رمان پایان بازی7
رمان پايان بازی
به خودم که ميام، نه صدای موزيک رو می شنوم نه اثری
از ماشين می بينم... صورتم از خنکای هوای بهاری و اشکهای بی پايانم سرد شده
... دست می برم و موهای پخش شده توی صورتم رو به پشت گوشم می زنم... برای
بار آخر نفس عميقی می کشم و از پنجره فاصله می گيرم..
نگاهم به گوشی موبايل توی دستم کشيده می شه.. گوشی رو جلوی صورتم می گيرم.. اس ام اس های باز نشده گوشی توجهم رو جلب می کنه...
اولی حسامه...
-حالت که سرجاش اومد يه زنگ به من بزن... يادت نره... کارت دارم...
دومی از همون شماره ناشناس... اس ام اس خالی...
گوشی رو روی تخت پرت می کنم و با همون قدم های کوتاه و خسته به سمت در اتاق می رم... فضای تاريک اتاق رو ترک می کنم و از پله ها پايين می رم..
از شدت ضعف و گرسنگی سرم گيج می ره.. حس می کنم همه ی رديف پله هايی که جلوی ديدم رو گرفته به هم پيچيده می شن.. دستم رو به نرده راه پله می گيرم.. روی پله چهارم می شينم...
مامان که از آشپزخونه بيرون مياد متوجه من نمی شه... با صدای ضعيفی که به سختی شنيده می شه صداش می زنم: - مامان..
مامان می ايسته. با ترديد به سمت پله ها نگاه می کنه. از ديدن من روی پله ها لبخند روی لبهاش پهن می شه: - بيدار شدی مامان؟.. چرا اونجا نشستی؟
سرم رو به نرده ها تکيه می دم..مامان متوجه حال نزارم می شه.. از پله ها بالا مياد و کنارم روی پله چهارم می شينه.. : - ضعف داری مامان..؟ از پريشب به جز چند تا قاشق سوپ که تو دهنت ريختم هيچی نخوردی... بيا بريم پايين واست غذا بکشم...
دست مامان رو که دور کمرم حلقه می شه تکيه گاه بدنم می کنم و با پاهای ضعف گرفته ام پله ها رو به سمت آشپزخونه پايين می رم..
خودم رو روی اولين صندلی آشپزخونه پخش می کنم.. مامان به سرعت به سمت قابلمه روی گاز می ره و بشقاب غذای توی دستش رو از غذا پر می کنه..
چشمام به شدت سياهی می ره... اما بوی خوب قرمه سبزی رو به خوبی حس می کنم. نگاهم روی سينی غذا و بخاری که از بشقاب خورشت بلند می شه ثابت می مونه...
هميشه قرمه سبزی های مامان رو از بين غذاهاش ترجيح می دادم.. قاشق رو از غذا پر می کنم.. عطر غذا رو با همه اشتهای از دست رفته ام می بلعم... قاشق رو به دهن می برم.. هنوز غذا از گلو پايين نرفته سوزش معده رو حس می کنم.. دستم به سمت معده ام کشيده می شه.. با ناراحتی سينی غذارو پس می زنم..
مامان که روبروم نشسته و با نگرانی حرکات من رو کنترل می کنه، نگرانتر از قبل به سمتم بلند می شه: - چی شد مامان ؟ دوست نداشتی؟ سوپ گرم کنم واست..
از درد و سوزش معده ام صورتم جمع می شه.. با صدای ريز و خفه ای جواب می دم: - معدم درد می کنه... نمی تونم بخورم..
مامان به سمتم مياد.. دستش رو روی کمرم ميذاره و با حرکات نرمش ماساژ می ده: - واسه اينه که 2 روزه غذا نخوردی.. اين چند وقتم که کلا اشتهات از بين رفته.. هيچی نمی خوری... بذار واست شير گرم کنم..
سرم رو روی دستم روی ميز ميذارم.. چشمام از شدت درد فشرده می شه.. بوی غذا تو مشامم می پيچه.. حالا حتی از بوی غذای مطبوعم هم حالم دگرگون می شه.. با دست سينی غذا رو به عقب هل می دم... مامان متوجه می شه و سينی رو از جلوم برميداره..
دوباره سرم رو روی ميز ميذارم و چشمهام رو می بندم..
زياد نمی گذره که مامان ليوان شير و عسلی که درست کرده جلوم ميذاره و صدام می زنه: - تارا جان پاشو اينو بخور... واست خوبه.. معدت رو تقويت می کنه...
چشمهام رو باز می کنم... ليوان شير جلوی چشمم روی ميز ديده می شه.. از ديدن شير اشتهام تحريک نمی شه... دوباره چشمهام رو می بندم و بی رغبت جواب می دم: - نمی خورم... ميل ندارم...
مامان که پشت سرم ايستاده، من رو از ميز جدا می کنه: - نمی شه که هيچی نخوری... اينجوری بدتر می شی... رنگ به روت نمونده... غذا نخوری مجبوری بری زير سرم..
می دونم حريف مامان و اصرارهاش نمی شم.. بی رغبت ليوان شير عسل گرم رو به لبهام می رسونم..زير نگاه های کنترل کننده مامان به سختی نصف ليوان رو سر می کشم. احساس می کنم هر لحظه معده ام و محتويات داخلش به هم پيچيده می شه... ليوان رو روی ميز ميذارم و به سختی از جام بلند می شم.. مامان جلوم می ايسته: - کجا هنوز که شيرت تموم نشده...
دستم رو به صندلی تکيه می دم: - الان بسه.. بقيه شو بعدا می خورم..
مامان با بی ميلی حرفم رو قبول می کنه... به سمت هال می رم و روی مبل خاطره انگيز نزديک به آشپزخونه ولو می شم...
هنوز چند دقيقه ای نگذشته که صدای زنگ خونه با باز شدن در همراه ميشه... اين نوع باز کردن در مخصوص باباست..
روی مبل صاف می شينم و به در خيره می شم... بابا در حاليکه مشغول صحبت کردنه وارد می شه.. نگاهش رو که روی من افتاده رو بلافاصله از من می گيره .و به مامان نگاه می دوزه.. می دونم بعد از بحثی که به خاطر تصميمم برای رفتن گرفتم هنوز با من سرو سنگينه...هرچند که اصلا با من صحبت نمی کنه اما دوست ندارم لفط تلخ قهر کردن رو به رابطه سرد بين خودم و بابا نسبت بدم... صدای بابا توی خونه می پيچه و من رو از افکاری که توش غرقم خارج می کنه: - مريم جان مهمون داريم...
خودم رو روی مبل جابه جا می کنم..
مامان وسط هال و در بين راه نزديک شدن به بابا ، می ايسته : - کيه؟
با چشمام به دهان بابا زل می زنم و منتظر جوابم.. می دونم که بعد از جريان فوت آقاجون، روابط ما به لطف دايی حميد با خانواده مادری به کل قطع شده و از خانواده پدری کسی رو ايران نداريم... نگاه کنجکاوم هنوز روی صورت باباست که نيم نگاهی به من ميندازه و همونطور که زير چشم واکنش من رو تحت نظر می گيره، جواب می ده: - از همکارای دخترته...
از حرف بابا تعجب می کنم.. روابطم با همکارام طوری نيست که انتظار ديدنشون رو توی خونه داشته باشم... می خوام سوال بيشتری کنم که با ابروهای گره خورده بابا دهانم بسته می شه...با اشاره مامان بی حوصله برای آماده شدن به اتاقم می رم..
بليز و شلوار خوابم رو با بليز و شلوار جين و اسپرتی عوض می کنم و سلانه سلانه از پله ها پايين می رم...تمام مدت ذهنم به مهمون ناخونده ای که بی دعوت به خونمون اومده مشغوله..
صدای مامان و بابا که در حال تعارف کردن هستند توی فضای خونه می پيچه... از روی پله ها نگاهم روی قامت چهارشونه مردی که با موهای حالت دار مشکی ، کت شلوار اسپرت و تيره ای به تن کرده، ثابت می مونه.. کم کم ذهنم به فعاليت می افته... ناخواسته افکاری که به ذهنم هجوم مياره پس می زنم... نگاه مامان متوجه من می شه...: - تارا مامان جان چرا اونجا وايسادی.. با حرف مامان همه به سمتم برمی گردن... نگاهم روی مهمون ناخونده ثابت می مونه... نه... امکان نداره...‼!
----------------چندبار پلک می زنم.. دوباره به صورتش خيره می شم.. نه اشتباه نمی کنم... نگاهم روی مرد پورشه سوار خيابون جردن که چند روز پيش توی ترافيک ساختگی گمش کردم ثابت می مونه ..تمام راه های محتمل برای هرگونه آشنايی بين خودم و مردی که روبرومه رو در عرض چند ثانيه توی ذهنم مرور می کنم.. اما به هيچ می رسم....با چشمای گشاد شده فاصله بينمون رو پر می کنم و با دهانی که از شدت تعجب باز مونده، به صورتش خيره می شم.. صدای سلامش توی سرم می پيچه، اما انقدر متعجبم که جواب سلامش رو فراموش می کنم.. وقتی تعجب و سکوتم رو می بينه،دستی رو که به سمتم دراز کرده، عقب می کشه و برای شکستن سکوت نه چندان مطلوب اتاق به حرف مياد: - خيلی سعی کردم زودتر از اينها به ديدنتون بيام،.. اما انگار هر دفعه يه چيزی می شد که... تا الان نتونستم.. يعنی جور نشد..
با صدای بابا نگاه همه به سمتش می چرخه: - بفرماييد بشينيد آقای مهندس..
مرد نگاهی به سمت من می کنه و روی مبل دو نفره پشت سرش می شينه.. سنگينی نگاه بابا رو روی خودم حس می کنم.. از اشاره ای که با چشمهاش به مبل می کنه، منظورش رو متوجه می شم و روی نزديکترين مبل می شينم..
نگاهم هنوز روی مرد ثابت مونده که مامان با يه بااجازه به بابا اشاره می کنه و به سمت آشپزخونه می ره.. با چشمام مامان و بابا رو دنبال می کنم که سکوت پيش اومده رو می شکونه: - راستش من... چه جور بگم... مجبور شدم به پدرتون بگم که از همکاراتون هستم..
نگاه مشکوکم رو به مرد می دوزم و منتظر توضيحات اضافی تر می مونم..
- اميدوارم از چيزی که می خوام بگم...
با ترديد به صورت من نگاه می کنه و ادامه می ده: - من اينجا نيومدم که آرامش زندگی شمارو بهم بريزم.. فقط يه احساس دِين ... چه جوری بگم... من .. من..
کلافه به مبل تکيه می ده و انگشتهاش رو توی هم قفل می کنه و همزمان به صورت من دقيق می شه..: - من وفامهر هستم.... رهام وفامهر... برادر حامد...
شنيدن همين چند کلمه کافيه تا روح از بدن ضعيف من خارج بشه...با چشمهای از حدقه بيرون زده به دهان مرد خيره می شم... باقی حرفهاش رو نمی شنوم... حس می کنم از گمشده ای که تمام هستی من رو با خودش برده، خبرهای خوشی می گيرم... اما با تلنگر ذهنم مرگ حامد رو به يادم ميارم و با احساس تلخ و حسرت کشيده ای يک بار ديگه جمله مرد رو توی ذهنم تکرار میکنم: - برادر حامد... برادر... رهام...‼!
ناخواسته به صورتش دقيق می شم.. توی صورتش به دنبال نشونه ای می گردم ... حداقل شباهتی که بتونه حرفش رو تائيد کنه.. نگاهم روی صورتش چرخ می خوره و دست آخر روی چشماش ثابت می مونه... حالت چشمهايی که شباهت عجيبی به چشمهای کشيده و مشکی حامد دارند...
حال خودم رو نمی فهمم.. روی مبل جابجا می شم و خودم رو به سمتش خم می کنم: - من نمی دونستم که حامد...
حرفم رو قطع می کنه: - که برادر داره..
با سر حرفش رو تائيد می کنم.. من رو بيشتر از اين منتظر نميذاره..: - حق دارين.. همه ما يعنی منظورم کل خانوادمون خارج از ايران زندگی می کنيم.. اين وسط 2 سال پيش حامد تصميم گرفت برگرده ايران...
نگاهم روی چشمهاش ثابت می مونه.. توی چشماش که دقيق می شم، حس می کنم حامد روبروم نشسته و نگاهم می کنه... حس دوگانه ای از شادی و از غم به سراغم مياد... احساس عجيبی از نزديکی با برادر حامد توی وجودم می پيچه... انقدر هيجانزدم که فراموش می کنم علت اومدن رهام رو به خونه بپرسم..
- ممکنه فکر کنيد من از کجا شما رو می شناسم يا اينکه اصلا چه جوری اومدم اينجا....يا اصلا واسه چی اومدم... اجازه بدين همه چی رو واستون تعريف کنم...
چند دقيقه مکث می کنه و سرش رو به زير ميندازه... نگاه کنجکاو و پر از ترديدم رو به قامت چهارشونه اش می دوزم.. متوجه سنگينی نگاهم می شه که سرش رو بالا مياره و توی سياهی چشمام خيره می شه: - من از طرف حامد اومدم...
---------------
چند دقيقه مکث می کنه و سرش رو به زير ميندازه... نگاه کنجکاو و پر از ترديدم رو به قامت چهارشونه اش می دوزم.. متوجه سنگينی نگاهم می شه که سرش رو بالا مياره و توی سياهی چشمام خيره می شه: - من از طرف حامد اومدم...
آب دهانم رو به سختی قورت می دم.. احساس می کنم دستی به گلوم چنگ می زنه .. حس می کنم صدايی مدام توی ذهنم فرياد می کشه.. حامد مرده... حامد مرده... دستهام رو ، روی گوشام میگيرم و زير لب می نالم : - حامد مرده...
رهام متوجه دگرگونی حالم می شه.. خودش رو روی مبل جلو می کشه و دستهام رو از روی گوشهام جدا می کنه: - آروم باش.. آروم باش...
مستاصل به صورتش خيره می شم: - حامد مرده ، مگه نه؟‼
حلقه دستهاش به دور مچ دستم شل می شه.. قلبم فرو می ريزه... نقطه روشنی از اميد توی سينه ام سوسو می کنه...نفسم توی سينه حبس می شه...يعنی زنده است‼؟
نگاهش رو به صورتم می دوزه ، آهی می کشه و با صدای خيلی آرومی می گه : - خيلی وقته که مرده... درست 6 ماهه...
نفس حبس شده توی سينه ام رو بیصدا آزاد می کنم.. نگاهم از صورتش سر می خوره و روی تی شرت جذب سياهرنگ زير کتش ثابت می مونه.. دوباره حقيقت تلخ مرگ حامد به سياهی لحظه هام چنگ می زنه...
صداش من رو که توی ترديد و باور مرگ حامد دست و پا می زنم، متوجه اش می کنه... نگاهش می کنم، به روبرو خيره شده و حرف می زنه... حس می کنم حضور من رو فراموش کرده و توی خاطراتش غرق شده : - يک سال و نيم پيش، شرکت بابا توی ايتاليا در حال ورشکستگی بود.. وضع بابا خيلی به هم ريخته و داغون شده بود.. مامان از حامد خواست برگرده و اگه می تونه يه سرو سامونی به اوضاع بده.. حامد خيلی اين پا و اون پا کرد.. اما وقتی فهميد بابا از زور بدهکاريهاش به بانک و طلبکارهاش، سکته قلبی کرده و بيمارستان بستری شده ، خیلی زود خودشو رسوند.. در عرض 1 ماه با سرمايه ای که با خودش آورده بود يه مقدار به کارا سرو سامون داد... کارا که راست وريس شد، حامد باقی کارا رو به وکيلش سپرد و تصميم گرفت زودتر برگرده.. من و حامد زياد با هم صميمی بوديم.. اما از وقتی که برگشته بود حس می کردم خيلی عوض شده... با وجود اون همه بدبختی که يه جا رو سر مون نازل شده بود اما از ته دل شاد بود... مدام می خنديد و شوخی می کرد.. برای ما که به شخصيت جدی حامد عادت کرده بوديم خيلی غيرعادی بود...
اواسط ماه اکتبر بود که حس ميکردم بيقرار شده... چندباری دليلش رو پرسيم اما خوب.. اون تو دار تر از اين حرفا بود.. يه روز که داشت با لپ تاپش کار می کرد، خيلی اتفاقی عکس تورو بک گروند کامپيوترش ديدم...
اون روز انقدر اصرار کردم که آخر گفت که تو توی زندگيش پيدا شدی...
سخت می شد از زير زبون حامد حرف بيرون کشيد. همين که تونستم بفهمم که حامد هم واسه خودش کسی رو پيدا کرده، يه جورايی مطمئن شدم که قضيه بايد خيلی جدی باشه...
بعد از اينکه حامد برگشت تقريبا جريان تورو فراموش کرده بودم... تا اينکه 6 ماه پيش از مامان و بابا خواست که بيان ايران... خيلی خوشحال بود.. می گفت بالاخره تونسته کسی رو پيدا کنه که تمام عمرش دنبالش بوده... اما...
درست 2 هفته مونده به پرواز مامان و بابا، خبر دار شديم که حامد... تصادف کرده... انقدر شوکه شده بوديم که حتی درست يادم نمياد چطور خودمون رو رسونديم ايران، فقط يادمه که به خاطر پربودن پرواز ها با هر پروازی که به ايران می شد، يکیمون راهی می شد... اين وسط بعد از بابا و مامان من نفر سوم بودم.. که 3 روز بعد از تصادف حامد رسيدم. تا قبل از رسيدنم کسی در مورد مرگ حامد حرفی نزده بود.... وقتی که اومدم همه چی اونقدر تلخ و سريع اتفاق افتاد که به کل تورو فراموش کرده بوديم...
بعد از مراسم برگشتيم..نمی تونستيم خونه حامد رو بدون حامد تحمل کنيم..
همون اوايل که برگشته بوديم، وکيل حامد ازمون خواست برگرديم تا تکليف اموال حامد رو مشخص کنيم... اما هيچکس دل و جرائت اين کار رو نداشت...تا اينکه 1 ماه پيش من با وکالتی که از کل خانواده گرفتم برگشتم ايران..
اين 1 ماه رو توی خونه حامد سر کردم.. سخت بود.. خيلی سخت .. مدام حضورش رو حس می کردم.. واقعا نمی تونستتم باور کنم برادری که 27 سال تموم واقعا برام برادری کرد، ديگه وجود نداشته باشه... واسه همين طول کشيد تا تونستم خودم رو جمع و جور کنم...
يه کم که گذشت و تونستم به خودم مسلط بشم، رفتم سراغ وکيلش..
چيزی که باعث شد الان اينجا باشم و بخوام شما رو ببينم به همين موضوع مربوط می شه..حامد 1 هفته قبل از مرگش، نصف سهام شرکت معمار نو رو به نام شما کرده...
با چشمهای متعجب به صورت رهام خيره می شم.. با دست خط اشک گونه سمت راستم رو پاک می کنم : - چی دارين می گين...؟
نگاهش رو از روبرو می گيره و به چشمهای من خيره می شه: - من هم اولش تعجب کردم... راستش اين مدت به کل شمارو فراموش کرده بودم.. تصميم داشتم کل سهام شرکت رو بفروشم و برگردم ايتاليا... اما وقتی وکيلش گفت که نصف سهام مربوط به شماست... کم کم به ياد شما افتادم..
درواقع، خيلی دلم می خواست کسی رو که حامد رو درگير خودش کرده، ببينم... نمی دونم، شايد حرفم احمقانه باشه اما... احساس می کردم شايد با ديدن شما يکم حال روحيم بهتر بشه...
صداش آروم و غمکين می شه: - شما نزديکترين کسی بوديد که حامد ماه های آخر ...
سعی می کنم، جلوی بغض و هق هقی که به سراغم اومده رو بگيرم... به صورتش خيره می شم.. توی نگاه مغمومش حامد رو می بينم.. قلبم می لرزه..
نگاهش رو از من می گيره و به زمين خيره می شه: - متاسفم... نمی خواستم ناراحتتون کنم..
به سختی صدام رو از لرزش دور می کنم: - ممنون که اومدين... نمی دونم چی بگم... انتظار ديدن شمرو نداشتم اما... با ديدن شما...
صدام می لرزه: - حس می کنم... حامد ...
ادامه نمی دم... می دونم که نمی تونم بغض خودم رو کنترل کنم... نگاهم رو توی هال و سالن خونه می چرخونم... نفسم رو با آه پرصدايی بيرون می دم... سعی می کنم بحث رو به جای ديگه ای بکشونم...
- راستش... نمی تونم سهامی رو که به نامم شده قبول کنم..
متعجب نگاهش رو از زمين می گيره و به صورتم خيره می شه: - اما اين خواست حامده...
حرفش رو بی حوصله قطع می کنم: - می دونم... می دونم که خواست حامده.. اما شرايط من طوری نيست که بتونم همچين مسئوليتی رو قبول کنم... با اين حال و وضع خرابی هم که دارم، نمی تونم به کارهای شرکت رسيدگی کنم.. من همه کارهام رو کردم که از ايران برم...
اگه حامد سهام رو به نام من کرده، برای اين بوده که فکر می کرده، من بتونم به رشد شرکت کمک کنم... می خواسته من هم توی پيشرفت شرکت سهمی داشته باشم.. اگه قرار بشه که سهام شرکت رو بفروشم و بی خيال خواسته حامد بشم، خيانت بزرگی بهش کردم...
اگه حامد زنده بود.. اگه شرايط طور ديگه ای بود... با کمال ميل قبول می کردم.. مثل تمام 1 سالی که در کنار حامد توی شرکت کار می کردم...
اما الان شرايط فرق می کنه.. من درست 2 هفته ديگه پرواز دارم... دارم از ايران واسه هميشه می رم... دوست ندارم کوچکترين وابستگی از گذشته توی ذهنم بمونه... اگه قرار باشه که اين وابستگی ها ، هرچقدم کوچيک من رو به حامد وصل کنه، تمام تلاش من برای فراموش کردن اين بخش از زندگيم هدر می ره...
نگاه دلخورش رو از صورتم می گيره و به مبل تکيه می ده: - پس می خواين حامد رو فراموش کنيد..
نگاهم از فرش کنده می شه و به چشمهای شبيه حامدش دوخته می شه: - چاره ای ندارم ..
نگاهش روی چشمهام دقيق می شه... حرکت لبهاش رو متوجه می شم اما صدايی به گوشم نمی رسه... از جاش بلند می شه و پالتوی مشکی رنگش رو از روی مبل کناری برميداره: - فکر می کنم بهتره من برم..
به پاش بلند می شم: - از من ناراحت شدين..
نگاهم نمی کنه.. دستش رو داخل جيب پالتوش می بره. بسته ای رو بيرون می کشه و به سمتم می گيره: - فکر می کنم اين مال شماست... تو اتاق حامد پيداش کردم...
نگاه نگرانم از چشمهاش به دستش کشيده می شه.. برای گرفتن بسته ترديد می کنم.. دلم از حامد و احساس از دست دادنش پرو خالی می شه... با چشمهام به چشمهای ناراضيش التماس می کنم.. دستش رو بی حوصله تکون می ده: - نمی خواين اين رو هم بگيرين... شايد هم اشتباه کردم و نبايد اين رو براتون می اوردم..
دستش رو عقب می کشه و نگاهش رو از من می گيره: - ببخشيد فراموش کردم که در حال فراموش کردن حامدين..
از بی رحمی حرفای تند و تيزش قلبم به درد می شينه... دستم رو جلو می برم... به دست کشيده شده به سمتش خيره می شه...
- مطمئنی که پشيمون نمی شی..
از لحن غيرمنصفانه اش دلگير می شم.. نگاهم رو از دستم می گيرم و به چشماش خيره می شم... تصوير صورتش جلوی چشمام می لرزه.. توی نگاهم دقيق می شه... دستش رو جلو می کشه و بسته نه چندان بزرگ رو توی دستم ميذاره...
با ترديدی که به يکباره همه وجودم رو می گيره دستم رو عقب می کشم.. به بسته توی دستم خيره می شم.. برای باز کردن بسته که توی کاغذ سفيد و بی نقشی پيچيده شده ترديد می کنم..صدای رهام منو از هر ترديدی دور می کنه..
- اگه پشيمون شدی و نمی خوايش... از من رودروايسی نکن...
لجباز می شم.. با دستهای لرزونم کاغذ سفيد رو پاره می کنم.. نگاهم روی جعبه مخملی قرمز رنگ ثابت می مونه.. از حدس چيزی که به ذهنم می رسه، قلبم پر از درد می شه.. با تمام وجود توی دلم به حامد التماس می کنم: - با من اين کار رو نکن حامد...
با دستهای لرزونم کاغذ سفيد رو پاره می کنم.. نگاهم روی جعبه مخملی قرمز رنگ ثابت می مونه.. از حدس چيزی که به ذهنم می رسه، قلبم پر از درد می شه.. با تمام وجود توی دلم به حامد التماس می کنم: - با من اين کار رو نکن حامد...
- بازش نمی کنی؟
نگاهم از بسته به سمت رهام کشيده می شه.. روبروم ايستاده و دستهاش رو توی جيب پالتوش فرو برده..
لرزش دستم رو نمی تونم پنهان کنم... از مواجهه با چيزی که از ديدنش فراری هستم،قلبم ضربان می گيره...
زير نگاه خيره رهام راه فراری ندارم... جعبه رو باز می کنم و از ديدن حلقه طلايی رنگ و نگين بزرگ برليان روی اون وا می رم..
احساس می کنم، پاهام تحمل وزنم رو نداره... به سختی دستم رو به مبل می گيرم و تعادلم رو حفظ می کنم... تصوير حلقه توی چشمام می لرزه...محو می شه...
صدای رهام توی سرم می پيچه: - خانوم شريفی...حالتون خوبه ..
صداش توی سرم تکرار می شه.. شدت می گيره... سرم نبض می زنه...
حلقه و جعبه از دستهام فراری می شن و روی زمين سر می خورند... صدای برخورد حلقه با کف سنگی زمين توی سرم منعکس می شه... نگاهم حرکت شتاب گرفته حلقه رو دنبال می کنه ... فاصله حلقه از من بيشتر و بيشتر می شه... نزديک ديوار، به پايه مبل، برخورد می کنه... روی زمين ضرب می گيره... نگاهم روی چرخش درجای حلقه تابت می مونه... آروم آروم بی حرکت می شه... از سکون و سکوت حلقه ، قلبم به درد می شينه...
صدای مامان رو نزديکم می شنوم: - تارا.. مامان... تارا جان...صدای بابا هم که اين مدت از من دريغ شده، سکوت 1 ماه اش رو می شکنه : - تارا... چی شد بابا؟
نگاهم توی اتاق می چرخه.. به چشمهای حامد خيره می شه... دلم به هوای حامد پر می کشه...
رهام تصوير حامد دوست داشتنیم رو به هم ميزنه و جلوم روی زمين زانو می زنه: - خانوم شريفی... متاسفم، نبايد اينجا میومدم..
مامان نگرانم به رهام تند می شه: - معلوم هست اينجا چه خبره... چی بهش گفتيد که به اين روز افتاد...
صدای بابا، مامان رو ملامت می کنه: - مريم...
درد توی معده ام می پيچه... نبض تند شده ی درد توی سرم... بغضی که گلوم رو فشار می ده...بيقرار می شم...نگاهم روی زمين پی حلقه می گرده... زير ميز، کنار ديوار ... ثابت می مونه..
دست مامان رو پس می زنم.. از رهام فاصله می گيرم..
قدم هام آروم و لرزون به سمت حلقه کشيده می شه... کنارش روی زمين زانو می زنم.. حس می کنم کنار حامد روی زمين زانو زدم...
دستم رو به سمت حلقه جلو می برم... حلقه نگين دار طلايی رو به دست چپم نزديک می کنم.. حامد توی نگاهم پررنگ می شه..با چشمهای خندونش به من لبخند می زنه.. محو لبخند نگاهش می شم... حلقه رو از دستم می گيره.. دست چپم رو به دست می گيره... توی چشمام خيره می شه.. توی نگاهش غرق می شم.. به خودم که ميام... حلقه طلايی رنگ حامد توی انگشت دست چپم نفش گرفته... از رابطه حلقه ی توی دست چپم و آرامش سرريز شده به قلبم... لبخند نامحسوسی روی لبم می شينه...
صدای مامان من رو از احساس شيرين در کنار حامد بودن بيرون می کشه: - تارا... حالت خوبه...
از سوال بيهوده مامان متعجب می شم... کنار حامد باشم و خوب نباشم...
دوباره دستم رو جلوی چشمم می گيرم.. برليان برجسته و درشت انگشتر توی نگاهم می درخشه...
- خانوم شريفی ... من بايد برم...
دستم رو روی نگين انگشتر می کشم...
- متاسفم اگه باعث رنجشتون شدم..
حلقه رو به لبم نزديک می کنم..
- می دونم که روزای سختی رو پشت سر گذاشتيد..
به حلقه بوسه می زنم..
- حق نداشتم آرامشتون رو به هم بزنم....
دستم رو پايين می کشم..
- خداحافظ
نگاهم به سمتش کشيده می شه... حامد توی نگاهم جون می گيره...
لبخند رضايت روی لبم پررنگتر می شه... به صورت غم گرفته برادر حامد لبخند می پاشم...
- ممنون که اومديد...
همه نگاه ها به سمتم می چرخه...
نگاهم به سمتش کشيده می شه... حامد توی نگاهم جون می گيره...
لبخند رضايت روی لبم پررنگتر می شه... به صورت غم گرفته برادر حامد لبخند می پاشم...
- ممنون که اومديد...
همه نگاه ها به سمتم می چرخه...
حس ناشناخته ای مثل توجه و حمايت حامد، توی اين روزهای سخت... تمام وجودم رو پر می کنه... حضورش رو کنارم حس می کنم... نزديکتر از هر وقت ديگه ای...
روی زمين، کنار ديوار، با حلقه ی توی انگشتم... همه غصه ها و دلمردگی ها رو از خودم دور می کنم... از فکر اينکه، حامد هم به من فکر می کنه... نگرانمه و توی اين شرايط، لحظه به لحظه، من رو همراهی می کنه، قلبم آروم می گيره...
از روی زمين بلند می شم.. به سمت رهام که نزديک در ورودی ايستاده و با تعجب من رو نگاه می کنه قدم برمیدارم... روبروش می ايستم.. با وجود ضعفی که دارم، لبخند می زنم.. دستم رو به ديوار می گيرم تا حرفم نصف و نيمه نمونه... توی نگاهش غرق می شم... حامد پيش چشمم جون می گيره... نگاهم رو از چشماش می گيرم و سربه زير می شم.. کلمات رو توی ذهنم رديف می کنم، کلمات رديف شده توی ذهنم رو به زبون ميارم:
- درسته که می خوام از ايران برم...اما دليلش اين نيست که بخوام حامد رو فراموش کنم...فقط .. فقط می خوام با اين موضوع کنار بيام... می خوام به نبود حضورفيزيکی حامد توی زندگيم عادت کنم... می خوام ياد بگيرم با حامدی که توی قلبم برای هميشه زنده است... زندگی کنم... نمی خوام بعد از حامد ، هيچ بشم... دوست ندارم اونقدر ضعيف باشم که باعث سرشکستگيش باشم... اگه می شه... اگه می تونيد... تا اون موقع... تا وقتی که برمی گردم... شرکت رو نگه داريد... قول می دم، برمی گردم... می سازمش... درست همونجور که حامد می خواست... برای من .. برای حامد، اين کار رو می کنيد؟
نگاهم رو از زمين می گيرم و به چشمهای شفافش خيره می شم... صورتم رو برانداز می کنه... توی سکوتی که معنيش رو به خوبی می فهمم حرفهام رو زيرو رو می کنه... ترديد رو از نگاهش می خونم.. می دونم که برای موندن و ساختن و همراهی من نيومده.. اما...
تمام خواهش و غرورم رو توی چشمهام می ريزم و برای خواست حامد پيشکش می کنم...
- قبول می کنيد؟
نگاهش توی چشمام دقيق می شه... خيلی دقيق..
نگاهم به لبهاش کشيده می شه... منتظرم می مونم...صداش از بين لبهای باز شدش شنيده می شه: - فقط 1 سال... اما من نمی مونم... کارها رو بسپريد به کسی که می شناسيد... نمی دونم همه کارها با شما... فقط دوست ندارم وضعيت شرکت به هم بريزه...
بی اختيار لبخند می زنم... چشمهام از شوق برق می زنه... حرفش رو نيمه تموم ميذارم:
- معاون شرکت، آقای رسولی... مهندس مهدی رسولی... همه کارها به عهده اونه... بعد از حامد تا به امروز از پس همه کارها خوب براومده...
- اما وضع مالی و حساب کتابای شرکت اينو تائيد نمی کنه... در هر صورت...بهتره خودتون با باقی سهامدارها هماهنگ کنيد، منظورم مدير عامل جديد و کارهای از اين دسته... البته فکر نمی کنم که بقيه نظر مخالفی با خواست شما داشته باشن.. به هرحال 70 درصد سهام شرکت مال حامد بوده...
سرم رو به نشانه سپاس خم می کنم: - از لطفی که در حقم می کنيد بی نهايت سپاسگزارم...
صداش جدی، مردونه و پرجذبه توی سکوت ايجاد شده اتاق می پيچه:
- خواهش می کنم... فقط يادتون نره... تا يکسال، فقط يکسال فرصت داريد تا به اين وضع آشفته شرکت سر و سامون بديد... من به وضع روحی شما و اينکه کی تصميم به برگشت می گيرين کاری ندارم... بعد از يکسال اگه وضع به همين منوال پيش بره، من برای فروش نصف ديگه سهام حامد اقدام می کنم...
- بله متوجهم...
نگاهش رو از من می گيره و به پشت سرم خيره می شه: - آقای شريفی... خانوم... مزاحمتون شدم... عذر می خوام... شبتون خوش...
مامان و بابا رهام رو تا دم در همراهی می کنن..
من ميمونم و حلقه ی توی دستم و پيمانی که تا ابد با حامد می بندم...
از پله ها آروم آروم بالا می رم... صدای مامان منو متوقف می کنه: - کی بود تارا؟ کدوم همکارت بود...
انگشتر رو توی دستم می چرخونم: - برادر حامد...
اضطرابی که توی صدای مامان پيچيده می شه رو حس می کنم: - اينجا چی کار می کرد؟
به صورت هميشه نگران مامان لبخند می زنم: - از طرف حامد اومده بود...
ذستم رو بالا می گيرم و انگشت حلقه دارم رو تکون میدم...
- چی می گی تارا؟.... من که متوجه نمی شم..
جدی و تلخ میشم...: - حامد مرده مامان... نگران نباش... دخترت ديوونه تر از اين نمی شه...
پله ها رو با سرعت بيشتری بالا می رم... صدای مامان رو پشت سرم می شنوم:- اين پسره از کجا پيداش شد ..؟ می شناختيش؟ با هم اومدين‼! اين انگشتر توی دست تارا چی کار می کرد...
صدای بابا آرومتر و آهسته تر از مامان شنيده می شه: - نمی دونم... بالای پله ها،جلوی در خونه وايستاده بود... گفت از همکارای تارام.. فکر می کنم در مورد شرکت حرف می زدند..
توی اتاقم می رم و بابستن در خودم رو از شنيدن ناخواسته نگرانی های ناتموم مادرانه و پدرانه ، محروم می کنم...
روی تخت دراز می کشم و انگشتر توی دستم رو جلوی چشمهام می گيرم... نگين انگشتر برق می زنه... حس می کنم، برق چشمهای شيطون حامد توی نگاهم جون می گيره...
لبهام به خنده می شينه... با انگشت اشاره ی دست راستم ، برليان برجسته انگشتر رو نوازش می کنم... از اين انگشتر و صاحبش، آرامشی به قلبم سرازير شده که حس می کنم بعد از 6 ماه جون زندگی گرفته ام...
سرگرم انگشتر و حامد و مرور گذشته مشترک شده ام هستم که موبايلم زنگ می خوره...
دوست ندارم از اين حس شيرينی که به قلب و روحم دويده، دور بشم...
تماس، بدون جواب من قطع می شه...گوشی ساکت شده ام، با صدای اس ام اس، سکوت نصف و نيمه خودش رو می شکنه... روی تخت دست می کشم و گوشی رو از کنار پام برميدارم...
حسامه که زنگ زده و باز هم حسامه که اس ام اس داده..: - ببينمت؟
زنگ می زنم... به محض اينکه برميداره، جواب می دم: - فردا...‼!منتظرم نميذاره :- امشب ساعت 8؟
منتظرش نميذارم:- يعنی فردا ساعت 6...
ناراضايتی از صداش موج می زنه:
- دير می شه بابا... مگه ماشينتو نمی خوای...
ياد ماشين جاموندم توی بزرگراه صدر، توی ذهنم زنده می شه...:
- چقدر دلت شور ماشين منو می زنه. از کی واست انقدر عزيز شده...
صداش به خنده می شينه و مثل هميشه لحنش به لودگی مخصوص به خودش آميخته می شه:
- به ماشينتم حسودی می کنی؟‼!... عزيييييييزم... عاشقتم...از اولشم خاطر تو واسم عزيز بوده.. راضی شدی؟‼
- حسام.... می دونی که اگه جلو دستم بودی چه جوری جوابتو می دادم...
بلند می خنده و می گه: - واسه خطری که از سرم گذشته بايد صدقه رد کنم...
جيغ می زنم: - حسام....
صداش رو می کشه: - جووووووووونم؟
صدام بالاتر می ره: - حسامممم..
می خنده و جواب می ده: - عزيزم اينجوری که می گی حسام يه جوری می شم....
از لوده بازی هاش خسته می شم: - کاری نداری؟
جدی می شه: - باز قاطی کردی؟
سکوت می کنم..
- واسه حرف زدن زير لفظی می خوای؟
بازهم سکوت می کنم...
- تاراجون.. بابا ، يه بله بگو خلاصمون کن ديگه...
بازهم سکوت...
- يعنی بايد نازتو بکشم ديگه؟‼!
- ...
- جووووون... بخورم نازتو... تو بيا بيرون... نازتم می کشم...
انقدر اين جمله رو کشدار و به طرز فوق العاده ای چندشناک می گه که ناخودآگاه، جيغم بلند می شه...
صداش توی جيغم گم می شه:
- مرض.... گوشم کر شد... بابا تارا، پاشو بيا بيرون، يه کم بالا پايین کنيم... دو تا ادم ببينی.. با دو تا ادم حرف بزنی.. داری از تمدن به دور می شی...
حرصم می گيره: - من از تمدن به دورمیشم؟‼
منتظرم نميذاره: - نه پس من که شب و روزم با آدمهای متمدن می گذره، به دورمیشم...؟‼!
نفسم رو پر صدا بيرون میدم:
- آره خوب.. جنابعالی حق دارين... بنده که مثل شما رنگ و وارنگ دوست دختر متمدن ندارم که اگه از هرکدومشونم يه کوچولو تمدن ياد بگيرم، بشم يه ادم حسابی متمدن...
خونسرد جواب می ده: - حالا انقدر جوش نزن... دوست دختر می خوای چی کار؟... بيا بيرون خودم متمدنت می کنم... می دونی که، من روشهای خاص خودم رو دارم...
حرفش رو قطع می کنم:
- راضی به زحمتت نيستم آخه..
- عزيزم‼!... تعارف می کنی؟... می دونی که من عادت دارم ، دخترای خوبی مثل تورو متمدن کنم...‼!
گوشی رو از گوشم جدا می کنم... به صفحه روشنش خيره می شم... گوشی رو به لبم نزديک می کنم... صدام شمرده شمرده و آروم توی گوشی می پيچه: - تو... آدم... نمی شی...‼!
گوشی رو قطع می کنم و روی تخت ميندازم...
صدای اس ام اس بلند می شه... می دونم که نمی تونه آروم بگيره... يعنی تا جوابم رو نده آروم نمی گيره..: - باشه عزيزم... اخلاق گندتو بيشتر از اين به گند نکش ... تو بگو بله... منم يه امشبرو بی خيال دخترای بی تمدن می شم.. بيام؟
با حرص تايپ می کنم: - برو به جهنم...
صدای اس ام اس گوشيم بلند می شه: - بدون تو...؟!
از حاضرجوابيش که هيچ وقت تمومی نداره، کفری می شم. بيخيال جواب دادن میشم... تصميم می گيرم، رخوتی که به تنم نشسته رو با دوش آب گرم از تنم بيرون کنم...
حوله تن پوش صورتی رنگ رو روی شونه ام ميندازم و به سمت حمام می رم...
زير قطره های بی امان آب، حس می کنم جون دوباره ای می گيرم... تجديد قوا می کنم و بيرون می زنم.. از درد و سوزش معده خبری نيست.. جای اون حس قوی از گشنگی توی معدم می پيچه.. فکر می کنم شيرعسل سفارشيه مامان، موثر بوده... هرچند که روحيه و حس خوبی که بعد از ديدن رهام به وجودم تزريق شد، بی تاثير نبوده...
بعد از پوشيدن لباسهام، با انرژی مضاعفی که پيدا کردم ، برای رفع گشنگی بی حد و اندازه ام به طبقه پايين می رم... می دونم که با خوردن حداکثر ،4، 5 قاشق سير می شم اما دوست دارم که خوشی هديه شده از طرف حامد رو با خانواده ام به جشن بنشينم..
توی جمع 3 نفره خانواده ام.. حتی با وجود سکوت بابا... حس می کنم، چقدر خوشبختم...
لبهای خندون مامان... نگاه آروم گرفته بابا... آرامش و سرخوشی عميقی به قلبم سرريز می کنه..
---------------------
جلوی ميز آرايشم، توی اتاق می شينم...از توی آينه به ساعت روی ديوار نگاه می کنم... 5:30...
نگاهم رو از ساعت پشت سرم می گيرم و توی صورت لاغرشده ام خيره می شم... دستم رو زير گودی جشمها می کشم و همونجا ثابت نگه می دارم... کبودی زير چشمهام توی سفيدی پوست صورتم، بد خودنمايی می کنه...
توی چشمهای آرومم غرق می شم... آرامشی که توی چشمهام نشسته، به صورت رنگ پريده ام، معصوميت زيبايی داده...
برای کم کردن کبودی زير چشمهام متوسل به کرم پود می شم و تا حد قابل قبولی از بی رنگی که به خاطر ضعف و بی حالی اين چند روز به سراغم اومده، خلاص می شم...
موهای بلند و لختم رو بالا می بندم و برای پوشيدن لباس از آينه و ميز آرايشم فاصله می گيرم...
شلوار چسب جين تيره.. با بليز يقه دار قهوه ای سوخته و مانتوی زارای کرم رنگ جلو باز...
شال قهوه ای تيره رو روی سرم ميندازم و با برداشتن کيف پرادای همرنگش از اتاق خارج می شم.. توی هال طبقه پايين روی مبل نزديک دم در ورودی می شينم...
آرنج دستهام رو روی دسته های مبل تکيه می دم و دستهام رو جلوی صورتم به هم قفل می کنم... نگاهم به روبرو خيره می شه... خاطره ديروز و رهام رو توی ذهنم مرور می کنم...
- می ری بيرون؟
از يادآوری ديروز و رهام فاصله می گيرم و نگاهم به سمت مامان کشيده می شه...
جلوی در آشپزخونه ايستاده و به من خيره شده...
به صورتش لبخند می زنم: - اوهوم...
- با کی؟
- يکی از بچه ها مياد دنبالم... نگران نباش.. زود برمی گردم..
سرش رو به نشانه موافقت تکون می ده و دوباره داخل آشپزخونه می شه...حس می کنم، انتظارم کمی طولانی شده.. به ساعت مچی تيسوتم نگاه می کنم... درست ساعت 6...
بلافاصله زنگ موبايلم بلند می شه... از توی کيفم گوشيم رو خارج می کنم... حسامه...
- بله؟
- جلو درم... بپر پايين ...
- اومدم...
گوشی رو قطع می کنم.. همونطور که به سمت در می رم مامان رو صدا می زنم: - مامان... من رفتم...
صداش رو از پشت سرم و فاصله نزديک می شنوم: - صبر کن... اين ليوان شيرعسل رو بخور بعد برو..
به سمت مامان برميگردم...: - ميل ندارم مامان...
ليوان رو به زور دستم می ده و با لحن آمرانه اش مجبورم می کنه: - بخوووور..
بی رغبت تا نيمه ليوان رو می خورم و ليوان رو به دستش برمی گردونم...: - اينکه هنوز مونده...
به سمتش متمايل می شم و به گونه اش بوسه می زنم: - برگشتم می خورم..
به صورتم لبخند می زنه: - به سلامت...
با حرکات تند شده، از توی جاکفشی کفش اسپرت و بدون پاشنه ی قهوه ای سوخته کلارکم رو درميارم و با سرعت شتاب گرفته می پوشم..
هم زمان با باز کردن در گوشی موبايلم دوباره زنگ می خوره... به صفحه گوشی توی دستم خيره می شم... حسامه.. ريجکت می کنم و از مامان که درست پشت سرم ايستاده خداحافظی می کنم..
درست جلوی در خونه توی ماشين هيوندای خوشرنگش نشسته و سرش رو به دستِ بند شده به لبه پنجره، تکيه زده و خروج من و بدرقه مامان رو تماشا می کنه..
از پله ها که پايين می رم، حسام از ماشين پياده می شه... با تعجب به حرکاتش خيره می شم... نگاهش رو از من می گيره به بالای پله ها نگاه می کنه... : - سلام خانوم...
صدای مامان رو از پشت سرم می شنوم: - سلام پسرم...
صدای مردونه حسام به احوالپرسی با مامان بلند می شه... با نارضايتی به سمت مامان که جلوی در ايستاده برمی گردم و نگاه طلبکارانه ام رو بين مامان و حسام می چرخونم...
- معرفی نمی کنی مامان؟
به سمت مامان می چرخم... دستم رو به عقب و سمت حسام می گيرم و با صدای نه چندان بلندی معرفي می کنم: - حسام...
دستم رو از حسام دور می کنم و اينبار به سمت مامان می گيرم: - مامانم...
مامان لبخندی به صورت حسام می زنه و سرش رو به نشونه احترام تکون می ده:
- خيله خوب بچه ها مزاحمتون نمی شم... بريد به سلامت..
دستم رو به نشونه خداحافظی به سمت مامان می گيرم و بلافاصله سوار ماشين می شم..
صدای خداحافظی پرحرارت حسام رو می شنوم و با حرص به روبروم خيره می شم...
سوار ماشين که می شه، دوباره شروع می کنه: - چته... از دماغ فيل افتاده...
جوابش رو نمی دم... به صورتم خيره می شه و عينک آفتابی روی چشمم رو برميداره.صدای جيغم بالا می ره...
- نکن حسام.. آفتاب شديده.. سرم درد می گيره...
با تعجب به آسمون نگاه ميندازه و می گه : - از آدم به دوری ديگه... اين هوا کجاش آفتابيه..
با حرص عينک رو از دستش می قاپم : - به توچه اصلا... تو چی کار به کار من داری... رانندگيتو بکن..
دوباره عينک رو از روی چشمم برميداره و روی صندلی عقب ماشين پرت می کنه: - لازم نکرده عينک بزنی... آدم فکر می کنه با گربه نره داره حرف می زنه..
نفسم رو پرحرص و با صدا بيرون می دم و از پنجره کناری به بيرون خيره می شم..
دقايقی به سکوت می گذره... می دونم که حسام طاقت اين وضعيت رو نداره و خيلی زود برای برهم زدنش ، حرکتی می کنه...
پشت چراغ قرمز سئول – ياسمی می ايستيم... سنگينی نگاهش رو حس می کنم اما توجهی نمی کنم..
دستش رو جلوی صورتم تکون می ده... با دست چپم، دستش رو بی حوصله کنار می زنم..:
- اه... نکن حسام... کلافم..
دستم رو توی هوا می قاپه و به سمت خودش می کشه... حرفم رو قطع می کنم .. نگاهم به سمتش برمی گرده...توی سکوت به حلقه توی دستم خيره شده..
برای آزاد کردن دستم تقلا می کنم.. بی فايده است.. هم چنان با اخمهای درهم به حلقه خيره شده... از تلاش بی فايده دست می کشم: - دستمو کندی... چرا اينجوری می کنی...ولم کن ديگه..
بی تفاوت به من و تقلاها و اعتراضم...انگشت اشاره اش رو روی انگشتريم می کشه...
به سمتم برميگرده... نگاهش رنگ هميشه رو نداره...با سر به دستِ بند شده توی دستش اشاره می کنه... لحن جدی و عصبیش به سکوت و چند دقيقه ايش پايان می ده: - اين چيه؟‼
--------------------
به سمتم برميگرده... نگاهش رنگ هميشه رو نداره...با سر به دستِ بند شده توی دستش اشاره می کنه... لحن جدی و عصبیش به سکوت و چند دقيقه ايش پايان می ده: - اين چيه؟‼
نگاهم به حلقه ثابت می مونه... فشار دستش کمتر می شه... بی حوصله دستم رو از توی دست مردونه اش بيرون می کشم : - معلوم نيست... انگشتره؟!
نفس پرحرصش رو بيرون می ده.. لحنش عصبی به نظر می رسه: - ببين تارا... عين آدم جواب بده... می دونم که انگشتره... توی دست تو چيکار می کنه...
از اضطرابی که توی صداشه منظورش رو متوجه می شم.. شونه هامو با بی خيالی بالا ميندازم و درحاليکه به پشتی صندلی ماشين تکيه می دم .. به روبرو خيره می شم: - ديروز برادر حامد اومده بود ديدنم...
حرفم رو قطع می کنه...
- برادر حامد‼‼... خوبه... چشمت روشن...
- ميشه بگی اين برادر عزيز شده کجا بودن که يهو پيداشون شد...اونم بعد از 6 ماه..
سنگينی نگاهش رو حس می کنم...کلافگی لحنش رو تشخيص می دم... زمزمه زيرلبش رو می شنوم: پس بیخود نبود که چسبيده بودی به خونه و بيرون نمیومدی؟!..
با حرص به سمتش می چرخم.. توی صورتش براق می شم.. : - چرند نگو حسام..‼!
به سمتم متمايل می شه و توی چشمام خيره می مونه .. برای جواب دادن دهان باز می کنه که صدای ممتد بوق ماشين های پشت سر، حواس پرت شده اونرو متوجه ی چراغ سبز شده روبروش می کنه... نگاهش رو با تندی از من می گيره .. از توی آينه ی داخل ماشيتن دستش رو با حرص برای راننده ماشين پشتی، تکون می ده و فرياد می زنه: - چه خبرته... رفتم ديگه...تمام حرصش رو سر پدال گاز خالی می کنه و با Take off پرسروصدايی وارد خيابون آرارات می شه... به محض اينکه جای پارک مناسبی پيدا می کنه، ماشين رو به گوشه خيابون می کشونه و پارک می کنه...
به روبروم خيره می شم... به روبروش خيره می شه...
سکوت سنگينی بين من و حسام توی فضای ماشين می پيچه... برای شکستن اين سکوت تلاشی نمی کنم..
ترجيح می دم، اينبار هم حسام پيشقدم باشه...
- تارا...
نگاهم به دستهاش که به فرمون بند شده و از زور فشار به فرمون سفيد شده، ثابت می مونه...: - دستهات حسام ..‼
به حرفم توجهی نمی کنه.. : - می شه بگی، ديروز .. توی خونتون... بين تو و برادر حامد... چی گذشت...؟
- چی گذشته که الان.. اون انگشتر توی دسته تو؟‼
نگاهم به سمت انگشتر کشيده می شه.. دستم رو کمی بالاتر می گيرم و بادست راستم، حلقه رو توی انگشتم می چرخونم و به بازی می گيرم.. حس حسادت حسام که از ذهنم می گذره، حال عجيب و ناشناخته ای توی دلم می پيچه : - چرا اين انگشتر واست انقدر مهم شده..
کلافه نگاهش رو از روبرو می گيره و به چشمهای من خيره می شه... : - می شه فقط جوابمو بدی...
التماس توی صداش، متاثرم می کنه.. نگاهم رو به چشمهاش می دوزم و توی اضطراب نگاهش غرق می شم.. سکوت بينمون که طولانی می شه، ناخواسته برای شکستن حس تلخی که بينمون در جريانه زبون باز می کنم: - رهام فقط اومده بود که بهم بگه حامد قبل از مرگش نصف سهم خودش از سهام شرکت رو به نام من کرده... همين...
توی چشمام دقيق می شه... می دونم که توی نگاهم پی صحت حرفهام می گرده : - و اين انگشتر؟
انگشتر رو از انگشتم خارج می کنم ..بالا ميارم و جلوی چشمم نگه می دارم: - اين انگشتريه که حامد برام خريده بود.... فقط هيچ وقت فرصتش نشد تا خودش بهم بده...
نفس آسوده ای که از اعماق وجودش بلند می شه رو می شنوم... به صورتش خيره می شم...
برمیگرده و توی نگاهش غرق می شم.. دوباره همون حسام شوخ و شيطون هميشگی می شه...گيج و منگ نگاهش هستم که انگشتر رو از دستم قاپ می زنه و به طرز خنده آوری وراندازش می کنه... دستم رو برای پس گرفتن انگشتر جلو می کشم: - چيکار می کنی حسام.. بدش به من...
با دست راستش من رو مهار می کنه و انگشتر رو کف دست چپش بالا و پايين می کنه: - به نظرت زيادی سنگين نيست..؟
بالاخره دستش رو کنار می زنم ...خودم رو تا حد زيادی روش خم می کنم و انگشتر رو از دستش می قاپم... و... توی همون حالت سريع دستم می کنم...
صدای حسام، شيطون و پرحرارت از کنار گوشم شنيده می شه:
- تارا جون عزيزم... می دونم خيلی خواستنی هستم.. اما اين دليل نمی شه وسط خيابون شيرجه بزنی روم...
برای جواب دادن، سرم رو به شدت به سمتش می چرخونم.. انقدر سريع اينکار رو می کنم که رگ گردنم می گيره... دهانی که برای جواب دادن باز کردم به گفتن آخ بلند بالا و کشداری بسته می شه...
توان تکون خوردن رو از دست می دم.. با هر تکونی که ناخواسته می خورم شدت درد گردن بيشتر می شه....می خنده و دستش رو دور کمرم حلقه می کنه: - چی شد عزيزم...
همونطور که به سختی و آهسته آهسته دستم رو برای گرفتن گردنم بالا ميارم... از لای چشمهای جمع شدم به چشمهای شيطونش خيره می شم... از شيطنت و خوشی چشمهاش نمی تونم بگذرم.. به سختی و از لای دندونهای کليد شده برای آروم کردن خودم و صرفا برای آروم کردن خودم...‼! تلاش می کنم: - دستت رو بکش کنار..
می خنده و حلقه دستش رو محکمتر می کنه و من رو به خودش نزديکتر می کنه : - مگه خلم...‼!
زير لب و با حرص می نالم: - حسام...
- جووونم...
از اينکه بين فرمون ماشين و حسام گير کرده ام و با دست قفل شده حسام به کمرم، تا اين حد بهش نزديک شدم، حرصم می گيره .. سعی می کنم خودم رو عقب بکشم و روی صندلی خودم بشينم.. اما با حرکت اضافی که می کنم، فقط صدای ناله ام بلند می شه... از درد عميقی که به خاطر شدتش توی سرم هم می پيچه، ناخواسته اشک توی چشمم جمع می شه...
نگاه قفل شدش متوجه حلقه اشک توی چشمام می شه...دستش رو روی کمرم حرکت می ده... صداش جدی و آروم می شه: - گريه می کنی تارا؟‼!... چيزی نيست.. خوب می شی.. يکم حرکت نکن... الان رگت گرفته... الکی تقلا نکن.. 2، 3 دقيقه ديگه بهتر می شه...
از خجالت گريه کودکانه ام پلکهام رو روی هم ميذارم... متوجه حال ناخوش و شرمی که به صورتم دويده، می شه... سرش رو به صورتم نزديک می کنه... نفس های آروم و شمرده شده اش روی صورتم پخش می شه ... حرکت نوازش گون دستهاش رفته رفته به سکون می شينه...
توی صورتم دقيق می شه... از لای چشمای نيمه بازم به لبهايی که به صورتم نزديک می شه خيره می مونم... برای لحظه ای هوس عميق و ناشناخته ای از لمس لبهای حسام توی دلم می پيچه... بلافاصله ياد حامد و انگشتری توی دستم من رو از حس خيانتی که توی ذهنم شکل گرفته، شرمگين میکنه... ناخواسته چشمام رو به زير ميندازم.. اما هنوز هم نمی تونم جلوی عطش بی نهايتی که توی دلم پيچيده، مقاومت کنم...
صورتش در فاصله کمتر از يک سانتی کنار صورتم متوقف می شه... نگاهم به سمت چشماش کشيده می شه... توی چشمهای مخمورش غرق می شم... ذهنم از هرچه هست خالی می شه...درد گردن و گريه و خشم لحظات گذشته... فراموش می شه...
از نگاه غريبش، حس عجيبی از خواستن توی دلم شکل می گيره... حسی که بعد از 6 ماه و بعد از حامد دوباره توی دلم جون گرفته... از خودم شرمنده می شم.. چشمهام به مجازاتم، ناخواسته بسته می شن... حس می کنم حرکت آروم دست حسام، من رو به سينه اش نزديک می کنه...
سرم که به سينه اش بند می شه... چيزی توی دلم می لرزه...
نگاهم به گوشی موبايل توی دستم کشيده می شه.. گوشی رو جلوی صورتم می گيرم.. اس ام اس های باز نشده گوشی توجهم رو جلب می کنه...
اولی حسامه...
-حالت که سرجاش اومد يه زنگ به من بزن... يادت نره... کارت دارم...
دومی از همون شماره ناشناس... اس ام اس خالی...
گوشی رو روی تخت پرت می کنم و با همون قدم های کوتاه و خسته به سمت در اتاق می رم... فضای تاريک اتاق رو ترک می کنم و از پله ها پايين می رم..
از شدت ضعف و گرسنگی سرم گيج می ره.. حس می کنم همه ی رديف پله هايی که جلوی ديدم رو گرفته به هم پيچيده می شن.. دستم رو به نرده راه پله می گيرم.. روی پله چهارم می شينم...
مامان که از آشپزخونه بيرون مياد متوجه من نمی شه... با صدای ضعيفی که به سختی شنيده می شه صداش می زنم: - مامان..
مامان می ايسته. با ترديد به سمت پله ها نگاه می کنه. از ديدن من روی پله ها لبخند روی لبهاش پهن می شه: - بيدار شدی مامان؟.. چرا اونجا نشستی؟
سرم رو به نرده ها تکيه می دم..مامان متوجه حال نزارم می شه.. از پله ها بالا مياد و کنارم روی پله چهارم می شينه.. : - ضعف داری مامان..؟ از پريشب به جز چند تا قاشق سوپ که تو دهنت ريختم هيچی نخوردی... بيا بريم پايين واست غذا بکشم...
دست مامان رو که دور کمرم حلقه می شه تکيه گاه بدنم می کنم و با پاهای ضعف گرفته ام پله ها رو به سمت آشپزخونه پايين می رم..
خودم رو روی اولين صندلی آشپزخونه پخش می کنم.. مامان به سرعت به سمت قابلمه روی گاز می ره و بشقاب غذای توی دستش رو از غذا پر می کنه..
چشمام به شدت سياهی می ره... اما بوی خوب قرمه سبزی رو به خوبی حس می کنم. نگاهم روی سينی غذا و بخاری که از بشقاب خورشت بلند می شه ثابت می مونه...
هميشه قرمه سبزی های مامان رو از بين غذاهاش ترجيح می دادم.. قاشق رو از غذا پر می کنم.. عطر غذا رو با همه اشتهای از دست رفته ام می بلعم... قاشق رو به دهن می برم.. هنوز غذا از گلو پايين نرفته سوزش معده رو حس می کنم.. دستم به سمت معده ام کشيده می شه.. با ناراحتی سينی غذارو پس می زنم..
مامان که روبروم نشسته و با نگرانی حرکات من رو کنترل می کنه، نگرانتر از قبل به سمتم بلند می شه: - چی شد مامان ؟ دوست نداشتی؟ سوپ گرم کنم واست..
از درد و سوزش معده ام صورتم جمع می شه.. با صدای ريز و خفه ای جواب می دم: - معدم درد می کنه... نمی تونم بخورم..
مامان به سمتم مياد.. دستش رو روی کمرم ميذاره و با حرکات نرمش ماساژ می ده: - واسه اينه که 2 روزه غذا نخوردی.. اين چند وقتم که کلا اشتهات از بين رفته.. هيچی نمی خوری... بذار واست شير گرم کنم..
سرم رو روی دستم روی ميز ميذارم.. چشمام از شدت درد فشرده می شه.. بوی غذا تو مشامم می پيچه.. حالا حتی از بوی غذای مطبوعم هم حالم دگرگون می شه.. با دست سينی غذا رو به عقب هل می دم... مامان متوجه می شه و سينی رو از جلوم برميداره..
دوباره سرم رو روی ميز ميذارم و چشمهام رو می بندم..
زياد نمی گذره که مامان ليوان شير و عسلی که درست کرده جلوم ميذاره و صدام می زنه: - تارا جان پاشو اينو بخور... واست خوبه.. معدت رو تقويت می کنه...
چشمهام رو باز می کنم... ليوان شير جلوی چشمم روی ميز ديده می شه.. از ديدن شير اشتهام تحريک نمی شه... دوباره چشمهام رو می بندم و بی رغبت جواب می دم: - نمی خورم... ميل ندارم...
مامان که پشت سرم ايستاده، من رو از ميز جدا می کنه: - نمی شه که هيچی نخوری... اينجوری بدتر می شی... رنگ به روت نمونده... غذا نخوری مجبوری بری زير سرم..
می دونم حريف مامان و اصرارهاش نمی شم.. بی رغبت ليوان شير عسل گرم رو به لبهام می رسونم..زير نگاه های کنترل کننده مامان به سختی نصف ليوان رو سر می کشم. احساس می کنم هر لحظه معده ام و محتويات داخلش به هم پيچيده می شه... ليوان رو روی ميز ميذارم و به سختی از جام بلند می شم.. مامان جلوم می ايسته: - کجا هنوز که شيرت تموم نشده...
دستم رو به صندلی تکيه می دم: - الان بسه.. بقيه شو بعدا می خورم..
مامان با بی ميلی حرفم رو قبول می کنه... به سمت هال می رم و روی مبل خاطره انگيز نزديک به آشپزخونه ولو می شم...
هنوز چند دقيقه ای نگذشته که صدای زنگ خونه با باز شدن در همراه ميشه... اين نوع باز کردن در مخصوص باباست..
روی مبل صاف می شينم و به در خيره می شم... بابا در حاليکه مشغول صحبت کردنه وارد می شه.. نگاهش رو که روی من افتاده رو بلافاصله از من می گيره .و به مامان نگاه می دوزه.. می دونم بعد از بحثی که به خاطر تصميمم برای رفتن گرفتم هنوز با من سرو سنگينه...هرچند که اصلا با من صحبت نمی کنه اما دوست ندارم لفط تلخ قهر کردن رو به رابطه سرد بين خودم و بابا نسبت بدم... صدای بابا توی خونه می پيچه و من رو از افکاری که توش غرقم خارج می کنه: - مريم جان مهمون داريم...
خودم رو روی مبل جابه جا می کنم..
مامان وسط هال و در بين راه نزديک شدن به بابا ، می ايسته : - کيه؟
با چشمام به دهان بابا زل می زنم و منتظر جوابم.. می دونم که بعد از جريان فوت آقاجون، روابط ما به لطف دايی حميد با خانواده مادری به کل قطع شده و از خانواده پدری کسی رو ايران نداريم... نگاه کنجکاوم هنوز روی صورت باباست که نيم نگاهی به من ميندازه و همونطور که زير چشم واکنش من رو تحت نظر می گيره، جواب می ده: - از همکارای دخترته...
از حرف بابا تعجب می کنم.. روابطم با همکارام طوری نيست که انتظار ديدنشون رو توی خونه داشته باشم... می خوام سوال بيشتری کنم که با ابروهای گره خورده بابا دهانم بسته می شه...با اشاره مامان بی حوصله برای آماده شدن به اتاقم می رم..
بليز و شلوار خوابم رو با بليز و شلوار جين و اسپرتی عوض می کنم و سلانه سلانه از پله ها پايين می رم...تمام مدت ذهنم به مهمون ناخونده ای که بی دعوت به خونمون اومده مشغوله..
صدای مامان و بابا که در حال تعارف کردن هستند توی فضای خونه می پيچه... از روی پله ها نگاهم روی قامت چهارشونه مردی که با موهای حالت دار مشکی ، کت شلوار اسپرت و تيره ای به تن کرده، ثابت می مونه.. کم کم ذهنم به فعاليت می افته... ناخواسته افکاری که به ذهنم هجوم مياره پس می زنم... نگاه مامان متوجه من می شه...: - تارا مامان جان چرا اونجا وايسادی.. با حرف مامان همه به سمتم برمی گردن... نگاهم روی مهمون ناخونده ثابت می مونه... نه... امکان نداره...‼!
----------------چندبار پلک می زنم.. دوباره به صورتش خيره می شم.. نه اشتباه نمی کنم... نگاهم روی مرد پورشه سوار خيابون جردن که چند روز پيش توی ترافيک ساختگی گمش کردم ثابت می مونه ..تمام راه های محتمل برای هرگونه آشنايی بين خودم و مردی که روبرومه رو در عرض چند ثانيه توی ذهنم مرور می کنم.. اما به هيچ می رسم....با چشمای گشاد شده فاصله بينمون رو پر می کنم و با دهانی که از شدت تعجب باز مونده، به صورتش خيره می شم.. صدای سلامش توی سرم می پيچه، اما انقدر متعجبم که جواب سلامش رو فراموش می کنم.. وقتی تعجب و سکوتم رو می بينه،دستی رو که به سمتم دراز کرده، عقب می کشه و برای شکستن سکوت نه چندان مطلوب اتاق به حرف مياد: - خيلی سعی کردم زودتر از اينها به ديدنتون بيام،.. اما انگار هر دفعه يه چيزی می شد که... تا الان نتونستم.. يعنی جور نشد..
با صدای بابا نگاه همه به سمتش می چرخه: - بفرماييد بشينيد آقای مهندس..
مرد نگاهی به سمت من می کنه و روی مبل دو نفره پشت سرش می شينه.. سنگينی نگاه بابا رو روی خودم حس می کنم.. از اشاره ای که با چشمهاش به مبل می کنه، منظورش رو متوجه می شم و روی نزديکترين مبل می شينم..
نگاهم هنوز روی مرد ثابت مونده که مامان با يه بااجازه به بابا اشاره می کنه و به سمت آشپزخونه می ره.. با چشمام مامان و بابا رو دنبال می کنم که سکوت پيش اومده رو می شکونه: - راستش من... چه جور بگم... مجبور شدم به پدرتون بگم که از همکاراتون هستم..
نگاه مشکوکم رو به مرد می دوزم و منتظر توضيحات اضافی تر می مونم..
- اميدوارم از چيزی که می خوام بگم...
با ترديد به صورت من نگاه می کنه و ادامه می ده: - من اينجا نيومدم که آرامش زندگی شمارو بهم بريزم.. فقط يه احساس دِين ... چه جوری بگم... من .. من..
کلافه به مبل تکيه می ده و انگشتهاش رو توی هم قفل می کنه و همزمان به صورت من دقيق می شه..: - من وفامهر هستم.... رهام وفامهر... برادر حامد...
شنيدن همين چند کلمه کافيه تا روح از بدن ضعيف من خارج بشه...با چشمهای از حدقه بيرون زده به دهان مرد خيره می شم... باقی حرفهاش رو نمی شنوم... حس می کنم از گمشده ای که تمام هستی من رو با خودش برده، خبرهای خوشی می گيرم... اما با تلنگر ذهنم مرگ حامد رو به يادم ميارم و با احساس تلخ و حسرت کشيده ای يک بار ديگه جمله مرد رو توی ذهنم تکرار میکنم: - برادر حامد... برادر... رهام...‼!
ناخواسته به صورتش دقيق می شم.. توی صورتش به دنبال نشونه ای می گردم ... حداقل شباهتی که بتونه حرفش رو تائيد کنه.. نگاهم روی صورتش چرخ می خوره و دست آخر روی چشماش ثابت می مونه... حالت چشمهايی که شباهت عجيبی به چشمهای کشيده و مشکی حامد دارند...
حال خودم رو نمی فهمم.. روی مبل جابجا می شم و خودم رو به سمتش خم می کنم: - من نمی دونستم که حامد...
حرفم رو قطع می کنه: - که برادر داره..
با سر حرفش رو تائيد می کنم.. من رو بيشتر از اين منتظر نميذاره..: - حق دارين.. همه ما يعنی منظورم کل خانوادمون خارج از ايران زندگی می کنيم.. اين وسط 2 سال پيش حامد تصميم گرفت برگرده ايران...
نگاهم روی چشمهاش ثابت می مونه.. توی چشماش که دقيق می شم، حس می کنم حامد روبروم نشسته و نگاهم می کنه... حس دوگانه ای از شادی و از غم به سراغم مياد... احساس عجيبی از نزديکی با برادر حامد توی وجودم می پيچه... انقدر هيجانزدم که فراموش می کنم علت اومدن رهام رو به خونه بپرسم..
- ممکنه فکر کنيد من از کجا شما رو می شناسم يا اينکه اصلا چه جوری اومدم اينجا....يا اصلا واسه چی اومدم... اجازه بدين همه چی رو واستون تعريف کنم...
چند دقيقه مکث می کنه و سرش رو به زير ميندازه... نگاه کنجکاو و پر از ترديدم رو به قامت چهارشونه اش می دوزم.. متوجه سنگينی نگاهم می شه که سرش رو بالا مياره و توی سياهی چشمام خيره می شه: - من از طرف حامد اومدم...
---------------
چند دقيقه مکث می کنه و سرش رو به زير ميندازه... نگاه کنجکاو و پر از ترديدم رو به قامت چهارشونه اش می دوزم.. متوجه سنگينی نگاهم می شه که سرش رو بالا مياره و توی سياهی چشمام خيره می شه: - من از طرف حامد اومدم...
آب دهانم رو به سختی قورت می دم.. احساس می کنم دستی به گلوم چنگ می زنه .. حس می کنم صدايی مدام توی ذهنم فرياد می کشه.. حامد مرده... حامد مرده... دستهام رو ، روی گوشام میگيرم و زير لب می نالم : - حامد مرده...
رهام متوجه دگرگونی حالم می شه.. خودش رو روی مبل جلو می کشه و دستهام رو از روی گوشهام جدا می کنه: - آروم باش.. آروم باش...
مستاصل به صورتش خيره می شم: - حامد مرده ، مگه نه؟‼
حلقه دستهاش به دور مچ دستم شل می شه.. قلبم فرو می ريزه... نقطه روشنی از اميد توی سينه ام سوسو می کنه...نفسم توی سينه حبس می شه...يعنی زنده است‼؟
نگاهش رو به صورتم می دوزه ، آهی می کشه و با صدای خيلی آرومی می گه : - خيلی وقته که مرده... درست 6 ماهه...
نفس حبس شده توی سينه ام رو بیصدا آزاد می کنم.. نگاهم از صورتش سر می خوره و روی تی شرت جذب سياهرنگ زير کتش ثابت می مونه.. دوباره حقيقت تلخ مرگ حامد به سياهی لحظه هام چنگ می زنه...
صداش من رو که توی ترديد و باور مرگ حامد دست و پا می زنم، متوجه اش می کنه... نگاهش می کنم، به روبرو خيره شده و حرف می زنه... حس می کنم حضور من رو فراموش کرده و توی خاطراتش غرق شده : - يک سال و نيم پيش، شرکت بابا توی ايتاليا در حال ورشکستگی بود.. وضع بابا خيلی به هم ريخته و داغون شده بود.. مامان از حامد خواست برگرده و اگه می تونه يه سرو سامونی به اوضاع بده.. حامد خيلی اين پا و اون پا کرد.. اما وقتی فهميد بابا از زور بدهکاريهاش به بانک و طلبکارهاش، سکته قلبی کرده و بيمارستان بستری شده ، خیلی زود خودشو رسوند.. در عرض 1 ماه با سرمايه ای که با خودش آورده بود يه مقدار به کارا سرو سامون داد... کارا که راست وريس شد، حامد باقی کارا رو به وکيلش سپرد و تصميم گرفت زودتر برگرده.. من و حامد زياد با هم صميمی بوديم.. اما از وقتی که برگشته بود حس می کردم خيلی عوض شده... با وجود اون همه بدبختی که يه جا رو سر مون نازل شده بود اما از ته دل شاد بود... مدام می خنديد و شوخی می کرد.. برای ما که به شخصيت جدی حامد عادت کرده بوديم خيلی غيرعادی بود...
اواسط ماه اکتبر بود که حس ميکردم بيقرار شده... چندباری دليلش رو پرسيم اما خوب.. اون تو دار تر از اين حرفا بود.. يه روز که داشت با لپ تاپش کار می کرد، خيلی اتفاقی عکس تورو بک گروند کامپيوترش ديدم...
اون روز انقدر اصرار کردم که آخر گفت که تو توی زندگيش پيدا شدی...
سخت می شد از زير زبون حامد حرف بيرون کشيد. همين که تونستم بفهمم که حامد هم واسه خودش کسی رو پيدا کرده، يه جورايی مطمئن شدم که قضيه بايد خيلی جدی باشه...
بعد از اينکه حامد برگشت تقريبا جريان تورو فراموش کرده بودم... تا اينکه 6 ماه پيش از مامان و بابا خواست که بيان ايران... خيلی خوشحال بود.. می گفت بالاخره تونسته کسی رو پيدا کنه که تمام عمرش دنبالش بوده... اما...
درست 2 هفته مونده به پرواز مامان و بابا، خبر دار شديم که حامد... تصادف کرده... انقدر شوکه شده بوديم که حتی درست يادم نمياد چطور خودمون رو رسونديم ايران، فقط يادمه که به خاطر پربودن پرواز ها با هر پروازی که به ايران می شد، يکیمون راهی می شد... اين وسط بعد از بابا و مامان من نفر سوم بودم.. که 3 روز بعد از تصادف حامد رسيدم. تا قبل از رسيدنم کسی در مورد مرگ حامد حرفی نزده بود.... وقتی که اومدم همه چی اونقدر تلخ و سريع اتفاق افتاد که به کل تورو فراموش کرده بوديم...
بعد از مراسم برگشتيم..نمی تونستيم خونه حامد رو بدون حامد تحمل کنيم..
همون اوايل که برگشته بوديم، وکيل حامد ازمون خواست برگرديم تا تکليف اموال حامد رو مشخص کنيم... اما هيچکس دل و جرائت اين کار رو نداشت...تا اينکه 1 ماه پيش من با وکالتی که از کل خانواده گرفتم برگشتم ايران..
اين 1 ماه رو توی خونه حامد سر کردم.. سخت بود.. خيلی سخت .. مدام حضورش رو حس می کردم.. واقعا نمی تونستتم باور کنم برادری که 27 سال تموم واقعا برام برادری کرد، ديگه وجود نداشته باشه... واسه همين طول کشيد تا تونستم خودم رو جمع و جور کنم...
يه کم که گذشت و تونستم به خودم مسلط بشم، رفتم سراغ وکيلش..
چيزی که باعث شد الان اينجا باشم و بخوام شما رو ببينم به همين موضوع مربوط می شه..حامد 1 هفته قبل از مرگش، نصف سهام شرکت معمار نو رو به نام شما کرده...
با چشمهای متعجب به صورت رهام خيره می شم.. با دست خط اشک گونه سمت راستم رو پاک می کنم : - چی دارين می گين...؟
نگاهش رو از روبرو می گيره و به چشمهای من خيره می شه: - من هم اولش تعجب کردم... راستش اين مدت به کل شمارو فراموش کرده بودم.. تصميم داشتم کل سهام شرکت رو بفروشم و برگردم ايتاليا... اما وقتی وکيلش گفت که نصف سهام مربوط به شماست... کم کم به ياد شما افتادم..
درواقع، خيلی دلم می خواست کسی رو که حامد رو درگير خودش کرده، ببينم... نمی دونم، شايد حرفم احمقانه باشه اما... احساس می کردم شايد با ديدن شما يکم حال روحيم بهتر بشه...
صداش آروم و غمکين می شه: - شما نزديکترين کسی بوديد که حامد ماه های آخر ...
سعی می کنم، جلوی بغض و هق هقی که به سراغم اومده رو بگيرم... به صورتش خيره می شم.. توی نگاه مغمومش حامد رو می بينم.. قلبم می لرزه..
نگاهش رو از من می گيره و به زمين خيره می شه: - متاسفم... نمی خواستم ناراحتتون کنم..
به سختی صدام رو از لرزش دور می کنم: - ممنون که اومدين... نمی دونم چی بگم... انتظار ديدن شمرو نداشتم اما... با ديدن شما...
صدام می لرزه: - حس می کنم... حامد ...
ادامه نمی دم... می دونم که نمی تونم بغض خودم رو کنترل کنم... نگاهم رو توی هال و سالن خونه می چرخونم... نفسم رو با آه پرصدايی بيرون می دم... سعی می کنم بحث رو به جای ديگه ای بکشونم...
- راستش... نمی تونم سهامی رو که به نامم شده قبول کنم..
متعجب نگاهش رو از زمين می گيره و به صورتم خيره می شه: - اما اين خواست حامده...
حرفش رو بی حوصله قطع می کنم: - می دونم... می دونم که خواست حامده.. اما شرايط من طوری نيست که بتونم همچين مسئوليتی رو قبول کنم... با اين حال و وضع خرابی هم که دارم، نمی تونم به کارهای شرکت رسيدگی کنم.. من همه کارهام رو کردم که از ايران برم...
اگه حامد سهام رو به نام من کرده، برای اين بوده که فکر می کرده، من بتونم به رشد شرکت کمک کنم... می خواسته من هم توی پيشرفت شرکت سهمی داشته باشم.. اگه قرار بشه که سهام شرکت رو بفروشم و بی خيال خواسته حامد بشم، خيانت بزرگی بهش کردم...
اگه حامد زنده بود.. اگه شرايط طور ديگه ای بود... با کمال ميل قبول می کردم.. مثل تمام 1 سالی که در کنار حامد توی شرکت کار می کردم...
اما الان شرايط فرق می کنه.. من درست 2 هفته ديگه پرواز دارم... دارم از ايران واسه هميشه می رم... دوست ندارم کوچکترين وابستگی از گذشته توی ذهنم بمونه... اگه قرار باشه که اين وابستگی ها ، هرچقدم کوچيک من رو به حامد وصل کنه، تمام تلاش من برای فراموش کردن اين بخش از زندگيم هدر می ره...
نگاه دلخورش رو از صورتم می گيره و به مبل تکيه می ده: - پس می خواين حامد رو فراموش کنيد..
نگاهم از فرش کنده می شه و به چشمهای شبيه حامدش دوخته می شه: - چاره ای ندارم ..
نگاهش روی چشمهام دقيق می شه... حرکت لبهاش رو متوجه می شم اما صدايی به گوشم نمی رسه... از جاش بلند می شه و پالتوی مشکی رنگش رو از روی مبل کناری برميداره: - فکر می کنم بهتره من برم..
به پاش بلند می شم: - از من ناراحت شدين..
نگاهم نمی کنه.. دستش رو داخل جيب پالتوش می بره. بسته ای رو بيرون می کشه و به سمتم می گيره: - فکر می کنم اين مال شماست... تو اتاق حامد پيداش کردم...
نگاه نگرانم از چشمهاش به دستش کشيده می شه.. برای گرفتن بسته ترديد می کنم.. دلم از حامد و احساس از دست دادنش پرو خالی می شه... با چشمهام به چشمهای ناراضيش التماس می کنم.. دستش رو بی حوصله تکون می ده: - نمی خواين اين رو هم بگيرين... شايد هم اشتباه کردم و نبايد اين رو براتون می اوردم..
دستش رو عقب می کشه و نگاهش رو از من می گيره: - ببخشيد فراموش کردم که در حال فراموش کردن حامدين..
از بی رحمی حرفای تند و تيزش قلبم به درد می شينه... دستم رو جلو می برم... به دست کشيده شده به سمتش خيره می شه...
- مطمئنی که پشيمون نمی شی..
از لحن غيرمنصفانه اش دلگير می شم.. نگاهم رو از دستم می گيرم و به چشماش خيره می شم... تصوير صورتش جلوی چشمام می لرزه.. توی نگاهم دقيق می شه... دستش رو جلو می کشه و بسته نه چندان بزرگ رو توی دستم ميذاره...
با ترديدی که به يکباره همه وجودم رو می گيره دستم رو عقب می کشم.. به بسته توی دستم خيره می شم.. برای باز کردن بسته که توی کاغذ سفيد و بی نقشی پيچيده شده ترديد می کنم..صدای رهام منو از هر ترديدی دور می کنه..
- اگه پشيمون شدی و نمی خوايش... از من رودروايسی نکن...
لجباز می شم.. با دستهای لرزونم کاغذ سفيد رو پاره می کنم.. نگاهم روی جعبه مخملی قرمز رنگ ثابت می مونه.. از حدس چيزی که به ذهنم می رسه، قلبم پر از درد می شه.. با تمام وجود توی دلم به حامد التماس می کنم: - با من اين کار رو نکن حامد...
با دستهای لرزونم کاغذ سفيد رو پاره می کنم.. نگاهم روی جعبه مخملی قرمز رنگ ثابت می مونه.. از حدس چيزی که به ذهنم می رسه، قلبم پر از درد می شه.. با تمام وجود توی دلم به حامد التماس می کنم: - با من اين کار رو نکن حامد...
- بازش نمی کنی؟
نگاهم از بسته به سمت رهام کشيده می شه.. روبروم ايستاده و دستهاش رو توی جيب پالتوش فرو برده..
لرزش دستم رو نمی تونم پنهان کنم... از مواجهه با چيزی که از ديدنش فراری هستم،قلبم ضربان می گيره...
زير نگاه خيره رهام راه فراری ندارم... جعبه رو باز می کنم و از ديدن حلقه طلايی رنگ و نگين بزرگ برليان روی اون وا می رم..
احساس می کنم، پاهام تحمل وزنم رو نداره... به سختی دستم رو به مبل می گيرم و تعادلم رو حفظ می کنم... تصوير حلقه توی چشمام می لرزه...محو می شه...
صدای رهام توی سرم می پيچه: - خانوم شريفی...حالتون خوبه ..
صداش توی سرم تکرار می شه.. شدت می گيره... سرم نبض می زنه...
حلقه و جعبه از دستهام فراری می شن و روی زمين سر می خورند... صدای برخورد حلقه با کف سنگی زمين توی سرم منعکس می شه... نگاهم حرکت شتاب گرفته حلقه رو دنبال می کنه ... فاصله حلقه از من بيشتر و بيشتر می شه... نزديک ديوار، به پايه مبل، برخورد می کنه... روی زمين ضرب می گيره... نگاهم روی چرخش درجای حلقه تابت می مونه... آروم آروم بی حرکت می شه... از سکون و سکوت حلقه ، قلبم به درد می شينه...
صدای مامان رو نزديکم می شنوم: - تارا.. مامان... تارا جان...صدای بابا هم که اين مدت از من دريغ شده، سکوت 1 ماه اش رو می شکنه : - تارا... چی شد بابا؟
نگاهم توی اتاق می چرخه.. به چشمهای حامد خيره می شه... دلم به هوای حامد پر می کشه...
رهام تصوير حامد دوست داشتنیم رو به هم ميزنه و جلوم روی زمين زانو می زنه: - خانوم شريفی... متاسفم، نبايد اينجا میومدم..
مامان نگرانم به رهام تند می شه: - معلوم هست اينجا چه خبره... چی بهش گفتيد که به اين روز افتاد...
صدای بابا، مامان رو ملامت می کنه: - مريم...
درد توی معده ام می پيچه... نبض تند شده ی درد توی سرم... بغضی که گلوم رو فشار می ده...بيقرار می شم...نگاهم روی زمين پی حلقه می گرده... زير ميز، کنار ديوار ... ثابت می مونه..
دست مامان رو پس می زنم.. از رهام فاصله می گيرم..
قدم هام آروم و لرزون به سمت حلقه کشيده می شه... کنارش روی زمين زانو می زنم.. حس می کنم کنار حامد روی زمين زانو زدم...
دستم رو به سمت حلقه جلو می برم... حلقه نگين دار طلايی رو به دست چپم نزديک می کنم.. حامد توی نگاهم پررنگ می شه..با چشمهای خندونش به من لبخند می زنه.. محو لبخند نگاهش می شم... حلقه رو از دستم می گيره.. دست چپم رو به دست می گيره... توی چشمام خيره می شه.. توی نگاهش غرق می شم.. به خودم که ميام... حلقه طلايی رنگ حامد توی انگشت دست چپم نفش گرفته... از رابطه حلقه ی توی دست چپم و آرامش سرريز شده به قلبم... لبخند نامحسوسی روی لبم می شينه...
صدای مامان من رو از احساس شيرين در کنار حامد بودن بيرون می کشه: - تارا... حالت خوبه...
از سوال بيهوده مامان متعجب می شم... کنار حامد باشم و خوب نباشم...
دوباره دستم رو جلوی چشمم می گيرم.. برليان برجسته و درشت انگشتر توی نگاهم می درخشه...
- خانوم شريفی ... من بايد برم...
دستم رو روی نگين انگشتر می کشم...
- متاسفم اگه باعث رنجشتون شدم..
حلقه رو به لبم نزديک می کنم..
- می دونم که روزای سختی رو پشت سر گذاشتيد..
به حلقه بوسه می زنم..
- حق نداشتم آرامشتون رو به هم بزنم....
دستم رو پايين می کشم..
- خداحافظ
نگاهم به سمتش کشيده می شه... حامد توی نگاهم جون می گيره...
لبخند رضايت روی لبم پررنگتر می شه... به صورت غم گرفته برادر حامد لبخند می پاشم...
- ممنون که اومديد...
همه نگاه ها به سمتم می چرخه...
نگاهم به سمتش کشيده می شه... حامد توی نگاهم جون می گيره...
لبخند رضايت روی لبم پررنگتر می شه... به صورت غم گرفته برادر حامد لبخند می پاشم...
- ممنون که اومديد...
همه نگاه ها به سمتم می چرخه...
حس ناشناخته ای مثل توجه و حمايت حامد، توی اين روزهای سخت... تمام وجودم رو پر می کنه... حضورش رو کنارم حس می کنم... نزديکتر از هر وقت ديگه ای...
روی زمين، کنار ديوار، با حلقه ی توی انگشتم... همه غصه ها و دلمردگی ها رو از خودم دور می کنم... از فکر اينکه، حامد هم به من فکر می کنه... نگرانمه و توی اين شرايط، لحظه به لحظه، من رو همراهی می کنه، قلبم آروم می گيره...
از روی زمين بلند می شم.. به سمت رهام که نزديک در ورودی ايستاده و با تعجب من رو نگاه می کنه قدم برمیدارم... روبروش می ايستم.. با وجود ضعفی که دارم، لبخند می زنم.. دستم رو به ديوار می گيرم تا حرفم نصف و نيمه نمونه... توی نگاهش غرق می شم... حامد پيش چشمم جون می گيره... نگاهم رو از چشماش می گيرم و سربه زير می شم.. کلمات رو توی ذهنم رديف می کنم، کلمات رديف شده توی ذهنم رو به زبون ميارم:
- درسته که می خوام از ايران برم...اما دليلش اين نيست که بخوام حامد رو فراموش کنم...فقط .. فقط می خوام با اين موضوع کنار بيام... می خوام به نبود حضورفيزيکی حامد توی زندگيم عادت کنم... می خوام ياد بگيرم با حامدی که توی قلبم برای هميشه زنده است... زندگی کنم... نمی خوام بعد از حامد ، هيچ بشم... دوست ندارم اونقدر ضعيف باشم که باعث سرشکستگيش باشم... اگه می شه... اگه می تونيد... تا اون موقع... تا وقتی که برمی گردم... شرکت رو نگه داريد... قول می دم، برمی گردم... می سازمش... درست همونجور که حامد می خواست... برای من .. برای حامد، اين کار رو می کنيد؟
نگاهم رو از زمين می گيرم و به چشمهای شفافش خيره می شم... صورتم رو برانداز می کنه... توی سکوتی که معنيش رو به خوبی می فهمم حرفهام رو زيرو رو می کنه... ترديد رو از نگاهش می خونم.. می دونم که برای موندن و ساختن و همراهی من نيومده.. اما...
تمام خواهش و غرورم رو توی چشمهام می ريزم و برای خواست حامد پيشکش می کنم...
- قبول می کنيد؟
نگاهش توی چشمام دقيق می شه... خيلی دقيق..
نگاهم به لبهاش کشيده می شه... منتظرم می مونم...صداش از بين لبهای باز شدش شنيده می شه: - فقط 1 سال... اما من نمی مونم... کارها رو بسپريد به کسی که می شناسيد... نمی دونم همه کارها با شما... فقط دوست ندارم وضعيت شرکت به هم بريزه...
بی اختيار لبخند می زنم... چشمهام از شوق برق می زنه... حرفش رو نيمه تموم ميذارم:
- معاون شرکت، آقای رسولی... مهندس مهدی رسولی... همه کارها به عهده اونه... بعد از حامد تا به امروز از پس همه کارها خوب براومده...
- اما وضع مالی و حساب کتابای شرکت اينو تائيد نمی کنه... در هر صورت...بهتره خودتون با باقی سهامدارها هماهنگ کنيد، منظورم مدير عامل جديد و کارهای از اين دسته... البته فکر نمی کنم که بقيه نظر مخالفی با خواست شما داشته باشن.. به هرحال 70 درصد سهام شرکت مال حامد بوده...
سرم رو به نشانه سپاس خم می کنم: - از لطفی که در حقم می کنيد بی نهايت سپاسگزارم...
صداش جدی، مردونه و پرجذبه توی سکوت ايجاد شده اتاق می پيچه:
- خواهش می کنم... فقط يادتون نره... تا يکسال، فقط يکسال فرصت داريد تا به اين وضع آشفته شرکت سر و سامون بديد... من به وضع روحی شما و اينکه کی تصميم به برگشت می گيرين کاری ندارم... بعد از يکسال اگه وضع به همين منوال پيش بره، من برای فروش نصف ديگه سهام حامد اقدام می کنم...
- بله متوجهم...
نگاهش رو از من می گيره و به پشت سرم خيره می شه: - آقای شريفی... خانوم... مزاحمتون شدم... عذر می خوام... شبتون خوش...
مامان و بابا رهام رو تا دم در همراهی می کنن..
من ميمونم و حلقه ی توی دستم و پيمانی که تا ابد با حامد می بندم...
از پله ها آروم آروم بالا می رم... صدای مامان منو متوقف می کنه: - کی بود تارا؟ کدوم همکارت بود...
انگشتر رو توی دستم می چرخونم: - برادر حامد...
اضطرابی که توی صدای مامان پيچيده می شه رو حس می کنم: - اينجا چی کار می کرد؟
به صورت هميشه نگران مامان لبخند می زنم: - از طرف حامد اومده بود...
ذستم رو بالا می گيرم و انگشت حلقه دارم رو تکون میدم...
- چی می گی تارا؟.... من که متوجه نمی شم..
جدی و تلخ میشم...: - حامد مرده مامان... نگران نباش... دخترت ديوونه تر از اين نمی شه...
پله ها رو با سرعت بيشتری بالا می رم... صدای مامان رو پشت سرم می شنوم:- اين پسره از کجا پيداش شد ..؟ می شناختيش؟ با هم اومدين‼! اين انگشتر توی دست تارا چی کار می کرد...
صدای بابا آرومتر و آهسته تر از مامان شنيده می شه: - نمی دونم... بالای پله ها،جلوی در خونه وايستاده بود... گفت از همکارای تارام.. فکر می کنم در مورد شرکت حرف می زدند..
توی اتاقم می رم و بابستن در خودم رو از شنيدن ناخواسته نگرانی های ناتموم مادرانه و پدرانه ، محروم می کنم...
روی تخت دراز می کشم و انگشتر توی دستم رو جلوی چشمهام می گيرم... نگين انگشتر برق می زنه... حس می کنم، برق چشمهای شيطون حامد توی نگاهم جون می گيره...
لبهام به خنده می شينه... با انگشت اشاره ی دست راستم ، برليان برجسته انگشتر رو نوازش می کنم... از اين انگشتر و صاحبش، آرامشی به قلبم سرازير شده که حس می کنم بعد از 6 ماه جون زندگی گرفته ام...
سرگرم انگشتر و حامد و مرور گذشته مشترک شده ام هستم که موبايلم زنگ می خوره...
دوست ندارم از اين حس شيرينی که به قلب و روحم دويده، دور بشم...
تماس، بدون جواب من قطع می شه...گوشی ساکت شده ام، با صدای اس ام اس، سکوت نصف و نيمه خودش رو می شکنه... روی تخت دست می کشم و گوشی رو از کنار پام برميدارم...
حسامه که زنگ زده و باز هم حسامه که اس ام اس داده..: - ببينمت؟
زنگ می زنم... به محض اينکه برميداره، جواب می دم: - فردا...‼!منتظرم نميذاره :- امشب ساعت 8؟
منتظرش نميذارم:- يعنی فردا ساعت 6...
ناراضايتی از صداش موج می زنه:
- دير می شه بابا... مگه ماشينتو نمی خوای...
ياد ماشين جاموندم توی بزرگراه صدر، توی ذهنم زنده می شه...:
- چقدر دلت شور ماشين منو می زنه. از کی واست انقدر عزيز شده...
صداش به خنده می شينه و مثل هميشه لحنش به لودگی مخصوص به خودش آميخته می شه:
- به ماشينتم حسودی می کنی؟‼!... عزيييييييزم... عاشقتم...از اولشم خاطر تو واسم عزيز بوده.. راضی شدی؟‼
- حسام.... می دونی که اگه جلو دستم بودی چه جوری جوابتو می دادم...
بلند می خنده و می گه: - واسه خطری که از سرم گذشته بايد صدقه رد کنم...
جيغ می زنم: - حسام....
صداش رو می کشه: - جووووووووونم؟
صدام بالاتر می ره: - حسامممم..
می خنده و جواب می ده: - عزيزم اينجوری که می گی حسام يه جوری می شم....
از لوده بازی هاش خسته می شم: - کاری نداری؟
جدی می شه: - باز قاطی کردی؟
سکوت می کنم..
- واسه حرف زدن زير لفظی می خوای؟
بازهم سکوت می کنم...
- تاراجون.. بابا ، يه بله بگو خلاصمون کن ديگه...
بازهم سکوت...
- يعنی بايد نازتو بکشم ديگه؟‼!
- ...
- جووووون... بخورم نازتو... تو بيا بيرون... نازتم می کشم...
انقدر اين جمله رو کشدار و به طرز فوق العاده ای چندشناک می گه که ناخودآگاه، جيغم بلند می شه...
صداش توی جيغم گم می شه:
- مرض.... گوشم کر شد... بابا تارا، پاشو بيا بيرون، يه کم بالا پايین کنيم... دو تا ادم ببينی.. با دو تا ادم حرف بزنی.. داری از تمدن به دور می شی...
حرصم می گيره: - من از تمدن به دورمیشم؟‼
منتظرم نميذاره: - نه پس من که شب و روزم با آدمهای متمدن می گذره، به دورمیشم...؟‼!
نفسم رو پر صدا بيرون میدم:
- آره خوب.. جنابعالی حق دارين... بنده که مثل شما رنگ و وارنگ دوست دختر متمدن ندارم که اگه از هرکدومشونم يه کوچولو تمدن ياد بگيرم، بشم يه ادم حسابی متمدن...
خونسرد جواب می ده: - حالا انقدر جوش نزن... دوست دختر می خوای چی کار؟... بيا بيرون خودم متمدنت می کنم... می دونی که، من روشهای خاص خودم رو دارم...
حرفش رو قطع می کنم:
- راضی به زحمتت نيستم آخه..
- عزيزم‼!... تعارف می کنی؟... می دونی که من عادت دارم ، دخترای خوبی مثل تورو متمدن کنم...‼!
گوشی رو از گوشم جدا می کنم... به صفحه روشنش خيره می شم... گوشی رو به لبم نزديک می کنم... صدام شمرده شمرده و آروم توی گوشی می پيچه: - تو... آدم... نمی شی...‼!
گوشی رو قطع می کنم و روی تخت ميندازم...
صدای اس ام اس بلند می شه... می دونم که نمی تونه آروم بگيره... يعنی تا جوابم رو نده آروم نمی گيره..: - باشه عزيزم... اخلاق گندتو بيشتر از اين به گند نکش ... تو بگو بله... منم يه امشبرو بی خيال دخترای بی تمدن می شم.. بيام؟
با حرص تايپ می کنم: - برو به جهنم...
صدای اس ام اس گوشيم بلند می شه: - بدون تو...؟!
از حاضرجوابيش که هيچ وقت تمومی نداره، کفری می شم. بيخيال جواب دادن میشم... تصميم می گيرم، رخوتی که به تنم نشسته رو با دوش آب گرم از تنم بيرون کنم...
حوله تن پوش صورتی رنگ رو روی شونه ام ميندازم و به سمت حمام می رم...
زير قطره های بی امان آب، حس می کنم جون دوباره ای می گيرم... تجديد قوا می کنم و بيرون می زنم.. از درد و سوزش معده خبری نيست.. جای اون حس قوی از گشنگی توی معدم می پيچه.. فکر می کنم شيرعسل سفارشيه مامان، موثر بوده... هرچند که روحيه و حس خوبی که بعد از ديدن رهام به وجودم تزريق شد، بی تاثير نبوده...
بعد از پوشيدن لباسهام، با انرژی مضاعفی که پيدا کردم ، برای رفع گشنگی بی حد و اندازه ام به طبقه پايين می رم... می دونم که با خوردن حداکثر ،4، 5 قاشق سير می شم اما دوست دارم که خوشی هديه شده از طرف حامد رو با خانواده ام به جشن بنشينم..
توی جمع 3 نفره خانواده ام.. حتی با وجود سکوت بابا... حس می کنم، چقدر خوشبختم...
لبهای خندون مامان... نگاه آروم گرفته بابا... آرامش و سرخوشی عميقی به قلبم سرريز می کنه..
---------------------
جلوی ميز آرايشم، توی اتاق می شينم...از توی آينه به ساعت روی ديوار نگاه می کنم... 5:30...
نگاهم رو از ساعت پشت سرم می گيرم و توی صورت لاغرشده ام خيره می شم... دستم رو زير گودی جشمها می کشم و همونجا ثابت نگه می دارم... کبودی زير چشمهام توی سفيدی پوست صورتم، بد خودنمايی می کنه...
توی چشمهای آرومم غرق می شم... آرامشی که توی چشمهام نشسته، به صورت رنگ پريده ام، معصوميت زيبايی داده...
برای کم کردن کبودی زير چشمهام متوسل به کرم پود می شم و تا حد قابل قبولی از بی رنگی که به خاطر ضعف و بی حالی اين چند روز به سراغم اومده، خلاص می شم...
موهای بلند و لختم رو بالا می بندم و برای پوشيدن لباس از آينه و ميز آرايشم فاصله می گيرم...
شلوار چسب جين تيره.. با بليز يقه دار قهوه ای سوخته و مانتوی زارای کرم رنگ جلو باز...
شال قهوه ای تيره رو روی سرم ميندازم و با برداشتن کيف پرادای همرنگش از اتاق خارج می شم.. توی هال طبقه پايين روی مبل نزديک دم در ورودی می شينم...
آرنج دستهام رو روی دسته های مبل تکيه می دم و دستهام رو جلوی صورتم به هم قفل می کنم... نگاهم به روبرو خيره می شه... خاطره ديروز و رهام رو توی ذهنم مرور می کنم...
- می ری بيرون؟
از يادآوری ديروز و رهام فاصله می گيرم و نگاهم به سمت مامان کشيده می شه...
جلوی در آشپزخونه ايستاده و به من خيره شده...
به صورتش لبخند می زنم: - اوهوم...
- با کی؟
- يکی از بچه ها مياد دنبالم... نگران نباش.. زود برمی گردم..
سرش رو به نشانه موافقت تکون می ده و دوباره داخل آشپزخونه می شه...حس می کنم، انتظارم کمی طولانی شده.. به ساعت مچی تيسوتم نگاه می کنم... درست ساعت 6...
بلافاصله زنگ موبايلم بلند می شه... از توی کيفم گوشيم رو خارج می کنم... حسامه...
- بله؟
- جلو درم... بپر پايين ...
- اومدم...
گوشی رو قطع می کنم.. همونطور که به سمت در می رم مامان رو صدا می زنم: - مامان... من رفتم...
صداش رو از پشت سرم و فاصله نزديک می شنوم: - صبر کن... اين ليوان شيرعسل رو بخور بعد برو..
به سمت مامان برميگردم...: - ميل ندارم مامان...
ليوان رو به زور دستم می ده و با لحن آمرانه اش مجبورم می کنه: - بخوووور..
بی رغبت تا نيمه ليوان رو می خورم و ليوان رو به دستش برمی گردونم...: - اينکه هنوز مونده...
به سمتش متمايل می شم و به گونه اش بوسه می زنم: - برگشتم می خورم..
به صورتم لبخند می زنه: - به سلامت...
با حرکات تند شده، از توی جاکفشی کفش اسپرت و بدون پاشنه ی قهوه ای سوخته کلارکم رو درميارم و با سرعت شتاب گرفته می پوشم..
هم زمان با باز کردن در گوشی موبايلم دوباره زنگ می خوره... به صفحه گوشی توی دستم خيره می شم... حسامه.. ريجکت می کنم و از مامان که درست پشت سرم ايستاده خداحافظی می کنم..
درست جلوی در خونه توی ماشين هيوندای خوشرنگش نشسته و سرش رو به دستِ بند شده به لبه پنجره، تکيه زده و خروج من و بدرقه مامان رو تماشا می کنه..
از پله ها که پايين می رم، حسام از ماشين پياده می شه... با تعجب به حرکاتش خيره می شم... نگاهش رو از من می گيره به بالای پله ها نگاه می کنه... : - سلام خانوم...
صدای مامان رو از پشت سرم می شنوم: - سلام پسرم...
صدای مردونه حسام به احوالپرسی با مامان بلند می شه... با نارضايتی به سمت مامان که جلوی در ايستاده برمی گردم و نگاه طلبکارانه ام رو بين مامان و حسام می چرخونم...
- معرفی نمی کنی مامان؟
به سمت مامان می چرخم... دستم رو به عقب و سمت حسام می گيرم و با صدای نه چندان بلندی معرفي می کنم: - حسام...
دستم رو از حسام دور می کنم و اينبار به سمت مامان می گيرم: - مامانم...
مامان لبخندی به صورت حسام می زنه و سرش رو به نشونه احترام تکون می ده:
- خيله خوب بچه ها مزاحمتون نمی شم... بريد به سلامت..
دستم رو به نشونه خداحافظی به سمت مامان می گيرم و بلافاصله سوار ماشين می شم..
صدای خداحافظی پرحرارت حسام رو می شنوم و با حرص به روبروم خيره می شم...
سوار ماشين که می شه، دوباره شروع می کنه: - چته... از دماغ فيل افتاده...
جوابش رو نمی دم... به صورتم خيره می شه و عينک آفتابی روی چشمم رو برميداره.صدای جيغم بالا می ره...
- نکن حسام.. آفتاب شديده.. سرم درد می گيره...
با تعجب به آسمون نگاه ميندازه و می گه : - از آدم به دوری ديگه... اين هوا کجاش آفتابيه..
با حرص عينک رو از دستش می قاپم : - به توچه اصلا... تو چی کار به کار من داری... رانندگيتو بکن..
دوباره عينک رو از روی چشمم برميداره و روی صندلی عقب ماشين پرت می کنه: - لازم نکرده عينک بزنی... آدم فکر می کنه با گربه نره داره حرف می زنه..
نفسم رو پرحرص و با صدا بيرون می دم و از پنجره کناری به بيرون خيره می شم..
دقايقی به سکوت می گذره... می دونم که حسام طاقت اين وضعيت رو نداره و خيلی زود برای برهم زدنش ، حرکتی می کنه...
پشت چراغ قرمز سئول – ياسمی می ايستيم... سنگينی نگاهش رو حس می کنم اما توجهی نمی کنم..
دستش رو جلوی صورتم تکون می ده... با دست چپم، دستش رو بی حوصله کنار می زنم..:
- اه... نکن حسام... کلافم..
دستم رو توی هوا می قاپه و به سمت خودش می کشه... حرفم رو قطع می کنم .. نگاهم به سمتش برمی گرده...توی سکوت به حلقه توی دستم خيره شده..
برای آزاد کردن دستم تقلا می کنم.. بی فايده است.. هم چنان با اخمهای درهم به حلقه خيره شده... از تلاش بی فايده دست می کشم: - دستمو کندی... چرا اينجوری می کنی...ولم کن ديگه..
بی تفاوت به من و تقلاها و اعتراضم...انگشت اشاره اش رو روی انگشتريم می کشه...
به سمتم برميگرده... نگاهش رنگ هميشه رو نداره...با سر به دستِ بند شده توی دستش اشاره می کنه... لحن جدی و عصبیش به سکوت و چند دقيقه ايش پايان می ده: - اين چيه؟‼
--------------------
به سمتم برميگرده... نگاهش رنگ هميشه رو نداره...با سر به دستِ بند شده توی دستش اشاره می کنه... لحن جدی و عصبیش به سکوت و چند دقيقه ايش پايان می ده: - اين چيه؟‼
نگاهم به حلقه ثابت می مونه... فشار دستش کمتر می شه... بی حوصله دستم رو از توی دست مردونه اش بيرون می کشم : - معلوم نيست... انگشتره؟!
نفس پرحرصش رو بيرون می ده.. لحنش عصبی به نظر می رسه: - ببين تارا... عين آدم جواب بده... می دونم که انگشتره... توی دست تو چيکار می کنه...
از اضطرابی که توی صداشه منظورش رو متوجه می شم.. شونه هامو با بی خيالی بالا ميندازم و درحاليکه به پشتی صندلی ماشين تکيه می دم .. به روبرو خيره می شم: - ديروز برادر حامد اومده بود ديدنم...
حرفم رو قطع می کنه...
- برادر حامد‼‼... خوبه... چشمت روشن...
- ميشه بگی اين برادر عزيز شده کجا بودن که يهو پيداشون شد...اونم بعد از 6 ماه..
سنگينی نگاهش رو حس می کنم...کلافگی لحنش رو تشخيص می دم... زمزمه زيرلبش رو می شنوم: پس بیخود نبود که چسبيده بودی به خونه و بيرون نمیومدی؟!..
با حرص به سمتش می چرخم.. توی صورتش براق می شم.. : - چرند نگو حسام..‼!
به سمتم متمايل می شه و توی چشمام خيره می مونه .. برای جواب دادن دهان باز می کنه که صدای ممتد بوق ماشين های پشت سر، حواس پرت شده اونرو متوجه ی چراغ سبز شده روبروش می کنه... نگاهش رو با تندی از من می گيره .. از توی آينه ی داخل ماشيتن دستش رو با حرص برای راننده ماشين پشتی، تکون می ده و فرياد می زنه: - چه خبرته... رفتم ديگه...تمام حرصش رو سر پدال گاز خالی می کنه و با Take off پرسروصدايی وارد خيابون آرارات می شه... به محض اينکه جای پارک مناسبی پيدا می کنه، ماشين رو به گوشه خيابون می کشونه و پارک می کنه...
به روبروم خيره می شم... به روبروش خيره می شه...
سکوت سنگينی بين من و حسام توی فضای ماشين می پيچه... برای شکستن اين سکوت تلاشی نمی کنم..
ترجيح می دم، اينبار هم حسام پيشقدم باشه...
- تارا...
نگاهم به دستهاش که به فرمون بند شده و از زور فشار به فرمون سفيد شده، ثابت می مونه...: - دستهات حسام ..‼
به حرفم توجهی نمی کنه.. : - می شه بگی، ديروز .. توی خونتون... بين تو و برادر حامد... چی گذشت...؟
- چی گذشته که الان.. اون انگشتر توی دسته تو؟‼
نگاهم به سمت انگشتر کشيده می شه.. دستم رو کمی بالاتر می گيرم و بادست راستم، حلقه رو توی انگشتم می چرخونم و به بازی می گيرم.. حس حسادت حسام که از ذهنم می گذره، حال عجيب و ناشناخته ای توی دلم می پيچه : - چرا اين انگشتر واست انقدر مهم شده..
کلافه نگاهش رو از روبرو می گيره و به چشمهای من خيره می شه... : - می شه فقط جوابمو بدی...
التماس توی صداش، متاثرم می کنه.. نگاهم رو به چشمهاش می دوزم و توی اضطراب نگاهش غرق می شم.. سکوت بينمون که طولانی می شه، ناخواسته برای شکستن حس تلخی که بينمون در جريانه زبون باز می کنم: - رهام فقط اومده بود که بهم بگه حامد قبل از مرگش نصف سهم خودش از سهام شرکت رو به نام من کرده... همين...
توی چشمام دقيق می شه... می دونم که توی نگاهم پی صحت حرفهام می گرده : - و اين انگشتر؟
انگشتر رو از انگشتم خارج می کنم ..بالا ميارم و جلوی چشمم نگه می دارم: - اين انگشتريه که حامد برام خريده بود.... فقط هيچ وقت فرصتش نشد تا خودش بهم بده...
نفس آسوده ای که از اعماق وجودش بلند می شه رو می شنوم... به صورتش خيره می شم...
برمیگرده و توی نگاهش غرق می شم.. دوباره همون حسام شوخ و شيطون هميشگی می شه...گيج و منگ نگاهش هستم که انگشتر رو از دستم قاپ می زنه و به طرز خنده آوری وراندازش می کنه... دستم رو برای پس گرفتن انگشتر جلو می کشم: - چيکار می کنی حسام.. بدش به من...
با دست راستش من رو مهار می کنه و انگشتر رو کف دست چپش بالا و پايين می کنه: - به نظرت زيادی سنگين نيست..؟
بالاخره دستش رو کنار می زنم ...خودم رو تا حد زيادی روش خم می کنم و انگشتر رو از دستش می قاپم... و... توی همون حالت سريع دستم می کنم...
صدای حسام، شيطون و پرحرارت از کنار گوشم شنيده می شه:
- تارا جون عزيزم... می دونم خيلی خواستنی هستم.. اما اين دليل نمی شه وسط خيابون شيرجه بزنی روم...
برای جواب دادن، سرم رو به شدت به سمتش می چرخونم.. انقدر سريع اينکار رو می کنم که رگ گردنم می گيره... دهانی که برای جواب دادن باز کردم به گفتن آخ بلند بالا و کشداری بسته می شه...
توان تکون خوردن رو از دست می دم.. با هر تکونی که ناخواسته می خورم شدت درد گردن بيشتر می شه....می خنده و دستش رو دور کمرم حلقه می کنه: - چی شد عزيزم...
همونطور که به سختی و آهسته آهسته دستم رو برای گرفتن گردنم بالا ميارم... از لای چشمهای جمع شدم به چشمهای شيطونش خيره می شم... از شيطنت و خوشی چشمهاش نمی تونم بگذرم.. به سختی و از لای دندونهای کليد شده برای آروم کردن خودم و صرفا برای آروم کردن خودم...‼! تلاش می کنم: - دستت رو بکش کنار..
می خنده و حلقه دستش رو محکمتر می کنه و من رو به خودش نزديکتر می کنه : - مگه خلم...‼!
زير لب و با حرص می نالم: - حسام...
- جووونم...
از اينکه بين فرمون ماشين و حسام گير کرده ام و با دست قفل شده حسام به کمرم، تا اين حد بهش نزديک شدم، حرصم می گيره .. سعی می کنم خودم رو عقب بکشم و روی صندلی خودم بشينم.. اما با حرکت اضافی که می کنم، فقط صدای ناله ام بلند می شه... از درد عميقی که به خاطر شدتش توی سرم هم می پيچه، ناخواسته اشک توی چشمم جمع می شه...
نگاه قفل شدش متوجه حلقه اشک توی چشمام می شه...دستش رو روی کمرم حرکت می ده... صداش جدی و آروم می شه: - گريه می کنی تارا؟‼!... چيزی نيست.. خوب می شی.. يکم حرکت نکن... الان رگت گرفته... الکی تقلا نکن.. 2، 3 دقيقه ديگه بهتر می شه...
از خجالت گريه کودکانه ام پلکهام رو روی هم ميذارم... متوجه حال ناخوش و شرمی که به صورتم دويده، می شه... سرش رو به صورتم نزديک می کنه... نفس های آروم و شمرده شده اش روی صورتم پخش می شه ... حرکت نوازش گون دستهاش رفته رفته به سکون می شينه...
توی صورتم دقيق می شه... از لای چشمای نيمه بازم به لبهايی که به صورتم نزديک می شه خيره می مونم... برای لحظه ای هوس عميق و ناشناخته ای از لمس لبهای حسام توی دلم می پيچه... بلافاصله ياد حامد و انگشتری توی دستم من رو از حس خيانتی که توی ذهنم شکل گرفته، شرمگين میکنه... ناخواسته چشمام رو به زير ميندازم.. اما هنوز هم نمی تونم جلوی عطش بی نهايتی که توی دلم پيچيده، مقاومت کنم...
صورتش در فاصله کمتر از يک سانتی کنار صورتم متوقف می شه... نگاهم به سمت چشماش کشيده می شه... توی چشمهای مخمورش غرق می شم... ذهنم از هرچه هست خالی می شه...درد گردن و گريه و خشم لحظات گذشته... فراموش می شه...
از نگاه غريبش، حس عجيبی از خواستن توی دلم شکل می گيره... حسی که بعد از 6 ماه و بعد از حامد دوباره توی دلم جون گرفته... از خودم شرمنده می شم.. چشمهام به مجازاتم، ناخواسته بسته می شن... حس می کنم حرکت آروم دست حسام، من رو به سينه اش نزديک می کنه...
سرم که به سينه اش بند می شه... چيزی توی دلم می لرزه...
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۱۱/۲۷ ساعت 23:20 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|