رمان آیلا (2)
به نام خالق دوست که هر چه میکشیم از اوست
فصل اول
-مسافران عزیز ورودتان را به کشور ایران خوش آمد میگوییم اکنون در فرود
گاه مهر آباد هستیم خواهش مندم کمربند هایتان را باز نمایید
بابا باکلاس بابا لفظ قلم همچی میگه کمربند هایتان را باز نمایید انگار باید
کمربند تمبون باز کنیم خوب بریم تو کار PRESENTATION همون معرفی
خوب بنده .....ای وای باید پیاده شم ........
وقتی وارد سالن شدم آرمیلا رو دیدم که برام دس تکون میداد (آرمی دختر
خاله و بهترین دوستمه)رفتم بغلش
-واااااااااااااااای فشارنده لهیدم
-بیشعووووووووووووووور لیاقت نداری که
-خفه بابا بجای استقبالت بود؟
-خیله خوب بابا بریم
چون تو امریکا چندین عمل سختو ورداشته بودم الان حسابی حساب بانکیم
پر بود راستش فردا عروسی بهاره دختر خاله مونا بود منم کفتم هم بیام
عروسی هم همه رو شکه کنم الان برای آرمی پول فرستاده بودم برام یه
بنز کوپه ی سفید مشکی برام گرفت
قرارشد من برم هتل استقلال و فردا تو عروسی همدیگه رو ببینیم
وقتی رسیدم هتل یه راست افتادم روتخت ....
صب با آهنگ جیغ آلارم گوشیم از خواب پریدم ای بمیری ای تو روحت یه نیگا
به ساعت انداختم ۹ بود بلند شدم یه مانتو گلبهی یا شالو شلوار سفید با
کیف و کفش سفید گلبهی باتل ستش و .... ایوووووول تیپو حال کردی
رفتم پایین بعد از خوردن صبحانه اومدم بالا حولمو ورداشتمو رفتم تو حموم
بعد از ۳ ساعت رضایت دادمو اومدم بیرون های خدا دلم برای توهان یه ذره
شده
توهان برادرمه ۴سال ازم بزرگ تره متخصص مغز و اعصابه ولی بنده
متخصص قلب و عروق هستم حالا اینارو بیخی این فامیلامو عجب شکی
قراره بهشون وارد شه آخه بعد از ۹ سال برگشتم خو دیگه وجدان جون من
برم آماده شم تا قدم رنجه کنم به سوی آرایشگااااااه هوراااااااااا
-های وای یامریم مقدس تلف شدم زیر دستتون
آرایشگر-ا گلم چقدر تکون میخوری وایسا یه دقه
بعداز ۵ ساعت کارشون تموم شد بهشون گفتم لباسم سفید طلاییه تا
باهمین مدود رنگا آرایشی ملایم برام انجام بده یه خورده هم صورتمو تمیز
کنه زیر ابرو هامو کامل برداشت
بدون این که به خودم نگاه کنم رفتم سمت یه اتاقی که بهم نشون داد تا
لباسامو عوض کنم
لباسم یه دکلته ی سفیدبود که از پشت روی زمین می افتاد و پارچش لخت
بود یه کمربند ۴ ۵ سانتی طلایی زیر سینش میخوردو از بالای لباس تا کنار
کمربندش سنگاو نگین هایی به رنگ سفید و طلایی بود با یه کفش ۷
سانتی سفید که روش زنجیرای وزیپ طلایی داشت با کیفش دستکشای
سفیدتوریمو پوشیدم و رفتم بیرون
ولی تا رفتم همه با تحسین نگام میکردن رفتم جلو آینه ....
یا مریم مقدس این منم یا هوری
واووووووووووووووووووووووووووووووووووو موهای مشکی درازمو فر کرده بود که تازه
به بالای باسنم رسیده بود و چتریامو مدل عروسکی کوتاه کرده بود و ریخته
بود تو صورتم یه تل تمام کار شده ی طلایی هم رو سرم گذاشته بود
حالا صورت واووووو چشمای گربه ای کشیده و درشت مشکیم که حالا
کشیده تر به نظر میومدن با سایه ی طلایی سفید خوشگل شده بود و بینیم
هم که قلمی بود و پوست سفید وای اون لبای قلوه ایمو عشقههههه
توبه توبه ماشاال... از حیا هم بویی نبردم خلاصه این لباسمون هم که هیکل
توووووووووووووووووپمو را در بر گرفته بود قدمم که دراااااااز چون والیبالیستم
وهیکلم به خاطر این که من تکواندو کارم و هم یه
رقصنده ی ماهر خیلی رو
فرمه خووووووووو دیگه چقدر از خودم تعریف کردم
پول آرایشگرو حساب کردم و بعد زنگیدم به شمیم
(شمیم دوستم تو امریکا زندگی میکنه ماشاال...
دکترهم هستتتتتتتتتتتت)
-HEILO..
-هلو و زهرمار
-ا...آیلا تویی؟
-پ نه پ ننمه
ـوا کوفت بگو ببینم رفتی مهمونی
-نچ میخوام برم ولی استرس دارم
-دهکه تو رو چه به استرس
-وااااااااای شمیم مسخره نکن
.
.
.
یکم با شمیم حرفیدم و باز باحرفاش آرومم کرد
وقتی خداحافظی کرد رفتم تو
قالب خونسردی مخصوص خودم و راه افتادم سمت
باغ چون تو باغ میخوان جشن بگیرن....
.
.
.
.
.
من برای ادامه ی داستان نظر میخوااااااااااااااااااااااااااااام گفته باشم نگی
نگفتی![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()