رفتم تو اشپزخونه مامان و بابا هنوز خوابیده بودن

وقت صبحانه خوردن نداشتم یه لیوان شیر با کیک خوردم

یه نامه واسه مامانم نوشتم :

"مامانی من با همتا و مهرو و مهیار میرم کوه،قول میدم مواظب خودم باشم،بای بای"

نامه که تموم شد به سمت اتاقم رفتم تا آماده بشم

یه بافت مشکی و توسی پوشیدم،

با ساق بافتنی مشکی رنگم با بوت توسی و شال مشکی

سوئیشرته نیم تنمم برداشتم

هــر چی خوراکی دم دستم بود انداختم تو کولم و گوشیمو برداشتم و از در زدم بیرون

ماشین مهیار و دیدم که جلوی خونه پارک شده

(مهیار هم بازی بچگی هام بود،داداش مهرو،به عنوان داداش دوسش دارم نه کم

تر نه بیشتر،مهیار خیلی خوشگله،

به قول خودش هر جا میرم یه امبولانسم باید پشتم بیاد که دخترارو جمع کنه)

سمت ماشینش می رفتم که متوجه من شد

از ماشین پیاده شد

مهیار-سلام خوشگل من خوبی؟

-سلام مرسی تو خوبی داداشی؟

-عالیــم..

اومد سمتم کولمو ازم گرفت و توی صندق عقب گذاشت و گفت:

-سوار شو عزیزم

وقتی سوار ماشین شدم،نفس با جیغ گفت:

-چــــرا انقدر دیر اومدی بیروون؟؟؟؟؟یه ساعته منتظریم

مهرو-وای..شروع نکنید باز،الان دعواتون میشه

-چتـــه؟؟؟؟خوب داشتم آماده می شدم

تا مهیار سوار ماشین شد،نفس ساکت شد

(خوب زود تر میومدی)

مهیار ماشین رو روشن کرد وحرکت کرد

بعد از چند دقیقه گفت:

-بچه هــا چه آهنگی دوست دارید بذارم؟

هیچ کس جواب نداد

(آدم سی دی خام تا شمال گوش بده اینطوری ضایع نشه)

-مــرسی جواب...خودم یه آهنگ میذارم

صدای زیبای شهرام شکوهی توی ماشین پیچید:

قصه ی عشقی که میگم/عشق لیلای مجنون

با یه روایت دیگه/لیلی جای مجنونه

مجنون سر عقل اومده/شده آقای این خونه

تعصب و یه دندگیش/کرده لیلی رو دیوونه

اما لیلی بی مجنونش دق می کنه میمیره/با یه اخم کوچیکه اون دلش ماتم میگیره

میگه باید بسازه و این مثل یه دستوره/همین یه راه مونده واسش چون عاشق مجبوره

زوره..عشق تو زوره/احساس همیشه کوره

هرجا خودخواهی باشه/انصاف از اونجا دوره

عاقبت لیلی ما/مثل گل های گلخونه /تو فاب سرد شیشه ای،پزمرده و دلخونه

حکایت عشق اونا مثل برف زمستونه/اومدنش خیلی قشنگ،آب کردنش آسونه

قلب تو خالی از عشق و بی نور سوت و کوره/عاشق کشی مرامته نگات سرده و مغروره

عشق و ببین توی چشماش از کینه ی تو دوری/توام یه کاری کن براش چرا عاشقیتم زوره

(آهنگ اسیری از شهرام شکوهی)
صدای زنگ گوشی مهیار بلند شد،گوشی رو جواب داد:

_بله؟

-...

-مرسی تو خوبی داداش؟کجایی؟

-...

-کی میرسید کوه؟

-...

-اوکی...رسیدید تک بزن بیایم پیشتون

-...

-فلن

تماس رو قطع کرد..

مهرو-کی بود؟

-یکی از بچه های دانشگاه

دوباره تو ماشین سکوت بر قرار شد،

چند دقیقه ای به همین روال پیش رفت که رسیدیم

کمرم خشک شده بود از بس نشسته بودم

از ماشین پیاده شدم...کولمو از صندق عقب برداشتم

گوشی مهیار زنگ خورد

(زنگ خور گوشیش تو حلقومم)

-رسیدی؟کجایی؟

-....

مهیار اطرافش رو دید زد و گفت:

-آهان دیدمتون..

تماس رو قطع کرد و به طرف گروهی پسر و دختر که کناری ایستاده بودند به راه افتاد

دست همتا و مهرو رو گرفتم،با هم همراه مهیار راه افتادیم

به اکیپشون که رسیدم به همه سلام کردم و به دخترا دست دادم..

توی نگاه اول بچه های باحالی به نظر میرسیدن

ولی از من و مهرو و نفس بزرگتر به نظر میرسیدن،فک کنم سنشون کم تر از 17 نبود

کلا 3 تا دختر بودن و 4 تا پسر

یکی از بچه ها رو به مهیار گفت:

-یکی از بچه ها چیزی تو ماشین جا گذاشته بود رفته بیاره،یه چند دقیقه صبر کنیم

تا بیاد

-باشه حامی

به سمت نفس که پشتم ایستاده بود برگشتم.

.میخواستم ازش سوالی بپرسم که با شنیدن صدایی آشنا یادم رفت

میخواستم چـی بپرسم

-به سلام اقا مهیار

-سلام داداش،چه عجب ما دیدیم شما رو

نا خودآگاه برگشتم ببینم این صدای آشنا مال کیه؟که کاش بر نمی گشتم

از تعجب شاخ در اوردم،نفسم که ماشالله چشماش چهار تا شده بود

هیراد نگاهشو از مهیار گرفت به سوی ما نگاه کرد،که نگاهش روی من زوم شد

تعجب رو به راحتی میتونستم از دو تای چشمای خوش رنگش بخونم

اما معنی برقی که بعد از دیدن من توی چشماش افتاده بود رو نمی فهمیدم

همانطور که به چشمام خیره شده بود آروم سلامی کرد،

منم سلامی آروم تر از خودش تحویلش دادم که فکر کنم

فقط خودم صداشو شنیدم

خنده ی ملیحی تحویلم داد و نگاهشو از من گرفت
..
..
..
..
..
..
با نظراتتون شادم کنید
نظراتتون رو که میخونم اعتماد به نفسم میره بالا