رمان کژال قسمت دوم
لاله بودن و یه قسمت دیگه انگار گندم زار بود و بقیه ش چمن ! یعنی یه نوع گیاه شبیه چمن .ولی همینجوری که نگاه میکردی همه جا سبز و خرم بود .بعد از یه مسافت خیلی زیادم جنگل شروع می شد که درختاش از این فاصله خیلی کوچیک بنظر می اومد .دیگه خیلی با قلعه نزدیک شده بودیم بطوریکه دو نفری رو که جلوی در بزرگش با دوتا تفنگ رو شونه هاشون ایستاده بودن کاملا می تونستم تشخیص بدم .ماجرا انگار واقعی واقعی بود .اینجا یه ده خیلی سرسبز بود با یه خانِ مالک .درست مثل قدیم .هیچ شوخی ای هم در کار نبود و اینطور که بنظر می اومد خان بانو خیلی هم با شکوه و جلال اونجا زندگی میکرد .تقریبا رسیده بودیم که کدخدا آروم گفت :- تفنگچیان همه شون خان بانو رو دوست دارن و براش جون می دن .هر کدوم یه جور مدیون شن، همه مون مدیون شیم . اما زنه ها ، شیر زن از صدتا مرد مردتره تفنگچی ها وقتی ماها رو دیدن، در قلعه رو باز کردن و ماهام همونجور با اسب رفتیم تو قلعه .وقتی از کنارشون رد می شدم ، آروم سرشون رو برام به حالت سلام و احترام آوردن پایین که منم با سر جوابشون رو دادم و از در قلعه رد شدیم .قلعه یه چیزی حدود شاید هفت هشت هزار متر زمین بود و جلوی در دوتا ساختمون قلعه حدودا دویست متر فاصله بود .دور تا دور درختای بزرگ گردو بود که با وزش باد یه حرکت آروم قشنگ داشتن . قسمت به قسمت هم باغچه های خیلی قشنگ بود با انواع و اقسام گل ها ! یه جام وسط محوطه قلعه درست جلوی ساختمون یه استخر خیلی خیلی بزرگ بود و دور تا دورش درخت که احتمالا همه درختای میوه بود. دو طرف اون راهی هم که داشتیم می رفتیم تا به ساختمون برسیم شمشادای خیلی بلند کاشته بودن ! معلوم بود که خان بانو خیلی به گل و گیاه و طبیعت علاقه داره چون هر درخت و بوته ای رو که اونجا می دیدم همه سرسبز . سرزنده بودن .بالاخره رسیدیم جلوی ساختمون که ده پونزده تا پله میخورد و می رفت بالا تو یه تراس خیلی خیلی بزرگ! یعنی اینطوری بگم، درست مثل این فیلم های انگلیسی که مثلا یه قصر یه لرد رو نشون می دن. جلوی پله ها یه تفنگچی دیگه منتظر بود که تا رسیدیم جلوش یه سلام کرد و دهنه عروسک رو گرفت که من زود پیاده شدم و رفتم جلوش و گردنش رو ناز کردم که بازم انگار از روسر خوشی یه شیهه کشید و سرش رو چند بار بالا و پایین برد! خیلی ازش خوشم اومده بود!کدخدام از اسبش پیاده شد و دهنه ش رو داد به اون تفنگچی و منتظر ایستاد تا من ناز و نوازش عروسک رو تموم کنم و بعدش دو تایی از پله ها رفتیم بالا و از تراس بزرگ رد شدیم و کدخدا یه در چوبی منبت کاری شده رو که ارتفاعش یه متر و نیم از قد من بلندتر بود باز کرد و اون من و بعدشم خودش رفتیم تو که چی دیدم؟!هرچی بیرون قلعه حالت باستانی خودش رو حفظ کرده بود، داخل قلعه خودش رو با روز تطبیق داده بود! شیک و مدرن ! همین تضاد، یه همنشینی خیلی قشنگی به بیرون و توی قلعه ایجاد کرده بود !ورودی ساختمان یه سالن خیلی خیلی بزرگ بود که انتهاش دو ردیف پله داشت که طبقه پایین رو به طبقه بالا وصل میکرد ووسط این پله ها یه آسانسور خیلی قشنگ با در آهنی بود که به صورت نرده های قدیمی ساخته بودنش! کف همه جا سرامیک مشکی بود . از این سرامیک های بزرگ که همه م برق می زد.هرجا رو هم که نگاه میکرد پر بود از گلدونهای گلهای ریشه ای مثل برگ انجیری و کاج مطبق و چند نوع گیاه قشنگ دیگه که اسمش رو نمی دونستم .درست وسط سالن یه چیزی شبیه پاسیو بود که توش درخت نارنج و پرتقال و لیمو ترش کاشته بودن. درست مثل یه باغچه وسط سالن .سقف بالای این باغچه م خیلی خیلی بلند بود تا زیر سقف با پرده های خیلی خیلی شیک . روی پله هایی م که انتهای سالن بود کناره های سورمه ای خوش رنگی رو پیچ کرده بودن.همونجور که داشتم سالن رو نگاه میکردم، از یه طرف یه دختر خوشگل با لباس خدمتکارا اومد جلومون و سلام کرد و ازم خواست که دنبالش برم .کدخدا م همونجا ایستاده بود و به من نگاه میکرد . فهمیدم که قرار نیست اونم بیاد .برای همین م دنبال اون خدمتکار راه افتادم که رفتیم یه طرف سالن و یه در منبت کاری شده دو لنگه بزرگ رو باز کرد و خودش کنار ایستاد !حسابی گیج شده بودم . در واقع این جا یه قصر بود .از در رفتم تو .انگار سالن اصلی اینجا بود که رو همون سرامیک های سیاه و براق ، به فاصله چند متر چند متر از همدیگه قالیچه های ابریشم خیلی قشنگ و ظریف و گرون قیمت پهن شده بود! هرگوشه این سالن م که می دیدی ، یه دست مبل شیک چیده شده بود ، دور تا دورم مجسمه بود ، مجسمه انسان و حیوان . همه از سنگ مرمر با رنگهای مختلف ، اصلا نمی تونستم چیزایی رو که می بینم باور کنم ، مات شده بودم به اینهمه چیز قشنگ .چلچراغ هایی اونجا به سقف آویزان بود که نمی شد براش ارزشی تعیین کرد ، ویترین هایی که توش پر بود از ظروف های طلا و نقره . تابلوهایی به دیوار بود که احتمالا قیمت هر کدوم برابر یه قیمت آپارتمان تو شهر بود شاید اگر تو همون لحظه یکی از چهارتا مجسمه ای که شکل سگ بودن و داشتم بهشون نگاه میکردم ، پلک نمی زد ، ساعت ها تو حالت بهت می موندم .یه مرتبه عرق سرد نشست به تنم .در واقع اون چهارتا ، مجسمه نبودن . چهار تا سگ دوبرمن سیاه و بزرگ همونجوری رو دوتا پاشون نشسته بودن و بی حرکت داشتن منو نگاه میکردن . یعنی مواظبم بودن ، کوچکترین حرکتم رو زیر نظر داشتن .از ترس نفسم بند اومد که اون دختر بلافاصله گفت :نترسین ، با شما کاری ندان .اما مگه می شد نترسی ؟ هرکدام همونجور که نشسته بودن و با نگاه بدون احساس مواظبم بودن که جرات نداشتم از جام تکون بخورم .بالاخره هر جور بودم عزمم رو جزم کردم و بطرف بالای سالن که دختره داشت می رفت حرکت کردم . راستش اونم از ترسم بود .نمی خواستم با این سگها تنها بمونم برای همین زود دنبال خدمتکار حرکت کردم ! بالای سالن یه شومینه بود که من می تونستم بصورت ایستاده برم توش .حدودا دو متر عرضش بود و همی قدرم ارتفاعش .جلوشم چندتا مبل استیل سلطنتی بود که من فقط پشت شون رو می دیدم ! بدبختی این بود که همونجور داشتیم می رفتیم ، سگهام آروم و بدون صدا داشتن دنبالمون می اومدن! دلم میخواست می تونستم همون لحظه از اونجا فرار کنم .شنیده بودم که دوبرمن خطرناکترین نوع سگه . هر کدوم یه قلاده به گردنشون بود که یه چیزایی مثل میخ ازش زده بودن بیرون .بالاخره رسیدیم به انتهای سالن که اون دختره ایستاد و گفت:- خانم دکتر تشریف آوردن خان بانونفهمیدم داره با کی حرف می زنه که یه مرتبه از رو یکی از مبل ها که پشتش به من بود یه خانم بلد شد . یه زن حدود شصت ساله ، لاغر و بلند قد ، با موهای سیاه و سفید بلند که ریخته بود پشتش و تا نزدیک کمرش می رسید ، بدون روسری! یه شلوار مشکی پوشیده بود که پایین ش رو کرده بود تو چکمه ای ، یه پیرهن ساتن قرمز خوشرنگم تنش بود که انداخته بود رو شلوار و یه کمربند قشنگ هم روش بسته بود .آروم از جاش بلند شد و چرخید طرف من و یه نگاه به من کرد و اومد جلو و همونجور که دستش رو طرفم دراز کرد و گفت:- خوش آمدین خانم دکتر جوون و خوشگل!بهش سلام کردم که گفت:- شنیده بودم که دختر زیبایی هستین اما گذاشته بودم پای تعریفهایی که این مردای چشم چرون از هر دختر شهری و جوونی می کنن ، اما حالا می بینم که اینطور نبوده و شما واقعا زیبایینباهاش دست دادم و ازش تشکر کردم .صورتش و حرکات و رفتارش طوری بود که آدم رو بلافاصله جذب میکرد!بی اختیار بهش خندیدم که اونم بهم خندید و همونجور که دستم تو دستش بود، بردم طرف یکی از مبلها و روش نشوند و خودشم رفت روی مبل کناری نشست و به اون خدمتکار اشاره کرد که بلافاصله رفت!تو همین موقع سگها اومدن و درست به فاصله دو متری من، جلوم نشستن و همونجور سرد و بی روح منو نگاه میکردن ! بلافاصله خان بانو متوجه ترسم شد و گفت:- اصلا نترسین ! این سگها در عین حال که بسیار وحشی هستن، رام و تربیت شده ن ! برای من مثل یه گارد می مونن !بعد یه اشاره بهشون کرد که از جلوی من رفتن کنار و ازم فاصله گرفتن! باورم نمی شد که انقدر چیز فهم باشن که با یه اشاره، دستور صاحب شون رو انجام بدن .خلاصه یه نفس راحت کشیدم کع خان بانو گفت:- وقتی شنیدم یه پزشک خانم رو قراره بفرستن اینجا خیلی خوشحال شدم! چطور بود سفرتون؟- ممنون!خوب بود- موقع ورود، دیدمتون.گویا عمو و پسرعموتونم همراه تون بودن؟- اومده بودن که خیالشون راحت بشه- خب حق م داشتن ! نباید خانم دکتر خوشگلی مثل شما رو تو یه ده غریب تنها رها کرد- ممنون ، شما لطف دارین- چه مدت طرحتون طول می کشه؟- احتمالا دو سال- عالیه ، می تونیم از وجودتون خیلی بهره ببریم !مردم باید خوشحال باشن که زنها و دخترهای کشورمون اینقدر پیشرفت کردن- ممنونتو همین موقع همون دختره با یه خدمتکار دیگه اومدن و برامون چای و شیرینی آوردن .یه سینی که تشو دو تا قوری و چهارتا فنجون خیلی شیک بود .از اون چینی های قدیمی سینی رو یکی شون گذاشت رو میز و اون یکی شروع کرد برامون چایی ریختن و بعدش ازم پرسید که چایی رو با شیر میخورم یا نه که گفتم نه و اونم فنجون رو داد دستم و ظرف شیرینی رو بهم تعارف کرد! یه شیرینی ای که تا حالا ندیده بودم ، یه دونه برداشتم که خان بانو گفت:- شیرینی محلی اینجاست ، خیلی خوشمزه سازش تشکر کردم و شیرینی رو گذاشتم تو یه زیر دستی که خدمتکارا بعد از این که برای خان بانوام چایی ریختن، رفتن. کمی از فنجونم خوردم ، معرکه بود . می تونم بگم که تا اون موقع یه همچین چایی خوش طعم و عطری نخورده بودم برای همین گفتم:- چه چایی عالی ای! خیلی خوش طعمه- نوش جونت عزیزم- ممنون .قصر خیلی قشنگی دارین .مثل قصرهای تو فیلمهاست . خیلی هم با سلیقه تزیین شده .از گل و گیاه و درختایی که اینجا دیدم حدس زدم که باید به طبیعت خیلی علاقه داشته باشین - ممنون عزیزم !درست حدس زدی .من عاشق طبیعتم .برای همین هم اینجام و فقط گاه گداری می رم تهران .طاقت شلوغی و ازدحام رو ندارم .مخصوصا اون هوای آلوده رو - وواقعا حیفه که آدم یه جایی مثل اینجا رو ول کنه و بره تو شهر زندگی کنه- خب اینجام یه مشکلاتی داره !یعنی باید عاشق باشی تا بتونی اینجور جاها دوام بیاری .راستی خونه ت وضعش چطوره- بد نیست ، بالاخره باید ساخت- چیزایی که فرستادم برات کدخدا آورد؟- اون وسایل رو شما فرستادین؟- آره عزیزم .گفتم فعلا اونا رو برات بیارن تا بعدش هر چی لازم داشتی خودت بگی- خیلی ممنون! فکر میکردم اون وسایل رو اهالی دادن- می گم بیان برات ماهواره هم بذارن- نه ، خیلی ممنون . راضی به زحمت شما نیستیم - راستش میخواستم ازت بخوام که بیای و اینجا زندگی کنی ! یعنی البته اجبارت نمی کنم اما..........- مشکلی اینجا هست؟- مشکل که نه اما بالاخره هرجایی مثل اینجاها که از مرکز کمی دوره مسایلی هم داره- بخاطر امنیت من می گین ؟- تقریبا، چایی ات رو بخور سرد نشهبعد زیر دستی هم رو برداشت و شیرینی ای که توش بود بهم تعارف کرد و گفت:- این مردا بمحض اینکه یه اسب زیر پاشون می بینن و یه تفنگ تو دستشون ، هوس یاغیگری می کنن و می زنن به کوه ! خیال می کنن هر کی تفنگ داشت و اسب، اینجه ممده- مگه اینجاها هم یاغی هست؟- هر جا که کوه هست، کوه نشینم هست- یعنی ممکنه.........- نه! ذهنت رو به این مسایل نده ! امنیت هم داریم !منم هستم .خیالت راحت باشه اما می گم که بقول معروف گوشی دستت بیاد . اینجا یه عده اشرار زدن به کوه ، گاه گداری ام شبونه می آن تو بعضی از ده های اطراف و چپاول می کنن و گاهی هم اگه مثلا یه زن یا دختری گیرشون بیاد می دزدن و می برن کوهمات بهش نگاه کردم ، باورم نمی شد . خودش متوجه و گفت:- تو دلت رو خالی نمی کنم اما اگر شبی نصف شبی، آدم غریبه ای اومد و مثلا خواست که به بهانه مریض و این چیزا با خودش ببردت ، نرو ! در رو هم روش باز نکن .- چطور تا حالا دستگیرشون نکردن؟- چند بار مامورای انتظامی درگیر شدن اما همیشه تا مامورا می آن و اونا فرار می کنن . خط مرزم طولانیه . نمیشه هم که برای هر ده کوچیک یه پاسگاه درست کرد .مواقعی که زیادی شلوغ می کنن یه حمله مامورای انتظامی بهشون می کنن و تار و مار می شن اما چند وقت بعد دوباره همدیگر رو پیدا می کنن.حالا نگران مباش اونا به این چندتا ده کاری ندارن ! تفنگچی های ما خیلی دلاورن کمی از چایم را خوردم و شیرینی رو گذاشتم تو دهنم ! عالی بود .- خیلی خوشمزه س- یکی از خانمای ده درستشون می کنه- واقعا عالیهتو همین موقع صدای در سالن اومد و بعدش صدای پا و بعدش یکی از تفنگچی ها اومد جلو و گفت:- خان بانو پسره حاضرهخان بانو تکیه ش رو از مبل برداشت و چرخید طرف تفنگچی و یه سری بهش تکون داد که اونم یه تعظیم کوتاه کرد و رفت . وقتی تنها شدیم خان بانو گفت:- دلش رو داری که یه چیزی ببینی ؟سرم رو تکون دادم که از جاش بلند شد و دستش رو دراز کرد طرف من و گفت:- بد نیست که کم کم با جو اینجا آشنا بشیدستم رو دادم به دستش و از جام بلند شدم که ما دوتایی حرکت کردیم . بلافاصله اون چهارتا سگ هم راه افتادن و اومدن جلوی ما و مثل چهارتا محافظ به فاصله یه متری مون حرکت کردن یه طرف این سالن ، مثل سالن بیرون ، پنجره های قدی و بلند بود تا طاق! خان بانو رفت طرف یکیشون و بازش کرد و بلافاصله سگها دشت و جنگل و کوه ها دید داشت . .جلوی ساختمونم مثل اون طرف یه تراس بزرگ بود و پایین ش یه محوطه بزرگ!وقتی رفتیم تو تراس ، دیدم که چندتا تفنگچی یه پسر جوون ، حدود بیست و دو سه ساله رو طناب پیچ کردن و نگه داشتن! تا پسره خان بانو رو دید یه حرکتی کرد که مثلا بیاد جلو اما اون چهارتا سگ یه مرتبه حالت حمله به خودشون گرفتن که پسره در جا خشکش زد و بعدش همونجور که چشمش به سگها بود با حالت التماس گفت:- خان بانو غلط کردم ، توبه! توبه! دیگه از اینکارا نمی کنم . ترو خدا ببخشین ! غلط کردم خان بانو یه نگاه بهش کرد و بعدش به یکی از تفنگچی ها اشاره کرد که اونم یه داد زد و از اونطرف ساختمون دوتا تفنگچی دیگه با یه چوب کلفت که دو سرش طناب بسته شده بود و یه چیزی مثل ترکه چرمی اومدن!بلافاصله تفنگچی ها پسره رو از رو زمین بلند کردن و دراز خوابوندنش و اونای دیگه کفش و جورابش رو در آوردن و پاهاش رو بستن به اون چوب کلفت ! تازه فهمیدم که میخوان فلکش کنن! برگشتم و با تعجب به خان بانو نگاه کردم که یه سری بهم تکون داد و یه قدم رفت جلو و به اون پسره گفت:- مگه اینجا زندگیت جور نبود!پسره هم که دیگه گریه اش گرفته بود، با حالت التماس گفت:- بود!بود- برای چی زدی به کوه و قاطی اون اوباش شدی؟- خریت!غلط کردم! غلط کردمو خان بانو یه اشاره به اون تفنگچی که ترکه دستش بود کرد و یواش، طوریکه پسره نبینه ، با انگشتاش عدد چهار رو نشونش داد اما بلند گفت:- ده تا به این پاش ده تا به اون پاش می زنی !بعد دست منو گرفت و برگشتیم تو ساختمون .سگهام دنبالمون اومدن و خان بانو پنجره رو بست و همون پشت ایستاد!از اون پشتم می تونستیم صحنه رو ببینیم! تفنگچی یه رفت جلو و با اون ترکه چرمی دو تا به پای پسره زد و دوتام به پای دیگه ش که فریاد پسره رفت هوا! بعدش برگشت طرف پنجره که خان بانو بهش اشاره کرد که یعنی کافیه و تفنگچی ام چندتا دیگه با ترکه محکم زد به زمین و چوب فلک! طوری هم می زد که به پای پسره نخوره!وقتی کار تموم شد پسره رو از جاش بلند کردن و بردن .همون تفنگچی ام اومد تو تراس جلو پنجره که خان بانو در رو باز کرد و بهش گفت:- پاش رو اگه زخم شد، مرهم بذارین ! هیچ کس ام نباید بفهمه فلک شده، دو سه روزم اینجا نگهش دارین تا خوب خوب بشه. نمیخوام جلو زنش و اهالی ده بشکنه . بعدش یه پولی بهش بدین و راهی ش کنین سرخونه و زندگیش . زمین شم بدین دستش دوباره روش کار کنه .بعد دوباره در رو بست و با همدیگه برگشتیم طرف شومینه.بیرون یه خرده سرد بود و آتیش شومینه می چسبید .تا نشستیم خود خان بانو برام یه چایی دیگه ریخت که گفتم:- فکر نمیکردم هنوزم از چوب و فلک استفاده بشه- چاره نبود .اگه تحویلش می دادیم به پاسگاه، جرمش خیلی سنگین تر بود . حتما زندانی می شد اما اگر می رفت زندان ، بدتر از قبل می اومد بیرون. اینطوری، هم زهر چشم ازش گرفتیم و تنبیه ش کردیم و هم سر عقل می آد که برگرده پیش زن و بچه ش و مزرعه ش! درسته که دوتا ترکه خورد کف پاش اما این براش مثل داروئه برای بیمار ، جوونه و جاهل.گول تا از اون اوباش رو خورد و زد زیر کوه خبرش رو داشتم کشیک خونه ش رو می کشیدم میدونستم پولش که تموم بشه می آد طرف ده و می ره که از زنش پول بگیره .فقط یه خرده دیر رسیدیم و چون زنش بهش پول نداده موهای زنش رو چیده .این تنبیه برای هر دو جرمش بود .بعد برگشت طرف من و بهم نگاه کرد و خندید و گفت:- من سنگدل نیستم .براش لازم بود بهش یه مزرعه خوب داده بودم و خرجش رو که ازش در می آورد هیچ، پس اندازم میکرد اما بالاخره جوونی یه دیگه .نبایدم زیادی سخت گرفت چون نتیجه معکوس می دهبعد سرش رو برگردوند طرف شومینه و گفت:- خودم یاد روزی افتادم که خیلی سال پیش پدرم رو جلوی روی ما بستن به فلکبعد دوباره منو نگاه کرد و گفت:- البته مسئله اون با این زمین تا آسمون فرق میکرد- برای چی این کار رو با پدرتون کرد؟- داستانش طولانیه .اینجوری بود دیگه- راستی اون مراسم دیشبی چی بود؟- یه رسم قدیمی یه ، هرسال اینموقع برقرارش می کنن- باید رسم جالبی باشه ، اون پسرای سوار کار- هر رسم و رسومی برای خودش منشاء و فلسفه ای داشته که خیلی هاشون بعد از گذشت چند سال فراموش شده و فقط رسم و رسومش بجا مونده - درسته! حالا این چه فلسفه ای داشته؟- از عروسک خوشت اومد؟- عالیه! چه اسب قشنگی.ممنون که اونو برام فرستاده بودین- راحت سوارش شدی؟- تا کدخدا باهاش حرف نزده بود، نه .اما بعدش خیلی آروم شد- حیوانات محبت رو خیلی زودتر از آدما درک می کننبعد دستش رو دراز کرد طرف سگها که یه مرتبه چهارتایی اومدن طرفش و تا رسیدن جلوش، هرچهارتایی نشستن و سرهاشونو گذاشتن رو پای خان بانو.اونم نازشون کرد. واقعا صحنه دیدنی ای بوداون روز ناهار رو همونجا خوردم و چه ناهاری ! کبک، بلدرچین به نوع خورشت محلی که با گوشت قرقاول درست می شد و یکی دو تا غذای دیگه .واقعا عالی بود .می شد به جرات گفت یه پذیرایی شاهانه حدود ساعت سه با کدخدا، سوار بر عروسک برگشتیم به ده و جلوی در خونه پیاده شدم و کدخدا اسب رو برگردوند .منم رفتم تو خونه و گرفتم خوابیدم و دو سه ساعت بعد دوباره با صدای کدخدا از خواب پریدم .کدخدا بیرون خونه داشت صدام میکرد .تند روپوشم رو پوشیدم و رفتم بیرون که دیدم یه کامیون جلو نرده های حیاط ایستاده و چند نفر دارن چیز از توش خالی می کنن .یخچال، تلویزیون ، ضبط صوت ، دارو ، تخت بیمار .خلاصه وسایل یه خونه کامل رو از تو کامیون داشتن می آوردن پایینکدخدا وقتی منو دید که دارم مات به اون چیزا نگاه می کنم گفت:- خان بانو همون موقع که فهمیدن شما یه دکتر خانم هستین اینا رو از شهر سفارش دادن ، قبلی ها دیگه کهنه شدن .خان بانو گفتن برای شما همه رو نو کنیم .صبح زود بچه ها رو فرستادن شهر .نمی دونستم چی جواب بدم . کدخدام منتظر جواب من نشد و برگشت پیش کارگرها و شروع کردن به آوردن وسایل توی خونه. زود رفتم تو و چند تا تیکه لباسم رو جمع و جور کردم که کارگرها یا الله یا الله گویا اومدن تو و یخچال و مبل قدیمی ها رو بردن بیرون .جاش جدیدی ها رو آوردن تو یه ساعت بعد وسایل خونه همه نو نو شد .بعدش رفتن سراغ درمانگاه و وسایل اونجا رو بردن تو. منم شروع کردم به چیدن داروها ووسایل پزشکی تو قفسه ها و تقریبا یه ساعت بعد اونجام تکمیل شد و آماده ویزیت مردم . کار که تموم شد ازشون تشکر کردم و خواستم به کارگرها یه انعامی بدم که هیچکدوم ازم نگرفتن و گفتن که همه رو خان بانو حساب کرده .واقعا که عجب زنی بود . اگه هر دَه تا دِه و روستای ما یه همچین خان و خان بانویی داشت همه جا آبادِ آباد می شد .خلاصه کارگرها سوار کامیون شدن و رفتن و کدخدام بعد از کمی سفارش و اینکه خیالم از هر بابت راحت باشه، خداحافظی کرد و رفت .منم برگشتم تو خونه که موبایل زنگ زد .زود جواب دادم .می دونستم احتمالا از تهرانه .درستم حدس زده بودم عموم بود. میخواست خیالش از بابت من راحت بشه .کمی باهاش حرف زدم و بعدش خداحافظی کردم .هنوز یه خرده کار تو خونه بود که باید انجامش می دادم . بازکردن کارتن هایی که هنوز نمی دونستم چیه رفتم سرشون و بازشون کردم .این دیگه خیلی جالب بود خان بانو هیچ چیزی رو فراموش نکرده بود .واقعا عاشق این شده بود .چایی ، برنج ، لوبیا ، عدس ، ماش ، باقالی و .......از هیچی کم نذاشته بود .گویا مرغ و گوشتم از تو قلعه برایم فرستاده بود چون همه یخ زده بودن .با خودم فکر کردم که حداقل تا یکماه احتیاج به هیچی ندارمبا خوشحالی از اینکه یه نفر هست که اینجا می تونم رو کمک و مساعدتش حساب کنم همه چیزها رو تو قفسه ها و کابینت ها جا دادم! اگرچه اون روز خیلی خسته شده بودم اما شروع خیلی خیلی خوبی برام بود .حفاظ در رو بستم و قفلش کردم .در خونه رو هم همینطور .پرده ها رو کشیدم .ساعت تقریبا هشت شب بود .دیگه کاری نداشتم .فقط گرسنه ام بود اما حوصله غذا درست کردن نداشتم ؛ دوتا تخم مرغ نیمرو کردم و خوردم و رفتم تو رختخواب.اولین شبی که تنها ، دور از خانواده باید سرکنم هم احساس استقلال میکردم و هم احساس ترس. از بیرون ده صدای پارس سگ ها و زوزه گرگ می اومد . نزدیکتر، صدای جغد . و نزدیک نزدیک، صدای راه رفتن روی برگ ها .راستش خیلی ترسیده بودم اما به خودم قوت قلب دادم و چشمامو بستم و خوابم برد .خوشبختانه انقدر خسته بودم که زود خوابم برد اما نصف شب با صدای زوزه گرگ از خواب پریدم .صدا خیلی نزدیک بود شاید از فاصله پنجاه شصت متری می اومد .بلند شدم و در رو امتحان کردم .محکم بسته شده بود .هم خودش هم حفاظ بیرونش .پنجره هام همه حفاظ داشت. کمی خیالم راحت شد اما هنوز می ترسیدم .یه مرتبه صدای سگهای ده از اونطرف خونه بلند شد و یه خرده بعدش همه شون حمله کردن اینطرف .از پشت پنجره می دیدمشون .شاید حدود ده تا یا بیشتر بودن اونا، صدای زوزه گرگ ها قطع شد .یه احساس خوب بهم دست داد .احساس حمایت .خدا رو شکر که سگهای ده هشیار بودن دوباره رفتم خوابیدم و یه خواب خوب. هوا انقدر عالی و پر اکسیژن بود که آدم احساس سبکی میکرد .اصلا قابل مقایسه با تهران نبود .بقدری آدم راحت می خوابید که یاد بچه گی هاش می افتاد .بدون قرص خواب یا چیز دیگه ساعت حدو پنج صبح بود که صدای بع بع گوسفندها بلند شد . برام خیلی جالب بود .صدای بع بع گوسفندها و صدای خوندن خروسهای ده .واقعا تو یه ده بودم آرامش عجیبی رو تو خودم حس کردم .چشمامو بستم و به این صداها گوش دادم .صدای پای گوسفند ها که خیلی زیاد بودن می اومد که دارن از جلوی حیاط رد می شن و چندتا سگ هم گاه گداری پارس می کنن و با پارس شون به گوسفندها می فهمونن که حرکت کنن و مرتب برن جلو .بلند شدم و پنجره رو باز کردم .یه عطر عجیبی تو هوا بود. یه بوی خوش ایند .یه عطر اشنا .بویی که کاملا می شناختمش اما نمی دونستم چیه .دوباره برگشتم تو تختخوابم و خوابیدم و تا ساعت هفت صبح خوابهای خیلی قشنگی دیدم .ساعت هفت دیگه وقت بیداری بود .از جام بلند شدم و یه چایی دم کردم و بعد از خوردن صبحونه ، لباسامو پوشیدم از خونه رفتم در مانگاه .اونجا همه چیز مرتب بود و کاری برای انجام دادن نبود .شروع کردم به خوندن یه کتاب پزشکی که با خودم از تهران آورده بودم. وقت بسیار مناسبی بود برای اینکه هم دانش خودم رو بالا ببرم و هم احتمالا کمی آمادگی برای گزینش تخصصی پیدا کنم .شاید نیم ساعت نگذشته بود که از بیرون سر و صدا اومد . صدای جیغ کشیدن چندتا زن و دختر . سرم رو بلند کردم که دیدم یه مرتبه یه عده زن و مرد در حالیکه یکی از مردها دخترش رو بغل گرفته بود اومدن تو حیاط درمانگاه . زن ها داشتن می زدن تو سرشون و گریه میکردن .زود از جام بلند شدم و پریدم در رو باز کردم که همگی ریختن تو .با اشاره تخت رو به همون مرد نشون دادم و اونم مریض رو خوابوندش که زود شروع کردم به معاینه ش.علائم مسمومیت کاملا مشخص بود .بلافاصله یه حدسی زدم .حالا دست تنها چطور می تونم کارم رو انجام بدم ؟ اینام که فقط دارن گریه می کنن و تو سر و کله خودشون می زنننگاه کردم و دیدم بین شون یه دختر شونزد هیفده ساله م هست که اونم داره گریه می کنه اما مثل بقیه خود آزاری نمی کنه .زود بهش اشاره کردم و گفتم:- شما بمون تو درمانگاه، بقیه هم برن بیرون یه مرتبه صدای اعتراض شون بلند شد که بلافاصله سرشون داد کشیدم و گفتم :- اگه غیر از اونی که من گفتم کس دیگه ای اینجا بمونه به مریض تون دست نمی زنم . پس زود برین بیرون فهمیدم چه حالی دارن اما صلاح نبود در شرایطی که احتمالا یه دختر جوون اقدام به خودکشی کرده ، خانواده اش مسدله رو بفهمن!مخصوصا پدر و برادرش .با چیزهایی کع از تعصبات روستایی شنیده بودم احتمال داشت که با فهمیدن این موضوع یه مرتبه پدر یا برادر متعصب همونجا کار دختر بیچاره رو تموم کنه بالاخره همه جز همون دختر با دلخوری و عصبانیت از درمانگاه رفتن بیرون و منم در رو قفل کردم و زود به دختره گفتم:- اسم تو چیه؟- گلرنگ - کی ش هستی؟- خواهرش- بگو ببینم چندتا قرص خورده؟یه لحظه جاخورد و بعد گفت:- نمی دونم! زیاد- چه قرصهایی بوده؟ حتما بغلش جلدهای خالی افتاده بوده- دیازپام ، دیازپام 10- چندتا؟- سه بسته ! چهار بسته- کی خورده؟- دیشب نه، نزدیک صبح خدا رو شکر زیاد ازش نگذشته بود و با امکانات اونجا می شد کمکش کرد .زود وسایل رو در آوردم و با کمک گلرنگ شروع کردم به شست شوی معده اش .بدبختانه هنوز هشیار بود و مقاومت میکرد اما هرجوری بود کارمون رو کردیم.یکساعت بعد اولین جمله رو گفت:" ترو خدا به کسی نگین" و این شاید به این معنی بود که نمیخواست نجات پیدا کنه و وقتی فهمید دیگه قرص های توی معده اش بی اثر شده ، با حالت ناامیدی این کلمات رو گفت .از گلرنگ پرسیدم که کسی می دونه خواهرش اقدام به خودکشی کرده یا نه که گفت تا الان هیچکس نمی دونه. بهش سفارش کردم که فعلا چیزی به کسی نگه و بعدش درِ در مانگاه رو باز کردم و اجازه دادم که خانواده اش بیان ! بازم با یه حمله ، همه شون ریختن تو و وقتی دیدن که چشمای دخترشون بازه، انگار خدا دنیا رو بهشون داد . منم با این خوشحالی مزدم رو دریافت کردم .اما می دونستم که در شرایط من ، وظیفه م تنها نجات جسم بیمارم نیست با چندتا اصطلاح پزشکی که هر آدم معمولی رو گیج میکرد به پدر خانواده توضیح دادم که اونم قبول کرد و تو ذهنش یه مسمومیت جا افتاد و کمی بعد خواستن که دخترشون رو با خودشون ببرن اما نذاشتم و گفتم که باید یه مدت دیگه اونجا بمونه اما خطر دیگه رفع شده .اونام با چشمای قدرشناس ازم خداحافظی کردن و رفتن . موندیم اونجا من و گلرنگ و خواهرش . وقتی خیالم راحت شد که دیگه تنهایم، گلرنگ رو فرستادم تو اتاق بغل که دفترم بود و شروع کردم با اون دختر صحبت کردن.گلرنگ رو فرستادم تو اتاق بغل که دفترم بود و شروع کردم با اون دختر صحبت کردن.- اسمت چیه؟خیلی آروم و با ضعف و خستگی گفت:- گلرخ- چند سالته؟- هیجده سال- دیپلم گرفتی؟- پارسال- ادامه تحصیل ندادی؟- بابام نذاشت- چرا اینکار رو کردی؟ساکت شد .حدس دومم رو به زبون آوردم .- حامله شدی یا اینکه.......؟!زد زیر گریه .این بار حدسم درست بود .گذاشتم کمی گریه کنه و بعد که آروم شد گفتم:- حامله که نیستی ؟ فقط........سرش رو تکون داد که گفتم:- چرا؟- بابام .میخواستم به زور شوهرم بده ، میخواست منو بده به کسی که ازش بدم می اومد- یعنی این کاری که کردی کار درستی بوده؟- نمی دونم- اونطرف کی هست؟- از ده خودمون نیست- حالا میخوای چیکار کنی ؟می آد خواستگاریت؟- گفته می آم اما اگرم بیاد نمی شه- چرا؟- بابام و دادشام می کشنش - چرا؟- با اون ده خوب نیستیم- پس چرا اینکار رو کردی؟ چرا اجازه دادی کار به اینجا برسه؟- میخواین بهشون بگین؟فقط نگاهش کردم .نمی دونستم چی باید بهش بگم .واقعا نمی دونستم چه تصمیمی باید بگیرم .وضعیت شهر با ده فرق میکرد، روحیات آدماشم باهم فرق میکرد .ممکن بود برای خودمم دردسر درست بشه . ممکن بود بازم خودکشی کنه و اینبار موفق بشه .واقعا نمی دونستم چیکار باید بکنم .برای همین گفتم.- فعلا نه، خواهرت می دونه ؟- فکر می کنه بخاطر رشید این کار رو کردم ، ترو خدا چیزی بهشون نگین .خودم یه کاری می کنم- یه خودکشی دیگخ؟- نه، نه بخدا- پس چی؟- وادارش میکنم بیاد جلو .چند ساله که پام نشسته- اگه نیومد چی؟- می آد ، حتما می آدیه خورده فکر کردم و بعدش گفتم :- ببین ، من مسئولیت دارم .باید گزارش بنویسم .باید.....- ترو خدا بهشون نگین- اگر دوباره اینکار رو کردی چی؟- دیگه نمی کنم ، فقط شما چند روز به من وقت بدین . دو روز ، ترو خدا ، جون اون کسی که دوست دارین ، شمام مثل من یه دخترین ، حتما می فهمین من چی می گم- ولی من اینکارهایی که تو کردی نمی کنم- اشتباه کردم ، خودم درستش می کنم ، ترو خداواقعا نمی دونستم چی بگم ، گلرنگ رو صدا کردم و بهش گفتم :- می دونی که خواهرت چیکار کرده ، اگر من به پدرت بگم معلوم نیست چه عکس العملی نشون بده ، تو باید مواظب خواهرت باشی ، نباید یه لحظه هم تنهاش بذاری ، فهمیدی؟سرش رو تکون داد .کمی خیالم راحت شد .به گلرخ گفتم که فعلا استارحت کنه و خودم از درمانگاه اومدم بیرون و اینطرف و اونطرف رو نگاه کردم .تو کوچه چندتا پسر بچه داشتن بازی میکردن!خیلی کوچولو بودن .رفتم جلوشون که یه مرتبه بازیشون رو قطع کردن و همه جلوم دست به سینه ایستادن .یکی شون رو که از همه بزرگتر بود صدا کردم و که دوئید جلو و سلام کرد .جوابش رو دادم و یه دستی به سرش کشیدم که خندید .بهش گفتم:- می تونی بری کدخدا رو برایم پیدا کنی؟بلند گفت:- بله خانم!- پس زود برو بهش بگو خانم دکتر باهاش کار داره ، برو عزیزم .تا اینو گفتم مثل برق دوید و رفت .منم برگشتم تو درمانگاه و یه سر به گلرخ زدم و رفتم تو دفترم و سرم رو با خوندن کتاب گرم کردم که شاید حدود نیمساعت بعد از پنجره کدخدا رو که دیدم که با اسب رسید .زود از دفتر رفتم بیرون. نباید جلو اون دخترا با کدخدا حرف می زدم .تازه از اسبش پیاده شده بود که رسیدم بهش .زود سلام کرد و گفت:- فرمایشی بود خانم دکتر؟- باید خان بانو رو ببینم ، خیلی مهمه- اسب بیارم سوار شین بریم؟- نه ، نمی تونم اینجا رو ول کنم ، مریض دارم . یه فکری کرد و گفت:- می رم به خان بانو می گم- خان بانو تلفن داره؟- داره- شماره اش چنده؟!از تو جیبش یه تیکه کاغذ مچاله شده کثیف رو در آورد و بازش کرد و شروع کرد یکی یکی شماره ها رو برام خوندن .رفتم از تو دفتر، کاغذ و مداد آوردم و یادداشت کردم و با تشکر ازش خداحافظی کردم و برگشتم تو درمانگاه و صبر کردم تا کدخدا سوار اسبش بشه و بره.کمی بعد دوباره یه سر به گلرخ زدم و وقتی دیدم حالش خوبه و فقط خواب ناشی از مصرف قرص ها براش مونده، از درمانگاه اومدم بیرون و رفتم تو خونه و در رو قفل کردم و شماره رو گرفتم که یه دختر خانم تلفن رو برداشت .حدس زدم باید خدمتکار باشه .ازش خواستم که خان بانو رو صدا کنه که یه خرده مکث کرد و بعدش صدای خان بانو رو تشخیص دادم.- سلام خان بانو- سلام عزیزم، طوری شده؟- من نمی دونم چطوری ازتون تشکر کنم- اگه از این حرفا بزنی ، ناراحت می شم- در هر صورت واقعا ممنونم- خودت خوبی؟- ممنون ، خوبمیه لحظه ساکت شدم و بعد آروم گفتم:- به کمکتون احتیاج دارم ، یکی از دخترهای آبادی اقدام به خودکشی کرده- کی؟- یه دختری به اسم گلرخ ، یه خواهرم داره به اسم گلرنگ- گلرخ خودکشی کرده؟- بعله- اون که گفتن مسموم شده و الانم حالش خوبه، گفتن خانم دکتر خوبش کرد.- حالش الان خوبه ، اون جریان مسمومیت هم من بهشون گفتم؛ یعنی ترسیدم اگه بگم دست به خودکشی زده، پدرش و برادرش همونجا کار گلرخ رو آسون کنن- عجب، حتما بخاطر رشید اینکار رو کرده ، عجب دیوانه ایه- یه چیز دیگه هم هستساکت شد که گفتم:- گویا اتفاقی که نباید بیفته، افتادهفقط گوش کرد که گفتم:- الو ، خانم بانو
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۱۱/۲۷ ساعت 1:13 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|