سرم رو انداختم پایین ... یه قدم اومد جلو ...ناخوداگاه یه قدم رفتم عقب که پام خورد به صندلی ... مهران بلند شد وایساد .. بهم نگاه کرد ...دید به شدت ترسیدم...به طرف علیرضا نگاه کرد و گفت : -ای اتاق در نداره ... علیرضا با یه قدم دیگه وارد اتاق شد .. چشماش رو جمع کرد و بهم گفت:" -اینجا چیکار میکنی؟ کیفم رو که تو دستم بود رو جمع تر کردم... مهران پا در میونی کرد ... -گفتم این اتاق در نداره؟ علیرضا دستش رو به سمت مهران بالا گرفت که یعنی ساکت... دوباره با صدای بلند تری گفت : علیرضا- بهت گفتم اینجا چیکار میکنی؟ کیفم رو تو دستم فشار دادم و به دیوار پشتم تکیه دادم... مهران هم که عصب شده بود صداش رو بالا تر برد و گفت: مهران-صدات رو بیار پایین علیرضا صداش رو بالا تر برد و گفت :" -نخوام چی؟ مهران پوزخندی زد و گفت :" -هم آبروی من رو میبری هم آبروی خودت رو دکتر.. علیرضا برگشت سمت مهران و گفت :" -آبروی تو رفته شده هست ... مهران یکم نگاهش کرد و گفت :" -پس بپا آبروی خودت نره... علیرضا باز صداش رو برد بالا.. -فعلا که میبینم تو داری آبروی منو میبری؟ "یا چشمانی پر از اشک بهشون خیره شده بودم:" علیرضا بود که سکوت اتاق رو میشکوند: -واقعا خجالت نمیکشی؟ زن گرفتی باز راه افتادی دنبال زن مردم؟ مهران صداش رو برد بالا: -حرف دهنتو بفهم ... بی اختیار با چشمانی پر از اشک داد زدم. -بس کنید.... هر دوشون به سمت من برگشتن... یه قطره اشک از کنار چشمم سر خورد پایین ... با حرص به هردوشون نگاه کردم و به سمت در اتاق راه افتادم... علیرضا هم بعد نگاه کردن به مهران پشت سرم از اتاق اومد بیرون.... تو راهروی شلوغ بیمارستان تقریبا میدوییدم ... هر کسی که از کنارم رد میشد ...با تعجب به صورت پر از اشکم نگاه میکرد... صدای علیرضا از پشت سرم میاومد .. -رهاصبر کن.. "صداش جدی تر از همیشه بود ...حتی خالی از یکم هم مهربونی قبل.... دوباره اشک از چشمام سر خورد ... فقط یه لحظه صدای نازنین رو شنیدم که میگفت ... -رها چی شد .. حتی حوصله ی جواب دادن به اون ررو هم نداشتم...پام به شدت درد میکرد...و پانسمانم خیس بود ... احتمالا به خاطر قدم های محکمی که برمیداشتم زخمم باز شده بود... بی توجه از بیمارستان خارج شدم و به سمت ماشینم راه افتادم.. صدای قدم های علیرضا خیلی نزدیک شده بود ... که یهو دستم رو گرفت و نگهم داشت... با نفس نفس گفت : -چرا حرفم رو گوش نمیدی... "هنوز داشتم گریه میکردم..." شونه هام رو گرفت و تکون داد... -بهت میگم چرا واینمسیتی...؟ "شونه هام رو ول کرد و با پوزخند گفت :" -خانوم ناراحت شده مچشون رو با عشق قدیمیشون گرفتم.... با این حرفشاش بیشتری تو چشمام جمع شد ... ته دلم گفتم :" -همش به خاطر تو بود لعنتی.... تمام ناراحتیم تو دستم جمع شد...و محکم زدم تو صورتش... یه قطره اشک دیگه از چشمام اومد پایین و با صدای گرفته گفتم : -خفه شو...


نفسش رو با عصبانیت داد بیرون و به زمین خیره شد ...
اشک از گوشه ی چشمم روی گونه هام سر خورد ...و به طرف ماشینم راه افتادم... باد موهام رو به بازی گرفته بود و شالم رو هوا پرواز میکرد... دزدگیر ماشینم رو زدم و برگشتم سمتش ... به ماشینی که کنارش بود تکیه داده بود و به خیابون نگاه میکرد با حرص در ماشینم رو باز کردم و سوارش شدم .... اشک هایی که روی گونه ام بود رو پاک کردم و استارت زدم... وقتی داشتم از کنارش در میشدم ...حتی سرش رو بلند نکرد... بی اعتناییش رو دیدم... بیشتر پام رو روی گاز ماشین فشردم... تو آینه نگاهش کردم... هنوز مات و مبهوت به یه نقطه خیره شده بود ******************* سویچ ماشین رو روی میز پرت کردم ...که با "تقش" سکوت خونه در هم شکست ... مانتوم رو درآرودم و همراه با کیفم پرتش کردم روی صندلی و خودم کنارشون نشستم ... سرم رو گذاشتم کنارشون و دراز کشیدم... باز موجود غریبه ای ته دلم گفت : -گند زدی نه؟ -هه! علیرضا رو دیدی چی بهت گفت ... "باز چشمام سوخت ...." صدا قطع نمیشد ... -به علیرضا چی میخوای بگی؟ بلند گفتم : -حقیقت رو.. دوباره ته دلم یه چیزی گفت : -حقیقت چی بود؟ اشکم در اومد .... بلند گفتم :" -که همش به خاطر اون بود ... ته دلم : -از کجا باور کنه...سندش کو؟ دیگه از دست سوالای پست سر هم کلافه شده بودم ... سرم رو روی صندلی گذاشتم و بلند بلند گریه کردم و زیر لب زمزمه میکردم : -نمیدونم... اونقدر گریه کردم که احساس کردم جونی برام نمونده ...سر درد عجیبی تمام سرم رو گرفته بود .. بلند شدم و قرص مسکنی خوردم و دوباره برگشتم سر جام دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد وقتی که چشم باز کردم... خونه تاریک بود .. آباژور کنار صندلی رو روشن کردم...و چشمم خورد به ساعت ساعت از یازده گذشته بود و هنوز علیرضا خونه نیومده بود ... پوزخندی زدم و گفتم : -با این گندی که من زدم نبایدم بیاد... دوباره سرم رو گذاشتم روی صندلی... صدای آرام تو ذهنم پیچید .. "طلاق" ته دلم گفتم .. با داستان های پیش اومده ... آخرین راه حله ... تو همین فکرا بودم که صدای در منو از جام پروند... به سمت در نگاه کردم... علیرضا با شونه هایی افتاده وارد خونه شد ... صدای "تق " در باعث شد که سر جا بشینم...علیرضا بی توجه به من چراغ ها رو روشن کرد...و به سمت اشپزخانه حرکت کرد... نا خوداگاه چشمم خورد ب صورتش... جای دستام قرمز بود ... چشم ازش گرفتم و به زمین چشم دوختم... با خودم: -یعنی انقدر محکم بود..؟ با یاداوریش لبم رو گاز گرفتم.. صدای در یخچال اومد... برگشتم سمتش ... برای خودش یکم آبب ریخت و جرعه ای ازش خورد... با صدای گرفته گفت : -حقم بود ...


هنوز به جای نا معلوم خیره بود...
-باید همون روز اول که دیدمت ... تو دفتر مهران ... تو خونه ازت نمیپرسیدم " فقط مهد رفتی" باید میپرسیدم پیش مهران چیکار میکردی؟ چشمام رو روی هم گذاشتم... تمام تنم بی حس شد... باز صداش اومد .. -باید هر سری که با اون یارو پسره آرام گرم میگرفت بهت میگفتم (صداش داشت بالا میرفت ..)...هوووی من اینجا الکی نیستم... هنوز چشمام رو باز نکرده بودم ....یهو پریدم وسط حرفش.... -بودی...از همون اول هم بودی... -یه عروسکی که نفهمیدم کی پریدی تو زندگیم... کی؟ اشک از بین پلکای بسته ام سر خورد... -نفهمیدم چی شد که یه روز که سرم رو روی بالش میذاشتم فقط به این فکر کردم که از این به بعد باید یکی مثل تو رو تو بیمارستان تحمل کنم... -نفهمیدم چی شد که فقط سعی داشتی اذیتم کنی... فقط سعی داشتی بهم بگی تو از پسش بر نمیای. "یه قطره اشک دیگه ....." -نمیدونم چرا بهت اعتماد کردم و تو اون شب لعنتی همه ی زندگیم رو بهت گفتم... شبش مثل چی پشمون بودم که چرا بهت اون حرفا رو زدم... نمیدونم چی شد که فرداش مهران اومد پیشم... علیرضا-اسم اون لعنتی رو نیار علیرضا طوری داد زد که باعث شد چشمام رو باز کنم و به طرفش برگردم... با پر رویی گفتم: -همون کسی که میخواست من رو از این زندگی بلاتکلیف نجات بده... پوزخند زد و گفت: -چیکار میخواست بکنه؟ میخواست زنش رو طلاق بده و ... نذاشتیم حرفش رو ادامه بده ... -علیرضا چرت و پرت نگو... دوباره صداش رو بلند کرد: -اونی که داره چرت و پرت میگه تویی... تویی که نمیفهمی ..بعد از بیهوش شدنت ... 48 ساعت چشم رو هم نذاشتن یعنی چی... تویی که نمیفهمی ... صداش رو بغض گرفت: تویی که نمیفهمی داغون شدن یعنی چی؟ تویی که از همون روز اول ...نفهمیدی دوستت دارم و لجبازیی رو شروع کردی... آره تویی رها ...نه من... "بعد از یکم مکث ادامه داد" -باید همون روز اولی که حافظت برگشت ... تکلیفمون رو مشخص میکردیم... که یکی مثل مهران و اون پسره آرام تکلیف زندگیم رو مشخص نکنن... باز بدون فکر گفتم: -چرا عروسی کردیم.. با دلخوری بهم نگاه کرد.. -الان داشتم برات قصه میگفتم؟ رها ... چرا نمیفهمی... دیگه کم کم دکترا داشتن ازت قطع امید میکردن... میدونی یعنی چی؟ میدونی چقدر بالا سرت جون کندم... "حرف هایی که میزد باعث میشد بیشتر از قبل دوستش داشته باشم ...ولی چهره ام چیزی رو نشون نمیداد..." -رها دیگه نه پیش مهران میری نه پیش آرام... یاد حرفای آرام افتادم.. "- بگو طلاقت بده ...
بذار راحت شی."
به علیرضا که حالا رو به روی من وایساده بود نگاه کردم و آروم گفتم:
-طلاقم بده

نگاهش روم ثابت مونده بود .... هر لحظه داشت صورتش قرمز تر میشد ... کم کم نگاهش رنگ عصبانیت گرفت ... سرم رو انداخته بودم تا عکس العمل حرف نسنجیدم رو نبینم...به پاهاشش نگاه کردم... چند قدمی جلوم کلافه و عصبی راه رفت ... صداش اومد -هه ... بعد با صدای بلند تری پوزخند زد... -هه هه هه... جلوم وایساد -حرفای بامزه میزنی.... دوباره جرات پیدا کردم و سرم رو بلند کردم ... عصبی و با چشمایی قرمز رو به روم وایساده بود و بهم نگاه میکرد ... -خب ... آب دهنم رو قورت دادم -خب چه فرقی داره... الان از هم جدا شیم بهتره... هیچ ... سرم رو انداختم پایین... -هیچ اتفاقی نیوفتاده.... خیلی ... "نمیدونم چرا تو اون لحظه دهنم خیلی خشک شده بود ..." باز به زور آب دهنم رو قورت دادم .. تند گفتم: -خیلی بهم دل نبستیم... یه لحظه سرم رو بلند کردم... و بهش نگاه کردم ...فکش رو روی هم فشار میداد ... علیرضا - چه اتفاقی نیوفتاده؟ سریع سرم رو انداختم پایین علیرضا باز با فریاد- هان؟ چه اتفاقی؟ با پوزخندی ادامه داد -اینو دیگه فکر نکنم مهران یادت داده باشه ... باید کار اون آرام لعنتی باشه .. با داد - آره؟ سرم رو بیشتر پایین انداختم..و تقریبا تو خودم جمع شدم... من رو تنها گیر اورده بود اینطوری سرم داد میکشید... نشست روی صندلی رو به روم ..معلوم بود بد عصبانیه... تا حالا این طوری کلافه ندیده بودمش... با خودش حرف میزد یکم به میز جلوش خیره شد و باز پوزخند زد... -اتفاق... باز بلند ادامه داد- منو باش که به انتخاب تو احترام میذارم... فکر میکردم ... بعد از عروسی بچه بازیاش رو میذاره کنار... ولی نه حالا میبینم یه مهد هم با خودش راه انداخته... بغض گلوم رو گرفت و از جام بلند شدم... به طرف اتاق خواب راه افتادم... که صداش سر جام میخکوبم کرد -تا کی میخوای بچه بمونی رها؟ سرم رو آوردم بالا و به در اتاق خواب چشم دوختم... کم کم اتاق خواب پشت اشک چشمام پنهون شد... -رها تصمیم گیری تا امروز با خودت بود... نه با دیگران... میفهمی چی میگم... "یه قطره اشک از چشمام سر خورد... با صدایی گرفته که فقط خودم شنیدم گفتم: -نه رفتم تو اتاق و در رو بستم و بهش تکیه دادم...و چشمام رو بستم .... "دوباره داشت میشد همون علیرضایی که تو بیمارستان چشم دیدنش رو نداشتم... ولی حالا چقدر فرق بود .... انگار یه دنیا بینشون فاصله است... یه دنیا بین احساسات من و اون وقتا فاصله است... اشکایی که کل صورتم رو گرفته بود رو پاک کردم و رفتم روی تخت دراز کشیدم... و شروع کردم فکر کردن... از اول تا اینجا... انگار داستان زندگیمون یه چیزی کم داشت... انگار چند صفحه ی وسط داستان رو کندن... یه موضوع مبهم اون وسط مونده بود که نمیذاشت من درست تصمیم بگیرم... تو همین فکرا بودم که صدای در اتاق خواب منو از جا پروند... سریع چشمام رو بستم و خودم رو به خواب زدم... تو دلم: -حتما اومده بالشش رو برداره.. صدای جرجر در قطع شد... و بعد از چند دقیقه صدای در اومد... یکی از چشمام رو باز کردم... و در کمال ناباوری دیدم که علیرضا هموجا وایساده و به در تکیه داده... احتمال دادم من رو دیده باشه نیم خیز شدم و با صدایی خواب آلود گفتم -چی میخوای؟ چند قدم اومد جلو و به تخت رسید... هیچی نمیگفت ... دوباره گفتم: -با تو بودما... آروم گفت : -میخوام ببینم اگر اتفاق بیوفته میخوای چیکار کنی؟ از حرفی که زده بود تمام دست و پام یخ کرد... روی تخت نشست... پتو رو زدم کنار و از روی تخت بلند شدم... اونم از روی تخت بلند شد و تخت رو دور زد ... و رو به روی من وایساد... علیرضا -چیه از حقیقت فرار میکنی؟ یه قدم جلو اومد منم یه قدم به عقب برداشتم... علیرضا -این تصمیمیه که برات گرفتن ... دوست نداری؟ دوباره رفتم عقب اونقدر رفتم که خوردم به دیوار کنار پنجره.. هیچ راه فراری نبود.. اتاق خواب اونقدری بزرگ نبود که بخوام طوری از دستش در برم که نزدیکش نباشم.. با صدایی لرزون گفتم: -علیرضا ...ا... اونقدر اومده بود جلو که بوی عطرش تو دماغم بود ... دستم رو گرفتم... انگار آب یخ ریخته باشن روی سرم... سر انگشتام انگار قندیل بست... باز گفتم : -علیرضا چیکار میکنی؟ جفت دستام رو تو مشتش گرفت ... دوباره گفتم: -علیرضا با تو ام... گریه ام گرفت و سریع اشک تو چشمام پر شد ... -علیرضا.. کم کم داشتم به حق حق میافتدم... گرمی نفسش رو روی صورتم حس کردم... اولین قطره ی اشک از چشمام چکید... -علیرضا تروخدا

با صدا تق و تق چشم باز کردم.... موقعیتم رو درک نمیکردم .... یه چند دقیقه به سقف خیره شدم ...تازه فهمیدم چی شده .... تازه اتفاقای شب قبل یادم افتاد... به سمت صدا برگشتم.. علیرضا بود که جلوی آینه داشت عطر میزد... سر جام نیم خیز شدم... علیرضا از تو آینه چشمش بهم خورد .. با لبخندی که بیشتر تو موج پیروزی به چشم میخورد بهم گفت : -سلام صبح به خیر... خیره بهش مونده بودم... بوی عطرش به دماغم خورد... یاد شب قبل افتادم... اشک تو چشمام جمع شد ... با صدای گرفته گفتم: -تو حق نداشتی یه همیچین کاری کنی... "بلند بلند خندید..." دوباره از تو آینه بهم نگاه کرد ... در حالی که داشت لباسش رو مرتب میکرد گفت: -برو شناسنامت رو نگاه کن ...بد حق و حقوقم رو یاد آوری کن ... کیفش رو از روی زمین برداشت و درحالی که داشت ساعتش رو تو دستش مرتب میکرد گفت: -امروز حق نداری جایی بری...فهمیدی؟ شبم شاید دیر بیام. از در اتاق بیرون رفت و بعد از چند دقیقه صدای در خونه بلند شد ... سر جام نشستم و به جای نا معلوم روی دیوار خیره شدم... اشک هر لحظه تو بیشتر جمع میشد... تو دلم.. "آخه چرا با من یه همچین کاری کردی؟" اشک از چشمام ریخت پایین... دوباره با خودم ... "میخوای بگی حرف حرفِ توِ؟" آخه چرا؟ دوباره اشک از گوشه ی چشمم سر خورد... از جام بلند شدم و رفتم تو حمام و جلوی سرویس وایسادم... به قیافه ی خودم تو آینه چشم دوختم... دلم برای خودمم میسوخت... قطره ی اشکی که گوشه ی چشمم بود سر خورد... دوباره یکی بعدش ... صدای علیرضا تو گوشم پیچید: "امروز حق نداری جایی بری فهمیدی؟" در حموم رو محکم بستم و صدای حق حق گریه ام بلند شد... ************* صدای بوق مکرر ماشین ها سکوت خونه رو شکسته بود... روی صندلی جلوی پینجره نشسته بودم و به شهر نگاه میکردم... البته نگاهم به شهر بود ... فکرم جای دیگه ... به ساعت روی دیوار نگاه کردم... چراغای خونه خاموش بود ولی نور ماهی که تو خونه افتاده بود ...میشد ساعت رو دید... از 8 و نیم هم گذشته بود... نفسم رو دادم بیرون و دوباره به پنجره و فضای بیرون چشم دوختم... نه صبحانه خورده بودم ...نه ناهار ..نه شام... با این که ضعف داشتم ...ولی میلی به هیچ غذایی نداشتم... صدای تلفن خونه برای بار چندم بلند شد... حوصله ی جواب دادن به هیچ کسی رو نداشتم... بعد از چند تا زنگ رفت روی پیغامگیر ...دعا کردم که پیغام بذاره... سکوت خونه رو گرفت ... چشمام رو بستم ... تو دلم: -هر کسی بوده پشیمون شده... صدای ویبره ی موبایلم باعث شد که برگردم و به میز کنارم نگاه کنم... گوشیم رو از روی میز برداشتم... روی صفحه اش نگاه کردم ... سروناز بود ... با این که حوصله نداشتم ولی برای این که دست از سرم برداره تلفنم رو جواب دادم: -بله؟ سروناز- معلوم هست کجایی؟ با صدای گرفته ام گفتم: -خونه. سروناز-پس چرا جواب نمیدی؟ "هیچی نگفتم که ادامه داد" -اتفاقی افتاده... دوباره هیچی نگفتم ... هنوز دلم پر بود ...منتظر تلنگری بودم تا اشکم در بیاد... دوباره گفت: -رها چی شده... با صدای گرفته تری گفتم: -هیچی... سروناز -مطمئنی؟


-آره...
"میدونم دروغ بود ..ولی شاید تنها راه حل همین بود که دست از سرم برداره..." سروناز-امروز نیومدی مهد... -دیگه نمیام. سروناز -چرا... "شاید سخت ترین سوال همین بود..." نمیدونستم چی بگم... یهو از دهنم پرید... -علیرضا دوست نداره... سروناز -چرا؟ -نمیدونم... سروناز یکم باهام حرف زد وقتی میخواستیم از هم خداحافظی کنیم.با من من گفت : -رها ...نمیدونم درسته بهت بگم یا نه ...ولی ... آرام امروز سراغت رو خیلی میگرفت... "هیچی نگفتم:" هر دومون سکوت کردیم... دوباره صدای سروناز اومد ... -رها... مراقب باش... باز هیچی نگفتم... بعد از چند دقیقه لبهای خشکم به زور باز شد ... -سروناز کاری نداری... با این که میدونم از حرفم ناراحت شده بود ولی از هم خداحافظی کردیم... دوباره به شهر نگاه کردم... کم کم صدای بوق ها ؛رفت و آمد کمتر میشد .. یه نگاه دیگه به ساعت کردم... نزدیک 10 بود... نگاهم روی ساعت موند... باز صدا توی گوشم پیچید... "رها خانوم بسه خواب دیگه ....آخه چقدر میخوابی؟" "چشمام پر از اشک شد..." دوباره صدا اومد... "لا لا لا لا گل نازم ...ازت میخونه احساسم..." دستم رو گذاشتم روی موهام ... و اشک از چشمام اومد.. نمیدونم چرا با این که باید الان از علیرضا متنفر باشم ...اصلا هیچ حسی تنفری تو وجودم نبود... شاید اشکام به خاطر این بود که ازش دلخور بودم.. یه چیزی ته دلم پوزخند زد...و صداش اومد -هه! دلخور؟ رها اون باید از دستت دلخور باشه... "هیچی نگفتم... راست میگفت" دوباره صداش اومد... گل آرام رو دید هیچی نگفت ... چند بار با مهران دید هیچی نگفت ... دیگه چه توقعی ازش داری؟ به عقربه ی ثانیه شمار ساعت نگاه کردم... هر لحظه داشت تار تر میشد... دوباره صدا ته دلم.: -دوستش داری نه؟ دوباره اشک... جواب خودم رو دادم -نمیدونم... "صدا اومد" داری ... خیلی هم داری... رها به خودت دروغ نگو ....قبلا هم داشتی... همون وقتی که تو بیمارستان روی کمدش مینوشتی ... داشتی... سرم رو تکه دادم به صندلی ... جواب خودم رو دادم: -آره داشتم... رفتم از تو قسمت آهنگ های موبایلم ...آهنگ مورد علاقه ام رو پیدا کردم... چند وقتی بود که بدون اون خوابم نمیبرد... به جای دستای علیرضا ..دستم خودم رو گذاشتم روی موهام... و با آهنگ شروع کردم به خوندم... "بخواب آروم تو آغوشم ... نکن هرگز فراموشم ... بخواب آروم کنار من ... تو پاییز و بهار من... لالالالا تو مثل ماه... بخواب که شب شده کوتاه... لالالالا گل گندم ...نشی تو بیقراری گم...

لالالالا گل مریم چشات رو هم میره کم کم لالالالا گل یاسم ازت میخونه احساسم... *************** ساعت از دو گذشته بود که با صدای رعد و برق چشم باز کردم... نفهمیده بودم کی خوابم برده بود ... سرم رو از روی صندلی بلند کردم و به هال نگاهی انداختم... آروم از سر جام بلند شدم ... صدای جر جر صندلی تو خونه پخش شد... یک بار دیگه به ساعت نگاه کردم... تو دلم : -امکان نداره علیرضا نیومده باشه... "دوباره صدای رعدوبرق اومد..." برگشتم طرف پنجره ... وحشت تمام وجودم رو گرفته بود ... ملافه ای که تو دستم بود رو محکم تر فشار دادم و از جام بلند شدم ... سه تا پله ای رو که به حال وصل میشد رو بالا رفتم..و این ور و اون ور خونه رو نگاه میکردم... هیچ چیزی حتی تکون هم نخورده بود ... تو دلم : -حتما اومده و خسته بوده مستقیم رفته اتاق خوابه... "یه رعد و برق دیگه.." راهی که تا اتاق خواب مونده بو درو تقریبا دوییدم ... در اتاق رو باز کردم .. انتظار داشتم الان علیرضا رو خواب ببینم ...ولی با دیدن اتاق خالی دلم ریخت..." فقط کنار تخت ... چراغ خواب روشن بود... چراغ اتاق رو روشن کردم... چند قدم وارد اتاق شدم ... "یه رعد و برق دیگه" دستام یخ کردن ... وسط اتاق بی هیچ هدفی وایساده بودم... ترس تمام وجودم رو گرفته بود... با صدای رعد و برق از جام پریدم... و به سمت در اتاق خواب رفتم... در رو بستم ... صدای شق شقق کوبنده ی بارون به شیشه ی اتاق خواب میخورد ... دستام شروع کرده بود به لرزیدن... قفل در اتاق خواب رو هم زدم ... حسابی دست و پام یخ کرده بود ... با قدم های سست به سمت تخت رفتم و زیر پتو خزیدم.. خواب از چشمام رفته بود ... تو دلم: -چرا علیرضا نیومد؟ پتو رو بیشتر بالا کشیدم... "و رعد و برقی دیگر"


تا صبح تقریبا نیمه خواب بودم...
چرت میزدم و تا صدای رعد و برق می اومد سریع چشمام رو باز میکردم... بعد از ساعتی که برای من تقریبا مثل یه قرن گذشت .... از جام بلند شدم.. تقریبا هوا گرگ و میش بود... به ساعت نگاه کردم... نزدیک به 5و نیم بود ... سر جام نشستم... چشمام سیاهی رفت ... یه چند دقیقه سرم رو پایین گرفتم که خون به سرم برسه... از جام بلند شدم... به خاطر ضعف شدیدی که داشتم نمیتونستم روی پاهام وایسم... به زور و با گرفتن دیوار و گوشه ی تخت خواب خودم رو به کنار کمد رسوندم... از توش ساکم رو در آوردم و کنار کمد روی زمین نشستم... کشوم رو بیرون کشیدم... دستام یخ کرده بود و میلرزید.... چند تا لباس با دستای لرزونم انداختم توی ساک کوچیکم.. بلند شدم و به زور از تو کمد مانتوم رو تنم کردم... و روسریم رو روی موهام انداختم... ساکم رو از رو زمین برداشتم و از اتاق بیرون رفتم... سرم به شدت به دوران افتاده بود ...حالت تهو هم به خاطر این که یک روز چیزی نخورده بودم بهم دست داده بود... گوشه ی صندلی رو گرفتم... صدای کلید اومد... به در نگاه کردم... تقریبا همه چیز حالت دوران داشت... همینطوری جلوی چشمم تاب میخوردن... چشمام کم کم داشتن روی هم بسته میشدند... در خونه باز شد ... به زور علیرضا رو دیدم... صدای سوتی که تو گوشام می اومد ... باعث میشد صدای علیرضا رو نشنوم... با بی حالی یه قدم رفتم جلو ... تقریبا داشتم هذیون میگفتم.. -چرا نیومدی.... نمیتونستم روی پاهام وایسم... در خونه رو ول کرد و به سمتم دویید.... به موقع گرفتتم.... به زور چشمام باز بود.. دستام اونقدر سرد بود که وقتی دستم رو گرفت گرمی دستاش رو به راحتی حس کنم... تسلط روی کارام نداشتم.. تقریبا داشتم بی هوش میشدم که باز گفتم.: -چرا نیومـ ..دی؟ مـَ ..مَگه نمیدونستی که من از رعد و برق میترسم.... چون روی زمین دراز کشیده بودم ...تقریبا خون به سرم میرسید ...سوت گوشم صداش کمتر شده بود ... صدای علیرضا آروم می اومد: -رها چرا انقدر سردی؟ قدرتی نداشتم که جوابش رو بدم ... نفسم به سختی بالا می اومد... یه لحظه دست و پام بی حس شد ... و .. چیزی نفهمیدم....


به زور چشمام رو باز کردم...
نور چراغی که بالای سرم بود چشمم رو اذیت میکرد...
به پنجره ی اتاق چشم دوختم...
یه چند دقیقه طول کشید تا موقعیتم رو یادم بیارم....
نوری که به پنجره خورد ...و چند دقیقه بعدش صدای رعد و برق باعث شد بفهمم کجام ...و صحنه های آخر رو یادم بیاد...
برگشتم به سمت چپم...
علیرضا دستم رو تو دستش گرفته بود ..
چشمم خورد به سوزنی که توی دستم بود...
لوله ای که ازش بیرون اومده بود رو دنبال کردم...
و چشمم روی سرم ثابت موند...
نفسم رو دادم بیرون و چشم ازش برداشتم...
هنوز اتاق تاریک بود...
به ساعت رو به روم خیره شدم..
ساعت شش و بیست دقیقه بود...
احساس کردم دستم خواب رفته
دوباره برگشتم سمت علیرضا...
خواستم دستم رو یکم تکون بدم که سریع سرش رو بلند کرد.. و با چشمایی پف کرده بهم نگاه کرد...
یکم بهم نگاه کرد و لبخند زد ...و یا صدایی گرفته گفت:
-نگفتم دیر میام؟
بیمارستان کار داشتم...
چشم ازش گرفتم و به دستاش که دستم رو گرفته بود خیره شدم...
دوباره صداش اومد...
-با من قهر بودی ... با خودتم قهر بودی؟
"دوباره هیچی نگفتم..."
-چرا غذا نخوردی؟
"باز بیخودی اشک تو چشمام پر شد..."
علیرضا- هان؟
هیچی نگفتم:
-هان خانومم؟
"این حرفش باعث شد یه قطره اشک از چشمام بریزه..."
اشکم رو پاک کرد ...
علیرضا (با خنده) -گریه داره؟
پشت سد اشکام دستش رو تار میدیم...
یهو دیدم یه شاخه گل رز قرمز روی دستمون گذاشت...
با تعجب بهش نگاه کردم..
سرش رو انداخت پایین ...
با صدای گرفته ام گفتم:
-پس تو بودی؟
خندید ...
بهم با دلخوری نگاه کرد ...
علیرضا-آره ...
به گل روی دستم نگاه کردم...
که صداش اومد...
-میدونستم بالاخره یه روز میفهمی...
باید...
باید زودتر خودم بهت میگفتم...
"قطره ی اشکی که تو چشمام مونده بود چکید..."
هنوز با تعجب چشمم به دهنش بود ...
علیرضا با لبخند بهم نگاه کرد...و ادامه داد..
-باید میذاشتم برای وقتی که مطمئن شدم دوستم داری...
یعنی...
یعنی مطمئن بودم...
باید به چشم هم میدیدم...
از همون روز اول میدونستم ...
لجبازی هات جلوی فکر و احساست رو گرفته بود..
"هیچ حرفی نمیزدم.."
هر لحظه از حرفاش ..مطمئن تر میشدم که راهی که برام انتخاب شد درست بود..
آره....
این راه برام انتخاب شد...
با یک فراموشیه چند ماهه ...
فراموشی بهانه ای بود تا بخوام لجبازیم رو بذارم کنار...
تا جلوی یه کار انجام شده قرار بگیرم...
خیلی خوب شد ...
آره خیلی خوب شد که اون بیهوشی برام پیش اومد...
اون غربت چند روزه...
اون چند ماه غریبانه ...
اون چند وقت باعث شد ..با احساسات خودم کنار بیام...
تا الان ...
و امروز بفهمم که بهترین انتخاب رو سرنوشت مقابل من قرار داد....
بفهمم بهترین کسی که برام بود ...
جلوی چشمم بود و دست دست کردن من جواب دادن به مهران ...
شاید اون نمیدونم ها ... همین علیرضا بود و به قول خودش لجبازی نمیذاشت ..ببینمش...
این سری اجازه دادم تا احساساتم رو به معنای واقعی به علیرضا نشون بدم...
گلی که روی دستم بود رو برداشتم و به سمت دماغم بردم...
نفس عمیقی کشیدم ...
چشمام رو بستم...
خواستم اذیتش کنم...
گفتم :
-خوابم میاد...
با لبخند مهربون تری گفت :
-بخواب ..هنوز سرمت مونده...
لبم رو گاز گرفتم:
-ولی قبلش باید یه چیزی بهت بگم...
یکم نگرانی تو چهره اش موج زد ...
علیرضا -بگو...
به شاخه گلی که تو دستم بود نگاه کردم...
-باید بگم...
...مخصوصا طولش میدادم...
-باید بگم...
به علیرضا نگاه کردم ...و عاشقانه گفتم:
-خیلی دوستت دارم...
نگاهش عوض شد ... رنگ عاشق گرفت و نفس رو داد بیرون...
دستم رو گرفت:
-من خییلیی خییلیی بیشتر...
گل رو دوباره نزدیک صورتم آوردم و نفس عمیق کشیدم...
بوی عطر علیرضا نزدیک شد ... و بعد از چند لحظه گرمی لب هاش رو روی گونه هام حس کردم...
لبخند زدم ... دستش رو روی مو هام گذاشت و شروع کرد به ناز کردن..
و بعد از چند دقیقه صداش اومد ...
-

بخواب آروم تو آغوشم


نکن هرگز فراموشم




بخواب آروم کنار من


تو پاییز و بهار من




لالا لالا


تو مثل ماه


بخواب که شب شده کوتاه




لالا لالا


گل گندم


نشی تو بی قراری گم




لالا لالا


گل مریم


چشات رو هم میره کم کم




لالا لالا


گل یاسم


ازت میخونه احساسم




لالا لالا


گل پونه


عزیزم رفته از خونه




لالا لالا


گل زردم


ببین بی تو پر از دردم




بخواب آروم تو آغوشم


نکن هرگز فراموشم




بخواب آروم کنار من


تو پاییز و بهار من




لالا لالا


گل پونه


عزیزم رفته از خونه




لالا لالا


گل زردم


ببین بی تو پر از دردم










...

و باران همچنان میبارید....
****************
دیگه نیازی نبود بهش توضیح بدم اشتباهاتم رو ...
بعد از اون بهش با کارام فهموندم که قبل از اون هم کسی تو قلبم نبوده ... و جز اون نخواهد موند...
قشنگ ترین هدیه ی این غربت ....
این غربت غریبانه ...
هدیه ای بود از طرف خداوند ...
که دوسال بعد به عشق بی پایان من و علیرضا داده شد ..
به خاطر ... یاد روز های عاشقی نام دختر زیبا و کوچکمان را " ماندیا "نهایدم....
و از خداوند به خاطر روز های غریبانه ام ....
سپاسگزارم...


پایان
تابستان 91