رمان پایان بازی 1
رمان پايان بازی
توی ماشين نشستم و بی حوصله نگاهم رو از شيشه ماشين به خيابون دوختم. چقدر روز کسل کننده ايه! مثل همه روزهايی که اين روزا درگيرشم.
با انگشتم روی فرمون ضرب گرفتم و آهنگی که از ضبط ماشين پخش می شه رو همراهی می کنم. نگاهم رو دوباره به ساعت می اندازم. 10 دقيقه بيشتره که جلوی در خونه اش منتظرم گذاشته. عادتشه! گوشی موبايلم زنگ می خوره، بدون اينکه نگاهش کنم، بی رغبت جواب می دم:
- بله؟
- تارا جون هنوز پايينی؟
صدایپرناز و کشدار پريناز توی گوشی می پيچه. از لحن خونسردش حرصم می گيره و در حاليکه سعی می کنم عصبانيتم رو از انتظار 10 دقيقه بروز ندم، شمرده و آروم می گم:
- پس می خوای کجا باشم؟
برای جواب من من می کنه. انگار در گفتن چيزی که می خواد بگه ترديد داره. با صدای جدی و ولی محکمم می کم:
- چيزی می خوای بگی؟
- راستش عزيزم، ناراحت نشيا... اما چيزه، بابک زنگ زد گفت می خواد بياد پيشم... گفتم که با تو قرار دارما.. اما خوب اصرار کرد... توروخدا ببخشيدا..
گوشی رو با حرص توی دستم فشار میدم: - مهم نيست...
بدون کلمه ای اضافی تر گوشی رو قطع می کنم . بی وقفه ترمز دستی رو می خوابونم و با عوض کردن دنده پاروی گاز می گذارم و پرصدا به راه می افتم. صدای زنگ موبايلم بلند می شه. پرينازه! توجهی نمی کنم. اونقدرها از نيومدن پريناز ناراحت نيستم. اما به هيچ وجه نمی تونم از 10 دقيقه ای که بی جهت جلوی خونش منتظر نشستم بگذرم. هنوز زنگ اول قطع نشده دوباره صدای گوشی بلند می شه. کلافه دست می برم و گوشی رو خاموش می کنم. فعلا حوصله پريناز رو ندارم. حتی حوصله ميتينگ مسخره امشب رو هم ندارم. شايد اگه امشب بچه ها مهمون من نبودند اصلا از خونه بيرون نمی اومدم. به ساعت نگاه می کنم.8 شبه. قرارمون 8 شب خيابون جردن، نبش کوچه ناهيده. ديرم شده. حوصله مواخذه بچه ها رو ندارم. نگاهی به خيابون خلوت و بی صدای سئول می اندازم. تو تصميم آخر پام رو روی پدال گاز فشار میدم و با سرعت سرسام آوری وارد بزرگراه چمران میشم.
خوشبختانه به خاطر تعطيلات نوروز تهران خلوته. از ماشين های جلوم به راحتی سبقت می گيرم. به پل پارک وی می رسم. همزمان به عقربه سرعت سنج ماشين نگاه می کنم. 140 تا. لبخند روی لبم می شينه. هميشه سرعت رو دوست داشتم. رانندگی با سرعت بالا تنها چيزيه که حتی تو اوج کسالت منو به وجد مياره. احساس اين رو پيدا می کنم که حس و حالم رو به بهبوده. به خيابون جردن که می رسم سرعتم رو کمتر می کنم و با احتياط بيشتری وارد خيابون می شم.
از اينه داخل ماشين، ماشين سياه رنگی رو می بينم که برام چراغ می زنه. حتما می خواد سبقت بگيره. ماشين رو به سمت چپ هدايت می کنم و با اين کار راه رو براش باز نگه می دارم. اما راننده اش جلو می کشه و سرعتش رو با ماشين من هماهنگ می کنه. توجهی نمی کنم.صدای سلامش رو می شنوم اما باز هم بی توجهم. امروز اصلا حوصله اين بازی ها رو ندارم. تک بوقی می زنه که من باز هم بی توجهم. اينبار بوق ممتد و کشدارش بدون اينکه قطع بشه اعصابم رو تحريک می کنه. عصبی به سمتش برمیگردم تا اعتراض کنم اما با ديدن راننده دهانم بسته می شه...
می شناسمش. شايد هم نه! اما چهره اش برام زيادی آشناست. به هرحال مهم نيست.امشب اصلا حال و حوصله آدم جديد ندارم. نگاهم رو از صورتش که حالا لبخند مکش مرگ مايي روش نشسته می گيرم و بی خيال سرعتم رو زيادتر می کنم. در يک حرکت می پيچم جلوش و با سرعت بيشتری می رونم و از بين ماشين ها مارپيچ عبور می کنم، که صدای بوق ماشين های اطرافم بلند میشه. از اينه ماشين به پشت سر نگاه می کنم. توی ترافيک ماشين هايی که از ترس تصادف ايستاده اند گمش می کنم. شانه هام رو با بی خيالی بالا می اندازم .
به خيابون ناهيد نزديک شدم. 7- 8 تا ماشين مدل بالا پشت سرم پارک شدند. همه رسيده بودند. زير لب با خودم غر غر می کنم. اکثر بچه ها از ماشياشون پياده شدند و کنار BMW سياه رنگ مدل جديد مسعود گرم صحبتند. از کنارشون رد می شم و با بوق کوتاهی بهشون سلام می کنم. جلوتر از اونها پارک می کنم اما از ماشيم پياده نمی شم. از آينه حسام رو می بينم که قدم تند کرده و به سمتم مياد. به من که می رسه به شيشه کنار راننده ضربه می زنه. شيشه رو پايين می کشم و به صورت بشاش و خندونش خيره می شم.مثل هميشه سرحال و پرانرژی.
- چطوری بداخلاق؟ باز که سگرمه هات تو همه؟
- چيزی نيست. برنامه امشب چيه؟ کجا بايد بريم.
- نمی خوای پياده شی با بچه ها يه حال و احوال کنی.
با بی حوصلگی نگامو ازش می گيرم و به روبروم خيره میشم. امشب حتی حوصله حسام رو هم ندارم!
انگار متوجه بی حوصلگیيم میشه که می گه:
- اوه اوه، خانوم حسابی توپش پره که! چيه باز رفتی تو مود پريود روحیت... ! دوباره نگاهش می کنم. به چشم های شيطونش خيره می شم. با خودم فکر می کنم: با اينکه 28 سالشه اما واقعا شيطنت و سرزندگی يه بچه 6-7 ساله رو داره. همين روحيه شوخ و شيطونش باعث شده که توی گروه دوستيمون با حسام نسبت به بقيه احساس راحت تری کنم. شايد بهتر باشه بگم که به خاطر اونه که تا الان توی گروه موندم.
صداش منو از فکر خارج میکنه: چی شد پُ؟
صدام رو ملايم و آروم میکنم و در حاليکه گردنم رو کج میکنم میگم: - حسام من امشب حوصله ندارم.
با همون لحن هميشگيش می گه : ای جان! خودم سرکيفت ميارم جيگر.
بدون هيچ معطلی سوار ماشين می شه و گوشيش رو از توی جيبش در مياره. بعد از شماره گرفتن شروع به صحبت کردن می کنه. صدای گوشيش بلنده و بدون اونکه بخوام به راحتی صدای پشت خط رو می شنوم. از گوش دادن تماس ديگران بدم مياد. برای همين صدای آروم ضبط رو بلند میکنم. اونقدر که ديگه حتی صدای حرف زدن حسام رو هم نمی شنوم.
چشمام رو می بندمو در حاليکه دستامو روی سينه ام حلقه کردم، سرم رو به پشتی صندلی تکيه میدم. اين آهنگ رو خيلی دوست دارم. منو ياد يه خاطره نه چندان دور می ندازه. با اينکه زمان زيادی ازش نگذشته اما هنوز لحظه به لحظه اون روز توی ذهنمه. يه روز خوب. يه خاطره شيرين‼!
غرق توی خاطراتم هستم که صدای ضبط کم می شه و جاش رو صدای اعتراض حسام می گيره.
- چيکار می کنی بابا؟ مثلا داشتم با تلفن حرف می زدما! حالا من و اون بدبختی که پشت خط بود هيچی. خودت کر نمی شی؟ به خودتم رحم نمی کنی...ماشاا... از پريروز تا حالا واسه خودت يه پا ديوونه شدی...
از حرص خوردنش لذت می برم. با صدای نه چندان محکمی می پرسم: نگفتی؟
با ابروهای بالا داده نگام می کنه. – چيو؟
- با کدوم بدبخت حرف می زدی؟ منظورم با کدوم يکيشون بود.
نگاه سر سری به من میيندازه. چشمکی حوالم می کنه و همزمان با بالا انداختن شونه هاش می گه.
- نه بابا ما که شانس نداريم ... امير بود. گفتم ما امشب نميايم. يه جورايی پيچيوندمش. البته به سختی. حالا سرفرمون و کج کن راه بيفت.
به صورت مهربونش لبخند می زنم. ازش ممنونم که من رو از اين ميتينگ اجباری فراری داده. نگام می کنه: - نمی خوای راه بيوفتی خانوم؟ الان قوم تاتار خراب می شن رو سرمونا؟
سرم رو کج می کنم. لبخند می زنم و پام رو روی گاز می گذارم: حالا کجا با اين عجله؟ گفتم بريم نگفتم پرواز کنيم.
زير چشمی نگاهش می کنم که خونسرد روی صندلی نشسته و داره با آرامش کامل کمربند صندليشو می بنده. دلم می خواد اذيتش کنم.
- توکه ترسو نبودی حسام ؟
با همون آرامش ساختگيش نگام می کنه و می گه: نترسيدم. احتياط می کنم. شرط عقله مگه نه؟ تازه تو ترمز بريدی از زندگيت سير شدی. من که نشدم. در ضمن می دونی اگه اتفاقی واسه من بيوفته تکليف اون همه بچه ناخواسته و يه شهر دختر چشم انتظار چی می شه...
چشمکی واسم می زنه و می گه: درک می کنی که...
زير چشمی نگاش می کنم و می گم: بدجنس..
سرخوش می خنده: - خوب حالا کجا ما رو می خوای ببری؟
- تو نقشه فرارو کشيدی من بگم کجا بريم.
دستش رو جلو مياره و درحاليکه با ضبط ور می ره می گه: اين مضخرفات چيه گوش می دی؟ آهنگ باحال نداری؟
- چی کار اون داری. عوضش نکن. خوشم مياد ازش. با توام می گم کجا برم؟
به حرفم توجه نمی کنه و مشغول پيدا کردن آهنگ دلخواهش می شه...
- چه می دونم بابا. تو عرضه نداری يه شب مارو سوپرايز کنی؟
همون موقع گوشيش زنگ می خوره. گوشی رو بر میداره و به شماره اش که روی اسکرين صفحه افتاده نگاه می کنه. لبخند روی لبش می شينه. چشماش برق می زنه و می گه:
- تارا جون حسام تا من اين تماسو جواب می دم تو خفه شو . فقط 10 دقيقه.
بدون اينکه منتظر جوابم باشه گوشی رو بر میداره.
- جونم نفس من‼‼
از لب و لوچه آب افتاده و لحنش خندم می گيره. پوفی می کشم و رو ازش می گيرم و به جلو خيره می شم. بی هدف رانندگی می کنم. نمی دونم کجا می خوام برم. به خودم که ميام می بينم جلوی رستوران جام جم ايستادم... به ساختمون نگاهی می ندازم. خيلی وقته اينجا نيومدم. اما دلم خيلی هواش رو کرده. ترجيح می دم برای آخرين بار سری به پاتوق هميشگیم بزنم. هرچند که هنوز نرفته حالم دگرگون می شه. هجوم خاطره ها به ذهنم آزارم می ده. اما نمی تونم از اينجا دست بکشم. برای بار آخر.
پارک می کنم. نگاهی به حسام که هنوز مشغول حرف زدنه ميندازم: - من می رم حرفت تموم شد بيا.
نگاه متعجبش بين من و رستوران رد و بدل می شه. خيلی سريع خداحافطی و قطع می کنه با لحن متعجبی می پرسه: - اينجا؟‼! فکر می کردم ديگه نخوای بيای اينجا.
سرم رو به زير می اندازم و سعی می کنم بغضم رو قورت بدم. اشک هايی که توی چشم آماده ريختن هستند رو با دستم پاک می کنم. به سختی می گم: - بار آخره. وقتی از اينجا برم دلتنگش می شم.
دستش رو جلو مياره. چونم رو می گيره و سرم رو به سمت خودش می چرخونه: - با خودت اينکارو نکن تارا. حالا که می خوای بری، بهتره همه چيزو فراموش کنی. اگه بخوای به اين کارات ادامه بدی، رفتنت بی فايدست.
نگاهی که از صورتش دزديده بودم رو به چشماش می دوزم. قطره اشک بازيگوشی از گوشه چشمم سر می خوره : فقط يه بار حسام...
سکوت می کنه. صدادار نفس می کشه. نگاهش رو به چهره غمزده من می دوزه و دست آخر دستم رو میکشه ومن روتوی بغلش جا میده: هرچی توبخوای.
آغوش و گرم و مهربونش مثل هميشه تکيه گاهم می شه. سرم رو از روی شونه پهنش که خيلی وقته برام بزرگترين تکيه گاهه جدا می کنم. قطره های اشکم کتش رو تر کرده. متوجه می شه و با شيطنت هميشگيش می گه: نمی شد حالا دماغتو با لباس من پاک نمی کردی. بابا اين همه دستمال.
پشت چشم نازک می کنم و با گفتن ايشی از ماشين پياده می شم.حسام در حاليکه مدام سر به سرم میذاره پشت سرم راه می افته. از در داخل کوچه وارد می شم. فقط يک قدم به داخل فضای ساختمان می گذارم که خاطره ها و لحظه های پر از شور و حالم مثل يه فيلم ضبط شده به مغزم هجوم ميارن. عطر تنش رو حس می کنم.دلم می لرزه. از ذهنم می گذره که بعد از 6 ماه هنوز نتونستم حتی ذره ای فراموشش کنم... به احساس خودم پوزخند می زنم. از چی فرار می کنم؟ از خاطره هايی که لحظه به لحظه اش مال منه. از وجودم که با يادش عجين شده. اين روزها يه فکر مثل خوره افتاده به جونم و ذره ذره آبم می کنه... احساس اينکه با رفتنم هم نتونم از اين همه خاطره و ياد فاصله بگيرم...اين دوری و فاصله گرفتن از خاطره هاش قلبم رو بيشتر از هميشه تحت فشار میذاره...
صدای حسام منو به خودش مياره: تارا، مطمئنی می خوای بريم تو؟ می خوای برگرديم.
نگاهش می کنم. از چشماش نگرانی موج می زنه. لبخندی کم رنگ به همه مهربوني نگاهش می زنم و بی هيچ حرفی قدم بر میدارم.
روبروی پله گرد وسط سالن می ايستم. نگاهم روی پله ها ثابت می مونه.. دستم رو به ديواره سفيد و کوتاه کنار پله می گيرم. و آروم آروم از پله ها بالا می رم. از پله ها که بالا می رم، خاطره ها قدم به قدم برام ملموس تر می شه. همون حس خوشی و بيقراریي قرارهام به سراغم مياد. حس می کنم هنوز هم منتظر روی صندلی روبرو به پله ها کنار پنجره نشسته. قدم هام رو تندتر می کنم. انگار از زمان و موقعيتم فاصله گرفتم. پله های آخر نفسهام به شماره می افته. لبخند روی لبام می شينه، آخرين پله و... جای خالی که مدت هاست به من دهن کجی می کنی. دوباره به خودم و روزهای تلخی که با اون دست و پنجه نرم می کنم بر می گردم. دستی منو با خودش به سمت صندلی های حصيری کنار پنجره می کشه. نگاهم هنوز روی صندلی چوبی ثابت مونده. دختر و پسر جوونی درست دور ميز محبوب من می شينند. نگاهم به صندليه که دختر روش می شينه و آه از نهادم بلند می شه. نگاه دلخورم رو از دختر می گيرم و به حسام که مشغول پيدا کردن جای مناسبه می دوزم. با دست به ميز خالی که کنج رستورانه اشاره می کنه: - اين خوبه؟ گيج و گنگ نگاهش می کنم. متوجه حال خرابم می شه که بدون هيچ پاسخی باز هم دستم رو می کشه و به سمت صندلی هدايت می کنه. کنار صندلی می ايستم. باز هم نگاهم بی اونکه بخوام به پشت سرم و جايگاه هميشگیم کشيده می شه. حسام صندلی رو برام عقب می کشه و من رو با فشار دست به شونه هام روی صندلی می شونه. – چی می خوری سفارش بدم؟
به صورتش نگاه سر سری می اندازم: - نمی دونم هرچی...
کلافه پوفی می کشه و ازم فاصله می گيره. بارون ريری که می باره روی پنجره رد خودش رو به جا می ذاره و منو به ياد اولين ديدارمون می ندازه. لبخند تلخی می زنم و سرم رو روی دستام به روی ميز می گذارم. نگاهم هنوز هم به پنجره است. چشمام رو روی هم میذارم و سعی می کنم اولين قرارمون رو به ياد بيارم. چهره مردونه و جديش دوباره توی ذهنم جون می گيره. به صورت زيباش لبخند می زنم. اما همه چيز با تلنگر بوق ممتد و کشدار ماشين خارج از رستوران از نظرم محو می شه. بی اختيار چشمام رو باز می کنم. اما دوباره چشمام روی هم میره و صحنه تلخ تصادف تو نظرم زنده می شه...
کم کم خاطره ی اون روز توی ذهنم جون می گيره و تمام تلاش من برای پس زدن اون همه تلخی بی فايده می شه...
---------------------
با عجله پله ها رو دو تا يکی می کنم و ازشون بالا می رم. همه راه و از ماشين که خيلی دور تر از رستوران پارک کردم تا اينجا يه نفس دويدم. روز خيلی خوبيه و مهمتر از اون خبر خوشيه که می خوام حامد رو باهاش سوپرايز کنم. می دونم که حتما منتظرم جای هميشگی نشسته. با اين تفاوت که اين بار من درست سر وقت بدون حتی 1 ثانيه تاخير می رسم...
خوشحالم و لبخندم از صبح تا حالا حتی يه لحظه از لبام جدا نشده. يعنی دقيق تر از اون، درست از وقتی که مامان لبخند رضايتش رو از پسنديدن حامد به صورتم پاشيد و بابا برای تبريک پيشونيم رو با همون مهر پدرانه بوسه زد. آثار خوشحالی به و ضوح روی صورتم نشسته و چهرمو بيش از هميشه زيبا نشون می ده.
به بالای پله ها که می رسم جای خالی حامد خوشيم رو زايل می کنه. نا خواسته لبخند از روی لبام جمع می شه. با قيافه آويزون به اطراف رستوران نگاه میندازم. اما از حامد خبری نيست‼!به ساعتم نگاه می کنم. هنوز 2 دقيقه به ساعت 6 بعد از ظهر وقت هست.. دوباره لبخند به لبام بر می گرده و برای اولين بار حس می کنم که زودتر از حامد به قرار روزانمون رسيدم. به سمت ميز هميشگيمون می رم. شاخه گل رز قرمز رنگی رو که از دسته گل ديشبش جدا کردم هنوز توی دستمه و باهاش بازی می کنم. روی صندلی می شينم و در حاليکه يکی از پاهام رو روی اون يکی می اندازم ترانه ای رو سرخوشانه زير لب زمزمه می کنم.
از پنجره به خيابون نگاه می کنم. هوا صاف و کمی تاريکه...هرچند که هنوز خورشيد زورهای آخرش رو می زنه اما از آفتاب مستقيم بعد از ظهر خبری نيست. روز اول پاييزه و آغاز فصليه که با تمام وجودم دوستش دارم. به ياد حرف مامان می افتم که می گه همه عاشقانه های زندگيه من توی پاييز اتفاق افتاده.. با يادآوری حرفش لبخندم پر رنگ تر می شه. گل رز رو به بينيم نزديک می کنم و برای بار هزارم با تمام وجود می بويمش...
به حامد که فکر می کنم وجودم مالامال از خوشی می شه. می دونم که ديوونه وار دوستش دارم و با تمام وجودم می خوام که تمام زندگيم رو کنار اون سر کنم.
- خيلی خوشحال؟
از دنيای خوشی هام فاصله می گيرم و به علی کارمند رستوران که جلوم ايستاده نگاه می کنم. خنده پهنی روی لبام می شينه و می گم: انقدر تابلوه...
- يه خورده بيشتر از چيزی که فکرشو می کنی.
بازم می خندم...: امروز روز خوبيه... يعنی فوق العادست..
از خنده و خوشيم خنده اش می گيره و می گه: همه روزای خدا خوبن اما فک کنم امروز واست خاطره انگيزه.
باز هم می خندم. مستانه و عاشقانه... از آشکار کردن خوشی امروزم هيچ عبايی ندارم. دوست دارم همه اطرافيانم رو توی خوشيم شريک کنم.
- البته فک می کنم بيشتر از اينکه يه روز خوب باشه بيشتر عجيبه...
بعد به جای خالی حامد اشاره می کنه و می گه: سابقه نداشته ديرتر از تو برسه...
حرفش برای يک لحظه دلم رو به شور می اندازه...لبخند از روی لبام جمع می شه. نگاهم از صورت مهربون علی به جای خالیه حامد و بعد هم به ساعت روی ديوار کشيده می شه. 10 دقيقه از 6 هم گذشته و اين يعنی حامد برای اولين بار دير به قرارش می رسه.
احساس می کنم دلم به لرزه افتاده... برای اولين بار...اون هم درست روزی که قراره بزرگترين جواب زندگيم رو بهش بدم.
همون لحظه موبايلم زنگ می خوره.. شوکه شدم برای همين از جا می پرم... بعد از ثانيه ای دست می برم و موبايلم رو از داخل کيف شلوغ و پر از وسيله ام در ميارم. شماره حامد روی گوشی افتاده. لبخند می زنم. اين يعنی پايان همه دلشوره ها..
گوشی رو برمیدارم توی هوا و رو به علی تکون می دم و می گم: خودشه.
و بلافاصله دکمه برقراری تماس گوشی رو لمس میکنم.سکوت می کنم تا با لحن گرم و مردونش صدام کنه.
- الو...
وا می رم. اينکه صدای حامد نيست. نگاهم رو به علی که هنوز روبروم ايستاده می دوزم. نامطمئن جواب می دم : - بفرماييد.
- ببخشيد می تونم بپرسم شما با صاحب اين خط چه نسبتی دارين؟
ته دلم چيزی فرو می ريزه با صدايی که همه اضطراب و دلواپسيم رو نشون میده می پرسم: شما کی هستید آقا؟ حامد خودش کجاست؟ گوشيش...
نميذاره حرفم رو تموم کنم. بی رحمانه به ميان صحبتم می پره و می گه: متاسفام خانوم.. ايشون تصادف کردن... تسليت می گم...
صداش رو ديگه نمی شنوم. احساس می کنم فضای رستوران هر لحظه سرد و سردتر می شه. می لرزم. گوشی از دستم سر می خوره. نگاه ماتم به روبرو تار و کم رنگ می شه. صدای سرد و بی رحم مرد توی ذهنم دوباره تکرار می شه. بغض به گلوم چنگ می زنه. احساس خفگی می کنم. دستم رو به سمت گلم می برم. گلوم رو فشار می دم بی فايده است. احتياج به هوا دارم. هوايی که تو توش نفس کشيده باشی. اينجارو که تو توش نيستی و نفس نمی کشی منو خفه می کنه. به سختی بلند می شم. سالن دور سرم می چرخه. صدای علی تو گوشم زنگ می زنه: تارا... چی شده؟ واسه حامد اتفاقی افتاده؟ نگام روی صورتش می افته. می خوام حرف بزنم. می خوام بگم نه... دروغه... يه شوخيه...يه شوخيه مسخره و بيمزه، اما بغض نمی ذاره. راه گلوم بسته می شه. سرم در حال انفجاره. سالن پيش چشمام تاب می خوره. با دستم دنبال تکيه گاهی برای تکيه زدن می گردم. بی فايده است. نتيجه تلاشم واژگون شدن صندليه. صدای زنگ موبايلم دوباره بلند می شه... و هم زمان صدای الو گفتن علی توی سرم می پيچه. حلقه اشک رو که توی چشمای علی می بينم تمام باورم برای کذب بودن خبری که شنيدم رنگ می بازه. پلکام سنگين میشن و بدون اونکه بخوام همه چيز اطرافم سياه میشه. آخرين صدا، صدای برخورد سرم به پايه های صندلیه که منو از اين همه تلخی جدا می کنه...
به پا خسته نشی... بگير اينو از دستم.
صدای حسامه که منو از خاطراتم جدا می کنه. دوباره به سينی که دستشه اشاره می کنه. :
- د بگير بابا، دستم افتاد.
با حرفش تکونی می خورم و دستم رو برای گرفتن سينی جلو می برم.
می شينه و گونم رو با دو انگشتش می کشه و می گه:
- بخورم غمتو...
لحنش انقدر خنده دار و در عين حال چندشه که بدون اونکه بخوام لبخند می زنم. با لخند من خيالش راحت می شه و دست می بره داخل سينی. ليوان چای و کيک من رو جلوم میذاره و ميگه: - شما زحمت نکش. خسته میشی.
شيطنت خوابيده درون وجودم بيدار می شه و جواب حسام رو می ده: - وظيفته. آدم واسه انجام وظيفش انقدر غر نمی زنه.
- که اينطور! پس وظيفمه آره؟ خيلی پررويی به خدا. آخه بچه پررو من اگه يه سوت بزنم کل دخترای تهرون واسم صف می شن تا خدمت رسانی کنن. اونوقت تويه نيم وجب بچه می گی وظيفته.
- اگه انقدر يه سينی چايی اينور اونور کردن واست سخته چرا يدونه سوت از همون معروفاش نمی زنی تا لازم نباشه انقد اين ور اون ور کنی...مگه نمی گی کلی سينه چاک داری خوب رو کن...
- د نشد ديگه. مثل اينکه يادت رفته الان جنابعالی مثل هند جيگر خوار کنار ما نشستی. هر کی قيافتو ببينه از 20 فرسخی ما هم رد نمی شه. چه برسه به دوست دخترای من که انقدر روحيه شون لطيفه.
ايشی می گم و با دلخوری ظاهری روم رو ازش می گيرم و به طرف ديگه نگاه میندازم: - دلتم بخواد با توی چلغوز اومدم بيرون...
صداش رو به لحن چندش هميشگی در مياره و می گه: - دل ما که خيلی ميخواد...
باز هم خندم می گيره. به بينيم چينی ميندازم و به چشماش خيره می شم و می گم: چندش‼!
بلند می خنده که چند ميز اطرافمون بر می گردنو ما رو نگاه می کنن.
از خنده با مزه و پر صداش خندم میگيره. من هم می خندم. نه به بلندی حسام اما مثل اون از ته دل... به اين فکر می کنم که وجود برادرانه اش کنارم چقدر مفيده. اونم توی اين روزا که تحملم برای ديگرون انقدر سخت شده. حس شيرينی که از کنار حسام بودن توی وجودم شکل می گيره درست مثل حس شناخته شده و مطمئنيه که به پدرم دارم. تکيه گاه محکمی که اين روزها ازش فاصله گرفتم...
تمام ساعت باقی مونده رو توی رستوران با شوخی و مسخره بازی حسام ، حتی فرصت فکر کردن به گذشته نزديکم رو پيدا نکردم. وقتی هم دوش و هم قدم با حسام از رستوران خارج میشيم به اين فکر می کنم که وجود يه دوست خوب می تونه حتی تلخ ترين لحظه ها رو برات به شيرين ترين لحظه های زندگيت تبديل کنه. به صورت مهربون حسام که کمی دورتر از من مشغول صحبت با يکی ديگه از هزار دوست دختر رنگ و وارنگشه لبخند می زنم. برمی گرده. نگاهم رو که روی خودش می بينه، دستش رو روی دهنه گوشی میذاره و با چشمکی اغراق آميز می گه: - عجب هلويی بابا. شماره بدم؟ اخم ساختگی می کنم و در حال گفتن: تو آدم نمی شی ازش فاصله می گيرم و به سمت ماشين می رم.
توی ماشين که می شينم لبخند رضايتی می زنم و زمزمه می کنم : شب خوبی بود..
***
حسام رو جلوی ماشينش رسونده ام و به طرف خونه رانندگی می کنم. هوای مطبوع بهاری حالا کمی خنکتر شده. شيشه ماشين رو پايين می کشم و اجازه می دم که باد از لابلای موهای آزادم گردش کنه. شالم کمی عقب تر کشيده می شه. از خنکی هوا لرز می گيرم و شيشه رو بالا می کشم. تمام رخوت و بی حوصلگی امروز از تنم بيرون رفته و اين حس بی حسی رو مديون محبت بی اندازه حسام می دونم.از خيابون سئول وارد کوچه ششم می شم و جلوی پلاک 21 می ايستم. نگاهم به سمت خونه کشيده می شه. همه چراغا جز چراغ هال طبقه بالا خاموشه و اين يعنی مامان تمام مدت انتظار برگشتم رو می کشيده. سرم رو به نشونه تاسف تکون میدم آه بلندی می کشم، زير لب خودم رو به خاطر همه بدی هام و دلواپسی های مامان سرزنش می کنم: چقدر بد شدی تارا...چقدر تلخ!
ريموت پارکينگ رو می زنم و بعد از باز شدن در بی معطلی وارد پارکينگ می شم. بعد از پارک ماشين، پله ها رو 2 تا يکی می کنم و با سروصدا وارد خونه می شم..
از همون طبقه پايين مامان رو صدا می کنم: - مامان جونم، مامان جونی‼!
مامان از بالای پله ها سر می کشه و در حاليکه از حال خوش من به شدت خشنوده لبخندزنان جوابم رو میده: جان مامان؟ بالام بيا اينجا...
از همون پايين براش خودم رو لوس می کنم. انگشتای دستم رو به لبم می رسونم و به سمتش می گيرم و فوت می کنم: اينم يه بوس سفارشی واسه مامان گلم... چرا نخوابيدی عشق من. تا الآن بيدار موندی واسه چی؟
- منتظر بودم. منتظر تو.
خجالت می کشم که اين همه چشم انتظارش گذاشتم. سر به زير پله ها رو بالا میرم. مامان رو که روی راحتی های هال نشسته،بغل می کنم و روی شونه مهربونش بوسه می زنم: مامانی جونم من که ديگه بچه نيستم..
دستش رو روی موهام می کشه و همون جمله معروف مادرانه رو تکرار می کنه: بچه ها هر چقدم که بزرگ بشن باز واسه مادرشون بچه ان و اسباب نگرانی...خصوصا اگه يکی يدونه باشن و همه هست و نيست پدر مادرشون.
خودم رو ازش جدا می کنم و با ناراحتی تصنعی می گم: دستت درد نکنه مريم جون، يعنی انقدر دست و پا چلفتی ام که هميشه بايد دل نگرونم باشی.
می خنده و با لحن دلجويانه اش می گه: کی می گه دختر گل من دست و پا چلفتيه. من فقط مادرم. مادر ه و يه عمر نگرانی واسه اولاد. می ترسم که ...
ادامه جمله اش رو می خوره. با احتياط و زير چشمی نگام می کنه. دلم براش می گيره. چقدر دست به عصا جلوی من حرف می زنه.چقدر مراعات حال خراب من رو می کنه. مات نگاهش می شم. تمام محبت و دلواپسی مادرانه توی نگاهش موج می زنه. چقدر مديون اين همه محبتم. نگاهش بی هيچ حرفی محبت رو فرياد می زنه.از همين حالا دلتنگ اين نگاه و اين حضور مهربون کنارم می شم. سرم رو روی پای مامان می ذارم. محتاج نوازشم. مامان درک می کنه و موهام رو به بازی میگيره.
- بچه که بودی هميشه سرت رو روی پای من میذاشتی تا خوابت ببره، يادته تارا؟
با ياد خاطرات کودکیم دلم می گيره.چقدر بی خيال و بی دلواپسی می گذرونديم. چه روزهای خوب و رنگی رو پشت سر گذاشتم. اصلا غم و ناراحتی توی فرهنگ واژگان ما معنی نداشت. حسرت هيچ جايي از زندگيمون نبود.کاش دلخوشی کودکانه ام رو هنوز داشتم. کاش دنيا روزای تلخش رو نشونم نمی داد. با لحن آروم و پر بغضم می گم: - کاش همون جوری بچه می مونديم.
صدای گرم و مهربون مامان توی سرم می پيچه: - بچه که هستی دلت می خواد زودتر بزرگ شی و بزرگ که می شی دلت می خواد به دوران بچگی برگردی.. اين خاصيت آدميزاده. قدر لحظه هايی که داره رو نمی دونه. هميشه دنبال دست نيافتنی هاشه. فکر نمی کنه همون لحظه ای که توش نفس می کشه آرزوی ديروز و حسرت روزهای آيندشه... قدر لحظه هاتو بدون مادر... تو جوونی تارا.. بايد زندگی کنی. شاد، سرزنده. بايد به من به پدرت ثابت کنی که ثمره تلاشهامون يه دختر ضعيف و کم اراده نيست که سختی ها از پا درش ميارن... خيلی وقته صدای خنده هات توی خونه نپيچيده مامان جان. خيلی وقته چشم انتظار همون شور و سرزندگی جوونيتم. دلم واسه شيطنتا و خنده های از ته دلت تنگ شده. چرا از من فاصله گرفتی مامان؟ چرا نمی خوای پيشم بمونی عزيز دل؟چرا داری فرار می کنی؟يعنی به خاطره نبودش حاضری از همه عشق و محبت مادرانم بگذری؟تارای من فرار نمی کرد؟ تارای من شجاع بود. از کی به اين روز افتادی مامان؟ چی شد که انقدر خسته و صعيف شدی؟ دوست دارم تارای من هميشه شجاع باشه. شجاع که باشی می تونی جلوی همه سختی های زندگی صاف وايسی و تسليمشون نشی... شجاع باش و خودت رو توی مشکلات و درد و غم زندگی حل نکن مادر.
می شنوی تارا؟ زندگی کن دخترم...
چقدر صداش آرومه. می دونم که مدت هاست برای گفتن حرفای دلش دنبال بهونه می گرده. اما کاش من هم مثل اون قوی بودم. کاش می تونستم نبود عزيزترينم رو توی زندگی تحمل کنم. کاش می تونستم وايسم و جلوی کوه دلتنگی و دلمردگيم مقاومت کنم. اما من... فقط ضعيفم. چون توی زندگيم هيچ وقت طعم تلخی ها رو نچشيدم. هميشه مورد توجه بودم. هميشه بهترين ها مال من بود. هميشه خواستنی ترين بودم. اما وقتی که با اين همه احساس لطيف کودکانم با تمام وجودم کسی رو خواستم که لحظه لحظه زندگيم رو در کنارش و برای اون سر کنم، تقدير بی رحم روی سياهش رو به من نشون داد. اون وقت منِ صعيف تنها شدم.. حس کردم که زير پام فرو ريخت. ديوار تکيه گاهم خراب شد.. و رمق از پاهای کم جونم رفت... من ضعيف بودم... صعيف بار نيومده بودم اما احساس لطيف و دست نخورده ام کودک مونده بود. همون هم باعث شد که تلخی زندگی رو با تمام وجود و با پررنگترين دلمردگی ها حس کنم. ذره ذره وجودم با مرگ عزيزترينم عجين شد. شب و روزم تاريکی بود. تمام حس زندگی و سرخوشی از وجودم رخت بست و من تمام هستی ام رو به پای اين عشق بی فرجام از دست رفته می ديدم.
نوازش آروم دست مامان روی موهام کند تر می شه. صدای نفس هاش و می شنوم. آروم اما مغموم. دلم می گيره. محبت و عشق مادرانه اش رو بار ديگه با بوسه ای به پيشانيم به قلبم سرازير می کنه...: اينجوری نخواب مامانم، سردت می شه. پاشو لباساتو عوض کن و توی تختت بخواب.
با بی رغبتی سر از روی پای مامان بر میدارم. دستام رو دور شونه های پر مهرش حلقه می زنم. سرم رو روی شونه اش می ذارم و با صدای آرومم می گم: من از تو فرار نمی کنم مامان. فقط می خوام ياد بگيرم که شجاع باشم. می خوام تلخی زندگيم رو فراموش کنم. چونکه می خوام زندگی کنم. شاد. پرانرژی...
گونه اش رو می بوسم و از کنارش فاصله می گيرم. به سمت اتاقم می رم. با يه دست شال رو از دور گردنم باز می کنم و با دست ديگم کليد چراغ اتاق رو می زنم. بر می گردم و به مامان که با يه لبخند روی مبل نشسته و با لذت تمام حرکاتم رو زير نظر داره، نگاه می کنم. سرم رو کج می کنم و با ظرافت دخترونه می پرسم: نمی خوابی مريم جون.
مامان از جاش بلند می شه و به سمت اتاقش می ره: شبت بخير مامان. روتو پس نکنی سرما بخوری. هوا هنوز سرده...
- چشم بلند و کشداری می گم و از در فاصله می گيرم. مشغول عوض کردن لباسهام هستم که صدای زنگ موبايلم بلند می شه. توجه نمی کنم. اس ام اسه. بعدا می خونمش. مسواک می زنم و بلافاصله توی تخت گرم و راحتم فرو می رم. تازه چشمام به گرمی خواب عادت کرده که باز صدای اس ام اس گوشيم بلند می شه و من رو از خواب می پرونه. با حرص گوشی رو از روی پاتختی بر ميدارم. با گيجی و خواب آلودگی جعبه اس ام اسها رو باز می کنم. اس ام اس اول از يه شماره غريبه است: - بيداری؟... جوابش رو زير لب می دم: نه خوابم. اس ام اس دوم، حسامه: - منم دوست دارم عزيزم.
خندم می گيره. باز هم جوابش رو زير لب می دم: - ديوونه... ‼! دوباره زير پتوی دوست داشتنيم می خزم و قبل از اونکه متوجه بشم خواب منو به آغوش می کشه.
صدايی مثل لالايی گوشم رو نوازش می ده، چقدر دلنشينه، با اينکه غرق خوابم اما حس بچه ای رو دارم که از لالايی مادرش لذت می بره ... کم کم اين لالايی مطبوع، طولانی و تکرار می شه، ديگه از صدای آروم و دل انگيزش لذت نمی برم، مزاحم خواب خوشم می شه و آرامشم رو به هم می ريزه. چشمام رو به سختی باز می کنم. نور از لای پرده تور پنجره، اتاقم رو روشن کرده... صدای مزاحم قطع می شه. گيجم. هنوز متوجه نمی شم که صدا از کجاست... دوباره با لذت چشمام رو روی هم میذارم و بلافاصله به خواب میرم.
اما خيلی زود با به ياد آوردن قراری که داشتم چشمام رو باز می کنم.نگاهم که به ساعت روی ديوار می افته آه از نهادم بلند می شه. 10 صبحه و من هنوز برای قرار ساعت 10:30 صبح هيچ آمادگی ندارم. با حرص به گوشيم نگاه می کنم و همزمان صدای غر غرم بلند می شه: من که اين لعنتی رو کوک کرده بودم‼!
گوشی رو روی تخت پرت می کنم و با عجله به سمت دستشويی می رم. عقربه های ساعت به من ياد آوری می کنه که فرصت هيچ کاری رو ندارم پس فقط دست و صورتم رو می شورم و مسواک می زنم. حتی فرصت آرايش کردن رو هم ندارم. با اينکه اين قرار خيلی برام اهميت داره اما حتی برای لباس پوشيدن هم وقت زيادی صرف نمیکنم. پله ها رو دو تا يکی می کنم و با پوشيدن کفشهام از خونه بيرون میزنم.با عجله پشت فرمون می شينم.
انقدر تند رانندگی می کنم که شنيدن صدای بوق ماشين های اطرافم برام عادی می شه. اما بالاخره توی ترافيک چمران گير می افتم. انقدر ديرم شده که دوست دارم يه دل سير گريه کنم. ترافيک؟ اونم اين وقت روز؟‼!
با حرص دست توی کيفم می کنم و دنبال گوشيم می گردم. انقدر شلوغه که دست آخر کلافه کيف رو برعکس می کنم و همه وسايلش رو بيرون مي ريزم. از روی صندلی گوشيم رو که لای قاب عينکم گير کرده بيرون می کشم. ترافيک روان می شه. همونطور که با دست چپم فرمون رو می گيرم و ماشين رو کنترل می کنم و با دست راستم و زير چشمی به دنبال شماره شرکت نقش داخل گوشی می گردم. شماره رو پيدا می کنم و بلافاصله دکمه Call رو فشار میدم.
تماس همراه با صدای پر از ناز منشی وصل می شه... حوصله کلنجار رفتن با منشی خنگ شرکت رو ندارم. به يه سلام ساده اکتفا می کنم و ازش می خوام که به مهندس نوابی وصل کنه. اما بالاخره منشی گيرم می اندازه و با سوالهای احمقانه اش اعصابم رو به هم می ريزه.
- ببخشيد شما؟
- شريفی هستم.
- قرار قبلی داشتين؟
پوفی می کشم و با حرص می پرسم: برای يه تلفن ساده هم بايد از قبل وقت بگيرم؟
انگار متوجه طعنه کلامم می شه که لحن شل و وارفته اش رو عوض می کنه و می گه: آقای مهندس سرشون خيلی شلوغه. نمی شه که وقت با ارزششون رو به خاطر هر موضوع بی خودی بگيرم.
زير لب غر می زنم: حساب تو يکی باشه به وقتش.
سعی می کنم به خودم مسلط بشم، از ذهنم می گذرونم که خاصيت منشی بودن همينه، بايد آروم باشم و بعد شمرده و آروم جوابش رو میدم: خانوم عزيز، من مهندس شريفی هستم. امروز با آقای مهندس قرار قبلی داشتم. ساعت 10:30. بعيد می دونم شما در جريان نباشيد. حالا اگه ممکنه وصل کنيد تا بتونم با آقای مهندس صحبت کنم. تا در مورد تاخيری که پيش اومده توضيح بدم.
سعی می کنم که توضيحم به اندازه کافی کامل و قانع کننده باشه و جای هيچ ابهامی برای اين منشی کنجکاو باقی نذاره.
سکوت که می کنم منشی به حرف می آيد: شما مهندس شريفی هستيد؟ من انتظار داشتم که مهمون مهندس يه مرد باشه... و بعد با لحن آميخته به تمسخر ادامه می ده: به هرحال آقای مهندس قرار ديگه ای داشتن و نتونستن منتظرتون بمونن. به من هم گفتن خدمتتون عرض کنم که ايشون نمی تونن هيچ گونه بدقولی رو تحمل کنن و احتمالا اين موضوع روی قرارداشون با شرکت شما تاثير ميذاره
وا میرم. به ساعت ماشين نگاه می کنم. 11. نمی دونم بايد گريه کنم ياد داد بزنم. اونقدر عصبيم که دوست دارم همين الان شرکت بودم و گوشی رو تو سر اون مهندس و منشی گند دماغ تر از خودش خورد می کردم. از به ياد آوردن تهديد مهندس دچار اضطراب می شم.
گوشی رو روی صندلی کنار بقيه وسايل بيرون ريخته کيف پرت می کنم و هر دو دستم رو به فرمون می گيرم.
تمام حرص و عصبانيتم رو سر پدال گاز خالی می کنم. سعی می کنم از بين ماشين ها راه بگيرم و خودم رو از ترافيک مضخرفی که به خاطر تعطيلات عيد ايجاد شده آزاد کنم.
فقط گاز می دم و با آخرين سرعت حرکت می کنم. صدای زنگ گوشیم بلند می شه و من بی توجه به اون فقط به ماشينهايی که قصد سبقت از اونها رو دارم خيره می شم. انقدر گاز می دم و می رونم که دست آخر خسته می شم و گوشه بزرگراه پارک می کنم.
سرم رو روی دستهای به روی فرمون ماشين ميذارم و سعی می کنم کمی آرامش از دست رفتمو به دست بيارم. صدای زنگ موبايل دوباره بلند می شه. عصبی جواب میدم: بله؟
- چطوری جيگر؟
حسامه. مثل هميشه شاد، سرزنده، پرانرژی. به اين حالتش حسوديم می شه. با حرص جوابشو می دم: صد دفعه گفتم منو اينجور صدا نکن.
نميذاره ادامه بدم: - چه جوری صدات کنم؟ جگر قبوله؟
با حرص داد می زنم: بمير حسام...
بی خيال می خنده و می گه: منم دوست دارم عزيزم....
با صدايی که عجز به وضوح از اون قابل لمسه جواب میدم: حسام تو کارو زندگی نداری انقدر مزاحم من می شی؟
بازهم با همون لحن بی خيال جواب می ده: اتفاقا منم عاشقتم..
از لودگی و جوابهای بی سرو تهش خندم می گيره... به محض اينکه صدای ريز خندم رو می شنوه با لحن جدی می پرسه: هان اين شد... کجايی؟
به بزرگراه صدر نگاه می کنم و بلافاصله جواب می دم: صدر...
- چرا اونجا؟ فکر می کردم میری نقش... خواستم بدونم چه کرده دختر بابا؟
بی حوصله جواب میدم: - گند زدم حسام. دير رسيدم. طرف منتظر نموند.
صدای خندش از پشت گوشی بلند شد: وقتی مثل خرس می خوابی بايدم دير برسی... هرچند که من انتظار داشتم الان تو، توی رختخواب باشی.. تو ديگه واسه اين شرکته خيلی مايه گذاشتی که صبح به اين زودی از خوابت زدی...
حالا چطور از صدر سردرآوردی...؟
- نمی دونم...
- برنامه ات چيه؟
- نمی دونم...
- نمی ری خونه؟
- اصول دين می پرسی حسام نمی دونم..
- نه که تو هم مثل بلبل جواب می دی... خيله خوب فهميدم گند دماغیو نوبرشو آوردی.. پاشو بيا دنبالم بريم يه ناهار بزنيم به بدن..
- وا مگه راننده شخصيتم...چرا خودت نميای؟
با لحن خيلی جدی جواب می ده:
- عزيزم من پوست دستم حساسه، رانندگی که می کنم سياه می شه... درک می کنی که؟
از لحن جديش خندم می گيره. با خنده جواب می دم: جون به جونت کنند آدم نمی شی. اومدم.خندم رو با خنده جواب می ده و می گه: نيازی نيست. دارم ميام. مدرسم...10 دقيقه ديگه می رسم.
باشه ای می گم و گوشی رو قطع می کنم. صحبت با حسام حالم رو بهتر کرده. فکر می کنم که بودن حسام تو اين شرايط کنار من بزرگترين نعمته.
تويه فرصت 10 دقيقه ای که دارم،سعی می کنم کمی خودم رو برانداز کنم.صبح اونقدر با عجله از خونه خارج شدم که حتی فرصت نکردم نگاهی به آينه بندازم. دستم رو به سمت آينه داخل ماشين می برم و اون رو روی صورتم تنظيم می کنم. لبخندی که از صحبت کردن با حسام روی لبام نشسته هنوزم پابرجاست. صورت سفيد و بی آرايشم به خاطر ضعفِ صبحانه نخوردن رنگ پريده شده.. اما زورِ خوشرنگی لبخندی که روی لبام نشسته به رنگ پريدگی صورتم غلبه کرده. دوباره آينه رو سرجاش تنظيم می کنم و سرم رو به پشتی صندلی تکيه می دم. ترجيح می دم بقيه 10 دقيقه انتظار رو به نگاه کرد به ماشين ها صرف کنم...
نگاه کردن به ماشين ها که با سرعت از کنارم عبور می کنن اين روزا به يکی از تفريحات و برنامه های زندگيه من تبديل شده. لبخند کجی می زنم و به ياد میارم که تا 6 ماه پيش حتی برای يک ثانيه انتظار کسی رو نکشيدم. اما حالا... احساس می کنم تبديل به آدم وابسته ای شدم که برای فرار از تنها بودن مدام به آدمهای افرادش تکيه می کنه. نگاهم غرق غم و حسرت می شه وقتی به اون تارای مستقل، سرزنده و شاد فکر می کنم. از اين همه حس تلخ آويزوون بودن خسته می شم... اين روزها با خودم فکر میکنم از کی و از کجا به اين اوضاع نفرت انگيزی رسيدم؟
خاطرات تلخ و شيرينم رو به هم می ريزم و برای پيدا کردن تمام اين تلخی ها دنبال مقصر می گردم. ذهنم مدام جستجو می کنه تا با اطمينان روی اسمش خط پررنگ مسبب رو حک می کنه...
حامد! از اين همه تلاش بی ثمر خندم می گيره. چه کشف مهمی‼! من که از هر کسی بهتر می دونستم که زندگی من از روزی که به تقاطع حامد رسيد راه مستقيم و طی شده 24ساله رو کج کرد و به راه روزهای غيرمنتظره تغيير مسير داد.
سعی می کنم که فکرم رو از حامد و خاطراتش جدا کنم. زير لب زمزمه می کنم: چه کار بيهوده ای...فکر حامد ، احساس حامد و حضور حامد هر لحظه با منه... چه طور می تونم اين همه احساس رو ناديده بگيرم. از ذهنم می گذرونم که ای کاش زندگی به عقب بر می گشت و من هيچ وقت تويه اون خيابون به خاطر لجبازی کودکانه مسير زندگيم رو عوض نمی کردم. اما بلافاصله پشيمون می شم و از اين خيانت آشکاری که به حس مطلوب عاشقي و خاطره های حامد دوست داشتنيم توی ذهنم نقش می بنده پشيمون می شم. خودم رو محکوم می کنم تا به ياد بيارمش. تک تک خاطراتش رو. همه ی لحظه های تلخ و شيرينی که با حامد سپری شد... همه ی خاطراتش رو... حتی روز آشنايی...اين تنبيه خوبیه. برای منی که گاهی تلخی روزهام رو بهونه می کنم برای دور شدن از حامد...
صدای جيغ گوشخراش پريناز توی سرم می پيچه. همون موقع ناخواسته صدام بالا می ره: - هو چته گوشه ها..
پريناز در حاليکه سفت به صندلیش چسبيده با سر به جلو اشاره می کنه و با صدای از ته چاهش می گه: - توروخدا تارا، جون مامانت بی خيال شو... من دارم خودمو خيس می کنم...
از حرفش خندم میگيره، اما تاثيری روی تصميمم، برای کم کردن روی اين بنز خوشرنگ مدل جديد که مدام جلوم می پيچه نمیذاره. جوابش رو نمی دم و سعی می کنم دنبال فرصتی باشم تا بتونم از ماشينی که سرعتش هر لحظه بيشتر می شه سبقت بگيرم.
دوباره صدای ناله مانند پری افکارم رو بهم می ريزه: بابا تو می خوای خودتو به کشتن بدی. تو از جونت سير شدی. من زندگيمو دوست دارم. لااقل يه جا نگه دار من پياده شم.
از بس حرف می زنه اعصابم رو بهم می ريزه: - میشه يه دقيقه زبون به دهن بگيری ببينم چه غلطی می کنم.
بازهم ناله می کنه: نگه دار می خوام پياده شم...
- خفه می شی پری يا نه.. کوری! نمی بينی نمی تونم وايسم...
توی يه لحظه فاصله ای بين دو تا ماشين جلويی ايجاد می شه که بلافاصله فرمون رو به سمت راست می چرخونم و از بين دو تا ماشين با فاصله مويی عبور می کنم. با اين کارم درست سمت چپ بنز مشکی رنگ قرار می گيرم. نگاهم به سمت راننده برمیگرده. خيلی دوست دارم اين راننده که از 10 دقيقه پيش حسابی اعصابم رو خط خطی کرده ببينم.
نگاهم روی راننده جوونی که موهای کوتاهی داره قفل می شه... راننده لحظه ای به سمتم برمیگرده، با دست راستش عينکش رو طوری که چشماش مشخص بشه بالا می ده و برام چشمک می زنه... گيج حرکتش هستم که هين بلندی که پری می کشه منو به خودش مياره...
- تارا مواظب باش...نگام به ماشين جلوييم که فکر می کنم سرعتش به زور به 60 تا می رسه و من با سرعت تقريبا 3 برابر اون هر لحظه بهش نزديکتر می شم ثابت می مونه. پاهام از مغزم فرمون نمی برن. گيج به فاصله ای که هر لحظه کمتر می شه نگاه می کنم که لحظه آخر به خودم ميام و پاهام رو همزمان روی پذال گاز و کلاچ فشار می دم. صدای بلند و ناموزون ساييده شدن چرخ ماشين به کف خيابون توی سرم می پيچه. ماشين چند متر جلوتر می ايسته،اما به خاطر سرعت زيادم حتی با وجود کمربند بسته شده، سرم محکم به فرمون ماشين می خوره.
اولين صدايی که سکوت ايجاد شده صدای آه و ناله پريه: - بميری تارا... اين چه وضعه رانندگی کردنه.. نزديک بود به کشتنمون بدی... مگه کوری ماشين به اين گندگی رو جلوت نمی بينی...آخ سرم... داره منفجر می شه...
سرم رو از فرمون ماشين جدا می کنم.موهام که همگی روی صورتم ريخته با دست عقب می زنم. پيشونيم رو که درد گرفته با کف دستم آروم آروم ماساژ می دم. به روبروم نگاه می کنم، خبری از ماشين جلويی نيست، حتی از بنز چند دقيقه پيش هم خبری نيست..صدای بوق کشدار ماشين پشتی نگام رو به سمت آينه می کشه...راننده تاکسی ميانسالی پشت سرم توقف کرده و خيال برداشتن دستش رو از روی بوق نداره..
کلافه از توی آينه دستم رو بالا می برم و به لاين کناريم اشاره می کنم.
اما راننده تاکسی خيالی مبنی بر بی خيالی نداره. با حرص دست می برم و دنده عوض می کنم و ماشينم رو که هنوز روشنه به حرکت در ميارم. لرزش دستام مانع از اين می شه که بتونم رانندگی کنم. برای همين به گوشه بزرگراه می کشم و توقف می کنم. سرم رو به پشتی صندلی تکيه میدم. اما دردی که تويه سرم می پيچه باعث می شه چشمام رو روی هم فشار بدم.
- به خدا خيلی احمقی...تارا.
هنوز حرف سرزنشگر پری تموم نشده که صدای تک بوق ماشين کناری تويه سرم می پيچه.
چشمام رو به سختی باز می کنم.
- آخه بچه تو که عرضه نداری رانندگی کنی چرا می شينی پشت فرمون. خيابونو با کجا اشتباه گرفتی که وسط لاين سبقت وايسادی...
راننده تاکسيه که کنارم وايساده و با صدای بلندش داره نصيحتم می کنه. لحنش بيشتر از اينکه دلسوزانه باشه توهين آميزه. حرصم می گيره. تويه اين اوضاع همين يکی رو کم داشتم. درد سرم نميذاره بيشتر از اين چشمام رو باز نگه دارم. در حاليکه صورتم رو از شدت درد مچاله می کنم زير لب زمزمه می کنم: - خفه شو..
راننده تاکسی که انگار از نصيحت کردن من نااميد شده بوق کشداری می کشه و اون را با کلمه روانی مزين می کنه و از ماشين فاصله می گيره...
با انگشتم روی فرمون ضرب گرفتم و آهنگی که از ضبط ماشين پخش می شه رو همراهی می کنم. نگاهم رو دوباره به ساعت می اندازم. 10 دقيقه بيشتره که جلوی در خونه اش منتظرم گذاشته. عادتشه! گوشی موبايلم زنگ می خوره، بدون اينکه نگاهش کنم، بی رغبت جواب می دم:
- بله؟
- تارا جون هنوز پايينی؟
صدایپرناز و کشدار پريناز توی گوشی می پيچه. از لحن خونسردش حرصم می گيره و در حاليکه سعی می کنم عصبانيتم رو از انتظار 10 دقيقه بروز ندم، شمرده و آروم می گم:
- پس می خوای کجا باشم؟
برای جواب من من می کنه. انگار در گفتن چيزی که می خواد بگه ترديد داره. با صدای جدی و ولی محکمم می کم:
- چيزی می خوای بگی؟
- راستش عزيزم، ناراحت نشيا... اما چيزه، بابک زنگ زد گفت می خواد بياد پيشم... گفتم که با تو قرار دارما.. اما خوب اصرار کرد... توروخدا ببخشيدا..
گوشی رو با حرص توی دستم فشار میدم: - مهم نيست...
بدون کلمه ای اضافی تر گوشی رو قطع می کنم . بی وقفه ترمز دستی رو می خوابونم و با عوض کردن دنده پاروی گاز می گذارم و پرصدا به راه می افتم. صدای زنگ موبايلم بلند می شه. پرينازه! توجهی نمی کنم. اونقدرها از نيومدن پريناز ناراحت نيستم. اما به هيچ وجه نمی تونم از 10 دقيقه ای که بی جهت جلوی خونش منتظر نشستم بگذرم. هنوز زنگ اول قطع نشده دوباره صدای گوشی بلند می شه. کلافه دست می برم و گوشی رو خاموش می کنم. فعلا حوصله پريناز رو ندارم. حتی حوصله ميتينگ مسخره امشب رو هم ندارم. شايد اگه امشب بچه ها مهمون من نبودند اصلا از خونه بيرون نمی اومدم. به ساعت نگاه می کنم.8 شبه. قرارمون 8 شب خيابون جردن، نبش کوچه ناهيده. ديرم شده. حوصله مواخذه بچه ها رو ندارم. نگاهی به خيابون خلوت و بی صدای سئول می اندازم. تو تصميم آخر پام رو روی پدال گاز فشار میدم و با سرعت سرسام آوری وارد بزرگراه چمران میشم.
خوشبختانه به خاطر تعطيلات نوروز تهران خلوته. از ماشين های جلوم به راحتی سبقت می گيرم. به پل پارک وی می رسم. همزمان به عقربه سرعت سنج ماشين نگاه می کنم. 140 تا. لبخند روی لبم می شينه. هميشه سرعت رو دوست داشتم. رانندگی با سرعت بالا تنها چيزيه که حتی تو اوج کسالت منو به وجد مياره. احساس اين رو پيدا می کنم که حس و حالم رو به بهبوده. به خيابون جردن که می رسم سرعتم رو کمتر می کنم و با احتياط بيشتری وارد خيابون می شم.
از اينه داخل ماشين، ماشين سياه رنگی رو می بينم که برام چراغ می زنه. حتما می خواد سبقت بگيره. ماشين رو به سمت چپ هدايت می کنم و با اين کار راه رو براش باز نگه می دارم. اما راننده اش جلو می کشه و سرعتش رو با ماشين من هماهنگ می کنه. توجهی نمی کنم.صدای سلامش رو می شنوم اما باز هم بی توجهم. امروز اصلا حوصله اين بازی ها رو ندارم. تک بوقی می زنه که من باز هم بی توجهم. اينبار بوق ممتد و کشدارش بدون اينکه قطع بشه اعصابم رو تحريک می کنه. عصبی به سمتش برمیگردم تا اعتراض کنم اما با ديدن راننده دهانم بسته می شه...
می شناسمش. شايد هم نه! اما چهره اش برام زيادی آشناست. به هرحال مهم نيست.امشب اصلا حال و حوصله آدم جديد ندارم. نگاهم رو از صورتش که حالا لبخند مکش مرگ مايي روش نشسته می گيرم و بی خيال سرعتم رو زيادتر می کنم. در يک حرکت می پيچم جلوش و با سرعت بيشتری می رونم و از بين ماشين ها مارپيچ عبور می کنم، که صدای بوق ماشين های اطرافم بلند میشه. از اينه ماشين به پشت سر نگاه می کنم. توی ترافيک ماشين هايی که از ترس تصادف ايستاده اند گمش می کنم. شانه هام رو با بی خيالی بالا می اندازم .
به خيابون ناهيد نزديک شدم. 7- 8 تا ماشين مدل بالا پشت سرم پارک شدند. همه رسيده بودند. زير لب با خودم غر غر می کنم. اکثر بچه ها از ماشياشون پياده شدند و کنار BMW سياه رنگ مدل جديد مسعود گرم صحبتند. از کنارشون رد می شم و با بوق کوتاهی بهشون سلام می کنم. جلوتر از اونها پارک می کنم اما از ماشيم پياده نمی شم. از آينه حسام رو می بينم که قدم تند کرده و به سمتم مياد. به من که می رسه به شيشه کنار راننده ضربه می زنه. شيشه رو پايين می کشم و به صورت بشاش و خندونش خيره می شم.مثل هميشه سرحال و پرانرژی.
- چطوری بداخلاق؟ باز که سگرمه هات تو همه؟
- چيزی نيست. برنامه امشب چيه؟ کجا بايد بريم.
- نمی خوای پياده شی با بچه ها يه حال و احوال کنی.
با بی حوصلگی نگامو ازش می گيرم و به روبروم خيره میشم. امشب حتی حوصله حسام رو هم ندارم!
انگار متوجه بی حوصلگیيم میشه که می گه:
- اوه اوه، خانوم حسابی توپش پره که! چيه باز رفتی تو مود پريود روحیت... ! دوباره نگاهش می کنم. به چشم های شيطونش خيره می شم. با خودم فکر می کنم: با اينکه 28 سالشه اما واقعا شيطنت و سرزندگی يه بچه 6-7 ساله رو داره. همين روحيه شوخ و شيطونش باعث شده که توی گروه دوستيمون با حسام نسبت به بقيه احساس راحت تری کنم. شايد بهتر باشه بگم که به خاطر اونه که تا الان توی گروه موندم.
صداش منو از فکر خارج میکنه: چی شد پُ؟
صدام رو ملايم و آروم میکنم و در حاليکه گردنم رو کج میکنم میگم: - حسام من امشب حوصله ندارم.
با همون لحن هميشگيش می گه : ای جان! خودم سرکيفت ميارم جيگر.
بدون هيچ معطلی سوار ماشين می شه و گوشيش رو از توی جيبش در مياره. بعد از شماره گرفتن شروع به صحبت کردن می کنه. صدای گوشيش بلنده و بدون اونکه بخوام به راحتی صدای پشت خط رو می شنوم. از گوش دادن تماس ديگران بدم مياد. برای همين صدای آروم ضبط رو بلند میکنم. اونقدر که ديگه حتی صدای حرف زدن حسام رو هم نمی شنوم.
چشمام رو می بندمو در حاليکه دستامو روی سينه ام حلقه کردم، سرم رو به پشتی صندلی تکيه میدم. اين آهنگ رو خيلی دوست دارم. منو ياد يه خاطره نه چندان دور می ندازه. با اينکه زمان زيادی ازش نگذشته اما هنوز لحظه به لحظه اون روز توی ذهنمه. يه روز خوب. يه خاطره شيرين‼!
غرق توی خاطراتم هستم که صدای ضبط کم می شه و جاش رو صدای اعتراض حسام می گيره.
- چيکار می کنی بابا؟ مثلا داشتم با تلفن حرف می زدما! حالا من و اون بدبختی که پشت خط بود هيچی. خودت کر نمی شی؟ به خودتم رحم نمی کنی...ماشاا... از پريروز تا حالا واسه خودت يه پا ديوونه شدی...
از حرص خوردنش لذت می برم. با صدای نه چندان محکمی می پرسم: نگفتی؟
با ابروهای بالا داده نگام می کنه. – چيو؟
- با کدوم بدبخت حرف می زدی؟ منظورم با کدوم يکيشون بود.
نگاه سر سری به من میيندازه. چشمکی حوالم می کنه و همزمان با بالا انداختن شونه هاش می گه.
- نه بابا ما که شانس نداريم ... امير بود. گفتم ما امشب نميايم. يه جورايی پيچيوندمش. البته به سختی. حالا سرفرمون و کج کن راه بيفت.
به صورت مهربونش لبخند می زنم. ازش ممنونم که من رو از اين ميتينگ اجباری فراری داده. نگام می کنه: - نمی خوای راه بيوفتی خانوم؟ الان قوم تاتار خراب می شن رو سرمونا؟
سرم رو کج می کنم. لبخند می زنم و پام رو روی گاز می گذارم: حالا کجا با اين عجله؟ گفتم بريم نگفتم پرواز کنيم.
زير چشمی نگاهش می کنم که خونسرد روی صندلی نشسته و داره با آرامش کامل کمربند صندليشو می بنده. دلم می خواد اذيتش کنم.
- توکه ترسو نبودی حسام ؟
با همون آرامش ساختگيش نگام می کنه و می گه: نترسيدم. احتياط می کنم. شرط عقله مگه نه؟ تازه تو ترمز بريدی از زندگيت سير شدی. من که نشدم. در ضمن می دونی اگه اتفاقی واسه من بيوفته تکليف اون همه بچه ناخواسته و يه شهر دختر چشم انتظار چی می شه...
چشمکی واسم می زنه و می گه: درک می کنی که...
زير چشمی نگاش می کنم و می گم: بدجنس..
سرخوش می خنده: - خوب حالا کجا ما رو می خوای ببری؟
- تو نقشه فرارو کشيدی من بگم کجا بريم.
دستش رو جلو مياره و درحاليکه با ضبط ور می ره می گه: اين مضخرفات چيه گوش می دی؟ آهنگ باحال نداری؟
- چی کار اون داری. عوضش نکن. خوشم مياد ازش. با توام می گم کجا برم؟
به حرفم توجه نمی کنه و مشغول پيدا کردن آهنگ دلخواهش می شه...
- چه می دونم بابا. تو عرضه نداری يه شب مارو سوپرايز کنی؟
همون موقع گوشيش زنگ می خوره. گوشی رو بر میداره و به شماره اش که روی اسکرين صفحه افتاده نگاه می کنه. لبخند روی لبش می شينه. چشماش برق می زنه و می گه:
- تارا جون حسام تا من اين تماسو جواب می دم تو خفه شو . فقط 10 دقيقه.
بدون اينکه منتظر جوابم باشه گوشی رو بر میداره.
- جونم نفس من‼‼
از لب و لوچه آب افتاده و لحنش خندم می گيره. پوفی می کشم و رو ازش می گيرم و به جلو خيره می شم. بی هدف رانندگی می کنم. نمی دونم کجا می خوام برم. به خودم که ميام می بينم جلوی رستوران جام جم ايستادم... به ساختمون نگاهی می ندازم. خيلی وقته اينجا نيومدم. اما دلم خيلی هواش رو کرده. ترجيح می دم برای آخرين بار سری به پاتوق هميشگیم بزنم. هرچند که هنوز نرفته حالم دگرگون می شه. هجوم خاطره ها به ذهنم آزارم می ده. اما نمی تونم از اينجا دست بکشم. برای بار آخر.
پارک می کنم. نگاهی به حسام که هنوز مشغول حرف زدنه ميندازم: - من می رم حرفت تموم شد بيا.
نگاه متعجبش بين من و رستوران رد و بدل می شه. خيلی سريع خداحافطی و قطع می کنه با لحن متعجبی می پرسه: - اينجا؟‼! فکر می کردم ديگه نخوای بيای اينجا.
سرم رو به زير می اندازم و سعی می کنم بغضم رو قورت بدم. اشک هايی که توی چشم آماده ريختن هستند رو با دستم پاک می کنم. به سختی می گم: - بار آخره. وقتی از اينجا برم دلتنگش می شم.
دستش رو جلو مياره. چونم رو می گيره و سرم رو به سمت خودش می چرخونه: - با خودت اينکارو نکن تارا. حالا که می خوای بری، بهتره همه چيزو فراموش کنی. اگه بخوای به اين کارات ادامه بدی، رفتنت بی فايدست.
نگاهی که از صورتش دزديده بودم رو به چشماش می دوزم. قطره اشک بازيگوشی از گوشه چشمم سر می خوره : فقط يه بار حسام...
سکوت می کنه. صدادار نفس می کشه. نگاهش رو به چهره غمزده من می دوزه و دست آخر دستم رو میکشه ومن روتوی بغلش جا میده: هرچی توبخوای.
آغوش و گرم و مهربونش مثل هميشه تکيه گاهم می شه. سرم رو از روی شونه پهنش که خيلی وقته برام بزرگترين تکيه گاهه جدا می کنم. قطره های اشکم کتش رو تر کرده. متوجه می شه و با شيطنت هميشگيش می گه: نمی شد حالا دماغتو با لباس من پاک نمی کردی. بابا اين همه دستمال.
پشت چشم نازک می کنم و با گفتن ايشی از ماشين پياده می شم.حسام در حاليکه مدام سر به سرم میذاره پشت سرم راه می افته. از در داخل کوچه وارد می شم. فقط يک قدم به داخل فضای ساختمان می گذارم که خاطره ها و لحظه های پر از شور و حالم مثل يه فيلم ضبط شده به مغزم هجوم ميارن. عطر تنش رو حس می کنم.دلم می لرزه. از ذهنم می گذره که بعد از 6 ماه هنوز نتونستم حتی ذره ای فراموشش کنم... به احساس خودم پوزخند می زنم. از چی فرار می کنم؟ از خاطره هايی که لحظه به لحظه اش مال منه. از وجودم که با يادش عجين شده. اين روزها يه فکر مثل خوره افتاده به جونم و ذره ذره آبم می کنه... احساس اينکه با رفتنم هم نتونم از اين همه خاطره و ياد فاصله بگيرم...اين دوری و فاصله گرفتن از خاطره هاش قلبم رو بيشتر از هميشه تحت فشار میذاره...
صدای حسام منو به خودش مياره: تارا، مطمئنی می خوای بريم تو؟ می خوای برگرديم.
نگاهش می کنم. از چشماش نگرانی موج می زنه. لبخندی کم رنگ به همه مهربوني نگاهش می زنم و بی هيچ حرفی قدم بر میدارم.
روبروی پله گرد وسط سالن می ايستم. نگاهم روی پله ها ثابت می مونه.. دستم رو به ديواره سفيد و کوتاه کنار پله می گيرم. و آروم آروم از پله ها بالا می رم. از پله ها که بالا می رم، خاطره ها قدم به قدم برام ملموس تر می شه. همون حس خوشی و بيقراریي قرارهام به سراغم مياد. حس می کنم هنوز هم منتظر روی صندلی روبرو به پله ها کنار پنجره نشسته. قدم هام رو تندتر می کنم. انگار از زمان و موقعيتم فاصله گرفتم. پله های آخر نفسهام به شماره می افته. لبخند روی لبام می شينه، آخرين پله و... جای خالی که مدت هاست به من دهن کجی می کنی. دوباره به خودم و روزهای تلخی که با اون دست و پنجه نرم می کنم بر می گردم. دستی منو با خودش به سمت صندلی های حصيری کنار پنجره می کشه. نگاهم هنوز روی صندلی چوبی ثابت مونده. دختر و پسر جوونی درست دور ميز محبوب من می شينند. نگاهم به صندليه که دختر روش می شينه و آه از نهادم بلند می شه. نگاه دلخورم رو از دختر می گيرم و به حسام که مشغول پيدا کردن جای مناسبه می دوزم. با دست به ميز خالی که کنج رستورانه اشاره می کنه: - اين خوبه؟ گيج و گنگ نگاهش می کنم. متوجه حال خرابم می شه که بدون هيچ پاسخی باز هم دستم رو می کشه و به سمت صندلی هدايت می کنه. کنار صندلی می ايستم. باز هم نگاهم بی اونکه بخوام به پشت سرم و جايگاه هميشگیم کشيده می شه. حسام صندلی رو برام عقب می کشه و من رو با فشار دست به شونه هام روی صندلی می شونه. – چی می خوری سفارش بدم؟
به صورتش نگاه سر سری می اندازم: - نمی دونم هرچی...
کلافه پوفی می کشه و ازم فاصله می گيره. بارون ريری که می باره روی پنجره رد خودش رو به جا می ذاره و منو به ياد اولين ديدارمون می ندازه. لبخند تلخی می زنم و سرم رو روی دستام به روی ميز می گذارم. نگاهم هنوز هم به پنجره است. چشمام رو روی هم میذارم و سعی می کنم اولين قرارمون رو به ياد بيارم. چهره مردونه و جديش دوباره توی ذهنم جون می گيره. به صورت زيباش لبخند می زنم. اما همه چيز با تلنگر بوق ممتد و کشدار ماشين خارج از رستوران از نظرم محو می شه. بی اختيار چشمام رو باز می کنم. اما دوباره چشمام روی هم میره و صحنه تلخ تصادف تو نظرم زنده می شه...
کم کم خاطره ی اون روز توی ذهنم جون می گيره و تمام تلاش من برای پس زدن اون همه تلخی بی فايده می شه...
---------------------
با عجله پله ها رو دو تا يکی می کنم و ازشون بالا می رم. همه راه و از ماشين که خيلی دور تر از رستوران پارک کردم تا اينجا يه نفس دويدم. روز خيلی خوبيه و مهمتر از اون خبر خوشيه که می خوام حامد رو باهاش سوپرايز کنم. می دونم که حتما منتظرم جای هميشگی نشسته. با اين تفاوت که اين بار من درست سر وقت بدون حتی 1 ثانيه تاخير می رسم...
خوشحالم و لبخندم از صبح تا حالا حتی يه لحظه از لبام جدا نشده. يعنی دقيق تر از اون، درست از وقتی که مامان لبخند رضايتش رو از پسنديدن حامد به صورتم پاشيد و بابا برای تبريک پيشونيم رو با همون مهر پدرانه بوسه زد. آثار خوشحالی به و ضوح روی صورتم نشسته و چهرمو بيش از هميشه زيبا نشون می ده.
به بالای پله ها که می رسم جای خالی حامد خوشيم رو زايل می کنه. نا خواسته لبخند از روی لبام جمع می شه. با قيافه آويزون به اطراف رستوران نگاه میندازم. اما از حامد خبری نيست‼!به ساعتم نگاه می کنم. هنوز 2 دقيقه به ساعت 6 بعد از ظهر وقت هست.. دوباره لبخند به لبام بر می گرده و برای اولين بار حس می کنم که زودتر از حامد به قرار روزانمون رسيدم. به سمت ميز هميشگيمون می رم. شاخه گل رز قرمز رنگی رو که از دسته گل ديشبش جدا کردم هنوز توی دستمه و باهاش بازی می کنم. روی صندلی می شينم و در حاليکه يکی از پاهام رو روی اون يکی می اندازم ترانه ای رو سرخوشانه زير لب زمزمه می کنم.
از پنجره به خيابون نگاه می کنم. هوا صاف و کمی تاريکه...هرچند که هنوز خورشيد زورهای آخرش رو می زنه اما از آفتاب مستقيم بعد از ظهر خبری نيست. روز اول پاييزه و آغاز فصليه که با تمام وجودم دوستش دارم. به ياد حرف مامان می افتم که می گه همه عاشقانه های زندگيه من توی پاييز اتفاق افتاده.. با يادآوری حرفش لبخندم پر رنگ تر می شه. گل رز رو به بينيم نزديک می کنم و برای بار هزارم با تمام وجود می بويمش...
به حامد که فکر می کنم وجودم مالامال از خوشی می شه. می دونم که ديوونه وار دوستش دارم و با تمام وجودم می خوام که تمام زندگيم رو کنار اون سر کنم.
- خيلی خوشحال؟
از دنيای خوشی هام فاصله می گيرم و به علی کارمند رستوران که جلوم ايستاده نگاه می کنم. خنده پهنی روی لبام می شينه و می گم: انقدر تابلوه...
- يه خورده بيشتر از چيزی که فکرشو می کنی.
بازم می خندم...: امروز روز خوبيه... يعنی فوق العادست..
از خنده و خوشيم خنده اش می گيره و می گه: همه روزای خدا خوبن اما فک کنم امروز واست خاطره انگيزه.
باز هم می خندم. مستانه و عاشقانه... از آشکار کردن خوشی امروزم هيچ عبايی ندارم. دوست دارم همه اطرافيانم رو توی خوشيم شريک کنم.
- البته فک می کنم بيشتر از اينکه يه روز خوب باشه بيشتر عجيبه...
بعد به جای خالی حامد اشاره می کنه و می گه: سابقه نداشته ديرتر از تو برسه...
حرفش برای يک لحظه دلم رو به شور می اندازه...لبخند از روی لبام جمع می شه. نگاهم از صورت مهربون علی به جای خالیه حامد و بعد هم به ساعت روی ديوار کشيده می شه. 10 دقيقه از 6 هم گذشته و اين يعنی حامد برای اولين بار دير به قرارش می رسه.
احساس می کنم دلم به لرزه افتاده... برای اولين بار...اون هم درست روزی که قراره بزرگترين جواب زندگيم رو بهش بدم.
همون لحظه موبايلم زنگ می خوره.. شوکه شدم برای همين از جا می پرم... بعد از ثانيه ای دست می برم و موبايلم رو از داخل کيف شلوغ و پر از وسيله ام در ميارم. شماره حامد روی گوشی افتاده. لبخند می زنم. اين يعنی پايان همه دلشوره ها..
گوشی رو برمیدارم توی هوا و رو به علی تکون می دم و می گم: خودشه.
و بلافاصله دکمه برقراری تماس گوشی رو لمس میکنم.سکوت می کنم تا با لحن گرم و مردونش صدام کنه.
- الو...
وا می رم. اينکه صدای حامد نيست. نگاهم رو به علی که هنوز روبروم ايستاده می دوزم. نامطمئن جواب می دم : - بفرماييد.
- ببخشيد می تونم بپرسم شما با صاحب اين خط چه نسبتی دارين؟
ته دلم چيزی فرو می ريزه با صدايی که همه اضطراب و دلواپسيم رو نشون میده می پرسم: شما کی هستید آقا؟ حامد خودش کجاست؟ گوشيش...
نميذاره حرفم رو تموم کنم. بی رحمانه به ميان صحبتم می پره و می گه: متاسفام خانوم.. ايشون تصادف کردن... تسليت می گم...
صداش رو ديگه نمی شنوم. احساس می کنم فضای رستوران هر لحظه سرد و سردتر می شه. می لرزم. گوشی از دستم سر می خوره. نگاه ماتم به روبرو تار و کم رنگ می شه. صدای سرد و بی رحم مرد توی ذهنم دوباره تکرار می شه. بغض به گلوم چنگ می زنه. احساس خفگی می کنم. دستم رو به سمت گلم می برم. گلوم رو فشار می دم بی فايده است. احتياج به هوا دارم. هوايی که تو توش نفس کشيده باشی. اينجارو که تو توش نيستی و نفس نمی کشی منو خفه می کنه. به سختی بلند می شم. سالن دور سرم می چرخه. صدای علی تو گوشم زنگ می زنه: تارا... چی شده؟ واسه حامد اتفاقی افتاده؟ نگام روی صورتش می افته. می خوام حرف بزنم. می خوام بگم نه... دروغه... يه شوخيه...يه شوخيه مسخره و بيمزه، اما بغض نمی ذاره. راه گلوم بسته می شه. سرم در حال انفجاره. سالن پيش چشمام تاب می خوره. با دستم دنبال تکيه گاهی برای تکيه زدن می گردم. بی فايده است. نتيجه تلاشم واژگون شدن صندليه. صدای زنگ موبايلم دوباره بلند می شه... و هم زمان صدای الو گفتن علی توی سرم می پيچه. حلقه اشک رو که توی چشمای علی می بينم تمام باورم برای کذب بودن خبری که شنيدم رنگ می بازه. پلکام سنگين میشن و بدون اونکه بخوام همه چيز اطرافم سياه میشه. آخرين صدا، صدای برخورد سرم به پايه های صندلیه که منو از اين همه تلخی جدا می کنه...
به پا خسته نشی... بگير اينو از دستم.
صدای حسامه که منو از خاطراتم جدا می کنه. دوباره به سينی که دستشه اشاره می کنه. :
- د بگير بابا، دستم افتاد.
با حرفش تکونی می خورم و دستم رو برای گرفتن سينی جلو می برم.
می شينه و گونم رو با دو انگشتش می کشه و می گه:
- بخورم غمتو...
لحنش انقدر خنده دار و در عين حال چندشه که بدون اونکه بخوام لبخند می زنم. با لخند من خيالش راحت می شه و دست می بره داخل سينی. ليوان چای و کيک من رو جلوم میذاره و ميگه: - شما زحمت نکش. خسته میشی.
شيطنت خوابيده درون وجودم بيدار می شه و جواب حسام رو می ده: - وظيفته. آدم واسه انجام وظيفش انقدر غر نمی زنه.
- که اينطور! پس وظيفمه آره؟ خيلی پررويی به خدا. آخه بچه پررو من اگه يه سوت بزنم کل دخترای تهرون واسم صف می شن تا خدمت رسانی کنن. اونوقت تويه نيم وجب بچه می گی وظيفته.
- اگه انقدر يه سينی چايی اينور اونور کردن واست سخته چرا يدونه سوت از همون معروفاش نمی زنی تا لازم نباشه انقد اين ور اون ور کنی...مگه نمی گی کلی سينه چاک داری خوب رو کن...
- د نشد ديگه. مثل اينکه يادت رفته الان جنابعالی مثل هند جيگر خوار کنار ما نشستی. هر کی قيافتو ببينه از 20 فرسخی ما هم رد نمی شه. چه برسه به دوست دخترای من که انقدر روحيه شون لطيفه.
ايشی می گم و با دلخوری ظاهری روم رو ازش می گيرم و به طرف ديگه نگاه میندازم: - دلتم بخواد با توی چلغوز اومدم بيرون...
صداش رو به لحن چندش هميشگی در مياره و می گه: - دل ما که خيلی ميخواد...
باز هم خندم می گيره. به بينيم چينی ميندازم و به چشماش خيره می شم و می گم: چندش‼!
بلند می خنده که چند ميز اطرافمون بر می گردنو ما رو نگاه می کنن.
از خنده با مزه و پر صداش خندم میگيره. من هم می خندم. نه به بلندی حسام اما مثل اون از ته دل... به اين فکر می کنم که وجود برادرانه اش کنارم چقدر مفيده. اونم توی اين روزا که تحملم برای ديگرون انقدر سخت شده. حس شيرينی که از کنار حسام بودن توی وجودم شکل می گيره درست مثل حس شناخته شده و مطمئنيه که به پدرم دارم. تکيه گاه محکمی که اين روزها ازش فاصله گرفتم...
تمام ساعت باقی مونده رو توی رستوران با شوخی و مسخره بازی حسام ، حتی فرصت فکر کردن به گذشته نزديکم رو پيدا نکردم. وقتی هم دوش و هم قدم با حسام از رستوران خارج میشيم به اين فکر می کنم که وجود يه دوست خوب می تونه حتی تلخ ترين لحظه ها رو برات به شيرين ترين لحظه های زندگيت تبديل کنه. به صورت مهربون حسام که کمی دورتر از من مشغول صحبت با يکی ديگه از هزار دوست دختر رنگ و وارنگشه لبخند می زنم. برمی گرده. نگاهم رو که روی خودش می بينه، دستش رو روی دهنه گوشی میذاره و با چشمکی اغراق آميز می گه: - عجب هلويی بابا. شماره بدم؟ اخم ساختگی می کنم و در حال گفتن: تو آدم نمی شی ازش فاصله می گيرم و به سمت ماشين می رم.
توی ماشين که می شينم لبخند رضايتی می زنم و زمزمه می کنم : شب خوبی بود..
***
حسام رو جلوی ماشينش رسونده ام و به طرف خونه رانندگی می کنم. هوای مطبوع بهاری حالا کمی خنکتر شده. شيشه ماشين رو پايين می کشم و اجازه می دم که باد از لابلای موهای آزادم گردش کنه. شالم کمی عقب تر کشيده می شه. از خنکی هوا لرز می گيرم و شيشه رو بالا می کشم. تمام رخوت و بی حوصلگی امروز از تنم بيرون رفته و اين حس بی حسی رو مديون محبت بی اندازه حسام می دونم.از خيابون سئول وارد کوچه ششم می شم و جلوی پلاک 21 می ايستم. نگاهم به سمت خونه کشيده می شه. همه چراغا جز چراغ هال طبقه بالا خاموشه و اين يعنی مامان تمام مدت انتظار برگشتم رو می کشيده. سرم رو به نشونه تاسف تکون میدم آه بلندی می کشم، زير لب خودم رو به خاطر همه بدی هام و دلواپسی های مامان سرزنش می کنم: چقدر بد شدی تارا...چقدر تلخ!
ريموت پارکينگ رو می زنم و بعد از باز شدن در بی معطلی وارد پارکينگ می شم. بعد از پارک ماشين، پله ها رو 2 تا يکی می کنم و با سروصدا وارد خونه می شم..
از همون طبقه پايين مامان رو صدا می کنم: - مامان جونم، مامان جونی‼!
مامان از بالای پله ها سر می کشه و در حاليکه از حال خوش من به شدت خشنوده لبخندزنان جوابم رو میده: جان مامان؟ بالام بيا اينجا...
از همون پايين براش خودم رو لوس می کنم. انگشتای دستم رو به لبم می رسونم و به سمتش می گيرم و فوت می کنم: اينم يه بوس سفارشی واسه مامان گلم... چرا نخوابيدی عشق من. تا الآن بيدار موندی واسه چی؟
- منتظر بودم. منتظر تو.
خجالت می کشم که اين همه چشم انتظارش گذاشتم. سر به زير پله ها رو بالا میرم. مامان رو که روی راحتی های هال نشسته،بغل می کنم و روی شونه مهربونش بوسه می زنم: مامانی جونم من که ديگه بچه نيستم..
دستش رو روی موهام می کشه و همون جمله معروف مادرانه رو تکرار می کنه: بچه ها هر چقدم که بزرگ بشن باز واسه مادرشون بچه ان و اسباب نگرانی...خصوصا اگه يکی يدونه باشن و همه هست و نيست پدر مادرشون.
خودم رو ازش جدا می کنم و با ناراحتی تصنعی می گم: دستت درد نکنه مريم جون، يعنی انقدر دست و پا چلفتی ام که هميشه بايد دل نگرونم باشی.
می خنده و با لحن دلجويانه اش می گه: کی می گه دختر گل من دست و پا چلفتيه. من فقط مادرم. مادر ه و يه عمر نگرانی واسه اولاد. می ترسم که ...
ادامه جمله اش رو می خوره. با احتياط و زير چشمی نگام می کنه. دلم براش می گيره. چقدر دست به عصا جلوی من حرف می زنه.چقدر مراعات حال خراب من رو می کنه. مات نگاهش می شم. تمام محبت و دلواپسی مادرانه توی نگاهش موج می زنه. چقدر مديون اين همه محبتم. نگاهش بی هيچ حرفی محبت رو فرياد می زنه.از همين حالا دلتنگ اين نگاه و اين حضور مهربون کنارم می شم. سرم رو روی پای مامان می ذارم. محتاج نوازشم. مامان درک می کنه و موهام رو به بازی میگيره.
- بچه که بودی هميشه سرت رو روی پای من میذاشتی تا خوابت ببره، يادته تارا؟
با ياد خاطرات کودکیم دلم می گيره.چقدر بی خيال و بی دلواپسی می گذرونديم. چه روزهای خوب و رنگی رو پشت سر گذاشتم. اصلا غم و ناراحتی توی فرهنگ واژگان ما معنی نداشت. حسرت هيچ جايي از زندگيمون نبود.کاش دلخوشی کودکانه ام رو هنوز داشتم. کاش دنيا روزای تلخش رو نشونم نمی داد. با لحن آروم و پر بغضم می گم: - کاش همون جوری بچه می مونديم.
صدای گرم و مهربون مامان توی سرم می پيچه: - بچه که هستی دلت می خواد زودتر بزرگ شی و بزرگ که می شی دلت می خواد به دوران بچگی برگردی.. اين خاصيت آدميزاده. قدر لحظه هايی که داره رو نمی دونه. هميشه دنبال دست نيافتنی هاشه. فکر نمی کنه همون لحظه ای که توش نفس می کشه آرزوی ديروز و حسرت روزهای آيندشه... قدر لحظه هاتو بدون مادر... تو جوونی تارا.. بايد زندگی کنی. شاد، سرزنده. بايد به من به پدرت ثابت کنی که ثمره تلاشهامون يه دختر ضعيف و کم اراده نيست که سختی ها از پا درش ميارن... خيلی وقته صدای خنده هات توی خونه نپيچيده مامان جان. خيلی وقته چشم انتظار همون شور و سرزندگی جوونيتم. دلم واسه شيطنتا و خنده های از ته دلت تنگ شده. چرا از من فاصله گرفتی مامان؟ چرا نمی خوای پيشم بمونی عزيز دل؟چرا داری فرار می کنی؟يعنی به خاطره نبودش حاضری از همه عشق و محبت مادرانم بگذری؟تارای من فرار نمی کرد؟ تارای من شجاع بود. از کی به اين روز افتادی مامان؟ چی شد که انقدر خسته و صعيف شدی؟ دوست دارم تارای من هميشه شجاع باشه. شجاع که باشی می تونی جلوی همه سختی های زندگی صاف وايسی و تسليمشون نشی... شجاع باش و خودت رو توی مشکلات و درد و غم زندگی حل نکن مادر.
می شنوی تارا؟ زندگی کن دخترم...
چقدر صداش آرومه. می دونم که مدت هاست برای گفتن حرفای دلش دنبال بهونه می گرده. اما کاش من هم مثل اون قوی بودم. کاش می تونستم نبود عزيزترينم رو توی زندگی تحمل کنم. کاش می تونستم وايسم و جلوی کوه دلتنگی و دلمردگيم مقاومت کنم. اما من... فقط ضعيفم. چون توی زندگيم هيچ وقت طعم تلخی ها رو نچشيدم. هميشه مورد توجه بودم. هميشه بهترين ها مال من بود. هميشه خواستنی ترين بودم. اما وقتی که با اين همه احساس لطيف کودکانم با تمام وجودم کسی رو خواستم که لحظه لحظه زندگيم رو در کنارش و برای اون سر کنم، تقدير بی رحم روی سياهش رو به من نشون داد. اون وقت منِ صعيف تنها شدم.. حس کردم که زير پام فرو ريخت. ديوار تکيه گاهم خراب شد.. و رمق از پاهای کم جونم رفت... من ضعيف بودم... صعيف بار نيومده بودم اما احساس لطيف و دست نخورده ام کودک مونده بود. همون هم باعث شد که تلخی زندگی رو با تمام وجود و با پررنگترين دلمردگی ها حس کنم. ذره ذره وجودم با مرگ عزيزترينم عجين شد. شب و روزم تاريکی بود. تمام حس زندگی و سرخوشی از وجودم رخت بست و من تمام هستی ام رو به پای اين عشق بی فرجام از دست رفته می ديدم.
نوازش آروم دست مامان روی موهام کند تر می شه. صدای نفس هاش و می شنوم. آروم اما مغموم. دلم می گيره. محبت و عشق مادرانه اش رو بار ديگه با بوسه ای به پيشانيم به قلبم سرازير می کنه...: اينجوری نخواب مامانم، سردت می شه. پاشو لباساتو عوض کن و توی تختت بخواب.
با بی رغبتی سر از روی پای مامان بر میدارم. دستام رو دور شونه های پر مهرش حلقه می زنم. سرم رو روی شونه اش می ذارم و با صدای آرومم می گم: من از تو فرار نمی کنم مامان. فقط می خوام ياد بگيرم که شجاع باشم. می خوام تلخی زندگيم رو فراموش کنم. چونکه می خوام زندگی کنم. شاد. پرانرژی...
گونه اش رو می بوسم و از کنارش فاصله می گيرم. به سمت اتاقم می رم. با يه دست شال رو از دور گردنم باز می کنم و با دست ديگم کليد چراغ اتاق رو می زنم. بر می گردم و به مامان که با يه لبخند روی مبل نشسته و با لذت تمام حرکاتم رو زير نظر داره، نگاه می کنم. سرم رو کج می کنم و با ظرافت دخترونه می پرسم: نمی خوابی مريم جون.
مامان از جاش بلند می شه و به سمت اتاقش می ره: شبت بخير مامان. روتو پس نکنی سرما بخوری. هوا هنوز سرده...
- چشم بلند و کشداری می گم و از در فاصله می گيرم. مشغول عوض کردن لباسهام هستم که صدای زنگ موبايلم بلند می شه. توجه نمی کنم. اس ام اسه. بعدا می خونمش. مسواک می زنم و بلافاصله توی تخت گرم و راحتم فرو می رم. تازه چشمام به گرمی خواب عادت کرده که باز صدای اس ام اس گوشيم بلند می شه و من رو از خواب می پرونه. با حرص گوشی رو از روی پاتختی بر ميدارم. با گيجی و خواب آلودگی جعبه اس ام اسها رو باز می کنم. اس ام اس اول از يه شماره غريبه است: - بيداری؟... جوابش رو زير لب می دم: نه خوابم. اس ام اس دوم، حسامه: - منم دوست دارم عزيزم.
خندم می گيره. باز هم جوابش رو زير لب می دم: - ديوونه... ‼! دوباره زير پتوی دوست داشتنيم می خزم و قبل از اونکه متوجه بشم خواب منو به آغوش می کشه.
صدايی مثل لالايی گوشم رو نوازش می ده، چقدر دلنشينه، با اينکه غرق خوابم اما حس بچه ای رو دارم که از لالايی مادرش لذت می بره ... کم کم اين لالايی مطبوع، طولانی و تکرار می شه، ديگه از صدای آروم و دل انگيزش لذت نمی برم، مزاحم خواب خوشم می شه و آرامشم رو به هم می ريزه. چشمام رو به سختی باز می کنم. نور از لای پرده تور پنجره، اتاقم رو روشن کرده... صدای مزاحم قطع می شه. گيجم. هنوز متوجه نمی شم که صدا از کجاست... دوباره با لذت چشمام رو روی هم میذارم و بلافاصله به خواب میرم.
اما خيلی زود با به ياد آوردن قراری که داشتم چشمام رو باز می کنم.نگاهم که به ساعت روی ديوار می افته آه از نهادم بلند می شه. 10 صبحه و من هنوز برای قرار ساعت 10:30 صبح هيچ آمادگی ندارم. با حرص به گوشيم نگاه می کنم و همزمان صدای غر غرم بلند می شه: من که اين لعنتی رو کوک کرده بودم‼!
گوشی رو روی تخت پرت می کنم و با عجله به سمت دستشويی می رم. عقربه های ساعت به من ياد آوری می کنه که فرصت هيچ کاری رو ندارم پس فقط دست و صورتم رو می شورم و مسواک می زنم. حتی فرصت آرايش کردن رو هم ندارم. با اينکه اين قرار خيلی برام اهميت داره اما حتی برای لباس پوشيدن هم وقت زيادی صرف نمیکنم. پله ها رو دو تا يکی می کنم و با پوشيدن کفشهام از خونه بيرون میزنم.با عجله پشت فرمون می شينم.
انقدر تند رانندگی می کنم که شنيدن صدای بوق ماشين های اطرافم برام عادی می شه. اما بالاخره توی ترافيک چمران گير می افتم. انقدر ديرم شده که دوست دارم يه دل سير گريه کنم. ترافيک؟ اونم اين وقت روز؟‼!
با حرص دست توی کيفم می کنم و دنبال گوشيم می گردم. انقدر شلوغه که دست آخر کلافه کيف رو برعکس می کنم و همه وسايلش رو بيرون مي ريزم. از روی صندلی گوشيم رو که لای قاب عينکم گير کرده بيرون می کشم. ترافيک روان می شه. همونطور که با دست چپم فرمون رو می گيرم و ماشين رو کنترل می کنم و با دست راستم و زير چشمی به دنبال شماره شرکت نقش داخل گوشی می گردم. شماره رو پيدا می کنم و بلافاصله دکمه Call رو فشار میدم.
تماس همراه با صدای پر از ناز منشی وصل می شه... حوصله کلنجار رفتن با منشی خنگ شرکت رو ندارم. به يه سلام ساده اکتفا می کنم و ازش می خوام که به مهندس نوابی وصل کنه. اما بالاخره منشی گيرم می اندازه و با سوالهای احمقانه اش اعصابم رو به هم می ريزه.
- ببخشيد شما؟
- شريفی هستم.
- قرار قبلی داشتين؟
پوفی می کشم و با حرص می پرسم: برای يه تلفن ساده هم بايد از قبل وقت بگيرم؟
انگار متوجه طعنه کلامم می شه که لحن شل و وارفته اش رو عوض می کنه و می گه: آقای مهندس سرشون خيلی شلوغه. نمی شه که وقت با ارزششون رو به خاطر هر موضوع بی خودی بگيرم.
زير لب غر می زنم: حساب تو يکی باشه به وقتش.
سعی می کنم به خودم مسلط بشم، از ذهنم می گذرونم که خاصيت منشی بودن همينه، بايد آروم باشم و بعد شمرده و آروم جوابش رو میدم: خانوم عزيز، من مهندس شريفی هستم. امروز با آقای مهندس قرار قبلی داشتم. ساعت 10:30. بعيد می دونم شما در جريان نباشيد. حالا اگه ممکنه وصل کنيد تا بتونم با آقای مهندس صحبت کنم. تا در مورد تاخيری که پيش اومده توضيح بدم.
سعی می کنم که توضيحم به اندازه کافی کامل و قانع کننده باشه و جای هيچ ابهامی برای اين منشی کنجکاو باقی نذاره.
سکوت که می کنم منشی به حرف می آيد: شما مهندس شريفی هستيد؟ من انتظار داشتم که مهمون مهندس يه مرد باشه... و بعد با لحن آميخته به تمسخر ادامه می ده: به هرحال آقای مهندس قرار ديگه ای داشتن و نتونستن منتظرتون بمونن. به من هم گفتن خدمتتون عرض کنم که ايشون نمی تونن هيچ گونه بدقولی رو تحمل کنن و احتمالا اين موضوع روی قرارداشون با شرکت شما تاثير ميذاره
وا میرم. به ساعت ماشين نگاه می کنم. 11. نمی دونم بايد گريه کنم ياد داد بزنم. اونقدر عصبيم که دوست دارم همين الان شرکت بودم و گوشی رو تو سر اون مهندس و منشی گند دماغ تر از خودش خورد می کردم. از به ياد آوردن تهديد مهندس دچار اضطراب می شم.
گوشی رو روی صندلی کنار بقيه وسايل بيرون ريخته کيف پرت می کنم و هر دو دستم رو به فرمون می گيرم.
تمام حرص و عصبانيتم رو سر پدال گاز خالی می کنم. سعی می کنم از بين ماشين ها راه بگيرم و خودم رو از ترافيک مضخرفی که به خاطر تعطيلات عيد ايجاد شده آزاد کنم.
فقط گاز می دم و با آخرين سرعت حرکت می کنم. صدای زنگ گوشیم بلند می شه و من بی توجه به اون فقط به ماشينهايی که قصد سبقت از اونها رو دارم خيره می شم. انقدر گاز می دم و می رونم که دست آخر خسته می شم و گوشه بزرگراه پارک می کنم.
سرم رو روی دستهای به روی فرمون ماشين ميذارم و سعی می کنم کمی آرامش از دست رفتمو به دست بيارم. صدای زنگ موبايل دوباره بلند می شه. عصبی جواب میدم: بله؟
- چطوری جيگر؟
حسامه. مثل هميشه شاد، سرزنده، پرانرژی. به اين حالتش حسوديم می شه. با حرص جوابشو می دم: صد دفعه گفتم منو اينجور صدا نکن.
نميذاره ادامه بدم: - چه جوری صدات کنم؟ جگر قبوله؟
با حرص داد می زنم: بمير حسام...
بی خيال می خنده و می گه: منم دوست دارم عزيزم....
با صدايی که عجز به وضوح از اون قابل لمسه جواب میدم: حسام تو کارو زندگی نداری انقدر مزاحم من می شی؟
بازهم با همون لحن بی خيال جواب می ده: اتفاقا منم عاشقتم..
از لودگی و جوابهای بی سرو تهش خندم می گيره... به محض اينکه صدای ريز خندم رو می شنوه با لحن جدی می پرسه: هان اين شد... کجايی؟
به بزرگراه صدر نگاه می کنم و بلافاصله جواب می دم: صدر...
- چرا اونجا؟ فکر می کردم میری نقش... خواستم بدونم چه کرده دختر بابا؟
بی حوصله جواب میدم: - گند زدم حسام. دير رسيدم. طرف منتظر نموند.
صدای خندش از پشت گوشی بلند شد: وقتی مثل خرس می خوابی بايدم دير برسی... هرچند که من انتظار داشتم الان تو، توی رختخواب باشی.. تو ديگه واسه اين شرکته خيلی مايه گذاشتی که صبح به اين زودی از خوابت زدی...
حالا چطور از صدر سردرآوردی...؟
- نمی دونم...
- برنامه ات چيه؟
- نمی دونم...
- نمی ری خونه؟
- اصول دين می پرسی حسام نمی دونم..
- نه که تو هم مثل بلبل جواب می دی... خيله خوب فهميدم گند دماغیو نوبرشو آوردی.. پاشو بيا دنبالم بريم يه ناهار بزنيم به بدن..
- وا مگه راننده شخصيتم...چرا خودت نميای؟
با لحن خيلی جدی جواب می ده:
- عزيزم من پوست دستم حساسه، رانندگی که می کنم سياه می شه... درک می کنی که؟
از لحن جديش خندم می گيره. با خنده جواب می دم: جون به جونت کنند آدم نمی شی. اومدم.خندم رو با خنده جواب می ده و می گه: نيازی نيست. دارم ميام. مدرسم...10 دقيقه ديگه می رسم.
باشه ای می گم و گوشی رو قطع می کنم. صحبت با حسام حالم رو بهتر کرده. فکر می کنم که بودن حسام تو اين شرايط کنار من بزرگترين نعمته.
تويه فرصت 10 دقيقه ای که دارم،سعی می کنم کمی خودم رو برانداز کنم.صبح اونقدر با عجله از خونه خارج شدم که حتی فرصت نکردم نگاهی به آينه بندازم. دستم رو به سمت آينه داخل ماشين می برم و اون رو روی صورتم تنظيم می کنم. لبخندی که از صحبت کردن با حسام روی لبام نشسته هنوزم پابرجاست. صورت سفيد و بی آرايشم به خاطر ضعفِ صبحانه نخوردن رنگ پريده شده.. اما زورِ خوشرنگی لبخندی که روی لبام نشسته به رنگ پريدگی صورتم غلبه کرده. دوباره آينه رو سرجاش تنظيم می کنم و سرم رو به پشتی صندلی تکيه می دم. ترجيح می دم بقيه 10 دقيقه انتظار رو به نگاه کرد به ماشين ها صرف کنم...
نگاه کردن به ماشين ها که با سرعت از کنارم عبور می کنن اين روزا به يکی از تفريحات و برنامه های زندگيه من تبديل شده. لبخند کجی می زنم و به ياد میارم که تا 6 ماه پيش حتی برای يک ثانيه انتظار کسی رو نکشيدم. اما حالا... احساس می کنم تبديل به آدم وابسته ای شدم که برای فرار از تنها بودن مدام به آدمهای افرادش تکيه می کنه. نگاهم غرق غم و حسرت می شه وقتی به اون تارای مستقل، سرزنده و شاد فکر می کنم. از اين همه حس تلخ آويزوون بودن خسته می شم... اين روزها با خودم فکر میکنم از کی و از کجا به اين اوضاع نفرت انگيزی رسيدم؟
خاطرات تلخ و شيرينم رو به هم می ريزم و برای پيدا کردن تمام اين تلخی ها دنبال مقصر می گردم. ذهنم مدام جستجو می کنه تا با اطمينان روی اسمش خط پررنگ مسبب رو حک می کنه...
حامد! از اين همه تلاش بی ثمر خندم می گيره. چه کشف مهمی‼! من که از هر کسی بهتر می دونستم که زندگی من از روزی که به تقاطع حامد رسيد راه مستقيم و طی شده 24ساله رو کج کرد و به راه روزهای غيرمنتظره تغيير مسير داد.
سعی می کنم که فکرم رو از حامد و خاطراتش جدا کنم. زير لب زمزمه می کنم: چه کار بيهوده ای...فکر حامد ، احساس حامد و حضور حامد هر لحظه با منه... چه طور می تونم اين همه احساس رو ناديده بگيرم. از ذهنم می گذرونم که ای کاش زندگی به عقب بر می گشت و من هيچ وقت تويه اون خيابون به خاطر لجبازی کودکانه مسير زندگيم رو عوض نمی کردم. اما بلافاصله پشيمون می شم و از اين خيانت آشکاری که به حس مطلوب عاشقي و خاطره های حامد دوست داشتنيم توی ذهنم نقش می بنده پشيمون می شم. خودم رو محکوم می کنم تا به ياد بيارمش. تک تک خاطراتش رو. همه ی لحظه های تلخ و شيرينی که با حامد سپری شد... همه ی خاطراتش رو... حتی روز آشنايی...اين تنبيه خوبیه. برای منی که گاهی تلخی روزهام رو بهونه می کنم برای دور شدن از حامد...
صدای جيغ گوشخراش پريناز توی سرم می پيچه. همون موقع ناخواسته صدام بالا می ره: - هو چته گوشه ها..
پريناز در حاليکه سفت به صندلیش چسبيده با سر به جلو اشاره می کنه و با صدای از ته چاهش می گه: - توروخدا تارا، جون مامانت بی خيال شو... من دارم خودمو خيس می کنم...
از حرفش خندم میگيره، اما تاثيری روی تصميمم، برای کم کردن روی اين بنز خوشرنگ مدل جديد که مدام جلوم می پيچه نمیذاره. جوابش رو نمی دم و سعی می کنم دنبال فرصتی باشم تا بتونم از ماشينی که سرعتش هر لحظه بيشتر می شه سبقت بگيرم.
دوباره صدای ناله مانند پری افکارم رو بهم می ريزه: بابا تو می خوای خودتو به کشتن بدی. تو از جونت سير شدی. من زندگيمو دوست دارم. لااقل يه جا نگه دار من پياده شم.
از بس حرف می زنه اعصابم رو بهم می ريزه: - میشه يه دقيقه زبون به دهن بگيری ببينم چه غلطی می کنم.
بازهم ناله می کنه: نگه دار می خوام پياده شم...
- خفه می شی پری يا نه.. کوری! نمی بينی نمی تونم وايسم...
توی يه لحظه فاصله ای بين دو تا ماشين جلويی ايجاد می شه که بلافاصله فرمون رو به سمت راست می چرخونم و از بين دو تا ماشين با فاصله مويی عبور می کنم. با اين کارم درست سمت چپ بنز مشکی رنگ قرار می گيرم. نگاهم به سمت راننده برمیگرده. خيلی دوست دارم اين راننده که از 10 دقيقه پيش حسابی اعصابم رو خط خطی کرده ببينم.
نگاهم روی راننده جوونی که موهای کوتاهی داره قفل می شه... راننده لحظه ای به سمتم برمیگرده، با دست راستش عينکش رو طوری که چشماش مشخص بشه بالا می ده و برام چشمک می زنه... گيج حرکتش هستم که هين بلندی که پری می کشه منو به خودش مياره...
- تارا مواظب باش...نگام به ماشين جلوييم که فکر می کنم سرعتش به زور به 60 تا می رسه و من با سرعت تقريبا 3 برابر اون هر لحظه بهش نزديکتر می شم ثابت می مونه. پاهام از مغزم فرمون نمی برن. گيج به فاصله ای که هر لحظه کمتر می شه نگاه می کنم که لحظه آخر به خودم ميام و پاهام رو همزمان روی پذال گاز و کلاچ فشار می دم. صدای بلند و ناموزون ساييده شدن چرخ ماشين به کف خيابون توی سرم می پيچه. ماشين چند متر جلوتر می ايسته،اما به خاطر سرعت زيادم حتی با وجود کمربند بسته شده، سرم محکم به فرمون ماشين می خوره.
اولين صدايی که سکوت ايجاد شده صدای آه و ناله پريه: - بميری تارا... اين چه وضعه رانندگی کردنه.. نزديک بود به کشتنمون بدی... مگه کوری ماشين به اين گندگی رو جلوت نمی بينی...آخ سرم... داره منفجر می شه...
سرم رو از فرمون ماشين جدا می کنم.موهام که همگی روی صورتم ريخته با دست عقب می زنم. پيشونيم رو که درد گرفته با کف دستم آروم آروم ماساژ می دم. به روبروم نگاه می کنم، خبری از ماشين جلويی نيست، حتی از بنز چند دقيقه پيش هم خبری نيست..صدای بوق کشدار ماشين پشتی نگام رو به سمت آينه می کشه...راننده تاکسی ميانسالی پشت سرم توقف کرده و خيال برداشتن دستش رو از روی بوق نداره..
کلافه از توی آينه دستم رو بالا می برم و به لاين کناريم اشاره می کنم.
اما راننده تاکسی خيالی مبنی بر بی خيالی نداره. با حرص دست می برم و دنده عوض می کنم و ماشينم رو که هنوز روشنه به حرکت در ميارم. لرزش دستام مانع از اين می شه که بتونم رانندگی کنم. برای همين به گوشه بزرگراه می کشم و توقف می کنم. سرم رو به پشتی صندلی تکيه میدم. اما دردی که تويه سرم می پيچه باعث می شه چشمام رو روی هم فشار بدم.
- به خدا خيلی احمقی...تارا.
هنوز حرف سرزنشگر پری تموم نشده که صدای تک بوق ماشين کناری تويه سرم می پيچه.
چشمام رو به سختی باز می کنم.
- آخه بچه تو که عرضه نداری رانندگی کنی چرا می شينی پشت فرمون. خيابونو با کجا اشتباه گرفتی که وسط لاين سبقت وايسادی...
راننده تاکسيه که کنارم وايساده و با صدای بلندش داره نصيحتم می کنه. لحنش بيشتر از اينکه دلسوزانه باشه توهين آميزه. حرصم می گيره. تويه اين اوضاع همين يکی رو کم داشتم. درد سرم نميذاره بيشتر از اين چشمام رو باز نگه دارم. در حاليکه صورتم رو از شدت درد مچاله می کنم زير لب زمزمه می کنم: - خفه شو..
راننده تاکسی که انگار از نصيحت کردن من نااميد شده بوق کشداری می کشه و اون را با کلمه روانی مزين می کنه و از ماشين فاصله می گيره...
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۱۱/۲۷ ساعت 23:13 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|