رمان پایان بازی6
مامان با قدم های کوتاه و دست به پهلو از آشپزخونه خارج می شه... بشقاب ميوه ی توی دستش رو جلوم ميذاره :- نبينم کشتی های دخترم غرق بشه..
به احترام مامان می شينم.. نگاهش می کنم و لبخند نامحسوسی می زنم..: - چيزی نيست.. حوصله ام سر رفته..
سيب پوست کنده رو با چاقوی توی دستش به سمتم می گيره: - نمی خوای بری دنبال کارای پايان نامت؟
سيب رو به همراه کارد از دست مامان می گيرم و بی ميل گاز می زنم: - نمی دونم چرا اصلا حوصله ام نمی گيره برم کرکسيون... هربار که می رم اين استاده انقدر حرف می زنه و قصه تعريف می کنه که به غلت کردن می افتم...
مامان اخم کم رنگی می کنه و می گه: - اين چه طرز حرف زدنه تارا... خوب يه دفعه بهش بگو استاد کارم عقبه..
بی خيال شونه هامو بالا ميندازم: - سخت نگير مامان... اون استادی که من ديدم گوشش به اين حرفا بدهکار نيست...کی بشه من دفاع کنم برم از شر اين پيرمرد خرفت و داستان های صد من يه غازش راحت بشم..
اخم مامان پررنگ تر می شه: - بی ادب نباش..
خم می شم و گونه مامان رو می بوسم: - سخت نگير مريم جوووووووون...
صدای زنگ گوشيم بلند می شه. از مامان جدا می شم و برای برداشتن گوشی پا تند می کنم.
گوشی رو از روی اپن آشپزخونه برميدارم.. شماره پريناز روی صفحه نقش بسته..
- بنال..
- اگه من بنالم تو گوش می دی...
نگاهم به صورت مامان کشيده می شه.. اخم کرده و به من نگاه می کنه...
- امتحانش که ضرری نداره...
- دارم می ميرم تارا جون از بيکاری..به معنای واقعی کلمه کف کردم‼! نمی دونم چرا واسه تموم شدن درسمون انقدر عجله کرديم.. باز می رفتيم دانشگاه يه سوژه واسه وقت تلف کردن اين همه وقت اضافی داشتيم.. الان چی...صبح تا شب علافی.. از بس خوردم و خوابيدم شدم عينهو بشکه...تو هم که يه چند وقته مشکوک می زنی خبری ازت نيست.. هيکل گندتو جمع کن پاشو بيا بريم بيرون يه دوری بزنيم... از بيکاری کف کردم..
لبخند پهنم رو از روی لبم جمع می کنم و جوابش رو توی دو کلمه خلاصه می کنم : حاضر شو.. اومدم..
نگاهم رو دوباره به مامان می دوزم.. بشکنی توی هوا می زنم و به سمت پله ها می رم: - مريم جون ما ديگه رفتنی شديم...
مامان تکه ی ديگه سيب رو به طرفم می گيره: - کجا به سلامتی؟
راه رفته رو بر میگردم . سيب رو از سر کارد می کشم و می گم: - د ..در
پله ها رو دو تا يکی بالا می رم که صدای مامان رو از پايين می شنوم: - نری دوباره حواست پرت شه دير بيای خونه...
سرم رو از بالای پله ها پايين می گيرم : - چشششششششششم مريم جون...
به سمت اتاقم می رم... در حاليکه صدای مامان رو می شنوم: - چشمت بی بلا مادر...جلوی کمدم دست به سينه می ايستم.. برای بزم امشب ترجيح می دم تلافی 2 ماه خونه نشينی رو در بيارم و حسابی از خجالت سر و وضع ساده شدم دربيام...
اما از اونجاييکه هميشه از وسواس به خرج دادن برای انتخاب لباس فراری بودم و انتخابم توی دم دست ترين ها خلاصه می شد... اين بار هم تسليم همين انتخاب ساده و در دسترس می شم..
قيد خوش تيپی رو می زنم و به پالتوی بلند مشکی و شال و بوت همرهنگش بسنده می کنم..
سوييچ رو توی دستم بالا و پايين می کنم و از پله ها پايين می رم.. مامان رو توی هال نمی بينم. با صدای بلند از مامان خداحافظی می کنم: - مامان جان من دارم می رم.. چيزی از بيرون نمی خوای برگشتنی بگيرم..
صدای مامان از توی آشپزخونه بلند می شه: - نه مادر، برو به سلامت... با پریناز هستی ديگه...
بله کشداری می گم و در راهرو رو پشت سرم می بندم و از پله های پارکينگ سرازير می شم...
داخل ماشين، روی صندلی راننده می شينم و کيفم رو روی صندلی کنارم پرت می کنم.. نگاهی به پاشنه های 10 سانتی بوت ساق بلندم ميندازم و برای راحتی بيشتر توی رانندگی اونها رو از پام درميارم....
هنوز ماشين رو روشن نکرده ام که صدای زنگ موبايلم بلند می شه.. گوشی رو از توی کيفم به زحمت بيرون می کشم و بدون نگاه کردن به شماره جواب می دم: - بنال پري...
- هميشه انقدر با ادب با دوستات حرف می زنی..؟
صاف سر جام می شينم.. گوشی رو از گوشم جدا می کنم و به شماره خيره می شم...
- وای‼!حامده...
دوباره گوشی رو به گوشم نزديک می کنم..: - سلام‼ .. ياد من کردی؟
جدی و بی روح جواب می ده: - مشغول ترين آدم ها ام به اوقات فراغت احتياج دارند عزيزم...
از جوابش حرصی می شم.. غرور توی صداش رو به راحتی تشخيص می دم : - پس واسه پرکردن اوقات فراغتت زنگ زدی...
خونسرد جواب می ده: - فکر می کنی دليل ديگه ای می تونه داشته باشه..
با لحنی که حرص و دلخوری ازش موج می زنه جواب می دم: - هردليلی ديگه ای هم که داشته باشه فعلا مهم نيست...متاسفانه بايد دنبال سرگرمی ديگه ای باشی... بنده وقتم پره... نمی تونم واسه پرکردن اوقات فراغتت کاری کنم..عزيزم!
عزيزم رو با غيض و محکم می گم...
منتظر تموم شدن حرفم می شه و باخونسردی که فقط مخصوص به خودشه جواب می ده:
- چيکار داری که برنامه ات پره..يعنی فرصت يه شام دونفره رو هم نداری؟
لبخند بدجنسی گوشه لبم می شينه: - متاسفام .. با مامان و بابا جايی دعوتيم..
نفسش رو پر صدا بيرون می ده: - باشه پس... يه وقت ديگه... خداحافظ
بدون اينکه منتظر جوابم بمونه ، گوشی رو قطع می کنه..با تعجب گوشی رو جلوی صورتم می گيرم.. از قطع شدن تماس که مطمئن می شم... با حرص گوشی رو روی صندلی بغل پرت می کنم. صدای بلند اعتراضم فضای ساکت ماشين رو پر می کنه : - ديوونه است بابا... يه روز راه می افته دنبالم عاشقتم ديوونتم راه میندازه... يه روز ديگه ...اصلا معلوم نيست تو اين يه هفته کدوم گوری بوده که هيچ خبری ازش نبوده.. حالا ياد من افتاده...
باقی حرصم رو در سکوت سر پدال گاز خالی می کنم. ماشين با سرعت از جا کنده می شه ..
جلوی در خونه پريناز می ايستم و شمارش رو می گيرم.. با دومين بوق جواب می ده: - جونم عشقم...
- بپر پايين اومدم..
جيغ کوتاهی می کشه : - وااااااا... چقدر زود بابا.. من هنوز آرايش نکردم... تازه شلوارمو پوشيدم.. موهامم که ديگه ..
عصبی حرفش رو قطع می کنم: - پس تا الان چه غلطی می کردی..
بلافاصله جواب می ده: - لاک می زدم..
از جواب کوتاه و يهوي اش خندم می گيره.. به زور جلوی خنده ام رو می گيرم.. می دونم که از اخلاق خوشم سواستفاده می کنه: - آخه تو ماشين تو اين تاريکی، کی ناخونای تو رو می بينه...پريناز..
- قربون اون اخلاق گندت برم .. دو دقيقه صبر کن ميام پايين ديگه... باشه؟
- مگه چاره ی ديگه ای دارم؟..
- باشه .. پس من برم اماده شم.. تو کاری نداری...
- فقط زود پری.. دير کنی ميرما...
جوابم رو نمی ده و قطع می کنه.. با تعجب به گوشی و صفحه اش نگاه می کنم.. امروز روز منه... هرکی از راه می رسه اردات خاصشو به اعصاب من نشون می ده..
طبق معمول همه قرارهام با پريناز، به پشتی صندلی تکيه می دم و به آهنگی که از ضبط پخش می شه گوش می دم...
سرم رو به سمت شيشه برمی گردونم و به آسمون تاريک پاييزی خيره می شم...
ستاره های تک و توک و ماه هلال پشت ابر نشسته آسمون منو تو خودش غرق می کنه.. هميشه از تماشای آسمون شب گرفته غم عجيبی توی دلم می شينه.. ناخواسته دلم می گيره .. با اين وجود، اين حال و هوا و اين تماشای آسمون شبزده رو با تمام وجود دوست دارم.. حتی غمی که از تماشای اون به دلم می شينه...‼!
نمی دونم چقدر توی آسمون و ماه و ستاره هاش غرقم که صدای ضربه هايی که به شيشه می خوره منو از حال و هوام دور می کنه.. به سمت صدا برمی گردم.. پريناز کنار ماشين خم شده و سرش رو به قاب پنجره نزديک کرده..
قفل در رو می زنم.. بلافاصله با آرامش خاص خودش روی صندلی می شينه..عطر مخصوصش فضای ماشين رو پر کنه... هنوز روی صندلی آروم نگرفته، صورتش رو توی آينه آفتابگير ماشين ورانداز می کنه: - چطوری خوشگل..
به تکون دادن سر اکتفا می کنم... به در تکيه می دم و دستهام رو روی سينه ام قفل می زنم...
رژ روی لبش رو دستکاری می کنه و دست آخر کلافه پاکش می کنه... کيف لوازم آرايشش رو از کيف بزرگ و ورنی اش بيرون می کشه و مشغول رژ زدن می شه..
تمام کارهاشو از بحرم.. بعد از رژ، نوبت ور رفتن به موهای لخت شده روی صورتشه... دست آخر روش رو به من می کنه و می گه: - اين چه ريخت و قيافه ايه... لااقل يه رژ به لبات می زدی... رنگت مثل آب دهن مرده می مونه..
از مثال بلاتشبيه اش صورتم جمع می شه: - اااااااه... لااقل يه بلا نسبت بگو...
لبخند موزيانه ای می زنه و می گه: - به رنگ وروی ماست تو يا به آب دهن مرده..
به سمتش هجوم می برم و دستم رو به سمتش بالا می برم...
خودش رو روی صندلی عقب می کشه. و دستش رو جلوی صورت و سرش حائل می کنه: - نه توروخدا.. دو ساعت داشتم جلوی آينه ور می رفتم...
دستم رو عقب می کشم: - حوصله علاف شدن ندارم.. وگرنه بهت رحم نمی کردم...
لبخند مليحی می زنه.. سوييچ رو می چرخونم و ماشين رو روشن می کنم: -حالا کجا بريم؟
در حال بستن کمربند صندلی، سرش رو به سمتم بالا می گيره و می گه:
- ايران زمين؟
- نه، حوصله شو ندارم... خز شده!
- فرشته؟
- نه بابا... اونجا کوچه هاش تنگه... الکی شلوغه..
- کيفش به شلوغ بودنشه خره‼!
زير چشمی نگاهش می کنم. يک دستش رو جلوی صورتش گرفته و محو ديدن ناخن های لاک زده اش شده...
- بريم جردن؟... هم نزديکه... هم ...هم..
- هم چی ؟‼
- جردن ديگه.. باشه..
دست از نگاه کردن ناخن هاش می کشه و به عوض کردن آهنگ ضبط مشغول می شه: - فرقی نمی کنه... برو يه جا چهارتا آدم درست حسابی ببينيم روحمون تازه شه...
چشم بلند و کشداری می گم و پام رو روی پدال گاز فشار می دم: - پيش به سوی جردن‼!
به سرعت باد خيابون سئول رو به بزرگراه چمران وصل می کنم... پل پارک وی در عرض 3 دقيقه به خيابون جردن وصل می شه...
نگاهم به سمت پريناز کشيده می شه... خودش رو توی صندلی جمع کرده . دست راستش رو به داشبورد فشار می ده و با چشمهای گشاد شده، دوبرابر اندازه معموليش به روبرو خيره شده... با وجود همه اهميتی که به حفظ آرايشش تا آخر وقت می ده، لبش رو گاز گرفته و رژ پررنگ صورتی جيغش رو کمرنگ می کنه....
تک سرفه ای می کنم که از جا می پره : - مرض، چته، ترسيدم...
از ترسی که توی چشماشه خندم می گيره.. با لحنی که سعی در پنهان کردن خندش ندارم جواب می دم: - عزيزم تو خيابون دنبال چيزی می گردی؟ می خوای کمکت کنم...
سرش رو به طرفم می چرخونه و همونطور که سعی می کنه تا موهاش رو از جلوی چشماش کنار بزنه می گه: - کمک تو اينه که مثل آدم رانندگی کنی،
بقيه حرفش رو زيرلب می گه که می شنوم: اون وقت می شه دو تا آدم درست حسابيم ديد..
به خيابون نگاه می کنم و می گم: - اين همه آدم.. ربطی به رانندگی من نداره.. چشاتو وا کن... قشنگ يکيو انتخاب کن...
نگاهم به ترافيک روبه رو کشيده میشه .. سرعتم رو کم می کنم و به پريناز که با چشماش دنبال شکار چرب و حسابی می گرده زير چشمی نگاه می ندازم ..کمی جلوتر توی ترافيک قفل شده جردن گير می کنيم.. دستم رو روی فرمون می کوبم و آه بلند و بالايی می کشم.
سکوت پريناز منو متوجه خودش می کنه، حدس می زنم نصيحتم رو به گوش جان پذيرفته...متوجه تغيير حالت و برق توی چشماش می شم.. رد نگاهش رو می گيرم که به لکسوز تيره ای که با فاصله 1 ماشين از ما جلوتر توقف کرده، می رسم..
به خاطر بخت بلند و بالای پريناز ، برای لحظه ای راه باز می شه و به طور اتفاقی کنار لکسوز قرار می گيريم..
پريناز انقدر روی نگاه کردن به راننده وقت صرف می کنه که دست آخر نگاه پسر جوون به سمت ما کشيده می شه.. با ديدن پريناز که آب از لب و لوچه اش می چکه لبخند کجی می زنه . شيشه ماشين رو پايين می کشه و می گه : - درخدمت باشيم...
به چشمهای آبی و ابروهای اصلاح شده اش نگاه می کنم... هميشه از مردهای چشم رنگی بيزار بودم، خصوصا اينکه با وجود ابروها و صورت اصلاح شده اش، قيافش بی شاهت به زنها هم نبود... چينی به بينيم می دم و .. شيشه رو بلافاصله بالا میکشم و به روبرو خيره می شم..
ترافيک روبروم باز می شه و توی يک حرکت شتابزده، از لکسوز جلو می زنيم.. جيغ پريناز اعصابم رو به هم می ريزه.. به سمتش براق می شم: - چته.. کر شدم‼
- چه مرگت شد يهو عين اسب گازشو گرفتی دبرو که رفتيم...
- چيه به ريش قبای جنابعالی برخورد..
- تو اصلا آدم نيستی.. اندازه مادربزرگ من سن داری نمی دونی هنوز با يه آدم متشخص چه جوری برخورد کنی
کلافه نگاهمو به روبرو ميندازم و می گم: - نترس تازه اولشه...
هنوز حرفم تموم نشده که ضربه ای که به سمت شيشه سمت پريناز می خوره نگاهمون رو به سمت مزدا تری سفيد رنگ می کشونه.. راننده جوونی که موهای نه چندان کوتاهش رو به طرز عجيبی درست کرده لبخند مکش مگ مايی نثار ما می کنه ..
قبل از اينکه فرصت تصميم داشته باشم، پريناز شيشه ماشين رو پايين می کشه...
نگاه راننده از صورت پريناز به صورت من و از صورت من به صورت پريناز کشيده می شه.. از اينکه مجبوره توی انتخاب به اين سختی قرار بگيره، دلم به حالش می سوزه‼!.. دست آخر لبخند ژکوندش رو به صورت من می پاشه: - سلام عرض شد خانوم..
لبخند کجی می زنم و از اينکه توی اين انتخاب مهم پيروز شدم حس نامطلوبی بهم دست می ده.. اخم کمرنگی می کنم و به تکون دادن سرم اکتفا می کنم.
پسرجوون که متوجه بدخلقی من شده روش رو از ما می گيره و به طرف داخل ماشينش خم میشه.. پريناز از فرصت استفاده می کنه و از بازوم نيشگونی می گيره و تهديد می کنه: - ببين تارا بخوای وحشی بازی در بياری من می دونم و تو...
جای نيشگون رو روی دستم می مالم و به پری که بلافاصله آروم سرجاش می شينه و لبخند مليحی روی لبهاش می کاره، زيرلب ناسزا می گم... راننده جوون به سمتم برمیگرده و با دودلی به ما خيره می شه... سنگينی نگاهش رو حس می کنم...
سرم رو بلند می کنم و به چشماش خيره می شم . از نگاه های خيره و حريصش اذيت می شم..
با عصبانيت لب باز می کنم: - کاری داری‼!
لبهاش به خنده باز می شه: - چه طور؟
اخمهام پررنگ تر می شه: - اگه نداری راتو بکش برو... اينجا پخش زنده نداريم که زل زدی...
گوشی پريناز از دستش کف ماشين می افته، برای برداشتنش خم می شه.. با نگاهم دنبالش می کنم ، ساق پام رو از زير نيشگون می گيره. صدای جيغم بلند می شه... خم می شم، ساق پام رو می مالم و نگاه تهديدآميزی به پريناز می کنم..
روی صندلی صاف می شينه و لبخند مليحش رو دوباره روی لبش پخش می کنه : - چيزی شده عزيزم...
حرف پريناز رو صدای مشتاق راننده مزدا تری قطع می کنه :- به کمک احتياج دارين..؟
قبل از اينکه دهانم برای جواب باز بشه، پريناز با صدای به شدت نازک شدش خفه ام می کنه:
- تا چه جور کمکی باشه؟‼
بلافاصله منظور پريناز رو می گيره ..رضايت از صداش موج می زنه: - تا شما چه جورشو پسند کنی...
حرف پريناز رو صدای مشتاق راننده مزدا تری قطع می کنه :- به کمک احتياج دارين..؟
قبل از اينکه دهانم برای جواب باز بشه، پريناز با صدای به شدت نازک شدش خفه ام می کنه:
- تا چه جور کمکی باشه؟‼
بلافاصله منظور پريناز رو می گيره ..رضايت از صداش موج می زنه: - تا شما چه جورشو پسند کنی...
با چشمهای گرد شده به پريناز و چشمهای مخمورش خيره می شم.. نگاهم از پريناز به سمت پسر که توی چشمای پريناز در حال دست و پا زدنه کشيده می شه.. حس می کنم هرلحظه کار به جاهای باريکتر کشيده می شه..
سکوت ايجاد شده را با سرفه های مصلحتی و ناگهانی ام برهم می زنم.. پسر به سختی از نگاه پری دل می کنه و نيم نگاهی ناراضی به صورت من ميندازه..
نگاه عصبی و ناارومم رو به صورت پريناز می دوزم : - ببخشيد مزاحم نظربازيتون شدم، ولی فکر کنم اينجا جای مناسبی واسه توقف نباشه...
حرفم با صدای پسر نيمه تموم می مونه: - سخت نگير خانووم... همه اينا که اينجان مثل من و شمان.. درک می کنن..
فرمون رو محکم توی دستم فشار می دم و زيرلب به پری که با چشمای تنگ شدش به صورت پسر لبخند می زنه، ناسزا می گم..
نگاهم رو از پری به ترافيکی که قصد باز شدن نداره می دوزم.. با حرص روی فرمون ماشين ضربه می زنم..
صدای آروم و آهسته پری زيرگوشم می پيچه:
- چته تو.. مثل اين معتادا که بهشون مواد نرسيده شيلنگ تخته ميندازی..
با چشمهای درشت شده به پريناز خيره می شم.. با لب گاز گرفته و ابروی بالا انداخته نگاهم می کنه... منظورش رو می گيرم..از خير جواب دادن می گذرم و برای اينکه بيشتر از اين اعصاب متشنجم آسيب نبينه، صدای ضبط رو بلند می کنم.. بی خيال پری و نظر بازی و عاشقانه های خيابونيش..
توی ترافيک روبرو غرق شدم که صدای ضبط کم ميشه. نگاه تندم رو به سمت پری می چرخونم که با حرکت سر و چشمهاش به پسر اشاره می کنه...
خشک و جدی به پسر خيره می شم.. ، توی صورتم دقيق می شه:
- فکر کنم شما دارين اينجوری اذيت می شين..
توی دلم درک و شعور بالای پسر رو تحسين می کنم :- راستش من يه پيشنهاد بهتر داشتم...
حدس می زنم از خير نظربازی و امشب و متشنج کردن اعصاب من، گذشته و به رد و بدل کردن شماره ها قانع شده:
- نظرتون چيه که بغل دستيامونو بهم قرض بديم‼!...
- چیییییییییی؟؟؟؟‼!
باتعجب و دهان باز به پسر و پيشنهاد گستاخانه اش مات می مونم.. دهانم برای جواب باز می شه که پريناز پيشدستی می کنه : - آخی چه بامزه...
بی اختيار جمله پريناز رو تکرار می کنم: - اخی چه بامزه‼‼‼‼‼‼‼‼!
عکس العمل ناگهانی پريناز و هوش و دلی که در برابر پسر از دست داده تعجب من رو تبديل به عصبانيت می کنه..هنوز توی حلاجی و درک شنيده هام دست و پا می زنم که در برابر بهت و ناباوری من ،پرينازازماشين پياده میشه وبه دقيقه نکشيده جاش رو جوون بغل دستی راننده می گيره..
با چشمهای گشادشده به پسرکه در کمال آرامش روی صندلی می شينه و در رو با ملايمت می بنده، نگاه میکنم.. ازبستن در که فارغ می شه، دستش روبه سمتم دراز میکنه و میگه : - اميرم. توچی؟
اخم غليظی می کنم و با چشمام به پشت سرش و پريناز که توی ماشين بغلی غرق بگو و بخند شده خيره می مونم...
صدای بوق های ممتد پشت سرم با صدای امير‼ همزمان می شه: - راه باز شد... راه نمی افتی؟
نگاهم رو از پريناز می گيرم و با حرص پام رو روی پدال گاز فشار می دم...
- هميشه انقدر کم حرفی...
با تندی نگاهش می کنم و در جوابش به اخم غليظی بسنده می کنم...
متوجه ناراحتی ام می شه .. دستش رو جلو می بره و مشغول عوض کردن آهنگ ضبط می شه.. نگام رو به صورتش می دوزم. صدام محکم و جدی می شه: - ميشه آهنگو عوض نکنی...
لبخندی می زنه و می گه: - می شه انقدر بداخلاق نباشی..
با بی حوصلگی نگاهم رو به روبرو می دوزم و می گم: - می شه دست از اين مسخره بازيا بردارين و بگين کجا می خواين پياده بشيد؟
هنوز دهانش باز نشده صدای زنگ موبايلم بلند می شه.. راهنما می زنم و سر خيابون اسفنديار می ايستم... پيش دستی می کنه. گوشی رو از روی داشبورد برميداره و همزمان با چشمکی که تحويلم می ده به سمتم می گيره، گوشی رو از دستش می قاپم و چشم غره پررنگی تحويلش می دم.. همانطور که با اخم های درهمم نگاهش می کنم جواب می دم: - بله؟
صدای مردونه و بم حامد توی گوشی می پيچه: - سلام...
در حاليکه سعی می کنم ذوق زدگيم رو از تماس مجددش پنهان کنم جواب می دم: - سلام..
- خوش ميگذره؟
نگاه ناراضيم رو توی خيابون جردن و ترافيک سنگينش می چرخونم و با آرامش ساختگی جواب می دم:
- جای شما خالی..
سکوت می کنه.. صدای نفس آرومش توی گوشی می پيچه...: - گفتم شايد مهمونيت زودتر تموم شه بتونيم امشب همو ببينيم.
توی ذهنم پيشنهادش رو حلاجی می کنم. به تماس قبلی و اوقات فراغت و اسباب سرگرمی که می رسم علی رغم ميل باطنی ام ،از خير شام دونفره و ديدار تازه می گذرم ..:
- عزيزم دوستش داشتم که بيام ببينمت اما می دونی که نمی تونم...
صداش بلافاصله توی گوشی می پيچه: - چرا؟
ناخواسته روی مهمونی خيالی امشب پافشاری می کنم : - گفتم که وقتم پره... همين قضيه مهمونی و همراهی مامان و بابا‼!
صدای محکم و مردونه اش حرفم رو قطع می کنه:
- مطمئنی؟
نگاهم رو به پسر که يکی از ابروهاش رو بالا داده و با لبخند کجش نگاهم می کنه کشيده می شه.. اخم غليظی می کنم و دستم رو به نشونه سکوت جلوی بينيم می گيرم..
سرش رو چندبار به طرفين تکون می ده و نگاهش به پياده رو و دافی های خيره کننده اش، مشغول می شه.. پوزخندی روی لبم می شينه.. با اين حال با خيال راحت و با اطمينان بيشتر جواب می دم: - نباشم؟
چند لحظه مکث می کنه ... لبخند روی لبم عميق تر می شه.. از اينکه تونستم غرور حامد رو به زمين بزنم ته دلم غنج می ره...
هنوز توی خوشيم غرقم که ضربه هايی به پنجره می خوره و من رو از عالم هپروت بيرون می کشه..
نگاهم به صورت پسر که با تعجب به شيشه کنارم خيره مونده،کشيده می شه..
رد نگاهش رو به سمت شيشه راننده دنبال می کنم... و.. در کمال ناباوری به صورتی که کنار پنجره توی چشمهام، خيره مونده، مات می شم..!!!
-------------------
چيزی رو که روبروم، جلوی چشمم.. می بينم باور نمی کنم...دوست ندارم که باور کنم.. چندين بار پلک می زنم.. چشمهام رو باز و بسته می کنم. دوباره به صورتی که با اخمهای درهم و گوشی به دست به صورتم خيره شده نگاه ميندازم.
از روی عجز يا از سر ناچاری لبخند پررنگی روی لبم نقش می بنده.
اخم هاش پررنگ تر می شه. سرش رو خم می کنه و به پشت سرم خيره می مونه.. کم کم دودهای بالا سرش رو احساس می کنم. جرائت برگشتن و ديدن عکس العمل های امير رو ندارم..
توی صورتش خيره، منتظر می مونم.. گوشی از گوشش جدا نمی شه : - پياده شو..
صداش خشک و جدی توی گوشی می پيچه.. ته دلم خالی می شه.. نگاهم بدون ينکه از صورتش جدا بشه، مظلوم می شه...
سکوتم رو حتی سوال امير نمی شکنه: - اين ديگه کيه؟
منتظر به صورتم حيره می مونه.. سکوت می کنه.. سکوت می کنم‼
نفسم توی سينه ام حبس می شه..
صبر حامد از سکوت بی اندازم تموم می شه.. ضربه محکمی که با کف دست به شيشه می زنه ، منو از جا می پرونه...: - بازش کن...
گوشی از دستم سر می خوره و روی پاهام می افته.. ناخواسته و مثل روبات دستم به سمت قفل در کشيده می شه .. به محض باز شدن قفل در منتظر نمی مونه. به در چنگ می زنه و در رو باز می کنه..
ضربان قلبم شدت می گيره.. چشمام از شدت ترس سياهی می ره.. زبونم قفل می شه.. نگاهم توی حامد خلاصه می شه.. از جردن و ترافيک سنگينش .. از ماشين و همراه نااشنام.. جدا می شم...
انقدر غرق می شم که به درستی متوجه نمی شم که چه جوری از ماشينم کنده می شم و روی صندلی جلوی ماشين حامد پرت می شم... حتی بی خيال گوشیم که با شدت روی آسفالت خيابون افتاده و شکسته ، می شم..
به صورتم خيره می مونه.. با چشمام التماس می کنم..نگاه سرخش رو از من می گيره و در رو روم می کوبه، سرجام تکونی می خورم. ..دزدگير ماشينش رو می زنه و به سمت ماشينم می ره.. روی صندلی خشک می شم.. با وحشت به ماشينم که جلوی ماشين حامد پارک شده خيره می مونم.. در کمال تعجب و چشمهای گشاد شده ام خيلی زود برمی گرده و سوييچ ماشين رو ، روی پام پرت می کنه..
نگاهم، تحمل سنگينی نگاهش رو نداره .. سرم تا اخرين حد ممکن به زير خم می شه.. حالا فقط صدای نفسهای عصبيش رو می شنوم و حضوری که سنگينی اش رو با تمام وجود حس می کنم.
منتظر می شينم.. در حاليکه فقط پاهام و کف ماشين در دايره ديدم قرار گرفته دستهام رو توی هم گره می زنم..
صدای روشن شدن ماشين رو می شنوم.. سرم رو که به بالا می گيرم ماشين با سرعت از جاش کنده می شه و بين ترافيک روون شده جردن حرکت می کنه...
فاصله نزديک با ماشين های جلويی، لايی های مويی که از کنار ماشين های بغلی می کشه... قلبم رو توی دهنم حس می کنم..
زير لب می نالم: - حامد..
به تندی به سمتم برميگرده.. از نگاه تندش خفه می شم...
توی بزرگراه حقانی می پيچه و توی شلوغی ميدون ونک بند می شيم.. سکوتش آزارم می ده.. تجربه ثابت کرده که بايد از سکوت خشمناک حامد گريخت.. ترجيح می دم عصبانيتش رو رفته رفته بروز بده تا همه رو يکجا سرم آوار کنه...
ته مونده جرئت و شجاعتم رو جمع می کنم..: - می شه بگی...
از take offکه برای به حرکت انداختن ماشين می کشه ، حرف توی دهانم می ماسه..خودم رو برای تصادف احتمالی اماده می کنم...
نگاهم روی پليسی که سر ورودی خيابون ونک ايستاده ثابت می شه... دستش رو به سمت حامد و ماشين به علامت ايست نگه می داره... بارقه های اميد توی دلم نقش می بنده...نگاهم به سمت حامد کشيده می شه...به اخطار پليس توجهی نمی کنه. بدون کم کردن سرعت به سمتش می ره... چشمهام بيش از حد گشاد می شه... لحظه آخر دستهام رو جلوی چشمم می گيرم و جيغ می کشم..
خبری نمی شه.. فاصله بين دو انگشتم رو زياد می کنم.. چشم راستم رو نامطمئن باز می کنم.. از لای فاصله بين دو انگشت و چشمهای نيمه باز، خيابون نيمه تاريک و شلوغ ونک و آدمهايی که از جلوی ماشين فرار می کنن رو می بينم...
حس می کنم سرعتش هر لحظه بيشتر می شه...انتهای خيابون، فاصله اش با ماشين جلويی که در حال پارکه کم می شه، دوباره ته دلم خالی می شه.. چشمهام به صورت خودکار بسته می شه..
اونقدر توی اون وضعيت می مونم و با حرکت های شتاب گرفته ماشين به راست و چپ متمايل می شم که دست آخر ماشين با سر و صدای زياد متوقف می شه...
- پياده شو...
اونقدر جدی و خشن حرف می زنه که برای بار هزارم توی اين چند دقيقه، ته دلم خالی میشه..
نگاه نامطئنم آهسته آهسته به خيابون و بيرون از فضای ماشين، کشيده می شه...
از ديدن کوچه و ورودی خونه، وا می رم.. ملتمسانه می نالم:
- اينجا؟‼
خشک و خالی از هر احساسی نگاهم می کنه: - امشب قرار بود در خدمت خانواده باشی.. قرار نبود...؟
با ترس و نامطمئن سرم رو به نشونه مثبت تکون می دم...
دستم به سمت دستگيره در کشيده می شه.. اما صداش دستم رو توی همون فاصله از دستگيره متوقف می کنه..
- نظرت چيه که يه ملاقاتی با خانوادت داشته باشم..
روی صندلی خشک می شم.. به سمتش برمی گردم.. با چشمهای ترسيدم به دهانش خيره می شم.. به لکنت می افتم:
- وا... سه... چی..
لبخند کجی روی لبش می شينه... نفسم توی سينه حبس می شه: - فکر کنم بد نباشه پدر و مادرت از تفريحات سالم دخترشون باخبر بشن...
------------------
لبخند کجی روی لبش می شينه... نفسم توی سينه حبس می شه: - فکر کنم بد نباشه پدر و مادرت از تفريحات سالم دخترشون باخبر بشن...
وا می رم. خشک می شم.. يخ می بندم.. اين يعنی تهديد ؟!
با چشمهام، صورتش رو می کاوم.. اثری از شوخی نيست. نگاهم روی لبخند کجش ثابت می مونه.. خودم رو تموم شده فرض می کنم..
زبونم از عقلم فرمان نمی گيره: - می شه ...
صداش بلند و رسا توی سرم می پيچه: - نه؟
روی خواسته ام پافشاری می کنم:
- میشه امشبرو بیخيال شی؟
- گفتم نه...
نگاه نامطمئنم رو به صورتش می دوزم..: - تقصير من نبود. من اصلا اونو نمی شناختم.. باور کن..
به چشمهاش نگاه می کنم. حالت صورت و طرز نگاهش مطمئنم می کنه که حرفم رو باور نداره.. اما.. باز هم امتحان می کنم.
- همش به خاطر پريناز بود.. مامان می دونه که امروز باهاش بودم..
دوباره به چشماش خيره می شم.. هيچ تغييری توی نگاهش ايجاد نمی شه..
کلافه دست مشت شده ام رو روی پام می کوبم: - اه.. لعنتی.. اصلا به من چه که به خاطر شيطنت يکی ديگه، مواخذه بشم..
منتظر ادامه حرفم نمی مونه : - برای يه بار هم که شده پای اشتباهت وايسا.. تا کی می خوای دنبال مقصر بگردی و خودت رو مبری کنی.. تا خودت نخوای کسی نمی تونه تورو مجبور کنه..يادم مياد گفته بودی، امشب قرار بود با مادر و پدر گرامتون مهمونی تشريفف ببريد.. اينطور نيست.. هميشه به همين راحتی دروغ می گی. اگه من امشب به طور اتفاقی دير از شرکت بيرون نمی زدم و تورو توی اون وضعيت نمی ديدم تا کجا می خواستی پيش بری.. فکر می کردم می شناسمت.. اما انگار پيچيده تر از اونی هستی که به راحتی بشه شناختت..
نگاهش می کنم.. می دونم که باورم نمی کنه.. نگاهم رو از صورتش می گيرم.. به در خونه و چراغهای روشن طبقه همکف خيره می شم... نگاهم از طبقه اول به پنجره اتاقم کشيده می شه... چقدر خوب بود که الان توی اتاق خوابم بودم...به دور از اين همه احساس حقارت و بازخواست...
صدای عصبی و محکمش من رو از پنجره اتاق خواب جدا می کنه و دوباره روی صندلی کنار راننده توی ماشين می نشونه.. : - وقتی باهات حرف می زنم به من نگاه کن..
اخم هام توی هم می ره.. دوباره توی لاک طلبکارانم فرو میرم..توی صورتش براق می شم :
- آقای عزيز من به شما اجازه نمی دم که توی مسائل خصوصی زندگیم دخالت کنيد... تا اينجا هم زياده روی کرديد.. شما حق نداريد هرجور که دلتون می خواد با من حرف بزنيد.. حضور اون ادم توی ماشين من يه اتقاق بود.. دليلی نمی بينم که بخوام بيشتر از اين برای شما توضيح بدم.. اما اين اجازه رو هم به شما نمی دم که با حرفاتون منو متهم کنيد..
دستم رو به سمت دستگيره در می برم.. در رو باز می کنم. هنوز پا از ماشين بيرون نگذاشته، بازوم رو به سمت خودش می کشه.. قبل از اينکه متوجه بشم دست می بره و در سمتم رو می بنده.. بدون اونکه بازوم رو رها کنه روی صورتم خم می شه و با چشمهاش به چشمهام خيره می مونه.. صدای عصبیيش از لای دندونهای کليد شدش، اعتماد به نفسم رو بر باد می ده :
- دليلی نمی بينی توضيح بدی؟.. فکر می کنم دچار سوتفاهم شدی خانوم ..يا شايد خودت رو به اون راه زدی و دوست داری تو حماقتت دست و پا بزنی... شايدم نياز داری بهت يادآوری کنم که تمام کارهای تو به من مربوط می شه...
- واسه اين حرفها خيلی دير شده... من عروسک خيمه شب بازی تو نيستم که هر وقت دلت رو زدم بذاریم کنار و بری سراغ يکی ديگه... اگه مخالفتی داشتی بايد خيلی زودتر زبون باز می کردی.. نه الان ... توی اين موقعيت ..همون روزی که بهت گفتم عاشقت شدم بايد پسم می زدی.. توی پارک باز هم شنيدی که دوستت دارم، حتی اگه ترديد داشتی اون موقع بايد حرفت رو می زدی.. نه الان.. الان که ...درسته که بعد از عمل مادرت، نبودم.. اما اين دليل نمی شه که تو فراموشی بگيری و همه چيز رو فراموش کنی..
دستم رو رها می کنه و به روبروش خيره می شه.. سکوت ماشين رو با ضربه ای که به فرمون ماشين می زنه، در هم می شکنه. حس می کنم خيلی دلش می خواست جای اون ضربه روی فرمون به صورت من بکوبه.. نگاهم روی فرمون و دست مشت شدش ثابت می مونه..
- حق نداری چيزی رو فراموش کنی...بهت اجازه نمی دم نابودم کنی... حق نداری منو به بازی بگيری..
نگاهم از فرمون به صورتش کشيده می شه.. به محض تلاقی نگاهمون، نگاهش از نگاهم دور می شه.. دستهاش روی فرمون بند می شه.. سرش به سمت پياده رو کشيده می شه...توی سکوت بی اندازه ای فرو می ره... توی سکوت بی اندازه اش غرق می شم...صداش، آروم و پرنياز به گوش می رسه:
خون منجمد شده توی رگهام به غليان می افته.. چشمهام بی اختيار، باز و بسته می شن.. وجودم غرق خوشی می شه..
توی اين حضور دوست داشتنی، بين اين همه دست و پا زدن های بيهوده، کنار دنيايی از آرامش و نياز ...از حس خوش دوست داشتن... هر لحظه :
حس می کنم به شنيدن اين همه تهديد.. اين همه بازخواست.. اين همه اعتراف.. نياز مندم..
حس می کنم به وجود پرغرور و مردونه اش محتاج می شم..
حس می کنم به اين فراغت های گاه و بی گاهش دل می بندم...
گره ابروانم رفته رفته باز می شه..
توی
ذهنم به تصادف خاطره انگيز شهريور ماه ، لبخند می زنم.. به حس انتقام
کودکانه ام لبخند می زنم... به چينی غرور بند زده ام لبخند می زنم..
نفس
راحتی می کشم.. قلبم مالامال از خوشی می شه.. حس می کنم همون احساس لطيف
دوست داشتن به فراموشی سپرده شده، وجودم رو لبريز می کنه... حس می کنم ...
آهسته آهسته عاشق می شم.. حس می کنم هرلحظه لبريز از عشق می شم..
توی نگاهم غرق می شه...عصبانيت نگاهش رفته رفته آروم می شه... چشمهای تيره و کشيدش تنگ می شن.. : - برام می مونی ؟
شرم می کنم..به دوست داشتنش شرم می کنم.. به اعتراف واضح و وجود لبريز از تمنايش شرم می کنم...
نگاهم رو از چشمهاش می گيرم ...سر به زير می شم.. لغات ناخواسته و نافرمان، از زبونم جاری می شن...:
سکوت توی ماشين کشيده می
شه.. وجودم از جرائت نگاه به چشمهاش خالی می شه.. گرمی دستش رو به زير چونم
احساس می کنم.. صورتم به سمت صورتش کشيده می شه... توی نگاه بی تابش قفل
می شم.. نگاهش توی نگاهم می لرزه.. قلبم از اين نزديکی بيقراری می کنه...
لبهاش رو به پيشونيم می رسونه..
از تماس لبهای گرمش، عاشق می شم..
از اين عشق برملا شده، لبريز می شم..
از اين عشق لبريز شده، مجنون می شم..
چشمهام
بسته می شه... توی آغوشش کشيده می شم..سرم به سينه ستبرش بند می شه..
ضربان اوج گرفته قلبش، به روح نيازمندم، دست نوازش می شه.. لبهام به لبخند
باز میشه.. از نوازش آروم دستهای مردونه اش ، آرامشی عميق به روحم سرريز می
شه..
صدای مردونش، تير خلاص به احساس به ترديد نشسته ام می شه:
با اطمينان کلامش مطمئن می شم.. لبهام ناخواسته برای جلب اطمينان سلب شده اش باز می شه: - امروز توی ماشين...
- شش... نمی خوام اين احساس خوب رو با يادآوری تلخی ها خراب کنم...
از
سينه اش فاصله می گيرم. توی چشماش غرق می شم.. حرکت آروم دستاهش موهام رو
از روی چشمهام کنار می زنه.. حس می کنم توی خلسه شيرين و بی پايانی فرو می
رم.
نگاهم روی صورتش می چرخه، روی لبهای به خنده نشسته اش قفل می شه... رد نگاهم رو می خونه.. : - هيچ وقت من رو تنها نذار باشه؟
منتظر جوابم نمی مونه.. سرم که بين دستهاش قفل شده رو به صورتش نزديک می کنه.. لبم از تماس لبهای مهربونش گرم می شه...
وجودم از اين بارقه عشقی که به روحم می زنه، متلاطم می شه...
توی گرمای وجودم، زير هرم نزديکی بی پاياينش... ذوب می شم..
سرم
رو از خودش دور می کنه.. توی چشمهای مخمورم، خيره می شه .. نگاهش روی
چشمهام می چرخه و عمق می گيره: - ممنونم که... عاشقم کردی...
نگاه مهربونش روی محبت بی انتهای کلمات صحه ميذاره.. سرم دوباره ميون دستهای مردونش قفل می شه... صورتم رو دوباره به صورتش نزديک می کنه..و دوباره
بر لبهای نيازمندم بوسه می زنه .. با تمام احساسی که وجودم رو در
برگرفته... دوست دارم توی وجود بی پايانش غرق بشم.. دوست دارم با مردی که
در آغوشم گرفته يکی بشم...
لبهاش
رو از لبهام جدا می کنه.. توی چشمهای تر شده ام غرق می شه... بدون اينکه
دست از صورت مهار شده ام بگيره، با انگشت شصت ، خط اشک روی صورتم رو پاک می
کنه...
- گريه می کنی..؟ ناراحتت کردم؟
ناراحتم کردی؟‼ .... شوخی می کنی... من از اين عشقه سوزان عشق گر گرفته ام... وجودم از هيجان با تو بودن لبريز شده..
دست از پاک کردن اشکهای بی پايانم می کشه.. پناه جسم گرگرفته ام می شه...
- ببين تارا .. آسمون هم طاقت اشکای تورو نداره.. هم پای تو گريه می کنه...
سر به سينه مردونش به شيشه بارون خورده ماشين خيره می شم، لبخند می زنم..
- می بينی حامد ... آسمون هم به حال ما غبطه می خوره ...
حلقه دستهاش به دور کمرم فشرده می شه.. سرش روی موهام آروم می گيره.. وجودم توی آغوشش به عشق می شينه..
دوباره
به آسمون خيره می شم... ضربان قطرات ضرب گرفته ی روی شيشه، روحم رو نوازش
می ده...دلم به پشتوانه عشق به بار نشسته ام گرم می شه..
حس می کنم... آسمون و بارون و دلتنگی شبهای پاييز، عاشقانه ترين خاطره ام رو رقم می زنه..
----------------------
صداهای گنگ و نامفهوم اطراف، توی سرم می پيچه.. چشمهام رفته رفته باز می شن.. تصوير صورت بيقرار مامان توی نگاه تارم نقش می بنده...
حس می کنم ، از هوشياری و باز شدن چشمهام، لبخند روی لبهای مامان پهن می شه : - بيدار شدی مادر؟ حالت بهتره..
توی
نگاهش خيره می شم.. از التماس چشمهاش فاصله می گيرم و نگاهم رو پی آسمون
ابر گرفته و بارونزده پاييزی پشت پنجره می فرستم...اما... آسمون صاف و
آفتابی بهاری به من و احساس غبارگرفته ام دهن کجی می کنه..
عطر
حامد مشامم رو نوازش می ده... حضورش رو همين نزديکی احساس می کنم.. نوازش
دست مردونه اش روی موهام مستم می کنه...نفس های آروم و شمرده شمرده اش
عاشقم می کنه... صدای بم و پرجاذبه اش زير گوشم شنيده می شه..
- می بينی تارا... چه زود عاشقم کردی...‼!
نگاه بيقرارم پی حامد توی اتاق
می چرخه... گوشه به گوشه اتاق بی روحم ، لحظه به لحظه ی حضور بی پايانش رو
فرياد می کشه... اما... خيلی زود می فهمم که باز توی رويای شيرينم توی آغوش
بی اندازه حامد غرق شدم...
قلبم فشرده می شه... احساسم بی رمق می شه...
از تلاش بی ثمر دست می کشم... از مرور خاطره های عاشقانه ام دست می کشم... از انتظار بی پايانم دست می کشم...
صدای مامان اگرچه آرومه اما تلنگری به روح خسته ام می زنه:
- تارا مامان، چيزی می خوای؟
نگاه ميخ شده ام رو از سقف می گيرم و به اضطراب چشمهای مامان خيره می شم..
ناخواسته لبهام به هم می خورند و پرده از بيقراری روز و شبم می گيرند : - دلم تنگ شده مامان...
قطره های اشک منتظر به تلنگر مانده ام ، از گوشه چشم به راه موهای پريشانم، سر می خورند...
- ديگه طاقت اين همه دوری رو ندارم...
صدام خشدار و نفسهام تنگ می شه..
- ديگه نمی تونم تحمل کنم...
بغض به راه سينه ام می شينه ...
- اين زندگی بدون حامد رو نمی خوام..
هق هقم توی صدای بريده بريده ام راه می گيره ...
- چرا تموم نمی شه اين روزای عذاب من..چرا از اين همه غصه راحت نمی شم... چرا قلبم آروم نمی گيره...
توی چشمهای بارونی مامان براق می شم... ناسپاس می شم...:
- چرا خدا حامدرو از من گرفت مامان... مگه خدا مهربون نيست.. مگه بنده هاشو دوست نداره... چرا به عذاب من راضی شد... چرا مامان؟...
- چرا يه کاری واسه آروم شدن من نمی کنه... يعنی داره از من انتقام می گيره...
- می
دونم که بنده بدی بودم... می دونم که تقاص بديهامو پس می دم... اما مگه
خدا مهربون نيست.. مگه يادم ندادی از رگ گردن به من نزديکتره... مگه نگفتی
از تو به من مهربونتره... چرا اين خدای از
رگ گردن به من نزديکتر... اين خدای مهربون تر از مادر... اين خدای رحيم...
اين خدای رحمان... اين خدای حکيم... به داد دل بيقرار من نمی رسه...
ازچشمهای ماما نفاصله میگيرم... نگاهم روی آسمون ابرگرفته آسمون بهاری ثابت میشه.. صدای حامدتوی سرم می پيچه... تارا من عاشق بهار و هوای ابرگرفته شم...
قلبم فشرده می شه... روحم به درد می شينه... صدام آروم و زير لب توی هق هق اوج گرفته ام خاموش می شه:
- آخ مامان...دارم می سوزم ... دارم آتيش می گيرم...
چشمهام روی آسمون قاب گرفته اتاق بسته می شه... اشک از گوشه چشمهای بسته ام به روی بالش راه می گيره:
- نمی تونم ازش دل بکنم... نمی تونم از احساسم فرار کنم...
تصوير حامد پيش چشمام نقش می بنده... لبخند مهربونش توی نگاهم می لرزه...
- مامان خيلی بده که من انقدر ضعيفم نه‼ ... خيلی بده که انقدر عاشقم نه...‼
- چرا يادم ندادی محکم باشم... چرا يادم ندادی عاشق نشم... چرا مامان؟
- مامان دارم می سوزم... قلبم... می سوزه مامان... وجودم... آتيش گرفته مامان...
دستهای مهربون مامان هم مرهمی برای خاموشی هق هق اوج گرفته ام نمیشه...
سرم به سينه آروم مامان بند می شه... ضربان قلب ريتم گرفته مامان، نوای
حال خرابم می شه... صدای مامان حتی اگه بغض گرفته... آروم دل بيقرار من می
شه:
- اينکه عاشق شدی... اينکه پای اين عشق می سوزی.. اينکه بيقرار می شی.. نشون می ده که انتخاب شدی...مادر
- اگه دلت می گيره... اگه قلبت ناارومه... اگه وجودت بيقراره ... نشون می ده که امتحان می شی مادر...
- برای خدا مهربونت..دلت رو صاف کن... بنده باش.. قبول کن... شاکر باش...
- بهت
گفتم که خدا ازگ گردن نزديکتره... هست... شک نکن... گفتم که از مادر به
فرزند مهربونتره.. ترديد نکن... حالا اين خدای مهربون... اين خدای نزديک..
داره نگاهت می کنه... سرشکسته از اين امتحان بيرون نيای مادر...
- خدا
بزرگه دخترم... بدی من و تو هرچقدرم بزرگ... کنار مقام بالای اون
ناچيزه... اين همه سختی.. اين همه بيقراری.. اين همه تلخی... فراموش می شه
مامان..
- اگه دلت شکسته...اگه پريشون و بيقراری...
صدای مامان آروم و نوازشگر، به راه قلبم می شينه...
توی حسرت بودن تو گم می شم...
سعی می کنم که آروم بگيرم... بايد که آروم بگيرم...
بهونه های با تو بودن رو از خودم دور می کنم... اما...چقدر سخت می شه وقتی دلم بهانه بودنت رو می گيره...
زير دست نوازشگر مامان.. دوباره تصوير تو توی قاب نگاهم نقش می گيره...
گوشه اتاق ايستادی و با گردن برافراشته و سری به روی شانه خم شده به تماشای معشوقه آتش گرفته ات می شینی..
سرم از سينه مامان جدا می شه..:
- می بينی حامد.. خورد شده ام... شکسته شدم... بی روح شدم...
- می بينی حامد .. چقدر تنها شده ام...
توی نگاهم کم رنگ می شوی و من دل از اين همه بيقراری می گيرم.. شايد اين بار همراهت شوم...
صدای
زنگ موبايل بهانه ای می شه تا از خواب و رخوتی که به سراغم اومده فاصله
بگيرم.. اسمون ابرگرفته و نيمه روشن قاب گرفته اتاق، فضای داخل اتاقم رو
تاريک می کنه...
دستم رو به سمت پاتختی جلو می کشم.. گوشی موبايل رو به دست می گيرم..
- بله...
- اوقور به خير خوشگل خانوم..
صدای شيطون و شاد حسام رو تشخيص می دم..
- سلام حسام..
- سلاااام تارا خانوم... خوب رفتی حاجی حاجی مکه ها... 2 روز ازت خبری نبود... گفتم به سلامتی مردی... زنگ زدم واسه مراسم دير نرسم...
بی حوصله کلام حسام رو قطع می کنم:
- حسام اذيتم نکن..
- بنده غلط بکنم با دم شير بازی کنم... ‼!
نفس بی جونم رو حرص آلود بيرون می دم..:
- حسام...
سرخوش می خنده و جواب می ده:
- چوووووووووون؟
لحنش انقدر بامزه و شيطنت آميزه که حتی با وجود ضعف و سستی که به سراغم اومده، صدام به خنده می شينه:
- آدم نمی شی؟
بلافاصله جواب می ده:
- آدم نشم؟
با آخرين رمقی که برام مونده جيغ می کشم:
- حسااام
صداش آروم می شه و با لحن خاص خودش که می دونم با ريز شدن چشمهاش همراهه جواب می ده:
- جووونم...
خودم رو روی تخت جابه جا می کنم و سعی می کنم به بالشت و بدنه تخت تکيه بدم:
- کوفت.. کارتو بگو...
صدای جديش توی گوشی می پيچه:
- ها کارم رو بگم.. سند و کارت ماشين رو آماده کن... بايد ببرم پارکينگ نيروی انتظامی...
گيج و گنگ تکرار می کنم: - پارکينگ نيروی انتظامی واسه چی؟
- عزيزم... مطمئنی حالت خوبه... يعنی واقعا انقدر از مال دنيا بی نياز شدی که قيد ماشين 40 -50 ميليونی تومنیتو زدی..
بی حوصله صداش رو قطع می کنم: - چی می گی حسام... به خدا حوصله ندارم...
صداش
آرومتر می شه: - اعصاب نداشتن و حوصله نداشتن که يکی از فضيلت های اخلاقی
شماست...يه چيز تازه بگو... البته فکر می کنم درد فراموشی هم تازه ترين
حالتته که بهشون اضافه شده...
صدای
بلند رعد و برق نگاهم رو از آينه روبروم به سمت پنجره اتاق می کشه.. دلم
هوای بارون و خاک بارون زده و عطر زمين خيس خورده رو می کنه ..از وسوسه
بارون و خنکای هوای بهاری مسخ می شم... صدای حسام من رو از دوست داشتنی
هايی که به سراغم اومده جدا می کنه: - الووووو... تارا... زنده ای....
صدای آروم گرفته ام رو به سختی می شنوم: - حسام باشه بعد... فردا...
منتظر
حسام نمی مونم. گوشی رو قطع می کنم.. خودم رو به سختی روی تخت می کشم..
پاهام رو که روی زمين ميذارم، بيشتر متوجه ضعف و سستی بدنم می شم... به
سختی دستم رو به ديوار می گيرم و با قدم های لرزون کوتاه به پنجره نزديک می
شم..
پنجره رو باز
می کنم. صورتم رو نسيم خنک بهاری نوازش می ده.. باد بهاری لای موهام می
پيجه و دسته موهای بالا زدم رو روی صورتم پخش می کنه... بوی نم بارون توی
مشامم می پيچه... لرز خفيفی توی تنم می شينه، دستهام رو توی سينه جمع می
کنم.... قطره های ريز بارون رو روی صورتم احساس می کنم..چشمهام رو می ندم..
لطافت هوای بارون خورده رو روی پوستم احساس می کنم.. نفس های کوتاهم رو
کشيده و طولانی می کنم و ريه های دود خورده ام رو از اين هوای لطيف بهاری
پر می کنم.. از اين تنفس پاک و سرشار از اکسيزن زنده می شم..
صدای زنگ موبايل من رو از اين خلسه شيرين بيرون میاره...
توجهی نمی کنم.. چشمهام آروم آروم باز می شن..نگاهم به رقص شاخ و برگ درختان کوچه به نوای باد قفل می شه..
حس خوبی از آرامش توی دلم می شينه...
صدای ممتد بوق ماشينی من رو از آرامش دوست داشتنیم دور می کنه..
با اوقات تلخ نگاهم توی کوچه می چرخه.. چشمام روی پورشه خوشرنگ پارک شده روبروی خونه متوقف می شه...
صدای
زنگ موبايل بهانه ای می شه تا از خواب و رخوتی که به سراغم اومده فاصله
بگيرم.. اسمون ابرگرفته و نيمه روشن قاب گرفته اتاق، فضای داخل اتاقم رو
تاريک می کنه...
دستم رو به سمت پاتختی جلو می کشم.. گوشی موبايل رو به دست می گيرم..
- بله...
- اوقور به خير خوشگل خانوم..
صدای شيطون و شاد حسام رو تشخيص می دم..
- سلام حسام..
- سلاااام تارا خانوم... خوب رفتی حاجی حاجی مکه ها... 2 روز ازت خبری نبود... گفتم به سلامتی مردی... زنگ زدم واسه مراسم دير نرسم...
بی حوصله کلام حسام رو قطع می کنم:
- حسام اذيتم نکن..
- بنده غلط بکنم با دم شير بازی کنم... ‼!
نفس بی جونم رو حرص آلود بيرون می دم..:
- حسام...
سرخوش می خنده و جواب می ده:
- چوووووووووون؟
لحنش انقدر بامزه و شيطنت آميزه که حتی با وجود ضعف و سستی که به سراغم اومده، صدام به خنده می شينه:
- آدم نمی شی؟
بلافاصله جواب می ده:
- آدم نشم؟
با آخرين رمقی که برام مونده جيغ می کشم:
- حسااام
صداش آروم می شه و با لحن خاص خودش که می دونم با ريز شدن چشمهاش همراهه جواب می ده:
- جووونم...
خودم رو روی تخت جابه جا می کنم و سعی می کنم به بالشت و بدنه تخت تکيه بدم:
- کوفت.. کارتو بگو...
صدای جديش توی گوشی می پيچه:
- ها کارم رو بگم.. سند و کارت ماشين رو آماده کن... بايد ببرم پارکينگ نيروی انتظامی...
گيج و گنگ تکرار می کنم: - پارکينگ نيروی انتظامی واسه چی؟
- عزيزم... مطمئنی حالت خوبه... يعنی واقعا انقدر از مال دنيا بی نياز شدی که قيد ماشين 40 -50 ميليونی تومنیتو زدی..
بی حوصله صداش رو قطع می کنم: - چی می گی حسام... به خدا حوصله ندارم...
صداش
آرومتر می شه: - اعصاب نداشتن و حوصله نداشتن که يکی از فضيلت های اخلاقی
شماست...يه چيز تازه بگو... البته فکر می کنم درد فراموشی هم تازه ترين
حالتته که بهشون اضافه شده...
صدای
بلند رعد و برق نگاهم رو از آينه روبروم به سمت پنجره اتاق می کشه.. دلم
هوای بارون و خاک بارون زده و عطر زمين خيس خورده رو می کنه ..از وسوسه
بارون و خنکای هوای بهاری مسخ می شم... صدای حسام من رو از دوست داشتنی
هايی که به سراغم اومده جدا می کنه: - الووووو... تارا... زنده ای....
صدای آروم گرفته ام رو به سختی می شنوم: - حسام باشه بعد... فردا...
منتظر
حسام نمی مونم. گوشی رو قطع می کنم.. خودم رو به سختی روی تخت می کشم..
پاهام رو که روی زمين ميذارم، بيشتر متوجه ضعف و سستی بدنم می شم... به
سختی دستم رو به ديوار می گيرم و با قدم های لرزون کوتاه به پنجره نزديک می
شم..
پنجره
رو باز می کنم. صورتم رو نسيم خنک بهاری نوازش می ده.. باد بهاری لای
موهام می پيجه و دسته موهای بالا زدم رو روی صورتم پخش می کنه... بوی نم
بارون توی مشامم می پيچه... لرز خفيفی توی تنم می شينه، دستهام رو توی سينه
جمع می کنم.... قطره های ريز بارون رو روی صورتم احساس می کنم..چشمهام رو
می ندم.. لطافت هوای بارون خورده رو روی پوستم احساس می کنم.. نفس های
کوتاهم رو کشيده و طولانی می کنم و ريه های دود خورده ام رو از اين هوای
لطيف بهاری پر می کنم.. از اين تنفس پاک و سرشار از اکسيزن زنده می شم..
صدای زنگ موبايل من رو از اين خلسه شيرين بيرون میاره...
توجهی نمی کنم.. چشمهام آروم آروم باز می شن..نگاهم به رقص شاخ و برگ درختان کوچه به نوای باد قفل می شه..
حس خوبی از آرامش توی دلم می شينه...
صدای ممتد بوق ماشينی من رو از آرامش دوست داشتنیم دور می کنه..
با اوقات تلخ نگاهم توی کوچه می چرخه.. چشمام روی پورشه خوشرنگ پارک شده روبروی خونه متوقف می شه...
-------------------
-------------------
----------------------
صدای زنگ موبايل بهانه ای می شه تا از خواب و رخوتی که به سراغم اومده
فاصله بگيرم.. اسمون ابرگرفته و نيمه روشن قاب گرفته اتاق، فضای داخل اتاقم
رو تاريک می کنه...
دستم رو به سمت پاتختی جلو می کشم.. گوشی موبايل رو به دست می گيرم..
- بله...
- اوقور به خير خوشگل خانوم..
صدای شيطون و شاد حسام رو تشخيص می دم..
- سلام حسام..
- سلاااام تارا خانوم... خوب رفتی حاجی حاجی مکه ها... 2 روز ازت خبری نبود... گفتم به سلامتی مردی... زنگ زدم واسه مراسم دير نرسم...
بی حوصله کلام حسام رو قطع می کنم:
- حسام اذيتم نکن..
- بنده غلط بکنم با دم شير بازی کنم... ‼!
نفس بی جونم رو حرص آلود بيرون می دم..:
- حسام...
سرخوش می خنده و جواب می ده:
- چوووووووووون؟
لحنش انقدر بامزه و شيطنت آميزه که حتی با وجود ضعف و سستی که به سراغم اومده، صدام به خنده می شينه:
- آدم نمی شی؟
بلافاصله جواب می ده:
- آدم نشم؟
با آخرين رمقی که برام مونده جيغ می کشم:
- حسااام
صداش آروم می شه و با لحن خاص خودش که می دونم با ريز شدن چشمهاش همراهه جواب می ده:
- جووونم...
خودم رو روی تخت جابه جا می کنم و سعی می کنم به بالشت و بدنه تخت تکيه بدم:
- کوفت.. کارتو بگو...
صدای جديش توی گوشی می پيچه:
- ها کارم رو بگم.. سند و کارت ماشين رو آماده کن... بايد ببرم پارکينگ نيروی انتظامی...
گيج و گنگ تکرار می کنم: - پارکينگ نيروی انتظامی واسه چی؟
- عزيزم... مطمئنی حالت خوبه... يعنی واقعا انقدر از مال دنيا بی نياز شدی که قيد ماشين 40 -50 ميليونی تومنیتو زدی..
بی حوصله صداش رو قطع می کنم: - چی می گی حسام... به خدا حوصله ندارم...
صداش
آرومتر می شه: - اعصاب نداشتن و حوصله نداشتن که يکی از فضيلت های اخلاقی
شماست...يه چيز تازه بگو... البته فکر می کنم درد فراموشی هم تازه ترين
حالتته که بهشون اضافه شده...
صدای
بلند رعد و برق نگاهم رو از آينه روبروم به سمت پنجره اتاق می کشه.. دلم
هوای بارون و خاک بارون زده و عطر زمين خيس خورده رو می کنه ..از وسوسه
بارون و خنکای هوای بهاری مسخ می شم... صدای حسام من رو از دوست داشتنی
هايی که به سراغم اومده جدا می کنه: - الووووو... تارا... زنده ای....
صدای آروم گرفته ام رو به سختی می شنوم: - حسام باشه بعد... فردا...
منتظر
حسام نمی مونم. گوشی رو قطع می کنم.. خودم رو به سختی روی تخت می کشم..
پاهام رو که روی زمين ميذارم، بيشتر متوجه ضعف و سستی بدنم می شم... به
سختی دستم رو به ديوار می گيرم و با قدم های لرزون کوتاه به پنجره نزديک می
شم..
پنجره
رو باز می کنم. صورتم رو نسيم خنک بهاری نوازش می ده.. باد بهاری لای
موهام می پيجه و دسته موهای بالا زدم رو روی صورتم پخش می کنه... بوی نم
بارون توی مشامم می پيچه... لرز خفيفی توی تنم می شينه، دستهام رو توی سينه
جمع می کنم.... قطره های ريز بارون رو روی صورتم احساس می کنم..چشمهام رو
می ندم.. لطافت هوای بارون خورده رو روی پوستم احساس می کنم.. نفس های
کوتاهم رو کشيده و طولانی می کنم و ريه های دود خورده ام رو از اين هوای
لطيف بهاری پر می کنم.. از اين تنفس پاک و سرشار از اکسيزن زنده می شم..
صدای زنگ موبايل من رو از اين خلسه شيرين بيرون میاره...
توجهی نمی کنم.. چشمهام آروم آروم باز می شن..نگاهم به رقص شاخ و برگ درختان کوچه به نوای باد قفل می شه..
حس خوبی از آرامش توی دلم می شينه...
صدای ممتد بوق ماشينی من رو از آرامش دوست داشتنیم دور می کنه..
با اوقات تلخ نگاهم توی کوچه می چرخه.. چشمام روی پورشه خوشرنگ پارک شده روبروی خونه متوقف می شه...
موبايلم دوباره زنگ می خوره.. با رخوت به سمت تخت می رم و گوشی رها شده روی تخت رو نگاه می کنم...
شماره ناشناس روی صفحه گوشی توجهم رو جلب می کنه.. : - بله؟
سکوتی محض پشت خط توی گوشی در جريانه..
از سکوتی که توی گوشم می پيچه، دلخور می شم: - بله؟
سکوت دوباره پشت خط ، وادارم می کنه تا گوشی رو قطع کنم..
گوشی
به دست به سمت پنجره می رم.. نگاهم به آسمون تيره و بارونی خيره می
مونه... نوازش دستهای مهربون باد قلبم رو آروم می کنه، موهای پريشونم توی
بازی باد به رقص می شينند...
...سرم به قاب پنجره بند می شه... چشمام به نوازش دستهای باد روی هم میره...
توی خودم و احساس رقيق شده ام غرقم که صدای بلند موزيک توی کوچه می پيچه: ...
قد تموم آدما
قد تموم عاشقا
دل بردی و پنهون شدی
از من چرا ای بی وفا
از من چرا از من چرا
عاشق شدم عاشق شدم
از چشم من پنهون نشو
تنها شدم تنها شدم
تنها نرو تنها نرو
پر می کشی تا آسمون
من خسته بی بال و پر
روزی که برگردی دگر
از من نمی بینی اثر
من مثل ابر رهگذر
میبارم از شب تا سحر
دریا نمیگیره نشون
از قطرهای در به در
قلبم از حسی که توی اين آهنگ می پيچه، سرشار از خاطره می شه... بی اونکه بخوام قطره های اشک روی صورتم می شينه... روحم از خونه و قاب پنجره دور می شه... وجودم به تمنای وجود حامد سرشار می شه...خاطرم به سمت حامد و ماشين و شب پاييزی پر می کشه... روحم زير نوازش های آروم حامد، تسليم می شه...
بارون آروم و نم نم روی صورتم می شينه و با اشکهای بی اندازه ام همنوا می شه.. ضربان نبض گرفته بارون...باز هم... خاطره بارون و عاشقانه ها.. بيقرار می شم..
حامد با همه ی دوست داشتنی هاش توی ذهنم جون می گيره...
عطر نفسهاش.. هرم نگاهش... گرمای لبخند مهربونش... مستم می کنه... ديوونه می شم...
حس می کنم که از اين حضور... هرلحظه عاشق می شم... حس می کنم توی حس عاشق شدن غرق می شم...
پر می شم از عاشقانه ها ...
جون می گيرم از عطر نفسهای تو...
حامد... چقدر نزديک... حس می کنم تورو...
---------------