رمان پارمیدا (1)
...با شتاب از تخت پايين پريدم که پام به لپ تابم که از ديشب پايين تخت گذاشته بودم خورد و افتادم زمين...!
همينطور که مچ پام رو مي ماليدم صداي مامان رو شنيدم:....
_پارميدا...پارميدااااااااا.. .الان سرويست مياد بلند شو ديگه دختر...چقدر ميخوابي...بدو دست و صورتو بشور بيا صبحانتو بخور مدرست دير شد...
از رو زمين پاشدم و به سمت در اتاق رفتم و از طبقه بالا تقريبا فرياد زدم:باشهههههه مامان اومدم...
و دوباره به سمت اتاقم رفتم و بعداز شستن دست و صورتم حاضر شدم که با صداي بوق راننده سرويس سريع کوله پشتيمو برداشتم و اومدم پايين و هول هولکي يک چاي خوردم و بعد از خدافظي از مامان بابا و خواهر کوچولوم ارميتا که فردا تولد10 سالگيش بود و قرار بود يک جشن بزرگ براش بگيريم اومدم بيرون و خودمو تو ماشين اقاي سبحاني انداختم و سلام بلندي کردم...
_اه باز که تو دير کردي پارميدا ... شد يه بار تا نيمه شب بيدار نباشي و دست از سر اون موبايلت برداري؟؟؟؟
_عمرا .. تو که ميدوني من بدون اينکه يک دل سير اهنگ گوش ندم خوابم نميبره مارال جون!!!
_اه برو گمشو تو هم با اين موبايلت...
خلاصه بعد از سروکله زدن با اين مارال خر رسيديم مدرسه و از دور براي سحر و آتنا دست تکون داديم و به سمتشون رفتيم...
وبعد از سلام و دست دادن مثل بقيه بچه ها 4نفري رو زمين نشستيمو به چرت و پرتاي خودمون خنديدم...
اون روز کارت دعوت تولد ارميتا رو به مارال و سحر و اتنا دادم و با مارال سوار سرويس شديم ورفتيم خونه هامون...
خونه ما سه طبقه بود که دو طبقش خودمون ميشستيم و يک طبقه ديگشو داده بوديم اجاره به يک خانواده ديگه که يک دختر به نام سوگل همسن و سال ارميتا داشتن و يک پسر سمج و مزاحم که 5سال ازم بزرگتر بود و 23 سالش بود به نام ساسان داشتن که هميشه خدا بهم گير ميداد که باهاش دوست شم...
قيافش بد نبود و هم خوشتيپ بود اما نميدونم چرا بهش حس بدي داشتم....تو همين فکرا بودم که صداش منو به خودم اورد....
_سلام عزيزم...
_سلام و کوفت...ببين دست از سر من بردار ...چرا نميفهمي؟؟نميخوام باهات دوست شم...زوري که نيست
_پارميدا منو عصبي نکن خانومي بالاخره که ماله خودم ميشي
_دوزار بده آش...به همين خيال باش .حالا از سر رام برو کنار....
وارد خونه شدم هيچکس نبود و به احتمال زياد واسه سفارش کيک ارميتا رفته بودن بيرون.نميدونستم با ساسان بايد چيکار کنم...
اه اصلا ولش کن به درک پسره ي جوجه تيغي!!!... بعد از خوردن ناهار رفتم و يه ذره تو چت روم پسرا رو اسکول کردم...
درسته باکسي دوست نميشدم اما از اذيت کردنشون لذت ميبردم...چه ميدونم....مرض داشتم ديگه!!!
قرار بود عصر با دوستان گرامی بریم واسه خرید لباس که تو تولد ارمیتا حسابی تیپ بزنیم...بعداز یک خواب بعداز ظهر توپ رفتم که حاضر شم....لپ تابمو برداشتم و اهنگ مورد دلخواهمو گذاشتم و صدای انریکه تو اتاق پیچید من اصولا عاشق انریکه و پیت بول (Enrique & pitbull ) بودم.....یک شلوار جین یخی با یک مانتو سفید تنگ پوشیدم و موهامو که خیلی لخت بودن از پشت بالای سرم بستم و جلوی موهامو به فرق چپ دادم و تافت زدم بعد مشغول ارایش محو روی صورتم شدم ...من دختر خوشگل انچنانی نبود اما خیلی جذاب بودم ...... چشمای نسبتا درشت و کشیده به رنگ مشکی داشتم که موژه های بلندم اونارو زینت داده بودن و بینی خوش تراشی داشتم.لبای قلوه ای مانند و صورتی سفید و هیکل موزونم توجه خیلی هارو به خودش جلب میکرد...شال مشکی رنگمو سر کردم و کیف سفید مشکیم رو هم روی دوشم انداختم...اهنگ رو قطع کردم و و از پله ها اومدم پایین.....
_پارمیدا کجا میری عزیزم؟
_مامان جون با بچه ها قرار گذاشتیم بریم خرید لباس خدانگهدار...اما با حرفی که مامان زد خشکم زد...
_دیر نیای ها ... خالت زنگ زد گفت شب ساعت 9 احسان میاد دنبالت ... مثل اینکه کار داره باهات...
_مامان من 10ساله که اونو ندیدم خجالت میکشم.....اصلا مگه درسشو تو تهران تموم کرد که داره میاد مشهد؟
_اره درسش تموم شد....مدرک فوق لیسانسشم گرفته .... خالت میگفت چند روز پیش اومده ماشالا اقایی شده واسه خودش....شب دیرنیای
_هان؟؟؟....باشه باشه
کفشای پاشنه 10سانتیم رو پام کردم ورفتم تو پارکینگ تا سوار ماشین بشم تو فکر احسان بود الان باید 28سال داشته باشه حتما......... خواستم رو صندلی ماشین بشینم دستی روی شونم حس کردم و باترس به عقب برگشتم....اه اه اه بازم این؟؟!!
_خوشگل کردی ... کجا داری میری گلم؟....دستشو از رو شونم پس زدم و گفتم:...
_به تو چه؟...اصلا میدونی چیه؟...با دوست پسر عزیزم قرار دارم ...به وضوح شعله های خشم رو تو چشاش میدیدم ولی اون سعی کرد خونسرد باشه و با کشیدن نفس عمیقی گفت:...
_بچه خر میکنی؟؟؟هر کی ندونه من که میدونم تو اینکاره نیستی....
_خوبه...پس حالا که فهمیدی بهتره دور منو خط بکشی و بیشتر ازین ضایع نشی کوچولو....
_من هرچی رو که بخوام بدست میارم و مطمئن باش تورو هم ماله خودم میکنم عزیزم....حتی به زور....این یادت باشه جیگر!!!!.........و با این حرف به طرف در پارکینگ کرد و برام بازش کرد و با لبخندی بیرون رفت...سوار ماشین شدم و بدون بستن در پارکینگ رفتم به سمت خونه ی اتنا....براش یک تک انداختم تا بیاد بیرون....
اومد و بهش سلام کردم اما مثل مجسمه ابولهول به من زل زده بود و با چشمای سبزش که توش خشونت موج میزد فقط داشت نگام میکردچته تو؟؟چرا اینجوری نگام میکنی؟؟.....تازه یادم افتاد من تقریبا نیم ساعت دیر کرده بودم!!!گفتم:....
_اخ اخ دیدی چی شد؟....دیر اومدم!!!
_زهرمار..نیم ساعته منتظرتم ...کجا بودی؟
_باشه بابا چرا میزنی حالا...!...خب این ساسان یک ساعت داشت رو مخم راه میرفت واسه همین دیر شد حالا ببخش دیگه!....و ماشینو روشن کردم و راه افتادم.....
_اه...میگم پارمیدا بیا باهاش دوست شو...حالا مگه چی میشه یک مدتی.......ولی با چشم غره ای که بهش رفتم ادامه حرفشو خورد و ترجیح داد ساکت شه....
ضبط رو روشن کردم و صداشو بلند....
وقتی ما با هم باشیم دستا تو دست هم
میسازیم لبخندو حتی از یه قطره اشک
بیا و بشنو تو زیبا این حرف من
میزنه قلبم واست تو هر لحظه حرف
تا ابد ما باهم میمونیم
بگو که میدونی عاشقت هستم من
بیا بیا عشق من بیا بیا بامن برقص
بیا بیا میخوام بگم بیا بیا دوست دارم
رسیدیم پروما و ماشین و تو پارکینگش پارک کردیم و راه افتادیم...قرار بود سحر و مارال با هم بیان....از دور دیدیم منتظرمونن.....داخل شدیم و با پله برقی رفتیم طبقه اول...چندتا مغازه سر زدیم اما نظرمونو نگرفت و تصمیم گرفتیم بریم طبقه دوم...وارد یک مغازه شدیم و من یک لیاس که کوتاهیش تا بالای زانوم بود و رنگش قرمز و بالای لباس هم دکلته بود انتخاب کردم...پشت لباس یک پاپیون مشکی نسبتا بزرگ داشت و چسب بودن لباس باعث میشد برجستگی های بدنم رو نشون بده...در کل خیلی شیک بود...سحر و اتنا و مارال هم لباس های قشنگ و شیکی انتخاب کردن و بعد از حساب کردن اومدیم بیرون.....
_بچه ها بریم طرقبه یک گشتی بزنیم؟؟؟
_نه سحر....احسان پسرخالم شب میخواد بیاد دنبالم ...
_ای شیطون ... پس تو هم اره؟!!....بالاخره از تهران تشریف فرما شدن؟؟؟
یکی زدم تو سر مارال و گفتم:اخه الاغ من و این کارا؟...مامان گفت باهام کار داره...
اتنا چشمکی زد و با شیطنت گفت:چی کااااااار داره؟؟؟!!!!
_ای بابا یک ساعت اینجا وایستادین دارین منو دست میندازین؟؟؟برین خونه هاتون ببینم....ما رفتیم...بای
_مارال:باشه ما که رفتیم عشق و حال...بریم سحر
_سحر:من که نمیام الان کیارش میاد دنبالم گفت منتظر باشم...
_ای دوست پسر ذلیل...خدافظ
ممنون بابت تشکر ها اگه احساس میکنید دارم بد مینویسم بهم بگین....اگه دوست داشتین خوشحال میشم در مورد چگونگی
خلاصه اتنا رو رسوندم خونشون و رفتم خونه ساعت 8بود پس هنوز وقت داشتم....طبق معمول بابا خونه نبود وبا ارمیتا رفته بودن دنبال کارای جشن تولد....به مامان سلام کردم و رفتم بالا...یک دوش گرفتم و حاضر شدم و این دفعه موهامو با بابلیس جلوشو فر کردم و یک طرف صورتم ریختم....ارایشم کردم و منتظر موندم .... ساعت یه ربع به 9 بود پس تصمیم گرفتم برم سر وقت موبایلم...هندزفری رو گذاشتم تو گوشم و پشت به در اتاق روی تخت نشستم و ..... تو حال و هوای خودم بودم که احساس کردم یکی از پشت بغلم کرد و در یک حرکت ناگهانی از روی زمین بلندم کرد ... خواستم جیغ بزنم که گذاشتم رو زمین و من به سمتش برگشتم......wooooow..!!!...یک لحظه احساس کردم قلبم ایستاد...این دیگه کی بود....وای چه قدر جذاب و خوشگله....یک قدم عقب رفتم وگفتم:تو ...تو..کی هستی؟؟؟
_سلام....من احسانم دیگه ....و یک قدم اومد جلو و بغلم کرد و محکم به خودش فشارم داد...
_میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود پارمیدا....
_س .. س ..لا ا م....احسان خودتی؟...می .. میشه ولم کنی؟
_نه نمیشه....خیلی وقته منتظر این لحظه ام...
خودمو از اغوشش جدا کردمو سرمو انداختم پایین....تاحالا به هیچ پسری اینقدر نزدیک نبودم....قلبم دیوانه وار میزد....
_خوش اومدی ... خوشحالم که می بینمت ولی ... راستش یه ذره شکه شدم...
_در زدم ولی جواب ندادی واسه همین اومدم تو ....... و گونمو بوسید و گفت:پایین منتظرتم خانومی...
وای خدا چقدر جذاب بود...دستمو گذاشتم رو گونم....همونجایی که بوسیده بود....داغ شدم....چرا اینجوری کرد؟یعنی بخاطر علاقه بود یا ایتکه 10 سال ندیده بودتم؟؟؟....وااااااااااااای خدای من با اون چشمای طوسیش ادمو جذب خودش میکنه............
سعی کردم به این فکر نکنم که چرا بغلم کرد و گونمو بوسید.....رفتم پایین...صدای احسان و مامان از تو اشپزخونه میومد....
_پسرخاله بریم...؟!
_اره عزیزم....خب خاله جان فعلا خدافظ.....
_به سلامت عزیزم.....خوش اومدی...خدانگهدار...
داشتیم از پله میرفتیم پایین ساسان جلومون ظاهر شد با اون موهای سیخ سیخیش!!اه اه اه.....همینو کم داشتم...تو این وضعیت واقعا همینو کم داشتم....پسره ی پرووو
دوستان عزیزم امیدوارم تا اینجا مورد پسندتون واقعه شده باشه....بابت تشکرهاهم ممنون...
اما یه لحظه با خودم فکر کردم الان که احسان رو ببینه حساب کار دستش میاد....
_سلام پارمید...ا...ونگاهی عجیب به احسان انداخت....
_چیه؟چی میخوای؟
_ایشون کی باشن...؟؟؟
_فضولو بردن امریکا...بعد شستنش با ریکا...
_اااا...پارمیدا جان بی خیال الان....و رو به احسان کردو گفت:...
_سلام....من ساسانم و همسایه پارمیدا.جان..و ... شما؟؟؟
_دلیلی نمیبینم خودمو معرفی کنم....ولی همینقدر بدون من نامزد پارمیدام و بهتره به جای پارمیدا جان از خانوم یوسفی استفاده کنی.....
احسان دستمو کشید و دنبال خودش راه انداخت.....برگشتم عقب و به ساسان یک پوزخند زدم و رفتم تو ماشین کنار احسان نشستم.....دیگه اخر بی شرمی بودم من!!!به جای اینکه بگم نه من نامزدش نیستم در کمال پرویی و بی حیایی ذوق مرگ شده بودم....واقعا که!!!!با صدای احسان به خودم اومدم...
_این پسره کی بود؟
_خب .. خب... پسر همسایمون بود دیگه...
_هه...اگه پسره همسایتون بود که اینقدر پارمیدا جان پارمیدا جان نمیکرد؟؟؟
_چرا داد میزنی احسان؟...خب ... خیلی وقته که مزاحممه ....نباید میگفتی نامزدمی.... درضمن جدا پسر همسایمون بود.....وبه حالت قهر رومو به طرف شیشه ماشین کردم....
واااای... اصلا توجه نکردم به ماشینش....یک هیوندا کوپه...من عاشق این ماشین بودم...به بابا چند باری گفته بودم که من دویست و شیش نمیخوام هیوندا کوپه میخوام....ولی بابا گفته بود چون هنوز گواهینامه نگرفتی صلاح نیست الان واست ازین جور ماشینا بخرم....
_پارمیدا جونم...عزیزم ببخش که سرت داد زدم....ببین من تازه اومدما تو که قهرمیکنی من میمیرم خب....
_خدا نکنه....حالا کجا داری میری ؟
_میریم شاندیز .... باهات حرف دارم...
_چه حرفی؟
_ای شیطون...حالا یه ذره صبر کن برسیم بعد میگم خانومی...
_باشه...
_چه رشته ای میخونی حالا...سومی دیگه..؟
_اره یک ماه دیگه که امتحانامو بدم قبول شم میرم پیش دانشگاهی... ریاضی میخونم...
_منم فوق لیسانس سایکولوژی دارم....همون روانشناسی...!
_خوبه...راستی فردا تولد ارمیتاست....میای دیگه..؟
_اره اون که حتما بالاخره باید ببینم تو لباس مجلسی چه جوری میشی یا نه؟؟؟
_از قدیم گفتن یه نظر حلاله!!!
_نه بابا؟؟؟فقط یه نظر؟؟؟.....ده نظر حلاله البته واسه من!!!... و خندید...
وای چه سوتی دادم!!!ترجیح دادم تا رسیدن به مقصد دیگه حرف نزنم که سه نشه!!!جدا چه پرووووام من!!!
احسان جلوی یک لمکده سنتی ماشینو نگه داشت....جای باحالی بود....ولی با طرز برخوردی که از اول ازش دیده بودم و عزیزم گفتن هایی که میگفت احساس کردم میخواد بهم درخواست ازدواج بده!!!!....
وااااااای این چه فکری بود که من میکردم....اصلا حالت خوب نیست پارمیدا....دختره ی بی حیا...!!!روی یک تخت چوبی که چندتا پشتی هم داشت نشستیم ...
سنگینی نگاش رو حس کردم و سرمو اوردم بالا....دیدم بدون اینکه پلک بزنه بهم خیره شده....دستمو جلوی صورتش تکون دادم و گفتم:...
_هی احسان..چرا زل زدی به من...؟!!
_هان؟؟....نه...داشتم فکر میکردم خدا تو خلقت تو کم نذاشته....جذابیت تورو هیچ دختری نداره پارمیدا...
یه لحظه احساس کردم گونه هام سرخ شدن از خجالت!!!...منوخجالت؟؟؟!..اصلا. ..!
_ممنون از تعریفت....حالا چی می خواستی بگی؟...
در همین لحظه گارسون اومد و احسان 4تاسیخ کباب با گوجه و مخلفات و نوشابه و..سفارش داد....
منم مثل اسکولا داشتم با بند کیفم ور میرفتم!!!....
یک 20دقیقه ای گذشت و همون گارسون برامون کبابارو اورد....وقتی رفت....
احسان یک تیکه کباب نصف کرد و جلوی دهن من گرفت....بابا اینم که مثل من حالش خوش نیست!!!!.....
اومدم چنگالو از دستش بگیرم که کشید عقب و گفت:
_نه نه .. باید خودم دهنت کنم..
_ا..احسان زشته...مگه من بچه ام؟
_نه گلم من دوست دارم اینکارو کنم حالا دهنتو باز کن....یخ کرد بابا!
دهنمو باز کردم و...
خلاصه بعداز خوردن کبابا با حرفای احسان که دائما قربون صدقم میرفت و منم بیشتر داغ میکردم از لمکده اومدیم بیرون و احسان ماشینو روشن کرد و راه افتاد....
نمیدونستم چرا حرفشو نمیزنه؟؟..
اعصابم بهم ریخته بود و از کنجکاوی نمیدونستم باید چیکار کنم....
احسان ماشینو یک جای خلوت و سوت و کور نگه داشت.....و.....
خب حالا هرکی دوست داره میتونه نقد کنه ازین به بعد
روشو کرد طرف من ... از حالت نگاه کردنش به خودم فهمیدم میخواد یک چیزی بگه که تو گفتنش هنوز شک داره ...صبر کردم تا خودش شروع کنه...
_پارمیدا جان حتما با خودت میپرسی این ده سال کجا بودم؟....
نمیدونم تا حالا واست سوال پیش اومده که با خودت بگی چرا همش مامان و بابام می اومدن تهران دیدنم و من هیچوقت نیومدم مشهد....
من از همون بچگی تهران رو دوست داشتم ...میخواستم اونجا زندگی کنم ...
دوسال زودتر از شروع دانشگاه رفتم تهران...البته اینارو خودت میدونی ولی بازم میخوام بگم که اونجا به من چی گذشت و این علاقه من به تهران رفتن به ضرر خودم تموم شد....
به قول معروف خودم کردم که لعنت بر خودم باد...بچه باهوشی بودم ...
چون به درسم علاقه داشتم خیلی میخوندم... سرم اونقدر تو درسم بود که اصلا وقت نمیکردم بیام مشهد...
واسه همین لیسانسم که 4 سال طول کشید و فوق هم2ساله تموم شد...
سربازی هم که معاف شدم...2سال هم که به خاطر مشکلی که برام پیش اومده بود تهران بودم و 10سال اونجا بودم...
تقریبا درسم تموم شده بود و میخواستم فرداش بیام مشهد...
شبش با دوستام رفتیم یک رستوران خیلی شیک تو بالاشهر تهران...همونجا بود که دلم اسیر شد...اسیر یک دختر چشم ابی....خیلی خوشگل بود...
بهش شمارمو دادم و مشهد اومدنم کنسل شد....
کم کم بهونه گیری های ناتاشا شروع شد...سر هر حرفی یک دعوا راه می انداخت...
ولی من چون عاشق بودم برام مهم نبود یک سال و 8ماه بود که باهم رابطه داشتیم....تازگی ها با یه پسره زیاد رفت و امد میکرد...خیلی باهم دراین باره دعوا داشتیم...خیلی عصبی بودم....3
ماه گذشت و یک روز اومد پیشم و گفت:من حامله ام...شکه شدم...
من خیلی احتیاط میکردم تو این موضوع...
گفتم این بچه ماله همون دوست پسر جدیدته ناتاشا به من ربطی نداره...باید سقطش کنی...ازم پول خواست 10 میلیون...من دوسش داشتم اما عشق من تنهام گذاشت و رفت...
من فراموشش کردم....
اون فقط دنبال پول من بود برخلاف ظاهرش باطنش شیطانی بود....
یک ماه گذشت...مامان میدونست تو عشق شکست خوردم و بهم تورو پیشنهاد داد...
اولا توجه نمیکردم اما بالاخره از روی عکسایی که مامان برام از تو می اورد مجذوبت شدم...دوباره عاشق شدم...
تو همین لحظه یک جعبه قشنگ کوچولو از داشبورد ماشین برداشت و درشو باز کرد....
یک انگشتر ظریف ولی گرون قیمت بود..
_با من ازدواج میکنی پارمیدا؟
شکه شدم .... اصلا فکرشم نمیکردم...برام گذشته احسان مهم نبود...الانش مهم بود و عشقی که بهم داشت..
_من...من...نمیدونم چی بگم احسان...
دستمو گرفت و بهم نزدیک شد و در گوشم گفت:عاشقتم عزیزم.....
وانگشتر رو تو دست چپم کرد.... داغی نفسهاشو رو صورتم حس میکردم...و خودم بیشتر داغ می شدم...چشمامو بستم....حالا نرمی لباشو کنار لبم حس میکردم....
سرمو برگردوند و باتمام وجود همدیگرو بوسیدیم...
دستامو دور گردنش حلقه کردم و احسانم هم با دستاش دور کمرمو فشار میداد و با ولع گردنمو میبوسید.....
میدونستم عاشقش شدم و برام اون ناتاشا مهم نبود....خودمو ازش جدا کردمو گفتم:بسه دیگه احسان.....
نفس نفس میزدم اونم همینطور....رنگ رژ لبم رو لباش مونده بود...
با انگشت شصتم لبشو پاک کردم.... احسان دوباره منو به خودش نزدیک کرد و تو همون حالت گفت:...
_میدونستی همه خبر دارن که من میخواستم امشب ازت خواستگاری کنم؟؟؟فردا هم تو تولد ارمیتا اعلام میکنیم که نامزد شدیم...
_وای احسان ... پس خواجه حافظ شیرازی هم میدونسته فقط من نمیدونستم؟
_قربونت برم...الان مهمه که تو هم قبول کردی....و منو به ارومی از اغوشش جدا کرد و به سمت خونه راه افتاد...
احسان جلوی خونمون نگه داشت....خواستم پیاده شم که دستمو گرفت و گفت:...
_یه چیزی یادت نرفت احیانا؟؟!!
_نه...
_نه؟؟؟!!!
_خب بابا...لوووووس....
و گونشو بوسیدم.....دوباره خواستم پیاده شم که دستمو گرفت:...
_دیگه چیه...؟؟؟
_دعوتم نمیکنی بیام تو..؟!
_رو که نیست ماشالا...برو خونتون ببینم...
با عشقم خدافظی کردم و رفتم تو خونه
به محض اینکه پامو گذاشتم تو خونه با صدای مامان که کل میکشید و میگفت:..
_(قربون دختر گلم برم که میخواد عروس شه!!!).....مواجه شدم
_ای بابا!!!مامان جان اپولو که نمیخوام هوا کنم!میخوام عروس شم!کل کشیدن نداره که...
بابا هم پیشونیمو بوسید و تبریک گفت....دیگه کم کم از خجالت داشتم اب میشدم(اه اه پارمیدا صدبار گفتم اصلا خجالت بهت نمیاد...تو و خجالت؟؟..بروبابا!)...ارمیتا هم که خدارو شکر خواب بود...
اونشب از خوشحالی نمیتونستم بخوابم...
یه ذره با مارال اس بازی کردیم و بهش قضیه رو گفتم...
مارال خانمم که بی بی سی....
هنوز یه ربع از اخرین اس ام اسمون نگذشته بود که صدای لرزش تلفنم بلند شد....
بععععله از خبرگذاری ایسنا هم فعال تره....
اتنا و سحر بهم اس داده بودن که هنوز پسر مردم از راه نرسیده تورش کردی بدبختو....دو روز بگذره با این اخلاق گندت با اردنگی میندازتت بیرون...وازین حرفا...
منم جوابشونو دادم و دیش..بوس..لالا
صبح که از خواب بلند شدم همه داشتن سالن بزرگ خونه رو برای تولد ارمیتا درست میکردن...
ارمیتا هم که ذوق مرگ شده بود...
ساعت نزدیکای پنج بود و تولد از ساعت 7 شروع میشد...
یک دوش گرفتمو لباس خوشگلمو که قراربود باهاش امروز به قول سحر احسان رو بیهوش کنم پوشیدم...
نشستم جلوی اینه و مشغول ارایش رو روی صورتم شدم....
همه ی موهامو با بابلیس فر کردم و جلوشو پوش دادم...
یگ گل سر قرمز هم که طرح گل بود سمت چپ موهام زدم ....
خیلی جذاب شده بودم...یک چشمک به خودم تو اینه زدم ورفتم پایین...
با مهمونایی که امده بودن سلام و احوال پرسی کردم...
با چشم دنبال احسان میگشتم که...
اه اه اه!!!...ساسان رو دیدم با اون لبخند ژکوند روی لباش...البته با اون موهای سیخ فشنش...
پسره ی جلف...اومد طرفم و سرتاپامو از نظر گذروند....
به درک بذار اینقدر نگاه کنه که چشاش از حدقه در بیاد...
_سلام...
_......
_جواب سلام واجبه ها پارمیدا خانوم....
_......
_خب....اشکال نداره....فقط میخواستم بگم امشب مامانم رسما از مامانت خواستگاری میکنه و...
خیلی زود تو مال خودم میشی ...
یک پوزخند زدم و گفتم:...
_باشه...به همین خیال باش....
و رومو کردم اینطرف که دیدم مارال و آتنا و سحر با هم رسیدن...
رفتم پیششون...
با هم سلام و احوال پرسی کردیم .
راهنماییشون کردم که برن تو اتاقم لباساشونو عوض کنن....
لباس آتنا خیلی قشنگ بود...بلندی لباسش تا مچ پاهاش میرسید...
رنگشم سبز بود و سنگ دوزی های زیبایی روی لباسش کار شده بود....
مارال هم که مثل من عاشق لباسای دکلته و چسب بود ...
اما فرقش این بود که تا پایین زانوش بلندی لباس بود و رنگش هم سفید مشکی ... پشت لباس هم حالت بندی داشت...در کل خوشکل بود...
لباس سحر حالت اروپایی داشت...
خیلی شیک بود و رنگ لباس هم ابی بود اما خیلی حالت ساده و قشنگی داشت...
_چطوری عروس خانوم؟؟؟!!!
_مارال باز تو حرف زدی؟!
_خب مگه دروغ میگم؟...ولی خیلی خوشکل کردی ها...اقا داماد هنوز تشریف نیاوردن؟!
_هرچی من هیچی نمیگم تو پروتر میشی....هنوز نه به باره نه به داره الکی هی بگو عروس و داماد...نخیر هنوز تشریف نیاوردن...شایدم تا الان اومده باشه..
سحر_خوب بریم دیگه....پارمیدا موهام خوبه؟لباسم خوبه؟
_اره بابا..این وسواست منو کشته بخدا...بریم...
داشتیم از پله ها پایین می اومدیم که احسانو دیدم ....
بچه ها رفتن سر یک میز نشستن و من رفتم پیش احسان...
مثل همیشه خوشتیپ و اسپرت ...
شلوار جین مشکی با لباس سفید که روش یک سویشرت مشکی پوشیده بود و استیناشو تا ارنج بالا کشیده بود و کفشای مشکی اسپرت...
اخ که چقدر خواسنی شده بود...
طبق معمول باران دختر خالم که 20 سالش بود داشت واسه احسان عشوه خرکی میومد...
اه اه دختره ی لوس!!!!
از قیافه احسان میشد تشخیص داد از پرحرفی های باران کلافه است...رفتم سمتشون...
احسان تا منو دید با اون چشمای خوش رنگش بهم خیره شد...
با خودم گفتم انگار واقعا جذاب شدم که اینجوری بهم زل زده...
_سلام عزیزم...سلام باران جان...خوش اومدین...
ودستمو دور بازوی احسان حلقه کردم و بهش چسبیدم....
_سلام پارمیدا...خوبی؟؟؟
انگار همین سه کلمه هم براش سخت بود به زبون بیاره...
از بچگیش بهم حسودی میکرد....
احسان که تازه ازحالت بهت بیرون اومده بود با شیفتگی بهم نگاه کرد ود و گفت:...
_سلام خوشگلم...حال نامزد عزیزم چطوره؟...
¬_مرسی خوبم...
باران_چیییییییی؟؟؟نامزد؟!
احسان_اره باران خانوم این عروسک قراره امشب نامزدم بشه...
_جداااا؟.....تبریک میگم......
میدونستم حرصش گرفته برای همین به احسان گفتم:..
_احسان جان میای یه دور برقصیم؟
_اره خانومی بریم.....
و رفتیم وسط سالن و شروع به رقص کردیم....اهنگ اروم و زیبایی پخش میشد....
احسان دستاشو دور کمرم حلقه کرد و به خودش فشارم داد....و گفت:
_دوست دارم...
منم دستامو دور گردنش حلقه کردم و اروم در گوشش گفتم:
_منم همینطور...
وقتی اهنگ تموم شد رفتم طبقه بالا تو اتاقم تا ارایشمو تجدید کنم...
داشتم تو کیف لوازم ارایشم دنبال رژ گونه میگشتم که صدای باز شدن درو شنیدم...
فکر کردم احسانه برای همین به گشتنم ادامه دادم و گفتم:..
_اومدی عزیزم؟..ببخشید الان میام پایین...
ولی بعد از گفتن حرفم دیدم حرفی نمیزنه...
و همون موقع رژگونم پیدا شد و با خوشحالی گقتم:
_بالاخره پیداش کردم...بریم پا...
ولی وقتی سرمو بلند کردم و تو ایینه به جای احسان ساسان رو دیدم ادامه حرفمو از یاد بردم و سریع به عقب برگشتم....
ساسان به فاصله چند سانتی متر ازم فاصله داشت....
با یک لبخند مسخره رو لباش...
_کی به تو اجازه داده بیای تو اتاق من؟؟...گمشو بیرون..بدو
از عصبانیت داشتم نفس نفس میزدم...
_هه ... فکر کردی میذارم ایندفعه از دستم در بری؟؟؟...
وقتی امشب تو رو ماله خودم کردم اونوقته که احسان بدبخت به پاکی تو شک میکنه و بعدش ازت متنفر میشه...
و با گفتن این حرف بازومو کشید و رو تخت پرتم کرد...
خیلی سریع تی شرت تنشو در اورد و خودشو انداخت روم...
تو اون لحظه اینقدر شکه شده بودم که نمیدونستم باید چیکار کنم...
مغزم واقعا هنگیده بود...
میدونستم اگه جیغ هم بزنم کسی صدامو نمیشنوه از بس صدای اهنگ بلند بود...
داشت لباشو به لبام نزدیک میکرد که مغزم به کار افتاد....
چنان سیلی بهش زدم که خودمم توش موندم....
اما با این کار فقط اونو عصبی کردم...
چون وحشیانه دستشو به لباسم کشید ..
طوری که ناخناش پوست گردنمو خراشید...
و با یک حرکت لباسم رو از سینه هام تا بالای نافم پاره کرد...
زیر دست و پاش تقلا میکردم ...شروع کردم به گریه کردن...
عوضی اشغال ... کثافت ولم کن...
اینقدر این حرفو تکرار کرده بودم که به هق هق افتادم...اونم داشت منو میبوسید...
با دستام موهاشو گرفتم و سرشو از رو گردنم بلند کردم....
به محض اینکه صورتش روبروی صورتم قرار گرفت وحشیانه با ناخنام به جونش افتادم و داد زدم ...
_ روانی...ولم کن... اشغال......
دیگه واقعا داشتم جیغ میزدم....
ناگهان در با شدت باز شد و احسان سریع اومد تو....
با یه حرکت دست ساسان رو گرفت و انداختش رو زمین و شروع کرد به کتک زدنش....
منم اینفدر جیغ زده بودم و گریه کرده بودم قلبم درد گرفته بود و احساس میکردم نمیتونم نفس بکشم....
احسان اینقدر ساسان رو زد که خودشم خسته شد و از روش پا شد....
ساسان هم به محض اینکه دید احسان ولش کرده در حالی که رو پاش حتی نمیتونست وایسته با دماغ خونی که البته مطمئمن بودم به خاطر ضربه ای که از احسان خورده شکسته به سرعت رفت بیرون....
احسان از عصبانیت داشت میمرد....سریع اومد پیشم ....
محکم منو تو بغلش گرفت...
دستشو رو سرم گذاشت و منم صورتمو تو گودی گردنش گذاشتم و با دستام شونه هاشو گرفتم....
هق هق گریم یه لحظه هم بند نمیومد...
_اروم باش عزیزم....اروم...تروخدا پارمیدا نفست داره بند میاد از بس گریه کردی...
منو از اغوشش جدا کرد و محکم تکونم داد...
داد زد:...
_پارمیدا با توام...یک نفس عمیق بکش....صورتت داره کبود میشه...
یک نفس عمیق کشیدمو با گریه گفتم:..
_اح..احسان....اون....اون میخوا...ست...
_هیسسسسس....حرف نزن عزیزم فقط نفس بکش...افرین...
انگار تازه متوجه بالا تنه برهنم شده بود....
ملحفه تختمو برداشت و دورم پیچید....
داشتم از سرما میلرزیدم....
دیگه گریم بند اومده بود...
خودمو تو بغل احسان انداختم....اونم محکم منو به خودش فشار میداد تا لرزم کمتر شه....
واقعا ترسیده بودم...
_پاشو عزیزم یک اب به صورتت بزن...
لباستم عوض کن....دیگه بهش فکرنکن...
من از اونموقع که این پسره ی پروو رو دیدم میدونستم چشمش به توه...
سرمو از رو شونش برداشتم و بهش نگاه کردم:
_اگه تو نمی اومدی....
دستشو گذاشت رو لبمو گفت:
_بسه دیگه بهش فکر نکن....
من دیدم دیر کردی بعدشم اون اومد طبقه بالا...اما یه کوچولو دیر رسیدم چون باران داشت رو مخم راه میرفت...حالاهم پاشو دیگه ...
من بیرون منتظرتم...
احسان از اتاق رفت بیرون....رفتم سراغ کمد لباسام....
ایندفعه میخواستم مثل احسان تیپ اسپرت بزنم...یک تاپ مشکی پوشیدم با شلوار جین چسب سفید رنگ....
با کفشای پاشنه بلند مشکی که روش گل سفیدی داشت..
به جای گل سر قرمز روی موهام یک گل سر سفید زدم....
صورتمم شستم و اونجایی رو که با ناخنای ساسان خراش برداشته بود رو با کرم پودر پوشوندم...
یک ارایش نسبتا معمولی هم کردم و رفتم بیرون....
احسان منتظرم بود...
دستمو گرفت و باهام از پله ها رفتیم پایین....
چشمم به ارمیتا افتاد که اون وسط داشت میرقصید با اون پیراهن صورتیش خیلی ناز شده بود...قربونش برم...
مطمئن بودم ساسان با اون وضعی که داشت از در پشتی خونمون که به حیاط پارکینگ وصل میشد رفته بود بیرون پس خیالم راحت بود که دیگه قیافه نحسشو نمیبینم....
موقع بریدن کیک تولد ارمیتا بود....
رفتم براش یک اهنگ جشن تولد گذاشتم :
عزیزمن.گل من تولدت مبارک...
عزیزمن.گل من تولدت مبارک...
عزیزمن.گل من.تولدت مبارک...
قشنگ شدی.گل شدی.شدی مثل عروسک
عزیز من.گل من.تولدت مبارک
رو سقف این اتاقه یه عالمه ستاره
میخوان تولدت رو جشن بگیرن دوباره
فشفشه های روشن.بادکنکای رنگی
تو دستامون میرقصن رقص به این قشنگی
وقتشه که فوت کنی.شمعارو خاموش کنی
شادی رو مهمون کنی.غم رو فراموش کنی
نگاه نکن انقده تو اینه خودت رو
بیا ببر عزیزم کیک تولدت رو
فوت کن .فوت کن .فوت کن شمعارو خاموش کن
فوت کن .فوت کن .فوت کن غم رو فراموش کن
بازمیشه هدیه هامون با حوصله تک به تک
عزیزمن.گل من.تولدت مبارک
.
.همه با اهنگ همراهی میکردیم و دست میزدیم....
ارمیتا هم که از خوشحالیش نمیدونست باید چیکار کنه؟؟...
نه اینکه تا حالا براش تولد نگرفته باشیم...نه...
اتفاقا براش تاحالا 4.5 باری تولد گرفته بودیم ...
اما همیشه ازینکه اینقدر بهش توجه بشه و کادوهای زیاد نصیبش بشه از خوشحالی ذوق مرگ میشد!!!!!
ارمیتا شمعارو فوت کرد و کیکشو برید....
همه به افتخارش دست زدیم....
بابای احسان همه ی فامیل رو به سکوت دعوت کرد و گفت:
_یه لحظه خانما و اقایون....اول از همه میخواستم دوباره تولد ارمیتا جان رو بهش تبریک بگم ...
انشاا..که سالهای سال با خوبی و خوشی زیر سایه ی پدر و مادر خوبش و همینطور خواهر نازنینش زندگی عالی توام با ارامش داشته باشه....
اما بریم سر اصل مطلب....
میخواستم همین جا پارمیدا جان رو از رضا جان و پروین خانم برای پسرم خواستگاری کنم....
البته ما قبلا در این باره با رضا جان و پروین خانم حرف زده بودیم...
ظاهرا مشکلی نیست اما دقیقا از نظر پارمیدا جان مطلع نشدیم.....پارمیدا جان ما منتظر جوابیم عزیزم....
همه ی نگاه ها به سمت من چرخید....ولی من به احسان نگاه کردم....
بهم لبخند زد منم جوابشو با یک لبخند دادم....
کلا از خجالتای دخترونه و اینکه مثلا تو این موقع ها دختر باید صورتش از خجالت سرخ بشه بدم میومد...( پرووو بودم دیگه!!!)
همه میدونستن تو حرف زدن خیلی رکم و حاشیه نمیرم...
برای همین به شوهر خالم گفتم:
_من حرفی ندارم البته با اجازه ی پدرو مادرم....
خاله با صدای بلند گفت:
_پس مبارکه....
و با این حرف خاله همه شروع کردن به دست زدن.....
یه لحظه نگام به باران افتاد...صورتش از عصبانیت سرخ شده بود...
میدونستم تو اونموقع اگه کنارش بودم با دستاش خفم میکرد....(اخی طفلی)...!!!!!!
خاله از تو کیفش یک جعبه کوچیک و خیلی شیک در اورد و به احسان داد....
احسان هم به سمت من اومد....
احساس دختری رو داشتم که از خوشبختی چیزی کم نداره...
دیگه چی میخواستم از زندگی؟؟؟؟....
ولی تو اون لحظه نمیدونستم دنیا خیلی پسته و سرنوشت همیشه اونجور که ما فکرشو میکنیم برامون رقم نخورده....
احسان دستمو گرفت و یک حلقه خیلی ظریف که روش با برلیان هایی نسبتا درشت تزئین شده بود به انگشت دست چپم کرد...
و گفت:
_عاشقتم خانومی....
وبعد خم شد و گونمو بوسید....
بازم همه دست زدند....واقعا خوشحال بودم ...