رمان عملیات مشترک14
روی صندلی چرخان اتاق نشستم و فکر کردم...بی فایده
بود...چرخی زدم و بیشتر فکر کردم..بی فایده بود..با سر خودکارم به روی میز
ضرب گرفتم و فکر کردم بازم بی فایده بود...کلا فکر کردن در حالت نشسته بی
فایده بود...بلند شدم وسط اتاق راه رفتم و فکر کردم راهی به ذهنم نمی رسید.
سرباز قهوه و بیسکویت میان وعده رو روی میزم گذاشت..به قهوه زل زدم اینقد
به زل زدنم ادامه دادم که دیگه هیچ بخاری رو بازدم نمی کرد..با ته اسلحه ام
زوی میز ضرب گرفتم
از رایان بپرس و خودتو راحت کن لعنتی
هنوز اینقدر ضعیف نشدم..
از رایان بپرس
امکان نداره..غرورم رو به غرور شرقی اش نمی بازم
نفس عمیقم رو اینبار از سر ناچاری با خشم به بیرون پرتاپ کردم...دستم رو به
سمت قهوه بردم و استکان رو با شتاب به سمت دیواره تمام سرامیک اتاقم پرتاپ
کردم.
شکست با شکستنش سد یخ بسته تفکرم ذوب شد.
از اتاق بیرون رفتم و خودم رو به اتاق پیتر رسوندم..به تازگی مسئول بخش
اطلاعات شده بود..می دونستم اطاعات زیادی نسیبم نمیشه..اما سنگی بود که به
امید شکار به سمت گنجشک نشانه می رفتم.
پیتر با دیدنم تک ابروی از سر شیطنت بالا انداخت
-به به لیدی...از این طرفا رئیس؟
اتاق جدیدش رو زیر سنگینی نگاهم سبک و سنگین کردم.
-ترفیع گرفتی بلاخره تو هم؟حدس می زدم اگه وزن کم کنی به جاهای خوبی برسی
پیتر که عادت داشت در جواب مزه پرانی هاش رفتار خشک و جدی من و ببینه از
این نمکین رفتار کردنم یکباره جا خورد و با بهت جواب داد:پشت سیستم نشستن
که به وزن کاری نداره؟
لبخندی بی سابقه به لب آوردم و گفتم:به کلاس کاری که ربط داره..نداره؟
تو اون موقعیت شوخی هام خالصانه و از سر دوستی نبود.شوخی هام رنگی از سیاست
رایان و به خود گرفته بود درست مثل این بود که شخصیت رایان کم کم داشت در
محلول وجودم حل می شد
و توِ رایان می شد منِ جسیکا.
بارها دیده بودم واسه پیش برد کارش از شوخی های بی مزه و گاهاً بامزه
استفاده می کرد و جالب اینجا بود که این سیاست کاری عجیب جواب می داد..عجیب
نمی دونستم این سیاست مختص شرقه یا اینجا هم جواب می ده اما به امتحان کردنش می ارزید
پیتر با تعجب گفت:شرق حسابی روت اثر گذاشته ها
به این بازی مسخره ادامه دادم:همینه که می گن بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
پیتر_به نکته های پرباری اشاره می کنی.آفرین..اینم از تحفه های شرقه ..می گم سالی یه بار حتما یه سفر اون طرفا برو.
دلم فریاد زد:کاش بختم یار می شد و رختم رو واسه همیشه از این شهر می برد
شلیک سکوت به سمت دلم نشانه رفتم و موضوع و به سمت اصل مطلب هدایت کردم
-یه کد می خواستم
پیتر-کد چی؟
-توزیع برنامه ماهانه
پیتر-از فرمانده تاییده داری؟
قیافه ای به ظاهر متفکر به خودم گرفتم و زمزمه کردم:مگه احتیاجی هم هست؟فقط می خوام برنامه کلی رو چک کنم
پیتر-نیاز که قطعا هست.بدون اجازه فرمانده کد و نمی تونم به کسی بدم
-به کسی؟!به هر کسی که قرار نیست کد بدی.می دونی که من یه کوچولو با بقیه فرق دارم
دوباره پیچیده بودم توی کوچه ی سیاست رایان...باید کد برنامه رو می گرفتم و
می فهمید فرمانده چه روزی واسه بازدید یا هر اتفاق دیگه ای از اتاق خارج
میشه و من می تونم برنامه ام و اجرا کنم..خارج از ساعت کاری که اجازه اینو
نداشتم توی پایگاه بمونم..این کد تنها روزنه روشن بود
پیتر-می خوای چی رو چک کنی بگو خودم چک می کنم بهت می گم
فقط کافی بود لب باز کنم و بگم می خوام رد کارای فرمانده رو بگیرم..دیگه
هیچ...نه بختی واسم می موند که بخواد منو یاری کنه نه رختی که بخواد از
اینجا ببره
لب پایینم و به دندان گرفتم
-پیتر دردسری نداره واست..قول می دم..تا بخوام به اتاق فرمانده برم و
درخواست کتبی بنویسم زمان از دست می دم.من قول می دم به خاطر این کمک بعد
ها نه تنها تنبیه نشی که ترفیع هم بگیری
کلمه ترفیع اثر خودش و گذاشته بود.
پیتر رمزی رو روی کاغذ نوشت و به دستم داد
پیتر-امیدوارم روزی از این اعتماد پیشمان نشم
زیر لب زمزمه کردم:منم امیدوارم
رمز و توی جیب شلوار جینم گذاشتم و به سمت در رفتم
نرسیده به در پیتر صدام زد.به سمتش برگشتم
پیتر-لباس شخصی بهت میاد..اما تو لباس نظامی یه چیز دیگه ای
چیزی نگفتم و از اتاق بیرون زدم.
به سمت اتاقم رفتم.به احترام نظامی که سرباز داد آزاد باش دادم و وارد اتاق شدم
سیستم و بعد از وارد کردن رمز شخصی خودم روشن کردم....نمی دونم از کی تاریخ تولد یه سروان ایرانی رمز سیستم من شده بود!
وارد برنامه مورد نظر شدم و کد اعطای پیتر رو وارد کردم.توزیع برنامه ماهانه باز شد.
نفسم به بیرون فوت کردم و زیر لب زمزمه کردم:بالاخره سررشته این قضیه رو پیدا می کنم
روی اسم فرمانده کلیک کردم.
دفترچه کوچکم و از جیب کتم بیرون کشیدم و برنامه رو نوشتم
فردا راس ساعت 12 تا 16 بازدید از کارآموزان جدید
دو روز بعد جلسه فرمانده هان ساعت 8 تا 12
هفته ی اینده امتحان از کارآموزان فارغ التحصیل 8 تا 16
دفترچه رو بستم و توی جیبم گذاشتم. بقیه روزم رو به ریختن برنامه نسبتا دقیق گذراندم.
با به پایان رسیدن ساعت کاری ام هوا هم رو به تاریکی می رفت.حوصله آشپزی نداشتم.ساندویچی خریدم و به سمت خونه رفتم
دلم عجیب هوای نسیمی از شرق داشت اما اون شب به نظر می رسید هوا صاف صاف باشه بی هیچ وزش باد یا نسیمی
به نظر می رسید قهره..یعنی واقعا قهره؟
ادامه دارد