رمان پایان بازی2
منتظرم نميذاره و بلافاصله جواب می ده : - قبرستون.
از جوابش بی اونکه بخوام خندم می گيره. پريناز تنها کسيه که هيچ وقت از سر به سر گذاشتنش خسته نمی شم، لحن صدام رو کمی مهربونتر می کنم و همونجور که چشمام رو بسته نگه داشتم، می گم:
- بودی حالا، با هم می رفتيم...
صدای جيغش با ضربه ای که با کيف روی سرم فرود مياد همزمان می شه. چشمام رو که بسته بودم به زحمت باز می کنم و سعی می کنم با دستام خودم رو از ضربه های پی در پی که به سرم فرود مياد نجات بدم...
- چته تو؟ چرا رم کردی؟
انگار حرفم بيشتر عصبيش می کنه که با صدای زنگدارش روحم رو نوازش می ده‼!
- آدم نمی شی نه؟ احمق جون اگه من نبودم که الان داشتی تو سر خودت می زدی. بدبخت ماشين جلويت پرايد بود، می فهمی... پرايد. يعنی اگه فوتش کنی چپ می کنه. اونوقت تويه احمق با اين لگن داشتی می رفتی روش...
توهينی که به ماشين عزيزم می کنه باعث می شه آرامش ساختگيم به هم بريزه، منم صدام اوج می گيره و بی اختيار داد می زنم: - تو که انقدر جون دوستی غلط می کنی سوار ماشين من می شی...
سکوت پريناز باعث می شه بهش خيره بشم. با دهان باز به من خيره شده...تازه متوجه می شم چه گندی زدم، از حرفم خجالت می کشم. سرم رو به زير می اندازم و در حاليکه سعی می کنم شرمندگی رو روی لحنم نشون بدم می گم: - آخه قربونت برم، تو که دست فرمون منو ديدی... تا حالا چند بار تصادف کردم که تو هر وقت تو ماشين من می شينی انقدر وحشت می کنی...
زير چشمی نگاهش می کنم که با ابروهای گره خورده به بيرون نگاه می کنه، می دونم که اين حرفا تاثيری نداره اما قطعا امتحان کردنش هم خالی از فايده نيست. پس ادامه می دم: حالا هم که چيزی نشده، اصلا قول می دم از اين به بعد، وقتی تو تو ماشين کنارم نشستی از 100 تا بيشتر نرم، خوبه؟همونطور که انتظار داشتم بلافاصله جوابم رو میده: تو تا حالا 100 بار بيشتر قول دادی. يادت رفته؟ آخريشم همين امروز صبح بود.
حرف پری به يادم مياره که امروز صرفا به خاطر راضی کردنش برای همراهيم قولی داده بودم که شخصا به اون اعتمادی نداشتم، که به قول خودش عين آدم رانندگی کنم، سرم رو به زير ميندازم و با ريشه های شال نامرتبم بازی می کنم و با صدای زمزمه واری می گم: خودت که ديدی، من سر قولم بودم...
و با يادآوری بنز مشکی مزاحم بلافاصله لحنم اوج می گيره : اما اگه اون عوضی سر به سر من نذاشته بود اين جوری نمی شد..
پريناز کلافه پوفی می کشه و می گه: امروز اون عوضی، ديروز اون يکی عوضی، فردا يه عوضيه ديگه... اينجوری نمی شه... خانه از پايبست ويران است...
به پريناز که نگاه عاقل اندر سفيهشو به من دوخته خيره می شم و با لحنی که کمتر از خودم سراغ دارم می گم: - چشم، قول می دم. ايندفعه ديگه فرق داره. اين دفعه اگه سرم بره زير قولم نمی زنم. باشه؟ ببخش ديگه...
نگاه خيره پريناز به خنده می شينه و در حالی که سعی می کنه جلوی شيطنت کلامشو بگيره می گه: بايد فکر کنم، تو ادامه بده...
با ابروهای بالا رفته نگاهش می کنم: چی رو؟
- التماسو ديگه..
خندم می گيره. از عوض شدن جو بينمون خوشحالم. در حاليکه دنده رو روی يک جا می زنم به يه گمشو بسنده می کنم و راه می افتم...
خروجی بزرگراه مدرس رو به قصد ورود به الهيه وارد می شم. تويه کوچه های باريک و پرشيب الهيه تمام سعيم رو می کنم تا با سرعت معقول رانندگی کنم. با اينکه سخته اما ترجيح می دم کمی از اطمينان از دست رفته پريناز رو جلب کنم. ديرم شده و می دونم با اين سرعت به موقع سر قرار با استادم نمی رسم،اما تقريبا مطمئن هستم که برای زير قول زدن هنوز خيلی زوده...
با احتياط از کنار کوچه ها عبور می کنم، تجربه ثابت کرده که خيابونهای طولانی، پرشيب و يکطرفه الهيه فرصتی برای اشتباه کردن پيش روت نميذاره... نگاهم به جلو و به خيابونه و همزمان به تابلوی اسم خيابونها توجه می کنم.
تويه يک لحظه چيزی رو کنار خيابون می بينم که ناخواسته روی ترمز می زنم. همون ماشين بنز سياه رنگ.. از ديدنش چشمام برق زد.. حس خفته انتقام توی وجودم شعله می کشه، برای يک لحظه به پريناز نگاه می کنم، هنوز متوجه ماشين نشده،سکوت همراه شده با توقفم باعث می شه نگاهش رو به من بندازه و با لحن پر ترديدی سوال کنه: چرا وايسادی؟
جوابش رو نمی دم. توی اين لحظه به تنها چيزی که فکر می کنم انتقامه...همين باعث می شه قبل از اينکه فرصتی بدم تا وجدان خوابيدم بيدار بشه و مغز غيرفعالم به فعاليت بيفته، با فشار پدال گاز و يک Take off پر سر وصدا به راه بيفتم و بدون هيچ فکری با ماشين دوست داشتنيم محمکم به پشت بنز بی نقص و زيبای روبروم بکوبم...
از شدت ضربه به جلو پرت می شم. اين دومين بار بود که در طول امروز و طی 1 ساعت اخير سرم محکم به فرمون ماشين برخورد می کنه اما اينبار حس شيرين تلافی درد سرم رو التيام می ده. لبخند پهنی روی لبام می شينه. غرق توی خوشيم. با اين تلافی انگار همه اتفاقات يک ساعت پيش رو فراموش می کنم... ترجيح می دم حس خوشايندی رو که درگيرشم با شنيدن جيغ و دادهای پريناز که گاهی يه پتک می شه و روی سرم فرود مياد خراب نکنم. حال خوبيه... حس خوش تلافی...
هنوز سرم از فرمون جدا نشده که ضربه های پی در پی و محمکی که به شيشه کناريم می خوره منو از خلسه خوشی که توش غرقم بيرون می کشه...
سرم رو از فرمون جدا می کنم و به چهره ی در حال انفجاری که کنار ماشين ايستاده خيره می شم. دهانش باز و بسته می شه اما گيجی حاصل از برخورد سرم با فرمون مانع از اين می شه که متوجه منظورش بشم. نگام روی صورت جذاب و مردونه اش می چرخه. انگار خيلی تابلو هستم که ابروهاش بالا می ره و دست به کمر می ايسته..
حالتش مثل آدم های طلبکاری می مونه که بدهکار بدبخت رو گير انداختن‼!
- خاک بر سرت تارا... اينو می خوای چی کارش کنی.
نگاه گيج و گنگم به سمت پريناز که با قيافه رنگ پريده اش به مرد خيره شده کشيده می شه. تازه به خودم ميام. از شيشه جلو به بنزی که فکر می کنم حداقل چند ميليونی خسارت ديده خيره می شم. کم کم لبخند پهنی که روی لبام نشسته جمع می شه. تويه يه لحظه از حماقتی که کردم پشيمون می شم.. تويه ذهنم می پيچه که جواب بابا رو چی بدم...
صدای عصبی مرد که دوباره به شيشه ضربه می زنه نميذاره بيشتر از اين فکر بازخواست کردن بابا باشم. سرم رو می چرخونم و با خونسردی ظاهری شيشه ماشين رو پايين می کشم.
- چه عجب‼ خانوم افتخار دادن... اين چه طرز رانندگيه... مگه کوری؟ ماشين به اين گندگی رو نمی بينی؟ حالا چرا نشستی... تشريف بيارين پايين دسته گلتون رو ببينيد.
سعی می کنم آرامش خودم رو حفظ کنم. به قول بابااز حربه فرار به جلو استفاده می کنم و می گم: - لطفا صداتونو واسه من بالا نبريد؟!اگه فکر می کنيد افتضاحتون رو می تونيد اينجوری لا پوشونی کنيد اشتباه کرديد... اين شما بوديد که ماشينتونو بد جا پارک کردین. اين وسط اگه کسی مقصرم باشه شماييد..
مکث می کنم و سعی می کنم در طول اين مکث کوتاه، نفسم رو تازه کنم. همچنان که خيره به چشمهای مرد نگاه می کنم متوجه می شم که چشماش از حد معمول گشادتر شده... قلبم به شدت ضربان می زنه و من سعی می کنم ترسی که توی چشمامه پنهان کنم.
کم کم چشماش رو تنگ تر می کنه. نگاهش روی صورتم می چرخه و بعد بلافاصله روی چشمهام زوم می کنه. رنگ نگاهش به شيطنت می شينه و هم چنان به چشمام خيره می مونه.
زير نگاه سنگينش معذب می شم. نگاهم رو از چشماش می گيرم و به پايين خيره می شم. سکوتی که ايجاد شده اذيتم می کنه.زنگ موبايلش به کمکم مياد و منو از شر او نگاه خيره نجات میده. گوشی رو از جيبش بيرون می کشه. نگاهش رو از من می گيره و در حاليکه دست ديگه اش رو توی جيبش فرو می بره می گه:
- بله..؟
- متاسفم اما من يه مشکلی واسم پيش اومده. بعيد می دونم بتونم به جلسه امروزم برسم.
- نه مشکل خاصی نيست...
- گفتم که چيز خاصی نيست.
- خودم با آقای دکتر هماهنگ می کنم... خواهش می کنم. خداحافظ.
بلافاصله بعد از تماس دوباره به سمت من می چرخه. دهانش رو برای حرف زدن باز می کنه که دوباره زنگ گوشيش مانعش می شه. گوشی رو جلوی صورتش می گيره. با ديدن شماره لبخند می زنه و جواب می ده:
- می بينم که خبرا زود می رسه...
- ...
- نترس، چيزی نيست...
- ...
- نه باور کن، فقط...
نگاهش رو به چشمهای من می دوزه و می گه: موش گرفتم. اونم چه موشی..‼!
از نگاهی که به من می کنه احساس می کنم داره در مورد من صحبت می کنه.حرصم می گيره. به چشمام رنگ خشم می پاشم و نفسم رو صدادار بيرون می دم.
نمی دونم که طرفش چی می گه که با صدای بلندی می خنده و با لحنی که سعی می کنه خنده شو کنترل کنه جواب میده : - نه بابا... مرگ موش لازم نيست. حيفه واسه مردن...
عصبانيتم بيشتر می شه. مردک گستاخ روبروم وايساده و اراجيف می بافه...
- فعلا که گيرم حالا بعدا می زنگمت...
- ...
- فعلا...
گوشی رو که قطع می کنه نگاهی به سر و ته خيابون خلوتی که پرنده توش پر نمی زنه می کنه و میگه: خوب خانوم حالا می خوای چی کار کنی؟
نگاهمو ازش می گيرمو به دست به سينه به روبرو خيره می شم و باز هم بدون اينکه فکر کنم دهنم رو باز می کنم: - معلومه منتظر می شيم پليس بياد...
اونقدر حرفم غير منتظره و عجيبه که پريناز با تمام سکوت چند دقيقه ايش که به شدت توی ذوق می زنه، هين بلند و کشداری می کشه و با دهن باز نگاه متعجبش رو بين من و مرد می چرخونه. تند نگاهش می کنم و با صدای اهسته ای می گم: مرض، چته...
خيلی جدی نگاهم رو ازش می گيرم و به صورت مرد که لبخند کجی رويه لباشه خيره می شم.
- باشه، حرفی نيست. حالا من بزنگم يا زحمتش بيفته گردن شما..
باز هم بی فکر جواب می دم: - خودم تماس می گيرم...
با چشم دنبال گوشی موبايلم می گردم. جايی بين فرمون و عقربه های سرعت سنج ماشين پيداش می کنم. می خوام شماره بگيرم که صدای مرد دوباره بلند می شه:- پس حتما بفرماييد که از پشت با سرعت حداقل 100 تا اونم تويه خيابون خلوت کوبوندين به ماشين پارک شده بنده...
گوشی رو پايين ميارم و به قيافه مرد خيره می شم. معلومه که پليس منو مسبب می دونه. فکر اين يکیشو نکرده بودم. اما اگه جا بزنم خيلی برام بد می شه... من اهل کوتاه اومدن نيستم. خونسرد به مرد که يه دستش رو روی سقف ماشين تکيه زده و با کمری خم به چشمام خيره شده نگاه می کنم. اما فکر کنم اونقدرها تو حفظ ظاهرم موفق نيستم که مرد بلند می خنده و می گه: - جای تو بودم اين کار رو نمی کردم. من پيشنهاد بهتری واست دارم. اگه قبول کنی از خسارتم می گذرم.
دوست ندارم به اين زودی پا پس بکشم اما صدايی توی سرم منو وادار به شنيدن پيشنهادش می کنه. می دونم اگه پای پليس وسط بياد ، نمی تونم به هيچ بهونه ای رانندگی با گواهينامه پانچ شده ام رو توجيه کنم. با اين وجود هنوز هم مطمئنم که برای تسليم شدن خيلی زوده...می دونم که اگه به همين راحتی ميدون رو خالی کنم بعدا به هيچ وجه نمی تونم جلوی غرور در معرض خطرم، کمر صاف کنم!!!!! سرم رو به پايين میندازم و به انگشت های قفل شده ام روی فرمون ماشين خيره می شم.. توی شک و دودلی دست و پا می زنم که پريناز تير خلاص رو به غرور دست نخورده ام وارد می کنه.
- چرا معطلی خره... مثل اينکه يادت رفته مدت بيمه ات هم تموم شده و هنوز تمديدش نکردی...
از حرف پريناز وا می رم... فکر اين يکی رو نکرده بودم. به ياد اصرارهای مامان برای رسيگی به وضعيت بيمه ( شخص ثالث) ماشين می افتم و زير لب به خودم که 2 هفته است موضوع به اين مهمی رو پشت گوش ميندازم، ناسزا می گم...
بالاجبار تصميم آخر رو می گيرم. فرمون توی دستام مشت می شه. نگاهم برای لحظه ای به سمت صورت خندونش کشيده می شه اما بلافاصله با بی خيالی نگاهمو ازش می گيرم و به جلو خيره می شم: - خوب می شنوم؟
سرش رو کج می کنه و نگاهش بين من و پريناز می چرخه و در آخر روی من متوقف می شه. صاف می ايسته و در حاليکه دستاش رو توی جيب شلوارش فرو می بره، نگاهش رو به ته کوچه می دوزه و با لحن بيش از حد خونسردی می گه: - با من دوست شو‼!
از شنيدن چيزی که به هيچ وجه انتظارشو ندارم به وضوح جا می خورم. نگاهم رو خيلی سريع به صورتش می دوزم. احساس کسی رو دارم که دستش انداختن. اما چهره جديش هيچ اثری از شوخی رو نشون نمی ده. هنوز متعجب نگاهش می کنم که سرش رو می چرخونه و نگاه متعجب منو غافلگير می کنه: - خوب جواب؟
به خودم ميام . تکونی می خورم و سعی می کنم لحنم رو خيلی جدی نشون بدم : - اصلا شوخيه خوبی نبود آقا.
دوباره خم می شه و سرش رو درست روبروی من توی قاب پنجره ثابت نگه می داره. صداش توی سرم می پيچه : - قيافه من شبيه آدمايه که می خوان شوخی کنن؟
دوباره به صورتش نگاه می کنم. دقيق. اينبار با وسواس بيشتر. چهره اش واقعا برازنده است. اما اين مسئله باعث نمی شه که بتونم به آدمی که درست چند دقيقه قبل خسارت چند ميليونی به ماشينش زدم اعتماد کنم. نگاهمو ازش می گيرم. به پريناز که با چشمای بيش از حد گشاد شده به من نگاه می کنه خيره میشم... قطعا توی اين وضعيت انتظار کمک از اون خواسته غير معقوليه. توی ذهن مشکوکم هم نمی تونم دليل مناسبی برای اطمينان کردن به مرد پيدا کنم.پس سريع به قالب هميشگيم برمیگردم و بهترين جواب ممکن در رو با صدای کاملا محکم و جدی اعلام می کنم : متاسفام آقا. ترجيح می دم خسارتتون رو نقدا پرداخت کنم.
بلافاصله جوابم رو می ده: - خوبه...
بی هيچ حرفی در ماشين رو باز می کنه و می گه: حداقل پياده شو يه نگاه به ماشين بنداز...ببين می تونی از پسش بربيای يا نه..
بی اراده دوباره به پری که به معنای واقعی کلمه خشکش زده نگاه می کنم. دوست دارم پری رو که با صدای بلند تموم شدن مدت بيمه ام رو ياد آوری کرده خفه کنم. احساس می کنم مرد حداکثر استفاده رو از برگ برنده ای که با حماقت پری نصيبش شده خواهد کرد...توی دلم به خودم نامطئنم دلداری می دم. توی اين موقعيت بهتره خودم رو نبازم. از روی صندلی بلند می شم و از کنارش که با فاصله کمی از من ايستاده می گذرم و درست روبروی کاپوت جلوی ماشين خودم و بدنه انتهايی ماشين مرد می ايستم...
از چيزی که می بينم وا می رم. اوضاع از چيزی که فکر می کردم، واقعا وخيم تره.. اين وسط تمام خسارتی که به ماشين خودم وارد شده رو فراموش کرده بودم. توی دلم به شدت به خودم بد و بيراه می گم. عجب غلطی کردم. انقدر غرق توی خودم هستم که با تکونی که می خورم از جا می پرم. نگاهی به دست مرد که به بازوم بند شده می اندازم و به صورتش خيره می شم، فکر می کنم بايد توی تصميمم تجديد نظر کنم اما غرورم اين اجازه رو به من نمی ده.
- خوب خانوم چه جوری می خوای خسارت منو پرداخت کنی؟
سکوت می کنم. سرم رو به زير ميندازم. دوباره به حرف مياد: خانوم من انقدر وقت ندارم که بخوام بيخود تلفش کنم. جواب منو بده.
صداش انقدر محکم و جديه که بی اختيار زبونم بند مياد.چيزی برای گفتن ندارم. چهره در هم و عصبانيش من رو بيشتر وادار به سکوت می کنه. فکر می کنم چاره ای به پذيرفتن شکست ندارم...اين بار بايد از غرورم بگذرم . با صدايی که به سختی شنيده می شه جواب میدم: - قبول می کنم.
مرد که هنوز اسمش رو هم نمی دونم ابروهاشو بالا میده و با تعجب می پرسه: - نشنيدم؟
مطمئن هستم که شنيده و مطمئن تر اينکه قصد آزارم رو داره. و از همه مهمتر خوب می دونم که اگه بيشتر از اين از غرورم بگذرم اصلا نمی تونم خودم رو ببخشم. دوباره نگاهی به ماشين ها ميندازم و با تاسف سرم رو تکون میدم. بالاجبار تکرار می کنم: - گفتم قبول می کنم.
- چی رو؟
با عصبانيت سرم رو بلند می کنم و به چهره خونسرد مرد خيره می شم. خيلی خونسرد ومغرور دست به سينه ايستاده و من رو نگاه می کنه. دوست دارم دهنم رو به پرخاش باز کنم که ابروهاشو بالا میندازه و میگه: - بهتره قبل از اينکه حرف بزنی به عاقبتش فکر کنی.
دهان باز شده ام رو می بندم و با اکراه جواب می دم: - پيشناد دوستيتون رو...
توی يک حرکت روی صورتم خم می شه. نگاهش روی تک تک اعضای صورتم سر می خوره. بعد درحاليکه صاف می ايسته جواب میده: - متاسفم. من پيشنهادم رو پس گرفتم...
خشکم می زنه. شايد هم وا رفتم؟‼!
آب دهنم رو به زحمت قورت می دم و به صورت کاملا جديش خيره میشم. همه اميدم برای پيدا کردن رگه های شوخيه کلام يا حتی نگاهش ناميد میشه... نميدونم توی اون لحظه چطور هنوز زنده موندم و روبروی آدمی ايستادم که همه غرور 24 ساله ام رو به بازی گرفته...
هنوز گيجم. صداش توی سرم تکرار می شه... پيشنهادی که پس گرفته شده... پيشنهاد.... متاسفم... خدای من‼!
دوباره نگاهش می کنم، دهان خشک شده ام رو باز می کنم تا کلام سراسر توهين و تحقيرش رو بی جواب نذارم، اما ... هيچ کلامی، هيچ حرفی... هرچی فکر می کنم جوابی برای اين همه غرور لگدمال شده پيدا نمی کنم. نگاهش به خنده می شينه و لبخند کجش که بی شباهت به پوزخند نيست احساسات سرکوب شدم رو بيشتر آزار میده... دوست دارم با دست های مشت شده ام توی صورتش بکوبم شايد غرور جريحه دار شدم کمی فقط کمی آروم بشه اما انگشتهای مشت شدم تمام زور و قدرتشون رو به کف دستم وارد می کنند و به يادم ميارن که هنوز برگ برنده دست طرف مقابله.
از عجزی که گريبان گيرم شده به شدت بيزارم. هيچ راه فراری برای اين موقعيت واقعا اسفناک به ذهنم نمی رسه. صدايی توی ذهنم خوابيده ام تکرار می شه: برو‼! توی يک حرکت ازش فاصله می گيرم و سوار ماشين می شم.
از شيشه جلوی ماشين بهش خيره می شم، هنوز دست به سينه ايستاده و با پوزخند کذايش به من نگاه می کنه. حال خودم رو نمی فهمم. در حاليکه نگاهم روی صورتش ثابت مونده،ماشين رو روشن می کنم. ابروهاش از حد معمول بالاتر میره. اما پوزخند دوست داشتنیش حتی برای يه لحظه کمرنگ تر نميشه. دنده رو جا می زنم و باز هم قبل از اينکه از تصميمم منصرف بشم از صحنه تصادف فرار يا شايد پرواز می کنم.
از توی آينه ماشين به پشت سر نگاه می کنم. هنوز ايستاده. بدون هيچ حرکتی. ديوونه....
- داری چه غلطی می کنی؟
صدای پريناز سکوت حرص آلودم رو می شکنه و مقدمه ای می شه برای شروع سرزنش هاش... جوابش رو نمی دم. حالا حتی از پريناز هم خجالت می کشم. احساس می کنم غرور دوست داشتنی ام جلوی نزديکترين دوستم از دست رفته...بدون هيچ حرفی با سرعت نور فقط پرواز می کنم.
پريناز که از آروم کردن من نااميد شده با دست راستش به دستگيره در چنگ می زنه و با دست ديگش کناره صندلی رو می چسبه...دلم به حال، حال نزارش می سوزه اما پس غرور بر باد رفته من چی می شه. بی هيچ حرفی پريناز رو جلوی در خونه می رسونم. جلوی در خونه اش که ترمز می زنم کمی به جلو پرت می شه... منتظرم که پياده بشه... اما هم چنان نشسته و به من نگاه می کنه. احساس می کنم برای گفتن حرفی ترديد داره.. حوصله شنيدن نصيحت و سرزنش رو ندارم با اينحال بر می گردم و به صورت کاملا رنگ پريده اش نگاه می کنم... آب دهنش رو قورت می ده و با لحن دلخوری که کمتر ازش شنيده بودم حرف می زنه: خيلی احمقی...
همين‼! بدون حرف اضافه تر از ماشين پياده می شه، توی دلم به فرار پری از ماشين می خندم و قبل از اينکه در رو کامل ببنده پام رو روی گاز فشار می دم و پرواز بعديم رو به مقصد خونه هدايت می کنم...
به خونه که می رسم، با ديدن چراغ های خاموش و پنجره های تاريک ،خداروشکر می کنم که مامان و بابا خونه نيستند و من از سوالهای بازخواست مابانه بابا تا اطلاع ثانوی در امانم. توی دلم لبخند می زنم اين يکی رو شانس آوردم...
ماشين رو توی پارکينگ خونه پارک می کنم. اما توان پياده شدن از ماشين رو ندارم. احساس می کنم که خواب ديدم. يعنی دوست دارم که خواب ديده باشم. همه صحنه های امروز مثل نوار ضبط شده از جلوی چشمام می گذره. سرم رو روی فرمون می گذارم ... دوست دارم به افکار درهمم نظم بدم... دلم به شور افتاده . اين اولين باريه که توی موقعيت اين چنينی قرار گرفتم. نمی دونم برای فرار از اين اوضاع بهم ريخته بايد چه کنم. همونطور که سرم رو روی دستهای قفل شدم به فرمون تکيه زدم ياد حرف آخر مرد می افتم. ذهنم بيش از پيش خسته می شه... غرورم رو به معنای واقعی کلمه از دست رفته می بينم... دوست دارم بغضی که به گلوم چنگ انداخته رو آروم کنم. اما می دونم که گريه توی ديکشنری زندگی من معنايی نداره... فکر می کنم... فکر می کنم... اونقدر فکر می کنم که کم کم پلک هام سنگين می شن و قبل از اونکه بخوام مانعشون بشم روی هم می افتن و من بعد از يک روز پر دردسر پشت فرمون ماشين خسارت ديده ام به خواب می رم.
***
با احساس لرزی که توی بدنم افتاده چشمام رو باز می کنم.سرم رو از فرمون جدا می کنم. با تعجب به ماشين و وضعيت به خواب رفته ام نگاه می کنم. کمی طول می کشه تا اتفاقات امروز رو به خاطر بيارم.. از به ياد آوردن اتفاقات امروز دوباره و برای بار هزارم در طول چند ساعت اخير آه از نهادم بلند می شه. سرم رو به طرفين تکون می دم و با صدای گرفته ام زمزمه می کنم: گند زدی تارا..
به سختی از ماشين پياده می شم. بدنم خشک شده و برای تکون دادن دستهای قفل شده روی فرمون ماشين درد بدی رو تحمل می کنم. در حاليکه بازو و شونه دست راست رو با دست چپم می مالم به سمت جلو ماشين میرم. توی تاريکی و سياهی پارکينگ چيز زيادی قابل درک نيست. دست راستم برای پيدا کردن چراغ روی ديوار می کشم... به محض روشن شدن چراغ، ماشين تصادف کرده ام به من دهن کجی می کنه. تازه می تونم عمق فاجعه رو در کنم. جلو می رم. دستی روی بدنه ماکسيمای دوست داشتنی ام می کشم...هديه عزيز بابا برای قبول شدن توی دانشگاه‼!
- منو ببخش پسر، خودم درستت می کنم. از روز اول بهتر، باشه؟
زير لب غر می زنم و به مرد بنزسوار که مسبب نزول هم چين بلايی بر سر ماشين عزيزم شد بد و بيراه می گم... صدای زنگ در خونه که بلند ميشه منو به خودم مياره.. دست از ناز و نوازش ماشين برمیدارم.
وارد خونه می شم. فاصله چندانی با در ورودی ندارم. از آيفون تصويری بيرون رو نگاه می کنم. کسی رو نمی بينم. ذهن خستم به سمت مزاحم کوچولوی همسايه می ره. از در و از آيفون فاصله می گيرم و در حاليکه دکمه های مانتو رو باز می کنم به سمت آشپزخونه می رم. با بی حوصلگی مانتو رو از تنم خارج می کنم و گردنم رو از شال پيچيده شده به دورش آزاد. در يخچال رو باز می کنم. بی معطلی بطری آب رو بر ميدارم و تشنگيم رو با خوردن آب برطرف می کنم. صدای دوباره زنگ در مانع از اين نميشه که دست از بطری آب بکشم. بعد از خوردن آب بطری رو بالای سرم می برم و با خالی کردن آب سرد روی سرم درست وسط آشپزخونه سعی در خنک کردن مغز داغ شده ام دارم. آب از سرو صورت وموهام روی لباس ها و کف سنگ شده آشپزخونه می چکه.صدای زنگ دوباره، سه باره و در نهايت زنگ ممتدی که حتی يک لحظه قطع نمی شه منو از آرامش ساختگيم دور می کنه. صداش مثل پتکی توی سرم می پيچه... دستم رو به گوشهام می گيرم...
با صدای تقريبا بلند داد می زنم: مزاحم لعنتی، حاليت می کنم...
با عجله و بدون فکر به سمت در می رم ، با چند قدم بلند خودم رو به در می رسونم. توی يک حرکت در رو باز می کنم، و اون لحظه است که از ديدن کسی که پشت در ايستاده وا می رم....
مرد بنز سوار ‼‼
مرد بنز سوار که حدس می زنم از ديدن من توی اون وضعيت شوکه شده، بعد از چند ثانيه مکث، هر دو دستش رو به قاب در تکيه می ده، روی صورتم خم ميشه و با چشمای قفل شده توی چشمام و با همون لبخند کذايی اش، به من اشاره ای می کنه و می گه: - انتظار نداشتی که ضارب ماشينم رو به همين راحتی فراموش کنم‼!
-------------------مرد بنز سوار که حدس می زنم از ديدن من توی اون وضعيت شوکه شده، بعد از چند ثانيه مکث، هر دو دستش رو به قاب در تکيه می ده، روی صورتم خم ميشه و با چشمای قفل شده توی چشمام و با همون لبخند کذايی اش، به من اشاره ای می کنه و می گه: - انتظار نداشتی که ضارب ماشينم رو به همين راحتی فراموش کنم‼!
وا می رم، مات میشم، خشک میشم.
اونقدر شک زده و متعجبم که نفس کشيدن رو هم فراموش می کنم. چشمام تا آخرين حد گشاد می شه و ضربان قلبم به اوج می رسه. چند باری پشت سرهم و بی وقفه پلک می زنم تا از واقعی بودن چيزی که می بينم مطمئن بشم. کنترلی روی لرزش پاهاي بی رمقم ندارم...با وجود گرمای شهريور ماه، لرزش شديدی توی تنم می پيچه. احساس نامطلوب کمبود اکسيژن باعث می شه تا نفس حبس شدم رو با بازدم عميقی بيرون بدم.
سعی می کنم به خودم مسلط باشم.يعنی دوست دارم که به خودم مسلط باشم... ترجيح می دم به همين راحتی شکست خورده نباشم. شکست و شکست خوردن در دايره لغات زندگی من جايی نداره، ... اما... به معنای واقعی کلمه می ترسم، با بند بند اعضا و جوارحم.. شوکه شدم.. يا شايد ضعيف شدم. شايد هم بازنده... حس می کنم تمام اتفاقات امروز از تصادف ناخواسته و رد شده بزرگراه تا تصادف عمدی و به بار نشسته الهيه، مثل فيلم تند شده پيش چشمام رژه می ره و در آخر به جلوی در خونه ما می رسه. يه سوال مدام توی ذهنم تکرار می شه: آخه چه طور ممکنه؟
لبخند کج و پوزخند مانندش، خوشی انتقامم رو زائل می کنه.. تلخیه حس جريحه دار شدن غرورم ، دوباره جون می گيره.. ترجيح می دم در عالم بی خبری سير کنم تا در عالم واقعی تاراج رفتن غرور و پذيرفتن شکستم رو شاهد باشم... تصوير مردی که شيطنت چشمهاش رو کم کم به تعجب نگاهش قرض میده، جلوی چشمام به دوران می افته. احساس می کنم برای ايستادن توانی ندارم ... پاهام تحمل وزن نه چندان سنگينم رو نداره... و... درلحظه اخر سياهی جايگزين رنگ های در هم و به هم پيچيده مقابلم می شه...
****
با ضربه های پی در پی و محکمی که به سيلی های تنبيه مابانه نزديکه، چشمهام رو باز می کنم. هنوز چشمام نيمه بازه که هجوم ناگهانی آب به صورتم من رو مثل برق گرفته ها سر جام می شونه... گيجم! اين گيجی برای بار هزارم امروز دامنگيرم شده...
اولين چيزی که می بينم چشمهای به شيطنت نشسته يه مرده... با دقت به من خيره شده، نگاهش رنگ طعنه و پيروزی داره.
- چه عجب فکر کردم مردی؟
سعی می کنم حرفش رو حلاجی کنم اما، هنوز گيجم و جايگاهم رو نمی دونم. نگاه خيرم رو ازش می گيرم و به اطراف می دوزم. کم کم متوجه می شم که روی مبل تک نفره هال نزديک به آشپزخونه و با فاصله زياد از در ورودی نشستم يا شايد وارفتم و مرد که هنوز هم به جز اسم ماشينش اسم ديگری برايش سراغ ندارم کنارم روی زمين زانو زده. به پارچ نيمه خالی توی دستش خيره می مونم. کم کم موتور ذهنم به حرکت می افته و می تونه اتفاقات رو حلاجی کنه...نگاهم هنوز روی پارچ آب ثابت مونده و حس خفگی چند لحظه پيش توی ذهنم تکرار می شه. دوباره به مرد که هنوز کنارم بی هيچ کلامی نشسته خيره می شم. لبهاش به خنده باز می شه. و من در حاليکه از پشتی مبل فاصله می گيرم به طرفش خم می شم، توی چشمای متعجبش براق می شم و باز هم اولين چيزی که به ذهنم می رسه رو به زبونم ميارم: - تو خونه من چه غلطی می کنی...؟!
لحنم اونقدر محکم و تن صدام اونقدر بلنده که ابروهای مرد بالا می ره، چند ثانيه با بهت زدگی نگام می کنه و در حاليکه لبخند کجی می زنه جواب می ده: انتظار نداشتی که جلوی در ولت کنم برم؟
چند لحظه مکث می کنه و بدون هيچ تغييری در وضعيتش،با نگاهی بی خيال خيره نگاهم می کنه و جواب ميده: اين نوع جديده تشکر کردنه؟‼
بی معطلی جواب می دم: خيله خوب‼!...هرچند که من ازتون نخواستم کمکم کنيد اما به هر حال،ممنون که منو از جلوی در خونه آورديد داخل و نذاشتين همونجا بمونم... حالا که ديگه نيازی به کمکتون ندارم، بفرماييد...‼
بفرماييد آخر رو با غيظ می گم و به در ورودی اشاره می کنم.
لحظه ای چشماش ريز می شه و دوباره به حالت عادی برميگرده، مطمئنم که توی ذهنش تغيير حالتهای لحظه ايه من رو تحليل می کنه که پوزخندی روی لباش می شينه. با خونسردی تمام از روی زانوهاش بلند می شه و روی مبل روبرويم می شينه و می گه: اما هنوز قرار ناتموم ما تموم نشده...
اينبار ابروهای منه که تا آخرين حد بالا می ره...می خوام حرف بزنم که بی حوصله دستش رو به نشونه سکوت جلوم نگه ميداره. با اين کارش گاردی که برای حرف زدن گرفتم رو کنار ميزنم و با نگاه به قول بابا گستاخم به چشماش خيره میشم.
برای اينکه فرصت حرف زدن رو به من نده بلافاصله ادامه ميده: - سعی کن قبل از اونکه دهنتو باز کنی و تصميم عجولانه بگيری خوب فکر کنی...
می خوام يه فرصته ديگه بهت بدم
برای اينکه فرصت حرف زدن رو به من نده بلافاصله ادامه ميده: - سعی کن
قبل از اونکه دهنتو باز کنی و تصميم عجولانه بگيری خوب فکر کنی...
می خوام يه فرصته ديگه بهت بدم...
- اميدوارم پشيمونم نکنی و باعث نشی برای اينکه به يه دختر اعتماد کردم، احساس حماقت کنم.با
شک و ترديد و از فاصله 2 متری به مرد جوون روبروم که حتی هنوز باور نمی
کنم به خاطر يه اتفاق نه چندان پيچيده ، روی مبل خونه ام نشسته خيره شدم.
توی دلم به جای خالی مامان و بابا فکر می کنم و به استفاده تمام و کمالی که
از نبودشون می برم...‼! حس آدمی رو دارم که به اعتمادی که بهش شده خيانت
کرده. دلم به شور می افته.. ياد مامان و بابا من رو به تصورات سرزنش آلود
بابا می کشونه... اگه همين الان سر زده برمی گشتندو من رو با اين تنها توی
خونه می ديدن، ؟! وااااااااای خدای من‼!.. ترجيح می دم افکار منفی رو که
داره به ذهنم هجوم مياره کنار بزنم. مامان و بابا برای يه پروژه کاری، به
اصفهان رفته بودند و بعيد می دونستم که حالا حالاها پيداشون بشه. تجربه
نشون داده که سفرهای کاريه بابا حداقل يک هفته زمان می بره. اما واقعا نمی
تونستم مانع نفوذ افکار مزاحم به سرم بشم. برای همين سرم رو به شدت به
طرفين تکون دادم و سعی کردم همه افکار منفی رو دور بريزم.
صدای
متعجب يا شايد عصبی مرد منو از نگرانی ناخواسته ام جدا کرد: - معلوم هست
چی کار میکنی؟ حواست کجاست؟... دارم کم کم احساس می کنم که با يه آدم
ديوونه طرفم...
چی؟؟؟؟
ديوونه؟؟؟‼! از توهينش به شدت جا می خورم. اين ديگه شورش رو در آورده
بود‼! ابروهام به صورت خودکار تو هم گره می خوره.نگاهم رو ازش می گيرم و به
در می دوزم و درحاليکه به سرعت از جام بلند می شم وبا دستم به سمت در
اشاره می کنم داد می زنم: - بيروووون...
وقتی
هيچ صدايی از طرف مقابلم نمی شنوم با گوشه چشم به اونکه راحت روی میل لم
داده و در حال پوست کندن سيب روی ميزه نگاه می کنم. از خونسرديش حرصم می
گيره، دوباره با صدايی که بی شباهت به فرياد نيست تکرار می کنم: - گفتم
بيرون...
سيبی
رو که پوست کنده قاچ می کنه و يکی از تکه هاشو با چنگال جدا می کنه و به
سمتم می گيره: - هميشه اينجوری حرص می خوری؟ بهتره تجديد نظر کنی، شدی
دوپاره استخون ؟
با
عصبانيت چنگال رو از دستش قاپ می زنم و اونرو به روی ميز پرت می کنم. بدون
اينکه از حرکتم جا بخوره با کاردی که توی بشقابشه تکه ی ديگری بر میداره و
با آرامشی که برام قابل تصور نيست شروع به خوردن می کنه.
خونسردی
که توی رفتار و حرکاتشه منو که مثل اسپند روی آتيش بالا و پايين می پرم
بيشتر حرص می ده... با چشمايي که حالا 2برابر اندازه طبيعيشون شده خصمانه
حرکاتش رو تحت نظر می گيرم. خوردنش که تموم می شه از روی جعبه دستمال کاغذی
روی ميز دستمالی بر ميداره و با اون دستهاش رو پا کی کنه. دستمال مچاله
شده رو توی بشقاب کنار پوست جدا شده سيب ميذاره. به آرومی به پشتی صندليش
تکيه می ده. همزمان با اينکه دستش رو روی دسته های مبل می کشه،می گه: من
جای تو بودم انقدر بیخود جلز و ولز نمی کردم. بهتره بدونی من تا حرفمو نزنم
از اينجا نمی رم . پس بهتره مثل بچه های خوب بشينی و به حرفام گوش بدی...
- اينم بدون که من هميشه انقدر آروم نيستم. جای تو بودم از محبتی که در حقم شده سو استفاده نمی کردم...
دستام به صورت خودکار به کمرم بند می شه... با صدايی که سعی می کنم، فقط سعی میکنم خشم ظاهريم رو نشون نده حرفش رو قطع می کنم و میگم: - فعلاکه نه شما جای من هستيد و نه من علاقه ای به شنيدن حرف های ادم مزاحمی مثل شما رو دارم.
بعد
به بشقاب ميوه روبروش اشاره می کنم و می گم: - به اندازه کافی هم پذيرايی
شديد پس لطفا رفع زحمت کنيد و گرنه من هم بلدم چجوری رفتار کنم.
درحاليکه آرنج دستهاش و روی دسته مبل تکيه
میده انگشتهاشو توی هم فرو می بره و نگاه خندونی به من می کنه و می گه: -
واقعا بلدی؟ خوب مشتاقانه منتظرم ببينم می خوای چه جوری رفتار کنی؟
ديگه
کم کم دودهايی رو که از سرم بلند می شه به وضوح حس می کنم. از پررويی بيش
از حدش جري می شم و با قدم های بلند و محکم به سمت گوشی تلفن که روی اپن
آشپزخونه و درست پشت سرش گذاشته شده می رم. بی هيچ حرف اضافی گوشی رو
برميدارم و شماره 110 رو می گيرم...
به سمتش برمی گردم و بانگاهم براش خط و نشون می کشم. خودش رو به طرف من متمايل می کنه و با چشمهای ريز شدش به من خيره می شه.
روم
رو ازش می گيرم و همونطور که به اپن آشپزخونه تکيه می دم، منتظر وصل شدن
تماس هستم. تماس خيلی زود وصل می شه و من بلافاصله جواب می دم: الو 110؟...
هنوز حرفم تموم نشده که گوشی به شدت از دستم کشيده میشه. و قبل از اون که فرصت کنم متوجه ماجرا بشم احساس کشيده شدن يقه لباسم به سمت بالا منو متوجه مرد می کنه. تو فاصله ی به شدت نزديکی،
سينه به سينه من ايستاده. چهره تقريبا آرومش حالا به سرخی نشسته و با
دستهاش يقه لباس من رو گرفته و چشم در چشم من نفس های عصبی و حرص آلودش رو
با غضب بيرون میده.
انقدر
دست پاچه شدم که تقريبا حرف زدن يادم رفته. با فشاری که به لباسم مياره
احساس خفگی تو وجودم قوت می گيره. برای رهايی از اين حس نامطلوب روی نوک
پنجه های پام می ايستم و دستم رو روی مچ دستاش حلقه می کنم و در آخر با
وحشتی که توی نگاهمه بهش خيره می شم...
حرف نمیزنه و فقط در سکوت آزاردهنده ای نگام می کنه... احساس می کنم که ضربان قلبم به 1000 ميرسه... مستاصل، نامطمئن و بريده بريده می پرسم: از جون من چی می خوای...
صداش که حالا خيلی جدی و عصبيه من رو بيش از حد می ترسونه: - ببين بچه، با من بازی نکن. مثل آدم بشين و حرف گوش کن..
با چشمام به دستاش که هنوز روی يقه لباسم قفل شده اشاره می کنم و می گم : اينجوری‼!
نگاه
عميقی به من ميندازه و يقه لباسم رو ول می کنه اما قبل از اينکه فرصت فرار
رو داشته باشم دستم رو می گيره و من رو به سمت يکی از مبلهای هال پرت می
کنه...
با صورت روی مبل ولو می شم...اما بلافاصله صاف می شينم و در حاليکه سعی می کنم ترسم رو پشت صدای معتضرم پنهان کنم، داد می زنم: - هو، چته...
انگار
حرفم بيش از حد عصبيش می کنه که با دو قدم عصبي بهم نزديکتر می
شه..بلافاصله خودم رو گوشه مبل جمع می کنم و با عجز می گم: - غلط کردم، غلط
کردم‼
-------------------------
صدای
زنگ موبايلم من رو از افکاری که توش غرق شدم خارج می کنه.سرم رو که از روی
پشتی صندلی ماشين به سمت پنجره خم شده صاف می کنم. با چشمام به دنبال گوشی
موبايلم که چند دقيقه پيش به سمت صندلی کناری پرت کرده بودم می گردم، کف
ماشين زير صندلی...
پيداش می کنم.
خم
می شم تا گوشی موبايل رو بردارم که سرم محکم به داشبورد می خوره و اوقات
تلخم رو تلخ تر می کنه. با دست چپم سرم رو مالش می دم و با دست راستم ،
تماسی رو که خيال قطع شدن نداره جواب می دم:
- بله
صدای مامان توی گوشی می پيچه: - تارا مامان خوبی؟ چيزی شده؟ صدات چرا اينجوریه..؟
اضطراب صدای مامان ناخودآگاه به تلخی لحظاتم اضافه می کنه، زير لب غر می زنم : مدام دنبال بهونه برای غم و غصه می گرده...
با همون لحن تلخم جواب می دم: - چيزی نيست..
- مطمنئن...
بيشتر از اين اجازه نمی دم تا حرفش رو تموم کنه. بی مقدمه به ميان حرفش می پرم و کوتاه و مختصر می پرسم: - کاری داشتی...؟
مامان
سکوت می کنه. می دونم که تمام خوشي ديشبش رو زايل کردم. هرچند که مطمئنم ،
می دونه که به حال و روز من، اعتباری نيست... خوشی های زودگذرم انقدرها
عمر نمی کنند و به جای اون تلخی های پی در پی ام، ...
کمی
که می گذره آهی می کشه و با صدايی که هنوز رنگ و بوی دلواپسی داره سوال می
کنه: خواستم بدونم که چی کار کردی؟ قرار کاريت رو می گم...
تلخ تر از چيزی که انتظارش رو داره جواب می دم: اين سوال رو بايد وقتی می پرسيدين که منو صبح زود بيدار کرده باشين. نه حالا که ...
پوفی می کشم و ادامه حرفم رو می خورم. با لحن نامطمئنی می پرسه: - ديرت شد؟ نرسيدی ؟
جواب خشک و خالی از هرگونه احساسم رو می دم : - بله...
و
قطع می کنم. گوشی رو پايين ميارم و توی دستم فشار میدم. برای لحظه ای دلم
برای مامان می سوزه. برای محبت بی دريغش. برای نگرانی بی انتهاش... برای
لحظه به لحظه تحمل تندی های من...
نفسم رو پر صدا بيرون می دم و سرم رو صاف به صندلی تکيه می دم. نگاهم به روبروه اما فکرم پيش حامد چرخ می زنه...
چقدر دلم هواش رو کرده.. چقدر محتاج بودنش هستم.. خدايا.. من چه دلتنگم‼!
ضربه
هايی که به شيشه ماشين می خوره منو باز هم از دلتنگيهايی که غرقش هستم جدا
می کنه. سرم به سمت شيشه کناريم برمیگردونم... سويچ رو می چرخونم و
بلافاصله شيشه رو پايين میدم.
حسام
در حاليکه دستش رو به بالای در ماشين گرفته و دست ديگه اش رو روی شيشه ای
که در حال پايين رفتنه جا می کنه، لبخند پررنگی می زنه که رديف دندونهای
سفيد و سراميک شدش به نمايش گذاشته می شه. سرم رو به نشونه سلام تکون می دم
که می گه : ديدی؟
با تعجب نگاهش می کنم: چی رو....
بدون اينکه سعی کنه دست از نمايش دندونهاش برداره می گه: دندونارو...
دستم
رو به سمت پيشونيم می برم و با حرص می گم: وای خدا.... باز شروع شد. دستم
رو کنار می زنه و با حرص می گه: چی چی رو شروع شد. نمی ميری که... يه نيگاه
بنداز.. حال کن. 3 تومن خرجش کردم.. حال کنيا...
در حاليکه دستم رو روی بالابر شيشه فشار می دم، با صدای حرص آلودی می گم: - گمشو حسام، حوصلتو ندارم ...
به
سختی دستش رو از بين شيشه و قاب اون بيرون می کشه و بعد از در آوردن صدا و
حالتم می گه: اين که قهر کردن نداره، واسه توهم وقت می گيرم يه حالی به
دندونات بدی...
از دست لودگيش کفری می شم.ماشين رو روشن می کنم. که محکم به شيشه ماشينم ضربه می زنم..
شيشه
رو پايين می کشم تا حالگيری اساسی ازش بکنم که يه قدم عقب می ره و با همون
لودگی خاصه خودش ميگه: ببخشيد، از دستم در رفت... توروخدا منو نخور...
از
حرف بی مقدمش و از ترس ساختگيش خندم می گيره. با صدای بلند می خندم. جرائت
پيدا می کنه و جلو مياد. در حاليکه با احتياط دستش رو داخل ماشين می کنه،
توی يک حرکت غافلگير کننده با سر توی ماشين خم میشه و سوييچ رو بيرون می
کشه...
بعد در حاليکه سوييچ رو تو هوا تکون می ده با لحن جدی می گه: به وحشی جماعت اعتباری نيست...
خندم
رو قورت می دم و سعی می کنم، همونطور که توی ماشين نشستم کليد رو از دستش
بقاپم که سوييچ رو توی دستش مشت می کنه و بلافاصله اونرو توی جيبش میذاره..
با لحن نه چندان جدی که مطمئنم در تصميم حسام هيچ تاثيری نداره می گم: حسام اذيت نکن ديگه، به خدا امروز حوصله خودمم ندارم..
شونه هاش رو با بی خيالی بالا ميندازه و می گه: به من چه. مگه من حوصله تو رو دارم.
از
حرفش ناراحت می شم، حسام تنها کسيه که فکر می کردم در هر شرايطی هوای من
رو داره. لحنم خشک و جدی می شه، نگاهم رو ازش می گيرم و به روبرو خيره می
شم و با ابروهای درهم می گم: کسی مجبورت نکرده دنبال من راه بيفتی...
بی خيالتر از قبل دستاشو تو جيب شلوار جينش فرو می بره و به بزرگراه خيره می شه و می گه : راست می گی... پس.. من برم. کاری نداری...
انتظار
اين يکی رو به معنای واقعی کلمه ندارم.جا می خورم. بغض می کنم. می دونم که
اين روزها دلخوشيه من حسامه... و لحظه هايی که در کنارش به بی خيالی می
گذرونم...
صدای بغض الودم ناخواسته بلند می شه: -حسام.
سرش رو جلو مياره و کنار شيشه ماشين نگه میداره: - جونم؟؟
باز
هم همون لحن شوخ و مهربونش.. برای يک لحظه احساس از دست دادن حسام قلبم رو
فشرده کرده بود. نفس راحتی می کشم. بی اختيار لبخند میزنم.
- جووووون، بخورمش...
خندم جمع می شه. چينی به بينيم مي ندازم و میگم: - اه.. چندش...
می خنده. بلند...
صاف می ايسته و می گه: خوب نخورمت...گوشت تلخ...پاشو هيکل مبارک رو تکون بده بيا تو ماشين من.
دستم رو به فرمون می گيرم: مگه ماشين من چشه که بيام بشينم تو ماشين تو...
با حاضر جوابی جواب میده: چش نيست گوشه.... بعدم من حوصله ندارم رانندگی گندتو تحمل کنم. مثل آدم که نمیرونی... از جونمم سير نشدم. تازه همين سر صبح رفتم 3 ميليون ناقابل ريختم تو دهنم...
حصمانه نگاش می کنم: - چته حالا...‼ دماغتو می گيرن قهر می کنی... پاشو يالا. از اين چشم و ابروها واسه من نيا، خر نمی شم...
صدام بالا می ره: - حسام...
- خيله خوب خر می شم... خوبه... تکون بده اون دو پاره استخوون رو که روده بزرگه کوچيکه رو خورد...
- ماشينو چی کارش کنم. نمی تونم که گوشه بزرگراه ولش کنم به امون خدا..
- نترس.
کسی به اين لگن کاری نداره... اگه هم بردنش نوش جونشون... انقدر خسيس نباش
بابا..ول کن اين مايه ابروريزيو... چشمم کور دندم نرم يکی حسابيشو واست می
خرم.
می
دونم که بحث و جدل با حسام بی فايدست..تجربه نشون داده از اون دست آدمايیه
که به هيچ وجه از حرفشون برنمی گرده .غرغرکنان ، وسايل پخش شده کيفم رو از
روی صندلی جمع می کنم و داخل کيف می ريزم. موبايلم رو به دست می گيرم و
همراه کيفم از ماشين پياده می شم و در حاليکه به ماشين اشاره می زنم به
حسام می گم: لااقل قفلش کن..
دنبالم راه می افته و با لودگی که فقط از طرف اون قابل تحمله می گه: اخ جون خر شد... چه حالی کنيم امشب...
میخندم و با صدای نه چندان بلندی که به خاطر شلوغی بزرگراه انتظار شنيدنش رو از حسام ندارم می گم: مسخره...
سريع جوابم رو ميده و میگه: اِ شنيدی؟! بد شد که...
برمیگردم
و با لبخند کجم دست به سينه روبروش می ايستم. سرش رو به سمت ماشين من
چرخونده و با دزدگيری که توی دستشه اونرو قفل می کنه.. متوجه من نميشه و
محکم به من برخورد می کنه.
از
شدت ضربه ای که به صورتم خورده بينيم به درد می افته. در حاليکه بينی قرمز
شدم رو با انگشت های دستم می گيرم داد می زنم: اوووو.... حواست کجاست؟
جوابم
رو نمی ده... چشمام رو که لحظه برخورد بسته بودم باز می کنم و خاکستری تی
شرت جذب و مردون اش رو می بينم. نگاهم رو از سينه اش می گيرم و به سمت
چشماش بالا می برم. شيطنت توی چشماش موج می زنه، نگاهم که توی نگاهش قفل می
شه با همون شيطنت مخصوص به خودش و لخن ملتمسانه ای می گه: دوباره...
دوباره... يه بار فايده نداره...
با دستم به عقب هولش می دم و شمرده شمرده می گم: ـ تو ..آدم... نمی شی...
قدم هام رو تند می کنم و با حرص توی صندلی عقب ماشينش میشينم. باخنده جلو مياد و سوارميشه و ميگه: چیکارکنم خوب حال داد ديگه...
جيغ می کشم: حسام
بلافاصله جوابم رومیده: خوب حال نداد... حالاچراعقب نشستی؟مگه من راننده شخصی باباتم..
- به تو اعتباری نيست..
- بی جنبه... جنبه شوخی نداریا... پاشو بيا جلو بشين تا نيومدم شل و پلت کنم.
لجوجانه روم رو ازش میگيرموبه بيرون نگاه میکنم،به محض اينکه صدای بازشدن در رو میشنوم ازجام میپرم. ازماشين پياده میشم. خيلی سريع روی صندلی جلو جا می گيرم و سرم رو به بستن کمربند صندلی گرم می کنم. حسام که هنوزفرصت بيرون گذاشتن يک پاش رو از ماشين، پيدا نکرده نذاشته پر صدا می خنده و می گه: اها... حالا شد.
و بلافاصله با سرعتی مافوق تصور ماشين رو به حرکت ميندازه...
می کنم. حسام که هنوز فرصت بيرون گذاشتن يک پاش رو از ماشين، پيدا نکرده
پر صدا می خنده و می گه: اها... حالا شد.
و بلافاصله با سرعتی مافوق تصور ماشين رو به حرکت ميندازه...
صدای جيغ لاستيک ها توی جيغ من گم ميشه...
چشمام رو که محکم روی هم فشار دادم به سختی باز می کنم و از زير چشم به
بزرگراه و ماشين هايی که مثل برق از جلوی چشمام می گذردن نگاه ميندازم.
صدای به ناله نشسته ام بلند ميشه:
- حسام يواشتر‼!
با خنده جواب میده: - جون من؟!
- مسخره نباش حسام. دارم سکته می کنم...
بدون اينکه حتی ذره ای از سرعت ماشين کم کنه با همون آرامش آزاردهنده جواب
میده: تو که ترسو نبودی خوشگل...
با حرص و دندونای قفل شده از ترس، به ترافيکی که هر لحظه به اون نزديکتر می شيم زل می زنم و سعی می کنم خودم رو بيشتر توی صندلی راحت هيوندای مدل جديدش فرو ببرم..
در لحظه آخر تحملم رو از دست می دم و با صدايی که بی شباهت به فرياد نيست داد می زنم: الان می خوريم... و بلافاصله دستام رو روی چشمام ميذارم... وقتی هيچ خبری نميشه دستم رو با احتياط از روی چشمم برميدارم... خبری از تصادف و ترافيکی که با سرعت به اون نزديک می شديم نيست.
خودم رو روی صندلی جابجا می کنم و صاف تر می شينم: - حسام چرا اينجوری می کنی... خوب اروم تر برو... سر که نمی بری...
بی حوصله جواب ميده: چقدر غر می زنی تارا ...
از لحنش ناراحت می شم. نگاهمو ازش می گيرمو از پنجره کناريم به بيرون خيره می شم.
کمی که می گذره، صدای زنگ موبايلم بلند می شه. برای فرار از اين سکوت آزاردهنده بلافاصله جواب ميدم: بله؟
سکوت...
با تعجب به صفحه Lcd گوشی خيره می شم. شماره ای نيوفتاده. دوباره گوشی رو کنار گوشم می گيرم: بفرماييد...
سکوت دوباره باعث می شه، بيشتر از اين منتظر نمونم و تماس رو قطع کنم.
حسام نگاه زير چشمی به من ميندازه و با لحنی جدی که خيلی کم ازش سراغ دارم می پرسه: - کی بود؟
شونه هام رو با دلخوری بالا ميندازم و نگاهم رو که برای لحظه ای به سمتش کشيده شده بود پس میگيرم. دوباره به بيرون نگاه می کنم...
فضای سنگين ماشين برام غيرقابل تحمل شده. دوست ندارم وقتی کنار حسام هستم لحظه هام انقدر تلخ باشند. اما غرورم اجازه نمی ده برای برهم زدن جو بينمون حرفی بزنم. سرم رو به شيشه کنارم تکيه می زنم و سعی می کنم از فضای ساکت ماشين فاصله بگيرم.
چشمام رو می بندم و خودم رو مجبور می کنم به دلتنگی که خيلی وقته به سراغم اومده ميدون بدم...
*** با چشمهای وحشت زده به مرد خيره می شم. وقتی از حالت من مطمئن می شه با 1 قدم خودش رو به من می رسونه و کنارم روی مبل می شينه. خودم رو بيشتر توی مبل جمع می کنم. متوجه حالتم می شه، سرش رو به سمتم برمی گردونه و می گه: خوبه حالا، نترس نمی خورمت...
از لحن پرکنايه اش حرصم می گيره. براق می شم توی صورتش تا حرف پرطعنه اش رو بی جواب نذارم که با نگاه تندش تقريبا خفه ام می کنه. سرم رو پايين میندازم.
کاملا به سمتم بر می گرده. دستش رو به زير چونم می بره و سرم رو به سمت خودش بالا می کشه و می گه: متاسفام. نمی خواستم اينجوری بشه...
چونم رو از دستش بيرون می کشم و می گم: متاسفی... از چی؟ از اينکه به زور وارد خونم شدی و داری منو تهديد می کنی...
لحن نرمش دوباره جدی می شه و می گه: بچه نشو... اين وسط تکليف خسارت ميليونی من چی می شه...
بی حوصله جواب میدم: اون تصادف هرچیز که باشه به تو اجازه نمی ده که با من اين رفتار رو بکنی..
جوابش رو بلافاصله می شنوم: اما فکر می کنم وجدانت به تو اين اجازه رو می ده که بدون جبران خسارت از صحنه تصادف فرار کنی..
شرمگين سرم رو به زير میندازم و با انگشتهای دستم بازی می کنم...
- بسه ديگه، بهتره بيشتر از اين اوقاتمون رو تلخ نکنيم...خوب.. بهتره بريم سر اصل مطلب...
حرفش بلافاصله منو ياد مراسم خاستگاری ميندازه. به سختی سعی می کنم که لبخند روی لبهام رو کم رنگ کنم. متوجه لبخدم ميشه. اخم می کنه و با تندی ادامه می ده:
- منظورم مساله ايه که به خاطرش اينجا اومدم...
اميدوارم از حرفام چيز خاصی برداشت نکنی... يعنی... اصلا، اصلا لازمه که يه چيزايی رو واست توضيح بدم.. بذار اينجوری بگم، من توی زندگيم آدم مستقلی بودم...هيچ وقت به غير از خودم به چيز ديگه يا کس ديگه فکر نکردم اما الان به دلايلی مجبورم که... می دونی من... اعتمادم رو از دست دادم... يعنی من... نمی تونم به زنها ... به زنها اعتماد کنم... میدونی به من خيانت شد. اونم از سمت کسیکه...
ميان حرف زدنش احساس می کنم که از چيزهای سرگرم کننده ای که می شنوم کم کم خوشم مياد.. بی خيال خياری رو از داخل ظرف ميوه برميدارم و گاز محکمی می زنم ...
از عکس العملم کفری می شه... خيار رو از دستم می گيره و می گه: اصلا فهميدی چی گفتم..
خيارم رو از دستش قاپ می زنم و جواب می دم: نفهم که نيستم.
نگاهش رو از من می گيره...کلافه دستش رو چند بار روی موهای کوتاهش می کشه.... چند دقيقه سکوت می کنه... دوباره به سمتم بر می گرده...در حاليکه دستش رو به پشتی مبل پشت سرم بند می کنه ، روی صورتم خم ميشه و خيلی سريع حرف ناتمومش رو کامل می کنه:
- عاشقم کن...
گيج نگاهش می کنم. هنوز توی درک حرفی که زده دچار مشکلم... سرم رو کج می کنم. حرفی نمی زنم. يعنی درست متوجه منظورش نشدم... نه، فکر می کنم اونقدر تند گفت که اصلا درست نشنيدم... تکه اخر خياری که در دست دارم توی دهنم جا می دم و بی خيال به صورتش زل می زنم.
موشکافانه نگاهم می کنه. نگاهش توی صورتم می چرخه. تک تک تغييرات صورتم رو زير نظر داره. فکر می کنم منتظر واکنشی از سمت من شده که هيچ حرفی نمی زنه...
شونه هامو بی خيال بالا ميندازم و هم زمان با اينکه از روی مبل و کنار دستش بلند می شم می گم: - خودت فهميدی چی گفتی؟
با بی صبری دستم رو می کشه و مانع از بلند شدنم می شه و برای اينکه دوباره هوس بلند شدن نکنم دستم رو آزاد نمی کنه....
نگاهم رو اول به دستم بعد به چشماش می چرخونم. اميدوارم متوجه منظورم بشه و دستم رو رها کنه. اما هم چنان با سماجت دستم رو گرفته و توی صورتم دقيق شده...
- خوب؟
با صدای نه چندان بلندی جواب می دم: - خوب چی؟
- جواب؟
- انتظار داری وقتی متوجه نشدم چی گفتی چی جوابتو بدم...
بی حوصله دستم رو فشار می ده و می گه: - دستم ميندازی؟
بی اختيار از درد داد می زنم: اخ اخ شکستيش ديوونه، دستمو ول کن...
به داد و بيدادم توجهی نمی کنه و همونجور ادامه می ده: ببين دختر خوب، من خيلی وقت ندارم.. اميدوارم فکر نکنی که ازت خوشم اومده يا هر چيز ديگه که هم چين معنی ميده... پيشنهادی که بهت کردم از رو اجباره... می فهمی...
در حاليکه هنوز از حرفاش سر در نميارم داد می زنم: چی چيو هی می فهمی،می فهمی...مگه من نفهمم که نفهمم...
دستم رو ول می کنه و به روبروش خيره می شه: خوبه، حالا که می فهمی نظرت چيه؟
از ترس اينکه دوباره مورد ضرب و شتم قرار بگيرم و البته با شوق اينکه زودتر از دستش خلاص بشم جواب می دم: - آره، باشه هرچی که تو بگی.
ابروهای بالا رفتش منو متوجه تعجب بيش از حدش می کنه. دوباره برمی گرده و نامطمئن به من خيره می شه...
- خيلی زود قبول کردی؟‼! يعنی هيچ توضيح اضافی نمی خوای؟ نمی خوای بدونی چرا همچين چيزی ازت می خوام؟؟؟؟
بی حوصله جواب می دم: مگه فرقی ام می کنه..
لبخند پهن و شيطنت آميزی می زنه و می گه: البته مشخص بود که هم چين پيشنهاد اکازيون و درست حسابی رو از جانب کسی مثل من رد نمی کنی...اميدوارم که بدونی چی ازت می خوام و مهم تر از اون اينکه چيزهای کوچيک من رو راضی نمی کنه.. فقط بايد بدونی که تو 1ماه فرصت داری... فقط 1 ماه... اگه تو اين 1 ماه موفق شدی، خوب شايد بتونيم در مورد ادامه اين جريان يه تصميماتی بگيريم... اگه که نه شما بايد تمام خسارت من رو تمام و کمال تقديمم کنی... فهميدی؟
با اينکه واقعا از حرفاش و قراری که گذاشته حتی يک کلمه هم چيزی متوجه نشدم اما به خاطر آلرژی که نسبت به کلمه فهميدی دارم عصبی جواب میدم:
- ای بابا، گير داديا... چقدر می گی فهميدی... بله آقای محترم متوجه شدم...
خونسرد شونه هاشو بالا ميندازه و می گه: نمی خوای بدونی چرا تورو انتخاب کردم؟
به لحن شيطنت بارش شک می کنم... می دونم جوابی که منتظر شنيدنش هستم به هيچ وجه باب طبعم نيست...
با لبخند کجی که روی لباش مياد مطمئن می شم: - چون اونقدر کله خر و احمقی که راحت می شه ازت سواری گرفت...
احساس می کنم چشمام به اندازه تمام صورتم گشاد می شه. خون به معنای واقعيه کلمه جلوی چشمام رو می گيره...مغزم اونقدر داغ کرده که احساس می کنم، تو اين لحظه حتی می تونم با دستای خودم خفه اش کنم...
از جام بلند می شم. با عصبانيت به اون که روی مبل لم داده و آرنج دست چپش رو به پشتی مبل بند کرده و سرش رو به انگشتهای مشت شده همون دست تکيه زده و با لذت به من و جلز و ولز کردنم خيره شده زل می زنم... چند بار دهنم رو باز می کنم تا حرفش رو بی جواب بذارم اما هيچ حرف و کلمه ای که بتونه آتيش خشم و عصبانيتم رو کنترل کنه پيدا نمی کنم...
هنوز مشغول سوختنم که با خنده گوشی موبايلش رو جلوم می گيره و با لحن دستورانه اش امر می کنه: شمارتو به اسم خودت سيو کن... لازم می شه
به گوشی که به سمتم گرفته شده، خيره می شم.. اونقدر عصبانيم که قابليت خرد کردن گوشی رو توی کله کچلش، در خودم می بينم. اما تجربه يک روزه ام ثابت کرده در مقابل اين آدم تا جاييکه امکان داره بايد جانب احتياط رو رعايت کنم... سعی می کنم خشم بی حدو حصرم رو کنترل کنم. مطمئنم اگه لحظه ای فقط لحظه ای بيشتر جلوی چشمام باشه کاری رو انجام می دم که خيلی زود از کرده ام پشيمون می شم... چشمام رو می بندم و با صدايی که از فرط عصبانيت منقطع شده و از لای دندونهايی که روی هم قفل شده با لحنی که حرص و خشمم رو به خوبی نشون می ده، داد ته چندان بلندی می زنم : - بييييييييييييرووووووووووو ووون...
همونطور که با دستم به سمت در اشاره کردم صدای باز شدن در رو می شنوم و با خيال اينکه از شر مزاحم ديوانه ام راحت شدم چشمام رو باز می کنم...
از چيزی که روبرومه شوکه می شم...بنزسوار مزاحم هم چنان روبروم نشسته و با گردنی که کشيده به پشت سرم خيره شده...
به خودم ميام. مغزم به کار می افته...جرائت برگشتن و نگاه کردن ندارم... خشک شدم.. حتی توان انداختن دستم به پايين رو در خودم نمی بينم....ناخودآگاه همه غلياناتم خاموش می شه... خونی که احساس می کردم به خاطر عصبانيت بيش از حد توی رگهام به نقطه تبخير رسيده، به سرعت به نقطه انجمادش نزديک می شه و من به معنای واقعی کلمه احساس می کنم که چقدر بدبختم.....‼!
-------------------