فکر نمی کردم اینقدر پست باشی!! من که مثل ماست وا رفته بودم گفتم: -ببخشید منظورتون چیه؟؟ شایان به چشم هایم زل زد و گفت: -فکر نمی کردم اینقدر پست و کثیف باشی !البته باید از همون روز که تو جنگل با همون مرتیکه غیبت زد می فهمیدم چه اشغالی هستی ولی افسوس گول این همه مظلوم نمایی هاتو خورده بودم . من که حسابی به هم ریخته بودم و حالم داشت به هم می خورد گفتم: -خجالت بکشید این چه وضع حرف زدنه؟! شایان عصبانی تر شد و تقریبا فریاد کشید و گفت: -من خجالت بکشم با شما که شوهر دارید و ادای دختر ها رو در می یارید؟ و با حالت منزجر کننده ای سر تا پامو نگاه کرد و گفت: -واقعا که خوب گرگی هستی و رفتی تو جلد بره,هیچ وقت نمی بخشمت راحت با وجودم بازی کردی انگار زیادی ابله بودم که وقتم رو برای تو گذاشته بودم .من نباید گول تو رو می خوردم .حیف من که روی تو برای اینده ام نقشه کشیده بودم .تف بهت. من که دیگر حسابی می لرزیدم حتی دیگر نتونستم جوابی بدهم شیدا که حالا کاملا متوجه حرف های شلیان شده بود در حالی مرا به عقب می کشید جلویم ایستاد و با فریاد رو به شایان گفت: -تو خیلی غلط اضافه کردی که روی طلایه برای اینده ات نقشه کشیدی تو خیلی بی جا کردی که اینطوری باهاش حرف می زنی مگه طلایه ازت خواسته بود؟مگه تا حالا حرکتی کرده که تو دچار توهم بشی؟اصلا به تو چه ربطی داره که طلایه شوهر داره یا نه؟ و در حالی که صدایش از عصیانیت می لرزید گفت: -جواب منو بده تو که تو این مدت با طلایه هم کلاس هستی کاری کرده که تو امید وار بشی؟ شایان ساکت بود این بار شیدا بلند تر داد زد : -جواب منو بده تا تو این دانشگاه ابرو تو نبردم جلوی همه! شایان که خواست حرفی بزند شیدا سرش فریاد کشید: -یک کلمه اره یا نه؟ شایان که دیگر دید حریف شیدا نمی شود گفت: -نه,ولی هیچ وقت هم به کسی نگفت که شوهر داره! شیدا که قصد کوتاه امدن را نداشت گفت: -چون فضول نمی خواست ,حالا هم که فهمیدی برو رد کارت ,اگه یک بار دیگه دور بره طلایه می چرخی به ولای علی کاری می کنم که از سر خجالت از این دانشگاه بذاری بری ,حالا گم شو و به حرفا و فضولی های بی جاتم فکر کن بی تربیت. و به مسخره ادامه داد : -ببخشید که از شما کسب تکلیف نکردیم که طلایه شوهر کرده ,هم کلاسی محترم! شایان که انگار شانه هایش خم شده بود و در حالی که اخمی به شیدا می کرد با غیظ پوز خندی زد و گفت: -تو هم به اون شوهر بی غیرتش بگو به جای اینکه با اون مترسک سر جالیز بگرده بیاد به جای تو وکیل مدافع زن عروسکش بشه ,والا توقع نداشته باشه که صاحب پیدا نکنه! با عصبانیت از ما فاصله گرفت ,من که تحمل شنیدن اون حرف ها و ایستادن روی پایم را نداشتم همان جا کنار دیوار نشستم . شیدا که حل و روزی بهتر از من نداشت با عصبانیت گفت: -کدوم سگ پدری این خبر رو به این عوضی جغله سوسول داده؟! این لفظی بود که شیدا برای پسر های مزاحم به کار می برد .و در حالی که کیفش را با حرص روی زمین پرتاب می کرد گفت: -فقط اگه مریم گفته باشه من می دونم و اون دهن لق که هیچ وقت نخود تو دهنش نمی خیسه! شانه هایم افتاده بود و زارتر از ان بودم که به شدا بگویم به مریم چیزی نگوید و زمانی که مریم که مریم گفت: -من فقط به رضا گفتم. نزدیک بود شیدا بد جوری باهاش درگیر بشود ولی با وجد فرشته که مثل اسمش فرشته بود .انها را از هم جدا کردیم و چون دیگر روی ایستادن در دانشگاه را نداشتم به شیدا گفتم: -من می رم خونه! شیدا که هم حالی بهتر از من نداشت همراه من راه افتاد .مریم هم که به قول خودش رفیق نیمه راه نبود بی تعارف از شیدا سوار شد و تا دم در خوابگاه گریه و زاری کرد و گفت: -من فکر نمی کردم که رضا حرفی بزنه من قسمش داده بودم ! و خودش را نفرین کرد .بی چاره کلی معذرت خواهی کرد .من هر چی می گفتم اشکال نداره اشک می ریخت و مرتب خودش رو لعن و نفریت می کرد .شیدا هم که انگار نه انگار مراعاتی سرش می شد و نه تعارفی سر مریم فریاد زد : -بسه دیگه اینقدر زق و زق نکن ,گندی رو که نباید می زدی رو زدی ,این چیزا هم دیگه برای طلایه ابرم نمی شه اصلا تقصیر این طلایه بود که اون شب همه چیز رو جلوی تو گفت! مریم که گریه اش شدت گرفته بود گفت : -به خدا حق دارین هر چی بگین ,اصلا هر کاری که می خواهید با من بکنید به خدا من فقط خواستم به رضا پز بدهم این اردوان صولتی ,اردوان صولتی که می کنند شوهر طلایه ست تازه طلایه هم تحویلش نمی گیره ,اون شب هم که به خاطر این که حرص طلایه رو در بیاره با اون دختره اومده بود به خدا من فکر نمی کردم که اینطوری بشه . شیدا که عصبانی بود گفت: -خب همین دیگه این سوسول هم فکر کرده که طلایه از این دخترای بی بند و باره که به شوهر روی خوش نشون نمی ده و هرز می پره واقعا مریم برایت متاسفم تو گند زدی به هرچی دوستی و راز داریه,اخه دختر تو نمی دونی طلایه می خواد مخفیانه از اردوان جدا بشه و هیچ کس هم چیزی نفهمه. و ئر حالی که صورتش را مهربان تر می کرد و انگار عجز در لابه های مریم درونش اثر کرده بود گفت: -اخه دختر خوب تو که همه چیزو می دونستی حالا اش نخورده و دهان سوخته ,حالا ببین چی می گم می ری پیش رضا و یه جوری که باور کنه می زنی زیر همه چیز و می گی این دروغ سیزده بوده ,چرا تو باور کردی چه می دونم خلاصه هرچی به ذهنت رسید بگو که باورش بشه و بره و برای اون اهمق های ردیف اخر بگه .بگو وقتی که شایان اومده و این حرف ها رو زده اونقدر خندیدیم و مسخره اش کردیم که دل درد گرفتیم زود همه چی رو درست کن تا این دختره نهال نیومده و همه چیزو نذاشته تو کف دست داییش و اردوان ! فهمیدی؟ مریم که به فین فین افتاده بود .گفت: -باشه مطمئن باش که کاری می کنم که خودم هم باورم بشه ,اصلا می گم دختره نامزد اردوان شده و ما هم با نهال رفتیم نامزدیش,باور نمی کنی از نهال بپرس.تازه عکس های نامزدیشونم هم خودم دارم می یارم نشونتون می دم . و سپس در حالی که برای صدمین دفعه عذر خواهی می کرد از ماشین پیاده شد و به شیدا قول داد که تا فردا همه چیز را درست کند. وقتی مریم رفت به شیدا گفتم: -بیچاره گناه داشت !چرا باهاش اینجوری کردی؟اون هم فکر نمی کرد که رضا دهن لقی کنه! شیدا که محکم دنده را عوض می کرد و ناراحتیش را روی گاز ماشین خالی می کرد گفت: -حقش بود اگه جریانو شوخی می گرفتیم ,اون می رفت همه چیز رو درست کنه که همه باورشون بشه و جناب شایان خان هم فردا بدای معذت خواهی بیاد جلو و نهال جان هم بویی از ماجرا نبره! من که حاج و واج شیدا رو نگاه می کردم گفتم: -یعنی تو فکر می کنی باورشون بشه؟؟ شیدا که سرش را تکان می داد گفت: -چرا که نه!مگه نه اینکه مارو تو جشن نامزدیشون شرکت کردیم عکس هم گرفتیم .مریم حتی اگر شده عکس ها رو هم ببره و به رضا نشون بده همه چیزو درست می کنه تازه ازدواج تو و اردوان ان هم با ان جشن مفصلی که جناب دکتر ترتیب داده بودو شما ها در کمال غریبگی و ناشناسی با هم برخورد داشتین.انقدر که غیر واقعی به نظر می رسد که واقعی نیست,پس به حرف من ایمان داشته باش دختر عاصلا هم خودت رو به خاطر اون حرفای اشغال که تنگار تو ارثیه ی باباش بودی و حالا از دستش رفتی ناراحت نکن .می دونی ما سریع خودمونو باختیم! گفتم: -یعنی تو می گی فردا بریم دانشگاه؟ شیدا که لبخند می زد گفت: -اره اون هم در نهایت خوشحالی ,هر وقت هم که اون اشغال با اعتماد به نفس رو هم دیدیم بهش می خندیم یعنی دستش انداختیم! من که به حرفای شیدا مطمئن نبودم گفتم: -باشه هر چی تو بگی ولی می ترسم فردا بیام دانشگاه! شیدا ماشین رو در کنار خونه ی ما نگه داشت و گفت: -حتی فکرش رو هم نکن ,اگه نیای انگار که همه چیز رو تایید کردی . سری تکان دادم و گفتم : -شیدا ازت خیلی ممنونم که جلوی شایان ایستادی ,اگه تو نبودی شاید من بی هوش شده بودم ,هیچ وقت تو زندگیم دوستی مثل تو نداشتم ازت خیلی ممنونم از این که یک دوست دانا و مهربون . با عقل وشعور دارم خدا رو شکر می کنم . شیدا که می خندید گفت: -اخه من بادیگاردتم ,اخه می دونی بس که تو قلبت مثل دریا پاکه ,منو خوب می بینی والا من که کاری نکردم ! من که از داشتنس حسابی خوشحال بودم و حتی جریان صبح دیگر برایم مهم نبود ازش خداحافظی کردم و با خودم فکر کردم که راست می گویند ((دشمن نادان به از نادان دوست)) واقعا به قول اقا جونم اگر ادم دشمنش هم دانا باشد بهتر است چون کاری نمی کند که هم برای خودش بد باشد و هم برای طرف مقابلش ولی اگر دوست ادم نادان باشد باعث می شود که از روی کم عقلی چوبی لای چرخت گیر کند که تا ابد چرخت چمبل بشود به قول شیدا امروز هم مریم حکم دوست نادان را برایم داشت که با یک ندانم کاری ابرویم را برد.شیدا هم حکم دوست دانایم را که با درایت امیدار بود همه چیز را درست کند .من هم بهش ایمان داشتم در این مدت دوستیمان هر چه گفته بود همان شده بودفردای آن روز با این که از برخورد شایان و بقیه بچهه ها حسابی دلشوره داشتم،می ترسیدم احتمالات شیدا درست از کار در نیاید.وارد دانشگاه شدم مثل کسی که جنایت بزرگی کرده باشد سرم را پایین انداخته بودم و هر چه شیدا می گفت: -قیافه ی خندون به خودت بگیر. بی فایده بود.شیدا که عصبانی شده بود،گفت: -ببین طلایه جان،همه چیز بستگی به خودت داره اگر امروز مثل یه هنرپیشه خوب بازی نکنی دیگه قید آبرو همه چیز رو بزن.من با مریم صحبت کردم می گفت انگار همه باورشون شده تازه شایان خیلی هم از دست خودش و همچنین رضا که الکی این حرف ها رو زده شاکی شده بود.پس مثل کسی که از سرکار گذاشتن دیگران غرق خوشی شده بپر تو کلاس،بقیه اش هم بسپر به خودم فقط از این قیافه ی بق کرده بکش بیرون. من که احساس می کردم باید چند ساعتی از جلد خودم خارج بشوم گفتم: -ولی شیدا خودت حواست باشه اگر شایان دوباره بخواد توهین کنه من که تحمل ندارم و گریه ام می گیره. شیدا که در چشم هایم عمیق می شد گفت: -آره اون که پررو بشه خودم ادبش می کنم،تازه لازم نیست با اون خوب برخورد کنی به نظر من که اصلا با اون حسابی سرسنگین باش اون به هیچ عنوان حق نداشته با تو اون طوری حرف بزنه،اصلا بهش نذار با بقیه بگو و بخند. سری تکان دادم و گفتم: -باشه،حالا مریم کجاست؟ شیدا که به ساعتش نگاه می کرد گفت: -نمی دونم قرار بود بیاد اینجا،البته ده دقیقه پیش حتما باز خواب مونده. در حالی که می خندید گفت: -آخه بیچاره دیروز خیلی براش روز پر مشقتی بود به خاطر اون زبان درازش تنبیه شد. پنج دقیقه ای منتظر شدیم که بالاخره مریم نفس نفس زنان رسید و در حالی که صورتش گل انداخته بود و خنده روی لب هایش نشسته بود،با شور و شوق گفت: -سلام،به جون خودم همه شو درست کردم،حالا اگه بری قسم بخوری بگی اردوان شوهر طلایه است باورشون نمی شه و مسخرتون می کنن. شیدا که لبخند می زد گفت: -آفرین دختر خوب،لطفا مِن بعد اون زبون سرخ رو بهتر حفظ کن تا باعث دردسر،سر سبزت نشه. مریم که گونه هایم را می بوسید گفت: -خدا منو ببخشه اگر باعث ناراحتی تو شدم از دیروز تا حالا اون قدر حرف زدم و فیلم بازی کردم تا مُخ رضا رو زدم.شاید باورت نشه آخر سر می گفت مریم از اول هم باور نکرده بودم ولی اون قدر جدی گفتی باورم شد درسته طلایه خیلی خوبه ولی خب امثال اردوان هم دنبال دخترایی هستند که خیلی مایه دارن و سرشناس،من هم گفتم آره اصلا طلایه از چنین مردهای معروف خوشش نمی یاد. مریم در حالی که انگار می خواست آن همه حرف را تو همان چند قدم توضیح دهد گفت: -اگر بدونی شیدا،شایان به غلط کردن افتاده از دیروز ده مرتبه زنگ زده به من که شماره ی تلفن شیدا خانم و طلایه رو بده من ازشون عذرخواهی کنم. شیدا اخم هایش را درهم کشید و گفت: -غلط کرده یه موقع دهن لقی نکنی دوباره شماره ی ما رو بدی،از دیروز اونقدر ازش بدم اومده!کل گروهشون از چشمم افتادن. مریم بیچاره که کمی ترسیده بود،به حالت معمول لب هاشو جمع کرد و گفت: -نه به خدا من غلط بکنم،چنین کاری سر خود بکنم همون یه بار هم که باعث ناراحتیتون شدم برای هفتاد پشتم بسه. من که دوست نداشتم بیشتر از این مریم رو ملامت کنم گفتم: -اشکال نداره حالا که درستش کردی بیایید بریم دیگه،الان استاد می یاد. و آهسته زیر گوش شیدا گفتم: -مطمئنی کل گروه از چشمت افتادن؟! شیدا که رنگ صورتش کمی تغییر کرده بود گفت: -تو فعلا دیگه ساکت که از دست تو هم شاکی می شم ها! با خنده گفتم: -تو که گفتی باید بخندیم. شیدا که اخم هاشو باز می کرده و چشم های مشکی خوش حالتش برق قشنگی می گرفت گفت: -3.2.1. حالا بچه ها فیلم شروع می شه. و به سمت کلاس راه افتاد و من و مریم هم که به رفتارهای ضد و نقیض ولی مهربان و خوب شیدا عادت کرده بودیم،شانه ای بالا انداتختیم و در حالی که هر دو لبخند می زدیم به دنبال شیدا به قول مریم سرگروهمان  راه افتادیم،فرشته که برامون دست تکان می داد گفت: -سلام،کجایید شماها؟دوبار اومدم تا سلف دنبالتون نبودید. مریم که می خندید گفت: -هیچی بابا رفتیم پیش دکتر معین و استاد ببینیم امروز کلاس تشکیل می شه یا نه؟ فرشته که انگار باور کرده بود گفت: -خب چی شد؟نکنه امروز هم کلاس تعطیله؟ مریم خندید و گفت: -ای خرخون فکر کنم تو کل دانشگاه ببخشید تو کل دانشگاه های ککش.ر،فقط تو یه نفر از تشکیل نشدن کلاس ناراحت می شی! فرشته چهره ی محجوبش را کمی جمع کرد و گفت: -آخه این همه راه هی می یایم می گن کلاس تشکیل نمی شه. سرکلاس همه ی بچه های همیشگی آمده بودند،یک لحظه نگاهم به شایان و بابک و سهیل که ته کلاس نشسته بودند افتاد.شایان معلوم بود خیلی ناراحت است و سرش را پایین انداخته بود.بابک هم داشت آمار ما را به او گزارش می داد که نگاهش به رو به رو بود ولی دهانش تکان می خورد که استاد وارد و شد و دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم. بعد از کلاس داشتیم با خوشحالی هرچهارتای بیرون می رفتیم که شایان از پشت سر گفت: -ببخشید طلایه خانم! به روی خودم نیاوردم و قدم هامو محکمتر برداشتم که شایان دوباره گفت: -خانم شیدا اگر ممکنه چند لحظه می خواستم وقتتون رو به من بدید؟ شیدا یک لحظه توقف کرد به سمت رضا برگشت و با ناراحتی در حالی که چشمهای شایان را نگاه می کرد محکم گفت: -بفرمایید امری داشتید؟! شایان که سرش را پایین انداخته بود گفت: -من فقط می خواستم بگم،خیلی متاسفم من نباید زود قضاوت می کردم. شیدا که یک ابروشو بالا برده بود گفت: -باشه قبول،دیگه امری ندارید؟ شایان که انگار از طرز صحبت او راضی نبود گفت: -ولی من می خواستم از طلایه خانم هم شخصاً معذرت خواهی کنم.... شیدا که همان طور بی احساس با او حرف می زد گفت: -ولی آقای مظفری بعضی کارها با عذرخواهی قابل جبران نیست اگه احساس می کنید با گفتن همین یه جمله همه اون حرف ها از ذهن طلایه پاک می شه بفرمایید این هم طلایه. و رو به من گفت: -طلایه،بیا جلو آقای مظفری می خواد بگه ببخشید. شایان که بیچاره می خواست جو را عوض کند گفت: -می تونم دو دقیقه خصوصی صحبت کنم؟ شیدا که دوباره مقابل شایان قرار گرفته بود گفت: -متاسفم شما دیروز بیشتر از دو دقیقه ما رو خجالت دادید الان هم وقت نداریم. شایان به خودش جسارت بیشتری داد و گفت: -ولی من با طلایه حرف زدم. شیدا که عصبی شده بود گفت: -کشمیش هم دم داره،در ضمن ماهمه حرف هاتون رو شنیدیم فعلا خداحافظ. شایان از کنار شیدا با حرص رد شد و روبه رویم ایستاد و گفت: -ببین طلایه جان،من!من خیلی وقته از شما خوشم اومده دیروز هم وقتی اون حرف ها رو شنیدم یه لحظه دیوونه شدم،تو رو خدا منو ببخشید به خدا من.... در حالی که بقیه حرفش را درز گرفت گفت: -تو رو خدا بهم حق بدید من آخه.... وسط حرفش پریدم و گفتم: -شاید حق با شما باشه ولی ازتون یه خواهش دارم. شایان که انگار یه دفعه شور و شوق به صورتش دمیده بود گفت: -بفرمایید،هرچی باشه به روی چشم! آهسته گفتم: -لطفا دیگه به من فکر نکنید من اصلا قصد ازدواج ندارم. شایان رنگ غم حسابی صورتش را نقاشی کرده بود و گفت: -ولی من گفتم....! -ولی من ازتون خواهش کردم. سپس رو به شیدا کردم و گفتم: -فعلا خداحافظ. و شایان را با آن حالت مستاصل و شاکی جا گذاشتیم.نهال یک هفته ی اول بعد از عید را نیامده بود.بعداً که آمد گفت: -حال خانم بزرگ خراب بوده و در این مدت مجبور شدند در ویلای کرجشان بمانند.ولی به قول شیدا جریان چیز دیگری بود چون حداقل می تواست یک زنگ بزند ولی نزد. حسابی سرگرم درس ها شده بودم.شیدا اصرار داشت هرچه زودتر تکلیف خودم را روشن کنم ولی می ترسیدم،آخه جلوی آقا جون اینها چی می گفتم؟تو این مدت اکثر روزها مامان زنگ می زد و حالم را می پرسید،دلشان خیلی تنگ شده بود دل من هم همین طور هر موقع هم از اردوان سوال می کرد برای آن که خیالش راحت باشد آن قدر ازش تعریف می کردم که حد نداشت دوست نداشتم غصه ی مرا بخورند.آخرین باری که با مامان حرف زدم گفت: -علی دیگه بچه ام طاقت دوری نداره،مادر گوشی رو بده به اردوان ازش خواهش کنم یه روزه بیایید و برگردید. ولی من عذر و بهانه آوردم که باید خودم را برای امتحانات آماده کنم اردوان هم الان سرش شلوغه هر موقع وقت شد خودم می یام.حتی یک تعارف هم نزدم که مثلا شما بیایید می دانستم اگر بیایند همه چیز لو می رود.به بن بست رسیده بودم.بدجوری زیر فشار بودم.شیدا خیلی چیزها را نمی دانست،حتی نمی دانست که من نمی توانم از اردوان دل بکنم و حتی به همین شکل زندگی هم قانع هستم و با هر شکل و زبانی بود برادرش شاهرخ را پیش می کشید.شاهرخ پسر خوبی بود درست شبیه شیدا،تازه انگار این تیپ قیافه ها به جنس مردانه بیشتر هم می آمد که شاهرخ آن قدر به چشم می آمد.به قول شیدا این دخترها بودند که دلشان می خواست با او ازدواج کنند.البته با اون ماشین و سر و وضع زندگیشون دور از انتظار هم نبود انگار یک دل نه صد دل عاشق هم به قول شیدا عاشق من شده بود کم کم داشت این قضیه بین من و شیدا فاصله می انداخت ولی هیچ کدام متوجه نبودیم مخصوصا که با شروع امتحانات فاصله ی ما بیشتر هم شده بود.چون من که فقط در تنهایی هایم درس را می فهمیدم.شیدا هم که تا به من می رسید دهانش برای نصیحت و بدگویی از اردوان و تعریف از خان داداشش باز می شد به همین خاطر ترجیح می دادیم کمتر با هم حرف بزنیم و بیشتر درس بخوانیم شایان هم دیگر از ان روز به بعد کمتر دنبالم بود ولی یک وقت هایی وقتی او را می دیدم که دورادور دنبالم بود اعصابم بهم می ریخت.از قضیه آن روز فقط یک شایعه مانده بود همین که بچه های کلاس خودمون باور نداشتند ولی به بقیه دانشگاه رسیده بود و با یک کلاغ چهل کلاغ دانشجوها تبدیل به سوژه ای بین دانشجوها شده بود حتی یکی دوبار تو حیاط دانشگاه بعضی دخترها یا پسرها برای آن که از صحت و سقم جریان مطمئن جریان مطمئن بشوند،می آمدندو از خودم سوال می کردند و من با این که از خدام بود با افتخار بگویم بله،من همسرش هستم ولی تکذیب می کردم تا این که بالاخره امتحانات هم تمام د و برای آن که از دست شیدا که ازم قول گرفته بود بعد از پایان ترم به طور جدی از اردوان تقاضای طلاق کنم به دروغ گفتم همان شب برای اصفهان بلیط دارم.آن هم به این خیال که می روم مقدمات را آماده کنم و برگردم با خوشحالی ازم جداشد.مریم هم که تا امتحاناتش تمام شد سریع به شهرشان رفت چون عروسی دختر خاله اش بود و من هم تصمیم به رفتن داشتم چون دیگر طاقت دوری مامانم اینها را نداشتم،مخصوصا علی که حسابی دلش برایم تنگ شده بود.تصمیم داشتم برایش یک دوچرخه هم بخرم و بگویم از طرف شوهرمه ولی می ترسیدم،این بار دیگر جداًخجالت می کشیدم توی چشم های آقاجونم نگاه کنم و بگویم داماد عزیزش نیامده با این حال برای سه روز دیگر بلیط گرفتم خودم هم نمی دانستم چه کار کنم شاید حق با شیدا بود و قبل از اخراج از آن خانه که شیدا بهش می گفت خانه ی معلق،باید خودم می رفتم تا حداقل با نقشه باشد. تا آن روز....صبح زود بیدار شده بودم خرید خاصی برای خودم نداشتم بیشتر برای   اقاجون اینا می خواستم سنگ تموم بذارم و مثلا از طرف اردوان برایشان   سوغات بگیرم هر چند که سری قبل اقاجون اصلا هیچ استقبالی از چیز   هایی که برایش گرفته بودم نکرد ولی با این حال کلی خرید کردم ظهر هم   به تنهایی به رستوران رفتم همش دلشوره داشتم که شیدا منو ببیند و   ابرویم برود .هر چند که به دروغ گفتم کارهایم طول کشیده چند روزدیرتر می   خواهم برم .ولی شیدا خیلی زرنگ بود و به قول خودش فرق حرف راست و   دروغ را خوب می فهمید ,ان هم از من که وقتی می خواستم یک دروغ   بگویم کلی تابلو بازی در می اوردم به قول شیدا بهتر بود در هر موقع من   حرفی را می خ.استم دروغ بگویم اصلا پنهان کنم و نگویم چون خودم را لو   می دادم و این پیشینه ام شده بود .   خلاصه بعد از صرف یک پرس از ان مرغ های سوخاری که خیلی بهش   علاقه داشتم و اولین بار شیدا ما را به ان رستواران برده بود ,به خانه   برگشتم .از دیدن سر و وضع اشفته ی طبقه ی خودم یک لحظه نزدیک بود   غش کنم .همه جا شلوغ بود و همه ی گلدان ها و وسایل تزئینی روی   زمین خرد شده بودند و تمهم کف زمین را خورده های شیشه پر کرده بود   وضعیت اشپز خانه هم که دیگر افتضاح تر از بیرون در بعضی از کابینت ها باز   بود و انگار که کسی به عمد کاسه بشقاب ها را پایین ریخته باشد.تکه های   وسایل همه جا پخش شده بود و بد تر از ان وسایل و کتاب های درسیم که   بعضی هم پاره بودند کف اتاقم ولو شده و خلاصه انقدر همه چیز اشفته بود   که اشک هایم بی اختیار روان شدند.انگار زمانی که شیدا جوشش را می   زد و به من ابله هم هشدار می داد فرا رسیده بود می توانستم حدس بزنم   این کار چه کسی است ولی په طور اردوان اجازه داده بود !من چه تقصیری   داشتم .در همین افکار بودم که تلفن زنگ خورد .در حالی که بغضم را فرو   می دادم با خیال اینکه مامان است به سمت تلفن رفتم ولی ناگهان گفتم :     -بله!     صدای اردوان که از خشم می لرزید در گوشی پیچید .   -چه عجب تشریف اوردید ؟معلومه شما کدام گوری هستید؟   من به لکنت افتاده بودم چون این اولین باری بود که تلفنی با اردوان حرف   می زدم و از لحن خشمگین صدایش حسابی ترسیده بودم و به من من   افتاده بودم گفتم:   -مگه اتفاقی افتاده ؟   خواستم بگویم این جا همه چیز بهم ریخته که اردوان فریاد کشید و با غیظ   گفت :   -ببینیدخانوم من قبلا با شما صحبت کرده بودم که حد و حدود خودتون رو   بدونید ولی انگار شما نخواستید حرف منو جدی بگیرید ولی حالا باید   تکلیفتون رو روشن کنم .   من که از شدت اضطراب می لرزیدم و صدایم هم حسابی به لرزه افتاده بود   گفتم:   -مگه من چه کار کردم ؟   اردوان که انگار می خواست که همه ی حرصش را با نفس بلندی بیرون کند   صدایش داخل گوشی پیچید .گفت:   -دیگه چی می خواستید بشه؟کی گفته برید همه جا بشینید و بگید من   عاشق دل خسته ی شما هستم کی گفته بود که من و شما ازدواج کردیم   رو همه جا جار بزنید؟مگه من نگفتم به زندگی خصوصی من کاری نداشته   باشید؟شما به چه حقیرفتید بین دانشجو ها گفتید که ما با هم هستیم و از   زندگی خصوصی من خبر بیرون می برید.اصلا مگه من چند بار تو این چند   وقته از نزدیک با شما رو در رو شدم؟   من که حسابی می لرزیدم با لکنت گفتم:   -من این حرفا رو نزدم ,دروغه اصلا من به شما چی کار دارم؟خودتون که   بهتر می دونید که من تو این مدت حتی یک بار هم مزاحمتون نشدم !   من که دیگر گریه ام حسابی اوج گرفت.اردوان که خشم خود را کنترل می   کرد و انگار که داشت با کسی حرف می زد گفت:   -حالا دیدی من کاری بهش نداشتم؟!   انگار که ان طرف گلاره بود که صدای گریه اش می اومد و اردوان که خیلی   عصبانی بود .در حالی که سرش فریاد می کشید گفت:   -حالا خیالت راحت شد باز بشین بگو که فلانی این حرفو گفته فلانی اون   حرفو گفته!   انگار دوباره با من حرف می زد گفت:   -در هر صورت خانوم ,من نامزد دارم حتما به گوشتون رسیده ,تا الان هم به   خاطر پدر و مادرم و ابرو شون کاری نکردم ولی اگر بفهمم که شما این   چرندیات رو گفتید...   در حالی که بقیه ی حرفش را باقی گذاشت کمی مکث کرد و اهسته   گفت:   -ولی همه چیز رو خودتون خراب کردید هم شما پیش پدر و مادرتون ابرو   دارید و هم من .به همین خاطر مراعات می کردم ولی دیگه باید تکلیفتون   رو ,روشن کنم .   در حالی که گریه اجازه حرف زدن بهم نمی داد .تموم نیرویم را جمع کردم و   گفتم :   -اردوان خان اصلا بهتره ما از هم جدا بشیم من هم راستش از این وضعیت   خسته شدم.می دونم برای شما هم درد سر شده ام من اصلاذ نمی خوام   زندگی شما به مشکل بخوره .   تازه فهمیده بودم باید زود تر از این ها ,حرف های شیدا را گوش می کردم و   موضوع را جدی می گرفتم و این اشفته بازی که روبه رویم قرار داشت و   حرف های درشت اردوان که پای تلفن شنیدم تازه شروع پیش بینی های   شیدا است.و اگر می خواستم به همان وضعیت ادامه دهم بدتر از این هارا   باید تحمل می کردم به همین خاطر در همان لحظه تصمیم نهاییم را گرفتم   تا همه ی حرف ها و نقشه هایی را که شیدا داشت اجرا کنم .به همین   خاطر فرصت را غنیمت شمردم و سکوتم را شکستم و هر چه به ذهنم می   رسید رای مقدمات جدایی ان هم به طور توافقی گفتم .   اردوان که انگار خیلی عصبی تر شده بود با غیط گفت:   -حالا فهمیدی؟پس ابروی ...   در حالی که مکثی کرذ ادامه داد :   -انگار هیچی حالیت نیست!اصلا برای چی از اول ,این کار رو کردی؟فقظ می   خواستی با ابروی من بازی کنی؟!می مردی همون اول کار قید منو می   زذی؟فکر کرده بود بهت اون حرف ها را دروغ گفته بودمو حالا خیالت راحت   شد.   دیگه نمی توانست راحت حرف بزندو جلوی گلاره بگوید حق طلاق نداری   چون چون مادرم می فهمد و پدرم را در می اورد.گوشی را قطع کرد .انقدر   غرورم له شده بود که دوست داشتم همان لحظه بمیرم و او انطور   ناجوانمردانه و یک طرف دروغ هایی رو که گلاره تحویلش داده بود باور نکند و   ان طور هر چه به دهانش می امد نثارم نکند.انقدر قلبم فشرده شده بود و   انقدر احساس بد بختی می کردم که حد نداشت .و بیشتر از این شاکی   بودم که شیدا باز هم همه چیز را درست پیش بینی کرد بود و من نخواسته   بودم که قبول کنم .و تازه واقف شده و به این علم رسیده بودم ادامه ی این   بازی چون من هر روز عاشق تر هم می شدم جز رسوایی و حقارت ,همان   حقارتی که کوروش در موردش حرف می زد و به من اطاق می کرد می کرد   چیزی نمی توانست باشد.این بدترین حالت برایم بود.من مقصودم از این   ازدواج خریدن ابرویم بود که به مقصودم تا همان لحظه هم رسیده بودم دیگر   درس و دانشگاه و هر چیز دیگری چه ارزشی داشت می توانستم برم پیش   خانواده و خیلی راحت بگویم اردوان ان چیزی نبود که من فکر می کردم و   حالا هم امدم چون نامرد کرده و من می خواهم ازش جدا شوم انقدر   اقاجونم مهربان بود که کمکم کند حتی برای اثبات حرفم هم به قدر کافی   مدرک و شاهد داشتم .نمی دانم چه قدر در ایت افکار فرو رفته بودم و همه   ی شرایط را سبک و سنگین می کردم که صدای اسانسور اومد که پایین   رفت دوباره دچار استرس شدم ,سریع به دنبال چادرم که اماده   همیشه می  گذاشتم رفتم ولی پشیمان شدم.اصلا چه لزومی داشت   همسرش را نبیند اصلا نیرویی در وجودم زبانه می کشید و دوست داشتم   حالا دیگر او بی هیچ حجابی مرا ببیند و در چشم هایش هم زل بزنم و   بگویم ازت متنفرم و غرور از دست رفته ام را نجات بدهم و اگر دفعه ی بعد   خواست در موردم به کوروش بگوید حالا اون حقیر شده باشد .     حتما گلاره هم با او بود اگر می خواست جلوی او تحقیرم کند دیگر تاب   تحمل نداشتم ولی بعید بود که او هم همراش باشد .اردوان امده بود تا   حرف هایی را که جلوی گلاره نتوانسته بود بزند و بگوید .   تمام این افکار به قدر زمانی که اسانسور تا بالا امد در مغزم پیچید.سریع به   اتاقم رفتم و رو به روی اینه ی اتاقم اشک هایم را پاک کردم .لباسم با این   که خیلی مرتب نبود و با این چشمانم اشکی بود ولی هنوز زیبا به نظر می   رسید .به قول مریم وقتب چشمانم بارونی می شد بیشتر جلب توجه می   کردم.شاید این اولین باری بود که اردوان می خواست زن قانونی و عقده ای   اش را ببیند پس باید در نظرش زیبا می امدم.ولی با ان حال و روزی که   داشتم زیاد مقدور نبودم .   دوست داشتم طوری وانمود کنم که فکر کند که متوجه بالا امدنش نشدم   پس روی تخت نشستم و سرم را میان دست هایم گرقتم قلبم به شدت   می کوبید و با صدای هر قدمش نفسم بالا نمی امد در همان یک لحظه بی   حجاب و بی پوشش نشسته بودم پشیمان شدم و دوباره مصمم شدم .از   برخوردش می ترسیدم ولی باز به خودم دلداری می دادم و خودم را بالاخره   به خدا سپردم.   سر تا پای وجودم را اضطراب و دلهره گرفته بود که در اتاق به شدت باز شد   که اردوان که هنوز چهرهاش برافروخته بود در چهار چوب در نمایان شد و با   لحن سرد و طلب کارانه ای که بی شباهت به لحن صحبتش در روز   خواستگاری و عروسیمان نداشت گفت:   -اومدم تکلیفمون رو با هم ..........در حالی که هنوز حرفش به پایان نرسیده بود،سرم را بلند کردم.اردوان که انگار به وقل شیدا رفته بود تو هپروت و جمله اش نصفه مانده بود همان طور زل زده بود  به من و مات و مبهوت مرا نگاه می کرد. من هم با این که به خودم کلی گفته بودم طلایه باید محکم باشی و شخصیت خودت را حفظ کنی ولی اختیار اشک هایم که معلوم نبود از کجا می آیند با آن همه قذرت روی صورتم روان شده بود.اردوان که انگار با دیدن اشک های من کمی به خودش آمده بود جلو آمد و کلماتش را بریده بریده ادا کرد و گفت: -شما.... و بعد از مکثی ادامه داد: -تو،تو زن من هستی؟یعنی همون دوستِ.... من که با پشت دست اشک هامو پاک می کردم بی توجه به اردوان که هنوز گنگ و حیران بود از روی تخت بلند شدم و یه سمت کمد لباس هایم رفتم که خیلی مرتب و منظم چیده شده بود و انگار گلاره وقت بهم ریختنش را پیدا نکرده بودو هر کدام را به ترتیب برمی داشتم و داخل چمدانی که آماده کرده بودم تا خریدهای آن روز برای خانواده ام را در آن بگذارم می گذاشتم.اردوان که حالا کاملا به خودش آمده بود در حالی که به وضوح لرزش دست هایش را حس می کردم بازویم را گرفت و با قدرت به سمت خودش برگرداند. از شدت حرکت اردوان نزدیک بود تعادلم را از دست بدهم،تا به حال هیچ گاه از این فاصله مقابلش قرارا نگرفته بودم.حتی روز عروسیمون،چه بوی خوبی می داد،چقدر دوست داشتم در آن لحظه بگویم خیلی دوستت دارم با تمام وجود،به قدری که حاضرم به خاطرش غرورم،آینده ام و همه چیزم را زیر پا بگذارم و به همان شکل در جوارش یعنی فقط نزدیکش زندگی کنم.ولی افسوس که باید ازش می گریختم باید از او که شوهر واقعی و رسمی و مال خودم بود فرار می کردم به همین خاطر در حالی که از دیدن نگاه عمیق و زیباییش سیر نمی شدم،سرم را پایین انداختم.اردوان که تا آن موقع سکوت کرده بود گفت: -سرتو بلند کن. من که اگر یک بار دیگه به ان چشم های جذاب و سیاه خیره می شدم دیگر نمی توانستم ازش بگریزم همان طور که سرم پایین بود.آن قدر آهسته که فقط خودم می شنیدم گفتم: -من باید برم.برات دادخواست طلاق می فرستم. اردوان فشار دست هایش را که حالا یکی هم به چانه ام بود تا سرم را بالا بگیرد بیشتر کرده بود به حالت تاکیدی گفت: -گفتم سرت رو بلند کن و تو چشم های من نگاه کن. و با حرکت محکمی چانه ام را بالا آورد و حالا دوباره چشم در چشم هم خیره شده بویدم.اردوان که انگار آدم ندیده،چنان به چشم هایم،چشم دوخته بود که احساس می کردم گونه هایم سرخ شده و تنم گُر گرفته و تمام اعضا و جوارح وجودم دست به انقلابی  زده اند که تنم را بر لرزه وامی داشت.نگاهم را رو به پایین گرفتم می ترسیدم از چشم هایم بخواند به حرفی که می زنم هیچ اعتقاد و ایمانی ندارم و مجبورم با تمام عشقی که نسبت بهش دارم ازش بگریزم.اردوان با تحکم گفت: -این بازی ها برای چی بود؟ من که دیگر بیشتر نمی توانستم زیر نگاه دلفریبش طاقت بیاورم با حرکتی خودم را از دستانش بیرون کشیدم و گفتم: -هرچی بود تموم شد.به محض این که برسم براتون دادخواست طلاق می فرستم. اردوان که چهره اش حسابی برافروخته شده بود در حالی که دوباره مرا که برای جمع آوری لباس هایم می رفتم به سمت خود می کشید با لحن تندی گفت: -اگر می خواستی بعد از یک سال و نیم طلاق بگیری پس چرا قبول کردی عقد کنیم؟ و با فریاد ادامه داد: -این مسخره بازی ها برای چی بود؟تو که این شکلی همه جا می گردی پس اون ریخت و قیافه چی بود که روز خواستگاری جلوی من درست کرده بودی؟! من که سعی می کرده به خودم مسلط باشم خیلی محکم گفتم: -من هم نمی خواستم عقدت بشم،من که اصلا قصد ازدواج نداشتم. اردوان که پوزخندی می زد گفت: -ببخشید!اون وقت چرا با اون همه حرفی که من بهت گفته بودم قبول کردی ازدواج کنیم؟ من که سرم پایین بود و سعی می کردم تمام اعتماد به نفسم را جمع کنم محکم گفتم: -چون زور بود،شما روز خواستگاری گفتید جواب رد بهتون بدم.ولی قبل از این که شما چنین درخواستی داشته باشید من می خواستم با التماس و استغاثه ازتون بخوام برید سراغ یه دختر دیگه،دختر که براتون قحط نبود.من می خواستم درسم رو بخونم به همین خاطر اصلا دوست نداشتم منو ببینید و یه موقع بپسندید.ولی وقتی شما اون طوری گفتید و رفتید من هم هر چی به خانواده ام گفتم نمی خوام ازدواج کنم قبول نکردند و گفتند باید خئاستگارت یه ایرادی داشته باشه تا جواب رد بهشون بدیم.چون فرنگیس خانم و حاج آقا صولتی بهشون بر می خوره و هر چی التماس کردم بی فایده بود.شما هم که هیچ تلاشی نکردید حتی نماندید حرف های من رو هم بشنوید.من به عمد اون ریختی اومدم جلوتون تا بلکه به ذوقتون بخوره و جواب رد از شما باشه ولی شما فقط بلد بودی برای من که هیچ کاره بودم خط و نشون بکشی و پیش بزرگترهامون طوری رفتار کردی انگار منو کاملا پسندیدی و همه چیز رو سپردی دستشون و خودتم هیچ مخالفتی نداری.هر چی من،به مامانم اینها گفتم داماد راضی نست اون هم زن نمی خواد خانواده اش زورش کردند باور نکردن.اونا فکر کردن من دارم دروغ می گم که از ازدواج فرار کنم و حتی تایکد کردند که این اراجیف زاییده ی ذهن خودمه جلوی مادر یا پدرت نگم و آبروشون رو نبرم،شما هم که تو اون مدت حتی یک با رنیومدید،حتی یه زنگ هم نزدید که من بگم تو چه مخمصه ای گیر کردم بلکه خودتون بیایید و یه فکری بکنید ولی شما فقط فرار کردید و من رو با مادرتون فرنگیس خانم که انگار براش قحطی دختر دم بخت اومده بود و مامان خودم که فکر می کرد جواب رد به پسر دوست آقا جونم یعنی آبروریزی و عدم صلاحیت و خلاصه هر چی فکرش رو بکنی برای خانواده ی شما،تنها گذاشتید.من هم وقتی هر چه مقاومت کردم بی نتیجه ماند،تسلیم شدم ولی آن قدر شما بهم اهانت کردید و یک طرفه و بی مخاطب به قاضی رفتید که وقتی هم آمدید دوست نداشتم ریختتون رو ببینم چون کار از کار گذشته بود و آن چیزی هم که نمی خواستم شده بود.پس ترجیح دادم دیگه اصلا نبینمتون و به آرزوم که دانشگاه رفتن بود برسم. کلمه به کلمه این حرف ها را که تمام شب های تنهایی هایم با خود تمرین کرده بودم تا روزی که به اردوان بگویم و غرور از دست رفته ام را اغنا کنم آنقدر پیش خودم تکرار کرده بودم که باورم شده بود مثل ضبط صوتی پخش کردم و سپس برای آن که دق و دلی تمام حرف هایی را که تابه حال ازش شنیده بودم و غرور لگد مال شده ام را دربیاورم و با اعتماد به نفسی که از بیان آن حرف ها به دست آورده بودمبه چشم هایش خیره شدم و با نهایت پررویی گفتم: -اگر واقعیت امر رو بخوای من ازت متنفر بودم مخصوصا از اون غرور کاذبت که فکر می کردی حالا چون دنبال توپ بی خاصیت می دویی و پول مفت می گیری تحفه هستی! دوباره خیره تر نگاهش کردم و چشم هامو جمع کردم و با نهایت قدرت گفتم: -آره ازت متنفر بودم و هستم تا الان هم فقط به خاطر آبروی آقا جونم اینها تو این وضعیت سر کردم ولی دیگه نمی تونم شاهد کثافتکاری های مردی مثل تو که مثلا خیر سرش زن داره و راحت می ره سراغ یکی دیگه و با کمال وقاحت نامزد اختیار می کنه باشم.نه فکر کنی چقدر برام مهمه و ناراحت می شم،نه،هرگز اگه این طوری بود اصلا برای جشن نامزدیتون نمی آمدم بلکه به خاطر این می ترسم که به گوش خانواده ام برسه و آبروشون بره ولی حالا که این شرایط پیش اومده،اصلا بهتره همین موضوع رو بهشون بگم و ازت جدا بشم و با خیال راحت و به درس و مشقم برسم. اردوان که همچو بادکنکی سوزن خورده به یک باره تمام باد غرورش خوابیده بود،روی تخت نشست و دست هایش را حائل صورتش کرد تا اوج شکسته شدند را نبینم و بعد از دقایقی با تحکم گفت: -ولی تو حق نداری با آبروی من بازی کنی. من که کاملا اشک هایم متوقف شده بود و از این که اردوان را خوار و درمانده کرده بودم خشنود بودم با لحن کنایه امیزی گفتم: -مطمئنی که آبرو داری؟! و نگاه تحقیر آمیزی بهش انداختم.اردون که دوباره نگاهش همان نگاه مغرور و کمی هم خشن شده بود گفت: -همین که گفتم،درسته که هیچ کدوم میلی به این ازدواج نداشتیم ولی الان به خاطر پدر و مادرهامون هم که شده باید تحمل کنیم. من که اخم هایم درهم رفته بود با صلابت گفتم: -متاسفم من هم تا امرور فکر می کردم فقط با کمی گذشت می تونم به این زندگی با این شرایط پیچیده ادامه بدم و خیلی راحت به همه ی خواستگارهایم هم مثل همین کوروش خان دوست صمیمی جناب عالی روی خوش نشون نمی دادم و سعی می کردم طوری رفتار کنم که مشکلی پیش نیاد ولی انگار با توجه به نامزد شما که شرایط روحی مناسبی هم نداره... و در حالی که به وضع سالن اشاره می کردم دوباره در چشم های اردوان دقیق می شدم و ادامه دادم: -نمی شه به این وضعیت ادامه داد،شما بالاخره الان نامزد کردید ولی فردا که عروسی کنید فکرشو کردید که خانمتون چطور می خواد حضور یم زن دیگه هرچند اٌخی و بد از نظر شوهرش رو تحمل کنه.آن وقت کار سخت تر می شه. اردوان که انگار از بردن اسم کوروش و خواستگارهای دیگر چهره اش کمی در هم رفته بود.گفت: خب اگر.... در حالی ککه انگار از گفتن بقیه حرفش تردید داشت کمی مکث کرد و بعد ادامه داد: -اگه هردومون به کل قصد ازدواج نداشته باشیم! اردوان که حالا لبخند شیطنت آمیزی می زد گفت: -البته شما که اگر هم بخواهید نمی تونید،من هم به خاطر آبرو قید ازدواج رو می زنم. من که انگار به یک باره نور امید توی قلبم درخشید و از این پیشنهاد حسابی راضی بودم به روی خودم نیاوردم و گفتم: -فکر نمی کنم عملی باشه بالاخره که نمی تونیم با آینده همدیگه بازی کنیم. اردوان که رنگ نگاهش تغییر کرده بود گفت: -ولی فکر کنم شما گفتید هدفتون برای آینده درس خوندنه. از این فکر که او را درمانده و کمی هم حسود البته از نظر خودم می دیدم حسابی غرق لذت شده و گفتم: -درسته ولی نه تا همیشه،آخه بالاخره چشم بر هم بزنیم درس های من تموم می شه و شاید کسی مد نظرم باشه و بخوام برم دنبال همون همسر ایده آلم. اردوان که حالا کاملا عصبی بود گفت: -یعنی تا الان به این چیزها فکر نمی کردید؟حالا یادتون افتاده لابد هم کوروش کیس مورد نظره. من که وقتی او را آن گونه آشفته می دیدم انگار توی دلم جشن عروسی برپا می شد خونسرد گفتم: -نه...این چه حرفیه من اصلا.... وسط حزفم آمد و با اخم گفت: -یعنی تو روت می شه از من طلاق بگیری و بری زن دوست صمیمیم بشی؟حالا اون هر چقدر خوب باشه،یا بین من و تو هم هیچ چیز نباشه،بالاخره از تو شناسنامه ات که نمی تونی اسم منو عوض کنی! من که از گفتن تو،به جای شماهای گذشته حسابی خوشم آمده بود گفتم: -شما اشتباه می کنید فکر کردید من فقط همین یه خواستگار رو دارم که بخوام به قول شما چنین خجالتی رو به جان بخرم؟! اردوان که حسادت کاملا در چهره اش عیان شده بود با غیظ گفت: -اصلا چه معنی داره شما همچین خواستگارام،خواستگارام می کنید،انگار نه انگار یک زن شوهر دار هستید واقعا قباحت داره! من که برای این طور حرف زدنش غش و ضعف می رفتم با همان حالت بی تفاوتی گفتم: -ولی انگار این کار برای شما چندان هم بی معنی نیست! اردوان گفت: -شرایط زن و مرد فرق داره بهتره یادآور بشم شما اگه بخواید هم ازدواج کنید فعلا نمی تونید. در حالی که اخم هایم را درهم می کشیدم گفتم: -مثل این که متوجه عرایض بنده نشدید من گفتم می خوام از شما جدا بشم به خاطر همین مسائل دیگه. و در حالی که لحن صدامو خونسردتر می کردم گفتم: -شما هم بهتره به جای فکر به آبروی پدر و مادرتون و این که امکان داره حالا چند وقت از دست شما شاکی بشن به آینده و همسرتون.... و با پوزخندی که می زدم ادامه دادم: -ببخشید منظورم نامزدتون فکر کنید. اردوان با خشم دستم را کشید و مرا رو به رویش قرار داد و در حالی که در چشم هایم خیره می شد و حالا دیگر من هم با نهایت پررویی به آن چشم ها خیره شده بودم.گفت: -من دارم ازت خواهش می کنم اصلا بهرته با همدیگه در موردش بعدا تصمیم گیری کنیم و به نتیجه برسیم و اگر هم منظور شما گلاره است...چند نفر دیگه مگه هستن...؟ در حالی که با کلافگی سرش را تکان می داد گفت: -اون...یعنی می دونید....گلاره به زور خودشو تو زندگی من انداخته یعنی می دونید من اصلا قصد این که اون شب با هم نامزد کنیم رو نداشتم،اون فقط.... در حالی که کاملا فهمیده بودم اردوان از من خوشش امده و کوروش درست گفته بود که احساسش نسبت به گلاره الکی است و حالا مطمئن شده بودم گفتم: -شما چه قدر آدم جالبی هستید!در مورد همه چیز این جوری فکر می کنید؟به زور یکی می یاد همسرتون می شه و به زور هم یکی دیگه می یاد نامزدتون می شه،فکر نمی کنید آخر و عاقبتتون خدا به خیری داره؟به نظر من این قدر زیر بار زور نرین. و پشت چشمی برایش نازک کردم.اردوان که لبخند قشنگی روی لب هایش نشسته بود با شیطنت گفت: -شما هم که ماشالله کم زبان ندارید!ولی تو این مدت با نامه نگاری با من در ارتباط بودید. من عم که از حرفش لبخندی رو ی لب هایم آمده بود مظلومانه گفتم: -بخشید مجبور بودم یک وقت هایی یادداشت بذارم،مخصوصا اون روز که یک دفعه آقا رحیم رو دیدم نزدیک بود از ترس سکته کنم. اردوان که حالا بلند می خندید گفت: -اتفاقا خدا رو شکر که ترسیدید. با چشمهای پرسشگرم نگاهش کردم و او ادامه داد: -آخه بعد از اون اوضاع بر وفق مرادم شده بود و بنده،یک دلی از عزا در آوردم و به آرزوم یعنی خوردن غذاهای خونگی رسیدم. من که با شیطنت نگاهش می کردم با لحن کنایه آمیزی گفتم: -چرا شکمتون عزادار بود مگه نامزدتون نمی دونه شما غذای خونگی دوست دارید؟! اردوان که به یک باره خنده از روی لب هایش محو شده بود گفت: -اون زیاد از این کارها بلد نیست،یعنی اصلا موضوع.... سری تکان داد و چیزی نگفت.من که تاسف بار بهش نگاه می کردم گفتم: -ناراحت نباشید یاد می گیره. اردوان با اخم نگاهم می کرد و گفت: -ناراحت نیستم و فعلا نگران چیزهای دیگه ای هستم. من که با شیطنت نگاهش می کردم گفتم: -مثلا چه چیزهایی؟! اردوان این بار جدی تر نگاهم کرد و گفت: -ولش کن،به صورت مختصر مربوط به آبروی خانواده هامونه ولی فعلا بهتره یه چایی بخوریم بعد با هم صحبت می کنیم.آخه از صبح اون قدر که حرف زدم دهنم کف کرده. و بعد با نهایت مهربانی ادامه داد: -اگر ممکنه زحمتش رو بکشید. من که از این پیشنهاد اردوان روی پاهایم بند نبودم و دوست داشتم جیغ بکشم و بپرم بغلش و بگویم تو جان بخواه همین الان برات شام هم درست می کنم ولی باز هم خودم را کنترل کردم و گفتم: -ببخشید با این وضعیت که نامزد جناب عالی درست کردند معذورم. اردوان نگاه شرمنده ای بهم انداخت و گفت: -بابت این کاش معذرت می خوام،گلاره وقتی عصبانی می شه اختیارش رو از دست می ده،من نمی خواستم بیاد بالا ولی تو یه حرکت پرید تو آسانسور و اومد بالا بعد هعم در آسانسور رو باز گذاشته بود که من نتونم بیام وقتی هم که اوم م بالا بی فایده بود هرچند حداقل اجازه ندادم اتاق هاتون رو بهم بریزه. من که با حرص نگاهش می کردم گفتم: -خدا بهتون صبر بده. اردوان خندید و گفت: -عجب،پایین که دیگه همه چیز سرجاشه اگر ممکنه اونجا یه چایی تحویل بنده بدین. و در حالی که انگار از جادوی چشم هایش باخبر بود به چشم هایم خیره شد و گفت: -اندازه یه چایی که تمکین می کنید؟به عنوان همسر بنده! من که انگار دمیا به کامم شده بود گفتم: -بله حتما،فقط به یه شرط. اردوان که چشم هایش حالا دیگر می خندید گفت: -چه شرطی؟ -باید خرابکاری های نامزد عزیزتون رو درست کنید. انگار منتظر بود من ظرط بذارم تا او هم درخواستی داشته باشد.گفت: -اون وقت باید یه شام هم تمکین کنید،بدجوری گرسنمه از دست این دختره ناهار هم نفهمیدم چی خوردم. من که لبخند می زدم گفتم: -قبول. اردوان هم لبخند روی لب هایش نشست و چشم هایش هم به نظرم حسابی می خندید.گفت: -خوب پنالتی به نفع خودتون می گیریدها! بعد برای اولین بار با همدیگه داخل آسانسور شیشه ای شدیم و پایین رفتیم.