رمان آیلا (4)
بود بهم
خلاصه خیلی خوش گذشت راستش اتفاق
خاصی نیوفتاد چون لباسم مجلسی بود
نتونستم هیپ هاپ و تکنو و از این جور
چیزا برقصم
~~~~~~~~~~~~~~~~
وقتی رسیدم خونه با مامی و بابا وتوهان تا
۳ صبح داشتیم ور میزدیم که بالاخره بابا
فهمید چه مرگمه و رو به مامان گفت
-بسه دیگه عزیزم این دختر دیگه غش کرد
-ای وای آیلا ببخشید
-اشکال نداره اگه بذارین برم بخوابم
-باشه گلم شب بخیر
رفتم تو اتاقم و با همون لباسا افتادم رو
تخت
.
.
.
.
صب با نور خورشید که قشنگ تو چشم
بنده بود بیدار شدم ساعتو نگاه کردم
وووووووووووووووووووووووووو ۱۲ بود تا حالا
اینقدر نخوابیده بودم ولی چسبید
خیله خوب بریم سر آنالیز اتاقم
اتاقم خلی بزرگ بود دیواراش کاغذ دیواری
به رنگ بنفش کمرنگ با نقش های بنفش
پر رنگ یه تخت دایره ای کل بنفش پر رنگ
با روتختی ست با کاغذ دیواریم یه کتاب
خونه ی به رنگ بنفش کمرنگ و نقش
های بنفش پر رنگ بامیز آرایش بزرگ و میز
تحریر یا همون کامپیوتر و پاتختی ها و قالی
ستش کلا ست بود دیشب با کمک توهان
عکس بزرگمو که لباس بنفشم پوشیده
بودمو رو دیوار نصب کرد
خوب اتاقم ۲ تا در داشت یکیش مال لباسا
و کفشو اینام بود که داخلش ترکیبی از
رنگای فیروزه ای و قهوه ای سوخته بود و
اون یکی در مال حمام و دستشویی بود
که دکورش کرم قهوه ای بود
تمام وسایلامو چیدم و اتاقو کامل تمیز کردم
بعد وانو پر کردم و رفتم توش و دراز
کشیدم آخیش چه خوبه نفهمیدم چی
شد که خوابم برد
.
.
.
.
شاید امشب یه پست گذاشتم
.
.
.
نظر یادتون نره باااااااااای