بعد 1 ساعت بالاخره دلشون اومد زنگ رو زدن

من و همتا هم که انگار اززندان ازاد شدیم..شورش بردیم سمت در

نفس گفت:

-همتا بیا بریم یکم دور بزنیم خسته شدیم از بس درس خوندیم..

خدا رو شکر فردا هم که دیگه درس نداریم

-خوووب باشه چرا حالا انقدر دلیل میاری؟

-واقعااا بریم؟

-معلومه نفس..فقط بذار به مامانم خبر بدم

-باشه باشه

گوشیمو از کولم در اوردم و به مامان زنگیدم:

-سلاااااااااااااام مامانیه منن خوبی گلم؟

-سلام عزیزم اره قبونت برم کلاست تموم شد؟

-بهلـــه خدارو شکر..مامان اجازه هست منو نفس بریم یه دوری بزنیم..

-مامانی مواظب خودتون هستین؟

-اره حتما قول میدیم

-باشه عزیزم پس مراقب باشین..پول همرات هست؟

-بهلـــه..

-پس یه چیزی هم بخرین بخورینا

-باشه چشم کاری نداری دیگه مامانی؟

-نه گلم برو..خدانگهدارت

-بابای مای هانی

گوشی رو که قطع کردم نفس با خنده گفت:

-مای هانی اثرات کلاس زبان رفتن هــا

-بهلــه پ چی فکر کردی؟بزن بریــــم

با نفس پیاده روی می کردیم و میخندیدمو جوک میگفتیم.

تو کوچه راه میرفتیم که نفس اروم کنار گوشم گفت:

-همتا این پسره که پشتمون داره راه میاد و میشناسی..

تا اینو گفت برگشتم پشت..وااااااااااااای چی دیدم

یه پسر قد بند سیاه سیاه با یه عالمه خراش رو صورتش

نفس با مشت زد تو پهلوم و گفت:چرا برگشتــــــــــی دیوونه؟

-خوب مگه نگفتی میشناسی یا نه؟

باید ببینمش تا ببینم میشناسمش یا نه دیگه

-ای خنگ..همتایی من میترسم،این یارو خیلی مشکوک میزنه

-نه بابا ترس واس چی اخه؟من که کنارتم..

(حالا خوب خودم مثل چی از ترس میلرزیدم)

من و نفس داشتیماز ترس میمردیم که یه دفعه احساس کردم

یکی از پشت دستم رو گرفت،برگشتم

دیدم همون پسر سیاهست..اون لحظه چه حالی داشتم بماند..

پسر با یه خنده چندش آوری بهم نگاه کرد و گفت:

-خانوم خوشگله میای بریم صفا سیتی؟

با این حرفش انگار قدرت پیدا کردم

با حرص دستمو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:

-کثافت به من دست نزن..

-ای جااان بخورم تورو با این فوحشات

-خفشــو عوضی