و دیگه چیزی نفهمیدم ******************** خواستم سرم رو تکون بدم ...ولی نمیشد... چشمام رو به سختی باز کردم... نوری که از پنجره افتاده بود چشمم رو اذیت میکرد ... چشمام روبستم و دستم رو گذاشتم روی سرم. .. چشمام رو از شدت درد فشار دادم.. -خوبی؟ "چشمام رو باز کردم..." "نازنین بود" -نازنین چی شده؟ نازنین -رها .... "نذاشتم حرف بزنه" -من اینجا چیکار میکنم؟ نازنین -صبر کن صبر کن... "و از اتاق دوید بیرون ..." "دوباره دستم رو به سرم گرفتم و چشمام رو بستم" یعنی چه بلایی سر من اومده بود؟ "در باز شد و دکتر امجد و نازنین وارد اتاق شدند...پشت سرشون هم علیرضا ... "چشمم به علیرضا ثابت موند ..." "چشمام رو بستم ..." "صحنه ها از جلوی چشمم رژه رفت .... "عروسکا ...کمدش ...عروسی" "اشک تو چشمام جمع شد ..." "با نارحتی چشمام رو باز کردم و بهش چشم دوختم ..." پدر علیرضا داشت معایه ام میکرد؟ -چی شد به تو یهویی دخترم؟ "اشکی از گوشه ی چشمم اومد پایین ...نگاهم هنوز روی علیرضا بود که با کلافه گی دست به سینه رو به روی تخت وایساده بود... -رها جان... برگشتم سمتش ... "دهنم برای حرف زدن باز نمیشد ...." شوک بزرگی بهم وارد شده بود ... دستم رو گذاشتم جلوی دهنم که صدای هق هقم بلند نشه .... "پدر علیرضا رو به نازنین گفت :" -آرام بخش بهش بزنید ... نازنین-چشم آقای دکتر... "چشم ازشون گرفتم و به پنجره چشم دوختم..و اشک ریختم..." یعنی فقط با یه سرگیجه خودم رو بد بخت کرده بودم... حتما دلش برام سوخته بود... چرا اون شب این قدر بهش اعتماد کرده بود؟ اصلا با فکرم جور در نمی اومد کاراش و رفتارش با من تو بیمارستان...و رفتار های جدیدش.. حتما به خاطر حرفام تو اون شب دلش برام سوخته... چرا باهاش عروسی کردم؟ اصلا چرا ...چرا مهران یهو کشید عقب ...چرا نخواست فقط نقش بازی کنیم؟ "یهو صدای سروناز پیچید گوشم.." -بهت دروغ گفته؟ "دروغ ؟؟" چرا با دروغت من رو بدبخت کردی؟ تو عروسیم بهم گفتی بدبخت شدی... نه ..باید میگفتی شدیم... "علیرضا اومد کنارم نشست... پلکام داشت سنگین میشد .... "ناراحتی تو چشماش موج میزد..." "دستم رو گرفت ...دیگه اون قدر قدرت نداشتم که دستم رو از تو دستش بکشم بیرون... تو دلم باز گفتم:" مهران چرا گذاشتی دل بسته ی کسی بشم که برام دل سوزونده؟ چرا ؟ چرا؟؟ و پلکام سنگین تر شد .... و به خواب رفتم

چشمام رو باز کردم ...نمیدونم چقدر گذشته بود ولی آفتاب متمایل تو اتاق میتابید ... هنوز دستم تو دست علیرضا بود ... اونم روی یه صندلی کنار تخت نشسته بود و سرش رو گذاشته بود روی تخت؛ احتمال دادم خواب باشه... یکم بهش نگاه کردم ... تو دلم ... "آخه چرا با من این کار رو کردی...؟" اینم تلافیه ی لجبازی تو بیمارستانم بود؟ یا چی؟ "اشک از گوشه ی چشمم اومد پایین ..." بی اختیار دستش رو فشار دادم... سریع سرش رو بالا آورد ...بیدار بود ..از چشمای خون افتاده اش معلوم بود خیلی خسته است ... بی اختیار با صدایی گرفته گفتم:" -دلت برام سوخت؟ "رنگ صورتش به سفیدی میزد ... لباش هم؛ همرنگ لباسش سفید شده بود....:" "چشماش بوی اضطراب گرفت" -رها چی میگی؟ "بی توجه به حرفش اشکی دیگه از کنار گونه ام چکید" -نباید بهت اعتماد میکردم هان؟ "با پشت دستش اشکم رو پاک کرد...و با بغض گفت" علیرضا-از همین میترسیدم... -میترسیدی بفهمم؟ الان ناراحتی هان؟ علیرضا هم تو چشماش اشک جمع شد... -رها ..من برات دل نسوزوندم.... به خاطر حرفاتم نبود ... به خاطر حرفات نبود که حالا من اینجام...به خاطر این بود که دوست داشتم... "اشکی از گوشه ی چشمش داشت سر میخورد ..." -رها ...باورم کن ... -نمیشه ... "خواستم دستم رو از توی دستش بکشم بیرون ...که محکم تر گرفت:" عیلرضا-رها میشه ...میشه... "سعی میکردم دستم رو بکشم بیرون..." - من دوست ندارم یکی با ترحم دوستم داشته باشه... علیرضا-ترحم نیست رها ...نیست و نبوده ... من فقط به خاطر خودت ... اومدم جلو... به خاطر خودت تمام وقتی رو که بیهوش بودی بالا سرت بودم... "چشمام رو بستم" "صداش تو گوشم پیچید:" -رها بسه ....چقدر میخوابی بلند شو و بذار یه بار دیگه چشمای قشنگت رو ببینم... "رها ... خیلی دوست دارم مو های لختت رو ناز کنم..." "چشمام رو باز کردم... اینا چی بود که تو ذهنم می اومد؟" "چشمم رو باز کردم و به علیرضا چشم دوختم..." "دستم رو بین دو تا دستاش گرفته بود....و نگاهم میکرد..:" زیر نگاهش تحمل نداشتم ... نمیدونم تو نگاهش چی بود... عشق ؟ ترحم؟ در باز شد و پدر علیرضا با یه پرونده اومد... تا علیرضا رو دید خنده اش گرفت و گفت : -پسر چند وقته بیداری؟ پاشو برو یه جا بگیر بخواب که با عروسم کار دارم... "علیرضا یکم به دورش نگاه کرد و گفت:" -فعلا خوابم نمیاد ...شب میخوابم ... رو همین صندلیه بغل... "پدر علیرضا سرش رو تکون داد و اومد سمت راست تختم وایساد ..بعد از این که یکم وضعیتم رو چک کرد گفت:" -خوبی؟ "سرم رو تکون دادم" -سرت دیگه درد نمیکنه؟ "درد میکرد ولی نه زیاد...گفتم:" -خیلی کم.. پدر علیرضا -خوبه... خب چندتا سوال ازت داشتم... -بفرمایید پدر علیرضا -حالا که خدا رو شکر حافظه ات برگشته .... میخوام بدونم دلیل بیهوش شدنت رو میدونی؟ یعنی یادت میاد چی شد که ضربه به سرت خورد؟ "رفتم تو فکر..." مهران کنار پله ها جلوم وایساده بود و داشت میگفت که انتخابش رو خیلی وقته کرده ...مادرش هم راضیه که اون باشه نه من ... "صدا ها تو گوشم پیچید" -مهران ..حالا که به عمه ام گفتن داری میگی.؟...حتی نقش هم نمیتونی بازی کنی؟ فقط یه چند ساعت؟ مهران-متاسفم رها... چون من سه هفته دیگه مراسم عقدمه.... چون خیلی وقته با خانواده ی عروس حرف زدیم ...دیگه نمیشه بهم زد ... نقش هم میگی...راستش خوبیت نداره... -مهران چرا الان داری بهم میگی ...الان که دیگه دیر شده؟ مهران-دیگه فرصت نشد ... "احساس کردم سرم تیر کشید... و دیگه چیزی یادم نبود "چشمام رو باز کردم و به دکتر نگاه کردم...و گفتم: نه خودم از صبحش حالم بد بود....سرگیجه داشتم... گفتین سرم خوره جایی؟ "پدر علیرضا سرش رو تکون داد...:" یکم فکر کردم و گفتم:" -حتما به پله ها خورده


"پدر علیرضا سرش رو تکون داد و یه چیزی تو برگه ها یادداشت کرد...:"
آروم گفتم:" -میشه پدر و مادرم رو ببینم؟ پدرعلیرضا- خودشون خیلی اصرار دارن... ولی بهتره تا فردا که بری تو بخش کسی اینجا نیاد... علیرضا ...شما هم دیگه زیاد اینجا موندی ..بلند شو ...بلند شو بیرم.. "علیرضا اصرار داشت که بمونه ولی پدرش به زور اون رو از اتاق برد بیرون و چراغ اتاق رو خاموش کرد..دوباره به پنجره چشم دوختم..." هوا دیگه کاملا تاریک شده بود ...فقط یه چراغ بالا سرم روشن بود...:" "نگاهم به آسمون تاریک بود و فکرم یه جای دیگه... ایکاش یکم یادم می اومد که تو چه موقعیتی هستم ..یا این که پدر و مادرم اجازه نمیدادن برام دل بسوزونه... چشمام به بیرون بود و داشتم خاطرات گذشته رو مرور میکردم... هجوم کلمات و صدا ها و تصاویر تو ذهنم ریخته بود و نمیتونستم از دستشون راحت شم.... نفسم رو دادم بیرون و دستم رو گرفتم روی سرم... صدای در اتاق اومد... فکر کردم علیرضاست ... هیچ حرکتی نکردم... صدای قدم هاش داشت نزدیک میشد ... اونقدر اومد نزدیکم که بوی عطرش اومد... عطر علیرضا نبود...بوی تندی داشت که باعث شد برگردم سمتش... مهران بود... هول شدم و ...سریع به سمتی که در نگاه کردم....میترسیدم علیرضا بیاد... -چرا اومد اینجا؟ یکم من من کرد و گفت:" -میشه اینجا بشینم... "بدون توجه به من روی صندلی کنارم نشست ..." هیچکدوممون حرفی نمیزدیم.. "سرش رو انداخته بود پایین..." صداش سکوت اتاق رو شکست.... -از بچگی دلم نمیخواست هیچوقت ناراحت باشی... هیچوقت تحمل نداشتم ببینم تو زم دلخوری.. همون وقتا که مادرم ...گفت عمه ات در چه حاله...و چه تصمیمی گرفتن ..اول خوشحال شدم...خیلی ...بعد وقتی اومدم پیشت و اخمت رو دیدم...دلم ریخت... سعی میکردم راضیت کنم ...راضی نمیشدی... آخر هم میخواستی نقش بازی کنی ... مخصوصا میگفتم نه ...برای این که جز اون وقت ...دیگه نمیتونستم بهت حرف دلم رو بزنم... "پریدم وسط حرفش..." -برای حرفات دیر شده مهران.... مهران- میدونم... -پس؟ مهران-ولی... "سکوت کرد" -من دوستش دارم... با تعجب سرش رو گرفت بالا و بهم نگاه کرد.... ادامه دادم... -فقط ...فقط مهران -فقط چی؟ - احساساتم و مغرم ...حرفشون یکی نیست.. مهران-یعنی چی؟ -احساسم میگه ...دوستم داره..ولی مغزم میگه دلش برام سوخته... میگه .. مهران - زیاد بهش گوش نکن ...به منم فرصت بده هر احساسی که تا الان داشتم رو پاک کنم ...از اینجا مرخص شدی یه روز وقت میذارم بیای مطب .. شاید بتونم کمکت کنم... با ناراحتی بهش خیره شدم و گفتم:" -متاسفم مهران ..اگه پای علیرضا هم وسط نبود همین رو میشنیدی... مهران سرش رو تکون داد و گفت ... -مهم نیست ...خوشحالم که دوستش داری...خوشحالم که خوشبختی... همین... از جاش بلند شد و گفت :" -حالا از این به بعد ... مثل همون برادری که قبلا ها بهم میگفتی ...قول میدم کمکت کنم... "چشمام رو روی هم گذاشتم و لبخند زدم..." لبخندم هنوز محو نشده بود ...که در باز شد... علیرضا تا مهران و خنده ی من رو دید لبخند روی لباش خشک شد ...

یکم به لبخندی که حالا روی لبم وا رفته بود نگاه کرد... مهران آروم گفت: -فعلا "و بدون این که چیزی بگه از کنار علیرضا رد شد و از اتاق رفت بیرون... علیرضا بعد از این که با اخم رفتن اون رو دنبال کرد ...برگشت سمت من..." لبم رو گاز گرفتم و به یک طرف دیگه ی اتاق نگاه کردم... "صدای جر جر در اومد ...و بعد از چند ثانیه صدای تق در ...:" برگشتم و به در نگاه کردم... رفته بود .... "اشک تو چشمام نشست ..... " ***************************** فردای اون روز به بخش منتقل شدم ... مادرم یک لحظه ازم دور نمیشد...پدرمم کنارمون بود ... پدر علیرضا هر از چند گاهی بهمون سر میزد ... ولی مادر علیرضا همش بالا سرم بود... خاله ام و چند تا از فامیل های تاپمون هم بهم سر زده بودن... حال جسمی ام خوب بود ...ولی حال روحیم زیاد تعرفی نداشت ... هر کسی ازم میپرسید خوبی ... به زور لبخند بی جونی میزدم و جواب میدادم... تو اون چند روز مهران اصلا پیداش نشد ...همینطور علیرضا .. نمیدونم چرا خیلی به بودنش عادت کرده بودم.. بعضی وقتا صداش تو مغزم میپیچید ولی نمیدونستم چی میگه ..یعنی اونقدر واضح نبود...که بخوام بفهمم چی میگه ... بعضی شب ها هم خوابم نمیبرد ... دلم میخواست یکی آروم موهام رو ناز کنه... وقتی به زور چشمام رو میبستم صداش توی گوشم میپیچید ... "لالالالا گل یاسم...ازت میخونه احساسم" وقتی صداش حتی تو گوشم تکرار میشد ... باز هم اشک از گوشه ی چشمم پایین می اومد ...

******************** چشمام رو باز کردم...آفتاب تا وسط های اتاق پهن شده بود .. چشمم خورد به گلی که کنار تختم گذاشته شده بود ... با یاد آوری دیروز و اومدن سروناز به ملاقاتم... باز خنده ی کم رنگی روی لبهام اومد... از نازنین با من و من پرسیده بودم که علیرضا بیمارستان هست یا نه ... وقتی جوابش رو شنیدم ... بد جور دلم گرفت .. میگفت تو بخش هست ...ولی خیلی گرفته است...تو خودشه.. کم حرف میزنه ...بد اخلاق شده ... به خواست و اجبار دکتر قرار شد که من تا فرداش اونجا بمونم... ساعت 4 بعد از ظهر بود پدر و مادرم کنارم نشسته بودند... پدرمم یه گوشه نشسته بود و مجله میخوند ... و مادرم کنارم نشسته بود و موهام رو ناز میکرد..و وقتی نگاهش میکردم لبخندی میزد که بیشتر دلم براش میسوخت تا ..خوشحال شم که به خاطر من خوشحاله ... منم لبخند بیجونی تحویلش میدادم و روم رو به طرف پنجره میگرفتم... چون میدونستم بیشتر ادامه بدم ... حتما اشکم در میاد و بهونه ای براشون نداشتم... ضربه ای به در خورد .. به امید این که علیرضاست خوشحال به سمت در برگشتم... در آروم باز شد ...صدای نازنین می اومد... -بفرمایید همینجا هستند... و در کمال ناباوری "آرام" در آستانه ی در ظاهر شد ...

از در وارد شد ... آرام - سلام "سرم رو تکون دادم " -سلام آقای آرام.. "پدرم سریع از جاش بلند شد و با آرام دست داد ...مادرمم بعد از احوال پرسی گفت :" -رها جان ...نمیخوای معرفی کنی؟ -اقای آرام هستند ..مدیر مهد کودکی که توش کار میکردم... "نازنین خودش رو در یک چشم به هم زدن بهم رسوند و در حالی که خودش رو مشغول بالا تر آوردن بالشم میکرد در گوشم گفت:" -علیرضا چند روزه گرفته است ... تو بخش هم کاری به کار کسی نداره...بیشتر سر مریض هاس... الان مریض داشت ..آرام رو دید میخواست کاراش رو ول کنه بیاد اینجا ... برای همین من زود تر خودم رو رسوندم... "رنگ و روم پرید.." نازنین با ترس گفت : -نباید میگفتم اینجایی؟ "فکرم رو جمع کردم و گفتم:" -نه نه خوب کردی ..اشکالی نداره... "تک ضربه ای به در خورد...دستم بی حس شد... نازنین سیع رو به من گفت:" -تا به من گیر نداده من در برم... "علیرضا از در وارد شد ...و خیلی سنگین با آرام برخورد کرد... چهره اش خیلی گرفته بود سکوت اتاق رو گرفته بود ...پدرم چند قدمی جلو رفت و دستش رو گذاشت روی شونه ی علیرضا و با خنده در گوشش یه چیزی گفت: علیرضا لبخند کمرنگی زد و گفت :" -نه خسته ام... مادرم که دید پدرم و علیرضا با هم دارند حرف میزنن رفت کنار اون ها... آرام که کنار تختم وایساده بود با قدم های آروم اومد و نزدیک تختم دست به سینه وایساد.. تحمل سکوت رو نداشتم برای همین گفتم: -ممنون برای گل زیباتون... "آروم گفت:" -خواهش میکنم... یکم مکث کرد و ادامه داد -امروز شنیدم که بستری شدین... وگر نه زود تر می اومدم... "با انگشتام شروع کردم بازی کردن...:" -همینم که اومدین لطف کردین... بدون مقدمه گفت:" -از اینجا اومدین بیرون بازم مهد میاین؟ "در حالی که با انگشتام بازی میکردم ...چشمم خورد به رز های قرمزی که بین گلی بود که برام آورده بود.... دستام از حرکت ایستاد... بی اختیار به سمت علیرضا برگشتم... دست به سینه به دیوار اتاق تکیه داده بود و فکش رو روی هم فشار میداد ...و با اخم بهم خیره شده بود ..پدر و مادرمم با هم شروع کرده بودن حرف زدن... هول کردم... میترسیدم علیرضا ناراحت شه... برای همین برای خاتمه ی موضوع گفتم:" -ایشالا.. وقت کنم...حتما... "بقیه ی حرفاش رو نمیفهمیدم... یه چشمم به علیرضا بود ..که چشم ازم برنمیداشت ...یه چشمم به آرام .. که نمیدونستم از چی داره حرف میزنه... وقتی قصد رفتن کرد برگشت بهم گفت :" -ماندیا خیلی دل تنگی میکنه ... "لبخند زدم" با لحن آروم تری ادامه داد: -جاتون خیلی خالیه... امیدوارم بهونه نیارید... -اگر مشکلی نباشه چشم.. "یکم من من کرد و گفت :" -به امید دیدار "ازمون خداحافظی کرد و رفت بیرون..." مادرم و پدرمم بعد چند دقیقه از اتاق خارج شدند... من موندم و علیرضا ... برگشتم سمتش... همونطوری دست به سینه سرش رو تکیه داده بود به دیوار و چشماش رو بسته بود... جو خیلی سنگین بود... نگاهم رو ازش گرفتم و به پنجره چشم دوختم... صداش غافلگیرم کرد عیلرضا -الان که همه چی یادت اومده پشیمونی؟

روم رو ازش گرفتم و به گل ها چشم دوختم... -خودت چی فکر میکنی؟ علیرضا-رها... من بهت بد فهموندم... ولی به خدا اونطور نیست که فکر میکنی.. -علیرضا، جز تلافی چیزی تو کارات نمیدیدم.. "اشک تو چشمام جمع شد ... چرا بهش دل بسته بودم...؟" سرم رو تکون دادم... باید فکرش رو از سرم بیرون میکردم... دیگه نباید بهش فکر میکردم ... اون قفط برام دل سوزونده بود... اون که من رو دوست نداره... چرا باید یه عمر پیش یکی زندگی میکردم که فقط من دوستش دارم... "رها" برگشتم سمتش ..کنارم نشسته بود... دستم رو گرفت توی دستش و دوتا دستش رو دور دستم گرفت . -بله؟ علیرضا -یه خواهش.. -بگو... "اشکی که کنار گونه ام در حال سر خوردن بود رو پاک کرد..." -رها... خواهش میکنم ازت ..دیگه با مهران حرف نزن.. "با تعجب گفتم:" -چرا؟ علیرضا - یعنی این که دیگه ... دیگه... -دیگه؟؟ علیرضا -چطوری بگم؟ راستش زیاد خوشم نمیاد ..باهات حرف بزنه... یا این .. این که اومده بود .. -آقای آرام؟ علیرضا -آهان آهان..همون ...دوست ندارم زیاد ... "من من میکرد ...دلم میخواست حرفی رو که تو دلم سنگینی میکرد رو بزنم..دلم میخواست بهش بگم که طلاقم بده ...برو زندگیت رو بکن.. نمیخواد یه عمر دلت برای یکی بسوزه که قبلا هیچکدومتون چشم دیدن همدیگر رو نداشتین... اشکم چکید... "علیرضا دوباره پاکش کرد..." تو دلم گفتم - چقدر سخته دوست داشتن کسی که قبلا ازش متنفر بودی... بهش نگاه کردم ... اونم بغض کرده بود ولی نمیخواست نشون بده... بی اختیار گفتم:" -باشه ... لبخند زد.. علیرضا -مرسی... "دستش رو بی اختیار گرفتم و به سمت صورتم بردم.. چقدر بوی عطرتش رو دوست داشتم.. انگار خیلی وقته میشناسمش... دستش رو به صورتم نزدیک تر کردم...و نفس عمیقی کشیدم... صداش تو گوشم پیچید... "رها ..یه وقت بیدار نشی بگی ... نه من نمیخوام.. یه وقت نگی دل سوزوندی؟ یه وقت نگی بهت اعتماد کردم ...:" چشمام رو باز کردم.. یعنی واقعا باور کنم موقعی که بیهوش بودم تمام این حرفا رو بهم زده؟" شاید توهمه..!!! از فکر این که توهم باشه دلم به درد اومد ... چشمام رو باز کردم و خیره نگاهش کردم.. فهمید چی میخوام.. دستش رو روی موهام کشید و شروع کرد به ناز کردن موهام و خوندن لالایی که بدون اون شبا به سختی خوابم میبرد... تا شروع کرد به نوازش موهام..نفهمیدم کی خوابم برد...انگار به دستاش عادت کرده بودم

روی تختم نشسته بودم و زانوهام رو بغل کرده بودم و به گوشه ی تختم ذل زده بودم ... ای کاش جایی بود ..میرفتم و هیچکس رو نمیدیدم.. حتی علیرضا رو ... دلم میخواست الان چشمام رو میبستم و وقتی باز میکردم ..این کابوس فراموشی برام به وجود نیومده بود..و همه چی برمیگشت به گذشته ... قبل از فراموشی چی؟ بیشتر از دست علیرضا حرص میخوردم تا این که ازش متنفر باشم... بیشتر شیطون بازیاش ..بود که دوست داشتم سر به تنش نباشه...ولی... دوستش داشتم؟ "به گل ها خیره شدم...:" -نه دوستش داشتم ...نه ازش بدم می اومد... یعنی بی حسی .. اون چی؟ دوستم داشت؟ "ته دلم یه چیزی داد زد و گفت: -نههههه ..فقط دل سوزونده.. "دوباره صداش پیچید تو گوشم..." علیرضا-اجازه بدین در باره ی یه موضوع کوچیک باهاتون صحبت کنم... "یعنی درباره ی چی میخواست حرف بزنه؟" در اتاق باز شد.. برگشتم سمتش ... علیرضا بود ...با لبخندی سمتم اومد.. علیرضا -چیه؟ هنوز آماده نشدی؟ "یکم بهش نگاه کردم...ای کاش اونقدر جرات داشتم و میگفتم ...طلاقم بده راحت شو..." به جاش گفتم:" -مرخص شدم؟ علیرضا در حالی که تو یه کیفی وسایلم رو میریخت گفت... علیرضا (باخنده)-آره ... بلند شو...زود باش.. از جام بلند شدم و به کمک علیرضا لباسای بیرونم رو پوشیدم.. علیرضا دستم رو گرفت و بلند گفت:" -خانم صالحی؟؟ "نازنین سریع در اتاق رو باز کرد.. و اومد تو:" نازنین -بله آقای دکتر... علیرضا با حالت جدی گفت: -بعد ار این که اتاق مرتب شد...اگر از وسایلش جا مونده بود پیش خودتون باشه که ... بالاخره.. نازنین -چشم آقای دکتر... با علیرضا از اتاق بیرون اومدیم... آروم آروم راه میرفتیم... علیرضا در گوشم گفت:" -راه میری اذیت نمیشی؟ "سرم رو تکون دادم که یعنی نه... به سنگ های کف بیمارستان چشم دوخته بودم.. و هر از چند گاهی میشنیدم که پرستارایی که از کنارمون رد میشدن..به علیرضا خسته نباشید میگفتن.. یادمه ... همه همیشه ازش حساب میبردند... حتی من.. "پوز خندی زدم و نگاهش کردم.." با نگاهی مهربون بهم لبخند زد..:" به نگاهش چشم دوختم...تو دلم گفتم:" -مهربونیت برای منه که دل سوزوندی؟ چرا وقتی بیهوش شدم بهم گفتی دوستم داری؟ چرا برام دل سوزوندی ؟ چرا نذاشتی اون موقع بفهمم دوستش دارم؟ چرا؟ باز بغض کردم و اشک جلوی چشمم رو گرفت.. دیدم با نگرانی بهم خیره شد ... وایساد.. اشکم رو پاک کرد .. علیرضا -رها چی شده؟ "با بغض گفتم:" -میشه برم خونه؟ "خندید و گفت:" -داریم میریم... "خودمم اشکم رو پاک کردم ..." -نه منظورم خونه ی خودمونه... -خب خونه ی خودمون میریم.. کلافه شدم و گفتم:" -نهههههه ...میخوام برم خونه ی مامانمینا... "با خنده اخمی ساختگی کرد و گفت:" -چرا؟ -دلم میخواد برم اونجا... "اشکام رو پاک کرد و گفت:" -عزیزم خوب میریم ...ولی بعدا ... زیاد اونجا نری بهتره... "به زمین نگاه کردم و هیچی نگفتم:" علیرضا- باشه؟ مامانتینا تو ماشین منتظرنا.. -سرم رو تکون دادم و دنبالش راه افتادم... علیرضا در عقب رو برام باز کرد.. نشستم پشت پیش مادرم... مادرم دستش رو پشت گردنم انداخت و گفت:" -بالاخره راحت شدی... بهش نگاه کردم ... تو دلم گفتم:" -چرا گذاتی با علیرضا ازدواج کنم؟ برای عوض کردن صحبت گفتم:" -عمه جون چطوره؟ "سرش رو تکون داد و گفت :" خوبه مامان جان ..تا سه هفته دیگه هم عمل میشه... "سرم رو تکون دادم و برگشتم سمت پنجره و به شیشه تکیه دادم.. شنیدم که پدرم آروم به علیرضا گفت:" -گریه کرده؟ علیرضا-یکم.... پدرم -چرا؟ "علیرضا دنده رو عوض کرد و با خنده گفت:" -دلش میخواد برگرده خونه... پدرم اروم تر گفت :" -نه ... اذیت میشه ... میترسم افسرده شه... علیرضا با ناراحتی سرش رو تکون داد و گفت:" -زمینه اش رو داره.. مادرم خم شد جلو و گفت:" -خب باید جلوش رو بگیرم... علیرضا-بله... مادرم باز گفت:" -بفرستیم پیش روانپزشک؟ علیرضا- نه فعلا ...نیازی نمیبینم... از تو آینه نگاهم کرد و بهم لبخند زد


خونه هم که رسیدیم علیرضا و پدر مادرم سعی داشتن حال و هوام رو عوض کنن ..
حرف خاصی نمیزدم ..مگر این که خیلی گیر بهم بدن .. آره؟ نه ؟ روی صندلی نشسته بودم و مجبور بودم سرم رو تکون بدم... و یا جواب های کوتاه.. تا شب زیاد نتونستن تغییر زیادی ایجاد کنن... وقتی هم پدر و مادرم قصد رفتن کردن به به علیرضا چشم دوختم ... فهمیدم که متوجه شد دلم میخواد برم ..ولی اصلا به روی خودش نیاورد... و فقط لبخند زد و اونا رو تا دم در همراهی کرد.. بعد از رفتن اونا ...دلم گرفت ...خیلی دوست داشتم منم باهاشون میرفتم... صدای تق در خونه اومد... سکوت خونه کم از غروب سیزده به در نداشت... جو ؛ جوِ سنگینی بود ... یکم به علیرضا نگاه کردم ... به در ورودی تکیه داده بود و سرش پایین به زمین نگاه میکرد... منم به اپن تکیه دادم و رفتم تو فکر ... تو دلم گفتم:" -چیکار کنم حالا؟ سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم... تو دلم :" -چرا این کار رو در حق من کردی؟ حالا الان من بگم شاید تمام دست دست کردن های من برای جواب دادن به مهران ...شاید تو بودی چی میگی؟ حالا باز تو بودی؟ "خودم جواب خودم رو دادم..." -شاید... "سرش رو بلند کرد و یک لحظه نگاهامون گره خورد ..." "تکیه اش رو از روی در برداشت و اومد سمت مبل ها ...با دستش به مبلا شاره کرد و گفت:" -میشه یه چند لحظه بشینی؟ "سرم رو تکون دادم و رفتم رو به روش روی مبل نشستم...:" "دستاش رو به هم قلاب کرد و گذاشت روی زانو هاش ..." "لبهاش رو جمع کرد و با لبخندی که قبلا نمیدیدم و حالا عاشق بودم گفت:" -میدونم قبول شرایط نسبتا جدید سخته ... و ..سخت تر از اون ... اینه که این شرایط رو ..که "خندید و ادامه داد" -اکثر خانم ها آرزوشونه خودشون انتخاب کنن رو ..انتخاب نکردی... یه چند مدت همینطوری پیش هم زندگی میکنیم... شاید ... "یکم بهم خیره شد و گفت :" -یه سوال.. "با صدای گرفته ام گفتم:" -بگو... علیرضا -رها ...قبل از فراموشی و شروع شدن اتفاقای جدید ... ازم متنفر بودی؟ "تو دلم گفتم:" -دقیقا سوالی بود که از خودم پرسیدم... "زمین رو نگاه کردم و گفتم:" -خب ...فرق داشت ..از خودت نه ..ولی ... اعصابم یکم خورد میشد اذیتم میکردی... "لبخند روی لباش پر رنگ تر شد و گفت:" -پس یه حالت بی حسی نسبت به من داشتی؟ "همونطوری که سرم پایین بود گفتم:" -اوهوم.. علیرضا -پس امیدی هست ..برای این چند وقت که ... "تو دلم " -عاشقت بشم؟ هه ! کجای کاری که دل ساده ی من دستش رو پیش خودم رو کرده... "ولی به جای این حرفا سرم رو بلند کردم و گفتم:" -علیرضا... "بهم ذل زد و گفت:" -جانم؟ "یه حدس هایی زده بودم... یا نمیدونم تو اون لحظه یادم نبود ..شاید از جایی شنیده بودم.. گفتم" -تو من رو قبلا از خانوادم خواستگاری کردی، بدون این که من بدونم... چرا؟ "آب دهنش رو قورت داد .و به زمین خیره شد." علیرضا - چطور؟ -هیچی همینطوری چند لحظه سکوت بینمون رو گرفت ... علیرضا -رها فعلا این چیزا رو ول کن ... لبخندی زد و ادامه داد گفتم امیدی هست ؟ "تو دلم به فردا فکر کردم ..باید به مهران زنگ میزدم..خودش گفت کمکم میکنه..." "لبخند بی روحی زدم و از جام بلند شدم


بی هدف سر جام وایسادم و سرم رو انداختم پایین ...
علیرضا - این لبخند یعنی امیدوار باشم؟ "تو دلم ..." -آره ... چون همین الانم دوستت دارم.. بهش نگاه کردم... "با التماس نگاهم میکرد ..." "لبم رو جمع کردم..." دوباره سرم رو انداختم پایین ... چی میگفتم بهش؟ دوباره صداش اومد علیرضا- دوست نداری پیش من زندگی کنی؟ "تو دلم..." -آرزومه... ولی میدونم تو دوست نداری...میدونم دل سوزوندی... میدونم علیرضا "یهو از دهنم پرید .." -فعلا نمیتونم بگم.. "لبخندی زد .... علیرضا - یعنی بعدا بهم میگی؟ یعنی میتونی بگی آره؟ "سرم رو تکون دادم" بی هدف کنار صندلی ها وایساده بودم ... کلافه شدم ... یهو انگار چیزی یادش اومده باشه ... از جاش بلند شد.. و رفت تو اتاق خواب و بعد از چند دقیقه برگشت... بالش و ملافه ای دستش بود .. روی صندلی گذاشت و گفت:" -فکر کنم خسته باشی...بهتره بخوابی... "بهش خیره شدم ... ته دلم خوشحال شدم ... چون هیچ علاقه ای فعلا به شکستن حد و حدود ها نداشتم... ولی ... حالا که حافظم برگشته چرا ... "صدای علیرضا باعث شد که از دنیای خودم بیام بیرون..." علیرضا- یه مدت این طوری... اگه دوست نداشتی بدون این که اتفاقی بینمون باشه ... "دستاش رو به هم قلاب کرده و بهشون خیره شده بود..." با من من ادامه داد... -راحت تر میشه دل کَند... "ته دلم خالی شد ..." "یهو سرم رو بالا گرفتم و نگاهش کردم...." هنوز به دستاش خیره شده بود ... اشک تو چشمام داشت جمع میشد ... تو دلم :" -تروخدا این حرف رو نزن... چند لحظه ای بود که نگاهش میکردم... سرش رو بلند کرد و بهم نگاه کرد... غم تو صورتش موج میزد دیگه پشت سدی از اشک میدیدمش... "اونم معلوم بود بغض کرده ...." "نگاهش رو ازم گرفت و گفت:" -شب بخیر عزیزم... "پشتم رو بهش کردم و رفتم اتاق خواب... سکوت خونه رو گرفته بود...در اتاق رو بستم... صدای تقش سکوت خونه رو شکست... به در تکیه دادم و داغی اشک هام رو روی گونه هام حس کردم... به پنجره ی رو به رو خیره شده بود... "فقط نور چراغ هایی که دور بودن دیده میشد.. یه چیزی ته دلم گفت:" -دیدی دلش برات سوخت... "اشک بعدی از روی گونه ام سر خورد..." دوباره ته دلم یه چیزی گفت:" -دیدی حرف دلش رو زد .... "اشک بیشتری پشت پلکم جمع شد ... "یه صدای دیگه گفت:" -مگه نگفت دوست داره؟ مگه تو هم دوستش نداری؟ اگه دوستش داری باید حرفش رو قبول کنی... دوستت داره ..رها لجبازی نکن ... "دوباره اون یکی گفت ... نذار بهش عادت کنی رها... بهش بگو زود تر طلاقت رو بده.. نفسم تیکه تیکه شده بود ... جلوی دهنم رو گرفتم که صدام بیرون نره... اشکم بیشتر شد ...تو دلم گفتم:" -نه من دلم نمیخواد ازش جدا شم ... "دوباره صدا خواست حرف بزنه که به طرف تختم رفتم و روش دراز کشیدم و به ذهنم اجازه ی حرف زدن ندادم... فقط به ساعت نگاه کردم و ثانیه شماری کردم تا اول وقت به مهران زنگ بزنم.... تا دیر نشده..

به گوشی توی دستم نگاه کردم ... نمیدونم چرا ...ولی هر چی به خودم میگفتم ..مهران فقط میخواد کمکت کنه ... و هیچ قصدی نداره .... دلم راضی نمیشد .... شاید به خاطر این بود که دور از چشم علیرضا به مهران زنگ زدم... تو اون چند روز ... مهران فقط سعی کرده بود آرومم کنه تا درست مسیر زندگیم رو انتخاب کنه... "دستم رو ز زیر چونم برداشتم و گوشیم رو گذاشتم روی میز و از پنجره ی جلوم به شهر خیره شدم ... تو دلم گفتم :" -آخه خب ... تو ام چه توقعاتی داریا ... چطوری از پشت منظور برای خودت برمیداری؟ "پوزخندی زدم و ادامه دادم" -تازه برداشت هم کردی ...که چی ... "مهران حسش نسبت به م همون قبله ... یه چیزیی ته دلم گفت :" آره رها ...شک نکن ... دوباره خودم رو قانع کردم ..... "نه اون روز صبح بعد از روشن شدن هوا وقتی بهش زنگ زدم ... خودش گفت خوب موقعیه ...چون دیگه برای من رهای قبل نیستی .. خب این یعنی چی؟ یعنی این که فراموشم کرده دیگه ... "دوباره یه صدایی ته دلم گفت:" -لحن صداش رو که نمیخوای انکار کنی؟ "جواب خودم رو دادم..." -کلا مهران لحنش همینه ... "دوباره خواست دلم حرفی بزنه که از سر جام بلند شدم و سه سمت آشپزخانه رفتم... "تو دلم به خودم گفتم ...." دیگه هیس ...! یه لیوان آب برای خودم ریختم... یکم از آب رو خوردم و گفتم... از شنبه میرم مهد ... بهونه ی خوبیه ...میشه مطب مهران هم رفت ...باید به سروناز میگفتم ..از این شنبه میام... اگر علیرضا دوست نداشت چی؟ "یه ذره دیگه آب خوردم... "اصلا مگه میتونه ؟" "نه نمیتونه ..." صدای در از جا پروندتم.... نتونستم لیوان رو تو دستم نگه دارم... لیوان از دستم افتاد روی زمین و چند تیکه شد ... برگشتم سمت در ... علیرضا تا وسط هال اومده بود ... "تا چهره ی علیرضا رو دیدم ..." یهو یادم افتاد گوشیم روی میز مونده ... مهران زنگ زنه یه وقت ... صدای علیرضا منو از دنیام آورد بیرون -رها چی شده ؟ به شیشه خورده های زیر پام خیره شدم ... و اروم گفتم ... -لیوان از دستم افتاد...