همه با اهنگ همراهی میکردیم و دست میزدیم....
ارمیتا هم که از خوشحالیش نمیدونست باید چیکار کنه؟؟...
نه اینکه تا حالا براش تولد نگرفته باشیم...نه...
اتفاقا براش تاحالا 4.5 باری تولد گرفته بودیم ...
اما همیشه ازینکه اینقدر بهش توجه بشه و کادوهای زیاد نصیبش بشه از خوشحالی ذوق مرگ میشد!!!!!
ارمیتا شمعارو فوت کرد و کیکشو برید....
همه به افتخارش دست زدیم....
بابای احسان همه ی فامیل رو به سکوت دعوت کرد و گفت:
_یه لحظه خانما و اقایون....اول از همه میخواستم دوباره تولد ارمیتا جان رو بهش تبریک بگم ...
انشاا..که سالهای سال با خوبی و خوشی زیر سایه ی پدر و مادر خوبش و همینطور خواهر نازنینش زندگی عالی توام با ارامش داشته باشه....
اما بریم سر اصل مطلب....
میخواستم همین جا پارمیدا جان رو از رضا جان و پروین خانم برای پسرم خواستگاری کنم....
البته ما قبلا در این باره با رضا جان و پروین خانم حرف زده بودیم...
ظاهرا مشکلی نیست اما دقیقا از نظر پارمیدا جان مطلع نشدیم.....پارمیدا جان ما منتظر جوابیم عزیزم....
همه ی نگاه ها به سمت من چرخید....ولی من به احسان نگاه کردم....
بهم لبخند زد منم جوابشو با یک لبخند دادم....
کلا از خجالتای دخترونه و اینکه مثلا تو این موقع ها دختر باید صورتش از خجالت سرخ بشه بدم میومد...( پرووو بودم دیگه!!!)
همه میدونستن تو حرف زدن خیلی رکم و حاشیه نمیرم...
برای همین به شوهر خالم گفتم:
_من حرفی ندارم البته با اجازه ی پدرو مادرم....
خاله با صدای بلند گفت:
_پس مبارکه....
و با این حرف خاله همه شروع کردن به دست زدن.....
یه لحظه نگام به باران افتاد...صورتش از عصبانیت سرخ شده بود...
میدونستم تو اونموقع اگه کنارش بودم با دستاش خفم میکرد....(اخی طفلی)...!!!!!!
خاله از تو کیفش یک جعبه کوچیک و خیلی شیک در اورد و به احسان داد....
احسان هم به سمت من اومد....
احساس دختری رو داشتم که از خوشبختی چیزی کم نداره...
دیگه چی میخواستم از زندگی؟؟؟؟....
ولی تو اون لحظه نمیدونستم دنیا خیلی پسته و سرنوشت همیشه اونجور که ما فکرشو میکنیم برامون رقم نخورده....
احسان دستمو گرفت و یک حلقه خیلی ظریف که روش با برلیان هایی نسبتا درشت تزئین شده بود به انگشت دست چپم کرد...
و گفت:
_عاشقتم خانومی....
وبعد خم شد و گونمو بوسید....
بازم همه دست زدند....واقعا خوشحال بودم ...
نوبت باز کردن کادوهای ارمیتا بود....
من از قبل براش یک خرس بزرگ پشمالو گرفته بودم....
میدونستم ارزوشه یکی ازینا داشته باشه واسه همین براش خریدم و تو یک جعبه خیلی بزرگ کادوش کرده بودم....
مامان و بابا هم یک النگو به اضافه ی یک گردنبند خیلی خوشکل و همینطور یک عروسک براش خریده بودن....
خب وضع مالیمون خیلی خوب بود....
بابا مهندس ساختمون بود مامان هم استاد دانشگاه....
بقیه فامیل هم کادوهاشون میشه گفت بیشترش یا عروسک بود یا لباس ...
مارال و اتنا و سحر هم باهم یک ربع سکه گرفته بودن....
رفتم پیش دوستان گرامی!
مارال تا منو دید شروع کرد به حرف زدن....
_پارمیدا میگما هنوز یه روز نشده این پسره برگشته بعد یک راست اومده خواستگاریت...
ماشالا رو که نیست...تو هم یه وقت خجالت نکشی ها...
واقعا که...چه از خدا خواسته زل زده تو صورت شوهر خالش میگه:
من حرررررفی ندارم...البته با اجازه ی مادر و پدرم....
دخترا هم دخترای قدیم بخدا...از سنگ پای قزوینم بدتری باور کن...
دختره ی بی حیا ی بی چشم و روی و بی...
_اه بسه دیگه سرمو بردی....خب چیکار میکردم؟؟؟؟پسر به این خوبی از کجا پیدا میکردم؟؟؟
تازه احساس میکنم عاشقشم....
سحر ادای عق زدن رو در اورد و گفت:...
_اه اه اه حالم بهم خورد....
تروخدا تو یکی که دیگه حرف عشق و عاشقی نزن که هیچ چیزت باهاش جور در نمیاد....
تو و عاشقی؟؟ ؟؟! !!! !....دروووو ووو ووو ووغ!!!!....نگو باور نمیکنم...
_به درک باور نکن...چیی ییی ییییش!
_اخی اونجارو..فکر کنم اقا گرگه اومد نامزدتو بخوره...
به سمتی که اتنا اشاره میکرد نگاه کردم و دیدم باز باران داره رو مخ احسان ام سی میزنه!
از بچه ها عذر خواهی کردم و رفتم سمتشون...اما بین راه ارمیتا اومد پیشم و گفت:..
_خواهری میای باهام برقصی؟؟؟....تروخدا
_ارمیتا عزیزم الان کار دارم بذار چند دقیقه دیگه میام قربونت برم....
بوسش کردم و به طرف احسان و باران رفتم...
.
وقتی رسیدم باران بهم نگاه کرد و با لبخندی موزیانه گفت:..
_بهم میرسیم پارمیدا خانوووووووووووووم.......
و با دستش به شونم زد و رفت....
بغض کردم...
میدونستم تا زهرشو نریزه راحت نمیشه...
احسان دستمو گرفت و بوسید:...
_نترس هیچ غلطی نمیتونه بکنه عزیزم....
_امیدوارم....
اونشب قرار شد مجلس نامزدی و عروسی باهم گرفته شه چون احسان دوست داشت هرچه سریعتر عروسی کنیمو بریم خونه ی خودمون...
به همه اعلام کردیم که هفته ی دیگه جمعه عروسیه و تو باغ بزرگ بابای احسان در شاندیز برگزار میشه....
جشن هم تموم شد و همه رفتن خونه هاشون...
رفتم تواتاقم و لباسامو عوض کردم....
وقتی خواستم رو تختم بخوابم یاد لحظه ای افتادم که ساسان میخواست بهم تجاوز کنه...
با خودم عهد کردم که دیگه به این موضوع فکرنکنم....
موبایلمو برداشتم....
یک اهنگ انتخاب کردمو هندزفری رو گذاشتم تو گوشم...
کاش غصه تموم میشد...کاش گریه نمیکردم
من باعث و بانیشم...دنبال کی میگردم
تقصیره خودم بوده...هرچی که سرم اومد
از هرچی که ترسیدم...عیننا به سرم اومد
تو حس منو دیدی...احساس خطر کردی
تا رازمو فهمیدی...دنیارو خبر کردی
این حادثه ی تلخو...از چشم تو میدیدم
تو روی تو دنیا بود...من پشت تو جنگیدم
داشت خوابم میبرد که صدای ویبره گوشیم اومد...
یک اس ام اس از طرف احسان واسم اومده بود:
_شبت بخیر خانومم....
نمیدونی چقدر خوشحالم ازینکه جمعه ی هفته ی بعد به ارزوم میرسم...
مطمئن باش خوشبختت میکنم گلم...
خوابای خوب خوب ببینی...بای
منم براش اس دادم:..
_خیلی دوست دارم احسان...شب بخیر
وقتی اس ام اسم delivered شد گرفتم خوابیدم...
طی این دوهفته هروز صبح بعد ازینکه از مدرسه میومدم میرفتیم دنبال کارای عروسی...لباس عروسمم خاله از ترکیه سفارش داده بود و تا فردا میرسید...
کارتای عروسی رو هم خودمو احسان رفتیم بین فامیلا پخش کردیم...
تنها چیزی که خیالمو خیلی راحت کرده بود این بود که مامان از چند ماه پیش خودش برام جهیزیه کامل خریده بود...
هروقتم بهش میگفتم از الان زوده اصلا اومدیمو من عروس نشدم میگفت:..
_وا...چه حرفا...نه از الان باید بخریم بعد موقع عروسیت میفهمی من چی میگم..
اونموفع خیالت ازین بابت راحته دخترم...
حالا میفهمیدم اون حرف مامان یعنی چی...
اگه جهزیه نداشتم نمیتونستم عروسیمو به این زودی بگیرم و حداقل باید یک ماه وقت رو این میذاشتیم و هزار مکافات دیگه...
همه ی کارا تموم شده بود و فردا باید میرفتم ارایشگاه...
از مدرسه هم دو سه روزی مرخصی گرفتم...
صبح جمعه ساعت 7ونیم از خواب بیدارشدم..
قرار بود احسان بیاد دنبالم تا منو ببره ارایشگاه...حاضر شدم و لباس عروسیمم برداشتم...
احسان بهم تک زد که یعنی اومده...
رفتم پایین..از مامان و بابا خدافظی کردمو رفتم بیرون...
احسان منو رسوند و خودش رفت تا هم ماشینشو بده به گل فروشی تا تزئینش کنن هم خودش بره ارایشگاه..
سه ساعت زیر دست ارایشگر بودم....
وقتی کار ارایشگر تموم شد هنوز خودمو تو اینه ندیده بودم...
با کمک همون ارایشگر لباس عروس رو تنم کردم و تورش رو هم شاگردش برام به سرم زد..
لباس عروسم خیلی قشنگ بود...همونجور که خودم میخواستم بالاش دکلته بود و رنگش هم خامه ای...
روی دامنش با گیپور کار شده بود و روی گیپور ها هم سنگ دوزی خیلی زیبایی کار شده بود....
در کل شیک و زیبا بود...
توری که روی موهام زده بودن روش پاپیون هایی به جنس ساتن داشت...
بالاخره ارایشگر اجازه داد تا خودمو تو اینه ببینم...وقتی رفتم جلو اینه باورم نمیشد که خودمم....به حدی جذاب و خوشکل شده بودم که خودمم باورم نمیشد...
موهام به طرز زیبایی درست شده بود...
جلوی موهامم رو هم یک پاپیون حریر زده بودن که زیبایی موهام رو چند برابر میکرد...
_دست گلت درد نکنه خانوم ایمانی...خیلی زحمت کشیدی
_نه عزیزم ... ماشالا خودت خیلی خوشکلی...من که کاری نکردم
_در هر صورت ممنونم...
_بیا عزیزم کت لباس رو تنت کن...
وقتی کاملا اماده شدم احسان هم اومد دنبالم...دامنمو یه ذره گرفتم بالا و صبر کردم تا بیاد داخل...
وقتی اومد هردوتامون از دیدن هم شکه شدیم...
توی کت و شلوار مشکی که تنش کرده بود خیلی ناز شده بود...
اومد سمتم و دسته گل رو بهم داد...صورتشو نزدیک گوشم کرد و گفت:
_خیلی خوشکل شدی عزیزم...فقط منتظرم عروسی تموم شه و بریم خونه ...وای چه شبی بشه امشب..
بهش چشم غره رقتم و گفتم:
_الان جای این حرفاست؟؟...بریم دیر شد..
بازوی احسان رو گرفتم و رفتیم بیرون....ماشین عروسمون خیلی زیبا تزئین شده بود..
فیلمبردار هم ازمون فیلم میگرفت و هی میگفت:لبخند بزنین...نه نشد از دوباره عروس خانوم برو تو...بعد با اقا داماد دست تو دست هم بیاین بیرون....
اه همیشه ازین که یه نفر اینجوری اسکولم کنه بدم میومد...
به نظر من فیلم باید طبیعی باشه نه اینکه یه نفر بهت بگه اینکارو بکن و اینکارو نکن....بالاخره بعد از گیر دادنای خانوم فیلمبردر رفتیم اتلیه....
حدود 30 تا عکس گرفتیم که 10 تاش رو سایز خیلی بزرگ سفارش دادیم برامون درست کنن که رو دیوارای خونمون بزنیم....
خونه هم بابای احسان برامون تو خیابون سجاد بهترین نقطه ی شهر خریده بود با زیربنای حدود 500 متر...بعد از اتلیه و عکس و اینجور کارا به سمت باغ حرکت کردیم....
احسان خیلی شاد بود...میدونستم عاشقمه و خیلی خاطرمو میخواد...منم عاشقش بودم...تمام وجودم این حس تازه رو میطلبید...
تو راه شاندیز گوشم فقط پر شده بود از حرفای عاشقونه احسان..
با خودم فکر میکردم چه زود گذشت؟؟...
منی که تا کسی بهم میگفت ایشالا عروسیت بهش میگفتم منو نفرین نکن!!!...
ولی الان خودم به همون نفرین شیرین گرفتار شده بودم...
اکثر مردم وقتی با ماشین از کنارمون رد میشدن برامون بوق میزدن و تبریک میگفتن و ما هم تشکر میکردیم...
بالاخره به باغ رسیدیم...
وقتی رسیدیم تو سالن همه برامون دست زدن و خانوما کل کشیدن...
همون موقع دی جی ( dj ) یک اهنگ عروسی گذاشت و منو احسان هم رفتیم با مهمونا احوال پرسی کنیم...
امشب شبه اوازه اخه عروسیه امشب
درهای بهشت بازه اخه عروسیه امشب
شب نقل و گلاب پاشه اخه عروسیه امشب
شب موزیک و شاباشه اخه عروسیه امشب
امشب دوتا یار سر روی دوش هم میذارن
صد غنچه ی عشقو توی قلب هم میکارن
از باغ بهشت شهد و شکرخنده میارن
واسه تموم عمر دست توی دست هم میذارن
امشب شبه میلاده شبه عروس و داماده
شبه لیلی و مجنونه شبه شیرین و فرهاده
این تازه عروس مثل یه باغ گل میمونه
کلید رمز قلب شادومادو خوب میدونه
این شازده دوماد مثل یه تکسوار عشقه
توی گوش عروس حرفای عاشقی میخونه
کوچه ها چراغونه اخه عروسیه امشب
شب لیلی و مجنونه اخه عروسیه امشب
امشب شبه میعاده اخه عروسیه امشب
شبه شیرین و فرهاده اخه عروسیه امشب
وقتی اهنگ تموم شد احوال پرسی و خوشامد گویی ماهم تموم شد...
رو صندلی های مخصوص عروس و داماد نشستیم و دست همو گرفتیم...
از دور باران و ساسان رو دیدم که کنار هم روی صندلی نشستن و با لبخندی که میتونستم تشخیص بدم شروع یک نقشه ی شیطانی از طرف هر دو شونه دارن به من و احسان نگاه میکنن...
یهو قلبم ریخت...موقع خوشامد گویی من فقط باران رو دیدم که اونم اصلا بهش توجه نکردم اما ساسان....وای نه...
فکر نمیکردم اینقدر خیره باشه که بعد از اون اتفاق دوباره به خودش اجازه بده تو مهمونیامون شرکت کنه...
قلبم تند تند میزد...
حس میکردم امشب توسط این 2 نفر یک اتفاق بدی میوفته....
_پارمیدا...پارمیدا...چی شده چرا اینقدر دستت سرده؟؟؟...چیزی شده عزیزم ؟؟؟
_هان؟..نه یعنی...چیزه..احسان نمیدونم چرا دلم شور میزنه...اونجارو نگاه کن...باران و ساسان کنار هم نشستن...
_پسره ی پروو..با چه رویی پاشده اومده اینجا...حیف که دلم نمیخواد الان عروسیمون خراب شه والا خودم پرتش میکردم بیرون...از من جدا نشی..باشه خانومم؟؟
_چشم...
_اصلا به دلت بد راه نده...من کنارتم عزیزم...هیچ اتفاقی نمیوفته...مطمئن باش...حالا پاشو بریم باهم برقصیم...پاشو دیگه فدات شم...
_بریم...
رفتیم وسط سالن...
دی جی برقارو خاموش کرد و رقص نور واسمون گذاشت با یک اهنگ لایت...
تقریبا سالن تاریک بود و کسی کسی رو نمیدید...
داشتیم میرقصیدیم که احساس کردم یک بویی میاد...
سرمو برگردوندم و با چیزی که دیدم یک جیغ بلند کشیدم و از هوش رفتم...
چشمامو باز کردم و اولین چیزی که دیدم چهره ی نگران مادرم بود که گریه میکرد و یه لیوان هم دستش بود که فکر کنم اب قند داشت و داشت با قاشق اونو هم میزد...
بعد چهره ی نگران خاله و بقیه ی فامیل که دورم جمع شده بودن....
_خدارو شکر...بهوش اومد...بیا این اب قند و بخور مادر حالت جا بیاد...
مامان دستشو که زیر سرم بود اورد بالاتر و منم لبمو به لیوان نزدیک کردم....
اما همینکه میخواستم اب قند و بخورم تازه فهمیدم قبل از اینکه از هوش برم چی دیده بودم......
لیوانو با دستم پس زدم...طوری که مقدار زیادی از اب قند ریخت رو زمین....داد زدم:..
_اتیش...مامان دامنم اتیش گرفته بود.....اتیش.....
و زدم زیر گریه....
تمام بدنم از فکر کردن به این موضوع می لرزید....
_اروم باش خاله جان....اول یه ذره ازین اب قند بخور...فشارت افتاده پایین...
مامان هم داشت شونه هامو ماساژ میداد...
اما یکدفعه به یاد احسان افتادم....
اگه موضوع فقط اتیش گرفتن دامن من بود پس احسان کجا بود الان؟؟؟؟....
از لباسم اب میچکید....
_خاله احسان...مامان احسان ....احسان کجاست؟؟؟؟؟
خاله روشو کرد اونطرف و از اتاق پرو باغ رفت بیرون....صدای گریشو میشنیدم......ولی...
برای کی گریه میکرد؟؟؟....با خودم گفتم شاید واسه احسان اتفاقی افتاده....
به یک باره مغزم فعال شد...
نشستن باران و ساسان کنار هم....دلشوره ی من...اتیش گرفتن دامنم....
دست مامان و که بازومو نگه داشته بود پس زدم و به سرعت از جام پاشدم...اولش یه ذره سرم گیج رفت....ولی بعد به خودم مسلط شدم و دامنمو گرفتم بالا و با سرعت رفتم بیرون...
_پارمیدا....پارمیدا...کجا میری؟؟؟...عزیزم تو حالت خوب نیست...یه دقیقه وایستا...تروخدا پارمیدا...
به حرفای مامان توجه نکردم و از اتاق پرو اومدم بیرون....بعضی ها گریه میکردن....
بعضی ها چهرشون ناراحت بود...بعضی از فامیل هم دور هم تو باغ جمع شده بودن و داشتن در مورد یک موضوعی که به نظر خیلی ناراحت کننده میومد بحث میکردن....
داشتم همینجوری می دویدم تا رسیدم به دوستای خودم...بی توجه از کنارشون رد شدم...
باغ تاریک بود و در نگاه اول کسی نمیدید که من هستم....ناگهان با صدای سحر که میگفت:..
_ بیچاره پارمیدا...اگه بفهمه...
میخکوب شدم....برگشتم طرفشون...اولین کسی که متوجه من شد مارال بود...
با دستش به بازوی سحر زد و اروم گفت:ساکت باش دیوونه...
نفس نفس میزدم...همونجور که داشتم گریه میکردم بهشون نگاه کردم و گفتم:..
_اینجا چه اتفاقی افتاده...من چی رو نباید بفهمم...تروخدا یکی به من بگه احسانم کجاست....
اتنا منو توی بغلش گرفت و پشتم رو نوازش داد...
_قربونت بشم پارمیدا.....و زد زیر گریه....دیگه داشتم کفری میشدم...
تو این گیر و دار به من میگه قربونت بشم پارمیدا...
با شدت خودمو از بغل اتنا اوردم بیرون...
رفتم شونه های مارال رو گرفتم و تکون دادم...
_مارال تو بگو...من دامنم اتیش گرفت...خودم ...دی..دیدم...درسته؟...
مارال هم طاقت نیاورد و بغضش شکست...
_اره پارمیدا درسته...
_من خودمم دیدم مارال دامنم....پس چرا هیچکی به من نمیگه احسان ....
از هق هق گریه دیگه نتونستم حرفمو ادامه بدم و خودمو انداختم تو بغل مارال...
_عزیزم...پارمیدان جان گریه نکن عزیزم...همه چیرو برات توضیح میدم...وقتی دامنت اتیش گرفت و احسان فهمید..بغلت کرد و بردت انداختت تو اب استخر تا اتیش خاموش شه....
وقتی اوردت بیرون تورو سپرد دست بقیه و خودشم رفت سراغ ساسان....
مثل اینکه باران هم تو نقشه ی ساسان شریک بوده که دامن عروسیتو اتیش بزنن.....بعد احسان و ساسان دعواشون شد و .... الانم....
ودیگه حرفشو ادامه داد...
بازم شونه هاشو گرفتم و با شدت تکون دادم...فریاد کشیدم:..
_بهت میگم احسان من کجاست؟؟؟....اح..احسا..احسان کجا...ست؟؟؟
همه مهمونا دورم جمع شده بودن و بیشتریا گریه میکردن....
دور خودم چرخیدم وبازم داد کشیدم:...
_با شماهام...میگم احسان من کجاست.....و افتادم رو زمین...
_چرا هیچکی جواب منو نمیده؟؟؟...چرا دارین گریه میکنین؟؟..
واسه احسان چه اتفاقی افتاده...؟؟؟...
مامان و خاله از دو طرف منو گرفته بودن و سعی داشتن منو اروم کنن....اما زهی خیال باطل.....
اینقدر جیغ زدم تا دوباره از هوش رفتم..
وقتی چشمامو باز کردم نور زیادی چشممو زد و باعث شد دستمو جلو چشمام بگیرم...یه نفر داشت سرمو نوازش میکرد....
دستمو برداشتم و دیدم مامان بالای سرم نشسته و داره نوازشم میکنه....و همینطور متوجه میشم داره خیلی خودشو کنترل میکنه که گریه نکنه....دستشو گرفتم و با گلوی خشکم اروم گفتم...:
_اب...
_الان عزیزم میارم برات....همینطور که داشت از تو پارچ تو لیوان اب میریخت بغضشم ترکید و یواش یواش شروع به گریه کرد...
هنوز هوشیاری کامل نداشتم...اطرافمو نگاه کردم و متوجه شدم تو یکی ارز اتاقای بیمارستانم...یک سرم هم بدستم وصل بود..
مامان بالشتمو اورد بالاتر و من یه ذره از اب خوردم.....
_مامان ... گریه نکن...چرا گریه میکنی؟؟؟...برای چی منو اوردین اینجا...این سرم چیه بدستم وصله...
_مامان با دست اشکاشو پاک کرد و گفت:..
_خدارو شکر به هوش اومدی...2روزه که بیهوش شدی...دکترت میگفت یک فشارت خیلی پایین بوده...بذار برم بقیه رو خبر کنم که به هوش اومدی....
مامان میخواست از کنارم بره که مچ دستشو گرفتم....مغزم دوباره به کار افتاده بود و همه ی اون لحظه هارو به یادم انداخت....
_به من میگی چه اتفاقی افتاده؟؟؟....حال احسانم که خوبه دیگه...مگه نه...؟؟؟؟.......
مامان اومد رو صندلی کنار تخت نشست و با دستش دستمو گرفت و نوازش داد....
_پارمیداجان..دخترم زندگی همیشه خوشبختی و شاد بودن نیست...بعضی اوقات سرنوشت ما اونجوری که ما میخوایم برامون رقم نمیخوره...الانم احسان تو شرایط بدیه....ما فقط میتونیم براش دعا کنیم...وقتی با ساسان دعواش شد...ساسان هم...اونو هول داد و ....سر احسان خورد ...به ..به لبه ی استخر...احسان...احسان الان بیهوشه...بیهوش یعنی اینکه...یعنی..تو کماست...ضربه ی بدی به سرش خورده...تو .. همین بیمارستانه....
با هر کلمه ای که مامان میگفت تپش قلبم بالا و بالاتر میرفت...احساس میکردم بدنم سرد سرد شده...نمیتونستم حرفای مامان و باور کنم....
فکر میکردم الانه که مغزم از حرفای مامان متلاشی بشه...قدرت فهم این حرفارو نداشتم....
فقط زل زده بودم به مامان و سعی میکردم بفهمم منظورش از گفتن این جملات چی بود...هر چند خیلی واضح و روشن بود...اما...
مامان دستشو جلو صورتم تکون میداد...مثل اینکه داشت باهام حرف میزد اما من نمیفهمیدم چی میگفت...صداشو نمیشنیدم فقط حرکت لبهاشو میدیم....سرمو بین دستام گرفتم و فشار دادم....
ناگهان بغض کردم و تازه پی به عمق ماجرا بردم...عشق من تو کما بود...بغضم شکست و گریه کردم....چشمام تار میدید اما از رو تخت بلند شدم ...حالا بهتر میتونستم ببینم....چند نفر دورم جمع شده بودن که تشخیص دادم مامان و خاله و بابا و بابای احسان هستن...با دست زدمشون کنار و به اینکه سرم چجوری از دستم اومد بیرون تا چه حد داره از رگم خون میاد توجه نکردم...یکی بازومو گرفت...داد زدم :...
_ولم کن...میخوام احسانو ببینم..تروخدا...
صدای خاله اومد که میگفت:...
_با این وضع؟؟؟...پارمیدا جان به خودت مسلط باش...بیا خاله بیا یه ذره استراحت کن بعد میبرمت ببینیش..
دیگه نفهمیدم چی شد و از حال رفتم...
وقتی بیدار شدم یکراست سراغ احسانو گرفتم....اجازه دادن برای دو دقیقه برم ببینمش....
رفتم رو صندلی کنار تختش نشستم و سرمو گذاشتم رو دستاش...دستاش یکمی سرد بود...
_احسان دیدی چی شد؟؟...اینجوری میخواستی خوشبختم کنی بی معرفت؟؟؟...این حق من و تو نیست عزیزم...جون من بلند شو...من زندگی رو بدون تو نمیخوام....من این زندگی لعنتی رو بدون تو نمیخوام....
اشکام دونه دونه میریخت پایین.. اشکای من دست احسانو خیس کرده بود....
_مگه منو دوست نداری احسان...پس به خاطر من بلند شو بگو باهام تا اخرش هستی...تنهام نمیذاری...حقمونو از باران و ساسان میگیرم...مطمئن باش....ادمای پست فطرت بی لیاقت.....
احساس کردم یکی از انگشتاش تکون خورد...سرمو بلند کردم....
پلکاش داشت تکون میخورد...از خوشحالی یک جیغ بلند کشیدمو خدارو شکر کردم...در باشدت باز شد...اول چندتا پرستارو دکتر بعد خانوادم اومدن تو تاق...
از خوشحالی نمیدونستم باید چیکار کنم فقط اشک شوق میریختم...
پرستار هممونو بیرون کرد....دستمو رو قلبم گذاشتم....از هیجان زیادم تند تند میزد...خدارو به خاطر اینکه عشقمو بهم برگردوند شکر کردم و تو بغل خاله فرو رفتم ....
از اونروز به بعد فهمیدم ساسان و باران تو زندان هستند و چندسالی باید همونجا اب خنک بخورن....البته همه رضایت داده بودن که ازاد بشن اما من نه....
نمیتونستم از ادمایی که به خاطر خودشون و به خاطر هوسشون به دیگران صدمه میزنن بگذرم.....با خودم عهد بستم هیچوقت این کار ساسان و باران و فراموش نکنم....نفرین بدی کردمشون....مخصوصا ساسان رو.....
اما بعد از اون قضیه منو احسان زندگی جدیدی رو شروع کردم و حالا با گذشت یکسال منتظر نی نی کوچولویی بودیم که با اومدنش زندگیمونو شیرین تر کنه.............

تو یه لحظه به چشای من نگاه کن ، با صدای من در قلبتو وا کن
کمی آرامش رو حس کن تو ترانه م ، واسه تو یه دنیا حس عاشقانه ام
دلتو به این صدای خسته بسپار ، تو منو داری عزیزم منو اینبار
من میخونم تا تو آرامش بگیری ، تو با من به سمت تنهایی نمیری
دل تنهاتو به دست گله نسپار ، تو منو داری عزیزم منو اینبار
دوست دارم حس کنی تو ترانه هامی ، تنها نیستی تو مثه نفس باهامی
دل تنهاتو به دست گله نسپار ، تو منو داری عزیزم منو اینبار
دوست دارم حس کنی تو ترانه هامی ، تنها نیستی تو مثه نفس باهامی
تنها نیستی تو مثه نفس باهامی...
قلبتو رها بکن تو این ترانه ، فقط آرامشو حس کن عاشقانه
دوست دارم از این صدا عشقو بگیری ، حس کنی رو بال ابرا داری میری
بگو آرومی ، بگو غمی نداری ، تو منو داری عزیزم ، منو داری...
من میخونم تا تو آرامش بگیری ، تو با من به سمت تنهایی نمیری
قلب تنهاتو به من بسپار ، منو داری ، منو اینبار....
دل تنهاتو به من بسپار ، تو منو داری ، منو اینبار...
دل تنهاتو به دست گله نسپار ، تو منو داری عزیزم منو اینبار
دوست دارم حس کنی تو ترانه هامی ، تنها نیستی تو مثه نفس باهامی
دل تنهاتو به دست گله نسپار ، تو منو داری عزیزم منو اینبار
دوست دارم حس کنی تو ترانه هامی ، تنها نیستی تو مثه نفس باهامی
تنها نیستی تو مثه نفس باهامی....
 پایان