رمان پايان بازی
روی تختم می غلتم و به ساعت خيره می شم. با وجود تلاش نيم ساعته ام اما، چشمام علاقه ای به گرم شدن ندارن.. از خوابيدن نااميد می شم و حوله به دوش به سمت حمام می رم..
زير دوش حمام احساس می کنم، جون دوباره می گيرم. با وجودی که توی 9 روز گذشته، از حمام اتاق مامان و بيمارستان برای دوش گرفتن استفاده می کردم اما هيچ وقت نمی تونستم از احساس ناخوشايندی که به خاطر استحمام توی حمام غيرخصوصی بهم دست می ده، چشم پوشی کنم.. زير دوش می ايستم و با ريزش قطره های اب آرامشی که اين روزها از من فراريه رو طلب می کنم. چشمام طبق عادت هميشه زير اب بسته می شه و افکار پريشونی به ذهنم هجوم مياره...ذهن آشفته ام از صحنه تصادف و بيمارستان و حال خراب مامان به ادم عجيب و مرموزی که اين روزها ناخواسته درگيرش شدم کشيده می شه. کم کم صورت حامد توی ذهنم مجسم می شه. صدای گرم و قامت چهارشونه اش به يادم مياد. اونقدر توی حامد و رنگ به رنگ شدن های لحظه به لحظه اش غرق می شم که از زمان و مکان کنده می شم..تصوير حامد توی ذهنم، لحظه ای همون آدم مغرور توی شرکت می شه و لحظه بعد آدم مهربون و مسئولی که به خاطر من 2 ساعت تموم توی ماشين منتظر نشسته، گاهی ذهنم به سمت صحنه تصادف و پس گرفتن پيشنهادش کشيده می شه و گاهی ياد ماشين تعمير شده ام زنده می شه.. دست آخر احساس گرمای آغوش حامد، لبخند رو به روی لبام می شونه...به خودم ميام.. برای فراری دادن افکار مزاحم سرم رو به طرقين تکون می دم و با کف دستهام چندين بار به دو طرفم صورتم می زنم.. اما.. نمی تونم شيرينی دلچسب آغوشش رو که هنوز به وضوح حسش می کنم،فراموش کنم.از خودم و ذهن ناپخته ام که وسط اين همه گرفتاری، درگير حامد و عطش هوس سيرنشده اش شده، نااميد می شم..احساس می کنم، ميون اين همه آدم رنگ به رنگ و متفاوتی که اطرافم ديدم، هيچ کدوم ذهنم رو به اندازه حامد درگير نکرده..احساسم با پس زدنهاش، مهربونی و گرمای آغوشش حتی با تهديدهای تحقيرکنندش خو گرفته..حس می کنم نيروی عجيبی من رو به سمت اين آدم می کشونه..حس می کنم، احساسش در رابطه با من برام مهم می شه..حس می کنم قلبم با ديدنش ضربان می گيره ...از اين حس و حال عجيبی که به سراغم اومده، کم کم وحشت می کنم.. سرم رو اينبار با شدت بيشتری به طرفين تکون می دم و از خير زير دوش موندن می گذرم...حوله به تن مشغول خشک کردن موهام هستم، که صدای زنگ در بلند می شه ... با ديدن تصوير حامد توی قاب آيفون تصويری تعجب می کنم.. گوشی آيفون رو به گوشم نزديک می کنم..-بله؟با صدای مردونه اش که هيجان مطبوعی از توش حس می شه جواب می ده: - باز کن.. ‼برای باز کردن من من می کنم. خاطره روز تصادف و مواجهه بابا با حامد توی خونه، در ذهنم زنده می شه. هرچند که مطمئنم بابا درحال حاضر، مشغول مامان و سرگرم پرستاری از اونه، اما باز هم عقل حکم می کنه، تا جانب احتياط رو رعايت کنم: -ببخشيد آقای وفامهر می شه ... امرتونو... بفرماييد..مکثی می کنه و نفسش رو کشدار بيرون می ده. عصبانيتی که وجودش رو تسخير می کنه به خوبی حس می کنم..بالاخره جواب می ده: - يه نفرو پيدا کردم که حاضره کليه شو بفروشه...‼‼‼‼!جيغ می کشم....: - چییییییییییییییییییی؟‼!با خنده جواب می ده: - چيکار می کنی؟ کر شدم...گوشی رو پرت می کنم و با عجله سمت در می دوم.. بدون اينکه متوجه باشم به محض باز شدن در خودم دستهام رو به هم می کوبم و مثل دختر بچه های 5، 6 ساله از شدت ذوق بالا و پايين می پرم.. متوجه حال و اوضاعم نيستم و پشت سرهم سوال می پرسم : - راست می گی؟ مطمئنی o منفيه.. ؟ چقدر می خواد بگيره؟... اصلا چه جوری پيداش کردی...؟ حامد که همونطور با چشمهای گرد و قامت راست ايستاده، کم کم نگاهش از من و بچه گانه هام کنده می شه و سربه زير جواب می ده: - بهتره بریم داخل، اينجا جای مناسبی برای صحبت کردن نيست...بی صبر و با اوقات تلخ از حامد جدا میشم... بدون تعارف کردن از در فاصله می گيرم و به حامد که هنوز مردد جلوی در ايستاده، نگاه می کنم: - نميای؟نگاهش رو از زمين می گيره و به صورتم خيره می شه.. چند ثانيه به چشمام ثابت می مونه... احساس می کنم معذبه.. راحت نيست.. از صبر و ترديدی که برای داخل شدن و پايان دادن به انتظار من می بره ، حرص می خورم..: - چی شد پس؟نگاهش رو از من ميگيره و وارد می شه.. روی اولين مبل سالن نزديک به پيش ورودی می شينه و نگاهش رو به گلهای فرش گره می زنه..کلافه از وقفه ای که توی جواب سوالهام پيش اومده جلوش می شينم و بی ايراده باز زبون باز می کنم: - واسه حرف زدن زيرلفطی می خوای يا منتظر مژدگانی هستی..نگاه حرص آلودش رو از فرش می گيره و توی چشمام خيره می شه: - بهتر نيست بری يه چيزی بپوشی.. فکر می کنم اگه اينبار پدرت سرزده بياد خونه و تورو تو اين وضعيت ببينه، هيچ دروغ و کلکی نمی تونه قانع کننده باشه..بلافاصله به خودم ميام. مثل فنری که بعد از فشرده شدن زياد رها شده باشه از جام می پرم و در کسری از ثانيه، از پله ها بالا می رم..اونقدر خجالت زده ام که حتی برای مطمئن شدن از نيشخندی که روی لبهای حامد نشسته، سرم رو بلند نمی کنم..به اتاقم می رسم.. جلوی آينه می پرم.. از ديدن خودم توی وضعيتی که می بينم،جيغ خفه ای می کشم..روی تخت وا می رم.. ديگه طاقت روبرو شدن با حامد رو ندارم.. اگه فکر کرده باشه که عمدی توی نمايش ظاهر افتضاحم بوده باشه، چی.. بلافاصله افکار منفی رو کنار می زنم.. نه حامد هم چين فکری نمی کنه... اون منو خوب می شناسه... بلافاصله ذهنم به کار می افته... از کجا منو می شناسه؟ مگه چند وقته که باهام آشنا شده... تمام اين چند باری هم که باهاش برخورد داشتم مدام در حال کشمکش بوديم...بالاخره با حسرت و لحن پشيمونی زمزمه می کنم: آخ.. چه آبروريزی شد...صدای زنگ اس ام اس گوشی موبايلم بلند می شه.. بی حوصله به سمتش می رم.. : - بهتره زود بيای پايين، چون اگه صبرم تموم بشه ، اين منم که ميام بالا..از دستور و تهديدی که همراشه حرصی می شم.. دندون هام رو روی هم فشار می دم: - تو... آدم... نمی شی..دوباره تصوير خودم رو توی آينه می بينم.. تن پوش نه چندان بلند صورتی... با يقه ای که از فرط تقلاها و بالا و پايين پريدن من شل شده.. موهای خيس و پاهای برهنه... وای‼‼‼!از خودم نااميد می شم.نگاهم رو از آينه می کنم و برای پس زدن افکار مزاحم و اثبات بی گناهی، پوشيده ترين لباس ها رو می پوشم.. بليز آستين بلند قهوه ای و شلوار از بالا گشاد کرم‼! برای جذب بودن بليزم کاری از دستم ساخته نيست، همه بليزهای من چسب هستند..به هر حال، جذبی اون رو با گشادی شلوارم جبران می کنم...هر چند که عادت ندارم اما شال کرم و خنک تابستونی ام رو برای احتياط بيشتر روی موهای جمع شده خيسم می اندازم و با طمانينه و اضطرابی که توی دلم موج می زنه، از پله ها پايين می رم..سرش به کاغذهای روی کيفش پرته که با صدايی که از افتادن گلدون کريستال گوشه پله و شکستنش به خاطر گير کردن به شالم ايجاد شده ، نگاهش رو از کاغذ می گيره و به صورنم دقيق می شه: - هميشه عادت داری خسارت بزنی.. اگه تو خيابون باشی به ماشين مردم.. اگه تو خونه باشی به اسباب اساسيه خونه..برای جواب دادن توی صورتش براق می شم. اما با ديدن گاردی که برای مقابله به مثل گرفته از جواب دادن منصرف می شم. ترجيح می دم حال خوشش رو با ور رفتن به اعصاب نامتعادلش متشنج نکنم.. لبخندی می زنم و در کمال خونسردیه هرچند ظاهری روی مبل روبروش می شينم...-خوب آقای وفامهر می فرمودين..هرچند نگاهش رنگ تعجب می گيره، اما بلافاصله کمی به سمتم خم می شه و جواب می ده: - يکی از کارمندای شرکتم، کسی رو می شناسه که به دلايل مالی قصد فروختن کليه اش رو داره ، که اتفاقا گروه خونيش با مال مادر شما يکيه..البته خوب به خاطر نادر بودن اين گروه خونی، به طور طبيعی قيمتش هم بالاترميره... که من فکر می کنم، به خاطر وخامت حال مادرتون و سخت پيدا شدن کليه ، مخصوصا برای اين گروه خونی ارزش موافقت داره.. راستش من باهاش صحبت کردم، اما توافق های اصلی و صحبت های نهايی بايد از طرف خودتون باشه..با اشتياق حرفهای حامد رو دنبال می کنم و توی خيالم صورت دوست داشتنی اش رو غرق بوسه می کنم..نگاهش روی صورتم ثابت می شه: - خوب نظرتون چيه؟دستهام رو از فرط خوشحالی به هم می کوبم: - عاليه...‼!بهتر از اين نمی شه.. بايد به بابا زنگ بزنم...نبايد فرصت به اين خوبی رو از دست بديم...بلافاصله از روی مبل بلند می شم و بابای نگرانم رو توی خوشحاليه خودم شريک می کنم...سوالهای پشت سر هم بابا، از ناباوری و خوشحالی بی حد و حصرش خبر می ده.. مثل خودش اونقدر هيجانزده و شوکزده ام که حضور حامد رو به طور کل فراموش می کنم.. به خودم که ميام، جای خالی حامد رو کاغذ سفيد و A4 پرکرده. تلفن به دست به سمت کاغذ می رم: - شماره آقای وحيدی 0000000-0935بلافاصله لباس عوض می کنم و با سرعت نور خودم رو به بابا می رسونم تا خوشحاليه 3 نفره مون رو توی اتاق 103 بيمارستان آتيه به جشن بنشينيم..***کنار بابا، توی راهرو منتظر ايستادم و با گوش ها و چشمام تمام حرکات و صحبت های بابا رو می بلعم..تلفن بابا که به درازا می کشه، بی حوصله و بيقرار آستين کتش رو می کشم. زير چشمی نگاهم می کنه و لبخند آرومی روی صورتم می پاشه..از لبخندش آروم می شم اما بيش از اين طاقت انتظار رو در خودم نمی بينم.. از بابا فاصله می گيرم و به سمت پنجره قدی انتهای راهرو کشيده می شم... از قاب پنجره به ماشين های کوچک شده و خيابون پرازدحام فرحزادی خيره می مونم..دست گرم بابا، شونه ام رو لمس می کنه. به سمتش برمی گردم. لبخند از روی لبش جمع نمی شه: - قرار رو واسه فردا صبح گذاشتم.. با دکتر مامانتم صحبت کردم.. قراره اقای وحيدی فردا واسه انجام ازمايشت 7 صبح بيمارستان باشه..انقدر خوشحال و هيجانزدم که همه سوالها در مورد پول و مبلغ توافقی رو فراموش می کنم. خودم رو توی آغوش بابا جا می کنم و به سينه محکمش تکيه می زنم.. با وجود بابا و مادری که در حال بهبوده حس می کنم خوشبخت ترين موجود روی زمينم...*****2 روز انتظار برای نتيجه ازمايشها به اندازه تمام عمر 24 ساله ام، طولانی می شه..تمام اين دو روز از فرط اضطراب و نگرانی نتيجه آزمايش ها صبر و حوصله ام به شدت نزول پيدا کرده.. حوصله هم صحبتی حتی با بابا رو هم توی اين دو روز در خودم نمی بينم.. اين وسط سوال و جواب های گاه و بيگاه پرستارها به شدت اعصاب نامتعادل من رو متشنج می کنه..تمام سکوت خودخواسته ام در اين دو روز گاهی پشت پنجره اتاق 103و نگاه کردن به صورت رنگ پريده مامان، و گاهی ديگه با تکيه زدن به مبل تخت خواب شو اتاق و ضرب گرفتن پام روی زمين همراه میشه.در نهايت انتظار طولانی من با لبخند رضايت دکتر به پايان می رسه و مامان صبح دوشنبه برای عمل پيوند آماده می شه.***نگاهم رو توی اتاق خالی مامان می چرخونم و نگاه رضايتمندم رو به تخت خاليش خيره می کنم..از 10 دقيقه پيش که مامان به همراه بابا و پرستارها برای آماده شدن به بلوک جراحی رفته،احساس ناشناخته و آميخته ای از خوشحالی و نگرانی به قلبم هجوم آورده.. از هيجانی که بند بند وجودم رو احاطه کرده، از اضطرابی که نا خواسته به روحم چنگ می زنه، از شوقی که قلبم رو سرريز کرده، احساس سنگينی می کنم...قرآن توی دستم رو نگاه می کنم.. چنددقيقه پيش مامان رو از زير همين قرآن راهی کردم..لبخند ناخواسته ای روی لبهام پهن می شه.. نگاهم روی قرآن ثابت می مونه.. نيروی ناشناخته ای من رو به سمتش می کشونه... تسليم می شم..بنده می شم.. عبد می شم.. به قرآن پناه می برم..روی تخت مامان می شينم و قرآن رو باز می کنم. قلبم مملو از اطمينان و آرامش بی اندازه می شه..به سوره يس.. قلب قرآن نگاه می کنم . آيه ها توی نگاهم جون می گيره..و لبهام به خوندن آيات روح بخشش از هم باز می شه.. : - يس.. والقرآن الحکيم..وجودم رفته رفته آروم می شه.. رايحه خوشی از اطمينان به قلبم راه می گيره.. حس می کنم سبک شدم، آروم شدم، بنده مطمئن خدا شدم.. سوره يس که تموم می شه، قرآن رو می بندم و اون رو به صورتم نزديک می کنم. برای نشون دادن ارادت و احترام بی اندازه ام، قرآن رو بوسه می زنم و به نيت تبرک به چشمهام می کشم...زير لب خدا رو برای اجازه هم صحبتی اش شکر می کنم... روی ماهش رو می بوسم و برای صبری که همراهم کرده تشکر می کنم...حالا با اطمينان بيشتر.. با قلبی مالامال از رضايتمندی و با احساس اعتماد به خدای بی اندازه ام به سمت طبقه -2 راهی می شم.***توی طبقه 2- به بابا ، پشت در بلوک جراحی ملحق می شم.. نگاهم به صورت نگرانش دوخته می شه..نگاهش از رضايت و خوشحالی چند دقيقه پيش اثری نداره.. گوشی موبايل توی دستش جا به جا می شه.. به گوشش نزديک می شه و دوباره پايين کشيده می شه..اضطراب بابا ناخواسته به روح آروم شده ام چنگ می زنه.. با قدم های کند شده به بابا نزديک می شم.. برای حرکت دادن زبان قفل زده ام به نيروی امدادی احتياج می بينم...نگاه بابا روی صورتم قفل می شه..ابروهای درهمش، فشرده تر می شه.. صداش بی حوصله و بی جون توی گوشم زنگ می زنه: -وحيدی غيبش زده...وا می رم... نامطمئن به دهان بابا خيره می شم.. زبونم ناخواسته واکنش نشون می ده: - چ..چ..چییی‼بابا بی حوصله لحظه ای نگاهم می کنه.. نگاهش رو دوباره از من می گيره و به گوشی موبايلش مشغول می شه: - توی بيمارستان نيست.. يعنی هيچ جا نيست... غيبش رده..ناباور به بابا خيره میشم.. نگاه مات زده ام از بابا فاصله می گيره و به روبرو خيره می شه..ناخواسته از بابا فاصله می گيرم و روی نزديکترين صندلی به درهای بسته بلوک جراحی پخش می شم..کم کم آرامش از دلم رخت می بنده، دلم به شور می افته... نگاه بيقرارم به کفش های کتونی صورمعه ای رنگم ثابت می مونه..احساس می کنم، آرام و قرار از روح خسته ام رخت می بنده‼ .. فضای تنگ و تنک راهروی بيمارستان برام هر لحظه تنگ و تنگ تر می شه...استرسی که به جونم افتاده، اونقدر شدت می گيره، که تحمل لحظه ای آروم گرفتن از من سلب می شه... از روی صندلی بلند می شم و عرض راهروی نه چندان پهن جلوی بلوک جراحی رو با حرکت رفت و برگشتی و قدم های تند شده طی می کنم..دوباره روی صندلی می شينم.. اما ضربان شدت گرفته قلب شور گرفته ام، من رو از جا بلند می کنه...نشستن ها، بلند شدن ها، قدم زدن ها و دوباره نشستن ها، تغييری در بهبود حال خرابم ايجاد نمی کنه..نگاهم روی ساعت ثابت می مونه...با ديدن ساعت 10:30 قلبم از جا کنده می شه.نگاهم از ساعت دست می کشه و به صورت در هم و فشرده بابا خيره می شه.. بالاخره ترديد رو کنار می زنم و به سمتش می رم: - چی شد بابا؟ چرا پيداش نمی کنی؟ مگه ديروز بستری نشد؟ مگه باهم توافق نکردين..بابا بی صبر نگاهم می کنه: - چرا بابا جان.. اصلا ديروز نصف مبلغ قرارداد رو هم گرفت.. نمی دونم کجا غيبش زده که حتی گوشيش رو جواب نمی ده...با شک به بابا نگاه می کنم: - نکنه چيزی شده،... که باعث ناراحتیش شده..بابا بی حوصله نگاهم می کنه:- مثلا چی..من من می کنم: - شايد انتظار پول بيشتری داشته؟ شايد فکر کرده 30 ميليون ارزش از دست دادن يه کليه رو نداره..بابا پوفی می کشه و می گه: - نه دخترم.. موضوع اينا نيست.. قيمت کليه بيشتر از 15 میلیون نیست.. اگه حاضر شدم بهش 30 میلیون بدم به خاطر شرايط ويژه مامانت بود..نمی دونم چی شده که گذاشته رفته؟‼ غيبش زده..دوباره کلافه از بابا فاصله می گيرم، انگشتام مدام به هم گره می خورند و باز می شن... با تمام وجودم، استرس می کشم. نگاهم مدام به سمت عقربه ی کوچيک ساعت که از عدد 10 و زمان عمل پيوند مامان فاصله می گيره، کشيده می شه..کم کم حس می کنم که تمام توان و رمقم برای اين انتظار ناتمام صرف شده.. روی صندلی تلقی سفيد گوشه راهرو وا می رم. نگاهم اما مدام بين بابا و ساعت بالای در بلوک جراحی چرخ می زنه..انتظارم با خروج پزشک مامان از بلوک تموم می شه.. بابا به سمت پزشک سفيد پوش مامان قدم تند می کنه.. جلوی من به دکتر می رسه.. دکتر نگاه کلافه اش رو به صورت بابا می دوزه: - متاسفم آقا، بيشتر از اين نمی شه کادر اتاق عمل رو معطل کرد... به هر حال عمل های ديگه ای هم توی ليست امروز هست.. متاسفم..هنوز توی هضم صحبت های دکتر، مردد مانده ام که تخت مامان رنگ پريده و به خواب رفته ام از اتاق خارج می شه.. نگاهم روی صورت رنگ پريده مامان ثابت می مونه. قلبم از يادآوری ديشب و درخشش چشمای مامان، از يادآوری لبخندهای پراميد و خوشحاليه رهايی از قيد و بند دياليزيک روز درميون... مالامال از درد می شه...با قدم های لرزون و نامطمئن به مامان نزديک می شم.. دستم رو به لبه تخت بند می کنم. صورتم رو به صورت مامان نزديک می کنم.. قطره های نافرمان اشک بی وقفه از چشمها به سمت گونه ام راه می گيرند.. نگاهم روی چشمهای بسته مامان ثابت می مونه...تخت که به حرکت می افته، کم کم قدم های نامطمئن و کند شده ام توان همراهيش رو از دست می ده... می ايستم و در کمال ناباوری، برباد رفتن اميد نوپا و سرخوشی 2 روزه ام رو با بغض سنگين و بالغ شده ام، فرو می دم..زانوهام طاقت اين همه بی مهری رو نمی کنند و خم می شن.. روی زانوهام، روی کف سنگی سرد بيمارستان، می شينم و با دست، صورت اشک آلودم رو می پوشونم... اما برای هق هق بی امان گريه ام کاری از پيش نمی برم...تصوير مامان خوابيده و بابای قد خميده ام از جلوی چشمام محو می شه..صدای هق هق گريه ام سکوت سنگين راهروی بيمارستان رو می شکنه..دستهای محکم و مردونه ای من رو از زمين جدا می کنه... به سمت صاحب دستها برمی گردم.. با ديدن حامد تمام بغض و نفرتم جون تازه می گيره.. انگشت اتهامم حامد رو نشونه می گيره.. صدای فريادم بلند می شه و جملات بی رحمانه ام به سمت حامد هجوم می برند: - هيمنو می خواستی؟؟-می خواستی اينجوری انتقام بگيری... اون خسارت لعنتی ارزشش رو داشت.. حالا آروم شدی.. انتقامت رو گرفتی؟... می خواستی من رو له کنی.. می خواستی منو بشکنی.. خوبه خوشحال باش.. تبريک می گم...موفق شدی...من له شدم.. من خرد شدم..شيکستم... -انتقام، چه لذتی داره...؟ لذت خرد شدن و له شدن من چه حالی داره؟.. -حالا اومدی اينجا که چی؟ که به حال و روزم بخندی.. که تماشام کنی و لذت ببری... خوبه.. خوب جايی اومدی.. پس خوب چشمات رو باز کن..اينجا چيزای ديدنی زيادی هست.. حال بابام رو ديدی؟..مامان از دست رفته ام رو چی؟... از حال خراب بابا و مامان بی جونم هم نگذر؟.. خوشحاليت رو دو برابر می کنه... اگه از اينا هم سير نمی شی... دندون رو جيگر بذار و چند روز ديگه ام صبر کن... اين بار ديگه اينجا نيا.. يه راست بيا بهشت زهرا... اونجا خوشيت کامل می شه...-مامانم داره می ميره... مامان من... داره می ميره... داره جون می ده... خوشحال باش.. خوب زمينم زدی.. ديگه توان بلند شدن ندارم...-... خيلی نامردی... خيلی پستی... ازت متنفرم.. ازت متنفرم لعنتی.. با دستهام روی سينه محکمش ضرب گرفتم و با تمام وجود با مشت های بی امانم انتقام می گيرم..از دادو فرياد که دست می کشم، هق هق گريه های بی امونم بلند می شه..گرمای دستی که به دور مچم حلقه می شه، من رو به آغوش مردونش می کشونه.. دستهاش دور کمرم حلقه می شه... و به نوازش بدن خسته ام بالا و پايين می شه...برای جدا شدن تقلا نمی کنم.. التماس نمی کنم.. حتی تلاش نمی کنم..وجودم به تکيه گاه مطمئنی نياز داره.. بابای ناخوش احوالم زير اين همه درد و مصيبت برای تکيه زدن کافی نيست..يعنی کافی هست... بابا برای من هميشه کوه استقامت هست اما.. دلم برای تکيه کردن، برای خالی شدن از بار غم، برای سنگين تر کردن بار دل مشغوليهاش رضايت نمی ده...زير نوازش دستها و توی گرمای آغوشش هق هقم آروم می گيره... من رو از خودش جدا می کنه.. دستهاش صورتم رو قاب می گيره.. روی صورتم خم می شه: - همه چيز درست می شه.. بهت قول می دم...به نگاه مطمئنش آروم می شم.. دوست دارم آروم بشم.. دوست دارم اطمينان کنم... حتی اگه اشتباه باشه.. دوست دارم اين بار اشتباه کنم...****به صورت سفيد و لاغر مامان چشممی دوزم... دستام برای نوازش جنس لطيف مادر، به ترديد میمونه...نگاهم روی مامان و دستهای سوزن خورده و چشمای به گودی نشسته اش چرخ میخوره...حرفهای بابا دوباره توی ذهنم جون می گيره و روی پيوند ضروری و سريع کليهمتوقف می شه.کلافه سرم رو روی دستهام کنار دست مامان و روی تختميزارم..قطره های بی امان اشکم برای راه گرفتن اجازه نمی گيرند. نفس پرسوزم با آهسوخته و برخاسته از دلم، همراه می شه...دلم برای نوازش دستهای مهربونش، برایبيقراری نگاهش، برای نصيحت های وقت و بی وقتش برای پيگيری ساعت به ساعتش... تنگ میشه.از اميد نااميد شده و پيوند انجام نشده ام ، حس تلخی از پذيرفتن شکست، از تسليم شدن برای سرنوشت، از انتظار طولانی شده برای فراغ مامان.. توی وجودم شعله می کشه..- مزاحم نيستم.سکوت اتاق مامان به صدای مردونه یحامد شکسته می شه. نگاهم همونطور تکيه زده به تخت روی ساعت آويخته به ديوار و عقربه هاش کشيده می شه.. درست مثل 6 روز گذشته.. راس ساعت 3..به قامت چارشونه و پرابهتش نگاهی می کنم. از در فاصله می گيره و به من و تخت مامان نزديک می شه. نگاهش روی صورت زردمقفل می شه: - خوبی؟از سوال بی ربط و جواب مشخصش حرص زده می شم. روم رو ازشمی گيرم و به سمت مامان می چرخم.صدای گرمش از پشت سرم شنيده می شه: - بهتره..؟نگاهم روی سرم و کيسه خون و ماسک اکسيژن می چرخه...جوابش رو از سکوت بغضدارم می گيره.. - خودت خوبی؟از شنيدن تکرار مکررات دلزده می شم. صداش نرم و آروم می شه: - غذا خوردی؟سکوت می کنم.. با فشار دستی از تختکنده می شم.. توان مقاومت ندارم... يک هفته اقامت بی وقفه توی اتاق مامان، همه یقرار و توانم رو از من گرفته... - اومدمببرمت خونه..از اين همه اصرار و سرزدن های هرروزه و تماس های هر ساعته اش بی حوصله میشم...- شنيدی چی گفتم؟دستش رو کنار می زنم و دوباره سر به تخت مامان ميذارم ونگاهم رو به ريزش پی در پی قطره های سرم می دوزم.- بايد بریخونه... اينجوری از پا درميای..زير لب برای اجابت نگرانيش ، آمين میگم.- به فکر پدرت باش... اون هم به تو احتياجداره...به چشمهای بسته مامان خيره می شم: پس مامان چی؟‼- لجبازینکن، بريم خونه، يکم استراحت کن ، دوباره بيا... اصلا خودمميارمت.لبم به پوزخند باز می شه، باور کنم؟- کاری نکنبه زور ببرمت..پوزخند از روی لبام جمع می شه، زورت رو به رخم میکشی؟- د.. يه چيزی بگودختر..عصبانيت کلامش، برام رنگی نداره.. اما توان مقاومت در برابر دستهايی که بهرفتن محکومم می کنند رو ندارم. برای بار آخر به صورت مامان خيره می شم.. رنگپريده... لاغر... بی رمق...با اصرار دستهای حامد از اتاق خارج می شم... نگاهم ازقاب شيشه ای روی در، به مامان بيمارم دوخته می شه. فکر دوری از مامان قرار رو ازوجود بیقرارم می گيره..:- بذار بمونم...کلافه و ناراضی به صورتم خيره می شه. لحنش محکم و جدی و دستورانه است:- نميشه.. داری از نا می ری... رنگ به روت نمونده. يه هفته اس نه خواب درست حسابی داشتی نهخوراک معقول... فکر کردی با اين شکنجه هايی که به خودت می دی چی عوض می شه؟ حالمامانت بهتر می شه؟ يا کليه زودتر پيدا می شه...خودتو باختی به همين راحتی... خجالتنکش، اصلا مشکی بپوش و پيش پيش مراسم سوم و ختمم برگزارکن..از تصورش شل می شم. حس از پاهای بی رمقم میره. روی ديوار سر می خورم... پخشزمين می شم.بلافاصله جلوم زانو می زنه. با چشمهای نگرانش به چشمهام خيره می شه... نگاهشرنگ پشيمونی می گيره. ندامت از کلامش موج می زنه: - معذرت می خوام... عصبی شدم . چرت گفتم..مستاصل به چشماش خيره می شم... التماس نگاهش رو ناديده می گيرم. هنوز تویتصورات چند لحظه پيش گيج می زنم.صدام می کنه: - تاراصدای مردونه و گرمش گرمم می کنه.. توی نگاه مهربونش حل می شم...-بهتری؟بريم؟بلند می شه. دست قفل شده ام توی دستش رو می کشه. دست ديگرم رو ستون بدن بهزمين بند می کنم. ناايستاده چشمهام سياهی می ره... دوباره، روی زمين پخش می شم. دستم رو به سرم می گيرم تا از دوران بی وقفه اش جلوگيری کنم. دوباره روبروم، روی پاهاش می شينه: - حالت بده؟ سرگيجه داری؟نگاهش می کنم. به نگاه نگرانی که اين روزها بدعادتم کرده لبخند می زنم. تصوير نگاهش جلوی چشمم تار و رنگ پريده می شه.. دوباره نگرانی بی حد و حصرش از حال خرابم رو گوشزد می کنه: - می تونی راه بيای؟ می خوای دکتر رو صدا کنم.همه ی رمقم رو برای ايستادن جمع می کنم. تلاشم رو که می بينه، دستش به دور کمرم حلقه می شه.. آهسته، آهسته، قدم به قدم، تمرين حرکت می کنم. مثل 1 سالگی که قدم به قدم بين دستهای پرمحبت مامان تمرين راه رفتن می کردم..برای يک لحظه دلم برای مامان پر می کشه. می ايستم و به پشت سرم متمايل می شم. ترديدم رو خوب متوجه می شه. برای منصرف نشدنم به رفتن اصرار می کنه: - واينسا تارا... اينجوری بيشتر اذيت می شی.به سختی از اتاق 103 انتهای راهرو دل می کنم..1 متری ماشين بی رمق می شم. دست حلقه شده حامد هم برای نگه داشتن وجود از دست رفته ام کافی نمی شه...روی زمين می افتم.. اما.. دستهای گرم حامد تن خسته من رو از زمين سرمازده شهريورماه جدا می کنه.. صدای آرومش، گوشم رو نوازش می ده: - چيزی نمونده الان می رسيم...پلکهام سنگين می شه. چشمهام روی هم می افته اما برای بيدار بودن مقاومت می کنم... روی صندلی ماشين قرار می گيرم... حرکت کمربند به روی بدنم رو حس می کنم... سرم به شيشه ی ماشين تکيه می زنه... لرز می گيرم... گرمای کتی که به رويم کشيده می شه، عطر مردونه و دوست داشتنی که به مشام دعوت می شه، از همه دلزدگی ها فارغ می شم... زير لب زمزمه می کنم: - خداحافظ بيمارستان آتيه... خداحافظ بلوار فرحزادی... خداحافظ بزرگراه نيايش...1 متری ماشين بی رمق می شم. دست حلقه شده حامد هم برای نگه داشتن وجود از دست رفته ام کافی نمی شه...روی زمين می افتم.. اما.. دستهای گرم حامد تن خسته من رو از زمين سرمازده شهريورماه جدا می کنه.. صدای آرومش، گوشم رو نوازش می ده: - چيزی نمونده الان می رسيم...پلکهام سنگين می شه. چشمهام روی هم می افته اما برای بيدار بودن مقاومت می کنم... روی صندلی ماشين قرار می گيرم... حرکت کمربند به روی بدنم رو حس می کنم... سرم به شيشه ی ماشين تکيه می زنه... لرز می گيرم... گرمای کتی که به رويم کشيده می شه، عطر مردونه و دوست داشتنی که به مشام دعوت می شه، از همه دلزدگی ها فارغ می شم... زير لب زمزمه می کنم: - خداحافظ بيمارستان آتيه... خداحافظ بلوار فرحزادی... خداحافظ بزرگراه نيايش...ناخواسته به خواب که يک هفته است سراغی از چشمهای بی تاب من نگرفته کشيده می شم. از تمام راه کوتاه بيمارستان تا اتاق خوابم، فقط گرمای آغوشی رو حس می کنم که تمام اطمينان دنيارو بهم هديه میده... صدای آروم بابا توی گوشم می پيچه: - خوب بخوابی بابا...پيشونی بلندم که بوسيده می شه، چشمهام آروم ، آروم باز می شه و نگاهم توی نگاه بی رمق بابا قفل می شه...- بيدارت کردم؟نگرانی و غم صدای بی رمقش بی تابم می کنه... زير لب می نالم: - بابا...دستش به نوازش موهام می شينه: - جان بابا...توی ذهنم به دنبال کلمه ای، حرفی، التيامی، مرهمی برای قلب زخم خورده بابا می گردم.... پيدا نمی کنم...به قامت چهارشونه بابا که زير سنگينی نبود مامان خم شده، خيره می شم. چشمهام تر می شه. دلم برای غم بابا ضعف می ره. دلم برای کمر خم شده اش می گيره... وسط اين همه دلگيری، خواب دريغ شده از چشمهام، زورنمايی می کنه و من رو از بين اين همه دلگرفتگی بيرون می کشه......چشمهام که از خواب سير می شند کم کم بهانه باز شدن می گيرند و من رو مجبور به بيداری می کنند.چشمهام، به تاريکی اتاق و آسمون شب گرفته پشت پنجره، عادت دارند. برای اين همه سياهی بهونه روشنايی نمی گيرن. به ساعت شب رنگ روی ديوار خيره می شم... از عقربه های ساعت و عدد 6 مات می مونم‼! 2 ساعت؟!از اينکه 2 ساعت بی خيال مامان مريضم خوابيده ام، شرمنده می شم.. خودم رو از روی تخت پايين می کشم.. بدن خشک شده ام به درد می شينه.... از اين همه خشکی بدن برای خواب 2 ساعته متعجب می شم...دست به ديوار می گيرم و بنای رفتن می کنم. بيرون از اتاق، صدای سکوت، آرامش خونه رو به دست گرفته، نه صدای خنده های من... نه صدای گله و شکايت مامان... نه بحث های علمی و سياسی بابا...فقط سکوت‼! از اين سکوت غمزده و تحميلی، آه می کشم...صدای بابا گفتنم، سکوت شيشه ای خونه رو می شکنه.. اما خبری از بابا نمی شه.روی مبل هال می شينم.. ضعف دارم.. دوباره از جا بلند می شم. به سمت آشپزخونه می رم... عطش دارم... روی صندلی ميز آشپزخونه می شينم. نفس می گيرم.. برای برداشتن ليوان آب از کابينت، نيروی باقی مونده رو صرف می کنم.. از ابسردکن يخچال که برای پر کردن ليوانم، زمان بيشتری می گيره منصرف می شم... بطری آب داخل يخچال رو برمیدارم... به سمت دهانم می برم... اما صورت مامان و مچ گرفتنهای هميشگيش پيش چشمم نقش می بنده. از سرکشيدن آب بطری پشيمون میشم. تشنگيم رو با آبی که به ليوان می ريزم، برطرف می کنم...دوباره روی صندلی آشپزخونه می شينم. نگاهم به کاغذ يادداشت روی ميزمی افته.. دست خط باباست..- دخترم استراحت کن... من بيمارستانم. کاری داشتی زنگ بزن..دستم به سمت تلفن روی ميز کشيده می شه.. قبل از اينکه شماره بابا رو بگيرم، زنگ می خوره...گوشی رو با اکراه جواب می دم: - بله؟- ساعت خواب، خانوووم؟صدای حامده. گرم. مهربون... لبخند لحظه ای روی لبم می شينه: - زياد خوابيدم...صدای حمايتگرش از پشت خط شنيده می شه: - لازم بود... سکوت می کنم. سکوت می کنه.. برای شکستن سکوت بينمون ، پيشقدم می شه: - شام خوردی؟به اين فکر می کنم که يک هفته است به غير از ابميوه ها و چند قاشق غذای اصراری بابا، غذا نخوردم..- در رو باز می کنی؟- در رو؟- اوهوم- واسه چی؟- غذا آوردم...از محبتش شرمنده می شم. بی هيچ کلامی گوشی تلفن رو روی ميز ميذارم و به سمت در می رم.. برای باز کردن در ترديد می کنم. نگاهم به سمت آينه رختکن کشيده می شه... با دست موهای پريشان و بازم رو شونه می زنم.. اما چاره ای برای، لاغری صورت و چشمهای به گود نشسته ام پيدا نمی کنم...در رو که باز می کنم، لبخند مهربون و محبتی بی انتها به سمتم پاشيده می شه... ناخواسته لبخند می زنم. نگاهش روی صورت رنگ پريده و موهای پريشونم چرخ می خوره.. سرم از سنگينی نگاه نافذش خم می شه.. صدای گرمش، به قلبم می شينه: - بهتری؟سربه زير لبخند می زنم: - خوبمبا انگشتهای دست، چانه ام رو لمس می کنه، سرم رو به بالا می کشه: - سر به زير شدی؟‼گونه هام سرخ می شه، می خنده و می گه: - خوشگلتر شدی..!در رو که باز می کنم، لبخندمهربون و محبتی بی انتها به سمتم پاشيده می شه... ناخواسته لبخند می زنم. نگاهش رویصورت رنگ پريده و موهای پريشونم چرخ می خوره.. سرم از سنگينی نگاه نافذش خم می شه.. صدای گرمش، به قلبم می شينه: - بهتری؟سربه زير لبخند می زنم: - خوبمبا انگشتهای دست، چانه ام رو لمس می کنه، سرم رو به بالا می کشه: - سر بهزير شدی؟‼گونه هام سرخ می شه، می خنده و می گه: - خوشگلترشدی..گر می گيرم. بلندتر می خنده. از خنده بلندش خندم می گيره.. لبخند می زنم. خندش قطع می شه. دست از چانه ظريف و دخترانه ام می کشه و می گه: - لاغرشدی؟با انگشتهای پام روی زمين، نقش می زنم. دستش به بازوهام بند می شه: - تارا...نگاهم به سمت چشمهای جذابش کشيده می شه.. چقدر زيبا و موزون صدام می کنه: - قوی باش... اينجوری نکن با خودت.. مامانت خوب می شه.. بهت قول میدم.اسم مامان، دوباره ذهنم رو به سمت بيمارستان و اتاق 103 می کشونه...دلم برایجای خالی مامان توی خونه می گيره... چشمام تر میشن...دست بند شده اش به بازوم روی گونه ام حرکت می کنه: - اينجوری می خوای قویباشی؟ با گريه کردن؟ مادرت، پدرت به روحيه احتياج دارن، اون وقت خودتو باختی؟ حالباباتو نمی بينی؟ غصه مادرتو بخوره يا غصه ذره ذره آب شدندخترشو؟ياد بابا می افتم و موهای به سفيدی نشسته اش.. دلم برای بابا، برای مامان،برای خودم ، برای روزهای از دست رفته ام، پر می کشه... اشکم به حسرت روزهای خوشگذشته ام، سوز می گيره..کشيده می شم. پرت می شم. غرق می شم توی آغوش گرم مردونهاش...از چشيدن طعم ميوه ممنوعه ام گر می گيرم... اشکهام روی تی شرت سفيد مردونهاش نقش می زنند. دستاش، آروم و شفابخش، به نوازش موهای پريشونم می نشينه... قلبمآروم می گيره.. حس می کنم، بزرگ شدم...مهم شدم...عزيزشدم...صدام می زنه: - تارا...توی تاراگفتن و نگاه پرجذبه اش حل می شم.. دستهاش بهنوازش گونه و پاک کردن خط اشک صورتم می شينه..- ديگه هيچوقت جلوی من گريه نکن...نگاهش می کنم... گيج. گنگ.. لبشرو به موهای سرم نزديک می کنه... بوسه ی روی موهام، تن گر گرفته ام رو آتيش میزنه...- از کی برام مهم شدی...؟ چی شد که برام عزيزشدی تارا؟زمان می ايسته.. ضربان قلبم اوج می گيره.. پاهام شل می شه... روحم اوج میگيره.. دلم آينه بندان می شه.. نگاهم يکپارچه، شور و شعف می شه...و وجودم ، مالامالاز عزيز بودن و عزيز شدن می شه...حس می کنم نوای شورانگيزی که از قلبم بلند می شه، باصدای بلند بر گوش جانش می نشينه.. لبخند می زنه.. از لبخندش جون می گيرم.. منرو از خودش جدا می کنه . با بازوهای مهار شده ام در حصار امنيت و آرامشش قرار میگيرم.. روی صورت گر گرفته ام خم می شه، نگاهش روی نگاهم قفل می شه: - حس می کنم،عاشق شدم...‼‼‼از نگاه عاشقش گريزون می شم.. سر به زير می شم.. سرشاراز خواستن می شم..لبخند می زنم..لبخند میزنه.از من فاصله می گيره. يک قدم به عقب برميگرده...بدون رو گرفتن از من.. صداممی کنه: - تارا..همه ی وجودم گوش می شه.- لباستوعوض کن، بيا تو ماشين بشين غذا آوردم... درضمن، خبرهای خوبی دارم...گيج نگاهش می کنم. از ديدن قدوبالایمردونه و جذابش سير نمی شم...- نميری؟از خودم که محو تماشا شده ام، خجالت می کشم.. نگاهم ازصورتش فاصله می گيره، سربه زير می پرسم: - کجا؟می خنده.. بلند می خنده : - برو حاضرشو بيا تو ماشين...با ترديد سر بالا می کنم: - برای چی..دستهاش رو به طرفين باز می کنه: - برای شنيدن بهترين خبرهای دنيا...منتظر نمی مونم. صبر جايز نيست.. از صبری که چشمهایبيقرارم رو به نمايش می کشه بايد گريخت..با نيرويی که از حامد گرفته ام، پلهها رو به سرعت بالا می رم... برای رسيدن به اتاقم، قدم تند کردهام..به اتاقم می رسم. دستم به روی کليد برق کشيده می شه. چراغ روشن می شه... اتاقم نورباران می شه... نگاهم به گلدون شکسته گوشه اتاق کشيده میشه... برای گل وگلدون شکسته اش به زودی فکر می کنم....به سرعت به سمت کمد لباسهام می رم. در کمد رو باز می کنم. با دقت ، با وسواس، با نگرانی کم نظيری که از خودم سرغ ندارم، تک تک لباس ها رو زير نگاهم ورانداز می کنم...نگاهم روی پانچوی سفيد و لطيفم ثابتمی مونه... شلوار پارچه ای طوسی از بالا گشادم ضميمه اش میشه...بليز طوسی و چسب گوشه کمد نشسته ام به من چشمک میزنه...لباس می پوشم... به سرعت برق... به سرعت نور.موهای لخت و مشکی ام روی صورت رنگپريده و گر گفته ام، آرايش کج و زيبايی می گيره، شال سفيد و نخی دست نخورده ام،صورت و موهای پريشونم رو قاب می گيره..توی آينه به خودم نگاه می کنم... لبخند می زنم.. به درخشندگی چشمانم می بالم... به خوشی لبخندم، غرق خوشی می شم... دستم به سمت رديف رژهای چيده شده روی ميز آرايشم کشيده می شه.. رژ صورتی کم رنگ وبراقم رو پسند می کنم. رژ رو به سمت لبم می برم. به سمت آينه خم می شم.. درلحظه ی آخر از دست بردن توی صورت زيبا و بی آلايشم پشيمون میشم...دستم ناخواسته به سمت آينه کشيده می شه... رژ روی آينه سر می خوره... کلماتناخواسته جون می گيرند... از آينه فاصلهمی گيرم.. به رژی که توی دستم مونده نگاهمی کنم... نگاهم از رژ به آينه کشيده می شه...از نقشی که روی آينه کشيده ام لبامبه خنده باز می شه... به وجد ميام. رژ رو روی تخت رها می کنم و پله ها رو به سرعتپايين می رم، در حاليکه زبانم کلمات صورتی رنگ روی آينه رو تکرار میکنه: اين روزها ... حس میکنم.... ناخواسته... عاشق شدم...جلوی در ماشين می ايستم.. به شيشه ضربه می زنم.. نگاهش از کاغذ روی پاش کنده می شه..لبخند روی لباش پهن می شه... خم می شه.. در رو برام باز می کنه، صدای گرمش مستقيم به قلبم وصل می شه: - دير کردی؟متعجب به صورتش خيره می شم.. دير کردم؟‼!...من که رکورد سريعترين حاضر شدن رو توی عمر 24 ساله ام زدم..‼!لبخند از روی لباش محو نمی شه. سرش رو به روی دست بند شده به قاب پنجره تکيه می زنه و با آرامش تمام نگاهم می کنه... از نگاهش تحسين موج می زنه. از نگاهم عشق فوران می کنه.سرم که به زير خم می شه، صدای نفس کشدارش بلند می شه.. از بين فاصله بين دو صندلی به عقب متمايل می شه. کاغذ هاش رو روی صندلی عقب جا ميده و ماشين رو روشن می کنه. نگاهم به سمتش کشيده می شه: - کجا میريم؟با لحن عجيب و غيرمنتظره ای جواب می ده: - حيف دختر خوشگل و نازی مثل تو نيست که دزديده نشه...‼‼از شوخی بامزه و لحن غريبش می خندم. از ته دل می خندم.. با لبخندش همراهيم می کنه.- چه قابليت هايی داری تو...‼‼، اول استادی، بعد دزدی، خدا آخر عاقبت مارو به خير کنه...؟ حالا کجا می خوای منو ببری، دزد بزرگ ؟- دزدا که راحت مخفيگاهشون رو لو نمی دن...- اما دزديده شده ها به همين راحتی وا می دن‼‼‼‼از جوابم بلند می خنده. دستش رو از فرمون جدا می کنه و بدون گرفتن نگاهش از خيابون گونه ام رو می کشه: - از جواب دادن کم نياری...دستش رو کنار می زنم: - شاگردی می کنيم، اسسسسسسسستاد..با خنده جواب می ده: کاش همه شاگردای دنيا مثل تو بودن..نگاه شاکيم رو ازش می گيرم و به خيابون تاريک و کم نور روبرو خيره می شم. دلخور جواب می دم: اون وقت عاشق همه شون می شدی...شليک خنده اش منو از جا می پرونه.. نگاه متعجبم به صورتش کشيده می شه: - انقدر کيف داش؟با خنده های به شماره افتاده جواب می ده: - ببخشيد.... جالب بوداز جواب نصف و نيمه اش حرصی میشم: کجاش جالب بود؟ اين همه معشوق داشتن يا ارزونيه عشق؟دستش رو دوباره به کشيدن گونه ام جلو مياره... دلخور، جا خالی میدم... به در می چسبم.. نگاه شيطونش رو از خيابون می گيره: - هيچ کدوم، حسادت پشت کلامت‼!از خودم، از حسادت ناخواسته ام، از خوشی ابراز کرده اش، از همه ناخواسته ها که اين هفته دامنگيرم شده، خجالت زده می شم..روم رو ازش می گيرم و بی خيال از اونکه سرخوشانه انگشتهاش روی فرمون ضرب می گيرند به خيابون خيره می شم... گوشهام کم کم به زمزمه های موزون زير لبش عادت می کنه.. سکوتم رو با صدازدنم پايان می بخشه: - تو فکری؟- نيستم...- پس چرا ساکتی؟- نباشم؟- نه نباش.. تجربه ثابت کرده از سکوت زنها بايد گريييييخت...لبخند کجی می زنم: - باتجربه ای؟بلافاصله جواب می ده: - نکته سنجی؟جواب می دم: - دوست نداری؟بی خيال فرمون رو می چرخونه و به محض پيدا کردن جای خالی پارکی که رد کرده راهنما می زنه و توقف می کنه...روی صورتم ثابت می شه و با چشمهای براق و لحن محکمش جواب میده: - همه جوره دوستت دارم...ته دلم غنج می ره... سرخ می شم. برميگرده، دستش رو به پشت صندلی ام تکيه می زنه و دنده عقب می گيره...توی دلم به عروسی مشغولم که متوجه سنگينی نگاهش می شم.. سرم رو بالا می گيرم. به چشمهای خندونش خيره می شم: - چيزی شده.بدون پاک کردن لبخندش جواب می ده: - از تو بايد پرسيد..بی خيال شونه هامو بالا ميندازم: -هيچی...با نگاه کنجکاوش نگام رو می خونه: - مطمئنی؟اصرار می کنم:- نباشم...؟؟نفسش رو پرفشار بيرون می ده: - شک دارم...توی دلم به خود تابلو و صورت بی آبروم بد و بيراه می گم.. صداش من رو از دل و از بدو بيراه گفتن بی وقفه ام جدا می کنه: - اينجارو خيلی دوست دارم... بهم آرامش ميده.به صورتش نگاه می کنم. رد نگاهش رو دنبال می کنم. برای ديدن جای آروم و آرامبخشش خم می شم. نگاهم روی ساختمون دو طبقه با اجرهای سنگی کرم ثابت می مونه...کت اسپرتش رو از صندلی عقب برميداره و نگاهم رو که هنوز روی پنجره های بزرگ و مربع شکل طبقه دوم می چرخه غافلگير می کنه: - خودتو خسته نکن. الان می ريم داخل...متعجب نگاهش می کنم: - فکر کردم غذا خريدی..؟!نگاهش روی صورتم قفل می شه: - خريده بودم... اما، ترجيح می دم اولين شام دو نفرمون رو توی دنج ترين رستوران دنيا جشن بگيريم...‼!از شنيدن لفظ شام دو نفره... جشن... رستوران دنج ، لذت می برم... به اولين هايی که توی اين 20 روز به سراغم اومده، لبخند می زنم : اولين آغوش، اولين مرد زندگی... اولين عشق... اولين شام دونفره...ميز کنار پنجره رو با دست نشون می ده و می گه: اونجا خوبه...نگاهم هنوز توی سالن بزرگ و پرترافيک جام جم می چرخه...‼‼‼‼رد انشگست اشاره شو می گيرم و به ميز دو نفره با صندلی های حصيری خيره می مونم.. با سر تائيد می کنم. روی صندلی، رو به خيابون، پشت به پله های گرد ورودی می شينم و منتظر حامد می شم...نگاهم از پنجره بزرگ رستوران به آسمون تاريک و چراغ های کم نور خيابون ولی عصر خيره می مونه... درخت پير و کهنسال قد کشيده کنار پنجره، سبز، پربرگ، پربار... به نوای موسيقی نسيم شبانه، به رقص می شينه...غرق می شم... به تماشای درخت... به تماشای شور درخت... غرق می شم...غرق شوری که به دلم نشسته... غرق عشقی که به سراغم آمده...گوشی موبايلم زنگ می خوره، نگاهم از درخت و شادی به جشن نشسته اش کنده می شه... اسم بابا روی صفحه روشن و خاموش گوشی، نقش می بنده...صورتم جمع می شه، از اين همه بی خبری و بی تفاوتی می رنجم... ياد مامان و خبر نداشته از حالش به دلم چنگ می زنه.. خودم رو محکوم می کنم... خودم رو مجازات می کنم...چطور فراموش کردم... چطور غافل شدم... به نتيجه می رسم... به جواب می رسم... من عاشق شدم‼!با دستهای لرزون، با عذاب وجدان با دنيا دنيا دلواپسی... جواب می دم...- بله...صدای آروم بابا توی گوشم می پيچه: - سلام تارا..بيدار شدی، بابا ؟آرامش صداش، آرومم می کنه: - سلام بابا.. خيلی وقته.. مامان خوبه؟آهی می کشه و می گه: - مثل هميشه...از لحن غصه دار بابا دلم می گيره... - خونه نيستی؟برای جواب دادن به سوال بابا، نگران می شم.. هل می کنم..دستپاچه می شم...بعد از اون شب کذايی و مريضی مامان، هنوز نوبت سوال و جوابم نرسيده...يعنی حوصله ای برای بازخواست نمانده..با اين همه ، من... من عاشق... من مغرور... من بی تجربه، برای امنيت عشقم... برای عشق نوپايم... برای محبوب دوست داشتنيم... برای ماندن و ماندگار شدن عشق ناخواسته ام، تلاش می کنم.. دست و پا می زنم... دروغ می گويم...دوست ندارم تصوير استاد دوست داشتنی ديروز و معشوق خواستنی امروز... پيش چشم مغرور و محتاط بابا... به خدشه بنشينه... ناخواسته دهانم به پنهان کردن حضور حامد باز می شه: - بيرونم... پريناز خواست که...صدای محزونش به شادی رنگ می گيره... اميد نصف و نيمه ای توی لحنش آشکار می شه..- خوب کردی بابا... اينجوری که حواست به خودت باشه، دل منم آرومتر ميشه...از خود و دورغ ناخواسته و خواسته ام پشيمون می شم... باقی حرف های بابا رو نمی شنوم...عذاب وجدان دارم... عذاب دروغی که بر زبانم جاری شده... عذاب خوشحاليه صادقانه بابا... عذاب پنهان کردن حضور محبوب... - غرق نشی؟!به حامد که با سينی غذا روبروم ايستاده خيره می شم: - شناگر قابليم...روی صندلی می شينه، ظرف بزرگ سيب زمينی رو جلوم می کشه و زير چشمی من رو که دست به چانه، نگاهم توی رستوران می چرخه، زير نظر داره...- پسنديدی؟نگاهم روی صورتش قفل می شه: - کی رو؟لبخند می زنه و در حال خالی کردن محتويات سينی مستطيل شکل قرمز رنگ جواب می ده: - عزيزم دلت رو لو نده... اينجا بايد بپرسی چی رو...؟توی صورتش براق می شم: - دلم حرف پنهونی نداره...دست از سينی قرمز رنگ می کشه و توی صورتم دقيق می شه: - معلومه... به نگاهش هل می شم: از کجا؟لبخند می زنه: - خيلی وقته که چشمات با من حرف می زنند.. کوچولوی دوست داشتنی...وا می رم... نگاهم رو می گيرم.. نگاهم رو دور می کنم.. نگاهم رو به هرجا غير از چشمهای کنجکاو حامد می دوزم..می خنده... دست پاچه می شم... می خنده... سر به زير می شم... می خنده... خجالتی می شم...- سربه زير که می شی، لپات که گل ميندازه... آدم ديگه ای می شی... خواستنی تر می شی..ضعف می کنم.. رنگ به رنگ می شم... سفيد می کنم... سرخ می شم...دستم روی ميز مشت می شه... دستش روی دستم پهن می شه...نفسم به شماره می افته..: - از من خجالت می کشی؟!من و خجالت... من و رودربايسی.. من و سربه زيری...؟؟؟بی اختيار توی قالب هميشگيم فرو می رم: - ذهن خلاقی داری اما برای خودت داستان نباف... من رو درگير تخيلات محالت نکن..می خنده... باز می خنده... کلامات بريده بريده جون می گيرند: - عزيزم من عادت دارم دوست داشتنی ها رو با خودم به تخيل بکشونم...ااااااااااااااااااااااااا اااااااه... گر می گيرم... دوست داشتنی... من؟‼! برای پنهان کردن رقص و پايکوبی ته دلم... لبم رو گاز می گيرم... ---------------ظرف مرغ سوخاری، کردن بلو و پيتزا پپرونی رو وسط ميز و سمت من می کشه: - نکن اون کاررو، دلم ريش شد..به خودم ميام..از اينکه همه عکس العمل های زيره ذره بينم حرصی می شم.. دستم رو از زير دستش بيرون می کشم.. به سختی بيرون می کشم. متعجب نگاهم می کنه: - چيزی شدی؟به دستش اشاره می کنم : -آلرژی دارم...نگاه مشکوکش رو به من می دوزه: - به دستهای من..؟لبخند ملموسی می زنم: - به آقايون...پوفی می کشه و می گه: - برات آنتی هيستامين می گيرم..لبخندم پررنگ تر می شه : - نيازی نيست... پيشگيری می کنماخم هاش توی هم فرو می ره: می خوای دوری کنی؟.. از من؟لبخند پررنگم به خنده می شينه: - چه می شه کرد، آلرژی دارم..توی صورتم براق می شه، کلمات شمرده و شمرده از دهانش خارج می شه : - غضه نخور...درمونش با من...000بی حوصله بحث رو خاتمه می ده. به ظرف غذا اشاره می کنه: - نمی دونم چی دوست داشتی؟!پيروزمندانه لبخند می زنم: قطعا فست فود دوست ندارماخمش پررنگتر می شه: - نبايد زودتر می گفتی؟بی خيال جواب می دم: - فکر نمی کردم اولين شام دونفره قراره فست فود باشه...نفسش سنگين می شه: - غذاش مهم نيست.. مهم حضوره... از جاش بلند می شه، نگران نگاهش می کنم : - کجا؟ازم رو می گيره : - برميگردم.. از پله ها سرازير می شه ... از ديدم پنهان می شه...خودم رو به خوردن سيب زمينی سرگرم می کنم .لبخند از اين پيروزی پرگل از روی لبهام جمع نمی شه...صدای کشيده شدن صندلي روبروم، نگاهم رو به سمت خودش می کشونه.. برگشته.. نه با سرخوشی اولی ..روی صندلی مقابلم می شينه... دستهاش رو به هم حلقه می کنه... نگاه دلخورش به چشمهای من خيره میشه: - می خواستم شريکت کنم... ابروهام بالا می ره، ادامه ميده : - توی خلوت هام...چشماش دور رستوران می چرخه: - اينجارو خيلی دوست دارم... وقتی بی حوصله ام، ناراحتم، عصبی ام... دلتنگم... می شه پناهگاهم.توی صداقت کلامش گم می شم. شرمنده می شم... از پيروزی دوست نداشتنی ام، پشيمون می شم.صدای ظرف و ظروفی که از روی ميز جمع می شه، من رو از چشمهايی که توش غرقم نجات می ده، نگاهم روی پيشخدمت و ميز سرو غذا ثابت می مونه..جلوی چشمهای حيرت زده من، تمام فست فود از روی ميز جمه می شه...از ميز غذايی که روبروم چيده شده، متعجب می شم: - استيک، فيله، سوپ...به نگاهش خيره می شه: - اينا..لبخند روی لباش پهن می شه: - گفته بودم واست غذا گرفتم...غذا رو با شرمندگی، با خجالت با سربه زيری ميل می کنم.. کوفت می کنم. از گلوم به سختی پايين میره. برخلاف من ، خونسرد، پراشتها، با رضايت مشغوله..- نمی خوای بپرسی خبر خوبم چيه؟نگاهش می کنم و به حامد که در کمال خونسردی، مشغول شيرين کردن چای ليوانیشه خيره می مونم..نگاهش رو از ليوان می گيره و مستقيم توی چشمام نگاه می کنه..لبخند روی لباش با شينطی که توی نگاهشه همزمان می شه.. برای شنيدن خبر خوبی که در کمال تعجب فراموشش کرده بودم، لحظه شماری می کنم..با نگاه کنجکاوم به چشماش دقيق می شم..- می دونی اگه الان ازم بپرسن، بهترين تفريح زندگيت چيه ، چی جواب می دم..؟ابروهام بالا می ره و با تعجب نگاهش می کنم. لبخندش پررنگ می شه و سرش رو به صورتم نزديک می کنه: - اينکه تورو تو خماريه خبرخوبی که دارم بذارم...نگاهم رو از لبخند پهن شده روی صورتش می گيرم. شونه هامو بی تفاوت بالا ميندازمو جواب می دم...: - کی گفته خبری که می خوای بهم بدی اونقدر مهمه که توی خماريش هم بخوام بمونم..لبخند کجی می زنه و به صندليش تکيه می زنه: - راست می گی...‼! پس بی خيال اهداکننده جديد و پيوند موفق کليه می شيم...با چشمهای بيش از حد گشاد شده و دهان باز به دهانش خيره می شم... تو درک چيزی که شنيده ام ترديد دارم.. به زحمت زبون باز می کنم: - ت..تو.. چی گفتی؟شونه هاشو بالا ميندازه و ليوان چای رو به دهانش نزديک می کنه: - ولش کن، مهم نيست...به سمتش خم می شم و ليوان چايی رو از دستش می قاپم و اصرار می کنم: - گفتم چی گفتی؟لبخند شيطونی روی لباش می شينه: - عزيزم تو که مشتاق خبرهای بی اهميت من نيستی...با بی صبری به دست روی ميزش چنگ می زنم: - حامد...نگاه شيطونش رو توی چشمام دقيق می کنه و می گه: - يعنی به همين راحتی از خير بهترين تفريح دنيا بگذرم...با حرص نگاهش می کنم:- حامد...دستش ديگه اش رو روی دستم ميذاره: - جاااانم..با چشمهام التماس می کنم.تسليم می شه..: اصلا شک نکردی که چرا ديروز دنبالت اومدم و به زور با خودم بردمت...يا اينکه شک نکردی که چرا اين همه خوابيدی...حتی شک نکردی امروز 3 شنبه است نه دوشنبه...با چشمهای حيرتزده نگاهش می کنم..، لبخند می زنه..: - انگار نقشمون بی عيب و نقص بوده... بی صبرانه حرفش رو قطع می کنم: - چی می گی حامد...؟ من متوجه حرفات نمی شم...‼!دستم رو فشار خفيفی ميده: مادرت امروز صبح پيوند جديد گرفته... تا الان نتيجه رضايت بخش بوده...چشمام ريز می شه.. وجودم سراپا، ترديد می شه... بدنم يخ می بنده...ترديد رو از نگاهم می خونه.. برای جواب هزار سوالی که توی ذهنم شکل گرفته ادامه می ده: - 3 روز پيش يه دهنده پيدا شد.. با بابات صحبت کردم.. موافق بود...جواب آزمايشها هم عالی بود... اما اين وسط نگران حال تو بوديم.. می ترسيديم مثل جريان سری قبل بشه، ترجيح داديم تورو داديم از ماجرا دور کنيم..واسه همين ديروز دنبالت اومدم.. خونه رسوندمت.. واسه همين 1 شبانه روز کامل خوابيدی و کسی بيدارت نکرد..حرفهای حامد توی سرم تکرار می شه...مفهوم کلامش توی ذهنم اوج می گيره... زبونم به تکرار بی هدف کلمات باز می شه:پيوند کليه... پيوند موفق کليه... امروز... نگاه گيجم از فضای به دوران افتاده رستوران به صورتش کشيده میشه.. به تغيير حالت های لحظه به لحظه ام دقيق می شه: - خوبی تارا؟!خوبم؟... نه... خوب نيستم...گيجم! گنگم! توی ترديد دست و پا می زنم...‼‼لبام به هم می خورند اما صدايی از گلوی خشک شده ام خارج نمی شه... صورت حامد بی تاب می شه... از پشت ميز بلند می شه.. جلوی پام روی زمين زانو می زنه...دستش روی دستهای مشت شدم بند می شه: - تارا؟... نگاهش رو از من می گیره... به صورتش مات مونده ام... به حال خوب شده مادرم مات مونده ام... به اميدی که دلم رو لبريز کرده مات مونده ام...از جاش بلند می شه.. از من فاصله می گيره.. نگاهم روی زمين جلوی پام ثابت می مونه...برمی گرده... ليوان اب توی دستش رو به لبم نزديک می کنه... به خوردن آب اصرار می کنه...لبم رو به لبه ليوان می رسونم.. نگاهم روی چشماش ثابت می شه...خشکی گلوم با اب خنک ليوان تر می شه... صدام بلند می شه...کلمات شمرده شمرده از دهانم خارج می شه:- مامانم... مامانم...حالش...چشماش رو اروم می بنده و باز می کنه.. قلبم از اطمينان پر می شه... تصوير لبخند قشنگش توی نگاهم می لرزه.. گونه هام خيس می شن..شوری طعم اشک به دهانم می دوه....لبهام به خنده می شينه...می خندم و اشک می ريزم... بلند می خندم و اشک می ريزم... قهقهه می زنم و اشک می ريزم..دلم هوای مامان و اتاق 103 رو می کنه... دلم هوای طبقه 3 و بيمارستان آتيه رو می کنه.. دلم هوای بلوار فرحزادی و بزرگراه نيايش رو می کنه...به سختی از جا کنده می شم... همراهم بلند می شه، روبروم می ايسته: - کجا؟نگاه قدرشناسانه ام رو به صورتش می پاشم.. لبخند می زنم.. به لبخندم لبخند می زنه...: -بيمارستانابروهاش بالا می ره: - الان؟ اين وقت شب؟مشتاق و بی صبر جواب می دم: - خيلی دير شده... بايد زودتر می رفتم... بايد زودتر می گفتی...دستم رو می گيره: - الان که وقت ملاقات نيست...بی صبر برای جداکردن دستش تقلا می کنم: - من که ملاقاتی نيستم...صداش به خنده همراه می شه: - ببخشيد خانوم غير ملاقاتی، پس اين موقع شب... شما.. توی بيمارستان... بالای سر مريض.. چه حکمی دارين؟نگاهش می کنم.. جدی نگاهش می کنم: - من... من... دارو ی مامانم. من مسکن مامانم... من اميد مامانم... من...لبخند کجی می زنه: - خودت رو دسته بالا نگير مسکن عزيز.. مامانت الان خوابه خوابه... نيازی به دختر لوس و جيغ جيغوش هم نداره...با بی حوصلگی نگاهم رو دور رستوران می چرخونم.. دوباره به چشمای ريز شدش خيره می شم.. زير لب می نالم: - بذار برملبخندش عميق و خاص می شه: - هستيم در خدمتتون..با حرص روم رو از صورتش می گيرم و فکرم رو به سمت مامان پرواز می دم.نگاهم به گوشی موبايل روی ميز کشيده می شه، به گوشی چنگ می زنم و بلافاصله شماره بابا رو می گيرم..نگاهم به صورت کنجکاوش کشيده می شه. گوشی رو از گوشم جدا می کنم و به سمتش تکون می دم: - اجازه هست؟دستاش رو ، روی سينه گره می زنه: - مختاريد خانووم..گوشی رو به گوشم نزديک می کنم. صدای خواب آلود بابا بوق آزاد گوشی رو قطع می کنه:با شنيدن صدای بابا ناخواسته بغض می کنم: - بابا؟صداش با نگرانی پيچيده می شه: - جان بابا؟ چيزی شده؟لوس می شم.. دختر لوس بابا می شم... دختر يکی يه دونه بابا می شم... :- می خوام بيام اونجا.. می خوام بيام پيش مامان...- الان؟ چيزی شده؟ گريه کردی؟بغضم شکسته می شه: - اين چی می گه؟.. می گه مامان عمل شده؟ می گه کليه گرفته؟.. می گه داره خوب می شه؟ آره بابا؟ راست می گه بابا ؟بابا نفس آرومی می کشه: - فکر کردم با پرينازی..متوجه اشتباه ناخواسته ام می شم، لبم رو محکم گاز می گيرم.. بيشتر از اين من رو شرمزده نمی کنه.. می دونم که بعد اين 20 روز و حضور پررنگ حامد توی بيمارستان، بالاخره به استاد تقلبی ام اعتماد کرده‼!- راست می گه بابا.. مامانت حالش خوبه.. به لطف خدا عملش کردن.. ايشالا به زودی مياد خونه..از شدت شوق .. از شدت ذوق زدگی.. از شدت خوشی صدای بابا... از خوب شدن حال مامان.. گر می گيرم. جون می گيرم.. جون دوباره می گيرم...- يه کاری کن منم بيام بيمارستان.. می خوام مامانو ببينم..- نمی شه دخترم.. الان نميشه... تا فردا صبح صبر کن.. منم پيش مامان نيستم... مامانت توی اتاق نيست.. توی اتاق ايزوله است، اجازه ندارم برم پيشش.. الان برو خونه... فردا صبح اول وقت بيا.. باشه بابا؟با دلخوری باشه نامفهمومی می گم و بدون خداحافظی قطع می کنم. نگاه زيرچشميم رو به حامد که همونطور دست به سينه روبه روم ايستاده می دوزم: - خسته نشی؟يه تای ابروش بالا می ره: - واسه چی..نگام رو توی چشماش قفل می کنم: - از ديد زدن..خنده آرومی می کنه و سرش رو به صورتم نزديک می کنه: - ديدنی هستی عزيييييزمبا حرص روم رو ازش می گيرم و به سمت پله های وسط سالن می رم. به دنبالم راهی می شه: - کجا؟به صدای پشت سرم توجه نمی کنم.. پله ها رو تموم می کنم و با قدم های تند شده از لابی خارج می شم.. جلوتر از در ورودی به من می رسه.. بازوم رو می کشه.. به سمتش کشيده می شم. توی صورتش براق می شم: - دستمو ول کن..پوفی می کشه : - کی می خوای دست از اين لوس بازيات بر داری؟- مگه تو دست از پنهون کاريت برمی داری... طعنه کلامم رو می گيره: - چقدر بچه ای تارا.. اخه چرا متوجه نمی شی؟ انقدر سخته که درک نمی کنی... اگه ازت پنهون کرديم به خاطر خودت بود... يادت نمياد دفعه پيش چقدر به هم ريختی؟بی حوصله برای ازاد شدن دست بند شدم تقلا می کنم: - باشه من بچه ام.. من لوس و از خود راضی ام.. اصلا من نفهمم... هيچی حاليم نيست.. اما تو حق نداشتی مسئله به اين مهمی رو از من پنهون کنی...دستم رو رها می کنه و به چشمام دقيق می شه: - چرا به اين فکر نمی کنی که نگرانت بودم..از حرفش ساکت می شم.. لال می شم... خفه می شم.. نگاهم به زير به کفشهام به سنگفرش پياده رو کشيده می شه..- تو حق داری.. نبايد ازت پنهون می کرديم.. حالا هم ازت عذر می خوام... عذر خواهيم رو قبول می کنی؟از شدت شرمندگی از فرط خجالت از زيادی عذاب وجدان .. توان بلند کردن سرم رو ندارم..روی صورتم خم می شه، دستش به زير چونه ام بند می شه: - جوابم رو نمی دی..نگاهم رو از چشماش می گيرم و به اطراف می چرخونم.. لبم رو گاز می گيرم: - زشته حامد... مردم دارن نگاه می کنن.. ولم کن..نگاهش به لبهام کشيده می شه. اخم می کنه: - نکن اون کاررو..دستش رو از صورتم جدا می کنه..از من فاصله می گيره: - خوبه.. حالا مردم نگاه نمی کنن؟ نيازی هست عقب تر برم...نگاهم رو به صورت دلخورش می دوزم. مثل پسر بچه های بازيگوش، لج می کنه.. ناخودآگاه لبخند می زنم: معذرتت پذيرفته می شه..می خنده، يک قدم فاصله بينمون رو پر می کنه و در حرکت ناگهانی به گونه ام بوسه می زنه...!------------------------می خنده، يک قدم فاصله بينمون رو پر می کنه و در حرکت ناگهانی به گونه ام بوسه می زنه...مات می شم... سرخ می شم.. خجالت می کشم...شلوغی و ازدحام پياده رو، رو فراموش می کنم.. دستم به سمت گونه ام کشيده می شه... جرائت نگاه کردن به صورت حامد رو از دست می دم.دستم رو تو هوا می گيره: - عروسک خجالتی من، نمی خواد اينجا شرشر عرق بريزی و سرخ و سفيد بشی... کسی حواسش به ما نبود..با اين همه هنوز جرائت نگاه به چشمهاش رو ندارم... دوست دارم تا اخر دنيا سربه زير بمونم...دوست دارم تا اخر دنيا توی اين حال خوشم بمونم...‼!دستم رو می گيره و به سمت خيابون می کشه: - می دونی دلم چی می خواد... به صورت کودکانه اش نگاه می کنم..: - دلم می خواد توی اين هوای ملس پاييزی توی پارک قدم بزنم.. افتخار همراهی می ديد، بانو؟لبخند ناخواسته ای روی لبام پهن می شه... هميشه از لفط بانو غرق لذت می شدم... هميشه از پاييز و خاطره های پاييزی سرشار از آرامش می شدم.. با فشردن دستم متوجه اش می شم: - بريم؟ هوم؟سرم رو به نشونه موافقت تکون می دم...از عرض خيابون ولی عصر می گذريم و به آغوش پارک پناه می بريم..روی سنگفرش زيبا و زير چتر شاخ و برگ درخت های خزان زده، قدم می زنيم... قدم های بلند حامد با قدم های کوتاه و شمرده من هم زمان می شه.. نگاهش از رديف درخت ها و چراغ های گوشه مسير دل می کنه و به سمت من کشيده می شه: - تارا...‼ نگاهم به صورتش متمايل می شه: - هيچ وقت فکر نمی کردم که ...لبخند می زنم: - عاشق بشی..لبخندش محو می شه: - که دوباره عاشق بشم..لبخند از روی لبام جمع می شه.. از حس نامطلوب دوم بودن، آزرده می شم.. سکوت می کنم..از سکوتم متعجب می شه.. با قدمی سريع . راهم رو سد می کنه. چشمهاش ريز می شه :- ساکت شدی؟نگاه دلخورم رو از نگاه متعجبش می گيرم:- تو حرف می زدی...- چيزی شده؟ دلخوری؟- نه‼!... نيستم..- نگام نمی کنی!... پس هستی..زير چشم نگاهش می کنم. برای لو دادن احساساتم درگير می شم.. حسادت زنانه ام رو پشت لبخند ساختگی پنهان می کنم: - استاد گرامی، شما می دونی بر حسب تصادف من همرشته شما از آب دراومدم..متعجب نگاهم می کنه.. با چشماش صورتم رو ورانداز می کنه.. لبخند نصف و نيمه ای می زنه: - من خيلی چيزها درمورد تو نمی دونم‼!سرم رو کج می کنم: - من می دونم؟صورتش رو نزديک می کنه: - خواستی بدونی که نگفتم؟لبخند می زنم: - حالا می خوام که بدونم...از من دور می شه.. نگاهش رو از من می گيره.. به پشت سرم خيره می شه، همون حامد مغرور و پرجذبه می شه : - از من و از زندگیم که توی کار و تنهايی می گذره، چی دوست داری بدونی که هنوز نمی دونی؟به تی شرت جذب صورمعه ای زير کتش خيره می شم: - چرا دوستم داری... يعنی چرا.. عاشقم شدی؟لبخند می زنه. شيطون می شه. همون پسر بچه شيطون دوست داشتنی می شه: - چون خواستنی هستی... متعجب به صورتش نگاه می کنم.. سرش رو به بالا تکون می ده: - بس نيست؟سکوت می کنم.. دوباره نگاهش رو از من می گيره: - چون مغروری... ريسک پذيری... تکی... درست مثل خود منی...لبخند کجی می زنم: - پس تو عاشق خودت شدی نه من...بلند می خنده و گونه ام رو می کشه: - ادمی که عاشق خودش نباشه نمی تونه عاشق کس ديگه ای بشه... گونه ام رو از زير دستش بيرون می کشم ، آروم می گيره.. دستهاش رو توی جيبش فرو می بره. چشمهاش رو روی صورتم ثابت می کنه.. توی نگاهم غرق می شه.. ناخواسته، توی نگاهش غرق می شم.. حس می کنم... ، هرلحظه بيشتر عاشق اين مرد می شم..نگاه گريزونم رو از چشمهاش می گيرم..: - سردم شده... بريم خونه؟نگاه کلافه اش رو از من می گيره: - بريم..‼