ازدواج صوری.....25
در اتاقم باز کردم و رفتم توش.
رو تختم خودمو پرت کردم و سرمو فرو کردم تو بالشت.
باورم نمی شد زندگیم به همین راحتی از بین رفته.
گریم نمیومد. نمی دونم چرا. بیشتر دلم می خواست یکی دلداریم بده ، یکی که مجبور نباشم براش قصه رو تعریف کنیم. یکی که همه چی رو بدونه ...
ولی کسی نیست ..
در اتاقم باز شد.
– خر خوشگله ی من ( اسم مستعارم ) چته؟
با صدای ناراحتی گفتم : داداشی می خوام استراحت کنم ، میشه تنهام بزاری؟
- نمی خوای بگی چی شده؟ با باراد دعوا کردی؟ چیزی بهت گفته؟
جوابشو ندادم. تنها همون کلمه ی باراد کافی بود تا بغضم بترکه. ولی خودمو نگه داشتم. وقتی صدای بسته شدن در اومد، بی صدا شروع کردم به گریه کردن.
–دیدی گفتم چیزی شده؟
سرمو بلند کردم. به در تکیه داده بود و داشت منو نگاه می کرد.
– نمی خوای بگی نهال بهت چی گفته که اینقدر بهم ریخته؟
با هق هق گفتم : تو از کجا می دونی؟
کنارم روی تخت نشست.
منم پاشدم و کنارش نشستم.
– وقتی تو ماشین تو حال خودت بودی باراد بهم زنگ زد.. گفت که این دختره یه چیزایی بهت گفته که تورو از تصمیمت منصرف کرده.
نگاش کردم.
نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر گریه.
تیرداد رو بغلش کردم.
دستشو رو موهام کشید و گفت : گریه نکن دیگه گریه میکنما!
سرمو جدا کردم و یه لبخند زدم.
– تو گریه کنی؟ مسخره؟؟
- آهــــــــان! حالا شدی خر خوشگله خودم!
این اخلاق تیا رو دیوونه وار دوس داشتم! همیشه سر حالم میاورد.
من : وقتی اومد تو اتاق و خواست تنها با هام حرف بزنه ، خیلی مشتاق بودم ببینم چی می خواد بگه.
*********************************************
نهال : خواهش می کنم بشین!
روی مبل پشت سرم نشستم.
رو به روم نشست.
– ببین خانوم خانوما بدون مقدمه شروع می کنم.. شنیده بودم که باراد با یه دختره ازدواج کرده ولی اون موقع باور نکردم یعنی باورم نمیشد چون باراد اونقدر منو دوست داشت که وقتی ترکش کردم در واقع مجبور به ترکش شدم با خودش عهد ببنده که با دختر دیگه ای ازدواج نکنه. من باراد بیشتر از هر کس دیگه ای میشناسم .. پسر عموم.. از بچگی با هم بزرگ شدیم.. ریز و درشت اخلاقش تو دستم.. می دونم که اگرم با کسی ازدواج کنه ، اون ازدواج از روی عشق نبوده...
( از جاش بلند شد وشروع کرد دورم چرخیدن. پشت سرم وایستاد و دم گوشم گفت ) بلکه از روی هوس بوده! ..
ازم جدا شد.
– تو دختر خوشگلی و همینم برای جذب مردا کافیه.. ولی فقط جذب نه چیز دیگه ای.. خوب بارادم مرده ، و توام جذاب...
با لحن ترسناکی خندید.
– می دونی که چی می گم ..
یهو جدی شد
. – پس خوب گوشاتو باز کن ، همین فردا میای و چکتو می گیری و راتو می کشی و میری وگرنه ...
یهو شیر شدم .
این کی بود که با من اینجوری حرف می زد؟؟
– وگرنه چه غلطی می کنی؟
از لحنم جا خورد .
از جام پاشدم و رفتم سمتش.
حالا نوبت من بود
– ببین نهال خانوم ، هرکی می خوای باشی باش .. میخ وای دختر عموش باش یا هر خر دیگه .. برام مهم نیست چقدر میشناسیش .. باراد منو دوست داره و من از این موضوع مطمئنم. پس پاتو از گلیم ما بکش بیرون!
خندید و گفت : اا پس خبر نداری!
– از چی؟
تلفن روی میز تحریر فلفلی برداشت و یه شماره رو فشار داد.
– سوسن اون جعبه ی زیر تخت باراد بیار.... نگران نباش می دونه .. سریع !
تلفن قطع کرد و اومد سمتم.
–پس صبر کن و ببین!........
رو تختم خودمو پرت کردم و سرمو فرو کردم تو بالشت.
باورم نمی شد زندگیم به همین راحتی از بین رفته.
گریم نمیومد. نمی دونم چرا. بیشتر دلم می خواست یکی دلداریم بده ، یکی که مجبور نباشم براش قصه رو تعریف کنیم. یکی که همه چی رو بدونه ...
ولی کسی نیست ..
در اتاقم باز شد.
– خر خوشگله ی من ( اسم مستعارم ) چته؟
با صدای ناراحتی گفتم : داداشی می خوام استراحت کنم ، میشه تنهام بزاری؟
- نمی خوای بگی چی شده؟ با باراد دعوا کردی؟ چیزی بهت گفته؟
جوابشو ندادم. تنها همون کلمه ی باراد کافی بود تا بغضم بترکه. ولی خودمو نگه داشتم. وقتی صدای بسته شدن در اومد، بی صدا شروع کردم به گریه کردن.
–دیدی گفتم چیزی شده؟
سرمو بلند کردم. به در تکیه داده بود و داشت منو نگاه می کرد.
– نمی خوای بگی نهال بهت چی گفته که اینقدر بهم ریخته؟
با هق هق گفتم : تو از کجا می دونی؟
کنارم روی تخت نشست.
منم پاشدم و کنارش نشستم.
– وقتی تو ماشین تو حال خودت بودی باراد بهم زنگ زد.. گفت که این دختره یه چیزایی بهت گفته که تورو از تصمیمت منصرف کرده.
نگاش کردم.
نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر گریه.
تیرداد رو بغلش کردم.
دستشو رو موهام کشید و گفت : گریه نکن دیگه گریه میکنما!
سرمو جدا کردم و یه لبخند زدم.
– تو گریه کنی؟ مسخره؟؟
- آهــــــــان! حالا شدی خر خوشگله خودم!
این اخلاق تیا رو دیوونه وار دوس داشتم! همیشه سر حالم میاورد.
من : وقتی اومد تو اتاق و خواست تنها با هام حرف بزنه ، خیلی مشتاق بودم ببینم چی می خواد بگه.
*********************************************
نهال : خواهش می کنم بشین!
روی مبل پشت سرم نشستم.
رو به روم نشست.
– ببین خانوم خانوما بدون مقدمه شروع می کنم.. شنیده بودم که باراد با یه دختره ازدواج کرده ولی اون موقع باور نکردم یعنی باورم نمیشد چون باراد اونقدر منو دوست داشت که وقتی ترکش کردم در واقع مجبور به ترکش شدم با خودش عهد ببنده که با دختر دیگه ای ازدواج نکنه. من باراد بیشتر از هر کس دیگه ای میشناسم .. پسر عموم.. از بچگی با هم بزرگ شدیم.. ریز و درشت اخلاقش تو دستم.. می دونم که اگرم با کسی ازدواج کنه ، اون ازدواج از روی عشق نبوده...
( از جاش بلند شد وشروع کرد دورم چرخیدن. پشت سرم وایستاد و دم گوشم گفت ) بلکه از روی هوس بوده! ..
ازم جدا شد.
– تو دختر خوشگلی و همینم برای جذب مردا کافیه.. ولی فقط جذب نه چیز دیگه ای.. خوب بارادم مرده ، و توام جذاب...
با لحن ترسناکی خندید.
– می دونی که چی می گم ..
یهو جدی شد
. – پس خوب گوشاتو باز کن ، همین فردا میای و چکتو می گیری و راتو می کشی و میری وگرنه ...
یهو شیر شدم .
این کی بود که با من اینجوری حرف می زد؟؟
– وگرنه چه غلطی می کنی؟
از لحنم جا خورد .
از جام پاشدم و رفتم سمتش.
حالا نوبت من بود
– ببین نهال خانوم ، هرکی می خوای باشی باش .. میخ وای دختر عموش باش یا هر خر دیگه .. برام مهم نیست چقدر میشناسیش .. باراد منو دوست داره و من از این موضوع مطمئنم. پس پاتو از گلیم ما بکش بیرون!
خندید و گفت : اا پس خبر نداری!
– از چی؟
تلفن روی میز تحریر فلفلی برداشت و یه شماره رو فشار داد.
– سوسن اون جعبه ی زیر تخت باراد بیار.... نگران نباش می دونه .. سریع !
تلفن قطع کرد و اومد سمتم.
–پس صبر کن و ببین!........
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۳۰ ساعت 18:9 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|