رمان پايان بازی
به خودم ميام. مغزم به کار می افته...جرائت برگشتن و نگاه کردن ندارم... خشک شدم.. حتی توان انداختن دستم به پايين رو در خودم نمی بينم....ناخودآگاه همه غلياناتم خاموش می شه... خونی که احساس می کردم به خاطر عصبانيت بيش از حد توی رگهام به نقطه تبخير رسيده، به سرعت به نقطه انجمادش نزديک می شه و من به معنای واقعی کلمه احساس می کنم که چقدر بدبختم.....‼!

کم کم احساس می کنم که تمام بدنم سرد می شه، با چشمای وحشت زدم به مرد که حالا به من نگاه می کنه چشم دوختم... همونطور که سعی می کنم اعتماد به نفس از دست رفته ام رو دوباره به دست بيارم، زير لب زمزمه می کنم: - خدايا يعنی بدبخت تر از منم پيدا می شه؟!
هنوز نجوای زير لبی من تموم نشده که صدای عصبانی و بلند بابا، آرامش دوست داشتنيه قبل از طوفان رو به هم می ريزه و پتکی می شه برای شکستن تمام اعتماد به نفسم.
- اينجا چه خبره؟‼
با صدای بلند بابا حس می کنم که تمام بدنم دچار زلزله 8 ريشتری می شه... قلبم از حرکت می ايسته و در اولين عکس العمل دستم که هنوز به سمت در نشانه رفته بود ، سر می خوره و بی حرکت کنار بدنم قرار می گيره..
هم چنان که وحشت زده به مرد خيره می شم، سعی می کنم، فقط سعی می کنم لبخندی که بی شباهت به گريه نيست رو به زور روی صورتم پخش کنم. برای آخرين بار به مرد که تمام حواسش به پشت سر منه خيره می شم و به آرومی بر می گردم...
مامان با دهان باز و رنگ و رويی که از حال نذارش خبر می ده بی حرکت ايستاده و بابا با دستهای مشت شده و صورتی تقريبا سرخ رنگ و البته فشرده شده برای يک توبيخ حسابی گارد گرفته...
با ديدن بابا توی اين وضعيت همه تلاشم برای حفظ خونسردی از بين می ره، در حال وا رفتن هستم که بابا از بين دندونهای کليد شدش، همانطور که به مرد خيره شده، می غره: گفتم اينحا چه خبره؟؟ اين مرتيکه اينجا چی کار می کنه...
توی دلم به مرد که مسبب همه اين بدبختی هاست ناسزا می گم.. بی اختيار دهانم رو باز می کنم..: - اين ... ايشون.. ايشون...
بی مقدمه و بدون هيچ فکری، اولين چيزی که به ذهنم می رسه و رو باجيغ بلندی فرياد می زنم: استادمه‼‼
با اين حرفم نگاه حيرتزده بابا به سمتم کشيده می شه.. مطمئنم اگه هوس پرسيدن سوال اضافی تری به سرش بزنه، حتما خودم رو لو می دم.
بابا با همون نگاه مشکوکی که نشون دهنده عدم اعتماد به جواب بی ربط منه، با لحنی که سعی در کنترلش داره می پرسه: استاد؟‼ خوبه... پس استاد‼! حالا می شه بهم بگی...استاد شما... اين وقت شب... تو خونه من .... چی کار می کنه...؟؟؟‼!
متوجه تلاش بيهوده بابا برای حفظ خونسردی و آرامشش می شم.. می دونم اونقدر عصبانيه که اگه نتونم آرومش کنم حتما بلايی سر من و اين مرد بنز سوار مياره...
آب دهنم رو به سختی قورت می دم و سعی می کنم توی ذهنم دنبال جوابی برای سوال سرنوشت ساز بابا باشم... اما با ديدن چهره بی رنگ و روی مامان که لب پايينش رو به دندون گرفته و هر لحظه بر شدت رنگ پريدگيش اضافه می شه، همه چيز از ذهنم پر می کشه...
در حال حلاجی سوال بابا هستم که صدای آشنای مرد بلند می شه و من رو از اين منجلابی که توش دست و پا می زنم نجات می ده : - ببخشيد آقا. احساس می کنم سو تفاهمی پيش اومده... فکر می کنم بايد خودم رو زودتر معرفی می کردم . من حامد وفامهر هستم. استاد دخترتون... ايشون امروز به ديدن من اومده بودن. متاسفانه توی راه تصادف کوچيکی می کنن که البته من به محض اينکه در جريان قرار گرفتم خودم رو به ايشون رسوندم. و وظيفه خودم دونستم تا ايشون رو تا خونه همراهی کنم...

در حال حلاجی سوال بابا هستم که صدای آشنای مرد بلند می شه و من رو از اين منجلابی که توش دست و پا می زنم نجات می ده : - ببخشيد آقا. احساس می کنم سو تفاهمی پيش اومده... فکر می کنم بايد خودم رو زودتر معرفی می کردم . من حامد وفامهر هستم. استاد دخترتون... ايشون امروز به ديدن من اومده بودن. متاسفانه توی راه تصادف کوچيکی می کنن که البته من به محض اينکه در جريان قرار گرفتم خودم رو به ايشون رسوندم. و وظيفه خودم دونستم تا ايشون رو تا خونه همراهی کنم...

با اين حرف مرد که تازه فهميدم اسمش حامده، نگاه متعجبم روی صورت خونسردش ثابت می مونه. با اينکه نصف بيشتر حرفاش دروغ و ساخته ذهن خلاقش بود اما اونقدر مطمئن حرف زده بود که تفريبا خودم هم در صحت حرفش حتی يه لحظه هم شک نکردم...
هنوز گيج حرف حامد هستم که سفير جيغ مامان، من رو به خودم مياره... به سمتش که برمیگردم اونرو درست يک قدميه خودم می بينم که با دستهای باز شده خواهان بغل کردن منه. با اينکه هنوز مبهوت حرف حامد و خونسردی کنترل شده اش هستم برای حفظ ظاهر خودم رو توی آغوش مامان ميندازم و اجازه ميدم تا برای راحت شدن خيالش خوب واررسيم کنه...
صدای مضطرب مامان، که مدام به سرو صورتم دست می کشه و با اين کارش کم کم منو کلافه می کنه، پشت سرهم و بی وقفه تکرار می شه: - تارار مادر چيزيت نشده... سالمی؟ مطمئنی حالت خوبه؟ دکتر رفتی؟ بريم دکتر...
به صورت بی رنگ و روی مامان و لبهايی که از شدت اضطراب به سفيدی می زنه خيره می شم... سعی می کنم کلافگيم رو پشت خنده ساختگی پنهان کنم. دستهام رو به بازوش بند می کنم و می گم: مامان به خدا چيزيم نيست... استاد بيخود شلوغش کردند... و گرنه اتفاق خاصی نيفتاده...
مامان که از حال و روزم مطمئن می شه، خودش رو روی مبل ميندازه و با صدای بلند شروع به گريه می کنه...در حاليکه مخاطبش رو بابا قرار می ده، با دستاش صورتش رو می پوشونه و درد دلش باز می شه و باز هم همون قصه هميشگی که کلمه به کلمشو از بحرم، تکرار می شه : - خدا چقدر بهمون رحم کرد... اگه بلايی سر اين بچه ميومد من چی کار می کردم... مسعود همش تقصيره توئه... چقدر گفتم واسه اين دختر ماشين نخر... گوش نکردی که... گفتی بی خودی نگرانی... حالا خوب شد؟ خيالت راحت شد؟ حتما بايد بلايی سرش ميومد تا به حرف من برسی...
می دونم که اگه مامان به اين مراسم اشک و آهش ادامه بده قطعا از فردا مجبورم که خيابونهای تهران رو پياده گز کنم. پوفی می کشم و در حاليکه توی دلم به حامد که حرف تصادف رو پيش کشيد ناسزا می گم کنار مامان روی مبل می شينم و سعی در آروم کردنش دارم: - مامان گلم چيزی نشده که... ببين من سالمم. چرا الکی خودت رو ناراحت می کنی؟ بعدم کی گفته که من با ماشين تصادف کردم... من داشتم از خيابون رد می شدم که يه موتوری زد پام... آقای مهندس بيخود شلوغش کردند... اينجوری نکن ديگه مامان...
همزمان برای تاثير بيشتر دستهای مامان رو می گيرم و اونها رو به سمت پايين می کشم... مامان که فقط يک ذره از نگرانی بيش از حدش کم شده، نامطمئن به من نگاه می کنه. دستهام رو که همراه دستاش روی پام گذاشتم محکم ميگيره و به سمت خودش می کشه و آروم و با همون لحن نامطمئن می پرسه: - مطمئنی همين بوده... اگه اينطوره چرا انقدر رنگ و روت پريده... زير چشمات چرا انقدر گود شده..
لبخند پررنگی روی لبم می پاشم و گونه اش رو به سرعت می بوسم: آره مامان به جون تارا فقط همين بوده. بعدم رنگ و روی شما که از من بدتره...
اخم ظريفی می کنه و با بی حالی تمام می گه: - چقدر بگم جون خودتو قسم نخور...
چشم زير لبی می گم و بلافاصله نگاه پر از ترسم رو به بابا که هنوز جرئت نگاه کردن مستقيم به چشمهاش رو ندارم می دوزم و به مامان و بعد به استاد قلابی و يک روزم اشاره می کنم.
بابا با همون نگاه شکاکش جلو مياد. دست مامان رو می گيره و اون رو از روی مبل بلند می کنه و در حاليکه سعی می کنه توی راه رفتن به مامان که رمقی براش نمونده کمک کنه، حامد رو خطاب قرار می ده و با همون لحن پر از ترديد و البته محکمش می گه: آقای وفامهر خانومم توی راه دچار ماشين زدگی شدن و حال مناسبی ندارن. من خانومم رو می برم تا استراحت کنه. برمی گردم خدمتتون.
حامد تکونی به خودش ميده و با همون جذبه کلامش جواب ميده: - خواهش می کنم. شما راحت باشيد... راستش من داشتم رفع زحمت می کردم. ايشالا توی فرصت مناسب تر مزاحمتون می شم.
مامان بی حالتر از قبل و هم زمان با گرفتن دستش به نرده پله، بی رمق رو به حامد می گه: توروخدا ببخشيد آقا... شماروهم توی دردسر انداختيم... ايشالا بتونيم جبران کنيم محبتتون رو...
با پوزخند و چشمهای ريز شده به حامد که انقدر مودب و لفظ قلم صحبت می کنه و با شنيدن تشکرهای مامان لبخند بسيار پهنی روی لباش می شينه خيره می شم و به چند شخصيتی ذاتيش فکر می کنم که با اشاره چشم و ابروش به بابا متوجه نگاه شک دار بابا می شم. سرم رو به زير ميندازم و برای فرار از موقعيتی که توش گير افتادم به سمت آشپزخونه ميرم..
سرم رو به پر کردن کتری چايساز گرم می کنم که صداش دوباره بلند می شه: - خانوم تارا...
سرم رو به سمت صداش بر می گردونم که اون رو کنار اپن آشپزخونه می بينم. همونطور که دستاش رو روی سنگ اپن آشپزخون در هم قفل کرده با سر به بيرون اشاره می کنه و با صدايی که سعی درآروم نگه داشتنش داره می گه: بيا بيرون کارت دارم...
نگاهم بلافاصله به راه پله کشيده می شه. انگشتم رو جلوی بينيم می گيرم و هيس بلند و کشداری می کشم...
بی تفاوت به واکنش من با همون صدای نه چندان اروم و با جديت بيشتر و دستورمابانه تکرار می کنه: بيا بيرون... کارت دارم... زود!
سرم رو به پر کردن کتری چايساز گرم می کنم که صداش دوباره بلند می شه: - خانوم تارا...
سرم رو به سمت صداش بر می گردونم که اون رو کنار اپن آشپزخونه می بينم. همونطور که دستاش رو روی سنگ اپن آشپزخون در هم قفل کرده با سر به بيرون اشاره می کنه و با صدايی که سعی درآروم نگه داشتنش داره می گه: بيا بيرون کارت دارم...
نگاهم بلافاصله به راه پله کشيده می شه. انگشتم رو جلوی بينيم می گيرم و هيس بلند و کشداری می کشم...
بی تفاوت به واکنش من با همون صدای نه چندان اروم و با جديت بيشتر و دستورمابانه تکرار می کنه: بيا بيرون... کارت دارم... زود!
با حرص کتری رو روی سينک ظرفشويی می کوبم و با قدم هايی که روی زمين کشيده می شه به دنبالش راه می افتم.
به در ورودی که می رسه اون رو باز می کنه و قبل از اينکه خارج بشه، به سمتم بر می گرده و با همون لحن دستوری که احساس می کنم به شدت بهش آلرژی پيدا کردم ، می گه: - سر وضعتو درست کن بعد بيا بيرون...
با حرص توی صورتش براق می شم: - مگه سر وضع من چشه...
پوزخندی می زنه و می گه: - بگو چش نيست... و بی حوصله ادامه می ده: انقدر با من جر و بحث نکن. همين که گفتم... با اين ريخت و قيافه دنبال من راه نميوفتی...
صدای زير لبش رو هم می شنوم که می گه: حوصله يه دردسر تازه رو ندارم...
احساس می کنم خشمی که قبل از اومدن مامان و بابا تو وجودم شعله می کشيد دوباره داره دامنم رو می گيره...چند ثانيه می ايستم و با همون خشم کذايی به خروجش از خونه نگاه می کنم، به فکرم می رسه تا در رو ببندم و از شر مزاحمت چند ساعتش خلاص بشم ، از اين فکر لبخند مليحی روی صورتم می شينه ... که بلافاصله سرش رو از بين در نيمه باز داخل می کنه و می گه: فکرای بی خود نکن و زود بيا بيرون... البته اگه دلت نمی خواد خانوادت از جريان امروز باخبر بشن...
لبخند مليحم با لبخند پهنی که روی لبهاش نشسته جمع می شه. روم رو با دلخوری ازش می گيرم و به سمت آينه کنار رختکن ورودی نگاه می کنم. همون لحظه صدام می کنه: - تارا...
لحن صداش آرومه. برای اولين باره که در طول امروز، من رو اينجوری صدا می کنه. اينبار بر خلاف تمام دفعات قبل ناخواسته دلم می خواد که جوابش رو بدم، سرم رو به سمتش می چرخونم... نگاهم توی نگاهش قفل می شه. چند دقيقه بی هيچ حرفی نگاهم می کنه و در آخر بدون هيچ کلامی نگاهش رو از من ميگيره و نيم تنه اش رو از در خارج می کنه... چند ثانيه بی هيچ حرف، خيره به در، درست جاييکه چند لحظه قبل ايستاده بود، می مونم.. بالاخره به خودم ميام و شونه هام رو با بی خيالی بالا ميندازم و سعی می کنم افکار مزاحم رو از سرم بيرون کنم. دوباره به سمت آينه می چرخم و از ديدن خودم توی اون وضعيت اسفناک ناخواسته، جيغ خفه ای می کشم...برای اينکه صدام بالا نره، بلافاصله دستم رو جلوی دهنم می گيرم و با اضطراب به بالای پله ها خيره می شم.
صورت سفيدم ، به خاطر ضعف و شوک های پی در پی امروز به شدت سفيد تر و رنگ پريده تر شده... زير چشمهای کشيده ام، خط کم رنگی از کبودی ديده می شه، با گودی زير چشمهام احساس می کنم چشمهام بيش از حد درشت شده ... و از اون بدتر موهامه که به صورت نامرتب از گلسرم بيرون ريخته...
وقتی از ديدن چهره نامرتبم توی آينه نااميد می شم لباسمه که بلافاصله توی ذوق می زنه...
از همه فجيع تر نقش برجسته خرسه روی تاپمه که زبون درازشو رو از لای دکمه های باز شده مانتو سفيدم به نمايش گذاشته ... سرم رو به نشونه تاسف تکون می دم .دستم رو روی پيشونيم می کوبم و زير لب جمله در خور امروز رو باز هم تکرار می کنم: واقعا از اين بدترم می شه...‼!
توی ذهنم تمام وقعايع چند ساعت پيش رو مرور می کنم و به اين نتيجه می رسم که ظاهر دلچسبم روی برخورد حامد با من قطعا بی تاثير نبوده... دوباره با کف دستم پيشونی عزيزم رو نوازش می کنم و به ناچار دکمه های مانتوم رو می بندم و دم دست ترين شالی رو که به جا لباسی رختکن آويزون بود به سرم ميندازم و از خونه خارج می شم.
به محض خروجم حامد رو می بينم که روی پله های ورودی توی کوچه ايستاده و همونجور که دستهاش توی جيب شلوارشه با نوک کفشش با سنگ کوچيکی بازی می کنه.
متوجه حضورم که می شه دست از سنگ بينوا می کشه و با اشاره چشم به آيفون تصويری و لحن به شدت محترمانه ای می گه: - خوب خانوم تارا من ديگه رفع زحمت می کنم. اميدوارم ديگه به هيچ وجه همچين مشکلی برات پيش نياد.. خانواده خيلی نگران بودند.. درست نبود بيشتر از اين مزاحم اوقات محترمشون بشم...لطفا از طرف من ازشون خداحافظی کن...
با دهان باز به حامد که بعد از گفتن اين سخنرانی به شدت قوی روش رو از من می گيره و عزم رفتن می کنه خيره می شم..احساس می کنم با تمام استعداد ذاتیم برای نقش بازی کردن پيش اين بشر کم ميارم..ذهنم درگيره اين خداحافظی ساده می شه و اينکه به همين راحتی از خير خسارت ميليونیش گذشته ... که فکر می کنم علامت تعجب بزرگی که روی سرم نقش بسته رو می بينه و بلافاصله راه رفته رو برميگرده. همزمان با بالا اومدن از پله ها با دستش ضربه ارومی به پيشونيش می زنه و با همون لحن استاد منشانه ادامه می ده : داشت يادم می رفت...راستش برات يه چندتا جزوه آورده بودم که انقدر همه چيز يک دفعه ای بهم ريخت، فرصت نشد بهت بدم.. همين جا توی ماشينه اگه تا ماشين بيای می تونم همين امشب در اختيارت بذازم.
با اضطراب به سمت گوشه سمت راست کوچه تاريک و جايي رو که با دست نشون می ده نگاه می کنم... دعا می کنم که بابا ماشين تصادف کرده اش رو نديده باشه که با ديدن مورنوی سفيد رنگش نفس حبس شدم رو با آسودگی بيرون می دم...
----------------
با اضطراب به سمت گوشه سمت راست کوچه تاريک و جايي رو که با دست نشون می ده نگاه می کنم... دعا می کنم که بابا ماشين تصادف کرده اش رو نديده باشه که با ديدن مورنوی سفيد رنگش نفس حبس شدم رو با آسودگی بيرون می دم...

سرم رو به نشونه موافقت تکون می دم و همراهش همقدم می شم... همين طور که به سمت ماشين قدم می زنم، توی ذهنم به دنبال جواب سوالی هستم که بعد از ديدن ماشين فکرم رو مشغول کرده: - اگه واقعا انقدر پولداره که ماشين های به اين گرونی سوار می شه، چرا برای گرفتن خسارتی که نهايت 5 ميليون تومن می شه، انقدر خودشو به در و ديوار می زنه...
جوابی که توی ذهنم نقش می بنده با پوزخند روی لبم هماهنگ می شه: هرچی پولدارتر، خسيس تر...
- چطه؟ چرا می خندی؟ چيه از ديدن ماشين ذوق مرگ شدی؟ نکنه می خوای اينم بفرستی بغل اون يکی؟ يا داری فکر می کنی تورتو خوب جايی پهن کردی....
وااااااااااااااااااای ‼! تحمل اين يکی رو ديگه ندارم... مطمئنم اگه يه لحظه بيشتر پيشش بمونم و به اراجيفی که به عناوين مختلف بارم می کنه گوش بدم حکم قتلش رو قطعا صادر می کنم، از ذهنم می گذره که ای کاش امروز به جای ماشينش خودش رو زير می کردم... اما بلافاصله به خودم ميام.. افکار پليد و منفی که توی ذهنم شکل گرفته رو کنار می زنم و سعی می کنم بهشون فرصت قوت گرفتن ندم..
با به ياد آوردن اتفاقات چند ساعت گذشته، تقريبا مطمئن می شم که با قصد و نيت قبلی ، با حرفهاش آزارم می ده..کم کم بی اين نتيجه می رسم که از تاثير اهانت هاش روی من و واکنش قابل پيش بينيم لذت می بره... ترجيح می دم بيشتر از اين به اين همراهی احمقانه ادامه ندم و بيشتر از اين خوشحالش نکنم.
برای همين صدام رو تا حد ممکن آروم و خونسرد می کنم و با بی خيالی که به شدت به چشم مياد دستهای قفل شدم را به سمت بالا می کشم و جواب می دم: اينم فکريه... اگه بخوای بيشتر از اين پاپيچم بشی روی پيشنهادت فکر می کنم...منظورم فرستادن اين کنار اون يکيه... می دونی که من اونقدر کله خر و احمقم که اصلا به نتيجه کارام فکر نمی کنم...
لحظه ای می ايسته و از من عقب می مونه. صبر نمی کنم و سعی می کنم راه باقی مونده تا ماشين رو به تنهايی طی کنم. می دونم از واکنش من و به هم خوردن محاسباتش شوکه شده.
- اووووووووم. فکر خوبيه... منم که گفتم،آدم هاي احمقی مثل تو جون ميدن واسه سواری گرفتن... می دونی تجربه نشون داده من سوارکار خوبی هستم...
دست از کشيدن دستهام به بالا برميدارم و به سمتش بر می گردم. خودش رو به من رسونده و قدم هاش رو با من يکی کرده.
از جوابش تنها انگشتهام مشت می شه. خيلی روی خودم کار می کنم تا خشم بیش از حدم رو همونطور مخفی نگه دارم... با صدايی که به همون خونسردی و بی خيالیه قبله، جواب می دم: - تجربه من هم نشون می ده، سوارکارای خوب هم بالاخره اشتباه می کنن و به زمين ميوفتن...
توی صورتش نگاه می کنم. چشمکی براش می فرستم و ادامه می دم: يه احساسی به من می گه،من اونکسی هستم که تورو به اشتباه ميندازه و به زمين می زنه.
بلافاصله با لبخند کجی جواب میده: - عقل کامل من هم ميگه که روی احساسات خانوما حساب باز نکنم...
اينبار اونه که برام چشمک می زنه.
قبل از اينکه جوابش رو بدم دستش رو توی جيبش فرو می بره. و وقتی که اونرو بيرون مياره دزد گير ماشين رو می زنه و می گه: - می دونم عزيزم که خيلی دلت می خواد کنارم راه بيای و باهام هم کلام شی، اما اينجا جای مناسبی نيست.. بهتره موکولش کنيم به يه وقت ديگه...
نفسم رو با حرص بيرون می دم و سعی می کنم نقاب بی تفاوتی رو هم چنان روی صورتم نگه دارم: - می دونی عشق من، می ترسم از اين فرصتا ديگه پيش نياد و تو به همين راحتی از توفيقی که نصيبت شده، محروم بشی...
نفسش رو پر صدا پوف می کنه و در حاليکه سوار ماشين می شه می گه: بشين بچه... انقدر با من يکی بدو نکن... جای تو بودم انقدر با دم شير بازی نمی کردم.
در جلو رو که برام باز کرده می بندم و روی صندلی عقب جا می گيرم و بی خيال جواب می دم: هر شيری که شير بيشه نمی شه، بعضياشون شير خوراکی از آب در ميان..
- مطمئن باش که من فرع و اصل ندارم... خود شير بيشه ام. پس بهتره انقدر سر به سر من نذاری و بذاری حرفای نگفته رو تمومش کنيم...
از توی آينه نگاهش می کنم و جواب می دم: مگه حرفيم باقی مونده آقای استاد؟؟؟
بی تفاوت به لحن کنايه آميز من جواب می ده: اگه تو زبون به دهن بگيری می تونی بفهمی چه حرفای نگفته ای باقی مونده...
سکوت می کنم و اجازه می دم تا حرفهای نگفته اش رو به زبون بياره: کارتو از فردا شروع می شه. يادت نره... فقط 1 ماه فرصت داری. برای شروع کار ، فردا به تعميرگاه می ريم تا خسارتی که به ماشينم وارد شده رو برآورد کنيم. بعدش شما زحمت می کشی و چک معادلش رو برای من می کشی...چک پيش من می مونه تا 1 ماه آينده. اگه شرط رو بردی که چک رو بهت بر می گردونم اگه که نه بلافاصله برای نقد کردن چکم اقدام می کنم... و يه چيز ديگه، من اونقدرها آدم با محبتی نيستم واسه همين برای کسی خيرخواهانه کار نمی کنم و البته از اينکه بی هيچ منظوری راه بيفتم و به اين و اون دروغ مصلحتی بگم متنفرم... فکر نمی کنم دوست داشته باشی خانوادت از اتفاقی که بين ما افتاده باخبر بشن... منظورم تصادف امروزه... هوم؟
بی صدا از آينه جلوی ماشين به صورتش خيره می شم... با اينکه هنوز به درستی متوجه شرطی که بين ما گذاشته شده ، نيستم اما شوکی که از تهديدش به من که امروز تا آخرين حد ظرفيت شوک زده ام وارد می شه، باعث می شه، سرم رو به نشونه موافقت تکون بدم...
از توی آينه نگاهش رو می گيره و از همون صندلی جلو به سمت عقب متمايل می شه: - پس دختر خوبی باش و سعی کن از فرصتی که در اختيارت گذاشتم خوب استفاده کنی...
برقی که توی چشماشه، چشمام رو می زنه‼!
نگام رو ازش می گيرم و به بيرون خيره می شم.. صداش دوباره توی سرم می پيچه و سکوت چند ثانيه ای ماشين رو به هم می زنه...
- بيا اين موبايل من... شمارتو سيو کن... به اسم و فاميل
روی فاميل تاکيد می کنه و گوشی رو به سمت من می گيره. با اکراه گوشی رو از دستش می گيرم. شمارم رو سيو می کنم و همزمان با اينکه گوشی رو برمی گردونم در رو باز می کنم تا هرچه زودتر از هوای خفه کننده ماشين فرار کنم.هنوز پام رو از ماشين بيرون نذاشتم که صدای محکم وخالی از شوخيش بلند می شه: - هنوز بهت اجازه پياده شدن ندادم..

هنوز پام رو از ماشين بيرون نذاشتم که صدای محکم وخالی از شوخيش بلند می شه: - هنوز بهت اجازه پياده شدن ندادم..


بدون اينکه از تصميمم منصرف بشم، با حرص برمیگردم و نگاهش می کنم. به صندليش تکيه زده... نگاهم به سمت آينه کشيده می شه... به روبروش خيره شده...
- بايد حرفم رو دو باره تکرار کنم؟
قصد تسليم شدن ندارم. اما ذهنم دوباره يادآور می شه که برگ برنده دست اونه...
بالاجبار به داخل ماشين بر می گردم.
- در رو هم ببند.
خشک و خشن.
در رو که می بندم با همون لحن ادامه می ده: فکر می کنم لازمه يه چيزايی رو بهت گوشزد کنم. چون وقت نيست فقط همين يکی رو می گم: بهتره بهت يادآوری کنم که از اين به بعد هيچ رفتار و حرف توهين آميزت رو بی جواب نميذارم. پس بهتره برای کارا و حرفات بيشتر وقت صرف کنی، يه کوچولو فکر کردن هيچ کسی رو نمی کشه... اينم بدون فرصتی رو که به تو دادم خيليها آرزوش رو دارن، پس از فرصتت خوب استفاده کن. فهميدی؟..
سکوت می کنم. توی دلم به اين همه اعتماد به نفس دهن کجی می کنم. صدای بلندش من رو که در عوالم ديگری غير از ماشين و راننده بداخلاقش، سير می کنم از جا می پرونه: - نشنيدم؟
زير لب بله آرومی می گم.
خيالش که از بابت جواب نصفه و نيمه من راحت می شه، با صدای آرومتری ادامه ميده: حالا می تونی بری...
بی هيچ حرفی از ماشين مدل بالاش پياده می شم. اين فرصت عزيز رو که نصيبم شده به هيچ وجه از دست نمی دم و با تمام توان در ماشين رو می کوبم. از بيرون نگاهش می کنم.. چشماش از عصبانيت برق می زنه. بيشتر از صبر کردن رو جايز نمی دونم و با قدم های تند شده ازش فاصله می گيرم. به خونه که می رسم صدای جيغ لاستيک هاش رو می شنونم..
***
- تارا... پاشو رسيديم.
صدای حسام منو از گذشته های نزديکم بيرون می کشه. دست حسام رو که به بازوم بند شده، کنار می زنم. روی صندلی صاف می شينم و در حاليکه سعی می کنم، از پشت عينک آفتابی سياه رنگ متوجه مکان و موقعيتم بشم می پرسم: - اينجا ديگه کجاست...
- يه جای باحال... پاشو بيا ببين کيف کن...
بدون اينکه به حسام نگاه کنم، به در ورودی نه چندان جذاب و دعوت کننده رستوران خيره می شم و می گم: - فکر می کردم می ريم جای هميشگی...
بلافاصله جوابم رو ميده: - تو پاشو بريم، اين از اون يکی بهتره...
بی حوصله به ساختمون يک طبقه رستوران نگاه ميندازم و می گم: - سنتيه...
- اي بابا، اصول دين می پرسيا... پاشو هيکلتو تکون بده، دو قدم راهه. بريم، خوشت نيومد می برمت همون جای هميشگي. خوبه؟
از لحنش حرصم می گيره. بدون لحظه ای ترديد روی صندليم محکم می شينم و جواب صدای بلندش رو می دم: - اصلا من نميام. حوصله جای جديد رو ندارم...
صدای جدی حسام بند می شه: - باشه عزيزم، اصلا می ريم يه جايی که حوصلتو درست و حسابی سرجاش بيارم.
متوجه طعنه کلامش می شم. بالاخره به سمتش برمی گردم و نگاهش می کنم. جدی روی صندلی نشسته و در حال بستن کمربنده... احساس می کنم حسام امروز رو نمی شناسم. حسام ديروز من هيچ وقت بداخلاق و عبوس نمی شد. هيچ وقت نمی تونستم تا ديروز حسام رو حتی جدی تصور کنم. اما حالا از تمام باورهايی که در موردش به نتيجه رسيده بودم فاصله گرفته بود... کم کم احساس می کنم که با حسام جديد غريبگی می کنم. ترس ناشناخته ای به سراغم مياد... با ترديد سرم رو کمی به چپ متمايل می کنم و محتاطانه می پرسم:
- جايی می خوای بريم؟
بدون اينکه دهانش باز بشه ، صدای اوهم گفتنش رو می شنوم.
با ترديد می پرسم: - کجا؟
برميگرده و لحظه طولانی با همون نگاه جدی و ناآشنا به چشمام دقيق می شه... سنگينی نگاه نامهربونش سرم رو به زير خم می کنه... کم کم احساس می کنم دوست دارم از حسام و ماشينش فاصله بگيرم... توی دلم به همه اعتمادی که به حسام کردم بد و بيراه می گم. اما از همه سخت تر احساس پوچی و بی کسيه که به خاطر رنگ عوض کردن حسام به سراغم اومده.
توی ذهنم با خودم و باورهای درست و غلطم کلنجار می رم که با صدای بلند و فريادگونه حسام از جا می پرم: - هووووووو حواست کجاست...
فرياد حسام منو به دنيای خودم بر می گردونه... مشکوکانه به حسام خيره می شم...
- بابا دو ساعته دارم حنجرمو پاره می کنم واسه جنابعالی..
گيج و گنگ نگاهش می کنم.
- گفتم کارت درست شد... قرار دادت با شرکت نقش رم می گم... حالا اوردمت اينجا يه ناهار درست حسابی مهمونمون کنی.. بابا سرکيسه رو شل کن ديگه، خسيس...
بلافاصله با همون لحن شيطون و بازيگوشش ادامه می ده: - اين همه ما داديم خوردی حالا يه بار تو بده بخوريم...
بلافاصله طعنه حرفش رو می گيرم و با کيف روی سرش می کوبم..
همونطور که با صدای بلند می خنده دستهاشو برای محافظت از سرش بالا می گيره. وقتی حريف من و ضربات بی امان کيفم نمی شه، دستهاشو بالا می بره و ميون خندش به سختی ادامه می ده: - تسليم بابا. غلط کردم....
به علامت تسليم و اظهارات خالی از پشيمونيش اهميت نمی دم و با ضربه محکمتری به صورتش می کوبم. صدای دادش به هوا می ره... اين بار منم که با صدای بلند می خندم...
با دستش بينی ضربه خوردش رو می گيره و هم زمان به سمت من متمايل می شه: ... می کشمت تارا....
با جيغ بلندی که می کشم از ماشين فرار می کنم. در حاليکه صدای قدمهای تندشده حسام رو از فاصله نزديک، پشت سرم می شنوم، پرسروصدا خودم رو به داخل رستوران پرت می کنم.
با دستش بينی ضربه خوردش رو می گيره و هم زمان به سمت من متمايل می شه: ... می کشمت تارا....
با جيغ بلندی که می کشم از ماشين فرار می کنم. در حاليکه صدای قدمهای تندشده حسام رو از فاصله نزديک، پشت سرم می شنوم، پرسروصدا خودم رو به داخل رستوران پرت می کنم.

با کشيده شدن، نگاه ها به سمتم خجالت زده، سرم رو به زير ميندازم . خودم رو به کنار در می کشونم و همونجا منتظر ورود حسام می شم. صدای بلند حسام توی فضای آروم رستوران می پيچه: تا ابد که نمی تونی در بری بچه جون...

دوباره نگاه ها به سمت در ورودی می چرخه...برخلاف من ، حسام بی هيچ خجالتی دستاش رو بالا می گيره و با تکون دادن سرش، به بلندی همون صدا اعلام میکنه: - آقا يه مسئله خانوادگيه. شما خودتون رو ناراحت نکنيد.. حل می شه..به غذاتون برسيد لطفا...

با دهان باز به حسام و آبروی واقعا نداشتش فکر می کنم که دستش به دور گردنم میندازه و سرش رو به صورتم نزديک می کنه و می گه: - حساب شما باشه به وقتش...
دستش رو از دور گردنم باز می کنم و با اخم ساختگی جوابش رو میدم: نکن حسام زشته...

بی خيال دوباره دستش رو دور گردنم ميندازه و بی هيچ حرف اضافه ای من رو به سمت تخت های چيده شده کنج رستوران می کشونه.

تلاشم برای باز کردن حلقه حسام از دور گردنم بی فايدست. به محض اينکه به تخت می رسم بدون دراوردن کفشهام، خودم رو روی تخت پرت می کنم تا از دست لودگی حسام فرار کنم. با خونسردی کامل روی تخت می شينه و روی پاش و به سمت کفشهاش متمايل می شه. تمام مدتی که صرف باز کردن کفشش می گذرونه آهنگی نامفهموی رو زمزمه می کنه..

وقتی کار باز کردن کفش هاش تموم می شه، پاهاش رو روی تخت می کشونه و با تکيه به پشتی دست راستش رو روی زانوی خم شده پاش ميذاره. نگاهش توی فضای رستوران می چرخه و می گه: - رستورانو حال می کنی، دنج، راحت... به اين می گن رستوران. نه به اون آزادراه تهران- شمالِ وسط تنديس...

وسط حرفش می پرم و با تعجب می گم: - منظورت اردک آبی که نيست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
برميگرده و توی چشمام خيره می شه و ميگه: اتفاقا منظورم دقيقا همونه...

پوفی می کشم و از اينکه رستوران محبوبم رو مورد عنايت خودش قرار داده توی دلم حرص می خورم. از جام بلند می شم که می گه:
- کجا؟
دستام رو جلوش تکون می دم و می گم: - دستامو بشورم...
بدون اينکه اجازه فاصله گرفتن از خودش رو بهم بده جواب می ده: - صبر کن سفارش بديم با هم می ريم.
بی تفاوت به حرفش از اون که هنوز روی تخت نشسته و به منویی که پيشخدمت چند لحظه پيش به دستش داده نگاه می کنه، فاصله می گيرم و زير لب جواب می دم: - دست شستن که با هم رفتن نداره...
به سمت ميز سفارشات رستوران می رم و با صدای آرومی از جای سرويس بهداشتی سوال می پرسم... صندوقدار با دست راهروی باريک انتهای رستوران رو نشون می ده. بلافاصله به سمت سرويس می رم و زير چشمی به حسام که هنوز مشغول سفارش دادن غذاست نگاه می کنم.
به محض ورود به سرويس دست هام رو می شورم و چند مشت آب به صورتم می پاشم... خنکی آب، از گرمای اشتياق خبر قرارداد اکی شدم، کم می کنه. به آينه که نگاه می کنم، تارای 1 سال پيش رو می بينم با همان شور و شيطنت و سرزندگی که از چشمهاش لبريز بود. خودم رو لبخند زيبايی مهمون می کنم و از سرويس خارج می شم.
به محض باز کردن در سرويس صدای حسام باعث ترسيدنم می شه: - انگار خيلی خوش گذشته...
دستم رو که روی قلبم گذاشتم برميدارم و با صدای معتضری می گم: - ترسيدم حسام، اينجا چی کار می کنی...؟
سوالم رو بی جواب ميذاره و می گه: - می دونی عزيزم من هميشه دوست دخترامو جاهای تک می برم... با ابروهاش به سرويس اشاره می کنه و باز هم با همون صدای بلندش می خنده. از حرص بازوش رو نيشگون می گيرم و می گم:
- خوبه می گی دوست دخترات... خداروشکر که دوست دخترت نيستم...و برای اينکه بيشتر از اين ابرو ريزی نشه به سرعت به سمت تخت برمیگردم..
صداش رو از پشت سرم می شنوم که می گه: حالا چرا در رفتی... عزيزم ناراحتی نداره که، اگه قول بدی آدم باشی و دست از اين وحشی بازيات برداری قول میدم به تو هم پيشنهاد دوستی بدم.
با حرص بر می گردم و توی صورتش براق می شم: - حسسسسسسسسسسسام.
چشماش رو خمار می کنه و می گه: - جوووووووووووونم...
جيغ خفه ای می کشم و قدم هام رو برای رسيدن به تخت تندتر می کنم.
به محض رسيدن، لبه تخت می شينم و برای باز کردن کفشهای اسپرتم، از جعبه دستمال کاغذی نزديکم ، دستمالی بيرون می کشم... ترجيح می دم تا دستهای تازه شسته شدم تميز بمونه.
حسام توی يک قدمی من ايستاده و به دقت به تلاش بی نتيجه من نگاه می کنم. از باز کردن بند کفش که خسته می شم با حرص دستمال پاره شده رو پرت می کنم و لعنتی حرص آلودم رو زير لب زمزمه می کنم.
بلافاصله از واکنش تندم پشيمون می شم.از اينکه جلوی حسام انقدر دست و پاچلفتی و بی عرضه به چشم بيام بغضم می گيره. بی اونکه بخوام دستهام صورتم رو می پوشونه و چشمهام از اين عصبانيت ناخواسته ای که اين روزها هرلحظه به سراغم مياد اشک آلود می شه ...با احساس کشيده شدن پام دستم رو از جلوی صورتم کنار می زنم.
حسام رو می بينم...روی زمين،درست روبروی من زانو زده. با آرامش مخصوص به خودش، پای چپم رو بلند می کنه و روی زانوش ميذاره. و با دقت و ظرافتی که کمتر از اون سراغ دارم، مشغول باز کردن گره کور مزاحم بند کفشم می شه...
از اين همه محبت شرمنده می شم. ناخواسته، آروم و شرمنده صداش می زنم: - حسام...
سرش رو به سمتم بلند می کنه. توی چشمای خيسم خيره می شه و با محبتی بی پايان جواب ميده : - جانم...

حسام رو می بينم...روی زمين،درست روبروی من زانو زده. با آرامش مخصوص به خودش، پای چپم رو بلند می کنه و روی زانوش ميذاره. و با دقت و ظرافتی که کمتر از اون سراغ دارم، مشغول باز کردن گره کور مزاحم بند کفشم می شه...
از اين همه محبت شرمنده می شم. ناخواسته، آروم و شرمنده صداش می زنم: - حسام...
سرش رو به سمتم بلند می کنه. توی چشمای خيسم خيره می شه و با محبتی بی پايان جواب ميده : - جانم...

در جواب اين همه محبت بی چشمداشت، سپاسی در خور نمی بينم. ناخواسته محبتی بی انتها به چشمهام سر ريز می کنم و قلبم رو از خروارها حمايت بی اما و اگر.. دلگرم می سازم...
در سکوت به چشمهايی که حالا فقط و فقط محبت می بينند و محبت می گيرند خيره می شم...سکوتم با لبخندی به زيبايی يک آرامش جواب می گيره...
سکوت بينمون که طولانی می شه نگاهش رو از من می گيره و سرش رو به زير میندازه... صدای زيرلبش رو می شنوم: - بيچارم نکن تارا...
در شوک چيزی که شنيده ام می مانم. ترجيح می دم شنيده ام رو به نشنيده بگيرم و پشتوانه محکمم رو به راحتی از دست ندم. من يکبار عاشق شدم و همه هستی ام رو بی منت و با رضای دل به پای اين عشق ريختم. اما تجربه عاشقی و غم روزهای بی معشوق، من رو از هر اتفاق عاشقی مجدد فراری می ده...
برای عوض شدن جو، دستم رو به شکمم می کشم و با اخمی ساختگی سکوت رو بر هم می زنم: - پس اين غذا چی شد؟ مرديم از گرسنگی...
سرش رو بالا مياره و با نگاه کنجکاوش نگاهم رو می کاوه و دست آخر، متوجه تلاش من برای برهم زدن حس و حال چند دقيقه پيش می شه... بدون کلامی اضافی، از روی زمين بلند می شه و کنارم روی تخت می نشينه...
پيشخدمت که با سينی بزرگ غذا سر می رسه، خودم رو کنار می کشم، تا سفارش های جورواجور و رنگارنگ حسام روی سفره يک بار مصرف پهن شده روی تخت جا بگيره...
به حسام که در سکوت به روبرو خيره شده نگاه می کنم. سکوت بی حضور و حضور ناملموسش، تلنگری به روح خسته ام می زنه. دلم می لرزه،... اين وضع رو دوست ندارم... حسام عاری از شيطنت رو نمی پسندم...معترض صدا می کنم: - حسام؟؟
در سکوت نگاهم می کنه. با سر به غذا اشاره می کنم : بدجنس حالا که قراره من مهمونت کنم کم نذاشتيا...
برق شيطنت به چشمهاش برمی گرده. جلو می کشه و با چنگال گوشت چنجه ای رو به سمت دهان می بره و می گه: از قديم گفتن چون به مال مفت رسيدی خود را خفه کن که اين معامله گه اتفاق افتد...
از ديدن همون حسام شيطون و بازيگوشم دوباره خنده روی لبهام می شينه و با حاضرجوابی مخصوص خودم جواب می دم: از قديم نگفتن کاه اگه مال خودت نيست کاهدون که ماله خودته...
بی خيال خودش رو با ديزی سفارشیش سرگرم می کنه و جواب می ده: اصلا می دونی چيه تاراجون، از قديم گفتن يه مو از خرس کندن قنيمته ... والسلام... حالا انقدر حرص نزن .. لااقل بخور که حروم نشه... پولتو می گم...
می دونم که برای هر جوابم، جواب آماده ای توی آستينش داره.. ترجيح می دم از بازی اره و تيشه دادن صرف نظر کنم و صفايی به معده گرسنه ام بدم...
توی سفره نگاه می کنم تا از بين، جوجه، بختياری، چنجه و ديزی غذای دلخواهم رو انتخاب کنم که صدای حسام منو به خنده می ندازه: سکته نکن خسيس... چيزيش کم نشده...
به ديزی که در حال خالی کردن آب گوشتشه اشاره می کنم و می گم: پپس اين چيه...
ديزی رو با حرص روی سفره می کوبه و با عصبانيت ساختگی می گه: لا الاه الا ا... اگه گذاشت...
می خندم و می گم: حرص نخور بابا، فشارت ميره بالا پس ميوفتی. پولشو می گيرم...
دوباره ديزی رو جلو می کشه و با صدای جدی که از شيطنت قبل اثری توش نيست می پرسه:
- راستی تارا نگفتی چرا اون قرار داد واست انقدر مهمه... مگه اون پروژه چيه که اين دم آخری و نزديک رفتنت، واسه گرفتنش انقدر پافشاری کردی..
با به ياد آوردن پروژه شرکت نقش، لبخند کم رنگی روی لبم می شينه و همونجور که به بشقاب غذام خيره شدم ، می گم: من قول داده بودم...
برای عوض کردن بحثی که تمايلی به ادامه اش ندارم، بلافاصله لحنم رو عوض می کنم و با سرحالی بيشتر می پرسم: راستی تو کی رفتی نقش که من نفهيمدم...
در حال نزديک کردن قاشق به دهانش مکث می کنه و می گه: صبح زنگ زدم بهت که آدرس بگيرم تنها نری، می دونستم استرس داری، جواب ندادی... با خودم خلوت کردم ديدم به توی خوشخواب که اميدی نيست، اين وسط اگه منم به اميد تو بشينم که کلات پس معرکه است... خودم زنگ زدم به شرکت و شماره تلفن نقش رو از اون همکار خوشکت گرفتم و با شيوه های خاص خودم يه قرار ملاقات واسه ساعت 11 با نوابی تو شرکتم گذاشتم... که ديگه بقيه اش به شما مربوط نمی شه...
هومی می کشم و می گم: پس واسه همين نوابی منتظر من نموند..
بی خيال سری تکون می ده و می گه: غذاتو بخور بابا، نوابی رو چی کارش داری...
بقيه مدت ناهار رو گاهی در سکوت و گاهی در کنار شوخی های حسام می خوريم... بعد از مدت ها غذای حسابی می خورم و از اشتهای باز شده ام تعجب می کنم.
علی رغم اصرار من برای حساب صورتحساب،حسام به سمت صندوق می ره،در حاليکه منتظر صورتحساب می شه، بی هيچ حرفی دزدگير ماشين رو به سمتم می گيره.
دزدگير رو ازدستش می قاپم و از رستوران خارج می شم. با زدن دزدگير ماشيم پارک شدش، داخل ماشين می شينم و منتظر اومدن حسام می شم.. خواب آلودگی بعد از ناهار به سراغم مياد و چشمهای خسته ام رو غافلگير می کنه....
در خوابم، حامد رو می بينم که روبروم ايستاده و نگاهم می کنه. بی هيچ حرفی.. نگاهش به غم نشسته و چشمهای بيقرار من برای غم به دل نشسته ام می بارند...
تکونهای ملايم دستی من رو از حامد و حس و حال دلگيرش جدا می کنه... چشمهام رو که باز می کنم، تصوير حسام پيش نگاهم نقش می بنده. نگاه نگرانش روی صورتم می چرخه: - چيزی شده، خواب بد ديدی...
نگاهش می کنم. بغض گلومو چنگ ميندازه و اشک چشمهام رو می سوزونه...
دوباره تکونم می ده: - تارا خوبی؟
تصوير صورت حسام جلوی چشمام می رقصه و می لرزه... عصبی سر جاش می شينه و دستش رو لای موهای پرپشت مشکيش فرو می بره...
نگاهم رو ازش می گيرم و به درختهای شکوفه زده بهاری خيره می شم...
چشمهای بيقرار حامدم، قرار رو از دلم می گيره. دل به دريا می زنم ، صدای لرزانم سکوت غم گرفته ماشين رو می شکنه: - منو می بری پيش حامد...
کلافه برمی گرده، با چشمهای قرمز و بی تابش به چشمهای اشک آلود و طوفانی ام خيره می شه.. ثانيه ها می گذرن تا صدای آرومش رو بشنوم: - می برمت، هرجا که دلت آروم بگيره...
با نگاهم قدرشناسی و سپاس رو به چشمهای بی قرار حسام هديه می دم... نگاهش رو از من می گيره. نگاهم رو از حسام می گيرم... سرم رو به پنجره تکيه می دم... سعی می کنم خنکی شيشه، التهاب قلب ملتهبم رو کم کنه... با صدای ساييده شدن لاستيک ها به آسفالت پير خيابون، بغض من هم می شکنه و روح به غم نشسته ام به سمت حامد پرواز می کنه...
اونقدر توی خودم غرقم که حتی حرکت نوازشگون انگشت حسام به روی گونه ام من رو از خيال غرق شدن رها نمی کنه.
- تارا، تارا... رسيديم.
صدای آرومش روح مجروحم رو به جسم خسته ام برمی گردونه و من رو از همه ی يادهای دلنواز محبوبم جدا می کنه...
سرم رو از تکيه زدن به شيشه رها می کنم. با دستم اشکهای پهن شده به روی صورتم رو می گيرم...
از پنجره کنارم، به رديف مزارهای غبار گرفته خيره می شم.. در سکوت در رو باز می کنم... از ماشين که پياده می شم صدای حسام توی سرم می پيچه: - اينارم بگير..
به سمتش می چرخم. غنچه های سرخ رنگ دسته شده .. سرخی روی گل، هجوم تلخ خاطره روز جدايی رو به همراه داره، می ترسم. ترديد می کنم... اما محبت برادرانه حسام، ترديدم رو خط می زنه. دست می کشم و گل های خاطره انگيز سرخ رو به دست می گيرم... باز هم صدام می زنه: - تارا...
صداش رو نمی شناسم.. نه شيطنت، نه کودکی، نه حتی جديت کلام... خواهش محض...
ايستادم.. منتظر..
- خودتو اذيت نکن... باشه...
ايستادن جايز نيست. قدم تند می کنم. دسته گل در دستم فشرده می شه. حامد پيش چشمهام نقش می بنده.. بی ترديد به سمت حامد پرواز می کنم...
کنار مزار به خاک نشسته اش زانو می زنم. غبار روی سنگ سياه خانه اش، دلم رو فشرده می کنه.. منتظر روی زمين کنار سنگ سياه می نشينم. زير لب محبوبم رو صدا می زنم. سکوت بی اندازه و طولانی حامد، قلبم رو مالامال از درد می کنه.زيرلب دم می گيرم:
حامد... حامدم...من اومدم.
حامد جان...
عزيز دل...
بيشتر از اين تحمل دور ماندن از آغوش گرم و خواستنی اش را ندارم.خودم را بی پروا در آغوش سنگ سرد سياه رنگ که به عطر هم آغوشی حامد معطر است می کشانم. با اشک های به پهنای صورت نشسته، به شستشوی مزار حبيب دور شده ام می نشينم... زير لب هرچه در دل دارم، زمزمه می کنم. مثل روزهايی که در آغوش گرمش آينده های مشترکمان را به تصوير می کشيديم از آينده ای حرف می زنم که به يادش و برايش خواهم ساخت... سر از سنگ جدا می کنم. دسته گل سرخ رنگ پيشکشی حسام را بر روی سنگ خانه اش پرپر می کنم... به ياد دسته گلی که در نگاهم پرپر شد.
سکوت طولانی حصام که در باورم شکل می گيرد، کم کم، قلب فشرده ام به درد می نشيند و چشمهای در خروشم تار می شود. از همه ی دل خوشی ام سنگ سياه نصيبم می شود و سکوتی ابدی... به باور مرگ عزيزم که می رسم بی هيچ ترديدی چشم به دنيا می بندم.
روی سنگ حامد، در کنار حامد... در آغوش حامد به تاريکی و بی خبری پناه می برم...

چشمهام رو که باز می کنم،سفيدی به غروب نشسته اتاق اونها رو نوازش میده. نگاهم به دور اتاق که می چرخه روی قاب پنجره ثابت می مونه. اسمون نارنجی رنگ قاب گرفته شده، خبر از غروب دلتنگی رو ميده که هرگز برای ديدنش به انتظار نشسته بودم.
چشام رو از پنجره و آسمون غروب گرفته اش می گيرم و به تماشای ديوارهای بی قاب اتاق می دوزم. تکون محسوسی که روی تخت و کنار دستم، حس می کنم، نگاهم رو به پايين می کشه...
حسام رو می بينم، در حاليکه سرش رو روی دستهای قفل شدش گذاشته، چشمهاش رو بسته و به خواب رفته. خستگی از صورت پرجاذبه اش می باره اما هنوز کوه مقاوم و پشتيبان لحظه به لحظه زندگيه منه... دستم رو به سمت سرش می برم. نگاهم به آنژوکد و چسبهای روی دستم می افته. بی خيال سوزش دست و ترس بالا رفتن خون از سرم می شم و موهای خوش حالت حسام رو نوازش می کنم.
کمی که می گذره، چشمهاش آروم، آروم باز می شه و لبخند به لبهای من برمی گرده..دست از نوازش موهاش می کشم و به صورت مهربونش لبخند می زنم: - ساعت خواب...
صاف می شينه و دستهاش رو به بالا می کشه و می گه: - خواب چيه بابا... دو دقيقه چشامون رو هم رفتا...
بی حال لبخند می زنم و جواب می دم: - خوبه مچتو گرفتم .. ببين چه حاشايی هم می کنه..
نگاهش به سمت سرم تموم شدم کشيده می شه. از جاش بلند می شه و همونطور که به سمت در می ره می گه: برم پرستارو صداش کنم بياد اينو ازدستت بکشه بيرون...
با نگاهم بدرقه اش می کنم که بلافاصله برمیگرده: - تارا جون ، تروخدا هر درد و مرض ديگه ای داری همينجا بگو دوا درمونت کنن. رفتيم بيرون غش و ضعف راه نندازی... من ديگه حال و حوصله نعش کشی ندارما...
ايش کوتاهی می کشم و ناراحتی ساختگی به صدام می دم: - لااقل يه دور از جونم بگو..
- دور از جونو واسه آدم میگن نه تو که...
با وجود ضعف زيادم، شيطنت درونم به غليان می افته، توی صورتش براق می شم و می گم: - من چی...
سرش رو به طرفين تکون می ده و با صدايی که رنگ جدی به خودش گرفته جواب میده: لااله الاا...، ببين اگه گذاشت دهنم ما بسته بمونه...
سرم رو به بالش تکيه می دم و در حال بستن چشمام می گم: - می شه لطف کنی مزاحم نشی، می خوام استراحت کنم...
بچه پررويی که با حرص و خنده زير لب می گه رو می شنوم و اخمهای درهمم باز می شه.
هنوز نرفته، صدای قيژ باز شدن دوباره در با صدای حسام که سکوت و آرامش اتاق رو بهم می ريزه هم زمان می شه : - پاشو ببينم، خودشو ولو کرده رو تخت... پول ناهار و که ندادی، داری تلافی چی رو در مياری که اتيش به مالم می زنی... بدبختمون کردی بابا..
دهانم رو باز می کنم تا از خجالتش حسابی دربيام که چشمم به پرستار ريزقامت و جوونی می افته که پشت سرش وارد اتاق می شه..
نگام به نيش تا بنا گوش باز شده حسام می افته که پرستار چشم آبی رو در حال قورت دادنه. خندم رو به سختی جمع می کنم. اما با محبت فوران زده حسام نمی تونم بيش از اين جلوی خودم رو بگيرم و به صرافت خنده می افتم...
حسام که مثل پروانه به دور پرستار می چرخه برمی گرده و با حرص می گه: - زهرمار... چته تو... سرم زدی، آب شنگولی نزدی که شاد می زنی...
پرستار نگاه متعجبش رو از من می گيره و به حسام می دوزه... حسام که متوجه نگاه پرستار می شه، انگشت اشارش رو به سمت گيجگاهش می بره و به دور دايره فرضيش می چرخونه و هم زمان با گوشه چشم به من اشاره می کنه.
پرستار نگاه دلسوزانه ای به من می کنه و طفلکی دلسوزانه اش رو رو به حسام می گه...
اينبار منفجر می شم که پرستار با ترس پنبه الکلی رو به دست حسام ميده و هم زمان چسب رو به سمتش می گيره..
حسام که از بازی مسخره اش لذت می بره، پنبه به دست، در يک حرکت، سوزن آنژوکد رو از دستم می کشه که صدای جيغم خنده رو از لب حسام جمع می کنه: - هووووووووو دسته ها...
خونسرد شونه بالا ميندازه و چسب باز شده رو روی پنبه الکلی می چسبونه و می گه: پاشو تا نزدم اون يکی دستتو ناکار کنم لباس بپوش که منو از کار و زندگی انداختی...
به پرستار که سينی به دست از اتاق خارج می شه اشاره می کنم و می گم: - کارو زندگيت همين بود ديگه...
می خنده و در حين بستن دکمه های باز شده مانتوم ، می گه: - اگه تو خل بازی در نميوردی امشب مجبور نبودم منت نازی جونو بکشم...
پوفی می کشم و اون رو به عقب هل می دم و می گم: - پس بهتره دعاشو به جون من بکنه که از دست جونوری مثل تو نجاتش دادم..
جوابم رو نمی ده و کفشهام روپايين تخت، جلوی پام جفت می کنه.. با زحمت موهای باز شدم رو دوباره می بندم که حسام شالم رو ، روی سرم می کشه و با تبحری که از تجربه های پی در پی اش پيدا کرده اونرو مرتب می کنه. پاهام رو از روی تخت سر می دم و اونها رو توی کفش جا می کنم.
بستن بند کفشهام دوباره به گردن حسام می افته و باز هم شرمندگی بی حد وحصری که نصيب من می شه..
به زحمت از روی تخت بلند می شم. به محض اينکه دستم رو از تخت جدا می کنم، دوران اتاق به دور سرم شروع می شه. حسام که يک قدمی من ايستاده، جلو مياد، دستش رو به دور کمرم حلقه می کنه. سرم به بازوش بند می شه و قدم هاش رو با من يکی می کنه... آهسته آهسته و با قدم های شمرده از اورژانس خارج می شيم.
جلوی در خونه که روی ترمز می زنه، سرش رو به سمتم می چرخونه و می گه: - بيشتر مراقب خودت باش خانوم...
لبخند می زنم و دست به دستگيره در می گيرم: -ممنون بابت همه چيز
چشماهای خندونش رو روی هم فشار می ده و همزمان سری رو که روی گردنش خم شده به دستی که با ارنج به در بند کرده تکيه می ده.
در رو باز می کنم و پا از ماشين بيرن میذارم که دوباره صدام می کنه:- تارا...
احساس می کنم که چقدر شنيدن اسمم رو از بيان گرم حسام دوست دارم. .به سمتش می چرخم. از همون فاصله لبهاشو به نشونه بوسيدن تکون می ده. لبخندم پررنگتر می شه و از ماشين پياده می شم.

با قدم های لرزون و پاهايی که به سختی سنگينی بدنم رو تحمل می کنه فاصله ماشين تا خونه رو طی میکنم. توان پيدا کردن کليد رو از بين وسايل به هم ريخته کيفم ندارم. دستم رو روی زنگ در فشار می دم و بلافاصله روی سکوی کنار در می نشينم.

صدای مامان توی آيفون می پيچه: - بله؟
به زحمت خودم رو جلوی آيفون می کشم و جواب می دم: باز کن مامان...
در با تقی که می کنه باز می شه... صدای بوق حسام منو به سمتش متمايل می کنه. برمیگردم. از توی ماشين دست تکون می ده و از من فاصله می گيره...

وقتی که به خارج شدنش از کوچه مطمئن می شم خودم رو توی خونه ميندازم و روی اولين مبل وا می رم...
اونقدر خسته و بی رمقم که صدای مضطرب مامان رو به وضوح نمی شنوم. چشمام که تار می شه، تصوير مامان که از پله ها با سرعت به سمتم سرازير می شه هم، رنگ می بازه...

ضعف يا خستگی يا دلتنگی.... هرچی که هست منِ شکست خورده رو مغلوب خودش می کنه و دوباره پلکهام رو روی هم می اندازه...
ميون تاريکی که نصيبم شده عطر حضور مردی رو حس می کنم که روزهاست، رخت سياه عزايش رو به تن کرده ام.

کم کم ، تصوير حامد جلوی چشمام نقش می بنده...
با همون غرور و تمام جاذبه های مردانه اش...
سرتا پا چشم می شم و به تماشای مرد زندگيم می شينم... سرتا به پا... پا تا به سر....

لبخند می زنه... به لبخندش، لبخند می زنم... فاصله بينمون رو با قدم های تند شده پر می کنم و خودم رو به آغوشش می کشم...
عطر وجود حامد مستم می کنه... دست مهربونش رو که به موهام می کشه، تمام وجودم غرق لذت می شه... با نگاهش که به صورتم خيره می شه، ابروهای حالت دارش به اخم میشينه... به رنگ و روی پريدم صورتم اشاره می کنه و با صدای مهربونش منو مواخذه می کنه...صداش گرم و مهربون اما مثل هميشه جدی و محکم توی سرم می پيچه: - اين چه وضعيه...

مثل همون روز که مستاصل و با چشمهای گرد شده توی رستوران به پيشنهاد امرانه اش گوش می کردم، همون روز که با تمام نيرو و عزم جذم شدم به جنگ حامد رفته بودم تا به اين بازی بی رحمانه پايان بدم، اما درگير شدم... درگير روزهای عاشقی.. روزهايی که من، من نبودم و حامد تمامم شده بود...
کم کم خاطره هايی که مدت هاست سايه به سايه به تعقيبم نشسته اند، توی ذهنم جون می گيرن..
و من دوباره به گذشته ها برگشت می خورم...