نفس-آقا هیراد من اینجا پیاده میشم

-چرا؟میرسونمتون خوب

-نه آخه کاری دارم باید انجام بدم،الان خونه نمیرم

-نفسی میخوای من همراهت بیام؟

-نه اجی تو برو خونه،ببخشید اقا هیراد خیلی زحمت دادم...خدا نگهدار

-این چه حرفیه،مراقب باشین،خداحافظ

نفس از ماشین پیاده شد و رفت.

هیراد از توی اینه به من نگاه کرد و گفت:

-خوب حالا کجا باید برم؟

آدرس خونه رو بهش دادم...

چند دقیقه ای طول کشید که بالاخره ماشین جلوی خونه توقف کرد

-واقعا ممنونم،کاش می تونستم جبران کنم لطفتون رو

-وظیفه بود

-مرسی...

برگشت و مستقیم به چشمام نگاه کرد و خیلی آروم گفت:

-خواهش می کنم

(لعنتی چه چشمایی داره....)

سرمو زیر انداختم و آروم خدافظی کردم و از ماشین پیاده شدم

کلید و از کولم بیرون آوردم در رو باز کردم.

برگشتم بهش نگاه کردم،لبخند زدم و رفتم تو در رو بستم

هنوز نرفته بود

وارد خونه شدم کفشامو در آوردم

-سلاااااااااااااام عزیزای دل من چطورن؟

مامانم با خوشرویی اومد کنارم کولمو ازم گرفت و گفت:

-سلام عروسکم خسته نباشی!

لپای خوشگلشو بوس کردم و گفتم:

-سلامت باشید

صدای بابامو شنیدم:

-این مادرو دخترم که همش پیش هم لاو میترکونن،نمیگن منم دلم میخواد

هـــی روزگار!!

دلم براش ضعف رفت،به سمتش دوئیدم،رفتم رو پاش نشستم و گفتم:

-همتا فدای بابای جیگرش بشه الهـــــــی...

-اااا بابا خدا نکنه،نزن این حرفارو

با شیطنت بهش نگاه کردم و گفتم:

-میزنم مگه عیبی داره؟مگه من کسی رو تو دنیا جز شما دارم که فداش بشم؟

تا اینو گفتم مامان همچین نگاه بدی بهم کرد که نگو،زود گفتم:

-به غیر از شما و مامانیه خوشگلم البته،خوب من دیگه برم دست و صورتمو بشورم

آماده بشم واسه خوردن غذای خوشمزه ی مامانم

مامان با خنده گفت:

-ای شکمو...

(بهلــه دیگه خانواده ی من اینجوریاس،باهاشون حال می کنم)

دست و صورتمو شدم،یه تاپ جذب سفید وآبی پوشیدم با شلوارک جین

موهای بلند و لخت خرماییمو شونه کردم و رفتم سر میز نشستم..

-وااااای غذارو ببین،مامانیه من چه کرده،مقســـــــــــــــــی

-خواهش می کنم گل خوشگلم

-چه خوشگل شدی بابایی

-دختر شمام دیگه،خوشگل نبودم جای تعجب داشت

-قربون دختر شیطونم برم

-خدا نکنه بابا جوون،خوب دیگه بخوریم که مردم از گرسنگی

(تو روحتون اگه فکر کنید غیر مستقیم به خانوادم گفتم ساکت شین،اونقدم بی ادب نیستم)

غذامو که خوردم از مامیم تشکر کردم رفتم تو اتاقم

گوشیمو از روی میز برداشتم و رو تختم دراز کشیدم

2 new messages

یکیش از نفس بود،بازش کردم:

"همتا مهرو زنگید گفت فردا بریم کوه،پایه ای؟"

جواب دادم:

"نه پایه خودتی"

اس اومد:

"مسخـــــــــــره،حوصله شوخی ندارم،میای یا نه؟"

دادم:

"آره میام،تا فردا آجــی،شبت آروم"

داد:

"اخ جــــــــــووووون،شب خوش"

اس بعدی رو باز کردم،ای بابا این مزاحمه بیخیال من نمیشه

یک ساله مزاحممه.

"بزرگترین آرزویم تو هستی،حتی اگر داشته باشمت،باز هم تو را آرزو می کنم!"

اس رو حذف کردم،گوشی رو روی پاتختی گذاشتم

چراغ رو خاموش کردم،از پنجره ی اتاقم به آسمان خیره شدم

عجیب تو فکر این هیراد بودم،خعلـــی آقا بود

به ستاره ها خیره شده بودم که خوابم برد

با صدای زنگ گوشیم از خواب نازم بیدار شدم

اه این کیه دیگه؟؟تقصیر منه گوشیمو رو سایلنت نمیذارم دیگه

گوشی رو از رو پاتختی برداشتم

(اسم مستعاره نفس رو گوشی خودنمایی می نماید

و این اسم چیزی نیست جــز{سوسک جانباز})

گوشی رو کنار گوشم گذاشتم و گفتم:

-هااااااااااااااااااااان؟

-مــرض سلامت کو؟

-نفس بگو تا نیومدم گازت بگیرم،از خواب نازم بیدارم کردی..

انتظار داری الان بهت سلام کنم؟؟

-پاشـــوووو خوابالــو،مگه نگفتی میای کوه؟؟

-نفس بیخیاااال حوصله ندارم

-گمشو پاشو ببینم دیر شد

-اصا" غلام ادبیاتتم به خــدا،به کار گیری 4 فعل در یک جمله

واقعا" هنریست که تنها در تو نهفته شده

-کوووووووووووووووووفت،خودتو مسخره کن

پاشو اماده شو دیر شد،نیم ساعت دیگه میایم دنبالت

-باشه اگه مزاحم نشی آماده میشم

-همتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا!!!

-کووووفت،گوشم کر شد.خدافس

-حقته..بای

گوشی رو روی تخت پرت کردم

رفتم سمت دستشویی صورتمو شستم و با حوله خشک کردم که گوشیم زنگ خورد

یورش بردم سمتش بدون نگاه کردن به شمارش جواب دادم:

-بهلـــه؟

-...

-اهم اهم کسی خونه نیست؟

-...

-یه سوال فنی وقتی نمیخوای بحرفی چرا میزنگی؟

-...

خواستم فوحش بدم که صدای ویالون توی گوشی پیچید...

طرف اهنگ الهه ناز رو میزد..(مردم خوشحالنا)

از حق نگذریم قشنگ میزد ولی به ما چه؟مبارک مامانش،گوشی رو قطع کردم

به شماره نگاه کردم،اااااااااا این همون مزاحمس،جلل خالق